۵ اردیبهشت ۱۳۹۵

چهار تاقی : همیشه تنها ، همواره چشم براه

 .اگرچه ترکیب همذات پنداری از دست آوردهای جدید و اخیر زبان فارسی است اما در عرصه عمل ( خود را در دیگری دیدن )  و کشف آمال ؤ آرزوهای مشترک و مقاصد مشترک با او و دیگران ، سوابقش به روزگار ازل بر می گردد . از زمانی که آدمیزاد برای نخستین بار چهره خود را بر سطح آب یبیند و از شباهت آن به چهره های دیگری که دیده است شگفت زده می شود .
 در آغاز ششمین دهه عمر که نا دیده گرفتن پایان راه نوعی کتمان وسهل انگاری محسوب می شود حس می کنم در بهترین و خوشبین  ترین حالتش آدمی پس از رهائی از خاک با یک سبکی مطبوع در فضای لایتناهی و به سمت ابدیت شناور می شود و هیچ بازگشتی نیز در کار نخواهد بود . اما این آرزوی شاعرانه و احتمالا نا محال یکی از ملیون هاموجودی است که بقول اجدادمان چند صبائی مهمان این جهان فانی هستند. اما از سوی دیگر بلیونها مردم از هند تا چین و ماورا چین باورهای دیگری دارند و هم و غم  بسیاری از آنها در زندگی  نحوه باز گشت و قوالب متنوع و بی شمار آن است .

 یکی دلش می خواهد پروانه ای باشد در میان گلزاری و دیگری پرنده خوشخوانی بر شاخساری و بی تردید کمتر کسی دلش می خواهد در قالب موش و سوسک و دیگر موجودات زشت و موذی به جهان باز گردد ، چه برسد در قالب یک جسم و بنای بی جان  ، چه تاج محل مجلل و با شکوه باشد ،  چه مخروبه ی صومعه ای کوهستانی . 
 من  در حاشیه کویر پا به دنیا گذاشته ام  و هفت سال سقائی تشنه لبان محرم و عاشورا نذر تندرستی و ماندگاری ام  در این دنیا بوده است ، نذری که شش سالش را هنوز بدهکارم و در روزگاری که عزاداران هرکدام با یک بطر آب آشامیدنی در هر مراسمی حاضر می شوند این بدهکاری را ظاهرا با خود به گور خواهم برد ،این است که  دلم می خواهد اگر بازگشتی در کار باشد به شکل یک چهارتاقی کویری و در ایام  کم آشوب اتابکان به جهان باز گردم  ، به شکل یکی از متواضع ترین و در اوج زیبائی ساده ترین بنائی که به دست اجداد ما ساخته شده است  ، به شکل یک چهار تاقی که اگر آبی در بساط ندارم دست کم سایه خنکی داشته باشم برای کاروان و مسافری که کابوس عطش تا به مقصد و خانه و کاشانه اش نرسیده او را تعقیب می کند  .

۲۸ فروردین ۱۳۹۵

بازهم شرق و غرب

سفرنامه ابراهیم بیک یکی از کتابهای تاثیر گذار دوران مشروطیت است که غالبا در خانه های تیمی انقلابیون و در جمع قرائت
می شده است . این کتاب همانطور که از عنوانش بر می آید شرح سفرهای جوان تاجرزاده ایست از مصر به اروپا و در نهایت به ایران . مضمون کلی کتاب شرح پیشرفت های غرب است در تقابل با عقب ماندگی و درماندگی شرق و به ویژه ایران . آن طور که در مقدمه کتاب ذکر شده است هنگام قرائت آن در خانه های تیمی هر گاه به شرح عقب ماندگی ایران می رسیده حضار همگی زارزار گریه می کرده اند .
به تقریب تا اواسط سلطنت پهلوی دوم ، روشنفکر سکولار ایرانی با همین نگاه شیفته و شیدا و گاهی بهت زده به غرب نگاه می کند و در این شیفتگی تا جائی پیش می رود  که در نهایت تقی زاده آب پاکی روی دست همه ریخته و ادعا می کند تنها راه برون رفت از  بن بست عقب ماندگی این است که ایرانی باید از نوک پا تا فرق سر یکسره غربی و فرنگی شود . بگذریم که در همسایگی ما و کمابیش در همان ادوار گاندی نشسته است پشت چرخ نخ ریسی تا لباسش را خود بریسد و بدوزد و یکسره از نوک پا تا فرق سر هندی شود .
شعر زیر سروده سید مهدی ملک حجازی شاعر یزدی است که ( قلزم ) تخلص می کرده و به روایت آیتی شاعری متجدد و تحصیل کرده غرب بوده است و منظومه ای با عنوان هفت موج از او در برلن منتشر شده است . این شعر  اگر چه طنز و هجویه است و با لحن جدی و مسئول فاصله زیادی دارد ، اما نکته قابل تامل در آن این است که در ضمن محکوم کردن شرق آن روزگار به جهالت ، غرب را نیز در دوران اوج تب ( به قول آل احمد غرب زدگی )  به گسترش رذالت و نکبت متهم می کند . جهالتی که به نام اسلام و رذالتی که به نام دموکراسی پس ازهشتاد سال هنوز دست در دست هم  بخشی از خاور میانه و نیمی از قاره آفریقا را به خاک و خون کشیده اند .  


