۱۷ مرداد ۱۳۹۸

گفتگو با روزنامه شرق به مناسبت انتشار مجموعه شعر پشیمانم کن

پشیمانم کن ( مجموعه شعر ) نشر چشمه - چاپ سوم

155 صفحه - بیست هزار تومان
پیام حیدر قزوینی

 =========
«پشيمانم كن» عنوان تازه‌ترين مجموعه شعر عباس صفاري است كه مدتي پيش در نشر چشمه منتشر شد. اين مجموعه شامل شعرهاي چند سال اخير صفاري است و مختصات كلي جهان شعري او در اين مجموعه هم ديده مي‌شود. زبان شعرهاي صفاري در اين مجموعه در ادامه زباني است كه در دفترهاي «كبريت خيس»، «خنده در برف» و «مثل جوهر در آب» وجود داشت هرچند كه مي‌توان گفت در اين مجموعه او بيش از پيش به سمت ساختار نثر حركت كرده است. فقدان و حزني آميخته با حسرت از جمله مضامين تكرارشونده شعرهاي «پشيمانم كن» است و مرگ نيز در تعدادي از شعرهاي كتاب حضوري پررنگ دارد. به مناسبت انتشار مجموعه شعر «پشيمانم كن» با عباس صفاري درباره شعرهاي اين مجموعه گفت‌وگو كرده‌ايم. صفاري در جايي از اين گفت‌وگو درباره تمايز زبان شعر و نثر مي‌گويد: «بسیاری از اسباب و ادوات رایج در شعر را می‌توان در نثر نو و کهن فارسی هم دید. از ایماژ و استعاره بگیرید تا قوافی درونی و حتا ایجاز که از ویژگی‌های مهم شعر است. بیهقی در تاریخ چند جلدی‌اش که روزانه آن را می‌نوشته از نثر فشرده‌ای با جملات کوتاه و قاطع، حتا در حد سه کلمه استفاده می‌کند که پیش از او مورد مصرف چندانی در نثر پُرتکلف رایج نداشته است. با این تفاصیل و به باور من آنچه می‌ماند حس و اندیشه شاعرانه است که شعر را از نثر متمایز می‌کند. البته ما در دوران معاصر بحث نظم و نثر را هم داشته‌ایم که بر مبنای آن می‌توان بخش عمده‌ای از شعر کلاسیک‌مان را نثر موزون و مقفّا محسوب کرد که داستان دیگری است
------------------------------------------------------------------------------------------------------.»
شعرهايي كه در مجموعه شعر «پشيمانم كن» به چاپ رسيده‌اند مربوط به چه سال‌هايي هستند و آيا اين‌ها تمام شعرهاي اين بازه زماني هستند يا برخي از شعرها را به دلايلي بيرون گذاشته‌ايد؟
- تمامی اشعار این مجموعه به غیر از یک مورد در فاصله سالهای 1392 تا 1396 سروده شده اند . در مجموعه هائی که پیش از این کتاب منتشر کرده ام فاصله زمانی سرودن اشعار در شناسنامه کتاب قید شده است . در مورد این مجموعه اما فراموش کردم آن را ضمیمه کنم . چندتائی شعر را نیز که در همین محدوده زمانی سروده شده بود کنار گذاشتم . تعدادی از آنها نیاز به تعمیرات و بازنویسی داشت ، تعدادی نیز تازه از تنور در آمده و لازم بود قضاوت در مورد انتشارشان را به وقت دیگری موکول کنم .
* زباني كه در شعرهاي كتاب تازه‌تان وجود دارد را مي‌توان كم‌وبيش تداوم همان زباني دانست كه در «كبريت خيس»، «خنده در برف» و «مثل جوهر در آب» هم وجود داشت اما به نظر مي‌رسد كه در اين مجموعه بيش از قبل به سمت ساختار نثر حركت كرده‌ايد. اين‌طور نيست؟
- یکی دو نفر دیگر نیز به این موضوع اشاره کرده اند . من اما هیچ تصمیم از پیش اندیشیده ای برای این کار نداشتم .روی هم رفته فکر می کنم به استثنای دو مجموعه ای که در غرب منتشر کرده ام همه ی این مجموعه ها از نظر زبانی زیر چتر واحدی که نزدیک به زبان طبیعی و محاوره باشد قرار می گیرند . استفاده از زبان محاوره مثل راه رفتن روی طناب است . خطر لغزش به سمت نثر همواره آن را تحدید می کند . من با آگاهی از حضور مداوم این خطر است که قلم بر کاغذ می گذارم . شاید تجربه انتشار سه چهار مجموعه در این زبان سبب شده است که ترسم قدری ریخته و به طرزی ناخودآگاه ریسک کرده ام . کاری که برای طراوت و سلامت شعر ضروری و مهم است .
* به‌طور كلي وجه تمايز اصلي زبان شعري را با نثر در چه مي‌دانيد و نظرتان درباره شعر منثور چيست؟
- بسیاری از اسباب و ادوات رایج در شعر را می توان در نثر نو و کهن فارسی هم دید . از ایماژ و استعاره بگیرید تا قوافی درونی و حتا ایجاز که از ویژگی های مهم شعر است . بیهقی در تاریخ چند جلدی اش که روزانه آن را می نوشته از نثر فشرده ای با جملات کوتاه و قاطع ، حتا در حد سه کلمه استفاده می کند که پیش از او مورد مصرف چندانی در نثر پُر تکلف رایج نداشته است . با این تفاصیل و به باور من آنچه می ماند حس و اندیشه شاعرانه است که شعر را از نثر متمایز می کند . البته ما در دوران معاصر بحث نظم و نثر را هم داشته ایم که بر مبنای آن می توان بخش عمده ای از شعر کلاسیکمان را نثر موزون و مقفّا محسوب کرد که داستان دیگری است .
* در شعرهاي كتاب «پشيمانم كن» به لحاظ دورنمايه و مضمون چند ويژگي مشترك ديده مي‌شود كه يكي از آنها حضور مرگ در بسياري از شعرها است. چرا مرگ در شعرهاي اين مجموعه با اين قطعيت حضور دارد؟
