۱ شهریور ۱۳۹۶

دو شعر از محمد حسین ابراهیمی

از مجموعه تازه چاپ ( کنار تو ایفل ژست می گیرد )

ناشر : فصل پنجم - 96 صفحه - ده هزار تومان
------------------------------------------------
     تولد
روز تولدت هیچ هواپیمایی سقوط نخواهد کرد
هیچ قماربازی نخواهد باخت
و تمام بورس های جهان
م یشوند لوبیای سحرآمیز!
روز تولدت هرگز شلیک نم یشود گلوله ای
و تفنگ ها به خواب می روند بر دیوار
روز تولدت روز جهانی شعر است
و تنها دلیل صلح پایدار جهانی
پس بی دلیل عاشقت نشده ام
وقتی ایمان دارم به تو
هرچند شک دارم
که هنوز به دنیا نیامده باشی

    یادگار یها

یادگاری های بسیار دارم از تو
ایستگاهی که قرارمان بود فقط
قطاری که سوارش نشدیم هرگز
سفر دوری که نرفتیم اصلاً
هتلی که جایی نداشت برای ما
تختی که خواب ما را هم ندید
و سطلی که پرشده از وعده های پوچ تو
برایت بلیت های بسیاری خریدم
که مثل عاشقانه های غیرقابل چاپ
فقط شکم زباله دان را سیر کرده اند

۲۷ تیر ۱۳۹۶

دو شعر کوتاه

       آلژی

گلی که به تار عنکبوت
و بوی نا آلژی داشت
نصیب گلخانه ای زیرزمینی شد
در یک خانه قاجاری .

-----------------------

سرچشمه مروارید

صدف ها
اشکدان های دریائی اند
و مروارید
قطره اشک پریان دریائی است

گردن بندهای مروارید اما
سیل اشک زنانی است
که شوهرانشان از دریا
هرگز باز نگشتند .

۲۵ تیر ۱۳۹۶

درد

ولادیمر مایاکوفسکی با سیگارش 
و فِریدا کالو با تپانچه و قطار فشنگش
===================
ولادیمردردش روحی و روانی بود ، با شلیک گلوله ای به زندگی خود پایان داد . فریدا  دردش جسمانی بیش از تحمل بود و به زندگی زجر آورش ادامه داد . اما وقتی از دنیا می رفت گفت امیدوار است تسلسلی در کار نباشد و هرگز به این دنیا باز نگردد .

۱۵ تیر ۱۳۹۶

یک شعر جدید

پشت دروازه های بهشت

در آغاز کلمه بود
زمین تهی بود و بائر
و آسمان کلمه بود

جان
در هیئت کلمه ای
در رگهای جهان جاری شد
ذهن
اسیر زندان استخوانی جمجمه ها
وکلمات
کبوترانی نامه بر
از زندانی به زندان دیگر

در ششمین روز
جهات هشت گانه گیتی
با هشت نام پر طُمطراق
به اماکن مأموریتشان
در هشت گوشه جهان اعزام شدند
و در مرکز
لنگر تعادل هستی را پروردگار
به دست کلمه ای ممنوع سپرد
و برای ابدالدهر
خود را در هفتمین طبقه آسمان
از کار
بی کار کرد
 
از آن پس حوادث هستی
پیش از آن که حادث شوند
صف طویلی از کلمات شدند
در خوابهای نیمروزی پروردگار
که تعبیرشان حدیث سرگشتگی ماست
پشت دروازه های بهشت .



۷ تیر ۱۳۹۶

مزدک پنجه ای

دو شعر از مجموعه ( دوست داشتن آتفاقی نیست )


دماوند

برتنم بوسه که می ریزی
آتشفشان های دوردست
از گدازه های عشق پا می گیرند
دماوند سرگذشت عشقی سوخته است
آینه ی عبرت از
                     سوز و گدازها .


روباه

نورِبالا می زند مرگ
جمجمه ای ترکیده
کنار جاده
رویایم را به مقصد می رساند

مادر ، شکار است !

--------------------------------------------
 مجموعه شعر «دوست داشتن اتفاقی نیست»، اثر مزدک پنجه‌ای در 94 صفحه و به‌بهای 8 هزار تومان توسط انتشارات دوات معاصر 1396منتشر شده است.

 


۱۳ خرداد ۱۳۹۶

دنیای مردگان

سنگ گور مرحومه خانم ( کفش طلا ) از طایفه حسنوند.
قیچی ، دکمه و دیگر اسباب خیاطی که احتمالا شغل ایشان بوده ضمیمه است 

۵ خرداد ۱۳۹۶

گوش نظر کردگان

در سایت خبرگزاری ایسنا گزارشی چاپ شده در باره ویرایش و کتابت نسخه های خطی که چند نفر از اساتید در این ارتباط اظهار فضل می فرمایند . حرفهایشان آنقدر پرت و پلاست که که حوصله تکرارش را ندارم . اوج بی نظیرش اما در جائی ایست که یکی از آنها می گوید خیام حکیم و ریاضی دان بوده و پنج شش رباعی  بیشتر نسروده است !
این که از تعداد 400 تا 500 رباعی منتشر شده به نام خیام چند رباعی را واقعا او سروده ، نظرات مختلفی ارایه شده که غالبا مابین هفتاد تا 120 رباعی را شامل می شود  و مابقی  کار دیگرانی است که ذوقی داشته اند و دلشان خواسته شعرشان ماندگار شود اگر چه بدون نام سراینده .
اما کسی که ادعا می کند خیام فقط پنج شش رباعی سروده آشنائی اندکی حتا با امر خلاقیت و آفرینش ندارد . این جناب نمی داند که کسی نمی تواند فقط پنج شش رباعی  سروده باشد که در شمار شاهکارهای آن شیوه باشد . همانطور که کسی نمی تواند فقط یک غزل در عمرش گفته باشد که در رده شاهکار باشد . این حرف به این میماند که یک صفحه نثر درجه یک و بی نظیر پیدا شود و یکی ادعا کند که نویسنده آن در طول زندگی اش فقط همین یک صفحه را نوشته است . نه ، حضرت آقا . کسی ابتدا به ساکن شاهکار خلق نمی کند . پانصد صفحه دست کم باید سیاه شود تا به آن یک صفحه برسد . مگر این که به وحی اعتقاد داشته و بگوئی از ما بهتران آن شش رباعی را در گوش نظر کرده خیام  زمزمه کرده اند .
----------------------------------------
تصویر ضمیمه : گوزن کوهی
چوب نگاره - 12 در 24 سانتیمتر
مرکب روغنی روی کاغذ مات

۲ خرداد ۱۳۹۶

Apocalypse Now

آخرالزمان اکنون

چند سال پیش از دوست آرشیتکتی شنیدم که در دوران تحصیلش در دانشگاه ( یو.سی.ال.ای )  استاد به پروژه یکی از شاگردان
ایرانی با استعداد کلاس نمره خوبی نمی دهد . ایراد استاد به موقعیت گورستان بوده است در نقشه ای که او در پایان ترم ارایه می دهد .
گورستان در نقشه او در فاصله چهار کیلومتری شهر قرار داشته و استاد گفته بوده است مردم دلیلی ندارد برای رسیدن به قبر عزیز از دست رفته ای چهار کیلو متر راه بروند .
گورستانها از دیر باز و کمابیش در اکثر تمدن های دنیا یا در حاشیه شهر و روستا بوده است یا در صحن  و حیاط امامزاده ها  ، معابد ، کلیساها و دیگر اماکن متبرکه . در ایران باستان از آنجا که مرده را دفن نمی کرده اند زرتشتی ها دخمه هایشان را بر بلندی و با فاصله مناسب از محل سکونتشان می ساخته اند . در ایران اسلامی اما گورستان شهرهای بزرگ غالبا با فاصله اندکی خارج از حصار شهر قرار داشته است که در دوران معاصر و پس از تخریب حصارها به داخل شهر آمده و به مرور زمان تخریب و تبدیل به پارک شده است .
گورستان های اصلی و قدیمی تهران تا اواسط دهه چهل یکی مسگر آباد بود که خارج از دروازه خراسان قرار داشت و دیگری ابن بابویه که مردم آن را ابن باوه تلفظ می کردند و من خاطره چندان خوشی از آنجا ندارم   .  یک روز جمعه بهاری بود  و پدرم برای پیک نیک و خوردن کباب کوبیده معرف شاه عبدالعظیم خانواده را با ماشین دودی به آنجا برد  . حوالی ده صبح رسیدیم به حرم اما در صحن امامزاده جای سوزن انداختن نبود. مردم روی سنگ قبرهائ هموار صحن بساطشان را پهن کرده و خستگی هفته را در می کردند  . چنین صحنه ای در آن زمان برایم چندان عجیب و غیرمنتظره نبود ، اما حالا که فکرش را می کنم ، می بینم  فضای سورئالی بوده است . تصور کنیم یکی بیاید مردی را که کنار سماور خوابش برده است بیدار کرده و بگوید : می بخشید آقا ، ممکنه این سماور و متکاتون رو بکشید کنار . این قبر بابامه . اومدم یک فاتحه براش بخونم .
آن روز پس از آن که از یافتن جای مناسبی برای گستردن بساطمان نومید شدیم پدر تصمیم گرفت که برویم بساط پیک نیکمان را در ابن باویه پهن کنیم .
روبروی ورودی ابن باویه چندین درخت تنومند توت بود در امتداد یک جوی پهن آب . به غیر از ما یک خانواده دیگر هم آنجا بود اما بچه ای نداشتند که همبازیمان شود . به ناچار من و خواهر سه چهار ساله ام هر کدام تکه ای شیرینی برداشتیم و رفتیم به تماشای قبرها و نزدیک ظهر برگشتیم برای نهار  . هنوز لقمه اول از گلویمان پائین نرفته بود که از دور صدای تکبیر و لا الله ... بلند شد و متعاقب آن گروه سیاه پوشی که تابوتی را بدرقه می کردند . من و خواهرم اولین باری بود که تشییح جنازه و تابوت می دیدیم و هر دو به شدت ترسیده و عیشمان یکسره منقص شد . نهایتا خواهرم که بیشتر ترسیده بود آنقدر گریه کرد و نق زد ( بریم خونه ، بریم خونه ) که حوصله پدرم را سربرد و ساعتی پس از نهار راه افتادیم به سمت ایستگاه .

