۳ اسفند ۱۳۹۲

نگاهی به دوربین قدیمی و اشعار دیگر

محمد رحیم اخوت

کتاب هفته 

دوربین قدیمی و اشعار دیگر مجموعه ایست از 78 شعر که از ویژگی های آن ، به فضا سازی درخشان و زبان تر و تازه ای که با بهره گرفتن از لحن محاوره به دست آمده ، می توان اشاره نمود . ویژگی ی که در همان شعر اول ( حضور رفتگان ) بارقه ای از آن را می توان دید : نام رفتگان را / دلم نمی آید / از دفتر تلفن / خط بزنم / در این پسین گرفته / اگر به دیدار شما نیز بیایند / خواهید دید / که فرق چندانی نکرده اند / فقط کمی رنگ پریده / لاغر / وکم حرف شده اند . / در برابرتان می نشینند/ قهوه سیاهشان را / به آرامی هم می زنند / و به حرف های شب مانده شما / گوش می سپارند . / به حضورشان / نیازی اگر نباشد / بی هیچ گله ای بر می خیزند / کفش های خاکی شان را می پوشند / و به شناسنامه های باطل شده خویش / باز می گردند .
فضا سازی را در شعر بعدی : در عطر سنگین همین ماه / که شب بوها را گیج کرده است / پشت یکی از همین پنجره ها / مرا در خیابان های دربه در این شهر / تکثیر می کند . ( ص 12 ) مخصوصا در : آسمان / ماه / شب بوهای گیج / میز صبحانه ای در آفتاب نیمروز / فنجان خالی قهوه / ماتیک خوشرنگی / بر فیلتر سیگاری نیم سوخته / دستمالی کاغذی / که بوی دست های تو را می دهد / و سایه خنکی که مرغابیان / به خرده نانی که تو بر آن پاشیده ای / تک می زنند . ( ص 12 ) به روشنی بیشتری می بینیم > اما لحن محاوره در در برخی از شعرهای دیگر مثلا در ( پرنده ، پرنده است ) آشکار تر است : راستش یادم نیست / برای چه اینجا آمده ام / حتما دلیل مهمی داشته است / آدم که بی دلیل / خودش را آواره نمی کند / یادم که بیاید / این شعر را تمام خواهم کرد . ( ص 58 )
عباس صفاری شاعری است که گرچه می کوشد رویدادهای دیروز را از همان منظر دیروز ببیند ، اما فاصله میان دیروز و امروز هم از چشمش پنهان نمانده است و همین فاصله است که نوعی طنز تازیخ را در تار و پود شعر او می دمد و آن را از شعر گونه ای که پر است از غم و اندوه برای گذشته از دست رفته ، متمایز می کند .:
شیپور رعد / طبل باد / پرچم های پائیز / موشک های کاغذی / طیاره های کاغذی / ناوگان های کاغذی / انفجار فواره آب / بر دریای بی کرانه حوض / سنگر پرچین / منجنیق دست های سپید / و درخت بمب افکن سیب / در مرز خانه دشمن / صدای مادر از پنجره / اخبار داغ آشپزخانه / پایان جنگ / و بازگشت سزبازان کوچک / به میز شام / به مشق های مدرسه . ( ص 60 - 61 )
او در این گونه شعر ها به مخاطب شعر می گوید : خط صدای مرا / از لا بلای زمزمه های بید زده / بگیر و. بیا / به پنجره ای خواهی رسید / که واژه شکسته ایست / از زبانی فراموش شده .( ص 158 )
اما ( این زمزمه های بید زده ) و  این ( واژه های شکسته ) واآین ( زبان فراموش شده ) در دست شاعر بالغ و نیرومند به زبانی تر و تازه و جذاب تبدیل می شود که هرگز نمی توان آن را به فراموشی سپرد .: انباشته از خش خش پائیز و . غار غار صبحگاهی کلاغان بر می خیزد / و گلبرگ های پژمرده تکیلا / از تمام شاخه های تنش / بر کفپوش خنک آشپزخانه فرو می ریزد . ( ص 155 )
جدا کردن تکه ای از شعر که که در ساختاری تام و تمام شکل گرفته است ، بی رحمی جلادانه ای را می طلبد که در بریدن دستی از یک پیکر زنده و جوان احساس می شود  . با این همه دست کم این فایده را دارد که خواننده را به سراغ دوربین قدیمی و اشعار دیگر بفرستد تا هر کدام از شعر ها را در تمامیت آن باز بخواند .
مثل هر پرنده دیگر است / اما نشستن نمی تئاند / پرنده بی پاست او / که هستی کابوس وارش را / بر باد می زید / مفهوم جاری پرواز است / در رگ های زرد آسمان . بر باد می خسبد / بر شاخه های خموشیده توفان / آشیان می سازد / سنگدان بی سنگش را / از خرده ریز سفره آسمان پر می کند / و صدای غریبش را هر شب / مثل سه قطره خون هدایت / در گوش سنگین صخره ها فرو می چکاند . ( صص 152-153 )
اگر وسوسه های نو نمائی ها را نا دیده بگیریم ، شعر های این دفتر شان و ارزشی دارد که می توان آن ها را بارها و بارها خواند تقسیم بندی های رایج با عناوینی مانند ( شعر ده های 60 و 70 ) یا نسل نمی دانم چندم شاعران نو پرداز به کنار ، شعر صفاری به نظرم از آن اصالت و تشخصی بهره مند است که می توان آن را ادامه شعر اصیل فارسی شمرد . با زبانی چنان پاک و پیراسته دوربین قدیمی و اشعار دیگر از معدود شعرهائی است که می توان آن را بارها خواند و در هر بازخوانی لذتی مضاعف برد . مجموعه شعری که سزاوار نقد و بر رسی بیشتر است تا ضعف ها و دستاوردهای آن آشکار شود . کاری که فرا تر از این معرفی کوتاه است .
نشریه کتاب هفته  

۲۸ بهمن ۱۳۹۲

محاسبات نجومی

می گویند عمر من و تو 
در محاسبات نجومی 
در حد پلک زدن یک ستاره هم نیست 

من اما حاضرم 
زیر تکدرختی 
پرت افتاده تر از تنهائی آدم 
در پرتو حسن تو بنشینم 
و صد سالی یک بار
پلک بزنم .

