۱۹ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ما مردمی شفاهی هستیم


گفتگوی علیرضا بهرامی با عباس صفاری به مناسبت انتشار ( قدم زدن در بابل )
منبع: روزنامه ایران، ۱۴ دی
کد خبرنگار:۲۵۶۳۰
عباس صفاری را فقط برای شعرهایش دوست ندارند. بسیاری، چه آنها که با او در معدود سفرهای به فاصله هر چند سالش به ایران، مواجهه رودررو داشته اند و چه آنها که حضورش در برخی مجامع ادبی یا خواندن مصاحبه هایش را تجربه کرده اند، به دلیل صمیمیتش او را می پسندند. انتشار تک نگاری ها، سفرنامه های کوتاه و خاطره نویسی های مختصرش در قالب کتابی به نسبت حجیم، این امکان را فراهم کرده است. با او به بهانه  انتشار «قدم زدن در بابِل» از سوی انتشارات آرادمان سخن گفته ایم.
----------------------------------------------------------
*- عباس صفاری در جامعه ادبی به‌عنوان شاعری موفق شناخته می‌شود؛ چه شد که تصمیم گرفتید تک‌نگاری‌ها، سفرنامه‌ها و خاطره‌هایتان را در قالب یک کتاب منتشر کنید؟
- آنچه در این مجموعه عرضه شده است، حاصل بیست سال نوشتن در اوقاتی بوده است که بنا به ضرورتی از شعر فاصله گرفته‌ام و گاهی نیز به مناسبت‌ها و انگیزه‌های دیگر. قدیمی‌ترین مطالب کتاب، بررسی زندگی‌نامه خودنوشت اینگمار برگمن با عنوان (روایت برگمن از خویشتن) است که جزو مطالبی از کتاب است که پیشتر در نشریات منتشر شده‌اند.
این مطلب اول بار در مجله آدینه آن زمان منتشر شده بود. من از هر مطلبم یک نسخه فتوکپی گرفته، بایگانی می‌کردم. سه چهار سال پیش طی یک خانه‌تکانی جانانه از کشوی میزی بیرون آمدند و آنجا بود که تصمیم گرفتم سر و سامانی به آنها بدهم. ضمن مرور مجدد آنها به این نتیجه رسیدم که به‌رغم تنوع مضمونی، غالباً از عوامل وحدت‌دهنده‌ای نیز برخوردارند که چندان دور از جهان شعر و شاعری نیست.
زاویه نگاه در اکثر مطالب کتاب، بویژه در بخش خاطرات و ترجمه‌ها به گمانم همان زاویه‌ای‌ست که در شعرهایم به کار گرفته شده و تفاوتشان منحصر به مدیومی است که آنها را ثبت کرده است. به همین دلیل حس کردم انتشار آنها به نوعی بسط و گسترش دادن همان پانورامایی است که پیش از این فقط از دریچه شعر من قابل رؤیت بوده است.

* - آیا این کتاب درواقع جهان‌بینی پسِ ذهن یک شاعر موفق را نمایان می‌کند؟
- نمی‌دانم ترکیب جهان‌بینی را می‌شود در تعریف آن به کار برد یا خیر. اگر چه خواننده با مرور بخش‌هایی از کتاب احتمالاً به جنبه‌ها و جلوه‌هایی از نگرش نویسنده و نحوه برخورد او به رویدادها و پدیده‌ها آشنا می‌شود. اما واکنش‌ها به نظر خودم تا حدودی عاطفی، بوطیقایی و دور از قضاوت است.
به هر صورت و از هر زاویه‌ای بنگریم، در پس و پُشت هر متنی، ترکیبی از اعتقادات (سیاسی، اجتماعی و فلسفی) نویسنده‌اش که به آن جهان‌نگری می‌گوییم نیز نهفته است و شاید خواننده بتواند از طریق آن به جنس نگاه نویسنده در عرصه‌های مختلف پی ببرد؛ همان‌طور که به فرض، ما از طریق خوانش رباعیات خیام به اندیشه جبری او پی می‌بریم. اما قصد خیام از سرودن آن رباعیات انتقال محض اندیشه‌اش نبوده و جهان ذهنی او و مشغله‌هایش بسی فراتر از آن چارچوب بسته (جبریت) بوده است.
مثلاً اعتقاد به جن و ارواح خبیثه جایگاهی قابل دفاع و جدی در باورهای من ندارد. از سوی دیگر، به‌خاطر شرایط پرورشی‌ام، با افرادی همدم و آشنا بوده‌ام که با جن سر و کار جدی داشته‌اند و من همواره دوست داشته‌ام تجربه و حرفشان را باور کنم. این علاقه و باور به سهم خود واقعیتی را در خویش نهفته دارد که درست روی دیگر سکه ناباوری است و نمی‌توان به سادگی آن را کتمان کرد و نادیده گرفت؛ فارغ از آنکه در جهان بینی ما بگنجد، یا نگنجد.

‬‎
* - در روایت‌های کتاب، روایت خطی ترتیبی در نظر گرفته نشده و به‌طور متناوب مقاطع تاریخی و جغرافیایی مختلفی را از زندگی شما دربر می‌گیرد؛ آیا برای این نوع چینش هدف خاصی مورد نظر شما بود؟
- قصد و نیت خاص و از پیش اندیشیده شده‌ای در این نوع چینش و روال انتخاب نداشته‌ام. هنگام فهرست کردن مطالب آن، دو راه بیشتر به ذهنم نمی‌رسید؛ یکی وحدت موضوعی بود با نظر به محتوای مطالب و دیگری پیگیری یک خط کرونیکال با نظر به زمان نگارش و انتشار برخی از آنها، که آن نیز مشکلات خودش را داشت و احتمال می‌رفت که به فرض متنی درباره خاطرات کودکی‌ام برود در آخر کتاب و اشاره‌ای به لیدی گاگا بیاید در آغاز آن. نهایتاً کوشیده‌ام همین خط کرونیکال را دنبال کنم با این استثنا که نخستین مطلب کتاب را که حالتی بیوگرافیکال دارد و همین سال پیش نوشته شد، برای آغاز کتاب مناسب دیده‌ام.

