۲۶ آذر ۱۳۹۷

گفتگو با مجله همشهری جوان به مناسبت انتشار ( مثل خواب دم صبح )

همشهری جوان / سید فرزام حسینی
آقای صفاری، هنوز تصمیم نگرفتید برای زندگی، به ایران بیایید؟ به آمریکا عادت کرده‌اید یا زندگی در ایران برای‌تان دشوار است؟

-         ما یک بار اواخر دوران جنگ و پیش از آن که دخترم به دبستان برود آمدیم ایران به امیدی که مدرسه ای دو زبانه برای او بیابیم و ماندگار شویم . اما جریان امور آن طور که می پنداشتیم بر وفق مراد نبود . به بهت و حیرت دوست و آشنا هم زیاد مواجه می شدیم که می پرسیدند همه می خواهند بروند ، شما می خواهید بر گردید . آمریکا هرگز کعبه آمال من نبوده است . یک بار هم خیز برداشتیم برویم بارسلون که به جهاتی امکان پذیر نبود و نهایتا به همین شهر و خیابان تن دادیم . زندگی در حد کافی خودش مشکل هست . به همین جهت آدمی همواره تلاش می کند مشکلات جانبی را که محل زندگی نیز از آن جمله است کاهش بدهد. من دو سوم از عمرم را خارج از کشور بوده ام . با این وجود هنوز شهروند هیچ کشوری نشده ام به این امید که روزی بر می گردم .



شما با توجه به سن‌وسال‌تان، کار شاعری را دیر آغاز کردید، البته این‌طور بگوییم بهتر است که شعرهای‌تان را دیر منتشر کردید، تقریبا در میان‌سالی،‌ با این‌همه مورد اقبال گسترده‌ای قرار گرفتید و کارِ شاعری‌تان امتداد پیدا کرد و به صورت حرفه‌ای کتاب منتشر کردید، منتقدان بسیاری درباره علل موفقیت شعرهای شما نوشته‌اند، اما اگر خودتان قرار باشد درباره آثارتان نظر بدهید، علت این استقبال را چه می‌دانید؟

اگر فعالیت های پراکنده و غالبا تفننی دوران نوجوانی  را نیز در نظر داشته باشیم باید بگویم من با یک وقفه بیست ساله مجددا به عالم شعر باز گشتم و کتاب منتشر کردم . از شما چه پنهان استقبال خوانندگان از این کتاب ها برای خودم  نیز تا حدودی غافلگیر کننده بود به این علت که به غیر از یک شعر کوتاه که آقای بابا چاهی از من در آدینه چاپ کرد هیچکدام از اشعاری را که برای نشریات آن دوره فرستاده بودم چاپ نکردند . اما در پاسخ به سئوال شما باید بگویم همسو بودن با تحولات ادبی داخل کشور با چاشنی یک فضای غربی که حالتی اگزوتیک به بعضی از اشعار مورد نظر داده در استقبال از آنها بی تاثیر نبوده است . گوش سپردن به توصیه نیما و روی آوردن به زبان طبیعی نیز عامل دیگری است که بحث دیگری دارد .



برای اغلب شاعرانِ ما، همیشه حواشی وجود داشته است، این حواشی گاه مربوط به کار شعری‌شان و جنس آن بوده و یا زندگی شخصی‌شان. از مورد دوم می‌گذریم، اما کمترین شاعر سرشناسی را به‌یاد می‌آوریم که پیرامون کار و نوع شعرش، مناقشه‌ای برپا نشده باشد، شعر در این سرزمین همیشه محلِ نزاع بوده، اما این اتفاق برای شما و شعرتان نیفتاده، فکر می‌کنید چرا؟

-         آمریکائی ها اصطلاحی دارند که می گوید ( خبر بد هم خوب است ) به این معنی که به هر قیمتی باید همواره در رسانه ها حضور داشت . با چنین رویکردی اگر حاشیه ای هم وجود نداشته باشد خودشان به وجود می آورند . برای من نیز مورد و بهانه ای که بخواهم پیرامون آن حاشیه و مناقشه ای ایجاد کنم هر از گاه دست می دهد. اما شخصا علاقه ای به این امور ندارم و گمان می کنم در همین روال عادی و بی حاشیه اش به حد کافی و چه بسا بیش از آن چه استحقاقش را داشته باشم در رسانه ها مطرح بوده و حضور داشته ام . البته مواردی هم بوده است مثل دزدیدن از کتاب کبریت خیس و به صحنه بردن آن در تئاتر شهر که چاره ای جز اعتراض و افشای آن نداشتم . 

تاکنون از شما دو گزیده‌ شعر منتشر شده است، یکی در نشر مروارید و یکی در نشر ثالث –مثل خواب دم صبح- خودتان در گزینش این دو مجموعه، چه تفاوت‌هایی را من نظر داشتید؟ اصلا وقتی به گزینش بین آثارتان می‌رسید، چه مسائلی را لحاظ می‌کنید و چگونه شعری کنار گذاشته می‌شود و شعری انتخاب می‌شود؟

-         کار روی گزینه اول راحت است و دست و بال شاعر باز برای انتخاب . طبیعی است که شاعر سعی می کند بهترین اشعارش را برای گزینه انتخاب کند و همچنین اشعاری که خبر دارد مورد استقبال خواننده بوده اند . در این مورد دوم اما از طریق تجدید چاپ ها و اشعاری که در فیس بوک و اینستا گرام منتشر می شود پی برده ام که اکثریت خوانندگان عاشقانه ها را ترجیح می دهند . من هم شعر عاشقانه به معنی عام و رایج آن خیلی کم نوشته ام . با این وجود سعی می کنم تعدادی از اشعاری را که مورد پسند آن گروه از خوانندگان بوده است در مجموعه بگنجانم .

-         انتخاب برای گزینه دوم اما قدری دشوار تر بود چون تلاش کردم از میان اشعاری انتخاب کنم که در گزینه اول نیامده بود . روی هم رفته اما روش و نظم خاصی را دنبال نمی کنم غیر از آن که غالبا اشعار بلند یا دشوار را در ابتدای گزینه می گنجانم و پیش از آن که خواننده خسته شود .



اخیرا از شما مجموعه‌داستانی هم منتشر شد تحت‌عنوان ملاقات در سندیکای مومیاگران، ما با عباس صفاری داستان‌نویس پیشتر آشنایی نداشتیم، شخصا البته یکی دو داستان از شما به صورت پراکنده در نشریات خوانده بودم، داستانِ این داستان‌ها چیست؟ همیشه داستان می‌نوشتید و تازه منتشر شده؟ داستان‌نویسی را هم ادامه خواهید داد؟

نوشتن داستان را تقریبا ده سال پیش شروع کردم . اما به ندرت آنها را به چاپ سپرده بودم . یکی از آنها را با اسم مستعار در مجله عصر پنج شنبه چاپ کردم . در کلاغنامه خودم نیز به اسم مستعار داستان دارم . اما آنچه در مجموعه ( ملاقات در سندیکای مومیاگران ) چاپ شده تلفیقی است از تخیل محض و خاطره . شاید بشود تعریف ( نیمه بیوگرافیکال ) را برای بیشتر داستانهای آن به کار برد . مثلا مادربزرگ داستان مادر بزرگ خودم است یا پلنگ سگ گله ای بود که تعلق به عموی مادری ام داشت .