۱۹ دی ۱۳۹۲

ذکر میدان وقت و ساعت یزد

اجداد من تا چندین پشت یزدی بوده اند، سهم  من از زندگی در یزد اما از تولد تا هفت سالگی ام بوده است وبس . طی آن سالهای زود گذر اکثر محلات و میادین عمده و معروف شهر را به مناسبت های مختلف دیده بودم . اما ( میدان وقت و ساعت ) از میادینی بود که فقط نامش را بارها شنیده و به یاد نمی آورم که  آن رادر کودکی  دیده باشم .
خانه ی پدری ام نزدیک میدان ( مارکار)  بود که هدیه زرتشتیان است به شهر باستانی اجدادشان و برج ساعت زیبائی در میان آن قرار دارد . در آن سالها می پنداشتم میدان وقت و ساعت نیز میدانی است همانند مارکار در محله ای دیگر . سالها طول کشید تا این میدان راکه محوطه ای خاکی در جوار مسجد جامع است و به عنوان گذر گاه و حسینیه از آن استفاده می شود ببینم . اما با استناد به متنی که در ادامه خواهد آمد در تصوری که در سالهای طفولیت از آن میدان  داشته ام پنداری چندان هم بی راه نرفته ام .
شرح جزیئات این میدان و ساعت نجومی و خارق العاده اش را از کتاب ( تاریخ جدید یزد ) نوشته احمد بن حسین کاتب یزدی بر گرفته ام . تاریخ  ( جامع مفیدی )  نیز مختصری را به آن اختصاص داده است که تکرار مشاهدات احمد کاتب است و حرف و حدیث جدیدی ندارد .
 این ساعت حوالی سال 631 هجری در کنار مدرسه و کتابخانه رکنیه که هر دو از بین رفته اند احداث می شود و به احتمال زیاد نخستین میدان ساعت ایران و خاور میانه است . اما نا گفته نماند که ساعت مکانیکی را نخستین بار مخترعین چینی چندین قرن پیش ازاحداث این میدان اختراع کرده اند . کتاب مصوری نیز موجود است به نام ( اتوماتا ) که در زمان هارون الرشید در بغداد تدوین شده و به شرح ده ها شیء فلزی و چوبی مخترعی به نام ( ال جزاری ) می پردازد که به صورت ( خودکار ) اعمالی را انجام می داده اند . ساخت نخستین روبات را نیز به این مخترع نسبت داده اند . روبات ال جزاری  که تصویرش در اتوماتا عرضه شده یک ساقی ساخته از چوب و فلز است که شباهت زیادی به اسباب بازی های کوکی و حلبی ساخت چین ، دراوایل قرن ماضی دارد که با حرکاتی اتو ماتیک شراب سرو می کرده است . تنها اختراعی که از او باز مانده ساعتی است بر پشت یک فیل سفید که هارون الرشید آن را به پادشاه اطریش هدیه داده و اکنون در یکی از موزه های اطریش از آن نگهداری می شود . این توضیح را از این بابت آوردم که تعلق به آب و خاک و عرق ملی به خود عمده بینی و بی انصافی منجر نشود.
توضیح دیگر این که این متن را در چند مورد و در حد حروف ربط و افزودن افعالی که به سهولت در قرائت کمک می کند باز نویسی کرده ام . امید که حضرت احمد بن کاتب برمن ببخشاید .
                     
                                     *          *       *       *

  و این هم شرحی از نخستین میدان ساعت ایران

این چه رسمی است بی کران وسعت       وین چه نقشی است آسمان هنجار
عقل کل تا مهندس  فلک  است                 بر زمین کس نزد چنین پرگار
گر کسی وصف این بنا گفتی                عقل باور نکردی این گفتار
نیک چون دیده دید و حس دریافت          عقل ، حس را کجا کند انکار

در مقابل درگاه مدرسه دو منار بر دو گوشه ایوان بنا نهاده اند . بر یکی از منارها مرغی است از جنس مس  که رو به خورشید دارد و همراه با گردش خورشید می چرخد . در مناره دیگر نیز علمی پنهان است که هنگام پنج وقت و همزمان با طبلی که زده می شود بر می آید .
بر سر همین مناره و در میان رصد چرخی چوبین و منقش قرار دارد که آن را به 360 درجه قسمت کرده اند . در هر قسمت نیز درجه آن را به حروف ابجد نوشته اند و هر روز که آفتاب بر می آید درجه ای نموده می شود .
در میان چرخ مذکور نام ماه های سال به زبانهای ترکی ، لاتین، عربی و جلالی  نوشته شده است . بر چهار گوشه آن نیزچهار دایره نهاده اند و بر هر دایره سی خانه و هر یک روزی که می گذرد یک خانه از آن دایره سیاه می شود .
هر ساعتی که می گذرد نیز دو دریچه بر بالای چرخ باز شده و دو مرغ مفرغی سر بیرون می آورند و مهره ای در طاسی که زیر آن دریچه ها قرار دارد می اندازند که چرخ را به گردش در می آورد . گردش چرخ در این مرحله از دوازده تخته ای که نشان دوازده ساعت است یکی را فرو می اندازد و تخته ای سیاه به جای آن می آید .
در پنج وقت روز نیز هنگامی که مهره فرو می افتد طبلی  در اندرون رصد به صدا در می آید و علمی بر بالای مناره بر می آید .
دایره دیگری نیز بر مناره قرار دارد که دوازده تخته دارد و دوازده چراغ در پشت آن روشن است که شب هنگام چون یک ساعت می گذرد یک چراغ از آن دوازده چراغ خاموش می شود . 