در غرب  دیدم    دلبری از دلبر  کنگو  بتر                        
   در دل ربودن ماهری از دزد شیکاگو بتر

یک لحظه گرم و آتشین گیرا تر از کوه وزو
یکبار هم سرد و خنک از دشت اسکیمو بتر

گفتم بفرما کیستی دیوی پری ئی چیستی
کز نسل آنان نیستی ای یار از زالو بتر

فرمود من آزاده ام  شوخی تمدن زاده ام
من نیستم شرقی که هست از زنگی اخمو بتر

گفتم تمدن زاده جان قربانت ای آزاده جان
نه شرق و نه غرب این به آن از تو و تو از او بتر

شرقی جهالت پرورد غربی رذالت گسترد
وین هر دو نکبت آورد از نکبت جادو بتر    

                  

۲۳ فروردین ۱۳۹۵

به امید تصویب یک طرح انسانی

ماهنامه عاشقانه - هیوستون
حکم اعدام در آمریکا ، چین ، ایران ، عربستان سعودی ، مالزی  و چندین کشور دیگر کماکان رواج دارد و و ظاهرا قرار نیست در این سال و زمانه ها یکسره  منسوخ شود . خبر امیدوار کننده در این ارتباط اما طرح پیشنهادی هفتاد تن از نمایندگان مجلس ایران است  که در صورت تصویب ، حکم اعدام شامل حال قاقچیان غیر مسلح که تعداد زیادی از اعدامی ها را شامل می شود نخواهد شد .
رسانه های غربی می گویند کشور چین  در اعدام مجرمین مقام اول را در دنیا دارد . با این وجود من به یاد نمی آورم که عکس و تصویری از صحنه اعدام در چین را تا به حال در رسانه های غربی  دیده باشم . میدانی که در عربستان سعودی محکومین به اعدام را در آن سر می زنند در مجامع غربی به chop chop square  شهرت یافته است . اما تا به حال هیچ تصویری از این وحشیگری نیز در نشریات غربی ندیده ام ، اما تا دلتان بخواهد تصاویر دل آشوب اعدام در میادین ایران و در ملا عام است که در نشریات چاپی و الکترونیکی غرب  بازتاب می یابد . آنقدر از این عکس ها انتشار داده اند که در اخباررسانه ها و به این بهانه که دیدن کل منظره ( فریم ) برای کودکان مناسب نخواهد بود فقط برشی از عکس را نشان می دهند که حالت لوگو و ( آیکون  ) اعدام در ایران را پیدا کرده است .: دو پای آویزان در هوا . یکی عریان و دیگری در یک دمپائی فلیپ فلاپ زهوار در رفته  .

من مخالف حکم اعدام هستم . چه محکوم ( جفری دامر ) آدمخوار باشد ، چه خفاش شب مهر شهر و اصفهان و  هر جای دیگر . امیدوارم روزی  نه چندان دور فرا برسد که هر جامعه ای که آدم جانی روان پریش  و خطرناکی را در خود پرورش داده است بهای سنگین نگه داری مادام العمر او را نیز در زندانهای غیر قابل فرار بپردازد و خشونت سنگین را با خشونت سنگین پاسخ ندهد .
چه بسا که همین مخالفت های فردی و جمعی به مرحله ای برسد  که زمینه را برای  تعغیر قوانین فراهم کند ، اما تا آن روز فرا برسد دست کم از بسیاری امور نالازم و نادرست که تصاویر آن اثر منفی در بیننده می گذارد می توان پرهیز کرد . من باب مثل دادگاهی که حکم اعدام در ملا عام  صادر می کند می تواند به مجریان دستور بدهد که محکوم را با طناب پلاستیک سبز و سرخ  ونازل چینی ،  و  بر داربست فلزی زنگ زده ، تیر چراغ برق ، دکل جر ثقیل و هر چه که به دستشان برسد حلق آویز نکنند . تصویر چنین اعدامهائی یاد آور ( لینچ ) کردن بردگان در آمریکاست که نژاد پرستان آنها را به عنوان انسان کامل قبول نداشتند و به همین جهت رعایت تشریفات اعدام را نیز درخور آنها نمی دانستند . ما نیز از شمع آجین کردن آدمی در بازار تهران ، و سر بریدن در شمس العماره و دار زدن در میدان اعدام که همراه اهل بیت به تماشای آن می رفتیم باید راه درازی را پیموده باشیم . ظاهرا اما قدم آخر را نمی خواهیم برداریم و هنوز که هنوز است در دومین دهه قرن بیست و یکم با شنیدن خبر اعدام در ملا عام فورا شال و کلاه کرده و از خانه بیرون می زنیم . تنها فرقمان با مردم صد سال پیش در این است که غالبا اهل بیت را که دل نازکند در خانه جا می گذاریم تا خدای ناکرده کابوس های شبانه دامنگیرشان نشود .  و یادمان نرود که انقلاب دیجیتال تقریبا در جیب هر شهروندی یک دوربین گذاشته است و اماکن عمومی هر لحظه می تواند زیر نگاه ده ها دوربین قرار بگیرد .

