۱۰ فروردین ۱۳۹۵

بازگشت به ظلمت نیمروز

شماره اخیر ( نیویورک تایمز بوک ریویو ) مطلب مفصلی دارد در ارتباط با رمان ظلمت نیمروز که از شاهکارهای ادبیات قرن بیستم محسوب می شود . این مقاله که به قلم مایکل شمل نوشته شده در نوع خود داستانی است در باره داستانی دیگر .
خلاصه ماجرا از این قرار است که تابستان گذشته یک دانشجوی رشته ادبیات آلمانی برای تز دکترایش در آرشیو یک ناشر قدیمی که غالبا کتابهای نویسندگان ضد نازی و مهاجر را چاپ می کرده دنبال مدارکی می گشته در ارتباط با پروسه تعغیر زبان نوشتاری آرتور کوستلر از آلمانی به انگلیسی .
 او آنچه را که در جستجویش بوده است نمی یابد ، اما در میان اوراق ناشر به نسخه تایپ شده کتابی بر می خورد به زبان آلمانی در ۳۲۶ صفحه که به خط آرتور کوستلر تصحیح و ویرارستاری شده است . عنوان کتاب ( رباشف ) نام قهرمان اصلی رمان ظلمت نیمروز است که آرتور کوستلر آن را پس از محاکمه های استالین و بیشتر متاثر از اعترافات ناباورانه ( بوخارین ) و دیگر اعضای عالی رتبه حذب کمونیست شوروی تحریر کرده است .  اوراق یافته شده در واقع متن اوریجینال و اصلی ظلمت نیمروز است . متنی که هیچ کس اطلاع دقیقی از وجود آن نداشته و اهل ادب اروپا غالبا می پنداشته اند که کوستلر این رمان را در اصل به انگلیسی نوشته بوده است .
آرتور کوستلر بنا به یافته های نویسنده زندگی نامه اش در جابجائی های ناشی از جنگ دوم جهانی این متن را با خود به پاریس می برد و به رغم این که هنوز تسلطی حرفه ای به زبان انگلیسی ندارد تصمیم می گیرد آن را خود به انگلیسی ترجمه کرده و به چاپ بسپارد .
این رمان نهایتن با عنوان ظلمت نیمروز به زبان انگیسی ویراستاری و منتشر شده و در مدت کوتاهی به اکثر زبانهای عمده دنیا ترجمه و چاپ می شود ، بی آن که مترجم ها بدانند که ترجمه هایشان در واقع ترجمه ایست از ترجمه ای دیگر .
متن اصلی نیز در این گیر و دار گم می شود . برای ترجمه آلمانی رمان  نیز آرتور کوستلر از همین ترجمه انگلیسی استفاده می کند و کتابی را که خود در اصل به آلمانی نوشته و متن آن را گم کرده است یک بار دیگر از انگلیسی به آلمانی ترجمه می کند .
این متن اوریجینال قرار است در آینده نزدیکی در آلمان منتشر شود و  صاحب نظرانی که آن را تا به حال دیده اند بر این عقیده اند که متن یافته شده در مقایسه با دو متن ترجمه ای که کوستلر خود ( به انگلیسی و سپس به آلمانی )  انجام داده به مراتب  پاکیزه تر و برخوردار از ارزش ادبی بیشتری است  .  

۲۳ اسفند ۱۳۹۴

وقتی خودت نیستی

 
        ( قرائت شده در شب مراسم جایزه )
«شاعری که سر و کار جدی با زبان دارد ، به‌مرور و چه بسا ناخودآگاه ، دیواری به دور خود می‌کشد از جنس همان زبان ؛ دیواری شیشه‌ای و "کریستالیزه" که هرچه ضخیم‌تر می‌شود، شفاف‌تر شده، و عمق و گستره‌ی بیشتری از هستی را در برابر او می‌گشاید . دیگر فرقی نمی‌کند ساکن و باشنده‌ی این پناهگاه شیشه‌ا‌ی ، مقیم کرمان و کاشان باشد یا کالیفرنیا و آلمان .
 من طی سی‌ و چند سال گذشته یکی از باشندگان چنین پناهگاهی بوده‌ام که هر چه را از ورای آن دیده یا حس و اندیشه کرده‌ام ،  سر و سامان داده و در حکم «نامه‌هایی به خانه‌ پدری»  به آدرس سرزمینی که در میان هنرهای زبانی اش شعر هنوز حرف اول را می زند به  پست سپرده‌ام . انتشار آن‌ها چه در ایران و چه خارج از مرز، برای من نه فقط در حکم برداشتن باری از دوش، بلکه اسباب رهائی‌ام از رخوت و روزمرگی و غیاب‌های هراس‌انگیزی بوده است که جز دامن زدن به «غم غربت» و همرنگ زمانه شدن، ثمره‌ی دیگری نمی‌توانسته داشته باشد. 