- فرهنگ و ذهنیت ایرانی قرنهاست که با مرگ تعارف دارد و حاضر نیست آن را به عنوان امری عادی و لازم بپذیرد و قبول کند که زیبائی زندگی در موقتی بودن آن است . تردیدی نیست که آدمی همواره تلاش می کند مرگ را با ترفندهای مختلف به تاخیر بیندازد . به تاخیر انداختن اما فرق دارد با انکار و موکول کردنش به روز مبادا . روز مبادا در فرهنگ ما روزی است که آرزو می کنیم هرگز از راه نرسد . روز مبادا یعنی جاودانگی . ما اگر با فرزندانمان به همان سهولتی که در مورد تولد ، بلوغ ، ازدواج و دیگر مسائل عمده زندگی حرف می زنیم ، با مقوله مرگ نیز برخورد مشابهی داشتیم و به فرض در پاسخ کودک خردسال و کنجکاوی که می پرسد ( من کی میمیرم ) با جملات ترسناک زبانت را گاز بگیر و خدا نکنه و دشمنت بمیرد پاسخ نمی دادیم آنوقت حضور مرگ در یک فیلم یا کتاب و نمایشنامه این قدر به چشم نمی آمد . مرگ همان قدر طبیعی است که عشق . با این تفاوت که عشق همواره در شعر و ادب ما وجود داشته و مرگ غالبا غایب بوده است . پرداختن به مرگ در سروده های من اما امر تازه ای نیست . در مطلع ترانه اسیر شب که پنجاه سال پیش آن را نوشته ام مردی دارد زیر یک دیوار بلند جان می کند . و در ترجیع بند ترانه حباب آرزویم مردن و رها شدن است . آن ترانه ها حاصل نوعی بدبینی سیاه و سطحی جوانسالی بود که به مرور زمان از بین رفته و جایش را نوعی جبر قابل تحمل پر کرده است . حال اگر در این مجموعه نسبت به کتابهای پیشین بیشتر به مرگ پرداخته ام احتمالا ناشی از آن است که به آن نزدیک تر شده ام . این را نیز بگویم که اندیشه مرگ و پرداختن به مرگ با افکار ناشی از افسردگی ومرگ طلبی تفاوت دارد . به گمان من اکثر افرادی که دست به خودکشی می زنند اگر شناخت بیشتری از مرگ داشتند ، منصرف شده یا آن را به تاخیر می انداختند . نخستین کتابی که در باره مرگ نوشته شده کتاب مردگان فراعنه است . کتابی که عنوانش می توانست ( چگونه سعادتمند شوید ) باشد .
* يكي ديگر از مضامين تكرارشونده شعرهاي اين مجموعه نوعي فقدان و حزني است كه گاه آميخته به حسرت است و اين نيز به وضوح در چند شعر مجموعه ديده مي‌شود. اين فقدان و حزن كه كم‌تر در شعرهاي قبلي‌تان ديده مي‌شد ناشي از چيست؟
- اشتباهات جبران ناپذیر و امکانات از دست رفته بخشی از آن است . کارهای سرنوشت سازی که می توانستی به سهولت انجام بدهی و نداده ای . فرصت های مهمی را که با سهل انگاری از دست رفته اند . اوقاتی را که به تنبلی و بطالت گذرانده ای . و این همه را با این خیال باطل که وقت پرداختن و جبران آنها را خواهی داشت و حالا به جائی رسیده ای که چشم انداز و پانورامای پیش رویت روز به روز تنگ تر می شود . آدمهائی که می شناختی یا به دنیای سایه ها رفته یا در چهار گوشه دنیا پراکنده شده اند . روستاهائی که عطر خاکشان در مشامت هنوز باقی مانده است خالی از سکنه شده و شهری که دوست می داشتی را دیگر نمی شناسی . پنداری در غیاب تو غول های حضرت سلیمان شبانه آن را از ریشه در آورده و شهر دیگری به جایش کاشته اند . سیر حوادث و رویدادهای این قرن در عرصه جهانی نیز تصویر مخدوش و هر از گاه دلهره آوری از آینده رسم می کنند که به نوبه خود می تواند حزن آور و ناراحت کننده باشد .
* در شعرهاي شما به ‌طور كلي نوعي ديالوگ ميان گذشته و اكنون وجود دارد و اين ديالوگ گاه در توجه به متون كهن و افسانه‌ها و تاريخ در شعر شما شكل گرفته و گاهي هم با آوردن گذشته به اكنون اتفاق افتاده است. آيا اين اتفاق به شكل ناخودآگاه در شعر شما رخ مي‌دهد؟
- در مورد عنوان بعضی از اشعار که لحن آرکائیکی دارند آگاهانه بوده . در مورد استفاده از ترکیب های رایج در شعر کهن و استفاده مجدد از آنها نیز با تصمیم قبلی بوده است . اما هنگام نوشتن شعر از آنجا که راه ورودشان را قبلا هموار کرده ام به طرز ناخود آگاه اتفاق افتاده است . برای مثال شعر ( خاطرات یک نظر باز ) شرح سیر و سفرهای عاشقانه یک شاعر فارسی زبان است در طول تاریخ . شاعری که ناکام از شهری به شهر دیگر می رود و تنها نصیبش از هر عشق ( نظر بازی ) است و نگاهی دلبرانه از جانب ( ساقی شمشاد قد میخانه ای در نیشابور ) و ( رهگذر ماه منظر کوچه ای در سمرقند ) . استفاده از این ترکیب های کهن در جملاتی که بوی تاریخ می دهند را مضمون شعر طلبیده است . به همین جهت حضورشان در این شعر از نظر خودم منطقی است و توی ذوق نمی زند .
* علاقه به اسطوره‌ها و تاريخ همواره در شعرهاي شما وجود داشته و در اين مجموعه نيز به كرات رد اين علاقه ديده مي‌شود. اين ويژگي را حتي در عناوين شعرهايتان هم مي‌توان مشاهده كرد. آيا توجه به تاريخ و اسطوره‌هاي تاريخي ناشي از علاقه شخصي شما به تاريخ است؟