                                    *                      *                      *

گرفتن جان آدمیزادی که معجزه طبیعت و شاهکار آفرینش بوده است ، گذشته از هر جرمی که مرتکب شده ( و چه بسا نشده باشد ) هرگز نباید امر پیش پا افتاده ای انگاشته شود . احترام به یک آدم کش سریالی محکوم به مرگ در پای چوبه دار ، احترام به اعمال پلید و دل و جان مسموم او نیست . بلکه  احترام به حیات و زندگی آدمی و جامعه بشری بر این کره خاکی است که این محکوم نیز عضو خطا کاری از آن محسوب می شود  . احترام به او احترام به خودمان است و احترام به قوانینی است که همه را به یک چشم باید بنگرد ، و لازمه این احترام رعایت  مقررات و تشریفات خاصی است که همواره در ادوار و تمدن های مختلف از افتتاح برج مخوف لندن تا انتهای غرب وحشی رعایت می شده و همچنان می شود .
سکوهای پر دنگ و فنگ اعدام در برابر دفتر کلانتر فیلم های وسترن که مجهز به دریچه سقوط و هر کدام  مکانیزم خاصی داشته اند ، ساخته و پرداخته ذهن سینما گران نیست . این سکوها که غالبا پس از اجرای حکم بر چیده می شدند و گاهی نجار آن را نیز باید از شهر دیگری وارد می کردند نمونه ایست از حد اقل ارزش و احترامی که غرب وحشی جان فورد و هوارد هاکز  برای گرفتن جان آدمی قائل بوده است و گر نه در هر شهرک و روستائی شاخه مقاوم درخت زیاد پیدا می شده است . .
 تصویر جوانی با یک پای برهنه در پیژامای زندان و حلق آویز از دکل یک جر ثقیل به وسیله یک طناب نایلونی سبز رنگ تصویری نیست که درس عبرت ماندگاری به کسی بدهد و گذشته از آن به هیچ وجه در شان جامعه ای نیست که تاریخ و فرهنگ دو هزار ساله اش را به رخ جهانیان می کشد .


۱۰ فروردین ۱۳۹۵

بازگشت به ظلمت نیمروز

شماره اخیر ( نیویورک تایمز بوک ریویو ) مطلب مفصلی دارد در ارتباط با رمان ظلمت نیمروز که از شاهکارهای ادبیات قرن بیستم محسوب می شود . این مقاله که به قلم مایکل شمل نوشته شده در نوع خود داستانی است در باره داستانی دیگر .
خلاصه ماجرا از این قرار است که تابستان گذشته یک دانشجوی رشته ادبیات آلمانی برای تز دکترایش در آرشیو یک ناشر قدیمی که غالبا کتابهای نویسندگان ضد نازی و مهاجر را چاپ می کرده دنبال مدارکی می گشته در ارتباط با پروسه تعغیر زبان نوشتاری آرتور کوستلر از آلمانی به انگلیسی .
 او آنچه را که در جستجویش بوده است نمی یابد ، اما در میان اوراق ناشر به نسخه تایپ شده کتابی بر می خورد به زبان آلمانی در ۳۲۶ صفحه که به خط آرتور کوستلر تصحیح و ویرارستاری شده است . عنوان کتاب ( رباشف ) نام قهرمان اصلی رمان ظلمت نیمروز است که آرتور کوستلر آن را پس از محاکمه های استالین و بیشتر متاثر از اعترافات ناباورانه ( بوخارین ) و دیگر اعضای عالی رتبه حذب کمونیست شوروی تحریر کرده است .  اوراق یافته شده در واقع متن اوریجینال و اصلی ظلمت نیمروز است . متنی که هیچ کس اطلاع دقیقی از وجود آن نداشته و اهل ادب اروپا غالبا می پنداشته اند که کوستلر این رمان را در اصل به انگلیسی نوشته بوده است .
آرتور کوستلر بنا به یافته های نویسنده زندگی نامه اش در جابجائی های ناشی از جنگ دوم جهانی این متن را با خود به پاریس می برد و به رغم این که هنوز تسلطی حرفه ای به زبان انگلیسی ندارد تصمیم می گیرد آن را خود به انگلیسی ترجمه کرده و به چاپ بسپارد .
این رمان نهایتن با عنوان ظلمت نیمروز به زبان انگیسی ویراستاری و منتشر شده و در مدت کوتاهی به اکثر زبانهای عمده دنیا ترجمه و چاپ می شود ، بی آن که مترجم ها بدانند که ترجمه هایشان در واقع ترجمه ایست از ترجمه ای دیگر .
متن اصلی نیز در این گیر و دار گم می شود . برای ترجمه آلمانی رمان  نیز آرتور کوستلر از همین ترجمه انگلیسی استفاده می کند و کتابی را که خود در اصل به آلمانی نوشته و متن آن را گم کرده است یک بار دیگر از انگلیسی به آلمانی ترجمه می کند .
این متن اوریجینال قرار است در آینده نزدیکی در آلمان منتشر شود و  صاحب نظرانی که آن را تا به حال دیده اند بر این عقیده اند که متن یافته شده در مقایسه با دو متن ترجمه ای که کوستلر خود ( به انگلیسی و سپس به آلمانی )  انجام داده به مراتب  پاکیزه تر و برخوردار از ارزش ادبی بیشتری است  .  

۲۳ اسفند ۱۳۹۴

وقتی خودت نیستی

 
        ( قرائت شده در شب مراسم جایزه )
«شاعری که سر و کار جدی با زبان دارد ، به‌مرور و چه بسا ناخودآگاه ، دیواری به دور خود می‌کشد از جنس همان زبان ؛ دیواری شیشه‌ای و "کریستالیزه" که هرچه ضخیم‌تر می‌شود، شفاف‌تر شده، و عمق و گستره‌ی بیشتری از هستی را در برابر او می‌گشاید . دیگر فرقی نمی‌کند ساکن و باشنده‌ی این پناهگاه شیشه‌ا‌ی ، مقیم کرمان و کاشان باشد یا کالیفرنیا و آلمان .
 من طی سی‌ و چند سال گذشته یکی از باشندگان چنین پناهگاهی بوده‌ام که هر چه را از ورای آن دیده یا حس و اندیشه کرده‌ام ،  سر و سامان داده و در حکم «نامه‌هایی به خانه‌ پدری»  به آدرس سرزمینی که در میان هنرهای زبانی اش شعر هنوز حرف اول را می زند به  پست سپرده‌ام . انتشار آن‌ها چه در ایران و چه خارج از مرز، برای من نه فقط در حکم برداشتن باری از دوش، بلکه اسباب رهائی‌ام از رخوت و روزمرگی و غیاب‌های هراس‌انگیزی بوده است که جز دامن زدن به «غم غربت» و همرنگ زمانه شدن، ثمره‌ی دیگری نمی‌توانسته داشته باشد. 