پای تخیل اما وقتی به میدان می آید که این روایات در شهرهای مختلف تمدن گمشده ( نوبیا ) در ریگزارهای سودان به وقوع می پیونند . در مورد ادامه داستان نویسی با نظر به پروژه های دیگری که برای ترجمه دارم هنوز تصمیمی نگرفته ام .  



در سال‌های اخیر، اقبال مخاطب به شعر در ایران روزبه‌روز کمتر و کمتر می‌شود، دیگر حتی شاعرانِ شناخته‌شده هم، نسبت به قبل، آثارشان کمتر به فروش می‌رود، شما علت این مسئله را چه می‌دانید؟ چه چیز یا چیزهایی سبب شده تا مردمی که شعر همیشه جزئی از فرهنگ‌شان بوده، حالا با شاعران‌شان احساس بیگانگی کنند؟

بسیاری از شاهکارهای شعر جهان در قرن بیستم تولید شده . شاید اغراق نباشد اگر بگویم تولیدات شعری قرنهای نوزده و بیست از نظر کمی و کیفی همسنگ کُل آثاری است که پیش از آن تولید شده . قرن بیستم اما قرن فاصله گرفتن مردم از شعر نیز بوده است . این معضل فرهنگی اول از کشورهای صنعتی غرب شروع شد و حالا به مرور دارد وارد فرهنگ های دیگر و از جمله ایران می شود .

تفریح و سرگرمی یکی از نیازهای مبرم جوامع کوزموپولیتان و صنعتی است . ساعات غالبا طاقت فرسای کار و رسیدگی به دیگر امور زندگی وقت بسیار کمی برای مردم چنین جوامعی باقی می گذارد که غالبا ترجیح می دهند آن را به تماشای ورزش ، فیلم و گوش سپردن به موسیقی اختصاص بدهند . ما باید بپذیریم که شعر مدیوم چندان سرگرم کننده ای نیست . به گمان من شعر به مرور زمان تبدیل به هنری خواهد شد برای الیت جامعه .  



شما خودتان شعر امروز ایران را دنبال می‌کنید؟ آثار کدام شاعران را می‌پسندید؟ و یا چه ویژگی‌هایی در شعر امروز جوانان را دوست دارید و چه مسائلی با ذائقه‌ی شما جور نیست؟

چند سالی است که ارتباط من با شعر داخل کشور محدود شده است به آنچه از طریق سایت ها و وبلاگ های نشریات به دستم می رسد یا کتابهائی که در سفر به تهران تهیه می کنم . سعی دارم در حد توانم پی گیر باشم . کثرت دفترهایی که هرساله منتشر می شود گذشته از محتوای خوب یا بدشان امیدوار کننده است . جسارت ها و خطر کردن های بخش جستجوگر و آوانگارد را می پسندم . چیزی که به هیچ وجه توی کتم نمی رود دروغ گوئی است . در مورد شاعران تازه کار و جوان شاید بشود این طور توجیهش کرد که هنوز یاد نگرفته اند چگونه راست بگویند یا زبانی را که مناسب بیان حقیقت باشد هنوز نیافته اند . اما شاعران تثبیت شده و سابقه دار عذر موجهی ندارند و دروغ های شعرشان به شدت برایم آزار دهنده است .  



جایزه شعر شاملو، در حال حاضر یکی از مهم‌ترین مسائل خبری جامعه‌ی شعر ایران است، با توجه به دوره‌های قبلش، نظرتان درباره‌ی این جایزه چیست؟

جوایز ادبی به ویژه در کشورهائی با تیراژ اندک کتاب لازم و ضروری است . متاسفانه اما تداوم جوایز غیر دولتی وقتی هیچ نهادی از آن پشتیبانی نکند چندان تضمین شده نیست . امیدوارم جایزه شاملو به سرنوشت جوایزی که طی این سالها آمده و رفته اند دچار نشود . از چند و چون این جایزه اما من اطلاع زیادی ندارم . فقط می دانم بخش جوان و آوانگارد شعر به انتخاب هیئت داوران معترض بوده اند . مشکل به گمان من اما بیش از آن که هیئت داوران این یا آن جایزه باشد تعداد اندک این جوایز است و حکایت یک مویز و چهل قلندر . چاره کار جوایز جدیدی است که بتواند پاسخگوی سلیقه های متفاوت باشد .



این روزها مشغول چه کاری هستید؟ چه می‌خوانید؟ چه کتاب‌هایی در دست چاپ دارید؟

یک مجموعه شعر در دست چاپ دارم با عنوان ( پشیمانم کن ) که احتمالا همین روزها از طریق نشر چشمه منتشر می شود . مجموعه دیگری نیز دارم شامل صد و یک شعر که ساختاری کاملا متفاوت از آنچه تا کنون نوشته ام دارد . اما هنوز آن را به ناشر نسپرده ام . .

۲۴ آذر ۱۳۹۷

هوای تازه ای در شعر مهاجرت

نزدیک به چهل و پنج سال از زمانی که به قصد تحصیل به اروپا و سپس به آمریکا آمده ام می گذرد . طی این مدت از نزدیک شاهد اُفت و خیزهای ادبیات برونمرزی به ویژه شعر بوده ام . امروزه به جرئت می توانم بگویم در هیچ دوره ای از این چهل و پنج سال این تعداد شاعر با استعداد و سخت کوش و حرفه ای در خارج از کشور نداشته ایم . شاعرانی که در غرب کار می کنند و کتابهایشان در ایران منتشر می شود و خوانندگانی در دو سوی مرز دارند :
محمود فلکی در آلمان ، آزیتا قهرمان و مانا آقائی در سوئد ، بهرنگ قاسمی و علیرضا آبیز که اخیرا جایزه شاملو را برده است در انگلستان ، روجا چمنکار در فرانسه ، سینا سنجری در کانادا ، لیلا فرجامی در آمریکا و چه بسا شاعران دیگری که من کارشان را ندیده باشم
خوشبختانه از این نسل جدید که اکثرا طی ده پانزده سال گذشته به غرب مهاجرت کرده اند کسی که من خبر داشته باشم به آمریکا نیامده است . کشوری که سرعت سرسام آور زندگی و تلاش معاش در آن به ندرت فرصت پرداختن به هر فعالیتی که به پول ترجمه نشود را به مهاجر می دهد . فعالیت ادبی و هنری در جامعه مهاجر آمریکا همواره از سر تفنن بوده است یا لاکچری از ما بهترانی که ثروتی با خود آورده یا بارشان را سریع بسته و غم نان شب دیگر نداشته اند  .
این را نیز بیافزایم که طی این سالها شاهد به حدر رفتن استعدادهای زیادی نیز بوده ام . یکی دوتا نبودند شاعرانی که برای ( سنگ ) و ( کاکتوس ) و بررسی کتاب شعر می فرستادند و من تردیدی در آینده درخشانشان نداشتم . به مرور زمان اما گرداب نان و آب و مشغله های دیگر بسیاری از آنها را آنچنان بلعید که گوئی هرگز وجود نداشته اند .
حدود 25 سال پیش میرزا آقا عسگری که آن زمان هنوز در حکم ملک الشعرای خارج از کشور بود آنتالوژی حجیمی چاپ کرد شامل اشعاری از 130 شاعر مهاجر . از این تعداد شاعر ، گمان نمی کنم بیش ازحد اکثر سی نفر باقی مانده باشند که هنوز اینجا و آنجا شعری یا دفتری چاپ می کنند .  . صد نفر باقی مانده به همان سرنوشتی دچار شدند که شرحش گذشت
خوشبختانه شاعرانی که در بالا نام بردم کارشان از این مراحل گذشته است و امتحانشان را پس داده اند . خطر بزرگ اما همواره این است که کسی نتواند کاری بهتر از آنچه در ایران انجام داده به ثمر برساند و این مورد زنگ خطر و انتقادی جدی است که منتقدین داخل کشور به ادبیات مهاجرت داشته و دارند
-----------------------------------------------------
شعری که در ادامه می خوانید از دومین دفتر بهرنگ قاسمی با عنوان ( از صدایم عکس انداخته ام ) می باشد  . شاعر پر تلاشی که در لندن زندگی می کند و این کتابش را به تازگی در تهران از طریق انتشارات آنیما منتشر کرده است .
------------------------------------------
   *     *      * 
رگ‌هاى دريا
از آوازِ پرنده ها پُر است
صورتِ آسمان نيز
به سرخىِ ماهيانِ قزل آلا
و من
كه يک رگ‌ام
به چشم‌هاى تو مى‌رسد
و نيم رخ‌ام
از حافظه‌ى لبخند تو
شكل گرفته است
كنارِ كوچه‌اى قديمى
ميانِ آمد و شدِ فصل‌ها
به تقويمِ گام‌هايت چشم دوخته‌ام
تا سهمى از پرواز
و سهمى از عمقِ بيكران را
به حافظه‌ى تنهايى‌ام بيافزايم
حالا كه نور
در عبور از قرنيه‌ى چشم‌هايت
به هزار رنگ بدل مى‌شود
به قونيه كه رسيدى بگو
آنگاه كه رگِ رودخانه را
بخاطرِ چشم هاى تو زدند
بغضِ مولانا چه رنگى بود؟!

