۱۸ مهر ۱۳۹۲

سانسور همیشه وجود خواهد داشت

سیدمصطفی رضیئی


روز آنلاین

نامه 214 نویسنده، شاعر، مترجم و روزنامه‌نگار به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی تا آنجا پیش رفت که واکنش وزیر را هم شاهد باشد: نمی‌توانم چون قانون چیز دیگری می‌گوید. بااین‌حال بحث بر سر سانسور شروع شده است به شکلی که مدت‌ها بود این‌چنین دیده نشده بود، آیا این بحث می‌تواند راه را برای رسیدن به فضایی بهتر برای انتشار کتاب باز کند؟

عباس صفاری: نامه‌ای بی‌پاسخ اما تاثیرگذار

  جناب صفاری، شما نامه‌ی 214 نویسنده، مترجم و شاعر و روزنامه‌نگار ایرانی خطاب به وزیر ارشاد را امضا کردید. فکر می‌کنید این نامه اثرگذار باشد؟

چنین نامه‌هائی شاید بی‌پاسخ بماند اما بی‌تاثیر نخواهد بود. دستِ کم وزیر جدید و بخش مدیریت ممیزی برای نخستین بار با مشکلات ممیزی از نگاه تولیدکننده کتاب آشنا می شوند  و به نظرات تعدادی از اهل قلم از جناح‌ها و طیف‌های مختلف دولتی و غیردولتی که بدون واهمه از عکس‌العمل قهرآمیز و عواقب ناگوار عرضه شده است پی می‌برند، و در می‌یابند که هر دو جناح چه دولتی و چه غیردولتی در یک سری از نیازها و مسائل مربوط به تولید و نشر وجه اشتراک دارند.
تجربه سی و چند سال گذشته نشان داده است که تولید کالای هنری در ایران طی این سال‌ها، اگرچه رشد کمیِ چشمگیری داشته است اما از نظر کیفیت و استقبال چه در داخل و چه خارج پیشرفتی را که باید به دست نیاورده است‌. دولت ایران با تکیه بر چاه‌های نفت و گاز شاید دلش بند این یک شاهی و صنار ارض خارجی حاصل از تولیدات هنری نباشد. اهمیت بازار جهانی اما فقط منحصر به حق التالیف نمی‌شود. کتاب، نقاشی، شعر، فیلم و هنرهای دیگر در کنار صنایعی مانند فرش و آثار ظریفه می‌تواند چهره انسانی این کشور کهنسال را در اذهان بین‌المللی تقویت کند و آینه شفافی در برابر آینه کجنمای افراد افراطی، لابی‌ها و ارگان‌های جنگ طلبی بگذارد که سی سال است بی‌وقفه بر طبل جنگ می‌کوبند.
هرچند مشکل عمده‌ای که بر سر راه نشر و آزاد گذاشتن قلم وجود دارد، شیوه تفکری است که ریشه در حوادث قبل از انقلاب دارد و هر دولتی که بر سر کار آمده، نتوانسته است قدرتی را که قلم در بسیج افکار عمومی کشورهای در حال توسعه دارد نادیده بگیرد. تجربه کانون نویسندگان که پس از تشکیل شدن، یک شبه ره صد ساله رفت و اوج محبوبیت و قدرتش را در شب‌های معروف به "گوته" به نمایش گذاشت، اکنون تبدیل به بختکی شده است که پنداری در پس پرده تمام جلساتی که در رابطه با نشر و کتاب و ایجاد کانون و سندیکای (صنفی و قانونی) تشکیل می‌شود، حضور دارد و حاضر نیست بایگانی شود.
به رسمیت شناختن کانون نویسنگان نیز اگر چه مستقیما به بحث سانسور مربوط نمی شود اما مشکلی در همین حیطه است . نیاز به  سندیکائی که منحصراً کار صنفی بکند و به رتق و فتق امور بپردازد و تسهیلاتی به ویژه برای جوانان ایجاد کند لازم ، اما سی سال است که پا در هواست و تبدیل به پدیده‌ای شده است مانند انرژی اتمی ایرن که هر چه قسم و آیه می‌خوری که بابا ما نمی‌خواهیم بمب اتم درست کنیم، طرف مقابل اصلاً حرف ما را نمی‌شنود و همچنان هارت و پورتش را می‌کند‌. در این مورد نیز تا آنجا که من از این راه دور دیده و شنیده‌ام، اکثریت اهل قم خواهان تشکیلات صنفی است و مایل است کار صنفی بکند . اما پاسخ دولت همواره این بوده است که اگر ریگی به کفشتان نیست چرا به تشکیلاتی که ما خودمان درست کرده ایم نمی پیوندید . اما در جهان آزاد سندیکا ها و کانون های صنفی از هر نوعش را دولت اداره نمی کند . چه برسد به کانون نویسندگان .

صداهای موافق و مخالف نامه این روزها دیده می‌شود، شما چه نظری در این مورد دارید؟
متن این نامه و لیست امضاکنندگان اخیراً در اختیار رسانه‌ها قرار گرفته و من هنوز فرصت نکرده‌ام عکس‌العمل افراد و رسانه‌ها در ارتباط با آن را ببینم. حدسم این است که از هر دو جناح، موافقان و مخالفان بسیاری دارد. از آن میان پاسخ دوست شاعرم علیرضا بهنام را دیدم که مخالف امضا بود به این دلیل که می‌پندارد به درخواست‌های مندرج در نامه ترتیب اثر هم اگر بدهند، سانسور کماکان وجود خواهد داشت و فقط میز محاکمه عوض می‌شود. ناگفته نماند که چنین متن‌هائی پیش از انتشار موافقان و مخالفان خودش را انتخاب کرده است. در نهایت اما گفتگو و تبادل نظر در هر زمینه‌ای به ویژه در ارتباطات که اهرم‌های اخلاقی و فکری جامعه را در دست دارند، سودمند است و باید به فال نیک گرفته شود. به ویژه زمانی که گوش‌های غالباً بسته، این بار یک‌سره باز است و مشتاق شنیدن.