من متاسفانه تاریخ را خیلی دیر کشف کردم و حوالی میانسالی بود که خواننده تاریخ شدم . پیش از آن غالبا یک واسطه ای مرا به سمت تاریخ کشانده است . مثلا رفته ام بلوچستان خدمت کنم ، کنجکاو گذشته و تاریخ آنجا شده ام ، یا به این دلیل که یزدی هستم در کتاب های تاریخی دنبال یزد می گشتم . اسطوره اما حکایت دیگری است . اسطوره به ادبیات بیشتر نزدیک است تا تاریخ . اسطوره چهره آرمانی تاریخ است که از آمال و آرزوهای تمدن ها سرچشمه گرفته است . اسطوره تاریخ روح و روان ساکنان این کره خاکی است . اگر در تاریخ خون شخصیتی به ناحق ریخته شود اسطوره پا پیش می گذارد و او را جاودانه اش می کند . وقتی یک دیکتاتور از ترس شهید سازی از کشتن یک مبارز خودداری می کند معنی اش این است که او از اسطوره بیش از قضاوت تاریخ واهمه دارد . در پاسخ به سئوال شما اما باید بگویم که علاقه شخصی به مقوله ای خود به خود راه ورود آن را به شعر یا هر هنر دیگری باز نمی کند . بسیاری از شعرا به سینما علاقه دارند اما هیچ نشانه ای از شگردهای سینمائی در شعرشان نیست . آنچه حائز اهمیت است نحوه استفاده طبیعی و غیر تصنعی از تاریخ یا اسطوره است . من هر جا که لازم بوده ، یا مناسبتی داشته به آن جواز عبور داده ام . اگر هم در خوانش های بعدی حس کرده ام که مزاحم و مهمان ناخوانده است حذفش کرده ام .
* در شعر «قواعد بازي» با طنزي پنهان صحبت از «بازي آوانگارد و پرهيجاني» شده كه به نوعي اين بازي در برخي شعرهاي شما ديده مي‌شود. بازي‌اي كه در آن از كلمات يا تعابيري استفاده مي‌شود كه روزگاري«گل سرسبد قصايد بوده‌اند و ملكه ذهن رودكي و منوچهري» اما در متون امروزي ديگر جايي ندارند و البته شاعر مي‌خواهد «مربي‌وار» هواي همه آنها را داشته باشد. اگرچه شما مي‌كوشيد كه از امكانات زبان محاوره استفاده كنيد اما ابايي هم نداريد كه از تعابير يا كلماتي قديمي كه جايي در زبان امروز ندارند استفاده كنيد و نمونه‌هاي زيادي مي‌توان نام برد كه اين كلمات را به شعرتان راه داده‌ايد. با چه تمهيدي مي‌توان ميان زبان محاوره و زبان متون قديمي ارتباطي طبيعي برقرار كرد كه شعر شكلي تصنعي به خود نگيرد؟
- به گمانم در پاسخ به سئوال قبلی شما به بعضی از جوانب این موضوع پرداخته ام . هیجان این بازی برای من در این است که غیر قابل پیش بینی است . تلاشی است برای زنده کردن کلیشه های منسوخ شده . شمع هنوز بر سر میز شام عشاق خودنمائی می کند و شب پرّه ها کماکان در اطراف منابع نور می گردند و منولوگ ابدی پرندگان با گُل و گیاه همچنان ادامه دارد . هرکدام از این کلمات که بخواهد وارد شعر بشود قدمش همواره روی چشم شاعر بوده است در عصر حاضر اما اگر شمع و گل و پروانه و بلبل بخواهند دست در دست هم به در خانه شاعر بیایند در برویشان باز نخواهد شد . من اما دلم می خواهد قبل از آن که پاسخ رد به آنها بدهم از لای در نگاهی با سر و وضعشان بیندازم . شاید بشود یک بازی جدید و آوانگارد با آن ها کرد . سنگ مفت است و گنجشک مفت . خُب اگر این واژه های پُر افاده امروزی نخواستند با آنها بازی کنند برشان می گردانم .
* در استفاده از زبان محاوره در شعر چه الگوهايي مدنظر داشته‌ايد و مثلا آيا شعرهاي فروغ فرخزاد مي‌تواند نمونه خوبي از اين موضوع باشد؟ به نظرتان زبان محاوره چه امكاناتي پيش روي شعر مي‌گشايد و تا كجا مي‌تواند در شعر مورد استفاده قرار گيرد و با چه تمهيدي بايد از زبان محاوره استفاده كرد تا به شعر آسيبي وارد نشود؟ مثلا آيا موافق استفاده از زبان شكسته در شعر استفاده هستيد ؟
بی تردید فروغ فرخزاد در تعدادی از اشعارش بهترین الگوی زبان محاوره است . از زمان توصیه نیما برای استفاده از زبان طبیعی خیلی ها تلاش کردند زبان محاوره را وارد شعر کنند . اما به گمان من نحوه استفاده و فرمول آن را فروغ کشف کرد . در شعرهای مورد نظر جملات فروغ بی هیچ کم و کاستی همان جملاتی است که در زبان محاوره به کار می رود . با این تفاوت که در زبان محاوره کلمات شکسته ادا می شوند . ما این ویژگی را نه در اشعار شاملو می بینیم نه در شعر اخوان ، نه حتا در شعر سهراب سپهری که از زبان محاوره سود زیادی برده است . در مورد کاربرد زبان محاوره من فکر نمی کنم حد و مرزی وجود داشته باشد و به فرض در ارایه مضمون بغرنجی کم بیاورد . یادمان باشد که زبان محاوره ی مکتوب از حیث دامنه واژگانش فقط محدود به کلماتی نمی شود که مردم به صورت روزمره از آن استفاده می کنند . شاید اخبار رادیو و تلویزیون مثال خوبی برای درک این موضوع باشد . در زبان خبر به رغم این که روی سخن گوینه با مردم عادی است اما دامنه واژگانی که از آن استفاده می کند فراتر از واژه های رایج و روزمره است .
درمورد استفاده از زبان شکسته من نظر مثبتی به آن ندارم . به گمانم جدیت را از شعر می گیرد . یکی از دلایلی که اخبار رادیو تلویزیون از این زبان استفاده نمی کند همین صدمه ایست که به مضامین جدی می زند . این زبان روی هم رفته کارنامه درخشانی در شعر معاصر ندارد هم فروغ از آن استفاده کرده و هم شاملو و اخوان و چندین شاعر دیگر . هیچدام هم نتوانسته اند شعر موفقی با این زبان بنویسند . نا گفته نماند که زبان به کار رفته در قصه دختران ننه دریا و پریای شاملو به رغم شکستگی واژگان ، زبان فولکلوریک و قصه ی موزون است که با زبان شکسته محاوره تفاوت های بنیادی دارد .
* گرچه شعرهاي شما اغلب به طور مستقيم مضموني اجتماعي ندارند اما در برخي شعرها از جمله در شعر «مثل گلي به گلدانش» مي‌توان اين ويژگي را ديد. به نظرتان چگونه مي‌توان شعري اجتماعي نوشت كه دچار تاريخ انقضا نباشد؟