مسگر آباد سالهاست  که پارک شده است و ابن بابویه احتمالا به خاطر مشاهیری که در آنجا مدفون شده اند بخشی از میراث فرهنگی است .
رشد سریع تهران در دهه چهل مسئولین را به فکر احداث گورستان بزرگی انداخت که نهایتا 314 هکتار زمین را دور از شهر  به آن اختصاص دادند . گورستانی به نام بهشت زهرا که وسعت امروزی آن  به مرز 1500 هکتار رسیده است و پس از وادی السلام نجف به احتمال قوی بزرگترین گورستان دنیاست با جلوه ای سورئال و آخرالزمانی  . جمیعت وادی السلم نجف  طی هزار سال به پنج ملیون نفر رسیده است و بهشت زهرا طی نیم قرن به یک و نیم ملیون . بگذریم که ساکنان وادی السلم اکثرا غیر بومی اند و طبق وصیت و جهت همجواری با امامان جسدشان به آنجا ارسال شده است . اما سئوال بی پاسخ این است که چرا برای تهرانِ چند ملیونی که میباید دست کم چهار گورستان در چهار جهت شهر داشته باشد یک گورستان ساخته اند و چرا این قدر دور از شهر . پدیده ای که سبب می شود یک دانشجوی بزرگ شده در این شهر در نقشه شهرکی در کالیفرنیا گورستان را در فاصله چهار کیلومتری اماکن مسکونی قرار بدهد .


۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

جامه ی ازلی


۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۶

رای

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

یک آلبوم و دو کتاب

با یک آلبوم و دو کتاب در نمایشگاه کتاب تهران

1 - پرتاب بومرنگ با عنوان فرعی ( گشتی در جهان شاعرانه عباس صفاری ) را نشر آرادمان در 334 صفحه و با قیمت 25 هزار تومان منتشر کرده است
2 - آلبوم کبریت خیس  با ابتکار سعدی گلبیانی حاصل همکاری مشترک نشر و پخش جوان و موسسه «هنر نوین» است.
3 - گزینه اشعار را انتشارات مروارید انتشار داده و برای اولین بار به نمایشگاه می رود .
-----------------------------

گشتی در جهان شاعرانه عباس صفاری



خبرگزاری ایسنا - سرویس ادبی - کتاب «پرتاب بومرنگ» با عنوان فرعی "گشتی در جهان شاعرانه‌ی عباس صفاری"، در نقد، تحلیل و بررسی شعرهای این شاعر معاصر، به انضمام تعدادی از شعرهایش منتشر شد.
در این کتاب که به‌همت نشر آرادمان در 333 صفحه، با طرح جلدی برگرفته از یکی از نقاشی‌های عباس صفاری انتشار یافته، شعرها و متن‌هایی از این شاعران، منتقدان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران و دیگر هنرمندان دیده می‌شود:
منوچهر آتشی، محمدعلی سپانلو، محمدرحیم اخوت، شمس لنگرودی، حسین نوش‌آذر، حافظ موسوی، حسین سناپور، اردشیر رستمی، هما سیار، گروس عبدالملکیان، لادن نیکنام، مجتبی پورمحسن، ناصر شاهین‌پر، علیرضا بهنام، عالمه میرشفیعی، میلاد کامیابیان، سیدفرزام حسینی، فرزانه قوامی، عباس سلیمی آنگیل، پوریا سوری، سعدی گلبیانی، ربابه میرغیاثی، داوود زهرانی دامون، آریامن احمدی، رضا ساکی، احمد ابوالفتحی، مسعود شهریاری، کاوه سالاری، مزدک پنجه‌ای، داریوش معمار، ی. گرکانی، محمد یاسر هدایتی، آرش نقیبیان، محسن بوالحسنی، عبدالحسین موحد، رئوف عاشوری، ستاره کریمی، شیوا قدیری، سایه اقتصادی‌نیا، غزل آریانپور و علیرضا بهرامی.
در پایان کتاب نیز گزیده‌ای از اشعار کتاب‌های بررسی شده و جدید این شاعر پراقبال در بیش از یک دهه‌ی گذشته، آورده شده است.
عباس صفاری متولد سال 1330 در یزد، سال‌ها پیش برای تحصیل در مقطع دانشگاهی در شاخه‌ی هنرهای تجسمی به غرب رفت و اکنون بیش از 30 سال است که مقیم شهر لانگ بیچ در کالیفرنیاست.اولین مجموعه‌ی شعر او با عنوان «در ملتقای دست و سیب» در سال 1992 در کالیفرنیا منتشر شده که جایزه‌ی ادبی باران را برای بهترین مجموعه‌ی شعر چاپ خارج از کشور در آن سال به خود اختصاص می‌دهد. سومین مجموعه‌ی شعرش را با عنوان «دوربین قدیمی و اشعار دیگر» در تهران منتشر کرد. این کتاب جایزه‌ی شعر امروز ایران (کارنامه) را به‌دست آورد.
او علاوه بر کتاب‌هایی در ترجمه‌ی شعر از سرایندگان کهن مشرق‌زمین، مجموعه‌هایی چون «کبریت خیس»، «خنده در برف»، «تاریکروشنا» و «مثل جوهر در آب» را منتشر کرده که آخرین آن‌ها جایزه‌ی کتاب سال شعر خبرنگاران را به خود اختصاص داده است.
«قدم زدن در بابل» نیز عنوان مجموعه‌ای از تک‌نگاری‌ها، سفرنامه‌ها و خاطره‌های ادبی هنری اوست که آن را هم سال گذشته همین مرکز نشر منتشر کرده است.
شعرهای عباس صفاری تا کنون به چندین زبان مختلف از جمله انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، اسپانیایی، عربی و کردی ترجمه شده است. مجله‌ی فرانسوی‌زبان تهران ریویو در یکی از شماره‌های سال گذشته‌اش بخش ادبیات خود را به معرفی و ترجمه‌ی شعرهای او اختصاص داده است. شعر بلندی نیز به نام «هبوط یا حکایت ما» دارد که ترجمه‌ی انگلیسی‌اش به مدت پنج سال در کتاب درسی رشته‌ی ادبیات دانشگاه در آمریکا بوده است.
انتهای پیام


۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۶

آلبوم کبریت خیس

کبریت خیس - آلبوم شعر و صدای عباس صفاری منتشر شد .
==================================

تولید و پخش : موسسه هنر نوین و پخش و نشر جوان
دبیر ادبی : سعدی گلبیانی
انتخاب موسیقی و ضبط : آرمان نوروزی
عکس جلد : فواد فرهمند - طراحی جلد : داوود بیات
قیمت : دوازده هزار تومان
فروش در کتابفروشی های زنجیره ای( شهر کتاب ) تهران و شهرستانها

-------------------------------------------------------- 
سعدی گلبیانی :
لوح فشرده ی صدای عباس صفاری با انتخاب و تنظیم قطعاتی از موسیقی کلاسیک توسط آرمان نوروزی در موسسه ی هنر نوین منتشر شد. جهان مخصوصی دارد این صدا و موسیقی، با دل دل تعبیرها و آواها میان خیال و خاطره، میان تداعی ها و ماجراهای کوچک روزمره، میان شکل های حباب گونی از کلمات که صفاری می سازد و هر کدام در تاریکی های حافظه دور می شوند آرام آرام، وقتی که پیراهن خالی تو صندلی را زیباتر کرده است...از زحمات آرمان نوروزی و داوود بیات، گرافیست اثر، ممنونم.
=================================
خبرگزاری مهر 
نیما جوان مدیر پخش و نشر جوان می گوید این آلبوم برگرفته از آثار عباس صفاری شاعر سرشناس کشورمان است که با عنوان «کبریت خیس» در دسترس علاقه مندان قرار می گیرد. استاد صفاری شاعر و مترجم بزرگ کشور غیر از سرودن ترانه برای چند خواننده  از جمله فرهاد مهراد، شاعر و مترجمی حرفه ای است که «در ملتقای دست و سیب»، «تاریک روشنای حضور»، «دوربین قدیمی»، «کبریت خیس»، «خنده در برف» و «مثل جوهر در آب» از جمله آثار اوست. «عاشقانه های مصر باستان»، «کلاغنامه»، «ماه و تنهایی عاشقان» و «کوچه فانوس‌ها» نیز برخی از کتاب‌های ترجمه شده وی در عرصه نوشتار است.
مدیر پخش و نشر جوان ادامه داد: در این آلبوم قطعات «شهر تنها» از لئونارد برنشتاین، «کل نیدری» از ماکس بروخ، آداجیو از سرلانگسم، سمفونی پنج مالر و آداجیو «ملتو» و سمفونی یک چارلز آیو برای دوستداران موسیقی ارائه شده است.  این اثر حاصل همکاری مشترک نشر و پخش جوان و موسسه فرهنگی هنری هنر نوین است. البته مجموعه پخش و نشر جوان آثاری از شاعران به نام کشورمان از جمله استاد موسوی گرمارودی و رضا براهنی را نیز در دست تولید و اجرا دارد که به زودی جزییات آن اطلاع رسانی می‌شود.
جوان در پایان درباره پروژه های دیگر اظهار کرد: طبق برنامه ریزی های انجام گرفته بعد از عید فطر تازه ترین آلبوم میلاد درخشانی در قالب مجموعه ای با کلام و یک اثر دیگر با هنرمندی مصباح قمصری و میلاد درخشانی منتشر می شود. این در حالی است که بعد از برگزاری یک جلسه مشترک با استاد بهروز غریب پور درباره آلبوم «اپرای شمس و مولوی» تکلیف انتشار این مجموعه به آهنگسازی بهزاد عبدی و خوانندگی همایون شجریان و محمد معتمدی روشن خواهد شد.

۹ اردیبهشت ۱۳۹۶

بوکافسکی و زهر حسادت حرفه ای

اخلاق ناپسندی دارند بعضی ازهنرمندان ما که قادر نیستند از هنرمندی که همسنگ خودشان است یا رقیبی برایشان محسوب میشود به نیکی یاد کنند ، یا در گفتگوهایشان استعداد و تلاش او را قدر بدانند . غالبا اگر در برابر سئوالی قرار بگیرند که لازم باشد از چهره قدرتمند دیگری در رده خود نام ببرند ، یا از پاسخ طفره می روند یا از شخصی نام می برند که شنونده -
انگشت به دهان میماند . شخصی که از حیث شهرت و بضاعت هنری در رده بسیار پائین تری از خود ورقبایشان قرار دارد و شانسی هم ندارد که زمانی تبدیل به رقیب شود . زیادند این افراد اما نمونه اش ابراهیم گلستان که از میان خیل داستان نویسان ریز و درشت ایران فقط شاگرد خودش ذکریا هاشمی را قابل نام بردن میداند و بس .