* - نوشته‌ها از روایت‌های کاملاً داستانی و جذاب برخوردارند. آیا به ذهنتان نرسیده بود که هر کدام را به یک داستان کوتاه یا حتی رُمانی تبدیل کنید؟
- همان طور که اشاره کردم، بیشتر مطالب کتاب حاصل زمانی است که سخت درگیر شعر و پیچ و خم‌های آن بودم. سه چهار سالی را نیز در تب و تاب یافتن کوتاه‌ترین و سرراست‌ترین راه میان «دست» و «دل». به همین جهت شاید پرهیز می‌کرد از نوشتن متون بلند و داستانی. رمان که به هیچ وجه. رمان به ماراتن شباهت دارد و شرکت در دوِ ماراتن برای دونده صد متری به هیچ وجه تمرین مفیدی نیست. او را در کار اصلی‌اش شلخته می‌کند. داستان کوتاه نیز به گمانم در آن وضعیت از مسیری که پیش رو داشتم قادر بود منحرفم کند.
متون بلند داستانی در قیاس با شعر که نهایت ایجاز را می‌طلبد، عرصه پرگویی است. بگویم که قصدم از پرگویی، معانی منفی و ضد ارزش آن نیست. بی‌تردید، شاهکارهایی مانند دون کیشوت و صد سال تنهایی را نمی‌شود در بیست صفحه خلاصه‌اش کرد. متن بلند طبعاً به کلمات بیشتری نیاز دارد و خواننده نیز چه رمان زرد بخواند، چه محاکمه کافکا را، در هر دو مورد، کتابی به دست گرفته که دو سه روز وقت ارزشمندش را با آن بگذراند؛ نه اینکه در سه – چهار دقیقه به پایان برسد. شعر و داستان دو ژانر متفاوتند و هر کدام نیز دریچه متفاوتی را به هستی می‌گشایند. من ظاهراً ترجیح داده‌ام از کنار دریچه شعر جُم نخورم که نکند عنکبوتی از چارچوب دریچه آویزان شود و من نبینم!
حال که حرف به مسأله زبان رسیده است، بد نیست از فرصت استفاده کرده، به موضوعی که باید پیش از این‌ها به آن می‌پرداختم و به جهاتی ناگفته مانده است، بپردازم.
در مجموعه کبریت خیس شعری دارم با جمله‌ای که می‌گوید: «پُرگویی شکست‌ناپذیرم/ نیمی از اشعارم را خراب کرده است» خُب، هیچ بقالی نمی‌آید بگوید ماست من تُرش است. البته اشتباه از من بوده است که فکر نکرده‌ام ذهن خواننده یکراست می‌رود به سمت دم‌دست‌ترین برداشت که معنی‌اش خراب بودن نیمی از اشعار منتشر شده است.
دست بر قضا، در تعدادی از نقدها که بر آن مجموعه و حتی مجموعه‌های دیگر نگاشته شده، منتقد با استناد به این جمله نوشته است، صفاری شاعر پرگویی است و هنگام نوشتن از خود نپرسیده است اگر چنین جمله‌ای در کتاب نیامده بود، باز هم بر همین عقیده بود. و جالب‌تر اینکه در ادامه همین نقدهای غالباً مثبت و ستایش‌آمیز، صنعت ایجاز را نیز که در تناقض کامل با پرگویی است، از ویژگی‌های مجموعه دانسته‌اند. در تعجبم که چرا منتقدان محترم که اکثرشان خود نیز شاعر هستند، فکر نکرده‌اند که اشعار منتشر شده تمامی اشعار شاعر نیست و نیمه خراب شده شاید اشاره به چرکنویس‌ها و اشعاری دارد که به دلایلی و از جمله پرگویی، مناسب انتشار نبوده و نیستند.
شاعر نیز مانند هر هنرمند دیگری قرار نیست در هر تلاشی موفق باشد. نقاش از آنچه بر بوم کشیده راضی نیست، برمی‌دارد نقاشی دیگری روی همان بوم می‌کشد. سینماگر سه ساعت فیلم تهیه می‌کند. پرت و پلاست و نمی‌تواند در اتاق مونتاژ سر و سامانی به آن بدهد. فیلم یکراست بایگانی می‌شود در انبار استودیو. شاعر هم شروع به نوشتن می‌کند، خوب از آب در نمی‌آید، روز بعد روانه زباله‌دان، یا بایگانی می‌شود در پوشه‌ای؛ تا فرصتی دیگر که شاید بشود سر و سامانی به آن داد.

* - در برخی نوشته‌ها درباره برخی شخصیت‌ها نوشته شده که در گذر زمان، در عرصه فرهنگ و هنر ما غبار فراموشی گرفته‌اند. در این‌باره نگاه خاصی داشتید؟
- قبل از پرداختن به سؤال شما لازم است توضیح بدهم که حضور من در مجامع ادبی و عرصه موسیقی چهار پنج سال بیشتر دوام نمی‌آورد. یعنی از پانزده – شانزده سالگی که تعدادی شعر و مقاله در مجلات آن زمان منتشر می‌کنم شروع می‌شود تا بیست سالگی که می‌روم به خدمت سپاهی. به همین سبب با افراد انگشت‌شماری که اکثراً جوان و در ابتدای راه بوده‌اند، دوستی و مراوده داشته‌ام. از آن میان با جمع ده – دوازده نفره‌ای که در کافه فیروز و کافه نادری همدیگر را می‌دیدیم بیشتر سر و کار داشتم.
متأسفانه یکی دو نفرشان بیشتر در قید حیات نیستند. «هوشنگ بادیه‌نشین»، «هوتن نجات»، «کریم محمودی» و «منوچهر غفوریان» از آن جمله‌اند که هر از گاه به مناسبت‌های مختلف از آنها یاد کرده‌ام. متأسفانه فضای ناسالم و کمبودها و مشکلات دیگر اکثر آنها را به راهی کشید که عاقبتش گم شدن در غبار بود. هیچ‌کدام به استثنای هوتن که «اسماعیل نوری علاء» جزوه‌ای از او منتشر کرد، به مرحله‌ای نرسیدند که شاهد چاپ کتابی از خود باشند و امروزه اگر نامی از آنها رفته باشد، در آنتالوژی‌هاست و کتاب‌های مرجع.
مطلبی که درباره «ویدا قهرمانی» نوشته‌ام بیشتر جنبه نوستالژی دارد و خاطرات دوران کودکی. او در قید حیات است و در کالیفرنیا زندگی می‌کند.
یکی دیگر از چهره‌هایی که به قول شما غبار فراموشی گرفته‌اند، «پرویز اتابکی» است. او تنها آهنگسازی بود که شغل و تحصیلات عالی دانشگاهی در رشته ادبیات فارسی داشت و بعد از انقلاب برای مدتی با بنیاد دهخدا همکاری می‌کرد. ساز اختصاصی‌اش پیانو بود و صفحه سی و سه دور بدیهه نوازی او به همراه شعرخوانی ابتهاج (سایه) هنوز شنیدنی است.
بسیاری از خوانندگان نامدار پاپ که بعضاً کارشان به ابتذال نیز کشیده است، شهرت اولیه خود را مدیون او هستند. شاید اگر امکانات ارزان استودیو طنین که اتابکی مالک آن بود و دانش گسترده و موسیقایی او پشتوانه «علی حاتمی» نبود، کار دشوار فیلم «حسن کچل» که نخستین فیلم کمدی موزیکال ایران است، به آن سهولت پیش نمی‌رفت.
اما از چهره‌های مطرح و نامداری که مطلبی در موردشان نوشته‌ام، «محمدعلی سپانلو»، «فرهاد مهراد» و «سیمین بهبهانی» اگر چه درگذشته‌اند اما خوشبختانه از یادها فراموش نشده و همچنان مطرح هستند و مخاطب دارند.
یادآوری از این افراد جدا از جنبه‌های نوستالژیک و شخصی آن، شاید از این لحاظ اهمیت داشته باشد که نوری هر چند اندک و گذرا بیندازد به گوشه‌های تاریک و در سایه مانده‌ای از سوابق فرهنگی این مرز و بوم و نشان بدهد که این هنر و فرهنگ متحول شده و در آستانه جهانی شدن از چه پیچ و خم‌هایی عبور کرده و چه نابسامانی‌ها دیده و چه قربانیانی داده است.

* - در برخی نوشته‌ها هم از شخصیت‌های مطرح جهانی در عرصه‌های مختلف یاد کرده‌اید…
بخش‌هایی که به شخصیت‌های جهانی می‌پردازد غالباً ترجمه‌اند. بیشتر ترجمه شعر است از شاعرانی که کارشان را دوست داشته‌ام و جامعه ادبی و اهل قلم ایران نیز با نام و اثرشان آشنا بوده‌اند. گاهی نیز حس کرده‌ام چهره جدیدی می‌تواند برای خواننده فارسی زبان جالب باشد و شعر و اثرش با طرز فکر و سلایق ایرانی هماهنگی‌هایی دارد. «چارلز بوکافسکی» یکی از آنها بود که اول بار در مجله نگاه نو معرفی شد و کتاب‌های موفقی که پس از آن از او به بازار آمد نشان داد که بی‌گدار به آب نزده‌ام.
در مواردی نیز جذابیت موضوع سبب شده است که به سر وقتشان بروم. مانند معرفی «ابن حمدیس» شاعر عرب زبان سیسیلی و بی‌تردید «باسیل بانتین» که داستان دیگری دارد. برایم جالب بود که شاعری مدرنیست و مورد اعتماد «ازرا پاوند» که با هدف کندوکاو در شاهنامه فردوسی به ایران آمده، بیش از یک دهه جاسوس انگلستان در ایران بوده و نهایتاً به دستور دکتر مصدق از کشور اخراج می‌شود. مرگ «لنی رایفنشتال»، سینماگر شهیر و صاحب سبک آلمانی نیز سبب شد که خاطره‌ای از «کارلوس فوئنتس» را که درباره فیلم پیروزی اراده نوشته بود، ترجمه کنم. رابطه نزدیک رایفنشتال با حزب نازی و شاهکارهای تبلیغاتی‌اش برای این حزب همواره یادآور بحث قدیمی تعهد هنرمند و هنر برای هنر بوده است.