- بستگی به مضمون شعر دارد بخشی از مسائل و مشکلات بشر دائمی است و شامل مرور زمان نمی شود . اشعاری که در این مضامین سروده شوند شانس ماندگاری بیشتری دارند . به غیر از اشعار مورد نظر شما تعدادی شعر در مضامین اجتماعی دارم که مجوز چاپ نگرفته اند . اشعاری نیز در مجموعه های منتشر شده دارم که ظاهرا سر آغاز یا مضمونی عاشقانه دارند ، در ادامه اما همان مضمون را دستاویزی قرار داده ام برای بیان مسائلی دیگر . نمونه اش شعری است با این مضمون که دلم نمی آید زنم را در صبح سالگرد تولدش از خواب بیدار کنم چون نمی خواهم اخبار وحشتناک آن روز را بشنود .
* شما علاوه بر شعر به ترجمه شعر هم پرداخته‌ايد و ارتباط مستقيمي به‌خصوص با شعر شاعران انگليسي‌زبان داشته‌ايد. در اين ميان آيا هنوز هم ارتباط مداومي با شاعران كلاسيك زبان فارسي داريد و به نظرتان پشتوانه سنت ادبي فارسي چقدر براي شعر امروز ضروري است؟
- به عنوان خواننده ی شعر من بیشتر اوقات شعر کهن و کلاسیکمان را بر شعر معاصر ترجیح می دهم . البته نه در حدی که از شعر نو یکسره غافل باشم . اما به گمانم بیشتر آثار ارزشمند و تاثیر گذاری را که شاعران پس از نیما سروده اند در جوانسالی خوانده ام و به غیر از استثنا هائی مانند فروغ و شاملو و دو سه شاعر دیگر به ندرت اتفاق می افتد که مجددا به سر وقتشان بروم . کار چند تائی از نسل جوان و امروزی را نیز با کنجکاوی دنبال می کنم . اما لذت اصلی را هنوز از خواندن متون کهن می برم . چه فارسی چه تمدن های دیگر . متاسفانه در فرهنگ ما سنت را سد راه نو و مدرنیزم می دانند . در صورتی که حرکت نو بدون پشتوانه سنت به جائی نمی رسد . در نطر بگیرید اتوموبیلی را که امروز می رانیم ابتدا به ساکن درست نشده است . در آغاز اسبی بوده که گاری و ارابه ای به آن بسته اند . گاری پس از قرن ها تبدیل شده به درشکه و کارخانجات درشکه سازی قرن نوزدهم شده اند ماشین سازان قرن بیستم . سنت در کلیه امور چه فرهنگی چه اقتصادی به این گونه عمل می کند . حرکت مدرن بدون تکیه بر سنت به جائی نمی رسد . اما این را نیز باید متذکر شوم که استفاده از سنت با تقلید و اقتباس و تلاش بیهوده در جهت احیای آن فرق می کند . در غیر این صورت نتیجه اش می شود شعر بی رمق و بی خواننده پیروان مکتب بازگشت .
* به نظرتان در ترجمه شعر ضروري است كه مترجم، شاعر هم باشد؟ گاه در شعر برخي از شاعراني كه به ترجمه هم مشغول بوده‌اند ديده مي‌شود كه شعرهايشان به اصطلاح رنگ ترجمه به خود گرفته‌اند. شما با چه تمهيدي فضاي ترجمه را به شعرتان راه نمي‌دهيد؟
- اگر مترجم خود شاعر باشد بی تردید نتیجه بهتری حاصل خواهد شد . در غرب اکثر ترجمه ها به وسیله شاعر انجام می شود . در ایران اما از آنجا که اکثر شعرای ما تسلطی بر زبانهای غربی نداشتند بسیاری از اشعار زبانهای دیگر را مترجمینی که شاعر نبودند انجام داده اند . به گمان من اما کسی که دست به ترجمه شعر می زند اگر خودش شاعر نیست دست کم باید از نوعی نازک خیالی و ذوق شاعرانه برخوردار باشد . زبان ترجمه غالبا روی شاعرانی تاثیر می گذارد که کارشان را با ترجمه شعر آغاز کرده اند و آن لحن و زبان ملکه ذهنشان شده است . من زمانی که شروع به نوشتن شعر کردم با هیچ زبانی غیر از فارسی آشنا نبودم .
* در متني كه مدتي پيش از شما منتشر شد ساده‌نويسي در شعر را عنواني بي‌مسما دانستيد و از ضرورت نامگذاري جديدي براي اين ژانر شعري نوشته بوديد. در آن متن به اين نكته اشاره كرده بوديد كه استفاده از عنوان ساده‌نويسي به نوعي به تقليل شعر مي‌انجامد و ارزش آن را به كاري دم‌دستي فرومي‌كاهد. اگرچه شما هيچ‌گاه خودتان را متعلق به جرياني كه با عنوان ساده‌نويسي شناخته مي‌شود ندانسته‌ايد اما مهم‌ترين ويژگي‌هاي اين جريان شعري را در چه مي‌دانيد و آيا به نظرتان اين جريان در پاسخ به ضرورت اجتماعي و تاريخي زمانه شكل گرفته است؟
- دقیقا همین طور است . این زبان از دل تحولات ادبی دهه هفتاد بیرون آمد و گسترش پیدا کرد . پس از انقلاب و یک دوران رکود طولانی وقتی نشریات ادبی مجددا شروع به چاپ شعر کردند معلوم بود که آن زبان فاخر و آرمانی دیگر چندان به کار نمی آید . یا دست کم زبان مناسبی برای بیان آن وضعیت متلاطم نیست .
* آيا موافق‌ هستيد كه بخشي از شعر امروز ايران تحت همين عنوان ساده‌نويسي شعر را به كاري ساده و دم‌دستي تقليل داده‌اند؟
- به گمان من در هیچ دوره ای از ادبیات ما از هیچ سبک و ژانری آنقدر سوء استفاده نشده که از این سبک ساده نویسی . دلیلش هم روشن است . یک جوانی که می خواهد سری توی سرها در بیاورد یا راه میانبر بزند می تواند خاطره ساده یا درد دلی را به صورت شعر تقطیع کند و اسمش را هم بگذارد ساده نویسی . یکی از دلایلی که موافق تغییر عنوان این ژانر هستم همین ظاهر گول زننده آن است .
* آيا اثر ديگري آماده انتشار داريد؟
- مجموعه شعری دارم شامل صد شعر که نسبت به کارهای قبلی ام از بنیان متفاوت است . هنوز به صورت جدی برای چاپش اقدام نکرده ام . حس می کنم نهایتا چند تائی از اشعار آن را باز نویسی کنم .