طی این سال‌ها حس این‌که این اعتراف"نامه‌ها" به‌دست گیرندگانی رسیده است که با دقت و علاقه آن‌ها را خوانده‌اند، خستگی این شنای خلاف جهت را از تن و روان من به‌در برده است.
اما تعلق گرفتن جایزه معتبری به آن در شرایطی که نامزدهای دیگر جایزه یا از چهره‌های درخشان و ماندگار شعر معاصر هستند ، یا از چهره‌هایی که بی‌تردید قافله‌سالارهای این کاروان هزارساله در آینده‌ای نه ‌چندان دور خواهند بود، بیش از توقع و انتظار من است. حق و حقیقت این است که این جایزه به تمام نامزدهای خلاق آن تعلق دارد ؛ بویژه به سپانلوی عزیزم که می‌دانم جسارت گرفتن آن را در حضور نام بزرگوارش بر من و ما خواهد بخشید.
اعتبار هر جایزه‌ای گذشته از مقام همکاران و بنیان‌گذاران آن، در گرو تداوم و ماندگاری آن است. ضمن آرزوی ماندگاری این جایزه، برای دبیر محترم آن آقای علیرضا بهرامی عزیز و دیگر دست‌اندرکاران و داوران محترم آن آرزوی موفقیت و تندرستی دارم». با سلام و احترام عباس صفاری
=================================================
* - عکس از فواد فرح
* این یاد داشت مختصر را به درخواست جناب بهرامی جهت قرائت در مراسم جایزه شعر خبرنگاران نوشته ام  که آنجا پس از تقدیم جایزه از جانب من قراذت شده و سپس در اخبار ایسنا و چندین بنگاه خبری دیگر نیز درج گردیده است . اما به علت کمبود وقت آن را سریع نوشته و و فرصت ویراستاری اش را نداشته ام . متن بالا فرم نهائی و کاملتر آن است . \



۲۲ اسفند ۱۳۹۴

مثل جوهر در آب ، برگزیده کتاب سال جایزه شعر خبرنگاران

71 copy-1.jpg ایسنا -  سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر
-------------------------------------------------
دهمین دوره جایزه شعر خبرنگاران جایزه و تندیس کتاب سال خود را به عباس صفاری برای کتاب «مثل جوهر در آب» اهدا کرد.

به گزارش خبرنگار ادبیات ایسنا، عصر جمعه (21 اسفندماه) اختتامیه دهمین دوره‌ جایزه‌ کتاب سال شعرخبرنگاران برگزار شد وبرگزیدگان این دوره معرفی شدند.

در این دوره ابتدا به پاس حدود نیم قرن انتشار کتاب شعر، استمرار در فعالیت ادبی و ارایه و تجربه‌ پیشنهادهای جدید در حوزه‌ شعر فارسی معاصر با اهدای تندیس و لوح تقدیر از یک عمر دستاورد شعری علی باباچاهی تجلیل شد.

در بخش کتاب سال ضمن تقدیر از «لیلا کردبچه» برای کتاب «غمزیستی»، تندیس جایزه به عباس صفاری برای کتاب «مثل جوهر در آب» تعلق گرفت.

«زمستان بلاتکلیف ما» محمدعلی سپانلو- نشر چشمه، «منظومه‌ی بازگشت و اشعار دیگر» محمد شمس لنگرودی- نشر چشمه، «مثل جوهر در آب» عباس صفاری-نشر مروارید، «خدایا مرا ببخش، حالا نه» علی عبدالرضایی- نشر چشمه، «پذیرفتن» گروس عبدالملکیان- نشر چشمه، «نیمرخ آهو» هرمز علیپور- نشر مروارید- «غمزیستی» لیلا کردبچه- انتشارات فصل پنجم نامزدهای نهایی بخش کتاب سال جایزه شعر خبرنگاران بوده‌اند.

در بخش ویژه (شاعران بدون کتاب) این دوره از جایزه نیز تارا محمدصالحی به عنوان برگزیده معرفی شد.

در توضیح این جایزه آمده است: «برای رعایت آیین‌نامه و فراخوان جایزه تا زمان اعلام نتایج و از آن‌جا که هدف این بخش کمک به انتشار آثار شاعران کتاب اولی است، با توجه به در شرف انتشار بودن مجموعه شعر آقای محمد عسکری ساج، با احترام به ایشان، تندیس جایزه به «تارا محمدصالحی» تعلق گرفته است.»