طی این سال‌ها حس این‌که این اعتراف"نامه‌ها" به‌دست گیرندگانی رسیده است که با دقت و علاقه آن‌ها را خوانده‌اند، خستگی این شنای خلاف جهت را از تن و روان من به‌در برده است.
اما تعلق گرفتن جایزه معتبری به آن در شرایطی که نامزدهای دیگر جایزه یا از چهره‌های درخشان و ماندگار شعر معاصر هستند ، یا از چهره‌هایی که بی‌تردید قافله‌سالارهای این کاروان هزارساله در آینده‌ای نه ‌چندان دور خواهند بود، بیش از توقع و انتظار من است. حق و حقیقت این است که این جایزه به تمام نامزدهای خلاق آن تعلق دارد ؛ بویژه به سپانلوی عزیزم که می‌دانم جسارت گرفتن آن را در حضور نام بزرگوارش بر من و ما خواهد بخشید.
اعتبار هر جایزه‌ای گذشته از مقام همکاران و بنیان‌گذاران آن، در گرو تداوم و ماندگاری آن است. ضمن آرزوی ماندگاری این جایزه، برای دبیر محترم آن آقای علیرضا بهرامی عزیز و دیگر دست‌اندرکاران و داوران محترم آن آرزوی موفقیت و تندرستی دارم». با سلام و احترام عباس صفاری
=================================================
* - عکس از فواد فرح
* این یاد داشت مختصر را به درخواست جناب بهرامی جهت قرائت در مراسم جایزه شعر خبرنگاران نوشته ام  که آنجا پس از تقدیم جایزه از جانب من قراذت شده و سپس در اخبار ایسنا و چندین بنگاه خبری دیگر نیز درج گردیده است . اما به علت کمبود وقت آن را سریع نوشته و و فرصت ویراستاری اش را نداشته ام . متن بالا فرم نهائی و کاملتر آن است . \



۲۲ اسفند ۱۳۹۴

مثل جوهر در آب ، برگزیده کتاب سال جایزه شعر خبرنگاران

71 copy-1.jpg ایسنا -  سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر
-------------------------------------------------
دهمین دوره جایزه شعر خبرنگاران جایزه و تندیس کتاب سال خود را به عباس صفاری برای کتاب «مثل جوهر در آب» اهدا کرد.

به گزارش خبرنگار ادبیات ایسنا، عصر جمعه (21 اسفندماه) اختتامیه دهمین دوره‌ جایزه‌ کتاب سال شعرخبرنگاران برگزار شد وبرگزیدگان این دوره معرفی شدند.

در این دوره ابتدا به پاس حدود نیم قرن انتشار کتاب شعر، استمرار در فعالیت ادبی و ارایه و تجربه‌ پیشنهادهای جدید در حوزه‌ شعر فارسی معاصر با اهدای تندیس و لوح تقدیر از یک عمر دستاورد شعری علی باباچاهی تجلیل شد.

در بخش کتاب سال ضمن تقدیر از «لیلا کردبچه» برای کتاب «غمزیستی»، تندیس جایزه به عباس صفاری برای کتاب «مثل جوهر در آب» تعلق گرفت.

«زمستان بلاتکلیف ما» محمدعلی سپانلو- نشر چشمه، «منظومه‌ی بازگشت و اشعار دیگر» محمد شمس لنگرودی- نشر چشمه، «مثل جوهر در آب» عباس صفاری-نشر مروارید، «خدایا مرا ببخش، حالا نه» علی عبدالرضایی- نشر چشمه، «پذیرفتن» گروس عبدالملکیان- نشر چشمه، «نیمرخ آهو» هرمز علیپور- نشر مروارید- «غمزیستی» لیلا کردبچه- انتشارات فصل پنجم نامزدهای نهایی بخش کتاب سال جایزه شعر خبرنگاران بوده‌اند.

در بخش ویژه (شاعران بدون کتاب) این دوره از جایزه نیز تارا محمدصالحی به عنوان برگزیده معرفی شد.

در توضیح این جایزه آمده است: «برای رعایت آیین‌نامه و فراخوان جایزه تا زمان اعلام نتایج و از آن‌جا که هدف این بخش کمک به انتشار آثار شاعران کتاب اولی است، با توجه به در شرف انتشار بودن مجموعه شعر آقای محمد عسکری ساج، با احترام به ایشان، تندیس جایزه به «تارا محمدصالحی» تعلق گرفته است.»

همچنین در این بخش حمیده غلامی و ساجد فضل‌زاده تقدیر شدند.

جایزه‌ این بخش، انتشار کتاب فرد برگزیده در سال 95 در انتشارات «آرادمان» است.

آثار ارسلان باقری، امیر بختیاری، محمد عسکری ساج، حمیده غلامی، ساجد فضل‌زاده و تارا محمدصالحی، نامزد بخش ویژه جایزه شعر خبرنگاران در دوره دهم بوده‌ است.