۲ دی ۱۳۹۲

نوستالژی زادگاه



هجرانی های ابن حمدیس برای سیسیل

  نگاه نو - شماره 99

 عباس صفاری

ابن حمدیس که امروزه در شمار بزرگترین شعرای کلاسیک جزیره سیسیل محسوب می شود تا دهه هفتاد قرن گذشته در زادگاه خود که تمام عمر به آن عشق می ورزید کاملا ناشناس مانده بود . بی تردید مهجور ماندن او و دیگر شاعران عرب زبان سیسیل ریشه در خصومت های تاریخی با انگیزه های مذهبی و نژادپرستانه دارد . اگر چه در صد چشمگیری از ساکنین امروزی سیسیل خود از نوادگان اعرابی هستند که پس از زوال حکومت عباسیان در سیسیل که زادگاهشان بوده است ماندگار شده اند .
تذکره شاعران کلاسیک سیسیل که به وسیله ( ابن القتا ) تدوین شده شامل اشعاری از 170 شاعر عرب زبان بوده است که بخش عمده ی آن طی قرون ماضی از بین رفته است . از آن میان اما ابن حمدیس تنها شاعری است که دیوان کامل اشعارش به جای مانده و به روزگار ما رسیده است .
این دیوان که شامل سیصد و پنجاه قطعه شعر در شش هزار بیت از انواع گوناگون می باشد برای نخستین بار در سال 1897 میلادی در قاهره تصحیح و منتشر می شود . انتشار آن به زبان های غربی و از جمله ایتالیائی اما تا اواخر قرن بیستم به تاخیر می افتد .
عبدالجبار ابن محمد بن حمدیس در سال 1055 میلادی در آبادی ( نوتو ) در اطراف سیراکوز چشم به جهان می گشاید . خانواده اش از متمولین آن منطقه بوده اند و دوران کودکی و نو جوانی اش در رفاه و آرامش سپری می شود .
در سال 1078 هنگامی که او پا به بیست و سومین سال زندگی اش می گذارد سپاه نورمن ها جزیره سیسیل را تسخیر کرده و به حکومت عباسیان در آن جزیره پایان می دهند .
جنگ های نژادی و مذهبی همواره در طول تاریخ منجر به ترک وطن و مهاجرت شماری از شهروندان کشور مغلوب می شود . در این مورد نیز بسیاری از ساکنین جزیره و از جمله ابن حمدیس هجرت را بر قرار ترجیح داده و ترک وطن می کنند به امید این که در آینده ای نه چندان دور به شهر و دیار خود باز گردند . سرنوشت اما ابن حمدیس را تا پایان عمر از زادگاه محبوبش دور نگه می دارد .
در آغاز هجرت به سویل می رود و به جمع شعرای دربار المعتمد می پیوندد. المعتمد که خود از شاعران طراز اول اندلوس محسوب می شود دربارش را به مرکزی برای فعالیت های علمی و فرهنگی دانشمندان و ادبا و به ویژه شاعران تبدیل کرده بوده است . از همان آغاز ورود به دربار دوستی عمیق و پایداری میان ابن حمدیس و امیر اموی شکل می گیرد و تا پایان عمر خلیفه که خود در اسارت و تبعید به سر می برد دوام می آورد .
تاریخ نویسان تضعیف حکومت قدرتمند امویان آندلوس را تا حدودی ناشی از گرایش  بیش از حد المعتمد  به شعر و ادبیات و بی توجهی او به مسائل حکومتی و دولت داری می دانند .حکومت  او سر انجام در سال 1091 به دست یکی از امرای المراوید که بر شمال آفریقا حکومت می کردند سر نگون می شود و به تدریج یکی از گهواره های مهم و عمده رشد و پرورش تمدن اسلامی در اروپا از حرکت باز میماند . لحظه تبعید المعتمد و خانواده اش را یکی از شاعران دربارش مضمون شعری بسیار زیبا قرار داده است که نشان از محبوبیت او در میان توده های مردم دارد . کشتی حامل او و خانواده اش در میان شیون و زاری مردم بندرگاه را آنچنان ترک می کند که پنداری عزیزی را به گورستان می برد . المراوید که از نژاد بربر بودند توجه چندانی به فرهنگ و رسوم اسلامی نداشتند و دربارشان بیشتر تقلیدی  از دربارهای اروپای مسیحی بوده است . روی کار آمدن المراوید سر آغاز مجدد سرگردانی  ابن حمدیس است که پی آمد آن این شاعر دور از یار و دیار را آواره شهرها و دربارهای شمال آفریقا و خاور میانه می کند تا سر انجام در جزیره لاجورکا به سال  1133  چشم بر جهان می بندد و به هجرتی اندوهگین و طولانی پایان می دهد .
مضمون بسیاری از اشعار او طبیعت و جلوه های زیبا و دل انگیز آن است . آنچه از طبیعت سیسیل به یاد می آورد نقش عمده ای در شکل گیری اشعار طبیت گرا  و الهامات شاعرانه او دارد . جدا از قصیده ها و اشعاری که در مدح خلفای آندلوس و شمال آفریقا سروده اشعار بسیاری دارد که مضمون و الهام آن را از زندگی و تجربیات  اش در هجرت گرفته است . اما بهتری اشعار او بی گمان  هجرانی هائی است که برای زادگاهش سیسیل سروده است . هجرت طولانی هرگز نتوانست از شدت عشقی که او به زادگاهش می ورزید بکاهد .
تاریخ ادبیات هر قوم و ملتی سرشار از هجرانی ها و اشعاری است که شعرا دور از وطن   و با یاد آوری خاطرات غالبا خوش شهرهای پشت سر گذاشته  سروده اند . اما کمتر شاعری می توان یافت که نوستالژی زادگاه چنین نقش عمده و سرنوشت سازی در شعرش ایفا کرده باشد . از این جنبه نظر شاید بتوان ابن حمدیس را  با ( اوید ) مقایسه کرد که در تبعید لحظه ای فکر و خیال شهر محبوبش  رم رهایش نکرد و سر انجام در بندر غمناکی  بر کرانه دریای سیاه دقمرگ شد .
حال نزدیک به دو دهه می شود که سیسیلی ها شاهد بازگشت این شاعر سفرکرده و فراموش شده به سرزمین خود شده اند . بازگشتی توام با استقبالی در خور و آغوش های بازبسیار  و شاید هم  اندکی شرمنده .
طی این مدت جدا از تجدید چاپ های دیوانش و مقالاتی که در رابطه با شعر و زندگی او انتشار یافته مورد توجه فوق العاده خوانندگان ایتالیائی و آهنگسازان نیز قرار گرفته و در یک مورد حتا اپرائی به نام و در باره او ساخته شده است . چندین خواننده ایتالیائی  تا به حال اشعاری از او به ویژه آنچه در رابطه با سیسیل سروده است را به شکل ترانه خوانده اند . آهنگ تعدادی از این ترانه ها تلفیقی از موسیقی شرق و غرب است که از سازهای شرقی نیز در اجرای آنها استفاده شده است . بخش هائی از اپرای ابن حمدیس و تعدادی از این ترانه ها در سایت ( یو تیوب ) زیر نام ابن حمدیس موجود است برای علاقمندان .