هر از گاه که به چنین مواردی بر می خورم یاد شعری می افتم از همشهری پُر زد و خوردمان جناب بوکافسکی که امیدوارم نیروی انتظامی آن دنیا زیاد به او گیر ندهند که امکان دارد دوباره یادش برود که شاعر است و با کله برود در صورت ملکوتی شان  !!
و اما در شعر مورد نظر بوکافسکی که بهره چندانی از زیبائی نبرده بود از شاعری یاد می کند بسیار زیبا و خوش تیپ ، شیک پوش ، پولدار و متفرعن که در رستورانهای پنج ستاره شام می خورد و به استخر که می آید زنان زیبا و خوش اندام دورش حلقه می زنند . بوکافسکی پس از وصف کمالات این موجود کمیاب  در بند پایانی و غافلگیر کننده  شعر با یک دشنام آبدار زهرش را به این شاعر خوش گذران می ریزد . خط آخر شعر این است :
( اما مادر جنده  شعرش هم محشر است ! )
شاید این جمله را به زبان مأخوذ به حیای ژاپنی نشود ترجمه اش کرد اما برای ما فارسی زبانها قابل درک است و پیام روشنی دارد .  دشنامی است به تحبیب و تحسین به زبان مطایبه و  بر آمده از یک حس حسادت مهار شده  . حسادتی که به هیچ عنوان نباید نقشی در قضاوت داشته باشد .
آری ، بوکافسکی به درستی دریافته است که حسادت مهار گسیخته نهایتا تبدیل می شود به خوره روح و منبع انرژی منفی . و انرژی منفی یعنی زهری که می تواند به ریشه های خلاقیت صدمه جبران ناپذیری بزند .

=====================================


دزد پر رو

 اگر چه وقاحت دزدی و دروغ گوئی در ابعاد جهانی در حال از بین رفتن است ، پنداری اما پدیده جدیدی نیست . این هم یک مورد قدیمیِ خنده دار ( یا گریه دار ) که آدم را یاد بعضی از دولتمردان امروزی می اندازد .
بیت زیر از شاعر متوسط و کمتر شناخته شده ای به نام رفیع مشهدی است  که از رواج مضمون دزدی در زمان خودش گله مند است .
نکته سنجان همه غارتگر مضمون همند 
سخن تازه کم و دزد سخن بسیار است 

این بیت را نیز همین حضرت سروده است :
به جز از مرگ دوستان دیدن 
حاصل عمر خضر چیست بگو

بیان ضعیفه اما مضمونش بدک نیست .
و حالا بیتی که سالها پیش از او کلیم کاشانی سروده است :
بگو به خضر به جز مرگ دوستان دیدن  
چه حاصلی تو از این عمر جاودان دیدی 

بگذریم که مضمون رفقای خضر خودش کلی اشکال دارد . خضر بینوا اصلا دوستی نداشت و ندارد  و با الیاس نبی نیز که هم سرنوشت اوست میانه ای نداشته است .فقط با زنانی که قبل از طلوع آفتاب جلوی خانه را آب و جارو می کنند خوش و بشی می کند و می رود  . به اسکندر هم که خیال داشت با او هم سفر و هم سرنوشت شود نارو زد و کلاغی را ماموریت داد که برود مشک آب حیات را بر ترک اسب او سوراخ کند . یعنی رفیق بی رفیق .

۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

قطعات

صفحه اینجانب در ایمگرام
================
 http://www.imgrum.org/tag/%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA_%D8%AE%DB%8C%D8%B3

۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

شعر+ عکس































عکس از مهدی رضائی

۱ اردیبهشت ۱۳۹۶

فرناندو پسوآ



بازگشت بهار

بهار که بازمی‌گردد
شاید دیگر مرا بر زمین بازنیابد
چقدر دلم میخواست باورکنم 
بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ برایم اشکی بریزد
وقتی می‌بیند تنها دوست خود را 
از دست داده است
بهار اما وجود حقیقی ندارد
بهار تنها یک اصطلاح است
حتی گلها و برگهای سبز هم 
دوباره بازنمی‌گردند
گلهای دیگری می آیند 
وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمی‌گردد
و هیچ چیزی دوباره تکرار نمی‌شود
چرا که هر چیزی واقعی است.

(ترجمه: نفیسه نواب پور)

۱۷ فروردین ۱۳۹۶

      آلن پو

دستی به در می کوبد
و قلب من
چون آشیانه ای تهی
از شاخسار استخوانی اش
به زیر می افتد .

میدانم تو نیستی
تو با کلید تمام درهائی که بر خود بسته ام
در تردید بی پایان سنگ ها و سایه ها
پنهان شده ای
پرنده و باد نیز
فقط در شعر شاعری سودائی
به در می کوبند.

در قاب استخوانی ام می ایستم
و آهسته می گشایم
دری که لولایش را
بر چارچوب هراس من میخ کرده ای

چشمانم را
مانند دو تیله چینی
به تاریکی پرتاب می کنم
و جز باد و پرنده ای خیس
هیچ نمی بینم .

=================
شعری از مجموعه دوربین قدیمی و اشعار دیگر
طرح ضمیمه : دق الباب 
کولاژ - رنگ و انواع فلز روی چوب
12 در 14 اینچ
کار عباس صفاری



۲۸ اسفند ۱۳۹۵

پرستش شب پرست

مهتابی خیس تر از
به خواب دیدن تو
از خیابان می گذشت
و من
سر بر بالشتی مشترک
آنقدر بیدار بودم
که صدای ترک خوردن پوستت را
به وضوح می شنیدم

     *    *   *


نوری به تناوب

از گوشه پنجره می تابید
و مانند چراغی دریائی
از رویمان رد می شد

     *    *    *

ساعتی دقیق تر از دغدغه رفتنت
خود را کنار تخت
به خواب زده بود
و گلی شب پرست
خیس از شرم و شبنم
در دست من می شکفت .

===============
 تصویر : با گربه و کتاب
چوب نگاره کار عباس صفاری
مرکب روغنی روی کاغذ پالپ
12 اینچ در 15

۲۳ اسفند ۱۳۹۵

ذکر نخستین بار پدر شدن اینجانب !

     کتاب هفته خبر - ویژه نوروزی
خاطره ای از نوروز 1350
 عباس صفاری
درمانگاه اسفندک یکی از دور افتاده ترین درمانگاه های سپاه بهداشت بلوچستان بود که هیچ دکتری چهار - پنج  ماه بیشتر آنجا دوام نمی آورد و غالبا نیمی از سال و تا دکتر بعدی از راه برسد به وسیله  دو سپاهی دیپلمه که مدتی زیر دست دکتر کار کرده بودند اداره می شد . معمولا یک سپاهی که سابقه دار تر بود بیماران را معاینه می کرد و نسخه می نوشت و سپاهی دیگر مسئول داروخانه  و تزریقات بود !
یک ماه مانده به عید 1350 سپاهی سابقه داری که نقش پزشک را به عهده داشت خدمتش تمام شده و به شهر و دیار خودش باز گشته بود . پس از رفتن او از مرکز خبر آمد که قرار است پس از تعطیلات نوروزی یک افسر وظیفه دکتر به اسفندک بفرستند . یک پزشک واقعی ! اما تا رسیدن آن دکتر که شاید یک ماه طول بکشد ، من که سپاهی دیپلمه و یک سال سابقه خدمت داشتم  باید ( یکجوری ) درمانگاه را اداره کنم . به زبان دیگر یعنی باید همزمان سه کار را انجام بدهم . هم دکتر باشم ، هم داروخانه چی و هم تزریقات چی . در مواردی نیز که نوع بیماری جدی یا برای من غیر قابل تشخیص باشد می باید بیمار را با جیپ درمانگاه بفرستم به بیمارستان سراوان . در چین زمان مائو به آنها ( پزشک پا برهنه ) می گفتند که پس از کار آموزی یک ساله به روستاهای دور گسیل می شدند . اما آیرونی کار من  در این بود که بسیاری از بیماران خودشان می گفتند که چه می خواهند . تعدادی معتاد به آمپول کلسیوم داشتیم که هفته ای دو سه بار می آمدند و اصرار داشتند که کلسیم به طریق وریدی و با سرعت تزریق شود تا بدنشان را داغ کند . زنها غالبا  شربت ملین فیجین ( طعم انجیر ) طلب می کردند که گریه ام گرفت وقتی فهمیدم قاتق نانهای بیات و خشک شده در سفره است و به طعم و بوی ناخوش داروئی آن نیز عادت کرده اند . هر قرص سپید رنگی را هم بی خاصیت پنداشته و غالبا آنها را  می ریختند پشت دیوار درمانگاه و می رفتند .
عید که از راه رسید من تنها سپاهی درمانگاه اسفندک بودم با یک راننده به نام ( سیاهخانی ) و یک خدمتکار به نام اختیار که سیاه پوست بود و اجدادش از بردگان زنگباری .
نا گفته نماند که از ابتدا قرار نبود  ایام عید را در اسفندک باشم . خدمت در بلوچستان آن روزگار امتیازاتی داشت که شاید سپاهیان استانهای دیگر از آنها محروم بودند . از جمله این که تقریبا تمام سپاهیان منطقه سیستان و بلوچستان ( بهداشت ، دانش و ترویج ) ایام نوروز را به مدت یک هفته می رفتند زاهدان که هم عیدی و حقوقشان را بگیرند و هم دور و بر همدیگر باشند .
من اما قدری زودتر و قریب یک هفته مانده به عید به زاهدان آمده و یکراست جهت گرفتن کلید خوابگاه به بهداری رفته بودم . در راهروی بهداری از جلوی اتاق رئیس که رد می شدم مرا در لباس شخصی  و با موی افرو  دید و شاید به دلیل زودتر از موعد آمدنم آمرانه صدایم زد . وارد دفتر که شدم بی مقدمه و پرخاش گرانه با اشاره به مویم گفت : تو سپاهی هستی یا رامش (مقصودش از رامش خواننده معروفی بود که مویش را افرو و پسرانه آرایش می کرد ) خُب ، لنترانی زشتی بارم کرده بود و نمیشد که آن را بی پاسخ بگذارم . به ویژه این که به خاطر خدمت در پرت افتاده ترین روستا می پنداشتم نازم بیش از اینها باید خریدار داشته باشد . این شد که پیه عواقبش را به تن مالیده و بی درنگ در پاسخش هر چند بی مسمّی گفتم : شما چطور ، دکترید یا گوگوش ؟
به گمانم اصلا منتظر چنین عکس العملی نبود . بلا فاصله گوشی را برداشت و همانطور که با خشم شماره می گرفت با چشمهایش در را نشانم داد و گفت : برو بیرون توی راهرو وایسا . جائی هم نرو . از در که بیرون می رفتم می دانستم دارد به ژاندارمری زنگ می زند . بیست دقیقه بعد دو تا ژاندارم سیستانی آمدند و مرا همچنان سلانه سلانه و تخمه شکنان به آرایشگاهی نزدیک ( چهار راه چه کنم )  برده و به سلمانی گفتند : ارتشی بزن !
آن شب را در خوابگاه بهداری گذراندم و روز بعد یکی از کارمندان آمد و در حالی که چک حقوق و پاداشم را به دستم می داد گفت سه روز بیشتر نمی توانم در زاهدان بمانم . پس از آن نیز دو راه پیش پایم گذاشت . یا بر می گردی سر خدمتت ، یا این که تا سال تحویل میروی در زندان ژاندارمری . شنیده بودم زندان ژاندارمری زاهدان شپش دارد قدِ گنجشک ! و ایام عیدی حوصله شکار شپش نداشتم ! لاجرم راه اول را انتخاب کرده و برگشتم اسفندک .