۲۳ آذر ۱۳۹۷

عطر گریبان

گزارش سایت الف از انتشار پشیمانم کن
=======================
«پشیمانم کن»، عباس صفاری؛ نشر چشمه
عطرهایی که بوی گریبان تو را نمی‌دادند!
آرش محسنی، ۱۷ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۷
3970917104

در شعرهای صفاری همیشه ارجاعاتی به اسطوره، پدیده‌های جهان مدرن، اشخاص، کتاب‌ها و اتفاقات هست. این مسئله شعر او را پر از جزئیات معناشناسانه می‌کند و قابلیت ترجمه‌پذیر بودن شعر او نیز در کنار این مشخصه کمک می‌کند تا او شاعری جهان‌وطنی باشد

«پشیمانم کن»
نویسنده: عباس صفاری
ناشر: چشمه؛ چاپ اول ۱۳۹۷
۱۵۶ صفحه، ۱۸۰۰۰ تومان
****

عباس صفاری بی‌نیاز از معرفی می‌رسد، او حالا جزو چهره‌های مطرح و پیشکسوت در دنیای شعر امروز ایران محسوب می‌شود، این درحالی است که او در اغلب سالهای اخیر دور از ایران بوده است. به هر روی موفقیت دفترهای «دوربین قدیمی» و «کبریت خیس» و اقبال آن دو مجموعه نزد خوانندگان شعر معاصر عباس صفاری را به یکی از چهره‌های مهم شعر فارسی در دو دهه‌ی اخیر تبدیل کرد. خواننده‌ی گرفتار در تارهای به هم‌تنیده‌ی روزمرگی و زندگی پر رفت و آمد شهری به آسانی توانست با زبان ساده و کم‌پیرایه و تصاویر شعری صفاری ارتباط برقرار کند و چهره‌ی خسته‌ و دودآلود خودش را در هرکدام از آن‌ها ببیند.
«پشیمانم کن» هشتمین دفتر شعر عباس صفاری که در سری کتابهای «جهان تازه‌ی شعر» نشر چشمه منتشر شده تازه‌ترین دفتر شعر اوست که حاصل گرد آمدن ۶۹ شعر از این شاعر نام آشناست که اگرچه تاریخ سرودن شعرها در کتاب مشخص نشده است، اما می‌توان حدس زد که تاریخ سرایش آن‌ها به بعد از سال ۹۵ به بر‌می‌گردد. روی جلدِ «پشیمانم کن» مزین شده به تصویری از «گرتا گاربو» ستاره‌ی پرآوازه‌ی سینمای صامت آمده است. گاربو که پس از فیلم «زن دوچهره» ساخته‌ی جرج کیوکر وداعی بسیار زودهنگام با دنیای سینما داشت و جمله‌ی معروف او در همین فیلم (بعد از جنگ خیلی چیزا عوض شده و دنیا یه سری چیزای جدید می‌خواد) به مثالی برای خداحافظی با جهان پیش از ظهور مدرنیسم تبدیل شده است. گرتا گاربو چون بسیاری از بازیگران سینمای صامت با پوست‌انداختن سینما و زبان باز کردنش چون اقبال و محبوبیت خود را ازدست‌رفته دیدند، به انزوا و گوشه‌گیری روی آوردند و گرتا جدای از این‌که در اصل زنی زیبا و مردم‌گریز بود نگذاشت کسی زوال زیبایی‌اش را ببیند و روزگار به تنهایی گذراند. شان حضور گاربو بر روی جلد کتاب به خاطر شعر «گاربو در منهتن» تصویر را روی جلد آورده است:
سنگی مدور و خوش‌تراش
رها از دست سریع سرنوشت
سطح آرام برکه‌ای خواب‌آلوده را
جست‌وخیزکنان می‌آشوبد
و دور می‌شود
در هر تماس
بر سطح آب
نقطه‌ای می‌گذارد
در مرکز دوایری تو در تو
که در قفای او
تکثیر می‌شوند
بالرینی است
در آخرین اجرای دریاچه‌ی قو
که ترک می‌کند صحنه را
آخرین دایره اما
دهان گرسنه‌ی مرگ است
و سنگ زیبا
در شکم تاریک برکه
به گل می‌نشیند
(ص۹۴)
سنگی خوش‌تراش که با پرتاب دستی روی سطح برکه می‌لغزد و چون بالرینی در آخرین اجرا زیباترین رقصش را به نمایش می‌گذارد، استعاره‌ای است از زندگی اسرارآمیز گاربو که در تمام زندگی‌اش درخشیده، اما به ناگاه حوصله‌ی روزگار را برای تحمل حضورش تنگ دیده و تن به فرو رفتن در اعماق داده است.
گرتا گاربو روی جلد پشیمانم کن با آن‌که ابروهای بسیار نازک کلاسیک و آرایشی از مد افتاده دارد، اما انگار زنی امروزی است که شعرهای کتاب برای او سروده شده است. استفاده صفاری از گاربو هم می تواند ارجاعی برخوردار از باری نوستالژیک برای این شعر باشد و هم استفاده‌ای بینامتنی از شمایل گاربو در جهان سینما که به ساحت شعر درآمده است. عنوان کتاب در تلاقی با نگاه اندوهناک او این احساس را در مخاطب تشدید می‌کند و او را وا می‌دارد تا به دنبال گوینده‌ی جمله‌ در شعرهای کتاب بگردد. پشیمانم نکن عنوان یکی از شعرهای بلند مجموعه است که می‌توان آن را شعر اصلی کتاب نامید:
نقطه‌ی پایان را
بر این کسالت صعب‌العلاج
تو باید بگذاری
و باندهای این انزوای مومیایی‌شده را
تو باید باز کنی
اعتیادهای تاریک
و دیگر دشمنان قسم‌خورده‌ام را
تو باید از دور و برم
تار و مار کنی
حتا در اوقاتی که پرنده نیستم
تو باید از این قفس بی‌آینه پروازم دهی
پشیمانم کن
از خواب و خیالاتی که دربست
در طواف تو نبوده‌اند
پشیمانم کن
از تمام عطرهایی
که بوی گریبان تو را نمی‌داده‌اند…
صفاری شاعر اسطوره‌هایی است که در شهرهای امروزی سرگردانی می‌کشند. در شعرهای او اغلب ارجاعاتی به اساطیر یونان و بین‌النهرین هست. انگار او مصر است تا همیشه به خواننده‌اش یادآوری کند که انسان امروز اگرچه موجودی معمولی و زمینی است اما تبار از اساطیر دارد. در شعری به نام «نوروز دموزی» به یکی از اساطیر بین‌النهرین به نام دموزی اشاره می‌کند که در روزهای آخر اسفند از جهان زیرین باز می‌گردد. در این جابه‌جایی قدرت، تخت سلطنت چند رویز خالی می‌ماند که در آن چند روز مردم جایز‌الخطا یا جایزالگناه هستند. می‌نویسد:
در این شب جایزالگناه
و در این دقایقی که بی‌وقفه
دارد به تحویل سال
نزدیک می‌شود
و در این لحظه که از ملکوت اعلا
هیچ ناظری بالای سرمان نیست
بیا پای‌مان را
از گلیم تنگی که برای‌مان بافته‌اند
فراتر بگذاریم
ما دونفر هیچ‌کاره را
اصلا چه‌کار
به کائنات و کار جهان
این پنجره‌ی نامحرم را
می‌توانیم به فتوای عقل سلیم ببندیم
و بازگردیم به آن لحظه‌ی پرتنش در بهشت
و نخستین‌باری که دهان‌مان
طعم آتش را
در بوسه‌های آغشته به عظر سیب و گندم
تجربه کردند… (ص۲۵)
در شعرهای صفاری همیشه ارجاعاتی به اسطوره، پدیده‌های جهان مدرن، اشخاص، کتاب‌ها و اتفاقات هست. این مسئله شعر او را پر از جزئیات معناشناسانه می‌کند و قابلیت ترجمه‌پذیر بودن شعر او نیز در کنار این مشخصه کمک می‌کند تا او شاعری جهان‌وطنی باشد. در شعری به نام «Apocalypse Now» می‌نویسد:
نمی‌دانم میلتون
در کدام گوشه‌ی پنهان
و از یادرفته‌ی دنیا
دنبال بهشت گم‌شده‌اش می‌گشت
اما به شهادت راویان عهد عتیق
و شهرزادی که هزار و یک شب
گلویش زیر تیغ
بهشت موعود
باید جایی باشد
از بحرین و حوالی بین‌النهرین
تا اورشلیم بدون حصار… (ص ۷۵)
صفاری شاعری است که به پدیده‌ها نگاه اسطوره‌ای و در عین حال مدرن دارد اما گذشته برایش رنگی ایرانی دارد. در شعر «بازار کرمان» او یاد گذشته و حسرت بر زندگی زلال گذشته موج می‌زند:
پلاستیک بی‌بروبرگرد
جنگ را برده بود

