Jul 12، 2009

بگو : خر خودتی !

شطرنج با فرشته لاغر
------------------------
به یاد محمد جعفر پوینده
-
به این شب ضامن دار
پشت نمی توان کرد !
رو در رویش
با فاصله کافی بنشین
و مسیر استخوانی انگشتانش را
حدس بزن
****
هوای چنین شبی خوردن ندارد
به هوا خوران سر خوش
و هر بارانی پوشی که دست در جیب
از کنارت می گذرد
مشکوک باش
****
او نیز مثل تو
از کاغذ سفید می ترسد
زیر نگاهش فقط
سفیدی های ذهنت را ورق بزن
بگذار فکر کند در باغ نیستی
و فرق افتادن سیب و ستاره را نمی دانی
مسیر بردنت را ، خوب که هموار کرد
بگو : خر خودتی !
****
او همچنان وانمود می کند
جز چراغ های زرد خیابان
سایه های نرم
و پرده های کشیده گلدار
هیچ سابقه ای ندارد
تو فکر کن سر میزی نشسته ای
و شطرنج می زنی
با فرشته ای لاغر
در شنل سیاه .
.

Jul 7، 2009

شعر سياسي‌مان هم رمانتيک بوده!

منبع : روزنامه اعتماد ملي / تهران
گفتگو: علي مسعودي نيا و رسول رخشا با ( عباس صفاری )