* - آیا به نظر خودتان نوشته‌هایتان درباره برخی شخصیت‌های ایران، به‌عنوان مستندات هم می‌توانند مبنا قرار گیرند؟
- چرا که نه! من در تعریف خاطره‌ها و یادآوری از شخصیت‌ها، شاید به اختصار نوشته باشم اما نه اغراق کرده‌ام، نه حرفی خلاف واقع به آن افزوده‌ام. درباره خودتخریبی بعضی از نامبردگان نیز رعایت حال بازماندگان را لازم دیده و وارد جزئیات نشده‌ام. به گمانم آنچه برای شما و خواننده امکان دارد سؤال برانگیز باشد، شرح ماجرایی است که در نخستین روزهای انقلاب در اداره فوق برنامه دانشگاه تهران به وقوع پیوسته و شاعر انقلابی آن روزگار «سعید سلطانپور» کارمندان فوق برنامه از جمله «پرویز اتابکی» را که کارشناس موسیقی بوده است، به گروگان می‌گیرد.
شرح این ماجرا را من ۱۰ سال پس از انقلاب از زبان پرویز اتابکی که دیگر خانه‌نشین شده بود، به صورت شِکوه و درد دل شنیدم. شاید جزئیاتی از آن ماجرا را از خاطر برده باشم اما چیزی از خودم به آن نیافزوده ام، مطلب من در واقع نقل قولی است از اتابکی. متأسفانه او دیگر در قید حیات نیست اما دو نفر دیگر نیز در آن دفتر بوده‌اند که هنوز در قید حیات هستند. خانم «پری اباصلتی» و «داریوش همایون‌نژاد». به چند و چون آن ماجرا و روایت اتابکی فقط آنها هستند که می‌توانند شهادت بدهند.

* - به‌عنوان کسی که دست‌کم چهار دهه در اروپا و امریکا زیسته است، ثبت تاریخ شفاهی و خاطرات و تجربیات فردی را برای فرهنگ و توسعه یک ملت و جامعه چقدر ضروری می‌دانید؟
ما عادت به نوشتن نداریم. رویدادها را ثبت نمی‌کنیم. خاطره نمی‌نویسیم. بیوگرافی نمی‌نویسیم. نامه کم می‌نوشتیم و حالا با رواج اینترنت و ایمیل اصلاً نمی‌نویسیم. نامه شده است دو خطِ بدون سلام و احوالپرسی. در طول تاریخ کوشیده‌ایم همه چیز را به خاطر بسپاریم و با نقل و بازگویی آن برای دیگران از نسیان و فراموش شدنشان در گذر زمان جلوگیری کنیم. اشکال بزرگ این شیوه از حفظ رویدادها همواره در این بوده است که به قول معروف، یک کلاغ، چهل کلاغ می‌شود و چنانچه بموقع ثبت نشود، به مرحله‌ای می‌رسد که دیگر قابل اعتماد و استناد نیست.
روی هم رفته ما مردمی شفاهی هستیم. وقتی می‌گویم «ما» منظورم فقط اهل کتاب و قلم ایرانی نیست. من مردم ایران را می‌گویم؛ مردمی که کتاب کم می‌خوانند و کاغذ کم سیاه می‌کنند. همین کمبود و نقصان در عرصه نگارش سبب می‌شود که شفاهیات، بویژه گزارش‌های دست اول آن، ارزش و اهمیتی دوچندان پیدا کند. چراکه در اکثر موارد تنها منبع اطلاعاتی ما همین شفاهیات است. ثبت این شفاهیات اما نباید فقط منحصر به روشنفکران، سیاستمداران و اهالی قلم و هنر باشد. چرا من ایرانی باید از تحولات و خاطرات مربوط به صنعت کاشی‌سازی یا پارچه‌بافی انگلستان بیشتر از کشور خودم که سابقه طولانی‌تری در این صنایع دارد، اطلاع داشته باشم. دلیلش این است که کسی ثبت نکرده است.
اگر امروزه فرضاً بخواهیم تاریخ یکی از اصناف را در ایران بنویسیم، به غیر از مقادیری پرونده اداری و شاید حقوقی منبع دیگری در اختیارمان نیست. چه کسی آمده است به صورت کرونیکال فرضاً از صنف طلا فروش، حمام‌دار و قهوه‌خانه‌دار هر از گاه چند صفحه‌ای از حرفه‌اش و حوادث جالبی که در این اماکن به وقوع می‌پیوندد و سرشار از اطلاعات جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی و روانشناسی است، یادداشت بردارد. در پاسخ به سؤال شما باید بگویم در چنین وضعیتی ثبت تاریخ شفاهی را برای توسعه کشور و اعتلای فرهنگی آن بسیار ضروری و مهم می‌دانم و معتقدم که باید از محدوده هنر و سیاست نیز فراتر رفته، ابعاد دیگر جامعه را نیز در بر بگیرد.

* - یکی از بخش‌های جالب کتاب هم سفرنامه شما به مکزیک برای زیارت مزار یک قدیس خاص است. کمی درباره‌ی قدیس مهاجرت غیرقانونی یا قدیس ترانزیت مواد مخدر هم می‌گویید؟
– بی جهت نیست که امریکای جنوبی زادگاه ادبیات جادویی است. بله، سرزمین غریبی است. نام بزرگ‌ترین دریایش کارائیب نیز لاتین شده‌ کلمه عربی غرایب است که نخستین اعراب مهاجر بر آن نهاده‌اند. باور به این قدیس‌ها و ده‌ها قدیس عجیب و غیر رسمی این کشورها نیز بخش حیرت‌انگیزی از این عجایب است.
«چه گِوارا» در زادگاهش آرژانتین یک پزشک ماجراجوست. در کوبا قهرمان ملی و در سرتاسر جهان، آیکون و سمبل مقاومت. در روستاهای بولیوی اما تبدیل می‌شود به قدیسی با عنوان «سن ارنستو دلا گوارا» که حامی فقرا و درماندگان است. در دوره‌ای، من مجسمه این قدیسها را که غالبا ساخت چین است جمع می‌کردم. دوتایشان که قدیس حامی فقرای گواتمالا و اکوادور بودند، چماق به دست داشتند و کلاه مخملی بر سر، با کت و شلوار سیاه. اگر کراوات نداشتند، با جاهل ایرانی اشتباه گرفته می‌شدند. این قدیس‌های کراواتی مثلا با چماقشان می‌کوبند توی فرق ثروتمندان و پولشان را می‌گیرند و می‌دهند به فقرا. کاش کار دنیا به همین سادگی بود. حیرت‌انگیز اما باورهای خُرافی سران کارتل‌های مواد مخدر است که قبل از ارسال محموله‌های بزرگ به امریکا نذر می‌کنند که با پای برهنه  و خطر دستگیری به زیارت «قدیس مخدرات» در شهر  مکزیکو بروند. آرامگاه این قدیس‌ها را من ندیده‌ام اما پس از خواندن گزارشی از آنها در روزنامه لس آنجلس تایمز برای دیدن مقبره قدیس کارت سبز به مکزیک رفتم و حیرت کردم از دیدن فتوکپی هزاران کارت سبز ِ چسبیده بر در و دیوار مقبره او. بی‌جهت نیست که «مارکز» به اعتراض می‌گوید من از حقایق سرزمینم می‌نویسم، غربی‌ها اسمش را گذاشته‌اند ادبیات جادویی!