جناب صفاری، اگر شما می‌خواستید این نامه را خودتان بنویسید، چه می‌نوشتید؟
بیش از هر حرف دیگری، این را بگویم که سانسور و ممیزی به مفهوم آرمانی‌اش هرگز از هیچ جامعه‌ای رخت بر نخواهد بست و همواره به نوعی وجود دارد. کشورهای غربی از طریق تربیت خانوادگی، از طفولیت و سپس در کلاس‌های مدرسه کوشیده‌اند تا مرزها و خط‌قرمزها (دست کم در حیطه اخلاق و روابط اجتمادی) را در افراد درونی کنند که احتیاجی به سانسور کردن او و خجالت دادنش نباشد. در زمینه‌های دیگر نیز می‌کوشند از همین الگو استفاده کنند. بحث بر سر بودن یا نبودن سانسور نباید باشد که به نتیجه مطلوبی نخواهد رسید. بحث و گفتگو باید در درجه اول پیرامون موارد سانسور باشد. یعنی خطِ قرمزها. بسیاری از این خطِ قرمزها غیرضروری است و باید حذف شود. وقتی جامعه‌ای به میلیون‌ها کامپیوتر و تلویزیون و فیلترشکن مجهز است و دست‌رسی به هر نوع فیلم و تصویر مستهجنی به راحتی فشردن یک دکمه . مضحک است که یک ممیز بنشیند و از ترکیب «شلوار تنگ» کلمه تنگش را خط بزند. آن هم در کتابی با دو هزار تیراژ که خوانندگانش اکثراً روشنفکرانند، مگر این‌که ارشاد از این طریق بخواهد بگوید مساله اصلاً لنگ و پاچه مردم نیست. مساله این است که توی نویسنده و شاعر بدانی که حرف آخر را من می‌زنم.
در شرایط فعلی که از هر سو بوی آشتی می‌آید، این طرز برخورد خوشایند نیست. در رابطه با این‌که من اگر نویسنده بودم چه تغییری در نامه می‌دادم، من تاکید و پافشاری می‌کردم بر قابلیت و صلاحیت و سطح سواد و دانش ممیز در زمینه‌ای که کار می‌کند. یک مورد را پیش از این مثال زده‌ام، باز هم تکرار می‌کنم. هر کس به فعالیت‌های من آشنا باشد، می‌داند که بیست سالی است به صورتی سیستماتیک  پی‌گیر اشعار شرق باستان هستم، به ویژه عاشقانه‌های شرق را که بسیار کم ترجمه شده بودند، جمع‌آوری و تدوین و ترجمه می‌کنم. از مراکش گرفته تا خاور دور. کتاب‌هائی از این دست، غالباً خوانندگان معدودی دارد که خود اهل قلم و دانشگاهی‌اند. می‌خواهم بگویم چنین پروژه  طاقت فرسائی، نه سودی برای من دارد نه برای ناشر آن (انتشارات مروارید) که شواهد نشان می دهد  انگیزه اصلی‌شان در رابطه با این پروژه باید خدمت فرهنگی بوده باشد تا کسب درآمد.
کوتاه کنم، برای من این توهین‌آمیز است که ببینم یک جوان تازه فارغ‌ التحصیل شده که فرق مابین «خدای» توحیدی ادیان ابراهیمی با کلمه جمع "خدایان" اساطیری  را نمی‌داند ، هر جا به نام خدایان در کارهای من برخورد می‌کند، زیرش خط بکشد.  
حرف آخرم این است که نهادهای مسئول و درگیر با نظارت و ممیزی تولیدات ادبی و هنری، باید به نحوی که خود می‌دانند نظرات و حد و مرزهایشان را با هم هماهنگ کنند و هر ارگانی سازِ خودش را نزند و درنهایت در برابر ارباب رجوعی که روی هر کلمه اثرش کلی فکر کرده و حالا می‌خواهد بداند به چه دلیلی باید مقداری از آنها حذف شوند، مهربان و حرفه‌ای برخورد شود.




نشانی الکترونیکی : honarrooz(at)gmail.com

۱۷ مهر ۱۳۹۲

ترس های بی نشان

Photo: ‎خاطره : تا چند سال پیش که سرمان زیادی شلوغ بود زنی از اهالی گواتمالا هفته ای یک بار برای نظافت و گرد گیری به این خانه می آمد . اما موضوع آزار دهنده در هر نوبت این بود که قبل از وارد شدن به اتاق من صلیب می کشید . یک بار که جلوی روی خودم این کار را کرد یقه اش را چسبیدم و علت آن را پرسیدم . 
بی چاره حق داشت . از مجسمه های قدیسین بد نام و نا متعارفی که داشتم می ترسید . قدیسینی که واتیکان آنها را به رسمیت نمی شناخت . از آن میان اما از همه بیشتر از قدیسی می ترسید که اصلا ربطی به واتیکان و دنیای مسیحیت نداشت و در شمار خدایان بود . پیش از آن متوجه شده بودم که هر بار اتاق را گرد گیری می کند مجسمه این یکی را که در تابوت کوچکی قرار داشت رو به دیوار بر می گرداند . 
حالا فکر می کنم که این بانوی ساده روستائی حق داشته است از او بترسد . او خدای مردگان فراعنه ( اوسیروس ) است . 
تنها شخصیتی اسطوره ای که قادر است ( به سمت آینده پس پس برود ) . چه چیزی وحشتناکتر از این . تا به حال در چندین شعر از حضرتش نام برده ام . شاید من هم به اندازه آن زن روستائی از او می ترسم و با این کار فقط دارم به او باج می دهم . الله یعلم .‎خاطره : تا چند سال پیش که سرمان زیادی شلوغ بود زنی از اهالی گواتمالا هفته ای یک بار برای نظافت و گرد گیری به این خانه می آمد . اما موضوع آزار دهنده در هر نوبت این بود که قبل از وارد شدن به اتاق من صلیب می کشید . یک بار که جلوی روی خودم این کار را کرد یقه اش را چسبیدم و علت آن را پرسیدم .
بی چاره حق داشت . از مجسمه های قدیسین بد نام و نا متعارفی که داشتم می ترسید . قدیسینی که واتیکان آنها را به رسمیت نمی شناخت . از آن میان اما از همه بیشتر از قدیسی می ترسید که اصلا ربطی به واتیکان و دنیای مسیحیت نداشت و در شمار خدایان بود . پیش از آن متوجه شده بودم که هر بار اتاق را گرد گیری می کند مجسمه این یکی را که در تابوت کوچکی قرار داشت رو به دیوار بر می گرداند .
حالا فکر می کنم که این بانوی ساده روستائی حق داشته است از او بترسد . او خدای مردگان فراعنه ( اوسیروس ) است .
تنها شخصیتی اسطوره ای که قادر است ( به سمت آینده پس پس برود ) . چه چیزی وحشتناکتر از این . تا به حال در چندین شعر از حضرتش نام برده ام . شاید من هم به اندازه آن زن روستائی از او می ترسم و با این کار فقط دارم به او باج می دهم . الله یعلم .