                                    *                          *                     *

عید نوروز را سیستانی ها مفصل جشن می گیرند اما در روستاهای بلوچستان فرا رسیدن نوروز جُنب و جوش چشمگیری ایجاد نمی کند . اعیاد اصلی بلوچها مانند دیگر مسلمانان اهل تسنن  عید فطر است وغدیر . معهذا بلوچ هائی نیز بودند مانند سیاهخانی که به علت آمیزش طولانی با دیگر اقوام ایرانی عید نوروز نیز جایگاهی در زندگی شان پیدا کرده و نسبت به آن بی توجه نبودند .
سیاهخانی پیر مرد چابُک و خوش بنیه ای بود از مردم کوهستان سیاهخان  در شرق جلگه ماشکیل و در میان اهالی آن حوالی برخوردار از مقام و منزلتی بیش از یک راننده ساده . من نیز در اوایل خدمتم وقتی دیده بودم دارد بروشور انگلیسی یکی از داروها را برای دکتر درمانگاه ترجمه می کند پی برده بودم که با یک راننده معمولی طرف نیستم . آدم بذله گو اما کم حرفی بود .  یک بار نیز پیش از آمدن من به اسفندک برای یک پزشک اعزامی درد دل کرده بود که در جوانسالی به پنجاب ( هند آن روزگار ) رفته و به خدمت ارتش استعماری در آمده و پس از استقلال هند به منچستر انگلستان رفته و زن و فرزندی هم در آن دیار دارد که از آنها بی خبر است . نهایتا نیز به اصل و ریشه خود در این دشت سوخته بازگشته است . باغ و خانه اش در روستای ( کلپورگان ) نیز نشان از وضعیت مالی مناسبی داشت و رو براه تر از خانه سرداران منطقه بود .

فردای روزی که من به اسفندک برگشتم سیاهخانی آمد اجازه  مرخصی یک روزه بگیرد تا جهت خرید ماهی و دیگر مخلفات لازم برای شام نوروز ( قاجاری ) به سراوان برود . می دانستم اگر ماهی گیرش بیاید طبق معمول خشک و نمکسوده است و باید سر راهش آن را در کلپورگان به همسرش بسپارد تا دو سه روزی در آب خوابانده و زهر شوری اش گرفته شود . به همین جهت گفتم احتیاجی به او نداریم و برای بازگشت عجله نکند . او نیز قبل از حرکت قول گرفت که شب سال نو را مهمان او باشم که با خوشحالی پذیرفتم . اگر با او نمی رفتم  باید مهمان پاسگاه ژاندارمری می شدم که رغبتی به آن نداشتم . از حرصی که برای گوشت های داخل غذا می زدند چندشم می شد .

                                       *          *          *
صبح آخرین روز سال از خواب که بیدار شدم لباسهای بلوچی ام را سپردم به اختیار که ببرد اطوئی بر آنها بکشد . این لباسها را که شامل پیراهن ، شلوار ، دستار و جلیقه بود  در آغاز خدمتم از بازار زاهدان خریده و بارها به مناسبت های مختلف از آن استفاده کرده بودم . نزدیک های ظهر لباسها را همراه کفشهای واکس زده ام آورد و اصرار داشت که کفش چرمی بپوشم . می دانستم اختیارکفش های الیافی ( سواس ) مرا که هدیه دست ساز پیر مرد بلوچی بود دوست ندارد و باز هم خواهد گفت این ها  مال پابرهنه ها و نوکرهاست و برازنده من نیست .
یک ربع مانده به پنج با ریش تازه تراشیده و سراپا در لباس بلوچی ، روی پله جلوی درمانگاه نشسته و منتظر سیاهخانی بودم که با جیپ لند روورش بیاید و با هم به کلپورگان برویم . پس از دود کردن یکی دو سیگار و نگاه به ساعتی که بیست دقیقه گذشته از پنج را نشان می داد خیال داشتم بروم ببینم چه اتفاقی افتاده که نیامده است  . اما پیش از آن که از جایم برخاسته باشم دیدم سیاهخانی و اختیار با پای پیاده و پر شتاب دارند به سمت درمانگاه می آیند . اختیار هنوز نرسیده با صدای بریده اش گفت ( آهوک ) حالش خوب نیست و دارند از کپر او می آیند .
آهوک را مثل دیگر اهالی روستا می شناختم . از وقتی شکمش بالا آمده بود بیشتر به درمانگاه می آمد و من هم تا می توانستم تقویتی برایش تجویز می کردم . کس و کار چندانی در اسفندک نداشت . بستگانش در کوه بودند و او دو سال پیش با همسرش در فصل خرما پزان به اسفندک آمده و ماندگار شده بودند . شوهرش نیز که جوان خوش قامتی بود پس از آشنائی و رفاقت با چند تن از جوانان ده و به تشویق آنها همراهشان شده و جهت کار به ابو ظبی رفته بود .
اختیار می دانست که شال و کلاه کرده ام که به خانه سیاه خوانی برویم اما ظاهرا وضع حمل آهوک به مشکل بر خورده بود و از دست مادر زن اختیار که هم نانوا و هم قابله اسفندک بود کار زیادی بر نمی آمد .
سیاهخانی را که اصرار داشت به کمک قابله بروم کشیدم به یک کنار و گفتم این ها خبر ندارند که من دکتر نیستم ، تو که خوب میدانی ، گذشته از این که کاری از دست من ساخته نیست  دخالت مستقیم برای هردوی ما مسئولیت هم دارد و تنها راه چاره بردن او به سراوان است . سیاهخانی که داروهای موجود در درمانگاه را خوب می شناخت معتقد بود یک آمپول مسکن قوی و یک آمپول ریلکس کردن عضلات به او بزنم و بسپاریمش دست مادر زن اختیار و خدای بزرگ . در این صورت از برنامه خودمان نیز عقب نمی افتادیم . کاری که من حاضر نشدم زیر بارش بروم . پیش از هر کاری اما باید سری به زائو می زدم .
وارد کپر که شدیم آهوک پشت چادری که کپر را از میان به دو نیم می کرد از حال رفته بود . پلک هایش را باز که کردم از رنگ چشم ها خوشم نیامد . این رنگ کِدر نا خوش آیند  را چندین بار دیگر نیز دیده بودم که همواره نشان از وخامت حال بیمار داشت . دردش به دلایلی که من نمی دانستم قدری  فرو کش کرده بود . چاره ای جز انتقال او به بیمارستان نمی دیدم و سیاهخانی نیز متقاعد شد که لندروور را برای چنین مواردی به او داده اند و باید به وظیفه اش عمل کند . مشکل اما این بود که آهوک کس و کاری نداشت و انتقال او به شهر همراه دو مرد غریبه صلاح نبود . بخصوص اگر اتفاق ناگواری رُخ می داد . مادر زن اختیار نیز راضی نبود که به شهر بیاید . نمی دانست چند روز آنجا خواهد ماند و نان روستا را در غیاب او چه کس باید بپزد . نهایتا  به او اطمینان دادیم که پس از سپردن بیمار به بیمارستان او را بر خواهیم گردانید . در گوش اختیار هم گفتم به حساب من از شرکت تعاونی روستا یک قواره پارچه زنانه برایش بخرد و هنگامی که بر گشتیم به او بدهد .
سیاهخوانی نیز با حساب کتابهائی که پیش خودش کرد به این نتیجه رسید که اگر زود راهی شویم خواهیم توانست پس از سپردن آهوک به بیمارستان خود را ( اگر چه قدری دیر ) به کلپورگان و شام سال نو برسانیم که زنش نیز پوستش را نکند .
راه افتادنمان طولی نکشید . سیاهخانی جاده های ناهموار آن حوالی را مثل کف دستش می شناخت و به رغم این که عجله داشت به شام برسد رعایت حال آهوک را می کرد و آهسته می راند . صندلی های نیمکتی لندروور را که در دوسمت ماشین بودند بالا زده و آهوک را خوابانده بودیم کف ماشین و روی پتو. مادر زن اختیار هم سر او را در دامن گرفته و یکبند چیزهائی زمزمه می کرد که نمی دانستم دعاست یا دارد با آهوک حرف می زند .
یک ساعتی از حرکتمان نگذشته بود که آه و ناله آهوک بلند شد . گاهی نیز جیغ خفیفی می کشید و آرام که می شد مادرش را طلب می کرد . چیزهائی درهم و پراکنده که حکایت از درد و غربت داشت : کجائی مادر پیرم ، عروس غربتم مادر ، و من در این فکر که غربت فقط فاصله نیست . غربت عدم حضور آدمهائی است که می شناسیم و دوستشان داریم . فاصله آبادی او تا اسفندک بیست کیلومتر هم نبود و او خود را غربتی می پنداشت.
نرسیده به کلپورگان مادر زن اختیار زد روی شانه سیاهخانی که ماشین را نگه دارد . از نفس زدن های آهوک معلوم بود که اتفاقی دارد می افتد . مادر زن اختیار با کمک سیاهخانی از ماشین پیاده اش کردند و روی پتوئی که من در این فاصله کنار تخته سنگی پهن کرده بودم قرارش دادند . معلوم بود مرده یا زنده ، بچه اش را دارد به دنیا می آورد . سیاه خوانی پشت به او همانجا ایستاد و من رفتم قدری دور تر از جاده و زیر کُنار بی برگ و باری نشستم و سیگاری روشن کردم .
طولی نکشید که صدای ناله های آهوک ناگهان قطع شد . سیاهخانی  از دور دستهایش را به حالت شکرگذاری رو به آسمان بالا برد و متعاقب آن  صدای خفیف گریه نوزادی سکوت بیابان را شکست . سیاهخانی از جیبش چاقوئی در آورد و برای بریدن بند ناف به مادر زن اختیار داد . وقتش رسیده بود که مادر و نوزادش را معاینه کنم . مادر زن اختیار که دید دارم به سمتشان می روم روی آهوک را پوشانید . به ضربان قلب مادر و نوزادش گوش دادم . فشار خون آهوک را نیز گرفتم . خوشبختانه هر دو سالم بودند .  آهوک اما بی رمق و خسته بود و قرار شد نیم ساعتی صبر کنیم تا حالش قدری جا بیاید و بعد  تصمیم بگیریم که چکار کنیم .
من بر گشتم زیر درخت کُنار. مادر زن اختیار که خیلی خسته شده بود خدا را با صدای بلند شکر کرد و تکه نسواری از یک قوطی حلبی در آورد و گذاشت گوشه لُپش ، سیاهخوانی نیز نشست کنار او و سیگاری را که از من گرفته بود روشن کرد .
هوا حسابی تاریک شده بود . در چنین جائی هیچ کاری دلچسب تر از تماشای ستارگان نیست . شاید آنقدر محو تماشای ستاره ها بوده ام که  نور کامیونی را که در جاده پیش می آمد ندیده بودم  . کامیون نزدیک سیاهخانی که رسید توقف کرد و راننده همانجا از پشت رُل پرسید چه شده است . وقتی شنید نوزادی به دنیا آمده است  کنار جاده پارک کرد و پیاده شد . راهی ی پنجگور پاکستان بود و بار کامیونش سیمان و مصالح ساختمانی . می خواست بداند کاری از دستش ساخته است یا خیر . سیاهخانی تشکر کرد ، من هم از دور دستی تکان دادم . قبل از آن که راه بیافتد اما نمی دانم سیاهخانی چه به او گفت که سریع رفت به سمت کامیون و با یک جعبه شیرینی آمد به سمت من . در حالی که جعبه را به دستم می داد گفت مبارکت باشه داداش ، بچه اولته ؟ و پیش از آن که من پاسخی داده باشم مرا در آغوش گرفت و گفت انشاالله شیرینی دامادیش رو بخورید . نزدیک بود بگویم من شوهرش نیستم ، دکترشم . اما دکتر بیست ساله در لباس بلوچی باور کردنی نبود . هرچه سعی کردم شیرینی را نگیرم به خرجش نرفت و دیدم دارد دلخور می شود . گفتم شب سال نو برای خودت خریده بودی اش که دهانی در بیابان شیرین کنی . گفت با اجازه دو سه تایش را در راه خورده و این قسمت ما بوده است . دیدم او نیز می خواهد در این ماجرا سهمی داشته باشد و چرا که نه .
کامیون که رفت سیاهخانی پیشنهاد داد همه برویم به خانه او در کلپورگان که هم خدمت سبزی پلو و ماهی برسیم ، هم این که همسر و دخترانش مراقب آهوک و نوزادش باشند .