--------------------------

عباس صفاري، شاعر ايراني مقيم آمريکا، شايد قدري دير‌تر از زماني که شايسته‌اش بود، در سطح اول شعر امروز مطرح شد.با اين حال، دو کتاب آخر وي «کبريت خيس» و «دوربين قديمي» استقبال مخاطبان و تحسين منتقدان را در پي داشت.بنا بود که اين گفت‌وگو را همزمان با انتشار کتاب تازه‌اش در دوران نمايشگاه کتاب تهران، منتشر کنيم اما متاسفانه اين کتاب هنوز هم به بازار نيامده است و اين شد که به انگيزه چاپ مجدد دو دفتر شعر قبلي‌اش، در سفري که به ايران داشت با او هم‌سخن شديم تا آرا و دانسته‌هايش از شعر ايران و جهان را
. آقاي صفاري! با مروري بر اشعار شما، مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه عمده تلاش‌تان آن است كه به نوعي تغزل مدرن و كم سابقه در شعر معاصر ايران دست بيابيد.به نظر شما رمانتيسيسم مستتر در شعر مدرن با رمانتيسيسم كلاسيك چه تفاوت‌هايي دارد؟ روش خود شما براي رسيدن به يك رمانس متفاوت و متشخص چيست؟
. من در ابتدا مي‌خواهم به اين قضيه اشاره كنم كه در ابتدا دركي كه فرهنگ ايران از رمانتيسم داشت- اگر نخواهيم بگوييم اشتباه بود- درك ناقصي به شمار مي‌آمد. چرا كه رمانتيسم را نه به عنوان يك سبك انقلابي-كه حقيقتا هم چنين بود- كه به عنوان سبكي درگير با احساسات يا سنتيمنت شناخته بود.يعني همين حالا هم، كارهايي را كه ما به عنوان نمونه‌هاي پيشين رمانتيسم در ايران معرفي مي‌كنيم، بيشتر كارهايي سانتيمانتال هستند و ما آن رويكرد انقلابي شاعر رمانتيك غربي را كه پيوسته با مفاهيمي چون عشق و دوستي و طبيعت، به عنوان متحول‌كننده‌حيات بشر درگير بوده است، در اين آثار نمي‌بينيم. شاعر رمانتيك غربي از مفاهيم كلان و جهان شمولي چون مرگ و زندگي و عشق پشتيباني مي‌كرد و در واقع از اين طريق نسبت به صنعتي ‌شدن شديد جامعه اروپايي اعتراض مي‌كرد و واكنش نشان مي‌داد. اما ما در برخورد اول با شعر رمانتيك خودمان، چنين رويكردي را نمي‌بينيم. به هر حال پس از انقلاب، به خصوص در 10 سال نخست كه درگير جنگ هم بوديم، به نوعي انگار شاعران و نويسندگان تثبيت شده با ادبيات كاري نداشتند و سر به لاك خود فرو‌برده و در انزوا مي‌زيستند. به هر حال طي 15 ‌سال اخير و با حضور جوانان در عرصه‌ادبيات است كه نگاهي تازه بر سبك‌ها و جريان‌هاي ادبي معطوف مي‌شود و مكتب‌هاي مختلف فلسفي و هنري مورد باز‌خواني قرار مي‌گيرند.حاصل همين نگاه است كه ما را به درك جزئيات سبك‌هاي مختلف مي‌برد و ما مي‌خواهيم بدانيم كه فلسفه آنها چه بوده است و اين نگاه به نظر من نگاه درستي هم هست. يعني ما كم‌كم داريم با اين مسائل آشنا مي‌شويم كه دليل پديد آمدن سبك‌ها يا فنكسيون آنها چه بوده است.حاصل اين برخورد جديد، شعر و داستاني است كه امروزه با آن طرف هستيم و در آن عشق چهره‌كاملا دگرگوني دارد.ديگر نه از آن زن اثيري ادبيات كلاسيك‌مان خبري هست، و نه از آن عاشق و معشوق بي‌نقص و بي‌عيب و ايده‌الي كه مثلا در شعر آقاي «شاملو» هست.چون با وجودي كه زن در شعرهاي او اثيري نيست و مربوط به امروز و اكنون است و اسم هم دارد، اما باز هم به سمت اسطوره ميل مي‌كند. در واقع ما ديگر از دوران اسطوره‌ها گذر كرده‌ايم و ديگر در پرتو نور جديدي بايد عشق را ببينيم.
. در مورد شعر خودتان چيزي نگفتيد.تغزل در شعر شما نقش بسيار مهمي را ايفا مي‌كند.در اكثر شعرهاي شما اين رگه را مي‌بينيم. خصوصا چون بيشترشان هم از زبان اول‌شخص سروده شده است، معمولا مخاطبي مونث طرف تغزل شما قرار مي‌گيرد.خود شما براي مدرن‌شدن اين تغزل و افزودن به ظرفيت‌هاي آن چه كرده‌ايد؟
. روي هم ‌رفته، صحبت شما در مورد تغزل درست است.من بالاخره خودم هم به اين نتيجه رسيدم كه آدم رمانتيكي هستم. شايد 10 سال پيش اگر كسي اين صفت را به من اطلاق مي‌كرد، ناراحت مي‌شدم و آن را توهين مي‌دانستم. نه من، بلكه همه كساني كه زماني شعر سياسي مي‌گفتيم، حالا با مرور آثارمان دريافته‌ايم كه تا چه حد رمانتيك بوده‌ايم و در واقع مشغول رمانتيزه‌كردن سياست بوديم. اينها در واقع شناخت‌ها و برداشت‌هاي جديد من است و به همين دليل هم خيلي راحت‌تر با آنها برخورد مي‌كنم. يعني مي‌نشينم و به اين فكر مي‌كنم كه حالا كه من شاعري هستم با ذهنيتي رمانتيك، چه‌كارهايي از دستم بر مي‌آيد و چگونه مي‌توانم از اين قضيه استفاده كنم براي تعريف و توصيف رويدادها و جهان اطرافم. به هر حال با همين نگاه مي‌روم به سراغ اطرافيان و افرادي كه با آنها رابطه دارم. ضمن اين كه فكر مي‌كنم زبان دو مجموعه‌اخيرم هم خيلي در پديدار شدن چنين فضايي تاثير داشته است.زبان به گمان من خيلي تعيين‌كننده است، يعني گاهي كل فضاي فكري را هم زبان شكل مي‌دهد.خيلي از موارد زبان بر حس و عاطفه‌اي كه در پشتش نهفته است، پيشي مي‌گيرد.
. با اين وجود، نسل ما- يعني نسل نزديك به ما با رعايت تقدم و تاخرشان- تا حدودي به فرآيندي پيوستند كه مي‌كوشيد، جلوه‌هاي جسماني تفكر رمانتيك را پر‌رنگ‌تر كند و به نوعي به سمت خطوط قرمز اخلاقي حركت كند. با اين حال جنس تغزل شما- با وجودي كه در آن سوي آب‌ها بوده‌ايد- خيلي محجوب‌تر و شرقي‌تر از ماست.چه شد كه شما درگير چنين جرياني نشديد؟ .
به نظرم بخش عمده‌اي از اين مساله بر‌مي‌گردد به سن و سال! معتقدم كه حرفي كه بر زبان مي‌آوريم و چيزي كه مي‌نويسيم بايد به شخصيت و سن و سال آدم بيايد. اگر در سنين جواني يكسري جواني‌ها نكرده‌باشي، اگر در 60 سالگي بروي و اين كار را بكني، فقط خودت را مسخره كرده‌اي. شايد آن محجوب‌بودن تا حدودي ناشي از اين باشد.يعني مرزهايي كه سن و سال برايت تعيين مي‌كند و به تو مي‌گويد كه تا چه حدي مي‌تواني پيش بروي تا توي ذوق خواننده نخورد و خواننده در برابرش واكنش بدي نشان ندهد.دليل ديگرش هم كه شايد دليل مهم‌تري باشد، اين است كه من خودم هم خيلي وسواس دارم و هميشه حس مي‌كنم كه مرز باريكي تا در ‌افتادن به ابتذال هست.ابتذال و وقاحت‌نگاري هم اصولا چيز زيبايي نيست و تاريخ مصرف دارد.ابتذالي كه امروز شما مي‌بينيد و خيلي هيجان انگيز هم جلوه مي‌كند، 10 سال ديگر ممكن است اصلا چنين خاصيتي نداشته باشد. اما در كنار همين مرز باريك هم جرياني هست كه در عين زيبايي، تاريخ مصرف هم ندارد.شما اگر «عاشقانه‌هاي مصر باستان» را كه ترجمه‌كرده‌ام بخوانيد، مي‌بينيد كه هزاران سال از تاريخ سرودن آنها گذشته است، اما هنوز هم حرف‌هايي براي گفتن دارند.نوعي پرستش زيبايي در اين شعرها هست كه با عشق تلفيق شده است و با آن تبحري كه در بيان كلاسيك هست، بدل مي‌شود به اثري جاودان.