۵ مهر ۱۳۹۲

توارد یا تصادف ؟


خبرگزاری مهر / یاد داشت مهمان 
  

ذهن شهریار یتیم‌خانه غزل نیست که 

شعر دیگری را بزرگ کند

 عباس صفاری شاعر و منتقد ادبی با ارسال یادداشتی به خبرگزاری مهر به برخی اظهار نظرهای ارائه شده در مورد تشکیک در تعلق شعر «علی ای همای رحمت» به زنده‌یاد محمدحسین شهریار، شاعر بزرگ کشورمان واکنش نشان داد.
خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: عباس صفاری شاعر و منتقد ایرانی ساکن آمریکا در پی انتشار اخبار و گزارش‌های هفته گذشته در رسانه‌های ایران در مورد شائبه تعلق نداشتن شعر «علی‌ای همای رحمت» به محمدحسین شهریار، با ارسال یادداشتی به برخی اظهار نظرهای منتشر شده درباره این غزل در هفته گذشته واکنش نشان داد. این یادداشت در ادامه از نگاه شما می‌گذرد.
راستش نمی‌دانم این مردمی که وارث یکی از غنی‌ترین فرهنگ‌های جهان است و کورش کبیرش در آغاز شکل‌گیری این مرز و بوم از پروردگار طلب می‌کند سرزمینش را از خشکسالی و دروغ به دور دارد، چه حکمتی است که هنوز صغیر و کبیر قباحت دروغ را به هیچ گرفته و در مواردی هم که مستقیما از آن استفاده نمی‌کند می‌کوشد با لاپوشانی و ماست‌مالی و خلط مبحث که انواع تضعیف شده دروغ است، کارش را به پیش ببرد و حرفش را به کرسی بنشاند.
نمونه اخیرش که به شعر و شاعری مربوط می‌شود، شعر بسیار معروف و زیبایی است از شهریار غزلسرای دل‌سوخته و بزرگ معاصر در مدح امام اول شیعیان با مطلع «علی ‌ای همای رحمت» که چند مصراع و تعدادی از ترکیبات کلیدی آن در دفتر شعر شاعری که مقدم بر شهریار بوده پیدا شده است. در عالم ادب اسم این کار سرقت ادبی است که با یک درجه تخفیف واژه «انتحال» را نیز برای آن به کار می‌برند. (ناگفته نماند که به حساسیت موضوع، هم از لحاظ مضمون شعر و هم به خاطر شاعر آن که روز تولدش را روز شعر و ادب نامگذاری کرده‌اند، آگاهم و می‌دانم که احتمال ناخنک زدن شاعری در حد شهریار به شاعری که در مرتبه پائین‌تری از او قرار دارد و تا حدودی گمنام مانده است به هیچ وجه خوشایند نیست. اما این همه نباید جلوی بیان حقیقت را بگیرد که اگر غیر از آن می‌بود، اصلاً مطرح نمی‌شد.) انگیزه نوشتن این یادداشت، اما  عکس‌العمل بعضی صاحب‌نظران است در این ارتباط که با برخوردی غیرعلمی و نسنجیده سعی بر خلط مبحث دارند.
در وهله نخست، مفتون امینی عزیز که شکی در صداقت و درستی حرفش ندارم، اعتراف می‌کند که شعری با همین مضمون و مشابه در دفتر شاعری دیگر موجود است. به جهاتی اما قضاوت نمی‌کند و حرفی از سرقت ادبی هم نمی‌زند.
صاحب‌نظر دیگری متوسل به مورد «توارد» می‌شود، اما کسی که در عمرش چهار تا غزل نوشته باشد و این دو غزل را بررسی کند، پی می‌برد که تواردی در کار نیست. در موردی مانند این دو شعر که مضمون واحدی دارند و چند مصراع از شعر اول با تغییر یک و دو کلمه در شعر دوم تکرار شده باشد و از چند ترکیب و کلمات کلیدی شعر اول نیز استفاده شده باشد، «توارد» عذر ناموجهی است.
از آنجا که نویسنده با نظر به موارد بالا خود می‌داند توارد دلیل محکمه‌پسندی ممکن است نباشد مورد «منشاء» را نیز به میان می‌کشد که عذر بدتر از گناه است. اینکه شعر اصلی از نظر ایشان طفل نارسی بوده و آقای شهریار برداشته آن را بزرگ و برومند کرده است، حرف مناسبی نیست. مگر ذهن شهریار یتیم‌خانه غزل است که شعر دیگری را بزرگ کند؟ اگر هم چنین ادعایی صحت داشته باشد، فقط در صورتی که از سراینده اصلی اسم آورده می‌شد، قابل قبول بود. در همین جانبداری نسنجیده به صنعت «استقبال» هم متوسل می‌شوند. اما کمتر دیده شده که شاعر معروفی به استقبال شعر شاعری گمنام برود. اگرچه شعر از سوی مردم بیشتر با معیار ذوق و سلیقه سنجیده می‌شود، اما اصول بررسی آن کاملاً علمی است و صنایعی مانند منشا، توارد، استقبال و غیره را نمی‌توان بی‌حساب و کتاب به کار برد. در استقبال شاعر غالبا به عاریه گرفتن کلمات آغازین، یا یک مصراع و در نهایت بیت او بسنده می‌کند که شعر مورد نظر ما از این دایره محدود فراتر می‌رود.
یک سهل‌انگاری دیگری هم که اینجا اتفاق افتاده بی‌توجهی به پند دیرینه شمس قیس رازی است که در این رابطه شاعران را از ناخنک زدن به اثر یکدیگر منع می‌کند، اما در پایان می‌افزاید اگر حرف و مصراعی از شاعری دیگر زیادی چشمت را گرفته است، هوشمندانه آن را بردار (نقل به مضمون). اگر او در قصیده‌ای به کار برده، تو در غزل از آن استفاده کن و اگر در غزل به کار برده در مثنوی و خلاصه حرفش این که رد و نشانه‌ها را پشت سرت پاک کن. در این مورد اگر چه شعر مفتون همدانی قصیده و شعر شهریار در قالب غزل سروده شده اما مضمون آن قدر چشمگیر و فراموش ناشدنی است که ردیابی را آسان می‌کند.  
در خاتمه و از آنجا که بعید می‌دانم شاعری در حد شهریار آگاهانه بخش‌هایی از شعر یک شاعر دیگر را که در درجه پایین‌تری از او قرار می‌گیرد برداشته باشد مایلم به مورد دیگری نیز اشاره کنم که نه توارد است و نه منشاء، نه استقبال و حرف‌هایی از این دست. موردی که هر از گاه اتفاق می‌افتد و امیدوارم که شعر شهریار نیز از این دست باشد.
گاهی برای شاعران پرکار و حرفه‌ای که ذهنشان انبانی از هزاران بیت از اشعار خود و دیگران است اتفاق می‌افتد که شعری از شاعر غیر مطرح یا گمنام مانده را جایی خوانده یا شنیده‌اند و تعدادی از مصاریع یا ابیات آن که به خاطرشان مانده، به مرور به ناخود آگاه ذهن می‌رود. با گذشت زمان و هر از گاهی که به مناسبتی آن را به یاد می‌آورند از آنجا که به شاعر شناخته‌شده‌ای هم تعلق ندارد، امکان دارد فکر کنند از اشعار نیمه کاره و پراکنده خودشان بوده است که آن را هرگز سر و سامان نداده‌اند. من نمی‌دانم این ادعا تا چه درجه پایه علمی می‌تواند داشته باشد، اما امری است که می‌دانم اتفاق افتاده و می‌افتد و بعید نیست که شعر شهریار نیز حاصل چنین تصادفی باشد. ولی ناگفته نماند که اخلاق حرفه‌ای و اصول شرعی و قانونی ایجاب می‌کند که اگر خود شاعر یا دیگران به شعر اصلی برخورد کرده و به نام سراینده پی بردند، به نحوی از سراینده آن در جایی از کتاب اسم ببرند. اطمینان دارم شهریار نیز راضی نیست امتیاز مقداری از شعر شاعری دیگر به او برسد؛ به ویژه در شعری که مضمون آن مربوط به یکی از درستکارترین مردان خداست.
در خاتمه این را نیز بیفزایم که قصیده 36 بیتی مفتون همدانی در مجموع به شیوایی و ظرافت و صلابت غزل شهریار نیست و کلمات مهجور و تک و توک سکته وزنی دارد، اما بی‌انصافی است اگر آن را شعری ضعیف و فاقد صنایع شعری قلمداد کنیم.
سه بیت زیبایی که در خاتمه عرضه می‌شود از مقطع قصیده او در مدح امام علی (ع) انتخاب شده است
علی‌ ای که با نگاهی کنی عالمی تو احیا
چه شود که وا نوازی به نگاهی آشنا را
نجف تو عرش دیگر بود و مقام دیگر
که به عرش کرده زینت نجف تو کربلا را
به عطای پادشاهی بودش امید مفتون
که غلام قنبر خود بشمارد این گدا را
---------------------------------
پی نوشت: مقدمه دیوان مفتون همدانی را سعید نفیسی نوشته است.