۲۸ دی ۱۳۹۵

قانون ماری است که به پای برهنه می زند

از قدیس کارت سبز تا قدیس مخدرات 
قدیس های غیر رسمی آمریکای لاتین 
از سفرنامه های قدم زدن در بابل
چاپ اول : فصلنامه زنده رود - اصفهان 
یادم نیست در طول سال‌های اقامتم در جنوب کالیفرنیا چند بار به مکزیک و شهر مرزی«تی وانا» رفته­ ام. اما انگیزه سفر همیشه یکسان بوده است. گریزی هر چند یک‌روزه به شهری که به‌رغم تفاوت فرهنگی و جغرافیایی­ اش با ایران، از بسیاری جهات یادآور آن سرزمین است و شهر و دیاری که سال‌هاست پشت سر گذاشته­ ام.
سفری که تابستان سال گذشته به تی‌وانا داشتم اما انگیزه­ای داشت متفاوت از گریز هر از گاهی ­ام به این شهر. فکر سفر از مطالعه ­ی مطلبی شکل گرفته بود در روزنامه­ معتبر لُس آنجلس تایمز که گزارش مفصلی بود از محبوبیت و نفوذ قدیسین غیر رسمی در آمریکای جنوبی؛ قدیسینی که در چند دهه­ ی اخیر مورد احترام و ستایش گروهی از لاتینوهای کاتولیک قرار گرفته بودند اما واتیکان آن‌ها را به رسمیت نمی شناخت و احتمالاً روحانیون واتیکان از شنیدن نام آن‌ها نیز خوابشان آشفته می­شود.
در مورد سخت­گیری واتیکان در امور مربوط به آماده­سازی Beatifiation واجدان شرایط و تأیید قداست آن‌ها پیش از آن داستانی خوانده بودم از گابریل گارسیا مارکز به‌نام سنت. خلاصه­ ی داستان از این قرار بود که پدری هنگام جابه‌جایی یک گورستان قدیمی تابوت دخترش را که در شش سالگی فوت کرده می­ گشاید و می­بیند گل­هایی که سال‌ها پیش با او به خاک سپرده­ اند تازگی و طراوتشان را حفظ کرده­اند، جسد هیچ وزنی ندارد و با برداشتن آن از درون تابوت حتی یک گرم از وزن تابوت کاسته نمی­شود. گیسوان طلایی دختر نیز در طول سالیان همچنان رشد کرده و حجم خالی تابوت را پر کرده است.
ظاهراً هر یک از این نشانه­ ها برای اثبات قداست دختر کافی است. پدر جسد را به توصیه­ ی همشهریانش به واتیکان می­ آورد اما مسئولان واتیکان با خونسردی ابراز می­کنند که ماهانه هشتصد نامه در مورد جسدهایی با این خصوصیات دریافت می­کنند و بهتر است که مرد وقت خودش را بیهوده تلف نکند و به کشورش بازگردد.
عکس­ العمل محافظه‌کارانه­ ی واتیکان در رابطه با آماده‌سازی و تأیید قداست با نظر به تجربه­‌ی ماقبل مسیحیت رُم و خدایان اساطیری آن چندان غیر منتظره نیست. دورانی که شهرت خدایان و ایزدبانوها از حد قابل نیاز و قابل درک یک جامعه‌ی­ انسانی فراتر می‌رود و شهروندان عادی از به خاطر سپردن نام و تخصص آن‌ها و روابط پیچیده­ای که بر جهانشان حکمفرماست دچار مشکل می‌شوند؛ تا جایی‌که کلیت جامعه عطای خدایان را به لقایشان بخشیده و تک‌خدایی را بر آن همه ترجیح می­دهد. اما دیری نمی ­پاید که حواریون و متعاقب آن نخستین شهدای مذهب جدید جایگاه ویژه­ای در قلب مؤمنان پیدا می­ کنند و قرن به قرن بر شمارشان افزوده می­شود؛ تا جایی‌که هم‌اکنون در فهرست نام قدیسین در بیوگرافی قدیسان کاتولیک متجاوز از دویست نام درج شده است.
اما قدیسی که من در آن روز زیبای تیر ماه به دیدار مقبره­ اش می ­رفتم با تصاویری که از قدیسان هر مذهبی در ذهن داشتم، از هر نظر تفاوت داشت. روزنامه­ ی لُس آنجلس تایمز در مورد زندگی­ اش که اطلاع چندانی از آن در دست نیست، نوشته بود. سرباز نوزده ساله­ ای بوده است از یک ایالت جنوبی مکزیک که در دهه­ی 1930 به تی‌وانا فرستاده شده و پس از چندی در اردوگاه نظامی این شهر مرزی به جُرم تجاوز و قتل یک دختر هفت ساله تیرباران شده است. مقبره ­ی او در گورستان شماره یک تی‌‌وانا نزدیک به نوار مرزی است و شهرتش به‌عنوان قدیس تمامی مهاجران غیرقانونی به آمریکا!
بعد از مطالعه ­ی این گزارش که در یکی از شماره­
های صبح یکشنبه لُس‌آنجلس تایمز به چاپ رسیده بود، حس کنجکاوی ­ام در مورد او و دیدن مقبره ­اش که تا خانه­ی من دو ساعت بیشتر راه نبود، به‌شدت تحریک شده بود. بخش‌هایی از گزارش را برای زنم خواندم و گفتم هفته­ ی دیگر می­ خواهم به تی‌وانا بروم. او که حضور تنهای مرا در یک گورستان قدیمی و پرت افتاده­ ی تی‌وانا خالی از خطر نم ی­دید، توصیه کرد حتما یکی از دوستان ساکن سن دیه‌گو را با خود ببرم.
محمود بهروزیان را چند سالی بود که می ­شناختم، می­دانستم بعد از متارکه با همسرش در آپارتمان کوچکی در سن دیه ­گو زندگی می­کند. او در دانشکده­ ی هنرهای دراماتیک تئاتر خوانده بود و قبل از ترک ایران در چندین نمایشنامه بازی کرده بود. در فیلم مرگ یزدگرد به کارگردانی بهرام بیضایی نیز نقش موبد موبدان را به عهده داشت. می­دانستم سرش برای این قبیل کارها درد می­کند و همراه خوبی می­تواند باشد. پشت تلفن پیشنهاد داد که شب را در آپارتمان او بگذرانیم و صبح زود بزنیم به راه.
گپ و گفت آن شب در آپارتمان او همه پیرامون تئاتر بود و خاطرات مربوط به تئاتر و سینما. از آخرین بازی حرفه­
ای­ اش اما سال‌ها می­ گذشت و در آمریکا هم به غیر از ایفای نقش در نمایشنامه­ هایی که هر کدام دو سه شب بیشتر بر صحنه نبودند، حاضر نشده بود تن به بازی در تئاترهای مبتذل لُس آنجلس بدهد. آلبوم بزرگی هم داشت حاوی عکس‌هایی از صحنه­ های نمایشنامه­ های مختلفی که در آن‌ها ایفای نقش کرده بود.
آن شب نسبتاً دیر خوابیدیم. صبح هم نتوانستیم زود از خواب برخیزیم. به مرز که رسیدیم، ساعت از 9 گذشته بود و خورشید داشت می­آمد وسط آسمان. ماشین را در آخرین پارکینگ مرزی پارک کردیم و پای پیاده راه افتادیم به‌طرف مکزیک.
گذشتن از مرز مصادف است با هجوم علایم انکارناپذیر یک فضای جهان سومی. پیاده‌رویی با کاشی‌های ترک‌خورده. میدانی وسیع و بی­درخت با حوض­ها و حوضچه­های اکثراً بی­آب و فواره­های خاموش. پاساژهای نیمه‌کاره و رها شده و بر گرداگرد میدان، دکه­های «تاکو» فروشی که دود چرب و سنگینی از آن‌ها به آسمان می­رود. چرخ‌های دستی پر از کوکتل­های میوه در لیوان‌های پلاستیکی، مخلوطی از حبه­های هندوانه، خیار سبز، آناناس، انگور و پاپایا، و تقریباً بر هر پیشخوانی ظرفی شیردار پر از نوشابه­ای شیری‌رنگ که با لعاب برنج درست می‌شود و نوشابه­ی ملی مکزیک محسوب می­شود. پاسبان­ها و ماموران مرزی هم هستند. همه بی­ حوصله و اخمو در یونیفرم­هایی که خط اطویشان هفته­ هاست محو شده است. و دست آخر، بچه­ های خردسال و اکثراً سرخپوست بومی که هر کدام یک قوطی آدامس به‌دست دارند و تا یک بسته ­ازشان نخری، رهایت نمی‌کنند. هنوز تا مرکز شهر اگر پیاده برویم نیم ساعتی راه است و تمام راه بر همین منوال.
اما امروز ما به شهر نمی­ رویم. گورستان شماره یک را هم نمی­ دانیم در کدام منطقه قرار دارد. به محوطه ­ی تاکسی­ ها نزدیک که می­شویم، یک راننده­ ی جوان سیگارش را زیر پا خاموش می­ کند و دوان دوان به پیشوازمان می­آید. حتماً می‌داند در آن‌سوی مرز همه در حال ترک سیگار به سر می­برند.
قریب پنجاه تاکسی نارنجی‌رنگ در پارکینگ بزرگی زیر آفتاب پارک شده­ اند. راننده­ ها در گروه­ های سه چهار نفری در پیاده‌رو خوش و بش می­ کنند و سیگار می­ کشند. گوشه­ ی چشمی هم به دروازه­ ی آهنی مرز دارند و مشتریان احتمالی که از آن وارد شوند. ما هر دو در صندلی عقب می­ نشینیم. راننده­ ی جوان رویش را برمی­­ گرداند و به انگلیسی می­ پرسد مرکز؟ و من به اسپانیایی می­ گویم «پانتون نومرو انو» حالت چهره ­اش ناگهان تغییر می­کند. فکر می­کند دستش انداخته‌ام. از لهجه ­ام فهمیده مکزیکی نیستم. به قیافه­ مان هم نمی­خورد که «گرینگو» باشیم. می­پرسد کجایی هستید؟ کلمه­ ی ایران را که می­شنود، بیشتر تعجب می­کند و می­گوید تا به حال هیچ ایرانی­ ی را به گورستان شماره یک نبرده است. می­گویم مادرزنم را آن‌جا به خاک سپرده­ اند. می­ خندد و سعی می­کند از لابه‌لای تاکسی­ها در ترافیکی شبیه میدان انقلاب تهران خودش را به جاده­ ی اصلی برساند.