انتهای پیام///

انعکاس حس و اندیشه در شعر کلاسیک فارسی

در شعر مدرن عقب‌ ماندیم

گفتگو با حمید نورشمسی - خبرگزاری مهر

شناسهٔ خبر: 3870399 -
عباس صفاری می‌گوید شعر کلاسیک فارسی شاید شفاف‌ترین آینه حس و اندیشه جهان کهن باشد اما از زمان نیما تا عصر حاضر سرمشق‌های‌مان را از جریان ادبی مدرن دنیا گرفته از آن‌ها عقب مانده‌ایم.
خبرگزاری مهر- گروه فرهنگ: عباس صفاری از شاعران نوگرای معاصر ایران است که در کنار ترجمه و فعالیت در زمینه هنرهای تجسمی، به صورت جدی در سال‌های اخیر به کار شعر پرداخته و از رهگذر آن دفاتر شعر پرمخاطبی چون «تاریکروشنا»، «کبریت خیس»، «دوربین قدیمی»، «خنده در برف» و «مثل جوهر در آب» روانه بازار کتاب شده است.
صفاری به تازگی دفتری گزیده از تمامی اشعار سروده خود را منتشر کرده است.
به بهانه انتشار این گزیده اشعار با وی به گفتگویی درباره تجربه شاعری و شعر ایران پرداخته‌ایم؛
* جناب صفاری در بیوگرافی خود که در ابتدای دفتر گزیده اشعارتان ذکر کرده‌اید، اشاره‌ای داشتید به دوران دبیرستان و تحصیل در ادبیات و حتی ترانه سرایی. از روزهای اولی برایمان بگویید که شور و شوق شاعری را در خودتان کشف کردید؛ این حس چطور در شما شکل گرفت.
گمان نمی‌کنم کشف و درک استعداد سر آغاز مشخصی داشته باشد که بتوان تشریحش کرد. پی بردن به استعداد و به کار گیری آن یک پروسه طولانی است که بسته به شخص مورد نظر شدت و ضعف پیدا می‌کند. در مورد من نیز بی‌تردید خواب‌نما نشده‌ام که ابتدا به ساکن قلم به دست بگیرم و به صحرای کربلا بزنم. اما هر نویسنده و شاعری دست کم از انتشار نخستین دسته گلی که به آب داده باید خاطره‌ای داشته باشد.
نخستین چیزی که از من منتشر شد یک غزل پنج بیتی بود با ردیف (افتاده است) در مجله صبح امروز. این غزل را اواسط دوران دبیرستان نوشتم و فقط یک مصراع مضحک آن (پیکرم در گوشه میخانه‌ها افتاده است) را به یاد دارم. وقتی آن را به معلم انشایمان نشان دادم ضمن تشویق‌های لازمه پرسید تا به حال شراب خورده‌ای که پاسخ منفی بود. بعد پرسید تا به حال به میخانه رفته‌ای که باز هم پاسخ منفی بود. پس از آن مکثی کرد و گفت پس چرا این چیزها را نوشته‌ای، شاعر باید از خودش بنویسد.
تا قبل از انقلاب سلیقه حاکم بر ترجمه شعر بیشتر ایدئولوژیک بود تا هنری – ادبی و مترجمین بیشتر گرایش به ترجمه کار شاعرانی داشتند که در طیف چپ قرار می‌گرفتند و در یک ارزیابی کلی به عقاید سیاسی‌شان بیشتر اهمیت داده می‌شد تا چندوچون شعرشان. خوشبختانه مدتی است که ما از این مرحله فراتر رفته‌ایم. هنوز آمادگی شنیدن انتقاد را نداشتم و خودم را برای شنیدن آفرین و مرحبا آماده کرده بودم. انتقادش ظاهرا به جا بود (اگرچه امروزه طور دیگری فکر می‌کنم که بحث دیگری دارد) اما مشکل عمده که احتمالا از آن خبر نداشت این بود که بر دشواری‌های از خود نوشتن آگاه نبود.
ما داریم از دورانی حرف می‌زنیم که شاعران کارکشته‌اش نیز هنگامی که از خود می‌نوشتند، حرف از «خودِ» آرمانی بود، نه خود واقعی و شاعری مانند فروغ که خود واقعی‌اش را می‌شد در شعرش دید استثنا بود. من تا بتوانم از آن خود آرمانی فاصله بگیرم سه مجموعه و سی سال وقت بُرد.
* برایم جالب است که شما برای آغاز فعالیت در شعر نخست قدم در وادی ترانه‌سرایی گذاشته‌اید و البته گویا سریع هم آن را کنار گذاشته‌اید. ماجرا از چه قرار بود؟
در مورد ترانه‌سرایی باید اعتراف کنم که در آغاز انگیزه اصلی کسب در آمد بود. وجهی که از بابت جیره روزانه از خانه می‌گرفتم در حد بلیط اتوبوس به دبیرستان و ناهار ظهر بود و کفاف کافه نشینی و خرید کتاب و مجله را نمی‌داد. سیگاری هم شده بودم که پنهانی بود و نمی‌شد وجهی از بابت آن طلب کنم!
در آن زمان دوتا برادر بودند با عنوان (برادران طلائی) که در کافه‌های لاله‌زار برنامه کمدی داشتند و اگر شعر ترانه‌های روز را به صورت فکاهی در می‌آوردی، پنجاه تومن می‌دادند که بیش از مقداری بود که دو هفته یک بار از خانه می‌گرفتم. نوشتن سه ترانه فکاهی برای آنها آغاز ورود به کار ترانه‌سرائی بود. پس از مدتی دیدم به جای آن جفنگیات می‌توانم ترانه جدی و جدید بنویسم. دوره دوم اما انگیزه‌اش فقط پول نبود.
از حدود ده ترانه‌ای که برای خوانندگان پاپ و اداره فرهنگ و هنر نوشتم سه تای آنها و از جمله ترانه فرهاد مهراد به اصطلاح آن روز ترانه‌های معترض محسوب می‌شدند که یک ژانر کاملا نو و یادآور تصنیف‌های اعتراضی مشروطه بود. علت رها کردن آن نیز محدودیت‌های این فرم بود و ذهنیت عوامانه حاکم بر آن.
* در مقدمه گزیده اشعارتان اشاره دارید به مهاجرت. با همه شور و شوقتان به ادبیات، چرا تحصیل را در رشته‌ای غیر از آن انتخاب کردید و چه چیزی شما را به طور جدی به دنیای ادبیات به ویژه ادبیات عاشقانه شرق دور و باستان علاقه‌مند کرد؟
هنگامی که ایران را ترک کردم کارنامه ادبی مهمی نداشتم که بخواهم نقشه آینده‌ام را بر مبنای آن بکشم. چهارتا مقاله و شش تا ترانه هیچ در باغ سبزی نشان آدم نمی‌دهد. از آن گذشته تعداد دانشگاه‌هایی که در غرب رشته ادبیات فارسی تدریس می‌کردند بسیار اندک بودند و غالبا از مرحله فوق لیسانس به بالا دانشجو می‌پذیرفتند و شاگردانشان اکثرا بورسیه داشتند.
من روی علاقه‌ای که به سینما و هنرهای تجسمی داشتم به امید تحصیل در یکی از آن دو رشته به خارج رفتم و نهایتا گرافیک تبلیغاتی را جهت ادامه تحصیل انتخاب کردم. تردیدی ندارم که آن تجربه‌ها در آنچه امروزه می‌نویسم بی‌تاثیر نبوده و نیست. من اصولا مرز نفوذ ناپذیری میان هنرهای گوناگون نمی‌بینم. همواره رشته‌هائی نامرئی آنها را به هم وصل می‌کند. سینما را نزدیک می‌کند به شعر (برگمان)، شعر را نزدیک می‌کند به موسیقی (مولانا)، رنگ را نزدیک می‌کند به رقص (مینیاتور)، معماری را نزدیک می‌کند به مجسمه‌سازی (فرانک گری) و غیره ....
* به بهانه تورق این گزیده اشعار می‌خواهم از نخستین دفتر شعرهای‌تان و حال هوایش بپرسم. چقدر متاثر از فضای روز شعر ایران بودید و چقدر تحت‌تاثیر خارج از ایران قرار داشتید. علت گرایش شما به شعر غیر سنتی چه بود؟
شاعران غالبا از چاپ اولین مجموعه شعرشان پشیمان می‌شوند. من اما از انتشار نخستین دفتر شعرم (در ملتقای دست و سیب) چندان پشیمان نیستم. نه به این معنی که آنجا شق القمر کرده باشم. به هر صورت و به رغم کمبودهایش تجربه نزدیک به چهل سال زندگی و کتابخوانی پشتوانه آن بوده است. لحن و زبان طبعا تفاوت عمده‌ای با شعر سپید رایج در دهه پنجاه نداشت. شاعران محبوبم در آن دوره اوکتاویو پاز بود و الیوت و والاس استیونس که تعدای از اشعارشان را نیز ترجمه کرده بودم. بی تردید باید چیزهائی از آن‌ها آموخته باشم .
اگر تشخصی در تعدادی از اشعار آن مجموعه باشد به سبب تنوع مضامین آن است و گذر از فضاهای متنوع جغرافیائی بدون قصد و عمد از پیش اندیشیده‌ای. هم سری به شهر زادگاهم یزد زده‌ام، و هم از بلوچستان و تهران و لندن و مکزیک و غیره... گذر کرده‌ام.
زاویه نگاه من مدت مدیدی است که تغییر عمده‌ای نکرده است. چشم انداز اما به طرز ترسناک و بی‌سابقه‌ای مدام در حال دگرگونی است. تغییراتی که ارزیابی و هضم آن در حال حاضر ناممکن است و من را نیز همانقدر گیج کرده است که دنیای اطرافم را* برایم جالب است که در دفاتر نخست گویا دغدغه فرم و شیوه روایت شعری برای شما اهمیت زیادی دارد و در گذر زمان این دغدغه به مساله محتوا تغییر مسیر می‌دهد و محتوا بیشتر از فرم زبان برایتان اهمیت پیدا می‌کند. درست حدس زدم؟
من اصولا به استقلال فرم و محتوا اعتقادی ندارم. به گمانم مهم نیست کدام یک برای شاعر عمده باشد و انرژی‌اش را صرف آن کند. نهایتا زبانی را که اختراع یا انتخاب کرده به او دیکته می‌کند که با چه نوع مضامین و با چه حس و اندیشه‌ای قادر است همخانه و همنشین شود. این که شما می‌گوئید محتوا در مجموعه‌های متاخرم اهمیت بیشتری پیدا کرده را من به فال نیک می‌گیرم.