۳۰ شهریور ۱۳۹۲

شعری با عطر زندگی

لادن نیکنام

روزنامه فرهیختگان
۲9 شهریور ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۰
  کافی است نگاهی به شاعران این روزگار بیندازیم تا بفهمیم 
شعرهای عباس صفاری در نوع خود شبیه شعرهای دیگران نیست.
او از تمام آنچه از شعر کهن ایرانی می‌داند، از تمام تجربه‌های ممکن زبانی، از تمام پدیده‌های زیستی پیرامونش تاثیر می‌گیرد تا ما را با متن‌های خود همراه کند. از دفتر «کبریت خیس» تا «تاریک روشنا» که به‌تازگی به چاپ رسیده است، می‌بینیم او می‌خواهد تجربه‌های زیستی انسان این زمانی و این مکانی را به ما منتقل کند. انسانی که زمین را قلمرو خود می‌داند و در عین حال شناسنامه مشخصی دارد که می‌توانیم او را به‌واسطه خصیصه‌هاش باز شناسیم. انسانی با دغدغه‌ها و درد‌های مشترک که شاعر فریادش می‌کشد. از جایی شاعر ذهن ما را فرامی‌خواند که نشانه‌هاش را از قبل می‌شناسیم. شعرهای عباس صفاری ناخودآگاه جمعی ما را به چالش می‌کشد. ما که می‌گویم مقصودم مخاطب ایرانی است اما این به معنای دور ماندن مخاطب غیرایرانی از متن‌های او نیست. او به معنای دقیق کلمه کار شاعری را می‌داند. شعرهاش ما را درگیر می‌کند، چون نشانه‌های شعر کهن چه به لحاظ مضمونی چه به لحاظ کلامی در متنش حضور دارد. ولی او به خوبی دریافته که باید همان مفاهیم را امروزی کند و در این راه از تکنیک روایت در شعرهاش سود می‌برد. این شیوه اجرای مدرن به او اجازه می‌دهد تا لحظه‌های ناب تنهایی و درد و شادی و حسرت انسان قرن بیست‌ویکمی را در شعرهاش روایت کند. او را در جغرافیایی مشخص قرار داده و از نشانه‌های طبیعی و مدرن استفاده می‌کند تا به وجوه مختلف درونی همین انسان پرتوی بیفکند. او از اجرای آدم‌های گوناگون در شعرش می‌خواهد به تعریف‌های مدام و تو در تو برسد تا ساحت انسان این زمانی را به خود و ما بشناساند. ما همیشه در شعرهایش با یک موقعیت جدید آشنا می‌شویم. از اسم یک شهر تازه گرفته تا شاعری که نمی‌شناخته‌ایم. انگار که تمام شهرها و آدم‌ها، مصالح کارهای او به‌شمار می‌روند. اما یادمان نرود که او به سراغ هر چه می‌رود، آن اسانس ایرانی که باید به شعر اضافه کند را همراه دارد. این اسانس و افزودنی‌های مجاز دیگر همان نگاه شرقی و ایرانی‌اند. بند‌های شعرهای او پر است از تصویرهایی که نشان از ظرافت و دقت او در برداشت صحنه‌های ناب از حس‌های گوناگون است. او از گلوی یک خیابان جوری حرف می‌زند که ما چه بخواهیم، چه نخواهیم خیابان را زنده می‌بینیم. متخصص ایجاد حس زنده در همه چیزی است که ما زمخت و بی‌جان می‌پنداریمش. او از تکنیک تشبیه و استعاره به‌طور فراوان در تصویرپردازی‌هاش استفاده می‌کند و سعی دارد رایحه خوش زندگی را به هرچه نشان می‌دهد، بپاشد. کم پیش می‌آید که شهرهاش اسیر احساسات تکراری آدم‌های رمانتیک و دل به هم زن شود. از دل سوزاندن برای خودش حظ بسیار نمی‌برد. او شاید بتواند به تفنگ هم عاشقانه نگاه کند اما به گل‌های سرخ لزوما سوزناک و پرگداز خیره نمی‌شود. در حقیقت او توانسته در تمام شعرهاش به خلق جهان شاعرانه‌ای بپردازد که نشانه‌هاش مختص به خود اوست. او می‌تواند هر لحظه از هر رویداد به وقوع پیوسته در این جهان مدد بگیرد و با استفاده از همان نگاه که شرح‌اش رفت ما را به آن نزدیک کند. همچنان که می‌تواند دغدغه‌های هستی‌شناسانه‌اش را در متن‌هاش بازتاب دهد. برای او هر پدیده‌ای در درون خود شعری حمل می‌کند و وظیفه او در آوردن آن شعر از بطن این رخداد است. در شعرهای عباس صفاری لزوما ما با مفاهیم تغزلی سر و کار نداریم. کاری که متاسفانه در دفترهای شعر این زمان به شدت به چشم می‌آید. انگار که همیشه من شاعری هست و تویی که او را ول کرده، رفته و حالا باید تا می‌توانیم همراه شاعر جیغ و فریاد راه بینداریم. اگر سراغ دفتر شعر صفاری می‌رویم، عشق شکل دیگری دارد. بحث اضمحلال یک من بدبخت و بی‌نوا نیست بلکه من شاعری با ظرافت حس خود را تجزیه و تحلیل می‌کند. او از این رهگذر تعریف تازه‌ای را هم از عشق به دست می‌دهد. نمی‌توانیم شعرهای صفاری را بخوانیم و فکر کنیم خب این را که قبلا هم می‌شناختیم.
شعر برای او فرآیندی است آمیخته به شناخت و آفرینش مدام و تجربه‌های بلند و کوتاهی که هر بار ما را به گوشه‌ای از ذهن انسان دعوت می‌کند. ذهن ریزپرداز شرقی او به مدد تصویرپردازی‌های مکرر و تسلط شاعر به حوزه‌های گوناگون دانش و فرهنگ باعث می‌شود در سایه خوانش‌های مکرر به تعریف‌های پیشین خود از شعر هر بار چیزی بیفزاییم. دفتر شعر تاریک روشنای او که به تازگی چاپ شده حال و هوای تازه‌ای دارد و نشان می‌دهد او به هر آنچه تا به حال تجربه کرده دل نبسته و به خلق دنیاهای تازه در شعر پرداخته است.