۱۱ آذر ۱۳۹۷

گفتگو با روزنامه آرمان به مناسبت انتشار مجموعه شعر پشیمانم کن


کد خبر: ۲۴۰۵۰۲ | تاریخ : ۱۳۹۷/۹/۱۱ - شماره: 3761

فروغ؛ مدرن‌ترین شاعرمعاصر ایران

محمدصادق رئیسی* / گروه ادبیات و کتاب: عباس صفاری (۱۳۳۰- یزد) بیش از چهار دهه است در ایالت کالیفرنیای آمریکا زندگی می‌کند، اما همچنان به فارسی می‌نویسد. او از معدود نویسنده‌ها و شاعران موفق ایرانی مهاجر است، که زندگی در غرب، او را به وادی فراموشی نبرده و نخستین شاعری است که شعرش به کتاب درسی دانشگاهی در آمریکا راه یافته است. صفاری با ترانه «اسیر شب» در دهه پنجاه که با صدای فرهاد مهراد پخش شد، ترانه‌سرایی را آغاز کرد، بعدها به هنرهای تجسمی که رشته‌ تحصیلی‌اش بود گرایش یافت و همزمان به شعر می‌پرداخت که حاصلش اولین مجموعه‌ شعرش «در ملتقای دست و سیب» بود که برایش جایزه شعر ادبی باران را به ارمغان آورد. اما صفاری با «دوربین قدیمی» و «کبریت خیس» که جایزه شعر ادبی کارنامه را به خود اختصاص داد، توانست جایگاه مهمی در شعر معاصر ایران در دهه هفتاد برای خود ایجاد کند. از آن زمان به بعد، چندین مجموعه و ترجمه شعر از وی منتشر ‌شده، از جمله: عاشقانه‌های مصر باستان، ماه و تنهایی عاشقان، کوچه فانوس‌ها (ترجمه)، خنده در برف، کلاغ‌نامه، تاریکروشنا، مثل جوهر در آب، قدم‌زدن در بابل (شعر)، و به‌تازگی هم گزینه اشعار وی از سوی نشر مروارید و نشر ثالث منتشر شده. آنچه می‌خوانید گفت‌وگویی است با عباس صفاری درباره کارنامه شعری‌اش و مسائل پیرامون شعر معاصر فارسی در داخل و خارج از ایران.