همچنین در این بخش حمیده غلامی و ساجد فضل‌زاده تقدیر شدند.

جایزه‌ این بخش، انتشار کتاب فرد برگزیده در سال 95 در انتشارات «آرادمان» است.

آثار ارسلان باقری، امیر بختیاری، محمد عسکری ساج، حمیده غلامی، ساجد فضل‌زاده و تارا محمدصالحی، نامزد بخش ویژه جایزه شعر خبرنگاران در دوره دهم بوده‌ است.

۱۶ اسفند ۱۳۹۴

زاغ ها

   آرتور رمبو

پروردگارا !
بدان هنگام که برودت برکه را تسخیر می کند
و در روستای جنگ زده و مجروح
دیگر ناقوس هیچ عشائی به صدا در نمی آید
و طبیعت ذات ویرانگرش را    نشان می دهد
نازل کن زاغ ها را از ارتفاعات
آن پرندگان محبوب و دلپذیر مرا

لشکری بیگانه ای هستید با غار غاری تلخ
که باد ویرانگر در آشیانه هایتان می وزد
پرواز کنید و در دوایری جدا از هم
چرخ بزنید بر کرانه های زرد و طویل رودخانه
در جاده ای با شوالیه های باستانی
بر صحرائی انباشته از خندق و چالاب

هزاران زاغ بر فراز دشت فرانسه
جائی که مردگان دو روز پارینه خفته اند
آیا به فصل زمستان بال نخواهید گشود
تا هر رهگذری را دیگر باره به فکر وا دارید
و جارچی جهان ما باشید ؟
جارچی تشییع جنازه های ما !

اما این قدیسان بهشتی بر فراز بلوط ها
و گل هائی که غروب های سحرانگیز
بر آن ها به پایان می رسند

پرهیز می کنند از چکاوک های ماه مه
آنهائی که در اعماق جنگل توقف می کنند
در چمنزاری که نمی توان دل از آن بر گرفت
در اسارت شکستی بی آتیه و جبران ناپذیر .

-----------------------------------------------------
تصویر رمبو : نیو یورکر
 شعر از کلاغنامه - نشر مروارید

۱۱ دی ۱۳۹۴

آخرالزمان اکنون

    یا دوزخ امروز 

نمی دانم میلتون
در کدام گوشه ی از یاد رفته دنیا
دنبال بهشت گمشده اش می گشت
اما به شهادت راویان عهد عتیق
و شهرزادی که داستانهای سریالی اش را
با گلوی زیر تیغ
تعریف می کرده است
بهشت موعود
باید جائی باشد
در حوالی بین النهرین
تا اورشلیم دیروزی .

سیطره ای که راهیان دوزخ
آنقدر بمب و مین
و تخم نفاق در آن کاشته اند
که مسافر راهی بهشت
حتا یک تکه استخوانش هم
به مقصد نرسد . 

۶ دی ۱۳۹۴

شاعری از موج و رویا

درگذشت فرامرز سلیمانی
B B C
عباس صفاری
آشنائی دورا دور من با فرامرز سلیمانی به زمانی می رسد که مجموعه ای از عاشقانه های پابلو نرودا را با همکاری احمد محیط  ترجمه و منتشر کرد . دورانی بود که اهل هنر ایران به یاری چند مترجم جوان و به ویژه مرحوم میرعلائی تازه شعر و ادب آمریکای لاتین را کشف کرده بودند و شاعرانی  مانند بورخس  ، نرودا ، اوکتاویو پاز و چندین چهره برجسته دیگر دریچه تازه و دینامیکی به جهان هنر مدرن گشوده بودند که برای شاعر ایرانی از هر جهت  تازگی داشت . ترجمه آثار آنها در آن دوره  و به رغم این که از زبان دوم ( انگلیسی ) صورت می گرفت  تاثیر چشمگیر و ماندگاری بر شاعران ، به ویژه نسل جوان آنها گذاشت .
فرامرز سلیمانی اگر چه از نخستین شاعرانی بود که شعر آمریکای لاتین را به خواننده ایرانی معرفی کرد اما گمان نمی کنم شاعران نامبرده بر شعر خود او تاثیر چشمگیری گذاشته باشند . اگر بخواهم به صورت اجمالی رد تاثیر شاعر یا جریانی را در شعر او پی گیری کنم به بیژن جلالی و احمدرضا احمدی می رسم   .اما او خودش و شعرش را بیشتر  به یدالله رویائی و شعر حجم نزدیک می دید و در جامعه ادبی نیز از پیروان رویائی محسوب می شد . نا گفته نماند که در آنتالوژی ها از او به عنوان شاعر موج نو و شعر ناب نیز نام برده اند .
فرامرز سلیمانی از همان دوران دانشجوئی و در کنار  ترجمه اشعار نرودا که شامل چهار مجموعه می شود به سرودن شعر و انتشار آن می پردازد . اشعار نخستین او با استفاده از زبان و ساختار رایج آن دوره سروده شده و غالبا متاثر از فضای کودکی و نوجوانی اوست که در شهر شمالی ساری سپری شده و از همین جهت طبیعت و آب و درخت در آنها واژه های کلیدی محسوب شده و جایگاه ویژه ای دارند . او در اشعار آن دوره اش به ویژه در اشعاری با عنوانهای ( رویائی ) و ( دریايی ) سعی می کند به نوع نگاه و مضامین یدالله رویائی برسد . با این تفاوت که دریا برای رویائی که  در حاشیه کویر متولد شده است بیشتر بر آمده از عقده کم آبی است که به مرور به استعاره می انجامد . دریا در شعر سلیمانی اما در اکثر موارد مانند طبیعت و جنگل گستره ای جغرافیائی است که در قالب تصاویری دلنشین ارایه می شود