        *  *    *
آه دریا ، تو پنهان کرده ای بهشت مرا
بر کرانه دیگرت
من سیسیل را با روح و جانم به یاد می آورم

درد است که به تصویر آن جان می بخشد
سرزمین جنون های جوانی ام
سر زمینی که مانند تخیلات ذهنی با شکوه
زمانی سرزنده بود
و اکنون برهوتی بیش نیست
رانده از آن بهشت
چگونه شاهد این ماجرا باشم
سرشکم اگر اینچنین تلخ نبود
می توانستم تصور کنم
که رودخانه های آن دیار تقدیس شده است .

---------------------------------

     *     *     *

جرعه ای از برکه زنبق ها بنوش
سرخ از انعکاس گل ها
و همچنین سبز
آنگونه که پنداری گل ها
زبانه های آتش اند
که سر از آب بیرون آورده اند .

----------------------------


     *     *     *

پروردگارا به تو سپرده ام
آن خانه را در ( نوتو )
که ابرهای باران خیز بر فراز آن
به هم می رسند

همواره به آنجا می اندیشم
و به سویش روانه می کنم
سیل اشکم را

من دلتنگ آن خانه ام
و همسایگان و دوشیزگان مهربانش
کسی که قلبش را در آن خانه بر جای نهاده است
تمام ذرات وجودش میل بازگشت دارد
اکنون
می بینم چگونه وهن آمیز
گور مردم آن دیار
 تفرج گاه رومیان شده است
رومیانی که دیگر
نگران  روبرو شدن
با مدافعان قوی پنجه نیستند
اما آن گورها
اگر دهان باز می کردند
شیرهای خشمگینی از درونشان 
بر آنها حمله ور می شدند

اما شیری اگر در بیشه نباشد
گرگ گستاخ خودنمائی می کند .

--------------------------


     *    *     *
آه ، ای باد
هنگامی که ابرهای بارانی را
برای آبیاری کرت ها می بری
ابرهای عقیمت را به جانب من بفرست
تا اشکهایم بارورشان کند .

---------------------------


    *     *    *
بر قرار باد آن جزیره و مردمان دانایش
برقرار باد یادگارها و بقایای کهنش
بر قرار باد عطری که از آن خاک بر می خیزد
و هر بامداد و پسین گاه به مشام ما می رسد
برقرار باد زندگان آن دیار
و رفتگانی که آرام
در گور خفته اند .

-------------------------


    


 

۲۵ آذر ۱۳۹۲

ترجمه ناپذیر

*  *  *
دور از ترانه‌های کودکستانی و
رها از پر حرفی انشای دبیرستان
متون نانوشته سرنوشت
حوادثی را برایت تدارک دیده‌اند
از جنس کلماتی چموش
که جانت را به لب می‌رسانند
تا تن به جمله‌ای جانانه
و سرنوشت ساز بسپارند


بی نیاز از حرف و کلام اما
حادثه‌ای به نام عشق نیز
که می‌گویند خواهر مرگ است
شعله‌های سرکش آغازینش را
در نگاه ویرانگری به جانب تو
آنچنان خلاصه خواهد کرد
که نهایت ایجاز در برابرش
پر حرفی کسالت آوری بنماید

نگاهی رها
از اسارت کلمات
که یکی از هزاران تفسیر شاعرانه‌اش
وداع تو با آرامش است
و به خواب دیدن فرشتگانی قیچی به دست
که تعبیر کارشان بی تردید
بریدن هر خیال آسوده است
از شاخسار درختی آنچنان سرشار
که دیگر در پوست خود نمی کنجد
-----
منتشر شده در فصلنامه خوانش

۲۱ آبان ۱۳۹۲

شعر مدرن فارسی در ارمنستان امروز

ترجمه دو شعر به ارمنی ازوبلاگ:http://www.iranliter.blogspot.com/


                     *  *   *


Կարիք չունի աշխարհ շրջելու

քեզ տեսնելն արդեն բավ է.
աշխարհ է տեսել:

Միլիոնավոր միագույն քարերից,
որ գլորվում են մեկմեկու վրա գետի հունի մեջ
միայն մեր հայացքը ներհայող քարն է
գեղեցկանում:

Վերցրու հեռախոսը,
հավաքիր համարը
ու նրան թող
քաղաքի ամենաաղմկոտ կայարանում
քեզ որոնելու առաքելությունը :

Հազարավոր կանանցից,
որ վաղը կիջնեն գնացքից
գեղեցիկ է մեկը
մնացածը՝ ճամփորդ:



ՊԻԿԱՍՈ


Հարևանի վեցամյա տղան ասաց՝

թե աղջիկները չխաղան իր հետ,
նրանց մորեմերկ կնկարի:

- Մի մտահոգվիր, սիրելիս,
Անտոնին բլեֆ է անում,
միայն նկարիչներն են ունակ
մարդկանց նկարել մորեմերկ:

Երեկոյան,
երբ նկարը ցույց տվեց,
հազիվ զսպեցինք ծիծաղներս
և Պիկասոյին հիշեցինք, որ ասում էր՝
երեխաները հանճարներ են:

Իզաբելը
նկարը բուխարու կրակին հանձնեց
ու լացելով փախավ իր սենյակ:

Մենք ողջ գիշեր
կրակի շուրջ նստեցինք
հիշատակելով բոլոր կանանց
ում Պիկասոն լացեցրել էր:


© Աբբաս Սաֆֆառի
© Էդիկ Պօղոսեան


ԻՐԱՆԼԻՏԵՐ ԽՈՒՄԲԸ ԽՆԴՐՈՒՄ Է. բլոգից վերցված նյութերը տարածելիս, ելնելով հեղինակային իրավունքի կանոններից, անպայման նշել աղբյուրը՝ iranliter.blogspot.com, հեղինակի և թարգմանչի անունները: Տպագիր տարածման համար` նախապես համաձայնեցնել Իրանլիտեր խմբի համակարգողի հետ:
Շնորհակալություն

۴ آبان ۱۳۹۲

خیاط دل شکسته محله چینی ها 

 قطار ترمز بریده ایست

این ایالت از خواب پریده

و آنقدربا سرعت بی سابقه اش

آژیر کشان

در این ساحل می راند 

تا قول باز گشت هر مسافر خوش قولی را 

باطل کند .

 

این خیاط دل شکسته نیز

مسافر باز مانده ایست

که سرا پا یش داد می زند

هیچ محلی از اعراب

در کالیفرنیا ندارد

به غیر از قیچی سیاه و

چرخ سینگری که با آن

می دوزد فراق واگیر دارش را

بر قامت مشتریان

به هیچ چیز این دیار

عادت نکرده است

حتا

به صدای پای سپیداری  در پیاده رو

که بی نیاز از سالنامه و تقویم

او را از فصلی

به فصل دیگر می برد .

مشتریان چهار فصلش را نیز

مانند همین سپیدار

از صدای پایشان می شناسد

گوش او اما سالهاست

در انتظار صدای قدمهائی است

لبریز از تردید

با مکثی هزار ساله در پاگرد پلکان

که ضربان قلبش را در هر نوبت

دو چندان می کند

صدائی که تا پشت در می آید

و همانجا 

مثل سیگاری زیر پا

خاموش می شود .  

---------------------

انتشار نخست : روزنامه فرهیختگان
-----------------------------
طرح ضمیمه : کلاغ خیاط خانه
چوب نگاره - مرکب روغنی روی کاغذ دست ساز 
8 در 14 اینچ - 2012
کار نگارنده 

 

    


۲ آبان ۱۳۹۲

سه شعر از مجموعه جدید

روزنامه بهار 
--------------

 در رکاب زمان 

گذشت آن زمان که اوسیروس*
زمان را برای فراعنه 
پس و پیش می کرد 

زمان با خونسردی همیشگی اش
تا آنسوی آخرالزمان خواهد رفت 
و در برابر هیچ حادثه ای 
پا سست نخواهد کرد 
چه قتل عام تیمور باشد 
چه تاجگذاری اسکندر
یا دل کندن تو از من 
و من از لندن 

فقط نیروی سحر انگیز خواب است 
که می تواند
این نظم ازلی را بر هم بریزد 
و به یادگار قاب بگیرد 
عکس های فردایمان را 
بر دیوارهای امروز . 


* اوسیروس - خدای مرگ فراعنه که قادر بود به سمت فردا پس پس برود !



صرف کردن فعل هستی

مرگ می تواند 
گنجشک در هم چروکیده ای باشد 
که از شاخه درختی در پیاده رو 
میان کالسکه نوزادی خفته 
بی هوا فرو افتد 
یا حوض ترک خورده خانه ای کلنگی 
در میان دو برج نو ساز  

هستی نیز مانند مرگ 
هزاران چهره دارد 
فعل آن اما 
بی همسفر صرف نمی شود 
حتا رابینسون کروزو نیز 
جزیره ای داشت و جمعه همسفری 
تا در پناهشان در کند از تن 
خستگی هستیدن را .



عکس یادگاری با آدمک برفی


آدمک برفی
شال و کلاه می کند
که عکسی به یادگار
با سازنده اش بگیرد
اما جائی قرار نیست برود

تو نیز
جائی قرار نبود بروی
اما عکس یادگاری ات
هنوز دانلود نشده رفتی
و جای دستت را
بر گردن آدمک برفی ات
جا گذاشتی

کسی که چنین سرد و سنگین
چمدانش را بی رحمانه می بندد
باید شنیده باشد
که زیر آسمان خدا
فقط قلب آکبند فرشته ها
هرگز نمی شکند
و قلب آدمک برفی
که ذره  ذره آب می شود
در آفتاب اواخر اسفند .  