. ايده اوليه در شعر شما نقشي حياتي دارد.در واقع در شعرتان اصالت آنقدر با ايده است كه گاهي شاكله و فرم و زبان و ساير عناصر شعري را فداي آن مي‌كنيد.آيا اين رويكرد با پيش فرض مدرنيسم مبني بر اصالت دادن به فرم و اهميت چگونه گفتن در تناقض نيست؟ در واقع آيا صرف تحرير يك ايده يا انديشه به معناي شعر سرودن است؟
. من در دو مجموعه‌اولم زباني فاخر داشتم كه اجازه روايت را به من نمي‌داد و اگر هم اين اجازه را مي‌داد، حاصلش روايت‌هايي بسيار كلي و كلان بود.اين است كه زباني كه در حال حاضر انتخاب كرده‌ام، روايت را برايم آسان‌تر مي‌كند.من خودم بيشتر عشق و علاقه‌ام به داستان و قصه بوده است و اين وسيله‌اي به دست من داد براي روايت.شايد خيلي از شعرهايي كه مد‌نظر شماست را بتوان قصه‌هايي كوتاه دانست كه قرار است بخشي از آنها در ذهن و با واكنش خواننده تكميل شود. اين رويكرد زياد عمدي نبوده كه بتوانم بگويم با مطالعه آراي پست‌مدرن به چنين نتايجي رسيده‌ام. شايد عقايد پست‌مدرن‌ها به من جسارت و شهامت بيشتري بخشيده باشد تا در اين زمينه با قوت قلب بيشتري كار كنم كه خيلي از زمانه‌ام دور نيستم شايد به اين سمت بروم اما عملا چندان ناشي از دستور‌العمل يا سرمشقي نبوده شايد بتوانم بگويم كه به صورت نا‌خودآگاه و به مرور زمان اين اتفاق افتاده است.گاهي خيلي احساس خطر مي‌كنم و فكر مي‌كنم كاري كه نوشته‌ام كاملا رفته است به سمت نثر. به هر حال، وقتي با زبان ساده كار مي‌كنيد، خطر بدل شدن به نثر، شعرتان را تهديد مي‌كند.آن كارها را كنار مي‌گذارم تا شايد در آينده بتوانم در تمرين دوباره‌اي به شعر تبديل‌شان كنم. البته هميشه هم موفق نيستم. اگر حس كنم كه آن قطعه، روايتي است كه مي‌توان به نثر هم آن را بيان كرد، از خيرش مي‌گذرم. شايد حرف شما درست باشد. من گاهي فكر مي‌كنم آنچه نوشته‌ام توضيح بيشتري نمي‌خواهد و لزومي نمي‌بينم كه حتما شاعرانه‌اش كنم. چقدر از شاعران نسل بيت آمريكا تاثير پذيرفته‌ايد؟ اين سوال را از آن جهت مي‌پرسيم كه گاهي طنز شما و حتي گاهي تغزل شما يادآور شاعران نسل بيت و به ويژه براتيگان است. اتفاقا شايد از براتيگان، کمتر از ديگر شاعران نسل بيت تاثير گرفته باشم. براتيگان در خود آمريکا هم خيلي دير به شهرت رسيد.هنوز هم در خود آمريکا در حد يک شاعر مشهور، مطرح نيست. البته در سال‌هاي اخير قدري مطرح شده است اما هنوز هم کتاب‌هايش را نمي‌توان به راحتي در کتاب‌فروشي‌هاي آمريکا پيدا کرد.يعني آن طوري که کتاب‌هاي بوکفسکي و گينزبرگ را به راحتي مي‌توان يافت و خريد، در مورد براتيگان چنين وضعيتي نيست.تا حدودي به عنوان يک شاعر زير‌زميني شناخته مي‌شد در اوايل کار و هنوز هم کم و بيش همان‌طور زير‌زميني باقي مانده است.يعني از نظر محبوبيت اصلا در حد گينزبرگ يا بوکفسکي نيست.من هم بيشتر بوکفسکي را مي‌پسندم و تاثيري هم اگر گرفته باشم، به نظر خودم بيشتر از اوست. اما بوکفسکي چندان شوخ‌طبع نيست.براتيگان با همه‌چيز و همه‌کس شوخي دارد.چنين رويکردي را مي‌توان در شعر شما هم ديد. شوخ‌طبعي چندان آموختني نيست.تا حدودي ذاتي است.بوکفسکي هم شوخ‌طبعي دارد گاهي اما خشونتش باعث مي‌شود که شوخ‌طبعي‌اش ديده نشود.گاهي شوخ‌طبعي‌اش حالت تمسخر و طعنه و کنايه دارد.به قول خودمان متلک زياد مي‌گويد در شعرش. آنها را شايد ما به عنوان طنز نمي‌پسنديم. اين شايد ناشي از عصبيتي باشد که از جواني در وجود او بوده. يعني وقتي که ديگر زبان و کلامش ياري نمي‌کند، مشتش را گره مي‌کند و شروع مي‌کند به دعوا و کتک‌کاري. در زندگي شخصي‌اش هم همين‌طور است اما در پاسخ به سوال شما بايد بگويم از بوکفسکي تاثير بيشتري گرفته‌ام. شايد چون شعرهاي او هم داستان‌گو و ساده و کوتاه هستند.از شاعران بعد از نسل بيت بيشتر رابرت هس را مي‌پسندم که هر چند شاعر فاخري است، اما به نظرم بسيار شاعر مدرني مي‌آيد.از او هم شايد تاثير‌هايي پذيرفته باشم و البته چند شاعر ديگر. مثلا بيلي کالينز را در اين سن و سال بيش از همه مي‌پسندم...
. کلا شعر مورد علاقه شما متعلق به همين نسل‌هاست. يعني شعري که کتاب باليني‌تان باشد؟
. نه. کتاب باليني من هنوز اليوت و والاس استيونس است.وقتي در يک دوره با چند شاعر زندگي مي‌کني، اين حس ديگر با شما مي‌ماند. تبديل مي‌شود به يک نوستالژي. كاراكتر راوي شعرهاي شما هرگز جا عوض نمي‌كند و در واقع نماي نقطه نظرش به جهان و اطرافش پيوسته ثابت است.او حتي زحمت عوض كردن لحن را هم به خودش نمي‌دهد و در ديدن اشياي دور و برش هم كم و بيش محافظه‌كارانه عمل مي‌كند.چرا اين راوي هرگز دستخوش تحول نمي‌شود يا به جز يكي، دو مورد، به اطرافيان و مخاطبان و اشياي اطراف اجازه حرف زدن نمي‌دهد؟ شايد يک مقدار ناشي از شيوه زندگي من باشد... .
ما انتظار داشتيم که شما بگوييد اين‌طور نيست!
. آخر من نمي‌توانم چنين چيزي بگويم. به هر حال، اين چيزي است که شما در شعر من ديده‌ايد...
. آخر ممکن است اين ديد ما از منظر شما درست نباشد.قصد رد کردن آن را نداريد؟