دریائی ۹

دریای بی کران
کرانه مخملی را
هاله ای آبی می زند
آینه در مه می گرداند
تا که نیکان پنهانش را
به ریشه های زلال
جوان دارد ........

          (‌ از کتاب شبانه باغ سنگی )


سلیمانی در دوره کوتاهی در کنار پرویز اسلام پور ، احمد رضا چه کنی و چند تن دیگر به ( شعر ناب ) روی می آورد که با رهنمود های منوچهر آتشی و در اوج سیاست زدگی ادبیات به میدان آمده است تا شعر را از شعار و سیاست به دور بدارد . متاسفانه اکثر شاعرانی که وارد این عرصه می شوند توجه چندانی به جنبه ها و جلوه های ساختاری مورد نظر منوچهر آتشی ندارند و بیشتر به خاطر اختلاف عقیده با شاعران متعهد است که به این جریان می پیوندند . در مورد فرامرز سلیمانی و با استناد به اشعاری که پس از آن دوره منتشر می کند می توان گفت شعر ناب نگاه او را به جنبه های زیبا شناختی شعر تا حدی گسترش می دهد . در اشعار غالبا کوتاهی که پس از آن در رویائی ها و ( شب رویایی ها ) منتشر می کند اگر چه طبیعت و جلوه های زیبای آن کماکان حرف اول را می زند ، اما شعر ها از ساختار پاکیزه تری برخوردارند و گرایش به ایجاز در آنها چشمگیر تر از آثار قبلی اوست .

آینه بر دیوار
=======

آینه را
که می شکند
هزار پاره تنش
نقش می زند
بر دیوار

       ( رویائی ها )

سیاست و مشکلات جامعه حتا در دوره ای که شعر سیاسی باب پسند روز است در شعر سلیمانی جایگاه و نقش بارزی ندارد . او به دردهای انسان معاصر اگر چه بی اعتنا نیست ، اما از دریچه رابطه ای که آدمی با طبیعت دارد به آنها می پردازد و از عناصر طبیعت هم برای ابراز آنها استفاده می کند .

گذشته از موج و مکتب های ذکر شده سلیمانی از بنیان گذاران جریانی به نام ( موج سوم ) نیز هست . این جریان اما بیشتر یک نام گذاری است که بر مبنای  تقسیم بندی کرونیکال شکل گرفته و شامل شاعرانی می شود که پس از انقلاب و جنگ پا به عرصه گذاشتند و از آنجا که بر مبنای زیبا شناسی متحد و مشخصی  شکل نگرفته  آن طور که مطرح و چشمگیر باشد جا نیفتاده است . با این تفصیل و بی آن که بخواهم جنبه های مثبت شعر و شخصیت او را نا دیده بگیرم  می توان گفت فرامرز سلیمانی عمیقا به هیچ یک از این سبک ها مؤمن نماند و هیچکدام از این گرایشات نیز به استثنای شعر ناب  تاثیر عمیق و ماندگاری بر شیوه و نگاه او  به شعر و شاعری نگذاشت . شاید مثبت ترین جنبه فعالیت او این باشد که در جهان بد بین شعر فارسی شاعر خوشبین و پر نشاطی بود .