‌پس از تجدید چندباره گزینه اشعارتان در نشر مروارید، به تازگی گزینه دیگری از شعرهای شما از سوی نشر ثالث منتشر شد که باز مروری است بر کارنامه شعری شما که با «دوربین قدیمی» شروع می‌شود؛ نخستین کتاب شما که در ایران منتشر شد و اتفاقا برنده جایزه شعر کارنامه هم شد. فکر می‌کردید کتاب با این اقبال روبه‌رو شود، با اینکه در مراودات ادبی ایران حضور فیزیکی نداشتید؟
«دوربین قدیمی» سومین مجموعه شعر من است. پیش از آن دو مجموعه شعر در آمریکا منتشر کرده بودم که جایزه‌ای نیز به مجموعه اول تعلق گرفت و نام و عنوان آن سر از کتاب سال دایره‌المعارف بریتانیکا درآورد. با نظر به سابقه این دو کتاب و فعالیت‌های دیگری که در عرصه شعر داشتم استقبال از «دوربین قدیمی» چندان برایم رغیرمنتظره نبود. مضاف بر آنکه هیات داوران جایزه کارنامه کمابیش با شعر و کار من آشنا بودند. به گمانم اما اقبال مورد نظر شما بیشتر مربوط به مجموعه «کبریت خیس» باشد که در مدت کمی چندین‌بار تجدید چاپ شد.
‌این شاید به مذاق برخی شاعران در آن سال‌ها خوش نیامده باشد. ناگهان کسی از آن طرف دنیا بیاید و از پس غبار پنهانی که دو دهه شعر ما را در خود پوشانده بود، اینگونه مطرح شود.
این (برخی‌ها) که شما اشاره به آن کردید به گمانم بیشتر شامل حال گروه جوان‌تری می‌شود که از فعالیت من در خارج از کشور خبری نداشتند. از آن دوره کوتاه در جوانسالی من که کارهایی در عرصه شعر و ترانه انجام داده بودم نیز بی‌خبر بودند. به همین جهت تعلق‌گرفتن جایزه معتبری به اولین کتابی که در ایران منتشر کرده‌ام قدری برایشان غافلگیرکننده بود. از آن گذشته ما داریم از نسل غالبا تئوری‌زده و از سنت‌بریده‌ای حرف می‌زنیم که هنوز قدری گیج است و راه خودش را پیدا نکرده و به جوایز بیش از حد بها می‌دهد.
‌به جرأت می‌توان گفت شما تنها شاعر ایرانی هستید که حتی پیشروتر از برخی شاعران داخلی، در خلق اثر ادبی موفق بوده‌اید. کسب این کامیابی در چه چیزی بوده؟
اگر حرف شما و پیشروتر از دیگران حقیقت داشته باشد وظیفه منتقد و محقق است که دراین‌باره بگویند و بنویسند. در مورد کار خودم اما می‌توانم بگویم پیشرفت از زمانی آغاز شد که «صداقت» را سرمشق خود قرار دادم و از نوشتن آنچه دروغ است پرهیز کردم. آنچه پس از آن در عرصه ساختار و تغییر زبان رخ داده ضرورت «هماهنگی زبان و محتوا» بر من دیکته کرده است. دروغ به گمان من دشمن درجه‌یک استعداد است. چه در عرصه نقاشی یا موسیقی و چه در شعر و دیگر عرصه‌های هنر. ادای دیگران را درآوردن نیز نوعی دروغ‌گویی است. در این‌سوی دنیا جمله آمرانه «خودت باش» یکی از عمده‌ترین پندهایی است که اساتید دانشگاهی به شاگردان می‌دهند.
‌شما دو مهاجرت داشته‌اید: یکی مهاجرت از زادگاه مادری به تهران و دیگری از تهران به غرب، این هجرت‌ها چه اندازه در ساخت ذهنی شاعرانه شما تاثیرگذار بود؟
خیلی زیاد. هجرت اول از یزد به تهران در هفت‌سالگی بود و سبب شد که یزد تبدیل شود به خاطره‌ای از معصومیت و آسایش و رفاه کودکانه. خاطره‌ای که به مرور زمان جایش را به نوستالژی وسواس‌گونه‌ای سپرد و نهایتا تبدیل شد به یک متافور و استعاره‌ای که بارها به صور گوناگون در شعرم جلوه کرده است. هجرت به غرب اما از پایه و بنیان از جنس دیگری بود و سال‌ها طول کشید که بتواند خودش را وارد شعر کند. خوشبتانه در آن سال‌های گیج‌کننده و پادرهوای اولیه از ادبیات فاصله گرفته بودم و چیزی ننوشته‌ام که امروز اسباب پشیمانی‌ام باشد. کسی هم به‌عنوان شاعر مرا نمی‌شناخت که انتظاری از این بابت وجود داشته باشد. اما وقتی با وقفه‌ای تقریبا پانزده‌ساله به عالم شعر بازگشتم تجربه تحصیل، کار و زندگی در غرب به مصالحی تبدیل شده بود قوام‌آمده و آماده استفاده. اما کماکان چندسالی طول کشید که راه و روش استفاده از این مصالح و زبان مناسب آن را پیدا کنم.
‌در این هجرت‌ها دنبال چه می‌گشتید، آیا در پی آرام‌جایی می‌گردید؟ همدم تنهایی شما در این گشت‌و واگشت‌ها چه بود؟
من در واقع مهاجر به معنای رایج کلمه نیستم. به این دلیل که قبل از انقلاب و به قصد تحصیل به غرب آمدم و به دلایلی ماندگار شدم. احتمالا ازدواج با همسر غیرایرانی نیز در تصمیم به ماندگاری بی‌تاثیر نبوده باشد. قصدم تحصیل بود. اما آنقدر از این شاخه به آن شاخه پریدم که پس از شش سال خسته شده و رهایش کردم. نقاشی، مجسمه‌سازی، ریخته‌گری، گرافیک تبلیغاتی، لیتوگرافی، عکاسی، سینما و تلویزیون. بادبادک‌سازی از جمله کلاس‌هایی بوده که برداشتم و غالبا نمرات خوبی هم در این کلاس‌ها گرفته‌ام. اما به غیر از شعر در هیچ کاری پیگیر نبوده‌ام. گذشته از همسر و دخترانم همدم تنهایی‌ام کتاب بوده و سینما و دوستانی انگشت‌شمار.
‌‌به‌عنوان یک شاعر، حوزه مطالعاتی شما در چه زمینه‌هایی است؟
این روزها بیشتر تاریخ می‌خوانم. به غیر از شعر کهن و مدرن فارسی از همان نوجوانی به شاعران مدرنیست غرب و آمریکای لاتین علاقه داشتم، اگرچه تعداد کتاب‌هایی که از آنها ترجمه شده بود اندک و در مواردی مثل «برهوت» تی.اس.الیوت نایاب بودند. اما پی‌گیرترین مطالعه من طی بیست سال گذشته روی شعر تمدن‌های شرق باستان بوده، که از آن میان هفت مجموعه‌اش را به فارسی ترجمه و پنج جلد آن را منتشر کرده‌ام.
‌میانه شما با تئاتر، سینما، فلسفه، تاریخ و... چگونه است؟ اصلا تماشای فیلم، تئاتر، و مطالعه چنین آثاری را برای شاعر لازم می‌دانید؟