۱۹ مهر ۱۳۹۲

در عطر ادویه ها

فصلنامه سینما و ادبیات - شماره 38
از گنجینه ادبیات کهن دنیا یکی از کتابهائی که پس از گذشت قریب به هزار سال هنوز تازگی و جذابیتش را حفظ کرده است تذکره ایست که به نام ( ساتاسای شاه هلا  ) شهرت یافته است .
این مجموعه نفیس شامل 700 شعر اکثرا عاشقانه است که به زبان باستانی  ( ماهارا شتری ) سروده شده . این زبان در مناطق مرکزی هند و بخش هائی از سر زمین های جنوبی شبه قاره به مدت هزار سال  رواج داشته است . از رونق افتادن سانسکریت که حوالی قرن پنجم قبل از میلاد آغاز می شود راه را برای نفوذ و رواج زبانهای ( پراکریت ) و از جمله ( ماهاراشتری ) باز می کند .
مهم ترین دست آورد ادبی این زبان همین مجموعه شعر ساتاسای می باشد که آن را  ( شاه هلا ) هفدهمین فرمانروای خاندان ( ساتا واهانا ) جمع آوری و تدوین کرده است .
از چند و چون زندگی شاه هلا اطلاعات چندانی در دست نیست . همین قدر نوشته اند که خود طبع شعر داشته و طی چهار سال حکومتش ( از سال 20 تا 24  میلادی ) در یک نوبت به سیلان لشکر کشیده و پس از تسخیر آن سر زمین به دختر شاه سیلان دل می بندد و با او ازدواج می کند . .
شاه هلا در تدوین این مجموعه از اشعاری که شعرای هم عصرش در مدح او سروده اند نیز استفاده کرده است . تعداد چهل شعر از سروده های خود را نیز در آن درج کرده است .
اکثر اشعار این تذکره متشکل از دو قطعه است در وزن ( آریا ) که از رایج ترین اوزان شعری در مناطق مرکزی بوده است .  شاه هلا مجموعه ساتاسای را که معنی آن 700 شعر می باشد به هفت قسمت و هر قسمت شامل 100 شعر تقسیم کرده است . نیمی از این هفتصد شعر را شاعران گمنام سروده اند و بسیاری را شاعران زن که ( ویدیا ) در راس آنان قرار می گیرد.
ویدیا بی تردید یکی از چهره های جسور و تابناک شعر کلاسیک هند به شمار می رود که مترجم انگلیسی این کتاب او را شاعری در سطح جهانی و همطراز با ( لیدی کوماچی ) از ژاپن و سوفوی یونانی می داند .
نا گفته نماند که زنان در ایالات شمالی و مناطقی که تحت نفوذ زبان سانسکریت بوده است حق آموختن و نوشتن به این زبان را نداشته اند . در نتیجه شاعران زن و از جمله ویدیا از ایالاتی که زبانی غیر از سانسکریت در آنها رواج داشته بر آمده اند .
اهمیت این مجموعه مضاف بر امتیازاتی که بر شمردیم در صمیمیت و شجاعتی است که شاعران این ایالات ( چه زن و چه مرد ) در ابراز عواطف و احساسات پر شور و عاشقانه خود به خرج داده اند . عاشقانه هائی که کاهنان بودائی و هندو قرنهای متمادی در کتابخانه های معابد کوهستانی از گزند حوادث محفوظ داشته و به زمان ما رسانده اند . درود امروزی ما بر صداقت و امانت داری تاریخی شان .

------------------------------

چند شعر از این مجموعه

           *   *   *

اشکریزان می چینند از شاخه
آخرین گلهای (  مدهوکا ) را

چه صحنه دردناکی است
به آن میماند که دستی
از تل خاکستر اجساد
در بیاورد
استخوانهای نیم سوخته را

                          شیریبالا

=================

       *    *    *

جوانترین همسر شکارچی
فقط با پر طاووسی بر یقه اش
سر بلند می خرامد
در میان هوو هایش

در صورتی که آنها
مروارید هائی به درشتی فیل
بر گردن دارند

                       پوتیسا

===== =====

      *   *    *

با لبخند معنی داری بر لب
کد بانوی آن خانه بزرگ
از کاه و پوشال
بستری می آراید
برای مسافر رهگذر .

بامدادان اما
با چشمان اشک آلود
بر می چیند
بستر پوشالی را .

                       گمنام
   
===========

    *    *    *

مادر شوهرم
آنسوی خفته است
و همچنین دیگر اعضای این خانه

اما ای مسافر
بستر من اینجاست
در تاریکی مراقب باش
بر آن فرو نغلتی .

                          گمنام

============

    *    *    *

از زبان دیگران
وصف تو را بسیار شنیده ام
و سر انجام اینجا
تو را به چشم خود می بینم

چیزی بگو عزیز من
و بگذار گوشهای من نیز
بنوشند شهد صدایت را .

                            گمنام

=============

      *   *   *

مادر !
در چشم بر هم زدنی
آتش عشق او خاموش شد .

دل خوشکنکی  خود را
به زندگی ات می آویزد
اما به محضی که به سویش
 دست دراز می کنی
نا پدید می شود .

                     شاه هلا

===============
انتشار نخست : فصلنامه سینما و ادبیات  - پائیز نود و دو


۱۸ مهر ۱۳۹۲

سانسور همیشه وجود خواهد داشت

سیدمصطفی رضیئی


روز آنلاین

نامه 214 نویسنده، شاعر، مترجم و روزنامه‌نگار به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی تا آنجا پیش رفت که واکنش وزیر را هم شاهد باشد: نمی‌توانم چون قانون چیز دیگری می‌گوید. بااین‌حال بحث بر سر سانسور شروع شده است به شکلی که مدت‌ها بود این‌چنین دیده نشده بود، آیا این بحث می‌تواند راه را برای رسیدن به فضایی بهتر برای انتشار کتاب باز کند؟

عباس صفاری: نامه‌ای بی‌پاسخ اما تاثیرگذار

  جناب صفاری، شما نامه‌ی 214 نویسنده، مترجم و شاعر و روزنامه‌نگار ایرانی خطاب به وزیر ارشاد را امضا کردید. فکر می‌کنید این نامه اثرگذار باشد؟