شاید این برداشت شما ناشی از آن باشد که از زبان در این اشعار به نحوی استفاده شده که خودش را به رخ نکشد. انتخاب این زبان نزدیک به محاوره فارغ از هر اسمی که بر آن نهاده شود نیز به همین نیت بوده است .
* شما در مقدمه برگزیده اشعارتان به دستاوردهای نیما برای شعر معاصر ایران اشاره کرده‌اید. به انرژی نهفته در دینامیک زبان محاوره و تلاش برای آزاد شدنش در شعر. اما به نظر می‌رسد استعاره‌های سنتی شعر ایرانی و حتی ایهام‌هایش در شعر نو نیز جای خود را به مفاهیمی مشابه و دیرفهم داد که تنها شیوه بیانش از حالت مقفی خارج شده است. این را می‌شود در دفاتر شعر ابتدایی شما نیز دید. در واقع ظرفیت زبان و استفاده از زیبایی سادگی آن در دفاتر موخر شماست که نمود پیدا می‌کند. با این نظر موافقید؟
به گمانم اشاره شما به شعر پیش از انقلاب است. به شعر دهه‌های چهل و پنجاه. اگر این طور باشد با شما هم عقیده‌ام. حذف ردیف و قافیه و کوتاه و بلندی اوزان عروضی و نهایتا سپیدنویسی ساختمان شعر نو را یکسره تغییر داد. بند نافش اما کماکان به شعر کلاسیک وصل بود و حس آمیزی و اندیشه غالب بر آن نیز کمابیش یادآور همان عوالمی است که طی هزار سال روح و فکر ایرانی را به تسخیر خود در آورده بود و خلاصی از آن در این سال و زمانه‌ها نیز میسر نخواهد بود و در چشم انداز پیش رو نیز  نقطه پایانی برای تقلید و تکرار آن نمی‌توان متصور شد.
دفاتر اولیه من نیز از این قاعده مستثنی نبود. امروزه اما به‌رغم این که از قافیه‌های درونی، ترکیبات. تکیه کلام‌ها و دیگر اسباب رایج در شعر کلاسیک زیاد استفاده می‌کنم، خوشبختانه اما هوس بازگشت به آن عوالم به سرم نمی زند .
* بخش زیادی از فعالیت ادبی شما در این سال‌ها به ترجمه شعر اختصاص داشته است. می‌خواهم بپرسم آورده ادبی و غیر ادبی ترجمه شعر برای ما در ایران چیست؟ این سوال زمانی برایم مهم می‌شود که می‌بینم به طور عمده آنچه ما از شعر می‌خواهیم و در آیئنه آن از گذشته نگاه می‌کنیم، به نظر می‌رسد با آنچه در غرب و خارج از گستره فارسی‌زبانان از شعر انتظار دارند بسیار متفاوت است. حالا می‌خواهم بدانم تلاقی این دو سختار و تفکر در طول این‌سالها برای ما چه دستاوردی به ارمغان آورده است.
من به دلیلی که بیشتر عمرم را در خارج از کشور گذرانده‌ام شناخت دقیقی از وضعیت ترجمه در ایران ندارم. شعر غیرفارسی را سال‌هاست که به زبان انگلیسی می‌خوانم. پیرامون شعر تمدن‌های کهن مشرق زمین نیز از راه ترجمه انگلیسی آنها به تحقیق و ترجمه پرداخته‌ام. طی این سالها اما از طریق اخبار مربوط به انتشار ترجمه شعر در ایران و مطالعه نمونه‌هائی از آنها در نشریات کاغذی و اینترنتی تا حدودی به آنچه ترجمه و با اقبال مواجه می‌شود آشنا شده‌ام.
ما هنوز در این که چه کلماتی شاعرانه است یا شاعرانه نیست مشکل داریم و مثلا به سطل زباله در یک شعر عاشقانه نمی‌خواهیم جواز عبور بدهیم. در صورتی که به خاطر دعوای بیرون بردن سطل زباله، زن و شوهرهای زیادی با قهر به بستر می‌روندبا استناد به همین اطلاعات می‌توانم بگویم دریچه‌هایی به دور از پیش داوری‌های عقیدتی به سوی شعر ارزشمند کشورهای دیگر گشوده شده که امیدوارکننده است اما کافی نیست. دلیل آن نیز شاید فروش کم و عدم استقبال جامعه کتابخوان باشد. این را هم اضافه کنم که تا قبل از انقلاب سلیقه حاکم بر ترجمه شعر بیشتر ایدئولوژیک بود تا هنری – ادبی و مترجمین بیشتر گرایش به ترجمه کار شاعرانی داشتند که در طیف چپ قرار می‌گرفتند و در یک ارزیابی کلی به عقاید سیاسی شان بیشتر اهمیت داده می‌شد تا چند و چون شعرشان. خوشبختانه مدتی است که ما از این مرحله فراتر رفته‌ایم. اما تاثیر پذیری از ترجمه‌های اخیر نیز متاسفانه قدری دستپاچه و عجولانه بوده است .
* دوست دارم از شما به عنوان فردی که در بطن هر دو تجربه شاعرانه ایرانی و غیر ایرانی(اعم از شرقی و یا غربی) بوده‌اید، سوال کنم که به نظرتان چقدر شعر و شاعری در ایران، دنیاهای تجربه نشده پیش روی خود دارد. در مصاف با شعر روز و رایج در جهان پیرامونمان، ما راه نرفته بیشتری پیش رو داریم یا غرب و شرق؟
در شعر کلاسیک جهان، شاعرانی که در قد و قواره و همطراز شاعران کلاسیک ما باشند در حد انگشتان یک دست هم نیستند. شعر فارسی کلاسیک شاید جامع‌ترین و شفاف‌ترین آینه حس و اندیشه جهان کهن باشد. اما تردیدی نیست که در شعر و ادب جهان مدرن ما از آنها عقب افتادیم و سرمشق‌هایمان را نیز از زمان نیما تا عصر حاضر از آنها گرفته و هنوز می‌گیریم و گاهی به آن افتخار نیز می‌کنیم.
اما پاسخ به این سئوال که در حال حاضر چند پله از آنها عقب هستیم می‌تواند قدری دشوار باشد. قدر مسلم آنها به عرصه‌هائی پا گذاشته‌اند که در فرهنگ ما هنوز تابو محسوب می‌شود. در بعضی از زمینه‌ها شاعر ایرانی به خاطر ممیزی اصلا وارد نمی‌شود که سیاست روز و اروتیزم از آن جمله است. کمبودها اما فقط محدود به همین‌ها نیست. ما هنوز در این که چه کلماتی شاعرانه است یا شاعرانه نیست مشکل داریم و مثلا به سطل زباله در یک شعر عاشقانه نمی‌خواهیم جواز عبور بدهیم. در صورتی که به خاطر دعوای بیرون بردن سطل زباله، زن و شوهرهای زیادی با قهر به بستر می‌روند. روی هم رفته اما می‌توانم بگویم وضع شعر ایران در این ارتباط خیلی بهتر و هماهنگ‌تر با تحولات جهانی است تا فرضا نقاشی و معماری و به ویژه موسیقی که هنوز دارد در پس کوچه‌های عهد دقیانوس پرسه می‌زند .
* جناب صفاری توقع خودتان از شعر این روزها چقدر تغییر کرده و در آن به دنبال چه هستید؟
زاویه نگاه من مدت مدیدی است که تغییر عمده‌ای نکرده است. چشم انداز اما به طرز ترسناک و بی‌سابقه‌ای مدام در حال دگرگونی است. تغییراتی که ارزیابی و هضم آن در حال حاضر ناممکن است و من را نیز همانقدر گیج کرده است که دنیای اطرافم را .
ما امروزه شاهد بزرگترین دگرگونی تاریخی پس از انقلاب صنعتی هستیم. این انقلاب آنچنان سنگ عظیمی در اقیانوس جهان انداخته است که دهه‌ها طول می‌کشد تا امواج و نوسانات آن فرو بنشیند و بتوان به ارزیابی دستاورد آن نشست. متاسفانه و به رغم تمام دستاوردهای مثبت این انقلاب چشم‌انداز خوشایندی را من در افق روبرو نمی‌بینم. خشونت بی‌سابقه، گرایش به راست افراطی در سیاست دنیا، تبدیل سرمایه‌داری به سرمایه‌پرستی، در هم تنیدگی غیرقابل تشخیص جهان مجازی با جهان واقعی، سقوط بی‌سابقه اخلاق که یادآور خشم الهی و تخریب سُدم و گمرا در کتاب مقدس است و پدیده‌های شوم دیگر که هیچکدام چشم‌انداز خوشایندی را ترسیم نمی‌کنند .
تردیدی نیست که این تحولات در آینده‌ای شاید نه چندان دور سرنوشت انواع هنر و از جمله شعر را نیز تغییر خواهد داد. هم اکنون از دستاوردهای مثبت علمی و صنعتی آن در هنر سینما و معماری استفاده روز مره می‌شود. اما جواز ورود به شعر و ادبیات و هنرهائی که با حس و عاطفه سر و کار دارند موکول می‌شود به زمانی که درونی ِ هنرمند شده و به حد خاطره و نوستالژی برسند.
بخشی از دغدغه من از این بابت است که نه می‌توان این تحولات را یکسره نادیده گرفت، نه آنقدر جا افتاده و بیات شده‌اند که به طرزی طبیعی و نا خودآگاه قدم به عرصه شعر بگذارند. شاید عمر من و هم نسلان من کفاف ندهد که شاهد فرو نشستن گِل و لای این سیل سهمگین باشیم و بازتاب چهره خود را در آینه آن تماشا کنیم. به گمانم از ساز و کار آن دنیا زن و مردی سر در می‌آورند که در حال حاضر هفت ساله‌اند و سرشان آنقدر شلوغ که وقت ندارند روش‌های ساده‌تر دانلود و فتوشاپ را به پدر مادر خِنگشان که من را نیز شامل می‌شود یاد بدهند!