به خیابان که می­رسیم، به سرعت ماشین می­افزاید و مثل این‌که با خودش حرف بزند، می­گوید: به من مربوط نیست. من راننده­ ام. هر کجا عشقتان بکشد می­برمتان. می­فهمم تا پاسخ قانع‌کننده­ ای دریافت نکند رهایمان نمی­کند. راننده‌های تاکسی تهران را به یادم می­آورد که سکوت آزاردهنده­ ی تاکسی را دوست نمی­دارند و به هر نحوی سر صحبت را با مسافر باز می­کنند. ترجیح می‌دهم بیشتر منتظرش نگذارم. وقتی نام خوان سولدادو را بر زبان می­آورم، یک‌بار دیگر به عقب بر می­گردد. هنوز حالت شگفت‌زده­ ای دارد و می­خواهد بداند او را از کجا می­شناسم. ماجرای گزارش لُس آنجلس تایمز را برایش تعریف می‌کنم که خیالش راحت شود. بلافاصله می­گوید، خوان سولدادو را بی­ گناه کشته‌اند. کار کارِ آن ژنرال مادر به‌خطا بوده است. دختر بچه را ژنرال کشته و به خوان سولدادو که سرباز ساده­ ای بوده است، دستور داده جسد را به بیرون از پادگان ببرد و سر به نیست کند. خوان سولدادو وقتی با دست‌های خون‌آلود به پادگان باز می­گردد، دستگیرش می­کنند و اتهام قتل دختر بچه را به او می­بندند. بعد هم محاکمه­ ی نظامی است و تیرباران او در پادگان مرزی تی‌وانا ، فرسنگ‌ها دور از ولایت و خانواده­ اش. راننده روایتش را از ماجرای خوان سولدادو با یک ضرب‌المثل معروف مکزیکی به پایان می برد که اولین بار در آن تاکسی و از زبان او شنیدم: «قانون ماری است که به پای برهنه می­زند».
خیابانی که مرز را به مرکز شهر وصل می­کرد، در آن ساعت روز نسبتاً خلوت بود. توریست‌های یک‌روزه که از سن دیه‌گو و لُس­ آنجلس به تی‌وانا هجوم می‌آورند، اکثراً حوالی ظهر می­رسند و با غروب آفتاب برمی­گردند. تعدادی از مغازه ­ها و رستوران‌ها هنوز بسته بودند. چند اتوبوس دماغ‌دار انترناش که پیش از آن مشابه‌شان را در خیابان ناصرخسرو و گاراژهای شمس ­العماره دیده بودم، تازه از راه رسیده بودند و مسافران خسته و خاک‌آلودشان را که اکثراً از روستاییان بومی آن حوالی بودند، جلوِ چند مسافرخانه ­ی قدیمی که یکی­شان هیلتون نام داشت، پیاده می­کردند.
تاکسی میدان سانتا سیسیلیا را که حکم دروازه­ ی ورودی شهر را دارد، دور زد و وارد یک خیابان سنگفرش شد؛ سنگفرشی که جابه‌جا روی آن آسفالت کشیده بودند که احتمالاً بی‌دردسرتر و باصرفه­ تر از مرمت سنگفرش بوده است. از تعداد مغازه­ ها رفته رفته کاسته می­شد؛ تا جایی‌که دیگر فقط دو ردیف خانه ­های کوچک دو، و سه طبقه به چشم میآمد، در یک سر بالایی نفس­گیر، راننده دنده­ ای عوض کرد و تاکسی ناله‌کنان خودش را به بالا کشید.
من در سفرهای قبلی­ ام به این شهر محلات و اماکنی را که محل زندگی و کسب و کار باشندگان آن است، همیشه ترجیح داده­ام به مرکز شهر و جلوه­ های توریستی­ اش. اما این خیابان را پیش از این ندیده بودم. شاید به خاطر سر بالایی دشوارش و این‌که معلوم بود به جایی غیر از بیایان نمی­تواند ختم شود.
گورستان شماره یک در انتهای این خیابان قرار داشت. جایی‌که زمین ناگهان هموار شده بود. روبه‌روی گورستان چند ساختمان به‌هم چسبیده بود. با شیروانی‌های زنگ‌زده و شیشه­ های شکسته که احتمالاً روزگاری کارگاهی بوده است یا انبار شرکتی. بر بالای شیروانی یک ردیف هواکش زنگ زده نصب شده بود که چند تایی از آن‌ها هنوز در نسیم گرمی که می­وزید، می­چرخیدند. خیابان حدود سیصد متر بعد از گورستان هم در یک زمین بایر همچنان پیش رفته و ناگهان قطع شده بود.
کرایه­ ی راننده را که می­دادم پیشنهاد کرد همان‌جا  منتظر بماند تا کارمان تمام شود و به شهر برمان گرداند. گفتم معلوم نیست کارمان چقدر طول بکشد و احتمالاً راه بازگشت را پیاده طی خواهیم کرد. راننده گفت O. K. Amigo و با اشاره به دوربین غلط اندازی که همراه داشتم گفت مواظب دوربینت باش این حوالی چندان امن نیست.
در پیاده روی جلوِ گورستان دو چرخ دستی در دو سوی دروازه پارک شده بود که هردو سوغاتی­های مربوط به خوان سولدادو را می­فروختند. یکی از فروشنده­ ها زیر یک چتر وصله شده­ ی ساحلی روی یک یخدان پلاستیکی نشسته بود که به محض دیدن ما از جایش بلند شد برای عرضه­­ ی اجناسش: فندک، جاکلیدی، چراغ قوه، چاقو، شانه، ناخن­گیر، دفترچه تلفن، تقویم جیبی و قاب عکس­های کوچک و همه مزین به عکس سیاه و سفید خوان سولدادو. گفتم وقتی برگشتیم چیزی خواهیم خرید. انگار مطمئن نباشد که در بازگشت باز به دام او خواهیم افتاد به طرف یخدانی که بر آن نشسته بود رفت، در آن را باز کرد و با اشاره به قوطی­های نوشابه ­ی خوابیده در یخ گفت، پپسی، فانتا، سون آپ؟ تشنه نبودم و آن‌را هم موکول کردیم به پایان کار. دروازه­ ی گورستان مابین دو ستون آجری قرار داشت که هر کدام نیم متری از دیوار گورستان بالا زده بود. از دروازه فقط یک لته­ ی فلزی بزرگ باقی مانده بود. لته­ ی دیگر را برده بودند یا اگر از کسی می­ پرسیدی، حتماً می­گفت گم شده است! لابه‌لای قبرها بته­ های خودروی گیاهان بومی ­روییده بود که نامشان را نمیدانستم و در پناه دیوارها کاکتوس‌های کوتاه خاک گرفته با گل‌های شفاف نارنجی که معلوم بود تازه شکفته­ اند. چند درخت تنک اوکالیپتوس و «گل شیشه شور» هم در انتهای گورستان روییده بود یا کاشته بودند.
سال‌هاست وارد هر قبرستانی می­شوم یاد گورستان انگلیسی­ها در رُم میافتم. جایی‌که چندین شاعر و ادیب انگلیسی از جمله «جان کیث» و «پرسی شلی» در آن به خاک سپرده شده­ ا ند. گورستانی که با سایه روشن ­ها، رنگ­ها و موتیو‌هایش به یک کمپوزیسیون دقیق و سنجیده می­ماند. انگار ساکنانش همه در یک روز مرده­ اند و برجسته ­ترین معماران، سنگ‌تراش‌ها و گل‌کاران شهر گرد آمده و طرح کلی آن‌را با همفکری و مشارکت یکدیگر پیاده کرده ­اند. ساختار گوتیک و پُر نقش و نگار مقبره ها، مجسمه­ های بی­شمار فرشتگان و تنوع سرسام­ آور گل‌ها و گیاهان مجموعه­ ای آفریده است که به قطعه ای بازمانده­ای می­ماند از یک بهشت گمشده.
اما این گورستان پرت افتاده­ ی تی‌وانا بیشتر به گورستان‌های کشور خودم شباهت داشت. قبرها اکثراً قدیمی بودند. از آخرین تاریخ وفاتی که بر سنگ قبرها دیدیم، چهل سالی می­ گذشت. اما هنوز بر بالای بعضی از قبرها گلدانی دیده می­شد با چند شاخه گل پژمرده که نشان از سرسختی­ یادها و خاطره ­ها داشت و پایداری­شان در گذر سالیان. غیر از ما هیچ تنابنده­ ای در گورستان نبود. آرامگاه خوان سولدادو را همان فروشنده ­ی دم در نشانمان داده بود. بدون کمک او هم البته می­توانستیم پیدایش کنیم. در وسط قبرستان دو ساختمان کوچک قرار داشت. یکی با معماری گوتیک اما خیلی ساده و بی‌دنگ و فنگ که آرامگاه خانوادگی بود و دیگری یک ساختمان کوتاه آجری به رنگ سرخ خون که آرامگاه خوان سولدادو بود.