۲۰ شهریور ۱۳۹۲

قلب فرشتگان

زیرآسمان خدا
فقط قلب آکبند فرشته هاست
که هرگز نمی شکند
و قلب آدمک برفی
که ذره ذره آب می شود
در آفتاب آخر اسفند .

۱۷ شهریور ۱۳۹۲

نبش قبر کتابهای جلد سفید

برای مهناز و مجید روشنگر

و به یاد هزاران کتابی که سی و اندی 
سال است در خاک باغچه ها انتظار می کشند .
-------------------------------                 

نهایتا دل
به جائی می رسد
که دو راه بیشتر ندارد
یا باید خون شود
یا سنگ

و او طی سی سال آزگار
سرعت سنگ شدن دلش را
در خواب و بیداری شنیده بود
و خیالش آسوده
که دیگر تنگ نمی شود این دل
برای اوراقی آغشته
به سر انگشت رفتگان و
گو گرد گرگ و میش

با همین باور بی گدار بود که یک شب
دست به نبش قبر دستخط ها
و کتابهای جلد سفیدی زد
که سی و اندی سال پیش
به خاک دل آشوب باغچه
سپرده بود

در گرگ و میش صبح اما
همسر از خواب پریده اش
از پنجره اتاق خواب
در قامت خمیده و خاک آلودش
شکستن سدی را دید که سالها
سیل سیاه و سهمناکی پشت آن
پنهان بوده است .

--------------------
چاپ اول : نشریه بررسی کتاب - آمریکا
با ویرایش جدید : در وبلاگ بادگیر و فیس بوک

۱۶ شهریور ۱۳۹۲

سنگ ارواح عتیقه



چمدان در دست
کلید هر دری را که پشت سر می بندی
 به نخستین رودخانه ی سر راه پرتابش کن
خانه ها
 از همان لحظه ای که تو ترکشان می کنی
 کلنگی می شوند و
سنگ های پیشانی و سر درشان
مانند کتیبه های نانوشته فرو می افتد

    *     *    *
در غیاب تو نیز
 ارواح عتیقه ای شب و روز
 از درز درها و پرده ها
 رفت و آمد اهل محل را
 که تحلیل می رود به مرور
زیر نظر می گیرند
اما تو نیستی
تو رفته ای دیگر
و پل های پشت سرت را
 فرق نمی کند
 خراب کرده باشی یا آباد
آن ها را به سیلابی بسپار
که هرگز به سرچشمه آسمانی اش
باز نخواهد گشت.

       *     *     *

پس از تو همشهریانت
مادام العمر
سنگ سالهای سپری شده را
به سینه می زنند
 تو اما
هر جا که لنگر انداخته ای
 با همان سنگ ها پلی بساز
 برای روز مبادایت .

--------------------------
صفحه شعر فرهیختگان را مدتی است دوست شاعر و روزنامه نگار مهدی وزیر بانی می گرداند .معرفی مختصر . اما دقیق و منصفانه ای نیز از هر شاعر ارایه می دهد که برای طیف گسترده خوانندگان غالبا نا آشنا با تحولات شعر امروز مفید و ضروری است . کاری که دست مریزاد دارد و می تواند سر مشق روزنامه ها و نشریات پر تیراژ باشد .
-------------------------------------
مهدی وزیر بانی
 شعر اول صفحه امروز به «عباس صفاری» اختصاص پیدا کرده که در ایران مخاطبان بسیاری دارد. عباس صفاری پیشتر با دو اثر «دوربین قدیمی» و «کبریت خیس» خودش را به‌عنوان شاعری متفاوت و جدی در شعر امروز ایران تثبیت کرده بود. در شعر صفاری زبانی ساده با مفاهیم کلاسیک و اسطوره‌ای تلفیق شده است. پیوند چهره ساده کلمات با شمایل پیچیده در شعر صفاری معنایی را به دست می‌دهد که بدون نیاز به زبانی فاخر و ثقیل، به قول شاملو همه چیز را از لالایی به شیپور در الفبا تغییر می‌دهد. عباس صفاری اخیرا دفتر شعر جدیدی را به انتشارات مروارید سپرده است که امیدواریم همچنان از این شاعر رویکردهای متفاوت الفبایی را در این دفتر شاهد باشیم. او از مهم‌ترین منتقدان شعر دهه ۷۰ و پیشنهادهای رضا براهنی در این دهه است.‌ اصولا شاعرانی که رابطه چشم توی چشم با مخاطب و سرزمین مادری‌شان را از دست می‌دهند، کمتر موفق بوده‌اند؛ مثل «ایرج جنتی‌عطائی» یا «جلال سرفراز» اما عباس صفاری از معدود هنرمندان ماست که در کافه‌های کوچه- شهرهای وطنش هنوز با مخاطبان خودش راحت و سلیس حرف می‌زند. او مدت‌هاست در ایالات متحده زندگی می‌کند.