. ولي من هيچ وقت به اين قضيه فکر نکرده بودم. کسي تا به حال اين قضيه را به من نگفته بود.به هر حال اين حسي است که شعرهاي من به شما داده. اين است که باز بر‌مي‌گردم سر حرف خودم. نوع زندگي و انزواي من در اين مساله نقش دارد.من به هيچ وجه نمي‌خواهم گله و شکايتي بکنم از اين انزوا. از جنس انزواي کاهنان معابد هم نيست.يک انزواي خود‌خواسته است.شيوه‌اي از زندگي است که بايد آن را بپذيري. يعني اگرمشکلي داري با اين انزوا، ايران فقط 24ساعت از آمريکا فاصله دارد و خرج سفرش هم هزار دلار است.اگر مشکلي داري، برگرد و بيا خانه! اين است که شما در شعرهاي من غم غربت را به آن شکل نمي‌بينيد.به هر حال، اين انزوا باعث مي‌شود که شما آن‌طور که بايد و شايد با جامعه درگير نباشي و وقتي هم که درگير نباشي، نگاه‌ها و صداهاي ديگري هم به آن صورت وجود ندارد در قياس با مثلا يک روزنامه‌نگار. اگر برويم سمت اين بحث که بايد در شعر صداها يا وجدان‌هاي متکثري وجود داشته باشد، يا حتي مساله دموکراسي را فرض بگيريم و حق اظهارنظر به ديگران بدهيم؛ مخالفتي با آن ندارم. اما فکر مي‌کنم که در شعر کار بسيار بسيار دشواري است. تجربه‌هايي را هم که در شعر فارسي ديده‌ام، تجربه‌هاي چندان موفقي نبوده‌اند. نمي‌دانم مشکل از کجاست.در هر صورت، من شعر کوتاه مي‌نويسم و کمتر شعر بلند سروده‌ام، چون به نظرم سرودن شعر بلند، کار خيلي دشواري است.شعر بلند فارسي موفق هم بسيار کم مي‌شناسم. شايد بشود کتاب «شب، مانا، شب» حقوقي را به عنوان نمونه شعر بلند چند‌صدايي مثال زد اما نمونه‌هاي خيلي کمي در فارسي هست. ضمن اين که شعر را چندان مديوم مناسبي براي اين کار نمي‌بينم و فکر مي‌کنم رمان و داستان کوتاه، خيلي بهتر از پس اين قضيه بر‌مي‌آيند.
. از شعرتان برمي‌آيد كه سينما و ساير هنرهاي نمايشي بر آن تاثير زيادي گذاشته‌اند.حتي گاهي نوع ارائه تصوير در شعر شما هم يادآور تكنيك‌هاي سينمايي است.با توجه به رواج استفاده از المان‌هاي سينمايي در شعر امروز ايران، به نظر شما شكل درست استفاده از نشانه‌ها و امكانات هنر سينما در شعر چيست. البته اين هم بر‌مي‌گردد به نظر شما که اصولا تاييد مي‌کنيد که سينما بر شعرتان تاثير داشته يا خير؟
. بله...تاثير داشته...من در جواني فيلم هم ساخته‌ام، ولي خوب از کار درنيامده! سينما در ميان هنرها، در واقع هنر محبوب من است.نه...شايد تئاتر را بيشتر از سينما دوست داشته باشم. فکر مي‌کنم سينما زاويه ديد جديدي به ما مي‌دهد که به مرور زمان باعث مي‌شود چشمت را به دوربين تبديل کني. نمي‌دانم اين اتفاق چگونه رخ مي‌دهد.يکي از علايق من طي اين ساليان عکاسي و دوربين عکاسي بوده. سرگرمي بزرگ من خريد دوربين‌هاي قديمي و تعمير آنها بوده. نمي‌دانم اينها چقدر به صحبت‌مان مربوط است. اما همين با دوربين ور ‌رفتن و فيلم ديدن، اين امکان را مي‌دهد که بتواني از چشم دوربين به دنيا نگاه کنيد.. چون همان‌طور که مي‌دانيد، دوربين هميشه فريم مي‌بندد، و فريم بستن، يکي از کارهاي بسيار دشوار است در هنر. يعني در حال حاضر با ديجيتال شدن تمام دوربين‌ها ما ديگر مثل گذشته به عکاس و فيلمبرداري که به تمام فنون کارش آگاه باشد، نياز نداريم. بيش از هر چيز، به چشمش احتياج داريم براي بستن فريم. بقيه کارها را صنايع ديجيتال خود به خود انجام مي‌دهند.اين که بتواني نگاهت را متمرکز کني و بداني که در پانوراماي نگاهت چه چيزي را بايد حذف کني و چه چيزي را نگه داري، خيلي مهم است. نگهداري و حذف اين المان‌ها، يکي از دستاوردهاي سينماست که در شعر مي‌توان از آن استفاده کرد.همچنين در مورد حرکات دوربين.درکل مي‌توانم بگويم که بيشتر به بخش فيلم‌برداري سينما اتکا دارم. اين که از چه مسيري و با چه زاويه‌اي از اين سوي خيابان به سمت ديگرش بروي و به محض رسيدن بتواني نيمکت چوبي را ببيني. اينها تماما ناخود‌آگاه، تحت تاثير سينماست و در شعر جوان امروز هم مي‌بينم که خيلي از آن استفاده مي‌شود و به گمان من خيلي خوب است. چيزي که کمبود آن را در شعر جوان‌ها حس مي‌کنم، استفاده‌شان از موسيقي است. موسيقي را به مفهوم استفاده از عروض نمي‌گويم. منظورم اين است که بنشيني و کنسرت رولينگ‌استونز را ببيني و بعد حس‌ات را از آن در شعر پياده کني. وقتي شما حس‌ات را از موسيقي، درشعر پياده مي‌کني، خود‌به‌خود موسيقي وارد شعرت مي‌شود.من هميشه به اين ايمان داشته‌ام. يعني با گوش دادن درست به موسيقي مي‌شود‌ هارموني را هم به شعر اضافه کرد. اين خصيصه را در شعر ايران خيلي کم مي‌بينم و هرازگاهي هم که مي‌بينم، بيشتر موسيقي کلاسيک را حس مي‌کنم. در حالي که يک جوان خيلي فرصت دارد که در آينده به موسيقي کلاسيک بپردازد. يعني جوان بايد بتواند خودش را از جديت موسيقي کلاسيک رها بکند. مثلا موسيقي راک يکي از بزرگ‌ترين دستاوردهاي قرن بيستم است که در زمان ما خوب درک نشد و حتي آن را قرتي‌بازي مي‌دانستند. در حالي که اين سبک مي‌تواند کمک زيادي به دستاوردهاي شعر امروز ايران بدهد.
. وضعيت شعر امروز و فرداي نزديك ايران را چطور ارزيابي مي‌كنيد و چه چهره‌ها يا حركت‌هاي اميدواركننده‌اي را در آن مي‌بينيد؟
. نسبت به شش، هفت سال پيش، يا حتي دو سال پيش، خيلي اميدوارترم. حس مي‌کنم آن تب و تاب ناشي از هجوم پست‌مدرنيته در حال فرو‌کش است و ديگر اين که دارند شناخت بهتري از آن کسب مي‌کنند از طريق سينما، موسيقي و نشريات.يکي از مشکلات عمده‌اي که داشتيم و در حال محو شدن است، اين بود که جامعه ادبي ايران بيشتر از طريق آرا و عقايد پست‌مدرنيست‌ها با آن آشنا شدند، نه نمونه‌هاي اين تفکر. مثلا مرگ مولف هيچ‌وقت دقيقا در ايران تبيين نشد و جا نيفتاد و گاهي منجر شد به حذف مولف. اين نگاه و برداشت جديد اثر بسيار مثبتي داشته. اين اتفاقات ضروري بود و ديگر نمي‌‌شد با آن پشتوانه و زبان و نگاه قديم به مسائل امروز پرداخت.اين اتفاق بايد مي‌افتاد اما مثل تمام مسائلي که در ايران با آن دست به گريبانيم، اين مساله هم روند کندي دارد. بر‌عکس غرب که به سرعت از اين مراحل گذر مي‌کنند و اين شايد ناشي از فقدان ارتباط‌هاي لازم فرهنگي با غرب باشد.