مکزیکی­ ها به پاسداری میراث گذشته در رنگ آمیزی ساختمان‌ها از همان رنگ‌هایی استفاده می­کنند که اقوام آزتک و مایا در ابنیه­ ی خود به‌کار می­برده ­اند. رنگ‌های اصلی که محبوب­ترین­شان سرخ، زرد و آبی لاجوردی است. با این حساب بعید به نظر می­رسید که از رنگ سرخ در مقبره­ ی خوان سولدادو استفاده‌ی سمبلیک کرده باشند. اما در آن گورستان که حتی گیاهان به رنگ خاک بودند سرخی این آرامگاه جلوه­ ی غریبی داشت. صحن جلوِ آرامگاه تشکیل شده بود از دو درخت کوتاه کاج و یک راهروی سرپوشیده بر ستون‌های آجری که از میان چند قبر می­ گذشت و به در تنگ و گشوده­ ی آرامگاه می‌رسید. بر دو سوی راه گلدانهای بزرگی از گلهای کاغذی گذاشته بودند که راه را تنگ می­کرد. در دو طرف در هم به عرض آرامگاه گلدان‌های کاغذی پلاستیکی بیشتری قرار داشت که تابش آفتاب تمام گل‌هایشان را سفید کرده بود. داخل آرامگاه تاریک بود و چشم را باید لحظه ­ای می ­بستی تا به تاریکی عادت کند. محوطه­­ ی آرامگاه را انبوهی از دسته ­­ها و سبدهای گل مصنوعی پوشانده بود. سه چهار تایی هم طبیعی بودند با گل‌های پژمرده­ ی میخک، رُز، پرنده‌ی بهشتی و غیره. دو دسته گل طبیعی هم روی قبر قرار داشت و بر انبوهی از گل‌های کاغذی و پلاستیکی. به غیر از سقف آرامگاه هیچ جایی را بر دیوارهای آن خالی نگذاشته بودند. دیوارها پوشیده بود از فتوکپی کارت سبز آمریکایی و نامه ­های احتمالاً تشکرآمیزی به خوان سولدادو. این‌ها را با چسب، پونز، سوزن ته گرد، نوار چسب و میخ و هر وسیله­ی دیگری که توانسته بودند به دیوارها نصب کرده بودند. حتی شیشه­ ها و پنجره‌‌ی کوچک آرامگاه پوشیده بود از کارت سبز. یاد ماموران مرزی و پلیس‌های اداره­ مهاجرت آمریکا افتادم که شبانه‌روز در ماشین‌های سبزرنگشان در جاده­های خاکی بالا و پایین می­روند و تپه­ های مرزی را زیر نظر دارند اما حریف کرامات این سرباز تیرباران شده نمی­شوند!
تسلط من بر اسپانیایی در حد همان چند جمله­ روزمره‌ای است که توریست‌ها به‌کار می­برند. دوست همراهم محمود هم در همان حدود. هر قدر آن حوالی پا به پا کردیم که زائری از راه برسد و چندتایی از آن نامه ­ها را برایمان ترجمه کند، به نتیجه ­ای نرسیدیم. محمود داشت با صدای بلند نام صاحبان کارت‌های سبز را می‌خواند. فرناندو، ویولتا، خوزه، استفان، ریکاردو، لوسیا، دومینگو و نام‌های فامیل اکثراً گونزالس بود و رودریگز و فرناندز. آدم‌های بسیاری را با این نام‌ها دیده بودم و می­شناختم. باغبان، خدمت‌کار، نظافت­چی، بستنی‌فروش دوره‌گرد، کارگران روزمزد ساختمانی، نقاش، کاشی‌کار و فروشندگان بازارهای یکشنبه و...
از آرامگاه بیرون که آمدیم، بر سر گوری در سمت راست گورستان یک زن سالخورده و یک دختر جوان نشسته بودند. پسر بچه­ ای هم با بادکنک آبی رنگی در دست بالای قبر ایستاده بود. دلم نمی­آمد آرامش‌شان را بر هم بزنم. همراه محمود مدتی را بی­ هدف میان قبرها گشتیم و چند تایی عکس گرفتیم که توجه پسر بچه و دختر را که به نظر می­آید خواهرش باشد، جلب کرد. وقتی از سر خاک بلند شدند، خودم را به آن‌ها رساندم و از دختر پرسیدم آیا انگلیسی می­داند. با حالتی شرمگین و مودبانه گفت «نو سینیور» دیگر کاری آن‌جا نداشتیم. آفتاب تندتر از آن بود که بتوان عکس خوبی گرفت.
بیرون دروازه همان دستفروش انتظارمان را می­کشید. دو قوطی فانتا و یک عکس سیاه و سفید تمام‌قد که خوان سولدادو را در لباس سربازی نشان می­داد از او خریدیم که شاید دشت اولش بود و لبخند سخاوتمندانه­ ای با برق یک دندان طلا بدرقه­ ی راهمان کرد.
صد متری پایین­ تر از گورستان زن و شوهری جوان با یک دختر خردسال که دسته گلی به‌دست داشت نفس زنان از سینه‌کش خیابان بالا می­آمدند. پایین ­تر از آن‌ها چند بچه­ ی ­­­ده یازده ساله با چهار ظرف پلاستیکی یک گالنی دروازه درست کرده و فوتبال بازی می­کردند. تنها مغازه ­ی مناطق مسکونی این خیابان یک نانوایی تورتیا «نان ذرت» بود. این نانوایی­ ها به علت مخلوط کردن خمیر ذرت با پیه خوک بوی آزاردهنده ­ای می­دهند که همیشه مرا یاد صابون‌پزخانه می‌اندازد. اما تورتیا نان خوشمزه‌ای است و گرم که می­شود، عطر دیگری به خود می­گیرد که به‌شدت اشتهابرانگیز است.
نرسیده به میدان سیسیلیا در رستوانی که مشتریانش بیشتر از سکنه­ ی همان حوالی بودند، بر سر میزی کوچک نشستیم  در انتظار گارسن که هر وقت عشقش کشید به سر وقتمان بیاید.
تقریباً غیر ممکن است در کافه­ ای یا رستورانی در تی‌وانا بنشینی و سر وکله‌ی یک گروه ماریاچی پیدا نشود. معمولاً در گروه‌های چهار تا هفت نفره راه می­ افتند از رستورانی به رستوران دیگر. گیتار می­زنند و ترومپت . ترومپت‌زن‌ها عقب می‌ایستند و سرهای سازشان را بالا می­گیرند که صدایش گوش‌آزار نباشد. بعد گیتاریست­ها و در خط جلو خواننده که معمولاً گیتار هم می­نوازد. بی‌مقدمه شروع می­کنند بخشی از ترانه­ ای معروف را خواندن. این بخش از کارشان حکم نمونه و اشانتیون را دارد. بعد می­پرسند که چه ترانه­ ای دوست داری بشنوی. به گروهی که ما را از راه دور نشان کرده و حالا به همان ترتیب در پیاده‌رو در برابرمان ایستاده بود، گفتم «وانتانا مرا» پیرمردی که خواننده بود و حکم رهبر گروه را داشت، با علامت تأیید گفت «سی سینیور»
و بعد ترمپت‌زن‌ها سازهایشان را پایین آوردند و همه با هم و یکصدا شروع کردند به خواندن. یاد روان‌شاد محمد مختاری افتادم در آخرین روز اقامتش در لُس آنجلس. در تراس یک رستوران سنتی در بازار مکزیکی­ ها به اتفاق او و علی آشوری شاعر مقیم سن‌دیه‌گو نشسته بودیم که دختری جوان همراه با مردی پا به سن گذاشته که گیتاری در دست داشت، به میزمان نزدیک شدند. دختر با چشم‌های سبز، پوست زیتونی و گیسوان بلوطی تابدارش زیبایی به یادماندنی و چشمگیری داشت. خواسته بودیم برایمان همین ترانه­ ی «وانتانا مرا» را بخواند، او هم خوانده بود و محمد مختاری با چهره­ ی محجوب و نگاه مهربانش دست از غذا کشیده و به صدای دختر گوش سپرده بود. دختر شلوار جین گران‌قیمت و پاکیزه­ای پوشیده بود همراه با تی‌شرت سفیدی با منظره­ ی نخل‌های کالیفرنیا. محمد مختاری باورش نمی­شد دختری زیبا با آن سرو وضع آراسته خواننده‌ی دوره‌گرد باشد. برای ما هم که سال‌هاست مقیم این دیاریم، تازگی داشت.
گروه ماریاچی بعد از اجرای چندین ترانه برای ما و یکی دو میز دیگر راه افتادند به طرف میدان سانتا سیسیلیا که رستوران‌های بیشتر و پر رفت و آمدتری را در خود جای داده بود. ما هم که نفسی تازه کرده بودیم، میزمان را ترک کردیم و در فاصله­ ی چند قدمی آن‌ها در همان مسیر به راه افتادیم.
کلیسای جامع تی‌وانا در گوشه­ ی شرقی همین میدان بنا شده است، با معماری باروک مکزیکی که ظرافت اروپایی را ندارد اما فضای داخلی آن دلبازتر و روشن‌تر از بناهای باروک اروپایی است. این پر رفت و آمدترین و شلوغ­ترین کلیسایی است که به عمرم دیده­ ام. درهای کلیسا همیشه چهارتاق باز است و محراب مطلای آن‌ را که در نور لوسترها و شمع­های بلند کافوری می­درخشد از خیابان می‌توان دید. از بلندگوی بارها و رستوران‌های اطراف میدان چندین آهنگ «سالسا» و ماریاچی همزمان پخش می­شد. گروهی که سر میز ما آمده بود، حالا داشت برای چند سرباز سرتراشیده­ ی آمریکایی آهنگ «لابامبا» را می­خواند. یک دختر بچه­ ی شش هفت ساله به دیواره­ ی حوض سنگی میدان تکیه داد و با گیتار چوبی کوچکی در دامنش به خواب رفته بود. معلوم نبود عضوی از یک گروه ماریاچی کودکانه است یا یک ارکستر تک نفره! نه عکسی گرفتم نه حرفی توانستم بزنم. اگر چیزی می­گفتم، گریه­ ام می­گرفت.