۲۷ مرداد ۱۳۹۲

به سرعت سنگ

مجموعه شعر (  به سرعت سنگ ) و ترجمه 

چهار عاشقانه کهن در راه تالیف 

خبرگزاری مهر
======== 
فرهنگ و ادب > ادیبات ایران
عباس صفاری «به سرعت سنگ» را چاپ می‌کند/ 4 عاشقانه کهن در راه تالیف
عباس صفاری با اعلام آماده چاپ شدن تازه‌ترین مجموعه شعر خود با عنوان «به سرعت سنگ»، از تالیف 4 کتاب جدید از مجموعه اشعار عاشقانه تمدن‌های کهن خبر داد.
عباس صفاری، شاعر و منتقد ادبی در گفتگو با خبرنگار مهر از آماده انتشار شده مجموعه شعر تازه‌ای از خود خبر داد و گفت: مجموعه شعر تازه‌ام را سال گذشته در حالی که هنوز عنوان مشخصی نداشت، با حدود 50 شعر به ناشر تحویل دادم، اما حجم کتاب در حد دلخواهم نبود. به همین سبب از انتشار آن صرف نظر کردم و گذاشتم برای روزی که آب بیشتری زیر پوستش بیفتد. حالا یک ماهی است که این مجموعه را با 80 شعر و عنوان «به سرعت سنگ» به ناشر سپرده‌ام.
وی همچنین از ادامه تلاش خود برای ترجمه گزیده اشعار تمدن‌های مختلف جهان خبر داد و گفت: در زمینه ترجمه دیده‌اید که هر از گاه از شاعران کمتر شناخته شده‌ای مانند بوکافسکی، ولادیمر هولان، باسیل بانتینگ ودیگران اشعاری ترجمه و در نشریات داخلی انتشار داده‌ام که بیشتر جنبه معرفی داشته‌ است. امیدوار بوده‌ام که مترجم دیگری را تشویق کند که دنباله کار را بگیرد و مجموعه‌ای از آنها انتشار بدهد، اما هدف و فعالیت اصلی‌ام در کار ترجمه از همان آغاز متمرکز بر شعر عاشقانه و باستانی مشرق زمین بوده است.
صفاری افزود: اولین مجموعه‌ای که من در این سری انتشار دادم «عاشقانه‌های مصر باستان» بود که از طریق نشر مروارید منتشر شد. پس از آن عاشقانه‌های ژاپن و در سال گذشته عاشقانه‌های چین باستان را نیز با عنوان «کوچه فانوس‌ها» انتشار داده‌ام. به گمانم این پروژه با کارهایی که اخیرا به پایان برده‌ام در حد امکان تکمیل شده باشد و امیدوارم روزی تمام آنها در یک مجموعه با عنوان عاشقانه‌های شرق باستان منتشر شود، اما در حال حاضر از این مجموعه کتاب «از ستاره تا سنگفرش؛ شعر اعراب اندلس» آماده چاپ در نشر مروارید است و کتاب‌های دیگر این مجموعه نیز با عنوان‌های «فلفل و شعله‌های دیگر؛ عاشقانه‌های هند باستان»، «لیلای تمام چشمه‌ها؛ تک بیت‌های اعراب جاهلی» و «شرح عشق و ازدواج الهه (اینانا با دموزی)؛ از عاشقانه‌های بین النهرین» در دست آماده‌سازی است.


۲۳ مرداد ۱۳۹۲

تبعید شاعر

 تبعید المعتمد و بالله

دو شعر از هشام بن محمد ( المعتمد و بالله )

 و یک شعر از( ابن البانه ) در تبیعد المعتمد

عباس صفاری
 با گذشتن طارق بن زیاد به دستور یکی از خلفای اموی  از تنگه جبل الطارق در سال 92 هجری دولتی در جنوب اسپانیا و پرتغال تشکیل می شود که یاد آور اوج اقتدار و شکوه فرهنگ اسلامی است .
خلفای اموی اندلوس به شعر و هنر علاقه خاصی داشتند و تعدادی از آنها خود نیز قریحه شاعرانه داشته اند . از میان آنها اما المعتمد تبدیل به چهره ماندگاری در عالم شعر می شود و اشعار ارزشمندی از خود بر جای می نهد . اگر چه در  امر   کشور داری و فرمانروائی از  استعداد چندانی بر خوردار نبوده است .
المعتمد از سال 1068 میلادی تا 1091 بر اندلوس حکومت می کند و در پایان کار به دست بربرهای ال مراوید از حکومت ساقط شده و مابقی عمر را در مراکش به تبعید می گذراند .
با تبعید او دوران پرشکوه سلطنت اعراب بر جنوب اسپانیا رو به افول می گذارد . ال مراوید آن چنانکه تاریخ از آنها یاد می کند تسلط چندانی بر زبان عربی نداشتند و به مرور زمان فرهنگ و منش اسپانیائی را پیشه کردند و دربارشان توجه چندانی به شعر و ادبیات عرب نشان نمی داد .
از سه شعری که در ادامه عرضه خواهد شد دو  شعر را المعتمد در سالهای غربت و تبعید و به یاد سر زمینی که به آن عشق می ورزید سروده است . شعر سوم سروده ( ابن البانه ) یکی از شاعران دربار اوست که که با استناد به آن  تبعید معتمد دردناکترین حادثه زندگی اش بوده است ---------------------------






از مکالمه یک زندانی در اقمات با زنجیر در پایش

از زنجیر پایم می پرسم
این چگونه رفتاری است که پیشه کرده ای
من تسلیم تو شده ام
پس چرا بر من رحم نمی آوری
و با این اسیر خود مهربان نیستی

خون مرا می نوشی
و گوشتم را به دندان بر می کنی
پس استخوان هایم را مشکن

قلب دردناک فرزندم ابو حسیم
تاب دیدن مرا
در اسارت تو ندارد
دست کم به آن پسرک بی گناه رحم کن
که با ترس بیگانه بود
و اکنون به درگاه تو زار می زند .