۲۰ فروردین ۱۳۹۸

شعرم را روایت کن

لادن نیکنام


پشیمانم کن
عباس صفاری
نشر چشمه/ چاپ3: ۱۳۹۷
۱۵۵ ص/ ۲۰۰۰۰ تومان

----------------------------
مهم‌ترین ویژگی دفتر شعر «پشیمانم کن» رسیدن شاعر به یک سبک یا زبان شخصی است. عباس صفاری از هر نوع اجرای احساساتی سطرها در محور افقی و عمودی به شدت پرهیز دارد. او به خوبی می‌داند با هر حرکت، ناخودآگاه جمعی ما را هدف می‌گیرد و با استفاده از ضرب المثل‌ها و کهن الگوها و اسطوره‌ها وادارمان می‌کند در جهت خوانش فعالانه‌ی شعرش.
عباس صفاری شاعری‌ست با سابقه‌ی سه دهه کار جدی که در دهه‌ی هفتاد برنده‌ی جایزه‌ی شعر کارنامه شده است. کتاب «کبریت خیس» مهم‌ترین اثر شناخته شده از اوست. عباس صفاری ساکن آمریکا بوده و متولد شهر یزد. در حوزه‌ی نقاشی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد و کتاب «کلاغنامه»ی او از نشر مروارید پژوهشی بسیار خواندنی‌ست. به تازگی از این شاعر و هنرمند دفتر شعری منتشر شده که در ادامه می‌خواهم قدری به آن بپردازم.
مهم‌ترین ویژگی دفتر شعر«پشیمانم کن» رسیدن شاعر به یک سبک یا زبان شخصی است. اتفاقی حاصل از سال‌ها نوشتن شعر و زیستن در ساحت تفکر و درنگ شاعرانه. صفاری می‌تواند از تجربه‌های زیسته و دانش ِحاصل از مطالعات فرهنگی‌اش حرکتی به سمت شخصی کردن شعرش کند و ما را به سمت دریچه‌ای منحصر به فرد ببرد.
در این حرکت شاهد گستره‌ای از تصاویر و تنوع فضاها هستیم با زبانی که ریشه در گفتار و حتا زبان رسانه دارد با کمترین حشو و موسیقی پنهان در هجاها و آواها که به رنگ آمیزی‌های گوناگونی دسترسی‌مان می‌دهد. اصلی‌ترین کار شاعر استفاده از حرکت در جهت اجرای دقیق تصاویر است وقتی در هر سطر خود خطابمان می‌کند. او به خوبی می‌داند با هر حرکت، ناخودآگاه جمعی ما را هدف می‌گیرد و با استفاده از ضرب المثل‌ها و کهن الگوها و اسطوره‌ها وادارمان می‌کند در جهت خوانش فعالانه‌ی شعرش.
عباس صفاری از هر نوع اجرای احساساتی سطرها در محور افقی و عمودی به شدت پرهیز دارد. از صفت و قید تا حد امکان دوری می‌کند و تلاش او اجرای تغزل در لایه‌های زیرین متن است. اتفاقی که می‌افتد مشارکت مخاطب حرفه‌ای شعر با فضاهای سپید و مداخله در هنگام خواندن و ساختن شعری عاشقانه در ذهن است وقتی به طور مثال به این شعر می‌رسد:
هر بار که آمده‌ای/ آخرین بار بوده است/ و هر بار که رفته‌ای اولین بار/ فردا تو را/ برای اولین بار خواهم دید/ همان طور که دیروز / برای آخرین بار دیدمت/ شاید امروز نیز صدایت/ که بارش شیرین توت/ بر پرده‌ی کتانی ست/ دهانم را آب بیندازد/ ماه نیستی/ تا در قاب نقره‌ای ات/ هر بار که نو می‌شوی/ حکایتی کهن باشد/ افتاده به جان من/ آغوش شعله‌وری هستی/ که در چشم برهم‌زدنی/ کن فیکون می‌کنی مرا/ و هر بار که رفتنم را/ از پاگرد پلکان/ تماشا می‌کنی/ مانند قزل‌آلای نگران بختی/ که یک عقاب تیزچنگ / از رودخانه قاپیده باشد/ گیجم و نمی‌دانم/ چه بر سرم آمده است.(صفحه ٩۶ و ٩٧ )
و حتا مخاطب تازه کار شعر با این شعر به روایتی تازه از اتفاقی قدیمی می‌رسد. تمام حرکت شاعر در بیشتر شعرهای این دفتر در برساختن اجراهای مدرن از مفاهیم کهن است. اجرایی که بزرگترین دستاوردش را در عرصه‌ی زبان می‌بینید. زبان میل به ساختن یک دستاورد پیچیده و در هم شده ندارد. می‌خواهد به سمت سادگی و زیبایی حرکت کند تا غبار عادت را از نگاه هشیار خواننده‌ی شعر ایرانی بزداید. ما در شعرها بیشتر از هر نکته‌ای شاهد روایت یا داستان کوتاهی شامل برسی از یک موقعیت انسانی در بستر تاریخی هستیم.
تاریخی که به زعم شاعر شامل زمان پشت سر نیست. عباس صفاری این توانایی را دارد که بتواند تاریخ را به معنای معاصر و اکنونی‌اش به گذشته و آینده وصل کند. شاید چون نگاه هستی‌شناسانه و اگزیستانسیالیست به جهان دارد. می تواند خود را در مقام یک انسان/ شاعر در هر جایگاهی از هستی قرار داده و نسبتش را با جهان بسنجد. او می‌تواند ضمن اینکه از خود فاصله می‌گیرد با خودش به وحدت برسد. مسافر لحظه‌های ابدی جهان پیرامون خود از هر رخدادی برداشت مورد نظر شاعرانه‌ی خود را می‌کند وقتی از او می خوانیم:
پای مگس مدیترانه هنوز/ به مزارع کالیفورنیا نرسیده بود/ که طیاره‌های سم‌پاشی بی‌درنگ/ غبار سپیدشان را / بر فراز دشت‌ها / رها کردند/ اما / آن‌چه از آسمان فرو ریخت/ باران پروانه‌های مهاجر بود/ که درختان دهکده‌ای در مکزیک/ انتظارشان را می‌کشید.(صفحه ۵۴ و ۵۵ )
و زیر صفحه توضیح داده شده که مونارک باترفلای؛ میلیون‌ها پروانه‌ی سلطنتی هرساله از کانادا به مکزیک می‌روند.
به خوبی می‌توانید به میزان حساسیت و دقت شاعر به تمامی هستی پیرامون خود دقت کنید که حتا به رویدادهای زیست محیطی اطراف خود اشراف ِشاعرانه دارد و می‌داند چطور می‌تواند آن را از طریق شعر شخصی کرده و بعد به همین طریق آن را عمومی کند.
این حرکت تمامی تعریف شعر عباس صفاری از دیروز تا امروز بوده که توانسته همه‌ی پیرامونش را از راه شعر به یک حرکت فرهنگی تبدیل کند. یادمان نرود که شاعر ایران زندگی نمی‌کند اما مناسبات ایران و جهان را در سازوکاری شاعرانه در اختیار ما قرار می‌دهد.
و این مهم بی‌تردید ساده نیست. ضمن عدم زیستن در ساحت زبان مادری به بیشترین شکل ممکن الگوهای ایرانی را با تمهیدی سهل و ممتنع در اختیار ما در شکل‌های اجرایی متنوع قرار می‌دهد. ما او را به خوبی باور می‌کنیم و همراه شعرهایش می‌شویم چون ناخودآگاه جمعی ما را نشانه گرفته و باز بیشتر لذت می‌بریم چون به ما مناسبات ذهن مدرن را یادآوری می‌کند.
این اتفاق در شعر ایرانی هنوز و همچنان کم نظیر است چون ما را به سمت امکان‌های تازه‌ی روایت داستانی در شعر و نیز آشنایی‌زدایی از کهن الگوها رهنمون می‌کند. از این دست شعر و شاعری در این مختصات جغرافیایی در این زمان کم سراغ داریم و مسیری که عباس صفاری در آن قدم برمی‌دارد بی‌تردید یگانه است و راهگشا وقتی شاعر مشغول روایت است، و زبانش ریشه در ساده‌ترین و گاه کهن‌ترین لایه‌های فارسی ِ ماست.
باور کنیم هرگز ساده نیست نشاندن طیاره‌ی سم‌پاشی کنار کلمه یا مفهوم مهاجرت در شعری که برخاسته از زیستگاهی‌ست که شاعر مهاجر ما در آن سال‌هاست که زندگی می‌کند. این نوع شاعری سخت دشوار است هرچند که دفتر شعر با لذتی بسیار به راحتی خوانده می‌شود.
0

۲۲ اسفند ۱۳۹۷

خانه تکانی

در این روزهای آخر اسفند
وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را
به احترام بنفشه ها
از سر بر می دارد,
تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را
از آستین بتکان
و چشم های شیشه ای  اش را
با روزنامه های بد خبر دیروز
برق بینداز ؛
تا تعبیر خواب های اردیبهشتی ات
راه زیادی نمانده است..