به فلسفه خیلی علاقه ندارم. بخش‌هایی را که مربوط به هنر و اسطوره باشد می‌خوانم. نیچه به دلیل نگاه شاعرانه‌ای که به هستی و پدیده‌های آن دارد همواره در میان هنرمندان، محبوب بوده و آثارش را با علاقه خوانده‌ام. عمده‌ترین تفریح من و همسرم طی سی سال گذشته سینما بوده است. خوشبختانه من زمانی به آمریکا آمدم که سینماهای «دو فیلم با یک بلیت» هنوز رونق داشتند و آثار کلاسیک سینمای جهان را به این صورت نمایش می‌دادند. از میان هنرهای نمایشی اما هیچ هنری در حد تئاتر روی تماشاگر تاثیر نمی‌گذارد. من به ندرت در سینما گریه کرده‌ام اما تئاتر به‌راحتی اشکم را درمی‌آورد. من تماشاگر خوبی هستم. در طول زندگی‌ام هرگز از شرکت در یک عروسی آنقدر لذت نبردم که از تماشای آن با شکم چسبیده بر کاهگل گرم از لبه پشت‌بام همسایگان. ده سالی است که عضو مرکز تئاتر لس‌آنجلس هستم و در آغاز هر دوره بلیت سالیانه‌ام را پیش‌خرید می‌کنم برای هشت نمایش. آخرین آنها «اِل پاچینو» بود در نقش اندوهناک پایان کار تنسی ویلیامز. به گمانم شاعر نباید در هیچ مرحله‌ای از زندگی حرفه‌ای‌اش فکر کند که به حد کافی دیده و آموخته است. رشته‌های مختلف علم و هنر دانشکده‌های مادام‌العمر شاعر می‌تواند باشد.
‌در اکثر شعرهای شما یک راوی «تنها» وجود دارد که مدام دارد به سیر و سیاحت تاریخی در دهلیزهای ذهن می‌رود و می‌آید، آیا این «تنهایی»، تنهایی شخص شماست یا تنهایی آن انسان رانده‌شده و تبعیده‌شده به این دامچاله بی‌برگشت؟
اگر این کره خاکی را آن دامچاله بی‌برگشت فرض کنیم و آدمی را موجودی تنها و رانده از بهشت و در جست‌وجوی ابدی نیمه گمشده‌اش، بی‌تردید من نیز سهمی از آن تنهایی و سرگشتگی برده‌ام. اما این فقط یک روی سکه تنهایی است. روی دیگر آن که با شدت و ضعف‌های مختلف بروز می‌کند حاصل «ازخودبیگانگی» و سرگشتگی آدمی است در جوامعی که روز‌به‌روز درک و هضم روابط و نحوه عملکرد اهرم‌های اصلی آن پیچیده‌تر و دشوارتر می‌شود. ما حتی مانند سرخ‌پوستان آمریکا اگر هم بخواهیم دیگر نمی‌توانیم به سنت بازگردیم چراکه عرصه اجرای آن یا از بین رفته یا از ما گرفته شده. برای مثال در کدام دوره از تاریخ سنت،«هزاران» شوهر همزمان در زندان بوده‌اند به این جرم که قادر به پرداخت مهریه همسرشان نبوده‌اند؟ اینجاست که اجرای عادلانه قانون نتیجه عکس می‌دهد و تبدیل می‌شود به پدیده‌ای مخرب در یک ابرشهر کازموپولیتان. عدم اجرای آن نیز به نوبه خود نوعی بی‌عدالتی است. دقیق‌تر که به آن نگاه می‌کنی می‌بینی که ربط چندانی هم به درست و نادرست‌بودن قوانین ندارد و ریشه این معضل در رواج بی‌سابقه و سرسام‌آور طلاق است و ریشه طلاق در ده‌ها مشکل گیج‌کننده دیگر. تنهایی در هیچ شرایطی گزنده‌تر و تلخ‌تر از آن نیست که آدمی در مکان و زمانی قرار بگیرد که نه راه پیش داشته باشد نه راه پس. بریده از سنت و گرفتار در دام مدرنیته‌ای که به قول‌وقرارها و اهدافش عمل نکرده است.
‌به لحاظ زبانی هیچ نمونه و نشانه‌ای از دوری از مبدا زبان مادری در شعرهای شما دیده نمی‌شود. با اینکه سال‌ها از خانه زبان مادری دورید، چگونه این خلأ را پر می‌کنید؟
بسیاری بر این باور بوده و چه‌بسا هنوز هستند که نویسنده و شاعر دورافتاده از مرکز تحول زبان کاری از پیش نخواهد برد؛ چراکه زبان عنصری زنده و همواره درحال رشد و تغییر و تحول است. شاید این حرف صد یا حتی پنجاه سال پیش پذیرفتنی بود. اما سهولت سفر و با شتاب و سرعتی که وسایل ارتباط جمعی دارد روز‌به‌روز فاصله‌ها را از میان برمی‌دارد دیگر مصداق و اعتبار چندانی ندارد. رابطه من با زبان مادری در آغاز مهاجرت بیشتر از طریق نشریه و کتاب و سفر بود و امروزه امکاناتی که اینترنت در اختیارم قرار داده است.
‌شما به کافه فیروز و کافه نادری می‌رفتید، خاطراتی از آن زمان دارید؟ از شاعران و نویسندگان آن دهه چه کسانی را می‌دیدید یا گپ‌وگفتی داشتید؟ و از آن گذشته چه چیزهای برایتان مانده؟
من در دوران دبیرستان و از طریق مرحوم کریم محمودی (ترانه‌سرا) که او نیز دبیرستانی بود پایم به کافه فیروز باز شد. به کافه نادری چون گران‌تر بود به ندرت می‌رفتیم. با چند نفری که تقریبا هم‌سن‌وسال خودمان بودند مانند هوتن نجات، منوچهر غفوریان، مهدی اخوان‌لنگرودی‌، میم.آستیم، هوشنگ بادیه‌نشین و تعدادی دیگر دوستی و مراوده داشتیم و غالبا سر یک میز می‌نشستیم. آنها که پرروتر بودند گاهی به بهانه حرف و سوالی سر میز بزرگان نیز که بعد از فوت آل‌احمد کمتر به فیروز می‌آمدند، می‌نشستند. هرازگاهی نیز شاعرانی مانند آتشی و سپانلو و نصرت رحمانی و دیگران بعد از کافه‌نشینی برای شام و مخلفات می‌رفتند به سلمان در استانبول که بفرمایی هم به جوان‌ها می‌زدند. من در آغاز که قادر نبودم با جیره روزی پنج تومان دانگم را پرداخت کنم جایی نمی‌رفتم. این مشکل را اما پس از مدتی کریم محمودی با معرفی من به برادران طلایی حل کرد. این دو برادر در کافه‌های لاله‌زار برنامه کمدی داشتند و اگر ترانه‌های معروف روز را فکاهی می‌کردی درجا و نقد پنجاه تومان می‌دادند. و این شد آغاز کار ترانه‌سرایی من که نهایتا به همکاری با پرویز اتابکی و محمد اوشال انجامید.
‌پس از نیما شعر ما با نام‌های بزرگ دیگری مثل شاملو، اخوان، فروغ، سهراب، و سپس براهنی، باباچاهی، احمدرضا احمدی، شمس‌لنگرودی و دیگران سمت‌وسوی دیگری گرفت. شما بیشتر با کدام سو هم‌نظر هستید؟
در آغاز و زمانی که شعر را برای دل خودم می‌نوشتم به اخوان گرایش داشتم. شاملو را همزمان با کار ترانه‌سرایی کشف کردم. تاثیر شاملو و شعر سپید حتی در دو کتابی که در آمریکا منتشر کردم مشهود است. امروزه اما نیما و فروغ را بیشتر می‌پسندم و فروغ را کماکان مدرن‌ترین شاعر معاصر می‌دانم. سمت‌وسویی اگر بخواهم برای کارم در نظر بگیرم ادامه راهی است که فروغ فرصت نکرد بسط و گسترشش بدهد. در این راه همواره گوشه چشمی نیز به توصیه نیما برای رسیدن به «زبان طبیعی» داشته‌ام.