به خواهرانش رحم کن
که همچون او پاک و بی گناهند
و تو زندگی را به کامشان
زهر کرده ای
تعدادی از آنها
به سن و سالی رسیده اند که می فهمند
اسارت پدر چه عواقبی دارد
و می ترسم از فرط گریه
نابینا شوند

تعدادی اما شیر خواره اند
و دهانشان را فقط
برای مکیدن باز می کنند .
--------------------------

خاطره سیلوس

ابو بکر !
از دیار و کاشانه من در سیلوس
دیدار کن
و ببین مردم  هنوز
مرا به یاد می آورند ؟

به دیدار قصر مهتابی ها برو
از جانب جوانمردی
که هنوز دلتنگ آنجاست

زمانی آنجا
خلوتگه جنگجویان شیر دل بود
که غزالانی سپید
در باغهای دل انگیزش
که پناهگاه زیبایشان بود
می خرامیدند

چه شبهای لذت بخشی را آنجا
در پناه آن به صبح رسانده ام
با زنانی کمر باریک
که سرین های درشتی داشتند

از آن میان دختری را به یاد می آورم
که شب های  شکوه مندی با هم داشته ایم
در خم رودخانه ای که انحنایش
شباهت به گردن بند او داشت
 او همچنانکه شب سپری می شد
جامی از شراب چشمانش را
پی در پی به من می نوشانید
جامی از شراب چشم
و لعل لبانش .

زخمه ای که او
به تارهای عودش می زد
لرزه بر اندامم می انداخت
گوئی صفیر شمشیری را شنیده ام
که بر گردن دشمن
آهنگی را بنوازد

زمانی که او ردا از تن بر می گرفت
و تیره کمرگاهش نمایان می شد
شباهت به شاخه پر شکوفه بیدی داشت
که غنچه هایش با شکفتن
گلی را نمایان می کردند .
---------------------

    در تبعید المعتمد

هر آنچه به عمرم دیده ام  را فراموش خواهم کرد
به جز بامداد آن روز نحس
بر کرانه ( گووادا کوی ویر )
و لحظه ای که المعتمد و خانواده اش را
بر کشتی نشاندند
آنچنان که مردگان را در گور .

جماعت شانه به شانه
به بدرقه صف کشیده بود
بر دو جانب رود
و آب های کف آلود با خود می برد
آن گوهر های بی همتا را

دوشیزگان نقاب از چهره بر افکنده
و گریبان چاک
بر گونه هایشان چنگ می زدند

همزمان با حرکت کشتی ها
ضجه های پایان ناپذیری
از مردمان بر آمد
با فریاد های دلخراش بدرود و سوگ

کشتی های عازم غربت پنداری
بر اشک می راندند
مانند کاروانی کاهل
که با ضرب آهنگ سحوری ساربان
گام بر می دارد
چه اشک هائی که بر آب ریخته نشد
و چه قلب هائی که شکسته به جا ماندند .

            ابن البانه ( متوفی  1113 در دنی یا ) 
-------------------------------------

چاپ اول - ماهنامه تجربه - شماره 22 - تهران 

تبعید المعتمد و بالله

دو شعر از هشام بن محمد ( المعتمد و بالله

 و یک شعر از( ابن البانه ) در تبیعد المعتمد

عباس صفاری
 با گذشتن طارق بن زیاد به دستور یکی از خلفای اموی  از تنگه جبل الطارق در سال 92 هجری دولتی در جنوب اسپانیا و پرتغال تشکیل می شود که یاد آور اوج اقتدار و شکوه فرهنگ اسلامی است .
خلفای اموی اندلوس به شعر و هنر علاقه خاصی داشتند و تعدادی از آنها خود نیز قریحه شاعرانه داشته اند . از میان آنها اما المعتمد تبدیل به چهره ماندگاری در عالم شعر می شود و اشعار ارزشمندی از خود بر جای می نهد . اگر چه در  امر   کشور داری و فرمانروائی از  استعداد چندانی بر خوردار نبوده است .
المعتمد از سال 1068 میلادی تا 1091 بر اندلوس حکومت می کند و در پایان کار به دست بربرهای ال مراوید از حکومت ساقط شده و مابقی عمر را در مراکش به تبعید می گذراند .
با تبعید او دوران پرشکوه سلطنت اعراب بر جنوب اسپانیا رو به افول می گذارد . ال مراوید آن چنانکه تاریخ از آنها یاد می کند تسلط چندانی بر زبان عربی نداشتند و به مرور زمان فرهنگ و منش اسپانیائی را پیشه کردند و دربارشان توجه چندانی به شعر و ادبیات عرب نشان نمی داد .
از سه شعری که در ادامه عرضه خواهد شد دو  شعر را المعتمد در سالهای غربت و تبعید و به یاد سر زمینی که به آن عشق می ورزید سروده است . شعر سوم سروده ( ابن البانه ) یکی از شاعران دربار اوست که که با استناد به آن  تبعید معتمد دردناکترین حادثه زندگی اش بوده است ---------------------------

از مکالمه یک زندانی در اقمات با زنجیر در پایش

از زنجیر پایم می پرسم
این چگونه رفتاری است که پیشه کرده ای
من تسلیم تو شده ام
پس چرا بر من رحم نمی آوری
و با این اسیر خود مهربان نیستی

خون مرا می نوشی
و گوشتم را به دندان بر می کنی
پس استخوان هایم را مشکن

قلب دردناک فرزندم ابو حسیم
تاب دیدن مرا
در اسارت تو ندارد
دست کم به آن پسرک بی گناه رحم کن
که با ترس بیگانه بود
و اکنون به درگاه تو زار می زند .

به خواهرانش رحم کن
که همچون او پاک و بی گناهند
و تو زندگی را به کامشان
زهر کرده ای
تعدادی از آنها
به سن و سالی رسیده اند که می فهمند
اسارت پدر چه عواقبی دارد
و می ترسم از فرط گریه
نابینا شوند

تعدادی اما شیر خواره اند
و دهانشان را فقط
برای مکیدن باز می کنند .
--------------------------

خاطره سیلوس

ابو بکر !
از دیار و کاشانه من در سیلوس
دیدار کن
و ببین مردم  هنوز
مرا به یاد می آورند ؟

به دیدار قصر مهتابی ها برو
از جانب جوانمردی
که هنوز دلتنگ آنجاست

زمانی آنجا
خلوتگه جنگجویان شیر دل بود
که غزالانی سپید
در باغهای دل انگیزش
که پناهگاه زیبایشان بود
می خرامیدند

چه شبهای لذت بخشی را آنجا
در پناه آن به صبح رسانده ام
با زنانی کمر باریک
که سرین های درشتی داشتند

از آن میان دختری را به یاد می آورم
که شب های  شکوه مندی با هم داشته ایم
در خم رودخانه ای که انحنایش
شباهت به گردن بند او داشت
 او همچنانکه شب سپری می شد
جامی از شراب چشمانش را
پی در پی به من می نوشانید
جامی از شراب چشم
و لعل لبانش .