۱۶ اسفند ۱۳۹۴

زاغ ها

   آرتور رمبو

پروردگارا !
بدان هنگام که برودت برکه را تسخیر می کند
و در روستای جنگ زده و مجروح
دیگر ناقوس هیچ عشائی به صدا در نمی آید
و طبیعت ذات ویرانگرش را    نشان می دهد
نازل کن زاغ ها را از ارتفاعات
آن پرندگان محبوب و دلپذیر مرا

لشکری بیگانه ای هستید با غار غاری تلخ
که باد ویرانگر در آشیانه هایتان می وزد
پرواز کنید و در دوایری جدا از هم
چرخ بزنید بر کرانه های زرد و طویل رودخانه
در جاده ای با شوالیه های باستانی
بر صحرائی انباشته از خندق و چالاب

هزاران زاغ بر فراز دشت فرانسه
جائی که مردگان دو روز پارینه خفته اند
آیا به فصل زمستان بال نخواهید گشود
تا هر رهگذری را دیگر باره به فکر وا دارید
و جارچی جهان ما باشید ؟
جارچی تشییع جنازه های ما !

اما این قدیسان بهشتی بر فراز بلوط ها
و گل هائی که غروب های سحرانگیز
بر آن ها به پایان می رسند

پرهیز می کنند از چکاوک های ماه مه
آنهائی که در اعماق جنگل توقف می کنند
در چمنزاری که نمی توان دل از آن بر گرفت
در اسارت شکستی بی آتیه و جبران ناپذیر .

-----------------------------------------------------
تصویر رمبو : نیو یورکر
 شعر از کلاغنامه - نشر مروارید

۱۱ دی ۱۳۹۴

آخرالزمان اکنون

    یا دوزخ امروز 

نمی دانم میلتون
در کدام گوشه ی از یاد رفته دنیا
دنبال بهشت گمشده اش می گشت
اما به شهادت راویان عهد عتیق
و شهرزادی که داستانهای سریالی اش را
با گلوی زیر تیغ
تعریف می کرده است
بهشت موعود
باید جائی باشد
در حوالی بین النهرین
تا اورشلیم دیروزی .

سیطره ای که راهیان دوزخ
آنقدر بمب و مین
و تخم نفاق در آن کاشته اند
که مسافر راهی بهشت
حتا یک تکه استخوانش هم
به مقصد نرسد . 

۶ دی ۱۳۹۴

شاعری از موج و رویا

درگذشت فرامرز سلیمانی
B B C
عباس صفاری
آشنائی دورا دور من با فرامرز سلیمانی به زمانی می رسد که مجموعه ای از عاشقانه های پابلو نرودا را با همکاری احمد محیط  ترجمه و منتشر کرد . دورانی بود که اهل هنر ایران به یاری چند مترجم جوان و به ویژه مرحوم میرعلائی تازه شعر و ادب آمریکای لاتین را کشف کرده بودند و شاعرانی  مانند بورخس  ، نرودا ، اوکتاویو پاز و چندین چهره برجسته دیگر دریچه تازه و دینامیکی به جهان هنر مدرن گشوده بودند که برای شاعر ایرانی از هر جهت  تازگی داشت . ترجمه آثار آنها در آن دوره  و به رغم این که از زبان دوم ( انگلیسی ) صورت می گرفت  تاثیر چشمگیر و ماندگاری بر شاعران ، به ویژه نسل جوان آنها گذاشت .
فرامرز سلیمانی اگر چه از نخستین شاعرانی بود که شعر آمریکای لاتین را به خواننده ایرانی معرفی کرد اما گمان نمی کنم شاعران نامبرده بر شعر خود او تاثیر چشمگیری گذاشته باشند . اگر بخواهم به صورت اجمالی رد تاثیر شاعر یا جریانی را در شعر او پی گیری کنم به بیژن جلالی و احمدرضا احمدی می رسم   .اما او خودش و شعرش را بیشتر  به یدالله رویائی و شعر حجم نزدیک می دید و در جامعه ادبی نیز از پیروان رویائی محسوب می شد . نا گفته نماند که در آنتالوژی ها از او به عنوان شاعر موج نو و شعر ناب نیز نام برده اند .
فرامرز سلیمانی از همان دوران دانشجوئی و در کنار  ترجمه اشعار نرودا که شامل چهار مجموعه می شود به سرودن شعر و انتشار آن می پردازد . اشعار نخستین او با استفاده از زبان و ساختار رایج آن دوره سروده شده و غالبا متاثر از فضای کودکی و نوجوانی اوست که در شهر شمالی ساری سپری شده و از همین جهت طبیعت و آب و درخت در آنها واژه های کلیدی محسوب شده و جایگاه ویژه ای دارند . او در اشعار آن دوره اش به ویژه در اشعاری با عنوانهای ( رویائی ) و ( دریايی ) سعی می کند به نوع نگاه و مضامین یدالله رویائی برسد . با این تفاوت که دریا برای رویائی که  در حاشیه کویر متولد شده است بیشتر بر آمده از عقده کم آبی است که به مرور به استعاره می انجامد . دریا در شعر سلیمانی اما در اکثر موارد مانند طبیعت و جنگل گستره ای جغرافیائی است که در قالب تصاویری دلنشین ارایه می شود

دریائی ۹

دریای بی کران
کرانه مخملی را
هاله ای آبی می زند
آینه در مه می گرداند
تا که نیکان پنهانش را
به ریشه های زلال
جوان دارد ........