۶ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گزینه اشعار عباس صفاری منتشر شد

خبر گزاری مهر
شناسهٔ خبر: 3859654 -
کتابی از گزینه اشعار عباس صفاری از سوی نشر مروارید منتشر شد.
به گزارش خبرنگار مهر، انتشارات مروارید در ادامه انتشار مجموعه گزیده اشعار شاعران ایران، کتاب گزیده اشعار «عباس صفاری» را منتشر کرد.
این کتاب گزیده‌ای است از اشعار صفاری که پیش از این توسط این ناشر و در قالب مجموعه شعرهای «دوربین قدیمی»، «کبریت خیس»، «خنده در برف»، «تاریکروشنا»، «مثل جوهر در آب» منتشر شده است.
 عباس صفاری، شاعر سرشناس، مترجم و محقق، متولد ۱۳۳۰، شهر یزد است. در سال ۱۹۷۶ به لندن رفت و پس از دو سال به امریکا نقل مکان کرد و در رشته گرافیک و تبلیغات به تحصیل پرداخت. پس از آن تحصیلاتش را در رشته‌ هنرهای تجسمی در دانشگاه ایالتی لانگ‌بیچ ادامه داد.  
صفاری جدای از دفاتر شعر خود، آثاری را با عناوین «کوچه‌ی فانوس‌ها»، «کلاغنامه» و «عاشقانه‌های مصر باستان» به عنوان مترجم منتشر کرده است.
وی همچنین درسال جاری مجموعه‌ای از یادداشت‌های خود را در قالب کتابی با عنوان «قدم زدن در بابل» منتشر کرده است.
نشر مروارید گزیده اشعار عباس صفاری را در ۳۴۶ صفحه و با قیمت ۲۲ هزار تومان منتشر کرده است.
================================================
توضیح : بخش اول این گزینه به مجموعه ( در ملتقای دست و سیب ) اختصاص یافته و شامل اشعاری است که پیش از این در ایران منتشر نشده اند .  

۴ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خانم معلم و لات جوانمرد

 ( فیلم صامت 1918 ) 

سناریو و بازی نقش اول : ولادیمر مایاکوفسکی 
کارگردان : یوجین استراوینسکی  
داستان : لات ولگردی سیگار برلب و ترکه به دست به معلم جوانی بر می خورد و در آن عاشق او می شود . در کلاس اکابری که زن آموزگار آن است ثبت نام می کند . 
 رفتار توهین آمیز یکی از شاگردان به آموزگار را تاب نیاورده و کار نهایتا به دعوا
و چاقو کشی می انجامد . کلوز آپ های بسیار جذابی هم از مایاکوفسکی دارد .    

۲ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

بام تهران

 مجموعه شعری به دستم رسیده از خانم فرزانه قوامی با عنوان ( کاترینا توفان مورد علاقه من است ) . پیش از این  نیز اشعاری از او خوانده بودم . چهره شناخته شده ایست در شعر امروز ایران و احتیاج به معرفی ندارد . مانند تعدادی دیگر از شاعران زن این روزگار سالهاست از زیر نفوذ بزرگان معاصر به ویژه فروغ بیرون آمده است و نگاه ویژه و مستقلی به فردیت و هستی دارد . زبان پاکیزه و شجاعت را هم که به آن بیافزائی حاصلش می شود مجموعه ای خوب و اشعاری در خور تقدیر و تأمل . دست مریزاد فرزانه خانم .  

        بام تهران

 حوالی یک ظهر دم کرده
دربست گرفته‌ام تا باران
خانه‌ی سابقم را فراموش کرده‌ام
در لابه‌لای مه منتظر من است
دوست سابقم را فراموش کرده‌ام
جایی زیر باران ایستاده است
من در بام تهران به قتل رسیده‌ام
به قلب سابقم فکر می‌کنم
کارت پستالی با قرمز کلیشه‌ای
و اما باران...
قطرات ریز یا درشتی دارد
روی بام‌ها و خیابان‌ها و کوچه‌ها و سرها و دست‌ها و پاها می‌بارد
روی خاطرات بعضی‌ها می‌بارد
و روی گورستان که ببارد
معمولاً غمگین می‌شوی
می‌روی که جایی خودت را ببارانی
دربست می‌گیری
دسته گلی مدت‌دار می‌خری
و به ملاقات دست‌هایی می‌روی
که فکر می‌کنی
همیشه پشت پرده‌اند.