Jun 18، 2009

تو کور خواندی زرنگ !

یادگار ابدی
------------------
شمع نیستم
که به یک فوت تو
کلاه از سرم بیفتد
رسم دهان دوختن نیز تازگی ها
با رواج شکنجه روح
یکسره منسوخ شده است
*****
اصلن لازم نیست از این پس
حرفی بزنم
دهانم را باز نکرده دنباله حرفم را
عاشقان می گیرند و
صدا در صدا
گوش فلک را هم کر می کنند
چه برسد به گوش های تار تنیده تو
***
تو کور خواندی زرنگ!
پیش ازآن که کاسه ی صبرم را
به جانب دریا پرتاب کنم
باید دستم را می گرفتی
حالا جلوی این موج ها را
که دایره وار
به سمت صخره های صبح می روند
دیگر نمی توان گرفت
***
این را هم بگویمت :
عروسک وودوئی که قلب پارچه ای اش را
در آن صندوق سیاه
سوزن آجین کرده ای
المثنای من نیست
المثنای من امروز
گربه سیاهی است
که راه پس و پیش اگر نداشته باشد
خیز بر می دارد
به سمت صورت حق به جانبت
و چنگال های تیزش را
نه بر پوستی که قرار است
پشت سر بگذاری
بلکه بر روح تو خواهد کشید :
خطوط خونچکانی که به یادگار از من
با خود به ابدیت ببری
از دفتر : خنده در برف