‌چقدر وضعیت ادبی امروز ایران را دنبال می‌کنید و از نسل شاعران این دو دهه اخیر چه کسانی را بیشتر می‌پسندید؟
تا شش، ‌هفت‌سال پیش که پنج کتابفروشی ایرانی در لس‌آنجلس فعالیت داشتند و قفسه شعرشان پروپیمان بود بیشتر در جریان رویدادها بودم. حالا به ندرت کتاب شعر به دستم می‌رسد و بیشتر از طریق اینترنت و سایت‌های نشریات است که اطلاعاتی کسب می‌کنم. سفرهای هرازگاهی‌ام به ایران اما بیش از هر مورد دیگری مرا با تحولات اخیر آشنا می‌کند. در سفری که امسال به ایران داشتم در کلاس شعر گروس عبدالملکیان شرکت کرده و به شعر د، ه‌دوازده نفری گوش سپردم. اکثرا بااستعداد و جدی بودند و معلوم بود تفنن نمی‌کنند. هرازگاهی نیز که شعر خوبی از کسی می‌بینم در وبلاگم با عکس و عنوان کتابشان منتشر می‌کنم. برایم دشوار است از آن میان فقط به چند نام بسنده کنم.
‌شما معتقد به ساده‌نویسی در شعر و زبان محاوره هستید، آیا تلقی شما در ساده‌نویسی همان است که در شعر شاعران ساده‌نویس در داخل ایران در جریان است؟ منشأ آن از کجاست و چگونه به آن رسیدید؟
ساده‌نویسی مکتب نیست و مانیفستی هم که تعدادی بر سر آن به توافق رسیده باشند، ندارد. حتی این عنوان «ساده‌نویسی» را که اصلا توی کَت من نمی‌رود شاعران فعال در این عرصه انتخاب نکردند و به مرور زمان به وسیله رسانه‌ها بر این شیوه تحمیل شد. بنابراین هرکسی تعبیر و تعریف خودش را دارد. به گمان من اما ساده‌نویسی شکل مدرن و امروزی همان سهل‌وممتنع است که در شعر کهن ما مسبوق‌به‌سابقه است. متاسفانه بسیاری از شاعران جوان ما که غالبا از استعداد نیز بی‌بهره نیستند صفت سهل را بیشتر سرمشق قرار داده‌اند. درصورتی‌که نوشتن شعر خوب به این سیاق به هیچ‌وجه کار سهل و ساده‌ای نیست. نوشتن شعر به سبک‌های رایج نو و کهن به علت استفاده از اکثر صنایع شعری و کلامی گاهی ساده‌تر از این شیوه است که مصالح کمتری برای کار در اختیارت می‌گذارد. به گمان من نوشتن شعر به سبک‌های دیگر مثل پیداکردن طلا در معدن است و ساده‌نویسی پیداکردن طلا در شن‌های رودخانه.
‌شاعران متعددی نظیر سیدعلی صالحی، شمس‌لنگرودی، رسول یونان و برخی دیگر به همان سیاق شعر می‌نویسند، تلقی شما از شعر این شاعران چیست؟
به گمانم از منظر زبانی هر سه شاعر یک راه را می‌روند. اما مناظر و چشم‌اندازهایی که پایشان را سست می‌کند و به تامل و تفکر و احیانا کشف و شهودی وامی‌داردشان، متفاوت است. یکی مانند صالحی مناظر اندوهناک و حسرت‌آلود توجهش را جلب می‌کند و در سوی دیگر رسول یونان را جلوه‌های شاداب و پرجنب‌وجوش هستی بیشتر به وجد می‌آورد. شمس نیز در این مرحله از زندگی حرفه‌ای‌اش شبیه جان کیث با لحنی غنایی به طبیعت و تعالی عشق نظر دارد؛ امری که به‌رغم استفاده هر سه شاعر از زبان محاوره سبب می‌شود هر کدام بنا به ضرورت، لحن متفاوتی نسبت به دیگری داشته باشد.
‌از کتاب «خنده در برف» دو مساله در شعر شما نمود عریان‌تری پیدا می‌کند: «اندوه و حسرت» و تمام امکانات زبانی و مفهومی شما در خدمت این دو است؛ و همین مساله شعر شما را به یک «شعر-خاطره» بدل کرده.
من در مجموع آدم خوش‌بینی نیستم... . آن پروفسور دیوانه و خل‌وضعی که در فیلم‌های تخیلی می‌خواهد شهر و کشوری را از روی کره زمین محو کند خیلی هم دیوانه نیست. به گمانم او استعاره و متافور آن بخش ویرانگر و اصلاح‌ناپذیر ذات آدمیزاد است. حقیقتی که مارکس و انگلس توجه کافی به آن نداشتند. با این‌همه تلاش می‌کنم این بدبینی را به اطرافیانم منتقل نکنم. در شعر نیز سعی می‌کنم تلخی آن را با تزریق طنزی هرازگاهی کاهش دهم. درنهایت بر این باورم که فقط عنصر عشق است که این بار گران را قدری قابل تحمل می‌کند.
‌مساله‌ای که در شعر شما کمی بیش از اندازه نمایان است-و گاه به نظر می‌رسد کسالت‌بار-آن وجه توصیفی است که بلند و جمله‌وار پیش می‌رود، نمی‌ترسید در انسجام کلی اثر شما خللی ایجاد کند؟
چرا، خیلی هم می‌ترسم. نمی‌دانم کدام شعرها را می‌گویید. من از روایت زیاد استفاده می‌کنم و جملات در شعر روایت‌گونه بر حسب ضرورت گاهی بلندتر از شعر غیر روایی است. با وجود این، اگر جمله بلندی در شعرم باشد سعی می‌کنم تقطیعش کنم. اگر تقطیع‌پذیر نبود آن شعر را کلا کنار می‌گذارم. البته قرار هم نیست ما هروقت قلم بر کاغذ گذاشتیم از حاصل کار رضایت داشته باشیم. هر شاعری هم شعر خوب دارد، هم شعر متوسط و هم شعر بد. شاعر خوب کسی است که اشعار بد و حتی متوسطش را چاپ نکند.
‌پس از ورود به غرب، تقریبا یک دهه از شعر و ادبیات دور بودید و بعد از آن با تمایل به ترجمه عاشقانه‌هایی از شرق باستان به دنیای ادبیات بازگشتید. دلیل این بازگشت، آن هم به ادب کهن شرق در چه بود؟
دلیل اصلی شاید این بود که دیگر خسته شده بودم از وضعیت از این شاخه به آن شاخه پریدن و از آنجا که قرار نبود دیگر از راه هنر نان بخورم به مرور تصمیم گرفتم فعالیتم را متمرکز کنم روی یکی از کارهایی که علاقه و مهارت بیشتری در آن دارم و نهایتا قرعه به نام شعر خورد. دلیل انتخاب شعر کهن مشرق‌زمین نیز این بود که این تمدن‌های همسایه با ما از جهاتی هم‌سرنوشت و هرازگاه بخشی از خاک کشور خودمان بوده‌اند و ما دانش و اطلاعات زیادی از ادبیات کهن و حتی مدرن آنها نداشتیم.
‌شما به کار گرافیک و چوب‌نگاره هم مشغول‌اید. این دوتا چه اندازه در روند شعر شما اثرگذارند یا هم‌سو با شعر شما پیش می‌روند؟