چنین نامه‌هائی شاید بی‌پاسخ بماند اما بی‌تاثیر نخواهد بود. دستِ کم وزیر جدید و بخش مدیریت ممیزی برای نخستین بار با مشکلات ممیزی از نگاه تولیدکننده کتاب آشنا می شوند  و به نظرات تعدادی از اهل قلم از جناح‌ها و طیف‌های مختلف دولتی و غیردولتی که بدون واهمه از عکس‌العمل قهرآمیز و عواقب ناگوار عرضه شده است پی می‌برند، و در می‌یابند که هر دو جناح چه دولتی و چه غیردولتی در یک سری از نیازها و مسائل مربوط به تولید و نشر وجه اشتراک دارند.
تجربه سی و چند سال گذشته نشان داده است که تولید کالای هنری در ایران طی این سال‌ها، اگرچه رشد کمیِ چشمگیری داشته است اما از نظر کیفیت و استقبال چه در داخل و چه خارج پیشرفتی را که باید به دست نیاورده است‌. دولت ایران با تکیه بر چاه‌های نفت و گاز شاید دلش بند این یک شاهی و صنار ارض خارجی حاصل از تولیدات هنری نباشد. اهمیت بازار جهانی اما فقط منحصر به حق التالیف نمی‌شود. کتاب، نقاشی، شعر، فیلم و هنرهای دیگر در کنار صنایعی مانند فرش و آثار ظریفه می‌تواند چهره انسانی این کشور کهنسال را در اذهان بین‌المللی تقویت کند و آینه شفافی در برابر آینه کجنمای افراد افراطی، لابی‌ها و ارگان‌های جنگ طلبی بگذارد که سی سال است بی‌وقفه بر طبل جنگ می‌کوبند.
هرچند مشکل عمده‌ای که بر سر راه نشر و آزاد گذاشتن قلم وجود دارد، شیوه تفکری است که ریشه در حوادث قبل از انقلاب دارد و هر دولتی که بر سر کار آمده، نتوانسته است قدرتی را که قلم در بسیج افکار عمومی کشورهای در حال توسعه دارد نادیده بگیرد. تجربه کانون نویسندگان که پس از تشکیل شدن، یک شبه ره صد ساله رفت و اوج محبوبیت و قدرتش را در شب‌های معروف به "گوته" به نمایش گذاشت، اکنون تبدیل به بختکی شده است که پنداری در پس پرده تمام جلساتی که در رابطه با نشر و کتاب و ایجاد کانون و سندیکای (صنفی و قانونی) تشکیل می‌شود، حضور دارد و حاضر نیست بایگانی شود.
به رسمیت شناختن کانون نویسنگان نیز اگر چه مستقیما به بحث سانسور مربوط نمی شود اما مشکلی در همین حیطه است . نیاز به  سندیکائی که منحصراً کار صنفی بکند و به رتق و فتق امور بپردازد و تسهیلاتی به ویژه برای جوانان ایجاد کند لازم ، اما سی سال است که پا در هواست و تبدیل به پدیده‌ای شده است مانند انرژی اتمی ایرن که هر چه قسم و آیه می‌خوری که بابا ما نمی‌خواهیم بمب اتم درست کنیم، طرف مقابل اصلاً حرف ما را نمی‌شنود و همچنان هارت و پورتش را می‌کند‌. در این مورد نیز تا آنجا که من از این راه دور دیده و شنیده‌ام، اکثریت اهل قم خواهان تشکیلات صنفی است و مایل است کار صنفی بکند . اما پاسخ دولت همواره این بوده است که اگر ریگی به کفشتان نیست چرا به تشکیلاتی که ما خودمان درست کرده ایم نمی پیوندید . اما در جهان آزاد سندیکا ها و کانون های صنفی از هر نوعش را دولت اداره نمی کند . چه برسد به کانون نویسندگان .

صداهای موافق و مخالف نامه این روزها دیده می‌شود، شما چه نظری در این مورد دارید؟
متن این نامه و لیست امضاکنندگان اخیراً در اختیار رسانه‌ها قرار گرفته و من هنوز فرصت نکرده‌ام عکس‌العمل افراد و رسانه‌ها در ارتباط با آن را ببینم. حدسم این است که از هر دو جناح، موافقان و مخالفان بسیاری دارد. از آن میان پاسخ دوست شاعرم علیرضا بهنام را دیدم که مخالف امضا بود به این دلیل که می‌پندارد به درخواست‌های مندرج در نامه ترتیب اثر هم اگر بدهند، سانسور کماکان وجود خواهد داشت و فقط میز محاکمه عوض می‌شود. ناگفته نماند که چنین متن‌هائی پیش از انتشار موافقان و مخالفان خودش را انتخاب کرده است. در نهایت اما گفتگو و تبادل نظر در هر زمینه‌ای به ویژه در ارتباطات که اهرم‌های اخلاقی و فکری جامعه را در دست دارند، سودمند است و باید به فال نیک گرفته شود. به ویژه زمانی که گوش‌های غالباً بسته، این بار یک‌سره باز است و مشتاق شنیدن.