Jun 8، 2009

لورکا با صدای لئونارد کوئن

این والس را دریاب
.
سخت است برای من که از کارنامه درخشان ( لئونارد کوئن ) یک ترانه را به عنوان بهترین یا محبوب ترین یا هر ترین دیگری بر گزینم .
از میان ترانه های کوئن بیش از ده ترانه را می توانم نام ببرم که هنگام گوش سپردن به هر یک از آنها پنداشته ام بهترین کار او بوده است و همواره ترانه ی بعدی نظرم را تعغیر داده است . با این همه باید اعتراف کنم که سالی یکی دوبار بیشتر به ترانه این والس را دریاب گوش نمی دهم که مبادا برایم یکنواخت و عادی شود و جادوی تسخیر کننده اش را از دست بدهد.
رقص کلاسیک والس در این ترانه که بر اساس شعری از ( لورکا ) ساخته شده متافری است برای زیبائی های از دست رفته و معصومیت تباه شده . رقصی که قساوت قرن خشونت بار بیستم قفلی بر دهانش زده و کمرش را شکسته است . با نظر به این که لورکا قبل از جنگ جهانی دوم به دست رژیمی فاشیستی تیر باران شده است این ترانه را می توان پیشگوئی او محسوب کرد . در پایان شعر که والس پرسونیفای می شود ، شاید به گونه ای پیش بینی مرگ خودش نیز باشد.
.
طول زمانی کنسرت خوانندگان پاپ و راک معمولا از دو ساعت و نیم تجاوز نمی کند . در پایان هر کنسرت نیز اگر عطش تماشاگران فرو کش نکرده باشد و یکبند کف و سوت بزنند خواننده به صحنه باز می گردد و یک ترانه نیز که حکم خدا حافظی دارد اجرا می کند و تمام . اما لئونارد کوئن به طرز بی سابقه ای در کنسرت اخیرش در لس آنجلس پس از اتمام برنامه دو و نیم ساعته اش در برابر شور و شوق تماشاگران به صحنه باز گشت و به مدت یک ساعت و نیم دیگر برنامه اجرا کرد .کار فوق العاده ای که باعث شد من اکثر ترانه هائی را که دوست داشتم و از جمله ( این والس را دریاب ) را با صدای گرم ، اما خسته اش بشنوم . با نظر به سن و سال او شاید این آخرین باری بود که در برابر چندین هزار نفر از دوستداران وفا دارش برنامه اجرا می کرد .
.
شعر این ترانه را من حدود هشت سال پیش ترجمه کرده بودم برای چاپ در یکی از شماره های فصلنامه سنگ که همان سال تعطیل شد و انتشار آن ماند تا امروز و اینجا و نسل دیگری از دوستداران کوئن .
*******
این والس را دریاب
--------------------
شعر : فدریکو گارسیا لورکا
آهنگ و صدا : لئونارد کوئن
ترجمه فارسی : عباس صفاری
.
هم اکنون در وین
در تالار سالن کنسرتی با نهصد پنجره
ده زن زیبا روی
و شانه ای برای مرگ
که سر بر آن نهد و بگرید
درختی که قمریان
برای مردن به آن پناه می برند
و شاخه ای شکسته از صبح
که همچنان در گالری یخ
آونگ مانده است
.
این والس را دریاب
این والس را دریاب
این والس را که قفلی بر دهان دارد
.
من تو را می خواهم
تو را می خواهم
تو را نشسته بر آن صندلی ی می خواهم
که روزنامه مرده ای بر آن
از یاد رفته باشد ،
تو را در غاری می خواهم
که در گل زنبق باز می شود
تو را در کریدوری می خواهم
که عشق هرگز از آن
عبور نکرده باشد
و بر بستری که ماه بر آن عرق می کند
تو را درسیل اشکی می خواهم
که می پوشاند رد پا را
بر ماسه ها
.
این والس را دریاب
این والس را دریاب
و دستت را گرد کمر شکسته اش حلقه کن
این والس
این والس
با نفس هایش
که بوی برندی و مرگ می دهد
و دم بلندش را در دریا
به دنبال می کشد .
.
سالن کنسرتی در وین
جائی که از دهان تو
هزار تعبیر گوناگون می شود
با نوشخانه ای که نوجوانان در آن
از گپ و گفت باز مانده اند
و ( بلوز ) به مرگ محکومشان کرده است ،
آه
اما
او کیست که با دسته گلی از اشک های تازه چیده
به درون تصویر تو می خزد
.
این والس را دریاب
این والس را دریاب
این والس را که سالهاست در احتضار است
و من آنگاه
تسلیم طغیان زیبائی تو خواهم شد
با ویلون ارزان قیمت و صلیبم
و تو رقص کنان بر برکه ی دستانت
مرا خواهی برد
آه عزیز دلم ، محبوبم
این والس را ببر
اکنون این والس
از آن توست
و هیچ چیز دیگری نمانده
جز این والس .
.
طرح بالا از : اردشیر رستمی