          (‌ از کتاب شبانه باغ سنگی )


سلیمانی در دوره کوتاهی در کنار پرویز اسلام پور ، احمد رضا چه کنی و چند تن دیگر به ( شعر ناب ) روی می آورد که با رهنمود های منوچهر آتشی و در اوج سیاست زدگی ادبیات به میدان آمده است تا شعر را از شعار و سیاست به دور بدارد . متاسفانه اکثر شاعرانی که وارد این عرصه می شوند توجه چندانی به جنبه ها و جلوه های ساختاری مورد نظر منوچهر آتشی ندارند و بیشتر به خاطر اختلاف عقیده با شاعران متعهد است که به این جریان می پیوندند . در مورد فرامرز سلیمانی و با استناد به اشعاری که پس از آن دوره منتشر می کند می توان گفت شعر ناب نگاه او را به جنبه های زیبا شناختی شعر تا حدی گسترش می دهد . در اشعار غالبا کوتاهی که پس از آن در رویائی ها و ( شب رویایی ها ) منتشر می کند اگر چه طبیعت و جلوه های زیبای آن کماکان حرف اول را می زند ، اما شعر ها از ساختار پاکیزه تری برخوردارند و گرایش به ایجاز در آنها چشمگیر تر از آثار قبلی اوست .

آینه بر دیوار
=======

آینه را
که می شکند
هزار پاره تنش
نقش می زند
بر دیوار

       ( رویائی ها )

سیاست و مشکلات جامعه حتا در دوره ای که شعر سیاسی باب پسند روز است در شعر سلیمانی جایگاه و نقش بارزی ندارد . او به دردهای انسان معاصر اگر چه بی اعتنا نیست ، اما از دریچه رابطه ای که آدمی با طبیعت دارد به آنها می پردازد و از عناصر طبیعت هم برای ابراز آنها استفاده می کند .

گذشته از موج و مکتب های ذکر شده سلیمانی از بنیان گذاران جریانی به نام ( موج سوم ) نیز هست . این جریان اما بیشتر یک نام گذاری است که بر مبنای  تقسیم بندی کرونیکال شکل گرفته و شامل شاعرانی می شود که پس از انقلاب و جنگ پا به عرصه گذاشتند و از آنجا که بر مبنای زیبا شناسی متحد و مشخصی  شکل نگرفته  آن طور که مطرح و چشمگیر باشد جا نیفتاده است . با این تفصیل و بی آن که بخواهم جنبه های مثبت شعر و شخصیت او را نا دیده بگیرم  می توان گفت فرامرز سلیمانی عمیقا به هیچ یک از این سبک ها مؤمن نماند و هیچکدام از این گرایشات نیز به استثنای شعر ناب  تاثیر عمیق و ماندگاری بر شیوه و نگاه او  به شعر و شاعری نگذاشت . شاید مثبت ترین جنبه فعالیت او این باشد که در جهان بد بین شعر فارسی شاعر خوشبین و پر نشاطی بود .

شعر پانزدهم از مجموعه شب رویاییها
======================

پرنده      با درخت می خواند
با برف می نشیند
در باد می رقصد
به سفر باران می رود
سبز آبی می شود
آفتابی می شود
پروانه را به آوارگی
راه پشت سر چگونه می سپرد ؟

      ۲۸ جون ۱۹۹۶

فرامرز سلیمانی گذشته از انتشار چندین مجموعه شعر مانند   شب رویائی ها  ، آوازهای ایرانی و گلوی سرخ سهراب  در زمینه نقد شعر و تهیه و تدوین آنتالوژی ( گلچین ) نیز فعال بود و نخستین کسی است که مجموعه دقیقی از شاعران زن معاصر با عنوان ( بارور تر از بهار ) در ایران منتشر کرد .
سلیمانی شاعر و پزشک آزاد منشی بود و هرگز نشنیدم به تلخی و آزردگی از کسی یاد کرده یا نوشته باشد . همیشه با بزرگان اهل هنر و ادبیات ایران در رابطه و مکاتبه بود اما کار پر مسئولیت و پر مشغله اش به عنوان پزشک شاید فرصت و اجازه نداد که شعرش را به جایگاه رفیعی همسنگ  آنها برساند . اگر چه کم نبوده اند پزشکان پرکاری مانند چخوب که ستاره درخشانی در آسمان ادب شده اند و مدیران پرمشغله ای مانند والاس استیونس که به یاری نوعی انضباط نظامی شعرخود را  را به کمال رسانده اند ، اما در یک نگاه وسیع شاید بتوان شغل های وقت گیر را نوعی سیندروم برای هنرمند محسوب کرد که تداوم و کار بی وقفه را ( دست کم در گستره ای ده ساله ) که لازمه پرورش استعداد است از او می گیرد یا مانند تقی مدرسی موکولش می کند به دوران باز نشستگی که ذهن دیگر جلا و شفافیت گذشته را ندارد .
 فرامرز سلیمانی اگر چه تحصیل کرده آمریکاست و قبل از انقلاب سالهائی را در این سوی دنیا گذرانده است  اما از زمره شاعرانی است که چند سال پس از انقلاب مهاجرت کرده و امریکا را برای زندگی بر گزیده اند .
او از معدود شاعرانی است که در مهاجرت نیز هر از گاه با نشریات داخلی همکاری داشت و تعدادی از کتابهایش طی سالهای اخیر در ایران به چاپ رسیده اند ، در خارج از کشور نیز در آغاز مهاجرت انتشارات ( کتاب موج ) را بنیان گذاشت که چندین مجموعه از اشعارش از همین طریق منتشر شدند و سپس سردبیری نشریه ای به نام ( نوشتا ) را به عهده گرفت که غالبا  به کار شاعران جوان و نزدیک به موج سوم و پست مدرن ایرانی می پرداخت .