۱ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

دانش جغد


خون قُدسی ملکوت


 انار اما خون است ، خون قُدسی ملکوت

                                                فدریکو گارسیا کورکا

 پدر به محض تعطیلی  مدارس اعضای خانه  را می برد به منزل مادر بزرگ در روستای سریزد که در شش فرسنگی شهر یزد قرار دارد . هم زمان خاله و زن دائی نیز با فرزندانشان از راه می رسیدند و ( جشن بی کران ) نوه های مادر بزرگ در محیطی فارغبال آغاز می شد . آخرین باری که من سه ماه تابستان را در آن روستا گذراندم هفت ساله بودم و سال بعد خانواده به تهران کوچ کرد . زیبا ترین خاطرات کودکی من نیز بازمانده از همان دوره است . وسوسه درخت انار کنار حوض یکی از آن خاطره هاست .
                                                  
انار از دیر باز در شمار عمده ترین محصولات کشاورزی در یزد بوده است که گویا امروزه بیشتر آن به اروپا صادر می شود . به همین جهت کمتر خانه ای در روستاهای آن حوالی می توان یافت که چندین درخت انار در حیاطش نداشته باشد . خانه و باغ مادر بزرگ من نیز مانند اکثر خانه های آن منطقه تعدادی درخت کهنسال انار داشت . از آن میان اما شیرین ترین و پوست نازکترین انار محصول درختی بود که روبروی تالار خانه و بر کنار حوض روئیده  بود . من انار آن درخت را که اواخر تابستان و قدری زودتر از موعد مرسوم می رسید زیادی دوست داشتم .
خاله هایم بساط صبحانه را زیر همین درخت پهن می کردند و کار خودشان که تمام می شد نوبت ما بچه هابود که یک به یک از پشت بام به زیر بیائیم و با دست و روی نیمه شسته سر آن سفره بنشینیم تا یکی از بزرگترها بیاید و برایمان چای بریزد . بچه ها اکثرا هنوز لقمه آخر را فرو نبرده در کوچه بودند . من و پسر خاله ام حسین که از بقیه کوچکتر بودیم نیز همراهشان می شدیم  . اما در طول روز و هربار که برای خوردن آب به خانه بر می گشتیم سری هم به انارهای این درخت زده و بی صبرانه در انتظار رسیدن آنها بودیم . با انارهائی که در ارتفاع و دور از دسترسمان بود کاری نداشتیم . فقط انارهائی که با سنگین شدن بار شاخه ها به زمین نزدیک می شدند انتظار دندانهای ما را می کشیدند .

                                      *‌‌‌‌‌‌‌‌‌          *         *
انار از میوه هائی است که ترکه مقاومی دارد و راحت از درخت کنده نمی شود .  در حدی که بعید به نظر می رسد یک کودک چهار پنج  ساله بتواند انار درشتی را از شاخه جدا کند . آویزان شدن به شاخه نیز از آنجا که می تواند منجر به شکستن آن شاخه شود راه حل عاقلانه ای به نظر نمی رسد . با این حساب تنها راهی که به فکر ما می رسید این بود که انار ها را همانطورکه بر شاخه اند و پیش از آن که کاملا رسیده باشند  حسابشان را برسیم  . کاری که پیراهنمان را لکه دار می کرد و  از نظر مادر بزرگ کفران نعمت بود و حیف و میل کردن انار های نوبری که همه اهل خانه منتظر رسیدنشان بودند .
ما سعی می کردیم نقشه جنائی امان را هنگام خواب بعد از ظهر بزرگ ترها و دور از چشم دیگران اجرا کنیم . اما آثار جرم پاک ناشدنی در نهایت  ما را لو می داد . مادر بزرگ نیز وقتی خبر خرابکاری ما را می شنید چند قدمی تا دم در خانه دنبالمان می کرد ودر حالی که وانمود می کرد در حال باز کردن سنجاق قفلی چارقدش می باشد تهدیدمان می کرد که اگر به چنگش بیافتیم به پشت دستمان سوزن خواهد زد . کاری که گمان نمی کنم از مرحله تهدید هرگز فراتر رفته باشد . اما همان تهدید نیز کافی بود تا من و حسین مدتی دور آن درخت را خط بکشیم .
----------------------------------------------------
شرح تصویر 
خانه ای در یزد - چوب نگاره  - ۱۱ در ۱۲ اینچ 
مرکب روغنی ، روی تلق شیشه ای 

۲۳ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

وحشت

و دیگر هیچ
تا به حال جریان انتخابات به این شیوه بوده است که نتایج آن طرفداران برنده را شاد می کرده و طرفداران بازنده را غمگین . این نخستین باری است در تاریخ معاصر که نتیجه انتخابات طرفداران بازنده را نه فقط غمگین و مأیوس ، بلکه وحشت زده کرده است . دور از انتظار نیست که طرفداران برنده را نیز در آینده ای نه چندان دور وحشت زده کند !!  

۲۰ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

Leonard Cohen - Take This Waltz [Official Music Video]


نمی بارد ؛ وقتی هم می بارد از در و دیوار می بارد 
لئونارد کوئن ، شاعر ، آهنگ ساز و خواننده کانادائی در سن 82 سالگی در گذشت


 

این والس را دریاب 

شعر : فدریکو گارسیا لورکا
آهنگ و اجرا : لئونارد کوئن 
ترجمه فارسی : عباس صفاری 
 
 
هم اکنون در وین ، در تالار سالن کنسرتی با نهصد پنجره
ده زن زیبا روی ، و شانه ای برای مرگ
که سر بر آن نهند و بگریند
درختی که قمریان برای مردن به آن پناه می برند
و شاخه ای شکسته از صبح ، که همچنان در گالری یخ
آونگ مانده است.

این والس را دریاب
این والس را دریاب
این والس را که قفلی بر دهان دارد.

من تو را می خواهم، تو را می خواهم
تو را نشسته بر آن صندلی ی می خواهم
که روزنامه مرده ای بر آن
از یاد رفته باشد
،تو را در غاری می خواهم
که در گل زنبق باز می شود
تو را در کریدوری می خواهم
که عشق هرگز از آن عبور نکرده باشد
و بر بستری که ماه بر آن عرق می کند
تو را درسیل اشکی می خواهم
که می پوشاند رد پا رابر ماسه ها.

این والس را دریاب
این والس را دریاب
و دستت را گرد کمر شکسته اش حلقه کن
این والس، این والس، با نفس هایش
که بوی برندی و مرگ می دهد
و دم بلندش را در دریابه دنبال می کشد .

.سالن کنسرتی در وین
جائی که از دهان توهزار تعبیر گوناگون می شود
با نوشخانه ای که نوجوانان در آناز گپ و گفت باز مانده اند
و ( بلوز ) به مرگ محکومشان کرده است
،آه
اما
او کیست که با دسته گلی از اشک های تازه چیده
به درون تصویر تو می خزد.

این والس را دریاب، این والس را دریاب
این والس را که سالهاست در احتضار است
و من آنگاه
تسلیم طغیان زیبائی تو خواهم شد
با ویلون ارزان قیمت و صلیبم
و تو رقص کنان بر برکه ی دستانت
مرا خواهی برد
آه عزیز دلم ، محبوبم
این والس را ببر
اکنون این والس
از آن توست
و هیچ چیز دیگری نمانده
جز این والس .