۱۶ اسفند ۱۳۹۷

پنجاه سال گذشت

یادداشتی از عباس صفاری درباره هوتن نجات
وقتی هوتن نجات به زندگی خود پایان داد بسیاری از بزرگان امروزی که او را می شناختند هنوز بزرگ و عمده نشده بودند . هوتن نجات نیز مانند ده ها جوان با استعداد و سر گشته دیگر اگر مانده بود احتمال داشت که به جائی نرسد و به این شهرت اندکی هم که امروزه به دست آورده شاید نمی رسید . یاد کردن ازاو و هم نسلان تباه شده و از یاد رفته اش نباید کسر شان کسانی باشد که در دوره ای هر چند کوتاه هم پیاله و هم صحبت آنها بوده اند . ده ها هوتن نجات باید از دور خارج یا تباه شوند تا یکی بشود احمد رضا احمدی . آنها سر بازهائی بودند که از بد روزگار در مسیر گلوله قرار گرفتند . گلوله هائی که امروزه در ابعاد نجومی در سر تا سر جهان شلیک می شود .
من هوتن نجات را به غیر از برخوردهای هر از گاهی درکوچه و خیابان سه چهار بار بیشتر ندیدمش . یک بار در بالا خانه چاپخانه صبح امروز که دفتر مجله بود و عصرها هم پاتوق جوانان اهل قلم . دو سه باری هم با جمع رفقای کافه فیروز . تا جائی که به یاد می آورم چهره اش حالت یکنواخت و صلح طلبی داشت که هر از گاه رگه تبسمی نیز از آن می گذشت . اما اهل خنده و شادی نبود و حالت های خشک یا عصبی را نیز به یاد نمی آورم در او دیده باشم . در باطنش حتما غوغائی بر پا بوده است ، اما در ظاهر نشان می داد که با خودش راحت است و به آرامشی دست یافته . سر و وضعش نسبت به دوستان دیگری که به کافه فیروز رفت و آمد داشتند کمی مرتب تر بود . شبیه مبصر کلاسی که با بچه های شر کلاس می گردد. رفقای شاعرش از دم اهل دود و دم بودند . او سیگار می کشید اما نشانه ای که اعتیاد دیگری را هم بروز بدهد نداشت .
یک شب برای شرکت در شب شعری که جوانان حزب ایران نوین در شاه عبدالعظیم تدارک دیده بودند همسفر شدیم . فکر کنم رفته بودیم رویشان را کم کنیم ! او عقب تاکسی کنار من نشسته بود و در آنسویش جوان سیاه چرده و قد بلندی که از جوادیه آمده بود و خیلی اصرار داشت اول او شعر بخواند . روی هم ده نفری می شدیم ، در دو تاکسی در بست . از آن جمع فقط کریم محمودی را به یاد می آورم و منوچهر غفوریان ، اخوان لنگرودی و احتمالا م. آستیم که همه جا بود . از جمع ما هوتن آخرین نفری بود که شعر خواند .و تا جائی که به یاد دارم بهترین شعر آن شب را او خواند . من هم به این دلیل که معلم ریاضی ام ( احد سلجوقی - هر جا هست به سلامت باشد ) گرداننده برنامه بود و به هیچ وجه انتظار نداشتم چننین جائی ببینمش رویم نشد روی سن بروم و هنر نمائی کنم !! ( هم نسل های من از معلم فقط پس کله ای می خوردند ) . آن شب پس از ختم جلسه در میدان شوش از تاکسی ها پیاده شدیم و هر کس یه راهش رفت و چند نفرشان را دیگر هر گز ندیدم . از جمع ما به غیر از مهدی اخوان لنگرودی که سرش به سلامت و عمرش پایدار باشد هیچکدام به میانسالی نرسیدند . یادشان پایدار .
--------------------------------------
شعری از دفتر حواشی مخفی . تنها جزوه ای که به همت پیام نوری علا از هوتن در زمان حیات کوتاهش منتشر شد .

                                                كسي نيست
                                                باد صفحه‌اي از خانه را
                                                                        ورق مي‌زند
                                                و گذار باد و آفتاب زيبنده فرش مي‌شود
                                                و در شعر
                                                بيهودگي‌ي سال
                                                و هواي زمزمه مي‌ماند
                                                ميل دارم :
                                                            - پنجره را بگشايم
                                                                        كه رابطه‌ي من و سال
                                                                                    تهي نباشد !

۲۶ دی ۱۳۹۷

یک پیشنهاد امکان پذیر

  • چهارشنبه / ۲۶ دی ۱۳۹۷ / ۱۶:۳۶
  • دسته‌بندی: ادبیات و کتاب
  • کد خبر: 97102614445
  • خبرنگار : 99999

عباس صفاری مطرح کرد

پیشنهادی برای تغییر عنوان «ساده‌نویسی»