May 4، 2009

نگاهی دیگر به دوربین قدیمی و اشعار دیگر

.
شعر هنري كلامي ست و انعكاس دهنده فرهنگ و باورهاي تاريخي ممالك مختلف است، نقش شاعران از گذشته تا امروز در شكل گيري انديشه و فضيلت هاي انساني ، غير قابل انكار است، بايد پذيرفت اهالي قلم همواره به عنوان قشري آگاه و پيش رو، در جامعه اي كه در حال گذار از بحران، يا تجربه عوامل آن بوده " نقش عمده اي را ايفا كرده اند. تاثيرات سينما و موسيقي درشكل گيري ادبيات به خصوص در دوره معاصر باعث به وجود آمدن تحولات چشم گيري شد. اگر قرارباشد روزي مدرن شويم و به دستاوردهاي بزرگ دست يازيم بايد به سبك ايراني و درك عوامل بيولوژيكي، تجدد خواهي را تجربه كنيم.
به سراغ مجموعه اي خاطره انگيزمي رويم كه " دوربين قديمي" نام دارد اين مجموعه داراي پيشنهادهاي تازه اي است. شاعر با ذكاوتي چون عباس صفاري كه سالهاي سال در خارج از ايران زندگي مي كند مجموعه اي از خود به جا مي گذارد كه سرشار از قريحه اي پويا در نزد مخاطبان آگاه شعر معاصر است، اين كتاب موثر همانطور كه جايزه كارنامه را به خود اختصاص مي دهد در انگيزش شعر جوان نيز تاثيرات بالاقوه اي دارد. شناخت و مطالعه ي عميق شعر جهان، از صفاري آتشفشاني خاموش مي سازد كه در هر شرايطي مي تواند فوران كند، او ظرفيت هاي زبان فارسي را با آگاهي به دست مي آورد ، دوربين قديمي حاصل مطالعه و آموزه هاي زندگي غرب است. صفاري با اين كه سال ها از وطن دور بوده اما چنان تسلطي در نگارش و تكوين شعر دارد كه با قلم مويي از كلمات نقاشي مي كند و با تلفيق عوامل زيست محيطي از" كاكتوس هاي آريزونا " سر در مي آورد و از نيمكت هاي چوبي" پارك لادرا" سخن مي گويد و شكسته شدن هويت چه به لحاظ زمان و مكان تاثيرات شگرفي بر روي خواننده مي گذارد و اين رفتار شاعرانه در روح و جان مخاطب ريشه مي دواند. . ديشب خواب تو را ديدم / بر نيمكت چوبي پارك لادرا نشسته بودي / و گرده ناني را / براي كبوترانی غايب/ تكه تكه مي كردي .../ ديشب خواب تو را ديدم / لبانت مانند تمشك تازه / نرم و سرخ بود / و نسيم هر بار كه مي وزيد / يكي از چين هاي چهره ات را / با خود مي برد...ص 72
.
جهان هستي متني قائم به ذات است كه از هستي شناسي" يوناني لوگوس سرچشمه گرفته است در اين ميان نگاه زيبا شناسانه شاعر به بازنمود موتيف ها و كشف موقعيت هاي شاعرانه استقرار مي يابد ، گاهي بيان اغراق آميز از تصورات شاعر جهاني تازه مي سازد...
.
روزهايي كه خودم نيستم / پيراهنم تنگ مي شود / و كراوات خفه ام مي كند / شبيه بازار ياب دربه دري مي شوم / در اتاق مسافرخانه اي ارزان قيمت / چه خودم باشم چه نباشم / پستچي در ساعتي مقرر / سهم آن روز مرا از جهان / پشت در مي گذارد ... ص 79
.
رادیکالیسم ادبيات صفاري را بايد در انگاره ها و درك صحيح زندگي معاصر و شائبه هاي آن دانست كه به همان شكل ساده در جستارهاي شعر او در حال گذار هستند، اين روزمره گي با الگوهاي بينامتني گره خورده اند و نگرش جزئي شاعر كمك شاياني، به رهيافت معنا مي كند ، و چنين مناسباتي به تحكيم روابط عيني (Objective) مي انجامد. با چنين رويكرد تازه اي در يك نگاه كلي مي توان شعرهاي صفاري را با پديده هاي روزمره كه در زندگي ما جريان دارد پيوند بزنيم.

. ماشين مدل بالايي مي رانم / كه چون تعلق به بانك دارد / حرفي از آن نخواهم زد / دوستانی هم دارم / گرفتار و بي آزار / اما تلفن جديدشان را ندارم ... ص 75

.
در واكاوي " دوربين قديمي " چگونگي كاركردهاي زباني بسيار برجسته اند . اجراي موفق شاعر ، آن قدر شاعرانه و ظريف است كه گويي بلوري به دست گرفته اي و در ميان تخته سنگ ها مي دوي، صفاري از تمام اجزاي موجود، به سود شعر كاركردهاي وصفي" روايي مي كشد. .
من هرگز چيزي را از تو پنهان نكرده ام / حتي پيش پا افتاده ترين سواحل را / با تو قسمت كرده ام / و هر وقت نبوده اي سهمت را / از هر برگ و باراني كه بر چترم باريده است / كنار گذاشته ام ...ص 16 .
صفاري شاعري بلند پرواز است . اشراف ويژه ي او به جهان پيرامون اش تامل برانگيز است . او با رهائي از قيد و بندهاي افراطي از تمهيدات پيش افتاده اي چون باران و پائيز حادثه اي زيبا خلق مي كند ، اما درعين حال در مواجه با حادثه اي مخاطره انگيز از كنارهمه چيز با خيالي آسوده رد مي شود ، و با ترفندي زيركانه قضاوت را به عهده مخاطب مي گذارد.
.
مرگ هم / مثل آن مرسدس بنز سياه / هميشه از اين خيابان خواهد گذشت / و مرا نيز روزي با خود / به خوابگاه هميشگي ام خواهد برد / و من ديگر شما را / كه به خوابي شيرين مي مانيد / هرگز به خواب نخواهم ديد.
.
شاعر اين مجموعه ، در صدد است با الگوهاي تثبيت شده به صميميت ويژه اي دست يابد . از اين رو اگر مجموعه حاضر با اقبال مواجه مي شود مبتني بر همين امرمهم است ، او با آرامش و خونسردي به شرح وقايعی مي پردازد كه گويي در پاي تلویزيون به سريال مورد علاقه ات چشم دوخته اي ، اين كاركرد زباني بر خلاف عادت هاي هميشگي ما متجلي مي شوند ، به عبارتي مي توان گفت شاعر تجربه هاي از ياد رفته را بازيافت مي كند و از آنها كاركرد شاعرانه مي كشد اين همزاد پنداري با هر خواننده به مونولوگي (monologue) متقابل تقرير مي يابد.

.