۲۶ آذر ۱۳۹۴

سفری در طول زمان

امروز صبح به قطعه کوتاهی گوش سپردم که به گفته اهل فن ۳۴۰۰ سال از عمر آن می گذرد . این قطعه با رمز گشائی یک لوح سنگی سومری پیاده و اجرا شده است و شباهت انکار ناپذیری با موسیقی انگلستان قدیم دارد که با استفاده  از سازهای رایج در آن دوره اجرا شده است .
تا پیش از کشف این قطعه کارشناسان موسیقی در غرب بر این باور بوده اند که شیوه استفاده از هفت نت باز مانده از تمدن هلنی
است . رمز یابی از این لوح سنگی اما اختراع آن را به  تمدن ماورا النهر می رساند .
در علم روانشناسی اصطلاح رایجی دارند که به آن ( تجربه خارج از تن ) می گویند . مقصود از این تجربه لحظات نادر ی است که تن و روان هر کدام ساز خودشان را می زنند . پر بیراه نرفته ام اگر بگویم امروز صبح  با گوش سپردن به این قطعه بدوی چنین حسی را تجربه کردم . تنی وا رفته در برابر مانیتور و روانی سرا پا گوش در جمع مردمان تمدنی دیگر .


۲۵ آذر ۱۳۹۴

در جعبه ای قدیمی


چند روز پیش رفته بودم به دیدن دوستی آمریکائی که در جوانسالی سر پر شوری داشت و با اکثر انجمن های دانشجوئی رادیکال و از جمله کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در ارتباط بود . به غیر از تعداد زیادی پوستر از سازمانهای ضد دیکتاتوری آمریکای جنوبی و خاور میانه که دست کم چهل سالی از عمرشان می گذرد تعدادی ( باتن ) هم از آن دوره برایش به یادگار مانده است که وقتی صحبت به آن دوره کشید  با اشتیاق همه را آورد و پخش کرد روی میز . زیبا ترین آنها از جنس برنز بود و متعلق به یکی از گروه های سندنیستا و عجیب ترین آنها که عکسی از آن گرفتم کار یکی از انجمن های دانشجوئی ایرانی ( احتمالا طرفدار حزب توده ) بود در ابراز همبستگی با جنبش توده ای ظفار .
این جنبش که تمایلات مارکسیستی داشت به کمک نیروی ارتش شاه شکست خورد و عمان در حال حاضر رابطه حسنه ای با کشور ایران دارد . حیرت آور اما شعار رفقای هم وطن است (( پیروز باد جبهه توده ای برای رهائی عمان و خلیج عربی ))  بر بالای این باتن . آن هم در زمانی که اعراب خودشان هم خلیج را خلیج فارس می نامیدند .
احزاب و طرفدارانشان از این شیرین کاری ها و حاتم بخشی ها زیاد داشته اند  .

۱۹ آذر ۱۳۹۴

گاز گرفتن دست ولی نعمت

و دو راهی دشوار اسد  
خبرگزاری ایسنا - سرویس : فرهنگی و هنری 
«ظاهرا داعش پس از حملات اخیر پاریس و کالیفرنیا حالت دانش‌آموز شروری را پیدا کرده که به غیر از شکستن شیشه‌های همسایه دو تکه سنگ هم با تیرکمانش به ماتحت معلم‌هایش زده و لاجرم باید کمی تنبیه شود. اما حتی‌المقدور تیرکمانش محفوظ و سالم بماند.»