عباس صفاری «ساده‌نویسی» را یک عنوان بی‌مسمّا و تحمیل‌شده در شعر می‌داند و خواستار تغییر این عنوان است.
این شاعر در یادداشتی که در اختیار ایسنا گذاشته نوشته است: من‌نمی‌دانم این ترکیب «ساده‌نویسی» را اول بار چه کسی به کار برده یا پیشنهاد داده است و تا جایی که خبر دارم از میان شاعران مطرح این ژانر تا به حال آقایان شمس لنگرودی و گروس عبدالملکیان به صورت کتبی و شفاهی مخالفت‌شان را با آن ابراز داشته‌اند. من نیز به سهم خود در گفت‌وگوهایی که با رسانه‌های داخل کشور داشته‌ام در چندین مورد به نارضایتی‌ام از این عنوان که به هیچ وجه بیانگر ویژگی‌های ژانر مورد نظر نیست اشاره کرده‌ام.
ساده‌نویسی دسته‌گل نامطبوعی است که رسانه‌ها اگر آن را به آب نداده باشند بی‌تردید با استفاده مکرر از این عنوان در جا انداختن آن نقش عمده و تأثیرگذاری را ایفا کرده‌اند. یقین دارم که در بدو امر قصد بدی نیز در کار نبوده و با حسن نیت انجام شده است و چه بسا که در آغاز کار به درک و شناسایی این پدیده کمک نیز کرده باشد. اما هیچ‌کدام از این اقدامات برای جا انداختن عنوانی که نکات ضعف آن برای توصیف یک ژانر شعری بیش از نکات مثبت آن است عذر موجهی نیست.  
به گمان من اصطلاح ساده‌نویسی نه جلوه‌ای نو و آوانگارد دارد و نه تعریف درست و کاملی از ژانر مورد نظر ارائه می‌دهد. واقعیت این است که شاعران تاثیرگذار این شیوه در یک مقطع حساس تاریخی کوشیده‌اند به تحولی که در نگاه‌شان به هستی ایجاد شده و همچنین به نیاز زمانه پاسخ بدهند، و تا جایی که خبر دارم  به هیچ وجه درگیر سبک‌سازی و مکتب‌آفرینی نبوده و نیستند و آن‌گونه که رسم است مانیفستی هم که افرادی با قواعد و اصول تدوین‌شده آن به توافق رسیده باشند تهیه نشده است. شاید همین امر در روزگاری که بعضی‌ها با بضاعتی اندک برای خودشان سبک و مکتب هنری راه می‌اندازند سبب شده است که رسانه‌ها بکوشند تولیدات این گروه را زیر چتر واحدی برده و با استفاده از عنوانی جدید از دیگر آثاری که تولید می‌شده است برجسته و متمایز کنند؛ عنوانی که متاسفانه حق مطلب را به هیچ وجه ادا نمی‌کند و فارق از سوء تعبیرها و ایجاد توهم، هماهنگی چندانی نیز با ماهیت این ژانر ندارد، عنوانی که از تمام ویژگی‌ها و دستاوردهای این ژانر فقط به یک جنبه کار،  که نحوه جمله‌بندی ساده و طبیعی و استفاده از کلمات حتی‌المقدور رایج در زبان محاوره باشد توجه داشته است. به گمان من ساده‌نویسی حتی مترادف یا در حد سهل و ممتنع هم نیست که به جای خود صلابتی دارد و تعریف کامل‌تری را نیز به نوعی از شعر که سابقه درخشانی در ادب کهن ما دارد ارائه می‌دهد، اگرچه غالبا منتقدان می‌کوشند به شاعران جوانی که به این سبک روی آورده‌اند بگویند یا بقبولانند که این ساده‌نویسی  همان سهل و ممتنع است و کار هر کسی نیست و فلان و بهمان. اما عیب و ایرادهای این عنوان یکی و دوتا نیست که بشود از آن چشم‌پوشی کرد. فارق از آن‌که هر متن ابتدایی و بی‌رمقی را می‌توان با توسل به این عنوان منتشر کرد، دست مخالفان را نیز برای سوءاستفاده از آن باز می‌گذارد تا با اتکا به بار منفعل و منفی صفت «ساده»، عنوان مورد نظر به صورت یک «اَنگ» و ضعف نگارشی جلوه کند؛ صفتی که غالبا برای عدم زیبایی، بی‌بهره از جلوه و هوشمندی به کار گرفته می‌شود؛ مانند: آدم ساده، غذای ساده، لباس ساده و غیره.
این را نیز باید در نظر داشت که هرچه به پایان این قرن شمسی نزدیک‌تر می‌شویم آنتالوژی‌ها، گلچین‌ها و تواریخ ادبی بسیار زیادی تدوین و منتشر خواهد شد، و چه بسا که تعدادی از هم‌اکنون دست به کار شده و در حال جمع‌آوری اطلاعات مورد نیازشان هستند. دنیا دارد به سمتی می‌رود که برای ارائه و ثبت و ضبط این سیل عظیم اطلاعات و تولیدات نیاز به طبقه‌بندی و عنوان‌گذاری دارد. تردیدی نیست که نویسندگان آن آنتالوژی‌ها چاره‌ای نخواهند داشت مگر این‌که آثار شاعران این سبک را به زیر چتر واحدی برده و با استفاده از عنوان ساده‌نویسی به شرح و تفسیر آن بپردازند. مگر این‌که دست‌اندرکاران و هواداران این ژانر  تا دیر نشده آستین بالا زده و چاره‌ای بیاندیشیند. به گمان من مخالفت شاعران این ژانر با عنوانی که بدون هماهنگی و توافق آن‌ها و به‌ویژه در زمانی که خود در قید حیات هستند نه فقط لازم بلکه یک وظیفه است.
هیچ‌کس حق ندارد فرزند خانواده‌ای را، به نامی بخواند که آن‌ها انتخاب نکرده و نمی‌پسندند. پیشنهاد من تغییر نام است و تردیدی ندارم که مخاطبان و رسانه‌ها نیز به درخواست شاعران این ژانر - اگر به توافقی برسند - احترام گذاشته و از عنوان جدید استقبال خواهند کرد.  
تغییر عنوان در بدو امر شاید قدری دشوار به نظر برسد. اما با نظر به جایگاه شاعران این سبک در عرصه‌های فرهنگی و امکاناتی که در اختیار دارند کار سخت و امکان‌ناپذیری نخواهد بود. نمونه تاریخی‌اش گروه «ازرا پاوند» است که در آغاز فعالیت عنوان «ایماژیست» را بر خود نهاده بودند، اما پس از مدتی آن را به «مدرنیست» تغییر دادند و «ایماژیست» به فراموشی سپرده شد. ده‌ها مورد معروف از این قبیل می‌توان مثال زد؛ از نام شرکت‌ها، بنیادها و ادارات گرفته تا نام حتی افراد که نمونه معروف غربی‌اش پرنس، آهنگساز و خواننده بین‌المللی است که در اوج شهرت و محبوبیت نامش را تغییر داد و رسانه‌ها موظف شدند از او با نام جدیدش سخن بگویند و نمونه ایرانی‌اش تغییر نام هنری هنرپیشگان و هنرمندان ایرانی به نام شناسنامه‌ای آن‌ها در سال‌های پس از انقلاب.
شاعرانی که از شعرشان تحت عنوان ساده‌نویسی نام برده می‌شود اکثرا حال و هوا و جهان‌نگری و پایگاه فکری و عاطفی منحصر به خود و یگانه‌ای دارند. به همین جهت گمان می‌کنم لازم نباشد که خود را به درد سر انداخته و مانیفستی تهیه کنند. همین که چهره‌های شاخص آن بر سر عنوان جدیدی به توافق برسند برای شروع کار کافی است . نشریات نیز غالباً از اخباری که نشان از تغییر و تحولی در آن باشد استقبال می‌کنند؛ تغییری که نتیجه آن نهایتاً از تاریخ ادبیات این قرن سر درخواهد آورد.
مشکل اصلی ساده‌نویسی فقط این نیست که عنوانی بی‌مسمّاست؛ مشکل این است که ارزش و اعتبار شعر را در حد کاری آسان و دم دستی و «سهلِ منهای ممتنع» کاهش می‌دهد.
انتهای پیام