گرافیک رشته تحصیلی من بود. آن را به توصیه استاد کالجم در تگزاس که معتقد بود در ایران از راه نقاشی نمی‌توانم زندگی کنم، انتخاب کردم. او از اوضاع ایران قبل از انقلاب و رشد شرکت‌های تبلیغاتی و کمبود پرسنل هنری آنها خبر داشت و دیده بود که نقاش خوبی هم نیستم. لیتوگرافی و چوب‌نگاری را نیز می‌توان در رده هنرهای گرافیک قرار داد. این هنرها اما در مقایسه با نقاشی و موسیقی و عکاسی به مراتب رابطه کمتری با شعر و شاعری دارند. رنگ زرد رنگ محبوب من است. در گرافیک تکلیفش روشن است. چون هروقت بخواهم از آن استفاده می‌کنم. در شعر اما تکلیفش مشخص نیست. باید پیدایش شود. باید از جایی سردربیاورد تا یقه‌اش را بگیرم و نگذارم دربرود.
‌اوضاع ادبی شاعران ایران در مهاجرت چگونه است؟ آیا با شعر دیگری حشرونشر دارید؟
تا زمانی که مسئولیت صفحات شعر فصلنامه‌های «سنگ و کاکتوس» به عهده‌ام بود رابطه و حشرونشر بیشتری با آنها داشتم. تصمیم گرفته بودم به سبک مجلات و جُنگ‌های ادبی غرب هیچ نامه و شعری را بی‌پاسخ نگذارم. دلیل قابل چاپ‌نبودن شعری را توضیح بدهم و در صورت نیاز به حک و اصلاح پیشنهادی بدهم که در صورت توافق شاعر کارش چاپ شود. نتیجه رضایت‌بخش نبود و پس از سه، ‌چهار سال تعداد زیادی دشمن نادیده برای خودم درست کردم. متاسفانه هیچ‌کدام هم به جایی نرسیدند. اگر رسیده بودند شما خبر داشتید. ناگفته نماند که رویایی، مرحوم فرامرز سلیمانی، پیام نوری‌علا و محمود فلکی و چند نفر دیگر استثنا هستند و ازشان بی‌خبر نیستم... رویایی نوع شعری که می‌نویسد مانند سزار وایه‌خو یا عمرخیام خودمان ربطی به جغرافیای محل سکونتش ندارد. رویایی اگر به مریخ هم تبعید شود تغییر و خللی در کارش ایجاد نمی‌شود. خویی که شما از او نام نبردید شاعر قدری است اما به گمان من اصلا از ایران نباید بیرون می‌آمد. آنچنان در برابر این غرب که «ناکجاآباد» می‌نامدش گارد بسته‌ای گرفته که محیط اطرافش قادر نیست در او نفوذ کند. پیام نوری‌علا به خاطر تربیت و نوع نگاهش بیشترین شانس را در این میان داشت که تجربه غرب و مهاجرت را وارد شعرش کند. اما متاسفانه پس از چاپ دو، سه مجموعه که اشعار خوبی هم در آنها بود رها کرد و رفت به سمت سیاست. نفیسی هم تلاش‌هایی کرده. خودش می‌نویسد، خودش هم منتشر می‌کند. اما شعرش بی‌رمق است. کفتری است که پنجاه سال است پرپر می‌زند اما کماکان زمین‌گیر است و امیدی به پروازش نیست.
‌اصولا چقدر از وقت شبانه‌روز خود را صرف شعر می‌کنید؟ آیا برنامه منظمی برای این کار دارید؟ اصلا چنین کاری را در تربیت ذهن شاعر لازم می‌دانید؟
در مورد میزان کار عقیده رایجی در غرب می‌گوید: «استعداد+پنج‌هزار ساعت کار=موفقیت) هیچ شاعر و هنرمندی با تفنن به جایی نرسیده. دست‌کم در دوره‌ای از زندگی حرفه‌ای‌اش شاعر باید ده، پانزده سالی پیگیر و بی‌وقفه کار کند. پس از آن شاید بشود مرخصی‌های شش‌ماهه و یک‌ساله هم گرفت و به کار دیگری پرداخت. در حال حاضر اوقاتم بیشتر به بطالت و تنبلی می‌گذرد. اما وقتی شروع می‌کنم به کار، شب‌وروز نمی‌شناسم.
‌آیا با هیچ شاعر خارجی مراوده‌ای دارید؛ یا شاعری هست که نگاه و زاویه دید شما را به خود تغییر دهد یا تغییر داده باشد؟
نه چندان. با مورایا سیمون که کتاب‌هایش را ناشر معتبری منتشر می‌کند آشنا هستم. در ویراستاری بخش انگلیسی نشریه‌ای نیز کمکمان می‌کرد. با ایزابل آلنده رمان‌نویس هم نامه‌نگاری داشتم. شعر «هبوط» مرا اگر تعارف نکرده باشد، خیلی پسندیده بود. تمام نامه‌های من تا زمانی که نامه می‌نوشتم با چندین مرکب رنگی نوشته و با نقش‌های گرافیکی تزیین می‌شد. او نیز نامه‌هایش را روی کارت‌پستال‌هایی از کاغذ دست‌ساز می‌نویسد و با نخ بافتنی، پرها و بریده‌کاغذهای رنگی تزیین می‌کند. چه حوصله‌ای دارد در این سن‌وسال. اما چقدر نامه‌نوشتن به این شکل برای همکاران ایرانی به ضرر من تمام شد. خودش داستانی است. اما نامه‌های آلنده را که هم نامه است و هم اثری هنری تردیدی ندارم که بسیاری از جمله خودم قاب گرفته و به دیوار می‌زنند.
‌شاعران کهن ما، آوازهای عالمگیر دارند. اما شاعران معاصر ما نه. (در مورد ادبیات داستانی ما هم وضع همین است). شما که سال‌ها در آمریکا زندگی می‌کنید دلیل این وضعیت را چه می‌دانید؟ و خودتان برای معرفی شعر عباس صفاری که نمونه‌ای از شعر معاصر ماست چه کرده‌اید؟
به غیر از دو، سه ناشر مانند سیتی‌لایت و رِدهِن که شعر خارجی هم منتشر می‌کنند انتشار شعر در آمریکا بیشتر از طریق نشر دانشگاهی وارد بازار می‌شود. کارکردن با آنها نیز به هیچ‌وجه دشوار نیست. مشکل عمده اما دشواری ترجمه شعر است و نداشتن مترجم خوب و اصطلاحا بدون لهجه. امید من به افرادی است که زبان انگلیسی را در کودکی یا دست‌کم در نوجوانی آموخته‌اند و تسلطشان بر زبان مقصد بیش از زبان مبدأ است. اما متاسفانه به ندرت مترجمی از این دست پیدا می‌شود که شعر را به رمان که پول‌سازتر و انتشارش راحت‌تر است، ترجیح بدهد. شاید اگر دفتر فرهنگی سفارتخانه‌ها پادرمیانی کرده و بودجه‌ای به این امور اختصاص می‌دادند زودتر به نتیجه می‌رسیدیم. من شانس این را داشته‌ام که با دو مترجم خوب که هردو در نوجوانی به غرب آمده‌اند، همکاری کنم. نتیجه‌اش اشعاری بوده که جُنگ‌های آمریکایی خیلی وزین و آبرومندانه انتشار داده‌اند. از آن میان شعر «هبوط» یا «حکایت ما» به کتاب درسی دانشگاهی راه یافته و تاجایی‌که خبر دارم این اولین‌بار است که یک شعر نو و بلند فارسی وارد کتاب درسی در آمریکا می‌شود.
* شاعر، پژوهشگر و مترجم
از آثار: مجموعه شش‌جلدی نوبلیست‌ها
تازه های امروز