این بخشی از یادداشت عباس صفاری شاعر و مترجم ایرانی ساکن کالیفرنیاست که حمله تروریستی اخیر در آن‌جا باعث شده از رابطه غرب و داعش بنویسد.
صفاری در این یادداشت با عنوان «گاز گرفتن دست ولی‌نعمت» که در اختیار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گذاشته، نوشته است:
«سر و کار شعر و دیگر تولیدات هنری حتی در عمیق‌ترین و اندیشمندانه‌ترین فرمش بیش‌تر با عواطف و احساسات است تا عقل و اندیشه. عقل در پروسه خلاقیت است که به نوبه خود بخش ساختاری و عقیدتی ترجیحا ناپیدای اثر را کنترل و هدایت می‌کند.
اما خارج از عوالم پررمز و راز هنر که هم و غم روزانه من و امثال من است سیر حوادثی که طی سال‌های اخیر بخش‌هایی از خاورمیانه را به خاک و خون کشیده به طرز بی‌شرمانه‌ای آن‌قدر واضح و شفاف است که جایی برای عکس‌العمل‌ها و برخوردهای عاطفی و سانتی‌مانتال باقی نمی‌گذارد. این را از این جهت می‌گویم که حملات اخیر تروریستی در پاریس و در سن فرناندوی آمریکا که در مقایسه با جنایات داعش در خاورمیانه در حد یک سیلی هشداردهنده هم نیست، هر بحث و حرف دیگری را از جلسات ادبی و هنری گرفته، تا گردهمایی‌های دوستانه را تحت تاثیر قرار داده و در این سوی دنیا نیز سایه سنگینش را حتا در فضای یک مهمانی ساده می‌توان حس کرد. این همه مرا به یاد مقاله‌ای می‌اندازد که چندین سال پیش مجله تایمز در ارتباط با شکل‌گیری و معرفی داعش منتشر کرده بود.
اوایل جنگ داخلی سوریه بود و مجله تایمز به طرز کم‌سابقه‌ای دو صفحه وسط مجله را اختصاص داده بود به یک تصویر پانورامیک از چهار عضو نقابدار و تا دندان مسلح گروهی که کمتر کسی نام آن را شنیده بود. عکس از زاویه‌ای گرفته شده بود که آن چهار عضو داعش را بزرگ‌تر و قدرتمند نشان بدهد. بیش‌تر شباهت به کلیپی از وسترن‌های سام پکین پا داشت تا تصویر تعدادی مزدور. از مضمون مقاله که مطلب اصلی آن شماره بود، می‌شد حدس زد که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و به احتمال زیاد عطش نفت و انرژی نیاز به جنگ جدیدی در خاورمیانه دارد. عنوان مقاله را یادم نمی‌آید، هرچه بود اما هدف از آن معرفی و تبلیغ گروهی بود که هم باید آز آن ترسید و هم حمایتش کرد.
حالا این نازپرورده ددمنش که چندین چاه و پالایشگاه عظیم نفتی را برای ولخرجی جنگی و غیرجنگی در اختیارش گذاشته‌اند نهایتا چه تخم دوزرده‌ای قرار است برای حامیانش بگذارد امری است که اهل سیاست در غرب می‌دانند، اما فعلا لازم نیست شهروندانی که من مالیات‌دهنده را نیز شامل می‌شود در جریان قرار بگیریم.
ظاهرا داعش پس از حملات اخیر پاریس و کالیفرنیا حالت دانش‌آموز شروری را پیدا کرده که به غیر از شکستن شیشه‌های همسایه دو تکه سنگ هم با تیرکمانش به ماتحت معلم‌هایش زده و لاجرم باید کمی تنبیه شود. اما حتی‌المقدور تیرکمانش محفوظ و سالم بماند.
آن‌چه این روزها اسباب سردرگمی و نگرانی مردم است این است که کسی نمی‌داند این حضرات بازی کج‌دار و مریز با داعش را تا کی و تا سقف چه هزینه‌ای قرار است ادامه بدهند. اگر هدف این است که به جبران شکست افتضاح بهار عربی در مسیر منحنی ( ایران، عراق، سوریه و لبنان) یک دولتک مزدور و مزاحم ایجاد کنند که موی دماغ منطقه باشد، فعلا و هنوز دارند فقط بهای سنگینش را بی آن‌که تحقق یافته باشد پرداخت می‌کنند. به غیر از موصل که داعش حضور متزلزلی در آن دارد آن‌طور که نقشه نشان می‌دهد مناطق تحت کنترل‌شان نازک و پراکنده است و مابقی همچنان در دست بشار اسد.
من نه دوست بشار اسد هستم و نه دشمن او. قضاوت او را نیز واگذار می‌کنم به تاریخ و پایان این جنگ. من این چشم‌پزشک را که اصلا قرار نبوده وارد سیاست بشود از همان آغاز جنگی که بر کشورش تحمیل شد سیاست‌مداری دیده‌ام بر سر دوراهی. راه نخست رها کردن مدیریت کشور است و ترک کردن وطن که بلافاصله و بی‌تردید قوی‌ترین گروه که داعش باشد قدرت را به دست خواهد گرفت تا در بهترین فرض تبدیلش کند به یک سومالی، سودان یا لیبی دیگر. و راه دوم این است که با چنگ و دندان و تا آخرین قطره خون بجنگد. اسد اما نه فرار اختیار کرده است، و نه بزدلانه مانند صدام حسین در لانه موش پنهان شده است. او در میدان نبرد مانده است تا سیر حوادث و پایداری نیروها و قدرت‌های وفادار به او سرنوشتش را معلوم کنند. متاسفانه در این جنگ بخشی از مردم سوریه بی آن‌که عاقبت سودان و لیبی را در نظر بگیرند، جانب مهاجمین و تروریست‌هایی را گرفته‌اند که غرب آن‌ها را مسلح کرده است و خرج و برج‌شان نیز بنا به دستور غرب از حساب بادآورده عربستان و قطر پرداخت می‌شود.
حوادث سال‌های اخیر در شمال آفریقا و خاورمیانه نشان داده است که نخستین گروهی که تحت ستم قرار می‌گیرد همین حامیان اولیه‌اند. مردمی که یا از سر ترس و به زور سرنیزه، یا از راه تحریک عقاید مذهبی‌شان و یا به هوای در باغ سبزی که نیروی مهاجم نشان‌شان داده جانب ناحق را گرفته‌اند. در چنین شرایط دشواری است که رئیس یک مملکت به دور از عواطف سطحی و سانتی‌مانتالیزم باید برای حفظ مردم و آتیه سرزمینش تصمیمات دشواری بگیرد. حتا اگر در عرصه عمل منجر به تلف شدن تعدادی از شهروندان غیرنظامی شود که دشمن، چه بسا به عنوان سنگر از آن‌ها استفاده می‌کند. شکی نیست که در چنین شرایط دشواری ساده‌ترین راه که شاعرپسند هم باشد این است که بدون جنگ و خونریزی کشور را بسپاری به دست داعش و چمدان خود و خانواده‌ات را ببندی؛ کاری که اسد و همسرش تا این لحظه حاضر نشده‌اند انجام بدهند.»
انتهای پیام
===================
تصویر ضمیمه : یک فانوس و چهار کلاغ 
چوب نگاره . کار عباس صفاری 
مرکب روغنی روی کاغذ کتانی