مي بخشي از خواب بيدارت كردم / مي خواستم بگويم هميشه / آرزوي خانه اي را داشته ام / با يك درخت خرمالو / كه هر پاييز ... / ساعت چنده عباس ؟ / هفت و پانزده دقيقه / هشت و نيم زنگ بزن بيدارم

.

صفاري جنس كلام را مي شناسد ، بيشتر شعرهاي اين مجموعه داراي ريتم آرامي هستند ، روايت منسجم و ارجاعات برون متني و تعبيه شدن فضاهاي سيال در روند شعر ، در تعميم و چند وجهي شدن نشانه ها كمك شاياني مي كند بنابراين سير روايت در شعرهاي صفاري يك مكانيزم دروني به حساب مي آيد كه طبق چنين قاعده اي تمام اجزاي شعر به هماهنگي و نظم ويژه اي فرا خوانده مي شوند و آفت هايي نظير ، اطناب ، سهل انگاري هاي دستوري، قاعده افزايي به شدت در متن كاهش مي يابد.

Feb 12، 2009

خیالات

محمد علی سپانلو
برای عباس صفاری
.
.
.
.
حتی در خواب ها نیز نقاب ها را بر نمی دارند
حتی عشق ها نیز در خواب ها نقاب به رو دارند
زیر سیگاری تنهایی من
سهراب خان گرجی غیبت های من
رساله ی فجوریه ی اتاق های پنجدری من
بعد از ظهر تابستان محصلی من.
گابریل هوس های ملنگ من
چقدر ران های زنانه، زیبا،
در زیر خاک به هم چسبیده اند
ولی سرهاشان مفقود
آن کلّه ها زینت دروازه های حرم شده اند

به حكم خليفه ( چنان كه مسعودي گفت)

البته اگر جزای «طَبَق زن »ها سزای «عاشقه»ها باشد

اینجا سکوت کوتاهی ست بین دو صحنه ی شک
یک لحظه بعد، در خواب ها، اگر به سراب ها بنگرند و نقاب ها برافتد
نشود که سهراب خان گرجی بیاید به جای شاه بهرام ورجاوند
نشود سندل، نشود مرمر، نشود برج مقبره ی آن خیلفه ی مأبول
دیگر با تو همسفر نمی شوم ، دون ژوانِ هرات ، غیاث الدین محمد...
و اضطراب ها.

Dec 14، 2008

بیست و نهمين شماره­ی ماهنامه­ی ادبی شوکران که در تهران به سردبيری خانم پونه ندائی منتشر می­شود به عباس صفاری و نقد اشعار او اختصاص دارد. در شوکران ِ عباس صفاری زندگی­نامه­ی خودنوشته­ی شاعر همراه با سه شعر از او و ترجمه­ی دو شعر دیگر به قلم او و عاشقانه­هایی از عاشقانه­های چين باستانش منتشر شده است. سپس گفت وگوی مسعود آرسو با عباس صفاری را می­خوانيم با عنوان: اين ابر مرطوب را از پيشانی من بردار. در صفحات بعدی عده­ای از منتقدان به نقد اشعار عباس صفاری پرداخته­اند. مسعود آرسو در يادداشتی در پنج پرده وجوه گوناگون شعر عباس را بررسی کرده، لادن نيکنام به نقد دفتر «کبریت خیس» پرداخته، گرکانی نگاهی به کتاب تاريک روشنای حضور انداخته و محمد رحيم اخوت دوربين قديمی دفتری ديگر از اشعار عباس صفاری را نقد کرده است. نقدی هم از من منتشر شده که سال­ها پيش روی شعر زيبای در انتظار پست عباس صفاری نوشته بودم. عکس­هايی از عباس صفاری با چهره­ی مهربانش صفحات اين دفتر را جا به جا زینت بخشيده است. عباس در زندگی­نامه­اش می­نويسد: پرداختن به شعر از هر نظر روحی، روانی، عاطفی، اجتماعی، خانوادگی و اقتصادی همواره به زيان من بوده است. شعر به گمانم مانند دارو بر افراد مختلف اثرات مختلفی بر جای می­گذارد. با شاعران ديگر شايد به گونه­ای ديگر عمل کرده باشد. مرا اما به جاهايی برده است که نبايد می­رفتم. خاطراتی را زنده کرده است که می­بايد در فراموش­خانه ذهن می­ماندند و هرگز افتابی نمی­شدند. با آدم­هايی آشنايم کرده است که هيچ محلی از اعراب در زندگی­ام ندارند و از سوی ديگر اماکن و افرادی را از زندگی­ام حذف کرده است که جايشان به شدت خالی است و در نهايت درهايی را باز کرده است که نبايد گشوده می­شدند. ضرب­المثلی آمريکايی می-گويد: قوطی کنسرو کرم­زده بهتر که بسته بماند. در اين شماره شوکران در مجموع گوشه­ای از جهان شعری عباس صفاری نمايان شده است. با اين حال منتقدان مهم­ترين نکته در مورد شعر عباس صفاری را ناگفته گذاشتند: عباس صفاری تنها شاعری­ست در ايران که سنت اصالت تجربه و نظريه­ی تعالی در شعر مدرن آمريکا را به سنت شعری ما در ايران گره می­زند و با این حال در یکایک اشعارش به تمامی به خود وفادار است و یکسر خودش است. شعر عباس از این نظر شعری­ست اصیل، طناز، ایرانی و در همان حال جهانی. جا دارد که در آينده پژوهشگران به اين موضوع بپردازند و شعر عباس صفاری را از این نظر به عنوان نمونه­ای کمياب از شعر مدرن ايرانی – آمريکايی که در زبان فارسی به ثمر نشسته است بررسی کنند.