اجرای لئونارد کوهن در کنسرت لندن سال 2008
اجرای به زبان اسپانیایی انریکه مورنته و لاگارتیخا نیک
اجرای به‌زبان اسپانیای از آنا بلان

همان بهتر که رفتید و ندیدید

اوکتاویو پاز 
ترجمه : احمد شاملو  
آزادی
کسانی از سرزمین‌مان سخن به میان آوردند
من اما به سرزمینی تهی‌دست می‌اندیشیدم
به مردمانی از خاک و نور
به خیابانی و دیواری
و به انسانی خاموش -ایستاده در برابر دیوار-
و به آن سنگ‌ها می‌اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده‌اند
در آب رود
در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور
به آن چیزهای از یاد رفته می‌اندیشیدم
که خاطره‌ام را زنده نگه می‌دارد،
به آن چیزهای بی‌ربط که هیچ‌کس‌شان فرا نمی‌خواند:
به خاطر آوردن رویاها، آن حضور نابهنگام
که زمان از ورای آن‌ها به ما می‌گوید
که ما را موجودیتی نیست
و زمان تنها چیزی است که باز می‌آفریند خاطره‌ها را
و در سر می پروراند رویاها را
سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش:
خاک و نوری که در زمان می‌زید.
قافیه‌یی که با هر واژه می‌آمیزد:
آزادی
که مرا به مرگ می‌خواند،
آزادی
که فرمانش بر روسبی‌خانه روا است و بر زنی افسونگر
با گلوی جذام گرفته.
آزادی من به من لبخند زد
همچون گردابی که در آن
جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.
آزادی به بال‌ها می‌ماند
به نسیمی که در میان برگ‌ها می‌وزد
و بر گلی ساده آرام می‌گیرد
به خوابی می‌ماند که در آن
ما خود رویای خویشتنیم
به دندان فروبردن در میوه‌ی ممنوع می‌ماند آزادی
به گشودن دروازه‌ی قدیمی متروک و دست‌های زندانی.
آن سنگ به تکه نانی می‌ماند
آن کاغذ‌های سفید به مرغان دریایی
آن برگ‌ها به پرنده‌گان.
انگشتانت پرنده‌گان را ماند:
همه چیز به پرواز درمی‌آید!

۱۲ آبان ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفر به تجربه‌های شخصی یک شاعر


نگاهی به کتاب « قدم زدن در بابِل » نوشته عباس صفاری
روزنامه فرهیختگان
شاهین فتحیان

وقتی فردی در یکی از شاخه‌های هنری شناخته شده، به آن معروف می‌شود، معمولا کمتر پیش می‌آید که در سایر زمینه‌ها هم اگر طبع‌آزمایی کند، موفق از کار درآید. وقتی هنرپیشه‌ای مجموعه شعر منتشر می‌کند یا نمایشگاه عکس ترتیب می‌دهد، حتی وقتی منتقد سینمای موجهی فیلم می‌سازد، یا وقتی یک شاعر خواننده می‌شود، این‌طور است. گاهی کار حاصل، شکل کاریکاتوری به خود می‌گیرد و در بیشتر مواقع، نتیجه، سطح متوسطی را شامل می‌شود که یارای رقابت با آثار اورجینال آن حوزه را ندارد و دلیلی قاطع پیدا نمی‌کنیم که به آن اقبال نشان دهیم.
اما علاوه‌بر جنبه‌های فانتزی تمایل عمومی به اطلاع از مسائل خصوصی شخصیت‌های سلبریتی، همه‌ ما مثلا دوست داریم بدانیم اگر فردی در حوزه‌ فلسفه مشهور شده، نگاه فردی‌اش به دنیا و پیرامونش چگونه است. یا اگر نویسنده و شاعری به توفیق دست یافته، عقیده‌های سیاسی یا جهان‌بینی شخصی‌اش چطور است؟ حال اگر این فرد، انسانی جاافتاده و دنیادیده باشد، برایمان جذابیت و اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. کتابی که اخیرا از «عباس صفاری» در ایران انتشار یافته، از این قسم است.
عباس صفاری که در این‌ سال‌ها جزء شاعران موفق محسوب شده، شاعر عجیبی است. او پیشکسوت است اما حداکثر 15-10 سال است که به‌عنوان شاعر در جامعه ادبی و نزد مخاطبان شناخته شده است. سال‌هاست و از 18 سالگی در خارج از کشور زندگی می‌کند اما در شعرهایش هم از فضای بومی وطن و بومش دور نیفتاده است. حدود نیم قرن است که بیشتر در ایالات متحده آمریکا و قبل از آن در اروپا زیسته اما همچنان تنها هویت ملی‌اش ایرانی است و هر چند سال، با گذرنامه ایرانی به کشورش سفر می‌کند، چون امکان دیگری ندارد، چون نخواسته است که داشته باشد. شاید بر همین مبنای شخصی است که هیچ‌گاه در شعرهایش هم به تفاخر نرسیده و نشانی از چنین حسی وجود ندارد.
حالا پس از چند مجموعه شعر موفق که علاوه‌بر انتخاب مردمی با مبنای رسیدن به چاپ‌های چندم، در جایزه‌های شعر ایران هم منتخب بوده‌اند، انتشارات آرادمان از این شاعر معاصر کتابی منتشر کرده که در واقع جهان‌بینی ذهنی پس شعرهایش را به ما نشان می‌دهد. «قدم زدن در بابِل» مجموعه‌ای از خاطرات، سفرنامه‌ها و تک‌نگاری‌های عباس صفاری است که 53 نوشته را در 326 صفحه شامل می‌شود. صفاری در این مجموعه، همان‌قدر که از ویژگی‌های مهاجرت، آثار ادبی و هنری مهاجرت و ویژگی‌های طیف‌های مختلف مهاجران سخن گفته، از گذشته‌های نه‌چندان دور تهران نیز یاد آورده و برای نمونه، تاثیر سیل سهمگین سال 1341 را بر کودکی‌اش روایت کرده است. در این مجموعه از چهره‌هایی چون صادق هدایت، هوشنگ گلشیری، محمدعلی سپانلو، چارلز بوکافسکی، فرهاد مهراد، سیمین بهبهانی، پرویز اتابکی، کریم محمودی، کارل مارکس، لئونارد کوئن، اوکتاویو پاز، آنا آخماتوآ، بورخس، برگمن و... سخن رانده، روایت کرده و نظر داده است. همچنین از تعدادی از سفرهایش گفته که برخی از آنها انگار مخاطب را به ناکجاآبادی می‌برد که روایت صفاری از واقعیت‌هایشان، ما را به حیرت می‌رساند. «قدم زدن در بابِل» را انتشارات آرادمان در هزار نسخه، به‌بهای 20 هزار تومان به بازار کتاب عرضه کرده است.

طرح ضمیمه : هاوانا
چوب نگاره - 8 در 15 اینچ
مرکب روغنی روی کاغذ مات


================================================
 

بلای بی سوادی

سر صبحی خواندن خبری در بخش فرهنگی ایسنا اعصابمان را مقداری خط خطی کرد . خبر مربوط به میز گردی بود که تعدادی از اساتید زبان فارسی نشسته بودند تا مشکلات این یتیم بی سرپرست را حل کنند . یکی ازاستادان که گویا حکم سرپرست گروه را دارد چندین بار به جای کلمه ( رومی ) واژه مندرآوردی و غلط ( رومیائی ) را به کار می برد . دو نفر دیگر هم که احتمالا بی سواد تر ازآقای دکتر هستند هیچ اعتراضی نمی کنند .
انواع صفت ها و از جمله صفت نسبی از دروس اولیه دستور زبان فارسی است . از همان سال اول دبیرستان دانش آموز یاد می گیرد که با افزودن ( ی ) نسبت به آخر اسم  ، صفت نسبی درست می شود . مثل شیرازی ، تبریزی ، آلمانی ، لبنانی و غیره . در موارد نادری هم که کلمه ای با واکه های بلند ( حروف صدا دار  ) ختم شده باشد ، مانند کانادا ،  شیلی ، لیبی و غیره اسم صفت آن به صورت کانادائی ، شیلیائی و لیبیائی نوشته و تلفظ می شود . به غیر از آن اما در تمام مواردی که کلمه با حروف بی صدا پایان می یابد از یک قاعده پیروی می کنند  مصر می شود مصری ، هند می شود هندی ، و رُم یا روم میشود رومی ، نه رومیائی آقای دکتر !!!!! رومی ، درست مثل لقب مولانای خودمان که غربی ها نیز به او رومی می گویند . ا