بر پله­ ها و سکوهای جلوِ کلیسا جماعت زیادی تنگ هم نشسته بودند. اکثراً جوان و غیربومی. مهاجرانی از دورافتاده ­ترین شهرها و روستاهای آمریکای لاتین. از گوتمالا، اِل سالوادور، هندوراس و ایالت­های محروم مکزیک. معلوم بود هنوز دوستی و اُلفتی مابینشان شکل نگرفته است و همدیگر را خوب نمی‌شناسند. مهم­ترین وجه اشتراکشان غربت آن‌ها بود و آرزوی گذشتن از مرز. هر چند در زبان و مذهب با هم مشترک بودند و کشورهای زادگاهشان تاریخ­ اندوهبار مشابهی را پشت سر گذاشته بود.
فرق عمده­ ی این مهاجران با آن‌ها که از آسیا و اروپا به آمریکا می­آیند، در پایگاه طبقاتی آنهاست. مهاجران آمریکای لاتین را اکثراً فرزندان خانواده ­های کارگر و کشاورز و دیگر اقشار زیر دست آن جوامع تشکیل می­دهند. طول اقامتشان در تی‌وانا به بضاعت مالی­شان بستگی دارد و یافتن شغال «قاچاقچی مرزی» مناسب و قابل اعتماد که آن‌ها را از مرز عبور بدهد و به Norte El برساند. لاتینوها آمریکای شمالی را به اختصار شمال (El Norte) می­گویند. این شمال پنداری جدا از معنای جغرافیایی­ اش، معانی استعاری دیگری هم دارد. شمال آرزوها. شمال خواب‌ها و رؤیاهای جوانی. و حالا از کنار همین میدان تپه‌های سبز این شمال را که به‌وسیله­ ی ماشین‌های گشت اداره ­ی مهاجرت آش و لاش شده بود، میتوانستند ببینند. اما مثل یک آرزوی بزرگ همچنان دور بود و دست‌نیافتنی. گویا تمام ادعیه ­ای که مادرانشان بدرقه­ ی راهشان کرده بودند فقط توانسته بود آن‌ها را در اتوبوس‌های خاک‌آلوده به این میدان برساند و از این‌جا به بعد دیگر کاربردی نداشت. احتمالاً در طول همین انتظار طاقت­­ فرسا و سرنوشت­ ساز است که نام خوان سولدادو را برای اولین‌بار از شغال‌ها می‌شنوند. ممکن است در آن لحظه دهانشان از تعجب باز بماند یا شوخی بی‌مزه‌ای به نظرشان جلوه کند، اما با گذشت زمان و پشت سر نهادن چندین تلاش ناموفق گذر از مرز و به هدر دادن جیره­ ی سفر سرانجام به زیارتی بی‌ضرر رضایت می­دهند و با شاخه گلی یا شمعی در دست راه می­افتند به‌سوی گورستان شماره یک و مقبره­ ی خوان سولدادو تا با دیدن فتوکپی صدها کارت سبز امید دیگری در دلشان قوت بگیرد و در یک شب بی­ مهتاب دیگر بخت خود را با اتکا به کرامت این حامی جدید بیازمایند.
بدون شک اکثر این مهاجران سرانجام به هر نحوی شده خودشان را به آن سوی مرز می­رسانند. کنترل چندین هزار کیلومتر نوار مرزی از تی‌وانا تا اِل پاسوی تگزاس کار ساده ­ای نیست؛ آن‌هم در کشوری که هر فردی حتی مهاجر غیر قانونی اگر در خاک آن از جانب ماموران دولتی به عمد یا سهو صدمه ­ای ببیند، قادر است هزاران دلار از دولت فدرال طلب خسارت کند. شاید هم احتیاج مبرم به کارگر مطیع و ارزان باعث می­شود که اداره­ ی مهاجرت هرازگاهی نامه ­های محرمانه به پست­­های مرزی بفرستد و ماشین‌های گشت مرزی ناگهان برای یکی دو روز غیبشان بزند. سال‌ها بعد همین از مرز گذشتگان هستند که با کارت سبز آمریکایی در جیب بغل و دسته گلی در دست به تی­وانا و آرامگاه خوان سولدادو باز می­گردند تا پس از سپاس و قدردانی کُپی کارت سبزشان را بچسبانند میان صدها فتوکپی دیگر. 
از میدان که دور شدیم، عکس سیاه و سفید خوان سولدادو را از جیب در آوردم و یک‌بار دیگر آن‌را برانداز کردم. باید وجه تشابهی پیدا می­کردم مابین او و جماعتی که دور تا دور میدان و در حوالی نوار مرزی پراکنده بودند. به‌گمانم این عکس نقش عمده­ا ی در شکل­ گیری اسطوره­ ی او ایفا کرده است. به نظر چهارده پانزده ساله می­­­آید با چهره­ ای کودکانه و معصوم، بی­ هیچ نشانی از سبعیت و خشونت. آرنج راستش را به میز پایه بلندی که مسیح مصلوب شده­ ای بر آن نهاده ­اند، تکیه داده و راست رو به دوربین ایستاده است. غیر از این عکس و پرونده­ ای در دادگاه ارتش مکزیک چیز دیگری از او بر جای نمانده است. اما همین عکس رنگ باخته توانسته است در طول هفتاد سال جوانی و معصومیت او را در خود حفظ کند. غربت را هم که به آن بیافزایی، می­شود یکی از همین جوان‌ها که دور میدان نشسته اند.
به مرز که رسیدیم، صفی طولانی پشت نوار مرزی انتظار می­کشید. معلوم بود دست کم نیم ساعتی معطل خواهیم شد. کمتر کسی را دست خالی می­شد دید. خرت و پرتهایی که به توریست­­ها می­فروشند، یکی از بزرگ‌ترین منابع درآمد تی‌واناست. پتوهای پنبه­ ای، ننوهای درختی، طوطی­­­ ها و توکاهای کاغذی با رنگ‌های درخشان، رشته ­های بلند سیر و پیاز تزئینی از جنس سرامیک که چق و چق صدا می­کنند.گونی های پر از لوبیای جهنده که بالا و پائین می پرند و تا ندیده بودم باورم نمی شد ، گلدان‌های سفالی و کوزه­ ها و مجسمه­ هایی که بدل آثار بازمانده از اقوام آزتک و مایاست، و تقریباً هر نفر با یک بطرتکیلای مجاز در پاکتی نایلونی، و ما دست خالی با دوربینی که چندان به کارمان نیامده است.
حرف‌هایمان در صف انتظار پیرامون دو قدیس دیگری بود که لُس‌آنجلس تایمز از آن‌ها نام برده بود. قدیس اول «نارکوسنت» نام داشت که ترجمه­ ی فارسی­ اش بی­ هیچ کم و کاستی، می­شود قدیس مخدرات، و همانطور که از نام حضرتش پیداست، قدیس حامی قاچاقچیان مواد مخدر است و می­گویند آرامگاه مجلل و باشکوهی در شهر مکزیکو دارد. معروف است که هیچ محموله­ ی بزرگی بدون در نظر گرفتن نذری برای او روانه­ ی آمریکا نمی­شود.
سران بزرگ کارتل­های قاچاق در آمریکای جنوبی که درآمد ماهیانه­ شان سر به چندیدن میلیون دلار می­زند، همه ارادت و اعتقاد عمیقی به او و کراماتش دارند. از پابلو اسکوبار گرفته تا برادران کالی و برادران فلیکسی که کارتل بزرگ تی­وانا را رهبری می­کنند. راننده­ ی تاکسی می­گفت، پابلو اسکوبار چندین بار به مکزیکوسیتی آمده و با پای خودش به زیارت قبر او رفته است.
سومین قدیس نامبرده در گزارش تایمز «سنت ارنسو دلاگوارا» نام داشت. این یکی همان ارنستو چه‌گوارا انقلابی شهید آرژانتینی است که در جنگل  های بولیوی به‌دست ماموران سیا و مزدوران محلی­ شان به قتل رسید و اکنون در میان بومیان بولیوی که از نزدیک شاهد آخرین روزهای زندگی و شهادت او بوده­ اند، به مرحله­ ی قداست ارتقا یافته است.
چه گوارای انقلابی ، گنجینه­ ی شگرفی از وقار، شهامت، زیبایی، ایثار، ایمان خدشه­ ناپذیر، هوش، ذکاوت ، مدیریت و صفات برجسته ­ی دیگری که از مجموع آن‌ها می­توان چندین قدیس سالم و کامل به معنای کلاسیک کلمه استخراج کرد. اما او دیگر به تأیید و تصویب هیچ مرجعی احتیاج ندارد، حتی فرو پاشیدن شوری و فروکش کردن جنبش­های مارکسیستی نیز نتوانسته از محبوبیت و شهرتش بکاهد. القاب مذهبی مسلماً برای بومیان بولیوی که در او به چشم قدیس می نگرند، باید اهمیت داشته باشد اما برای جوانانی که از سانتیاگو تا آمستردام و از کیپ تاون تا نیویورک تی‌شرت‌های مزین به تصویر او را به تن دارند، بالطبع جاذبه­ ای نخواهد داشت . او سالهاست که مرزهای ادیان و ایدئولوژی ها را پشت سر گذاشته است .
به باجه­ی اداره­ی مهاجرت­ که می­رسیم، ماموری چینی‌الاصل می­پرسد، تبعه­ ی آمریکا؟ می­گویم خیر، دارنده­ ی کارت سبز. بی­ آنکه بخواهد کارت‌هایمان را ببیند، می­گوید بفرمایید. 
-----------------------------------------------------------

تصاویر از بالا:
1 . جلد قدم زدن در بابل
2 . عکس خودمان در گورستان مرزی مکزیک
3 . سن سیمون گواتمالائی - قدیس فقرا . به ضرب چماق از اغنیا می گیرد و به فقرا می بخشد .
4 . سن سولدادو - قدیس کارت سبز و حامی مهاجرین غیر قانونی به آمریکا 
5. سن مالوراده - قدیس مخدرات  
6 . زیارتگاه سن ارنستو دلا گوارا - قدیس توده ها  در بولیوی