زخمه ای که او
به تارهای عودش می زد
لرزه بر اندامم می انداخت
گوئی صفیر شمشیری را شنیده ام
که بر گردن دشمن
آهنگی را بنوازد

زمانی که او ردا از تن بر می گرفت
و تیره کمرگاهش نمایان می شد
شباهت به شاخه پر شکوفه بیدی داشت
که غنچه هایش با شکفتن
گلی را نمایان می کردند .
---------------------

    در تبعید المعتمد

هر آنچه به عمرم دیده ام  را فراموش خواهم کرد
به جز بامداد آن روز نحس
بر کرانه ( گووادا کوی ویر )
و لحظه ای که المعتمد و خانواده اش را
بر کشتی نشاندند
آنچنان که مردگان را در گور .

جماعت شانه به شانه
به بدرقه صف کشیده بود
بر دو جانب رود
و آب های کف آلود با خود می برد
آن گوهر های بی همتا را

دوشیزگان نقاب از چهره بر افکنده
و گریبان چاک
بر گونه هایشان چنگ می زدند

همزمان با حرکت کشتی ها
ضجه های پایان ناپذیری
از مردمان بر آمد
با فریاد های دلخراش بدرود و سوگ

کشتی های عازم غربت پنداری
بر اشک می راندند
مانند کاروانی کاهل
که با ضرب آهنگ سحوری ساربان
گام بر می دارد
چه اشک هائی که بر آب ریخته نشد
و چه قلب هائی که شکسته به جا ماندند .

            ابن البانه ( متوفی  1113 در دنی یا )




۲۱ مرداد ۱۳۹۲

آنسوی آینه ها


خارج از اینجا و اکنون


                                   با یادی از ویلیام باتلر ییتز که با
                                  آرزوی بادبان بر کشیدن به بیزانس
                                   به دنیای سایه ها رفت


گذشته از ریاضت پیشگان راضی از روزگار
کم نیستند مردمانی 
که باد بان  برکشیدن به شهر و قرنی دیگر را 
به شهروندی اینجا و اکنون 
ترجیح می دهند

            *      *      *

Dr. Who
به لندن هنری هشتم باز می گردد
وودی آلن 
پاریس دهه بیست را ترجیح می دهد 
و من یزد زمان اتابکان را 
به شرطی که تو هم در کنارم باشی 
و در ادامه زوم خواهیم کرد 
روی حال و هوای هشت جان به لب رسیده دیگر 
که خواب و خیال های دلپذیرشان 
الهام بخش  بیداری انکار ناپذیر ماست:


1- آپاراتچی سینما 

در خوابی آشفته 
بلیط پروازش 
به بغداد هارون الرشید را 
در میان ملحفه ها گم کرده است 
و تا پیدایش نکرده حاضر نیست 
از خواب بیدار شود . 
------------------

2 - آقای کرم کتاب 

حاضر است نیمی از عمرش را بدهد 
و در نیمه دیگر 
کلید دار کتابخانه واتیکان باشد 
در هر قرن و دوره ای 
که به او افتخار بدهند. 
---------------- 

3 - افسر تبعیدی به بوشهر 

در صندوق پستی اش 
حکم ماموریتی دریافت می کند 
با مهر و نشان خشاریار شاه 
که دستور داده دریای نا فرمان را 
در برابر افسران انگلیسی 
و شیوخ آنسوی آب 
به باد تازیانه بگیرد . 
-------------

4 - مدیر عامل وال استریت 

دربانی مادام العمر ملکه سبا 
در ریگهای حبشه را 
به شغل اداری اش در بیداری 
و نقش خانمان بر اندازش در خانه 
تر جیح می دهد . 
----------------

5 - روزنامه نگار نا راضی 

قلم به دست 
و مات و مبهوت 
وقتی حس می کنی
این همکار  تو دیگر
در اتاق تحریر نیست 
باید شب نامه نویسی شده باشد
در انقلاب مشروطه 
که ژاندارک به او دل می بندد 
و قسم یاد می کند او را 
بیش از فرانسه دوست بدارد .
-----------------

6 - آرایشگر زندانی 

 در سلول انفرادی اش 
خواب می بیند 
در استخدام برج لندن است 
و کارش سر زدن 
از ملکه های خیانت کار .
-----------------------

7 - کتابدار ایرانی دانشگاه برکلی 

خسته از کار کتابداری 
می خواهد زرگری باشد
در بازار شیراز عهد تیموری 
با خانه ای در همسایگی حافظ 
و نخستین کسی باشد
که به شاعر شیرین سخن 
از رواج قند پارسی اش
در آلمان و آمریکا بگوید 
و تماشا کند عکس العمل شاعر را 
وقتی می شنود از زبان او 
که تعداد حافظ شناسان قرن بیستم 
بیش از لشکر تیمور بوده است ! 
--------------------------

8 - فضا نورد باز نشسته

در به در
جویای مخارج سنگین خوابی طولانی است
در قالبی از یخ
و با تضمین بیداری
در قرنی که دولت فدرال مریخ
تصویر او را بر اسکناسهای سرخش 
چاپ کرده باشد . 

----------------------

منتشر شده در ماهنامه تجربه - شماره 22 
----------------------------------------
طرح :آنا آخماتوا و مایاکوفسکی 
کار اینجانب 
نقاشی و کولاژ 2002


۱۷ مرداد ۱۳۹۲

به مناسبت چاپ هفتم کبریت خیس
===================

پیاز را من رنده می کنم 

که چشمه اشکم خشک نشود !!


۱۳ مرداد ۱۳۹۲

شاه بیت های اعراب جاهلی


از مجموعه ( لیلای تمام چشمه ها )


ترجمه سه زبانه ( فارسی - عربی - انگلیسی )
--------------------------------------

به تو می اندیشم 
و مانند گنجشکی در باران 
به خود می لرزم .

سر بر گرداندم 
از سواد چادر های قبیله
اثری نبود
به فرمان دل 
راه رفته را باز گشتم . 

شب 
به عروس سیاه پوشی می مانست 
با گردن بند نقره ای 

 قلب من یکپارچه عشق اوست 
پیش از او هیچ نبوده است 
و پس از او نیز 
هیچ نخواهد بود .

تو نگران تندرستی من هستی 
سلامتی من اما 
خودش جای نگرانی است  .

او در آغوش من است 
اما هنوز هم 
دلتنگ او هستم . 

جام صلح را لاجرعه بنوش 
از جام جنگ اما 
به جرعه ای بسنده کن .