۲۴ دی ۱۳۹۷

جدال با غیاب و اسطوره


نگاهی به مجموعه شعر پشیمانم کن - چاپ دوم

مزدک پنجه ای   

  روزنامه شرق- چهارشنبه 19 دی 1397

یک: «پشیمانم کن» عنوان تازه­ ترین مجموعه شعر «عباس صفاری» است که در سال 1397 توسط انتشارات «چشمه» منتشر شده است.
عباس صفاری را وقتی شناختم که برنده ­ی جایزه­ی شعر کارنامه شده بود. کتاب «دوربین قدیمی»اش، نظرم را از این بابت به خود جلب کرد که می­دیدم با شاعری مواجه ­ام که ذهنیتی آوانگارد دارد، این که چرا دیگر او نتوانست یا سعی نکرد این رویکرد را ادامه دهد، پرسشی جدی است که باید از ایشان پرسید.
 صفاری از جمله شاعرانی است که علی­ رغم دوری از وطن، توانسته ارتباط خود را با جامعه­ ی ادبی به خوبی حفظ کند. البته این ارتباط تنها اختصاص به انتشار مجموعه­ ی شعر ندارد بلکه در نشریات و برخی خبرگزاری­ ها نیز مقالات، یادداشت­ ها و نظراتش را پیرامون اتفاقات و جریان­ های ادبی می­ توان از نظر گذراند.
مجموعه «خنده در برف» صفاری در ادامه­ ی شعرهای «کبریت خیس» بود، با ذکر این مهم که شاعر توانسته بود در عرصه­ ی «روایت» متفاوت عمل کند. اما این بار با مجموعه­ ی دیگری از این شاعر مواجه هستیم. مجموعه­ ای که به تعبیری فضا و ساختاری متفاوت به لحاظ اندیشه با سایر مجموعه­ ی شعرهایش دارد. واقعیت را اگر بخواهید من شعرهای مجموعه­ ی کبریت خیس را بیشتر دوست داشتم که البته دلایل خود را پیشترها در قالب یادداشتی در یکی از شماره­ های روزنامه­ ی شرق منتشر
کرده­ ام.
دو: «پل­ ریکور معتقد است انسان زمانی به اسطوره پناه می­ برد که وضعیت­ های محدود کننده­ ای چون جنگ، رنج، گناه، مرگ را تجربه کند. وضعیتی که در آن فرد یا اجتماع، یک بحران وجودی بنیادین را تجربه می­ کند. بنابراین در چنین لحظاتی کل جامعه زیر سوال می­ رود. فقط هنگامی که جامعه­ ای با ویرانی از خارج یا داخل تهدید می­ شود، ناگزیر از بازگشت به ریشه­ ها و سرچشمه­ های هویت خویش
می­ گردد. شاید دلیل این که بشر به سمت اسطوره بر می­ گردد، این است که ما نیازمندیم از خود درباره­ ی مسائل نهایی مرتبط به سرآغاز و فرجام­ های خویش بپرسیم، از کجا آمده­ایم و به کجا
می­ رویم.»1
اگر این گفته­ ی پل­ ریکور را مبنا قرار دهیم، می­ توان پیرامون جهان­ بینی مطرح در این مجموعه شعر، به موضوع «غیاب» به تعبیری دیگر «نبود یا فقدان» اشاره کرد. «حسرت» و «آرزو» که در بیشتر اشعار این مجموعه بوی­ شان را استشمام می­ کنیم.
برای نمونه شاید عنوان کتاب «پشیمانم کن» و بسیاری از عناوین شعرها بیانگر این مهم باشد. او هر بار این «غیاب» را به شکلی تکرار می­ کند. به قول حافظ «یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ از هر زبان که می­ شنوم نامکرر است». گویی این حسرتِ «از دست­شدگی» را هر بار به طریقی به مخاطب نشان می­ دهد. یک بار در سوژه­ ای به نام «گاربو» یا اسطوره­ ای به نام «اُسریس» و گاه هم سنت­ های از دست شده.
نکته­ ی جالب توجه دوری جستن شاعر از عشق و جایگزین شدن آن به «فقدان یا نبود» معشوق است که همراه با حسرت بیان می­ شود، بر خلاف دفترهای گذشته که اشتیاق و عشق، حضوری بیشتر داشتند.
تو نباشی دریا هست/ تو نباشی امواج/ هم­چنان بی­ پروا می­ آیند/ سر به صخره می­ کوبند/ و متلاشی می­ شوند/ و... ص16
پل­ ریکور در بحث اسطوره مبحث دیگری را مطرح می­ کند: «انسان مدرن نه تنها می­ تواند از اسطوره خلاص شود و نه می­ تواند آن را در شکل ظاهری­ اش بپذیرد، اسطوره همواره با ما خواهد بود، اما باید همیشه بدان برخوردی انتقادی داشته باشیم»2
علاقه­ مندی به اسطوره و تاریخ از ویژگی­ های صفاری در چند مجموعه­ ی اخیر بوده است. اما آنچه در این مجموعه کمتر اتفاق می­ افتد نه برخورد نقادانه با اسطوره و تاریخ بلکه برخوردی ستایش گرانه و البته توصیف­ گونه است. توصیفاتی مملو از حسرت و از­دست­ شده­ گی. شعرهای این مجموعه پر از ارجاعات بیرون متنی است، ارجاعاتی که مخاطب باید برای کشف اشارات آن مدام دست به تحقیق بزند. اگر که این کنکاش توسط مخاطب صورت نگیرد، قطعاً ارتباط با مضمون و لذت­ پذیری کمتر خواهد شد؛ چرا که قصد شاعر تنها انتقال حس و عاطفه نیست و او سهم بیشتری برای مخاطب متصور شده است.
نکته­ ای دیگر که پیرامون زبان این مجموعه وجود دارد، حرکت شاعر به سمت ساختار نثر است که به نظر این روند نتیجه­ ی به کارگیری زبان توصیفی است. او به جای تصویرسازی رو به ترکیب­ سازی و ارایه موصوف­ و­ صفت می­ آورد. رویکردی که شاید در شعر شاعران دهه­ ی پنجاه و شصت به کرات می­ توان سراغ گرفت. برای نمونه در شعر «عاشقانه­ ترین شب دنیا» می­ نویسد: «...که در انتهای آن/ چراغ زد نوش خانه­ ای ویکتوریایی/ به افسون شبی کهربایی/ بر سر میزی هزار خاطره/ دعوت­ مان می­ کند و...»ص21
در واقع او در پاسخ به سوال مخاطب که می­ پرسد، منظور کدام افسون شبی کهربایی یا کدام میز هزار خاطره است؟ در چیدمانی علت و معلولی پاسخ را به بند آخر شعر می­ کشاند و گره­ گشایی می­ کند و می­ گوید: «شبی المثنای/عاشقانه­ ترین شب دنیاست.» به نوعی شاعر برخوردی سنتی با مخاطب در ارایه­ ی نگرشش دارد، ضمن این که عنوان شعر تمام چالش­ های مطروحه در محور عمودی را لو داده است.
«مرگ» در کل این مجموعه به عنوان چالش ذهنی شاعر، حضوری همیشگی دارد. گاهی در موضوعات تاریخی رخ می­ نمایاند، گاه نیز در قالب اسطوره و مباحث دینی–عرفانی.
شعر «کل نفس ذائقه الموت» در ص26 به شدت لحن و ساختاری نثری دارد اما تنها چیزی که شعر را در این بین نجات می­ دهد، تخیل مصوری است که از وضعیت مرگ نشان داده است.
یونگ معتقد است، «کلمات بسیار، تباهی معنا است.» (نقل به مضمون) شعر Life goes on شعری­ است که برخلاف گفته­ ی یونگ، به واسطه­ ی عدم رعایت ایجاز، آسیب جدی به پیکره­ ی شعر وارد شده است که البته بخش گسترده­ ای از این آسیب ناشی از نثرگونه­ گی اشعار است که زبان توصیفی آن را ایجاد کرده است، در این وضعیت شاعر به واسطه­ ی مدل گفتاری­ اش کمتر می­ تواند دست به ایجاز بزند.
به این بخش نگاه کنید که شاعر چگونه دست به تکرار یک مفهوم با واژگانی متفاوت می­ زند: «... فرار/ از سر تنهایی که باشد/ انتقال  تنهایی­ ست/ از مکانی به مکان دیگر/ چه بسا از چیزی گریخته­ ای/ که در جسم­ و­ جان خودت/ آشیانه داشته است/ فرار مبتلا به طاعون/ از شهری طاعون زده/ فرار نیست/ انتقال طاعون است/ و ...» ص 35    

1 زندگی در دنیای متن / پل ریکور/ ترجمه بابک احمدی/ نشر مرکز/ ص 100
2 همان ص 101

برچسب‌ها: مزدک پنجه ای, پشیمانم کن, نشر چشمه, عباس صفاری, روزنامه شرق
نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در ۷:۳۹ ب.ظ |  لینک ثابت   •