جناب صفاری، اگر شما می‌خواستید این نامه را خودتان بنویسید، چه می‌نوشتید؟
بیش از هر حرف دیگری، این را بگویم که سانسور و ممیزی به مفهوم آرمانی‌اش هرگز از هیچ جامعه‌ای رخت بر نخواهد بست و همواره به نوعی وجود دارد. کشورهای غربی از طریق تربیت خانوادگی، از طفولیت و سپس در کلاس‌های مدرسه کوشیده‌اند تا مرزها و خط‌قرمزها (دست کم در حیطه اخلاق و روابط اجتمادی) را در افراد درونی کنند که احتیاجی به سانسور کردن او و خجالت دادنش نباشد. در زمینه‌های دیگر نیز می‌کوشند از همین الگو استفاده کنند. بحث بر سر بودن یا نبودن سانسور نباید باشد که به نتیجه مطلوبی نخواهد رسید. بحث و گفتگو باید در درجه اول پیرامون موارد سانسور باشد. یعنی خطِ قرمزها. بسیاری از این خطِ قرمزها غیرضروری است و باید حذف شود. وقتی جامعه‌ای به میلیون‌ها کامپیوتر و تلویزیون و فیلترشکن مجهز است و دست‌رسی به هر نوع فیلم و تصویر مستهجنی به راحتی فشردن یک دکمه . مضحک است که یک ممیز بنشیند و از ترکیب «شلوار تنگ» کلمه تنگش را خط بزند. آن هم در کتابی با دو هزار تیراژ که خوانندگانش اکثراً روشنفکرانند، مگر این‌که ارشاد از این طریق بخواهد بگوید مساله اصلاً لنگ و پاچه مردم نیست. مساله این است که توی نویسنده و شاعر بدانی که حرف آخر را من می‌زنم.
در شرایط فعلی که از هر سو بوی آشتی می‌آید، این طرز برخورد خوشایند نیست. در رابطه با این‌که من اگر نویسنده بودم چه تغییری در نامه می‌دادم، من تاکید و پافشاری می‌کردم بر قابلیت و صلاحیت و سطح سواد و دانش ممیز در زمینه‌ای که کار می‌کند. یک مورد را پیش از این مثال زده‌ام، باز هم تکرار می‌کنم. هر کس به فعالیت‌های من آشنا باشد، می‌داند که بیست سالی است به صورتی سیستماتیک  پی‌گیر اشعار شرق باستان هستم، به ویژه عاشقانه‌های شرق را که بسیار کم ترجمه شده بودند، جمع‌آوری و تدوین و ترجمه می‌کنم. از مراکش گرفته تا خاور دور. کتاب‌هائی از این دست، غالباً خوانندگان معدودی دارد که خود اهل قلم و دانشگاهی‌اند. می‌خواهم بگویم چنین پروژه  طاقت فرسائی، نه سودی برای من دارد نه برای ناشر آن (انتشارات مروارید) که شواهد نشان می دهد  انگیزه اصلی‌شان در رابطه با این پروژه باید خدمت فرهنگی بوده باشد تا کسب درآمد.
کوتاه کنم، برای من این توهین‌آمیز است که ببینم یک جوان تازه فارغ‌ التحصیل شده که فرق مابین «خدای» توحیدی ادیان ابراهیمی با کلمه جمع "خدایان" اساطیری  را نمی‌داند ، هر جا به نام خدایان در کارهای من برخورد می‌کند، زیرش خط بکشد.  
حرف آخرم این است که نهادهای مسئول و درگیر با نظارت و ممیزی تولیدات ادبی و هنری، باید به نحوی که خود می‌دانند نظرات و حد و مرزهایشان را با هم هماهنگ کنند و هر ارگانی سازِ خودش را نزند و درنهایت در برابر ارباب رجوعی که روی هر کلمه اثرش کلی فکر کرده و حالا می‌خواهد بداند به چه دلیلی باید مقداری از آنها حذف شوند، مهربان و حرفه‌ای برخورد شود.




نشانی الکترونیکی : honarrooz(at)gmail.com

۱۷ مهر ۱۳۹۲

ترس های بی نشان

Photo: ‎خاطره : تا چند سال پیش که سرمان زیادی شلوغ بود زنی از اهالی گواتمالا هفته ای یک بار برای نظافت و گرد گیری به این خانه می آمد . اما موضوع آزار دهنده در هر نوبت این بود که قبل از وارد شدن به اتاق من صلیب می کشید . یک بار که جلوی روی خودم این کار را کرد یقه اش را چسبیدم و علت آن را پرسیدم . 
بی چاره حق داشت . از مجسمه های قدیسین بد نام و نا متعارفی که داشتم می ترسید . قدیسینی که واتیکان آنها را به رسمیت نمی شناخت . از آن میان اما از همه بیشتر از قدیسی می ترسید که اصلا ربطی به واتیکان و دنیای مسیحیت نداشت و در شمار خدایان بود . پیش از آن متوجه شده بودم که هر بار اتاق را گرد گیری می کند مجسمه این یکی را که در تابوت کوچکی قرار داشت رو به دیوار بر می گرداند . 
حالا فکر می کنم که این بانوی ساده روستائی حق داشته است از او بترسد . او خدای مردگان فراعنه ( اوسیروس ) است . 
تنها شخصیتی اسطوره ای که قادر است ( به سمت آینده پس پس برود ) . چه چیزی وحشتناکتر از این . تا به حال در چندین شعر از حضرتش نام برده ام . شاید من هم به اندازه آن زن روستائی از او می ترسم و با این کار فقط دارم به او باج می دهم . الله یعلم .‎خاطره : تا چند سال پیش که سرمان زیادی شلوغ بود زنی از اهالی گواتمالا هفته ای یک بار برای نظافت و گرد گیری به این خانه می آمد . اما موضوع آزار دهنده در هر نوبت این بود که قبل از وارد شدن به اتاق من صلیب می کشید . یک بار که جلوی روی خودم این کار را کرد یقه اش را چسبیدم و علت آن را پرسیدم .
بی چاره حق داشت . از مجسمه های قدیسین بد نام و نا متعارفی که داشتم می ترسید . قدیسینی که واتیکان آنها را به رسمیت نمی شناخت . از آن میان اما از همه بیشتر از قدیسی می ترسید که اصلا ربطی به واتیکان و دنیای مسیحیت نداشت و در شمار خدایان بود . پیش از آن متوجه شده بودم که هر بار اتاق را گرد گیری می کند مجسمه این یکی را که در تابوت کوچکی قرار داشت رو به دیوار بر می گرداند .
حالا فکر می کنم که این بانوی ساده روستائی حق داشته است از او بترسد . او خدای مردگان فراعنه ( اوسیروس ) است .
تنها شخصیتی اسطوره ای که قادر است ( به سمت آینده پس پس برود ) . چه چیزی وحشتناکتر از این . تا به حال در چندین شعر از حضرتش نام برده ام . شاید من هم به اندازه آن زن روستائی از او می ترسم و با این کار فقط دارم به او باج می دهم . الله یعلم .