شعر پانزدهم از مجموعه شب رویاییها
======================

پرنده      با درخت می خواند
با برف می نشیند
در باد می رقصد
به سفر باران می رود
سبز آبی می شود
آفتابی می شود
پروانه را به آوارگی
راه پشت سر چگونه می سپرد ؟

      ۲۸ جون ۱۹۹۶

فرامرز سلیمانی گذشته از انتشار چندین مجموعه شعر مانند   شب رویائی ها  ، آوازهای ایرانی و گلوی سرخ سهراب  در زمینه نقد شعر و تهیه و تدوین آنتالوژی ( گلچین ) نیز فعال بود و نخستین کسی است که مجموعه دقیقی از شاعران زن معاصر با عنوان ( بارور تر از بهار ) در ایران منتشر کرد .
سلیمانی شاعر و پزشک آزاد منشی بود و هرگز نشنیدم به تلخی و آزردگی از کسی یاد کرده یا نوشته باشد . همیشه با بزرگان اهل هنر و ادبیات ایران در رابطه و مکاتبه بود اما کار پر مسئولیت و پر مشغله اش به عنوان پزشک شاید فرصت و اجازه نداد که شعرش را به جایگاه رفیعی همسنگ  آنها برساند . اگر چه کم نبوده اند پزشکان پرکاری مانند چخوب که ستاره درخشانی در آسمان ادب شده اند و مدیران پرمشغله ای مانند والاس استیونس که به یاری نوعی انضباط نظامی شعرخود را  را به کمال رسانده اند ، اما در یک نگاه وسیع شاید بتوان شغل های وقت گیر را نوعی سیندروم برای هنرمند محسوب کرد که تداوم و کار بی وقفه را ( دست کم در گستره ای ده ساله ) که لازمه پرورش استعداد است از او می گیرد یا مانند تقی مدرسی موکولش می کند به دوران باز نشستگی که ذهن دیگر جلا و شفافیت گذشته را ندارد .
 فرامرز سلیمانی اگر چه تحصیل کرده آمریکاست و قبل از انقلاب سالهائی را در این سوی دنیا گذرانده است  اما از زمره شاعرانی است که چند سال پس از انقلاب مهاجرت کرده و امریکا را برای زندگی بر گزیده اند .
او از معدود شاعرانی است که در مهاجرت نیز هر از گاه با نشریات داخلی همکاری داشت و تعدادی از کتابهایش طی سالهای اخیر در ایران به چاپ رسیده اند ، در خارج از کشور نیز در آغاز مهاجرت انتشارات ( کتاب موج ) را بنیان گذاشت که چندین مجموعه از اشعارش از همین طریق منتشر شدند و سپس سردبیری نشریه ای به نام ( نوشتا ) را به عهده گرفت که غالبا  به کار شاعران جوان و نزدیک به موج سوم و پست مدرن ایرانی می پرداخت .

۲۶ آذر ۱۳۹۴

سفری در طول زمان

امروز صبح به قطعه کوتاهی گوش سپردم که به گفته اهل فن ۳۴۰۰ سال از عمر آن می گذرد . این قطعه با رمز گشائی یک لوح سنگی سومری پیاده و اجرا شده است و شباهت انکار ناپذیری با موسیقی انگلستان قدیم دارد که با استفاده  از سازهای رایج در آن دوره اجرا شده است .
تا پیش از کشف این قطعه کارشناسان موسیقی در غرب بر این باور بوده اند که شیوه استفاده از هفت نت باز مانده از تمدن هلنی
است . رمز یابی از این لوح سنگی اما اختراع آن را به  تمدن ماورا النهر می رساند .
در علم روانشناسی اصطلاح رایجی دارند که به آن ( تجربه خارج از تن ) می گویند . مقصود از این تجربه لحظات نادر ی است که تن و روان هر کدام ساز خودشان را می زنند . پر بیراه نرفته ام اگر بگویم امروز صبح  با گوش سپردن به این قطعه بدوی چنین حسی را تجربه کردم . تنی وا رفته در برابر مانیتور و روانی سرا پا گوش در جمع مردمان تمدنی دیگر .


۲۵ آذر ۱۳۹۴

در جعبه ای قدیمی


چند روز پیش رفته بودم به دیدن دوستی آمریکائی که در جوانسالی سر پر شوری داشت و با اکثر انجمن های دانشجوئی رادیکال و از جمله کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در ارتباط بود . به غیر از تعداد زیادی پوستر از سازمانهای ضد دیکتاتوری آمریکای جنوبی و خاور میانه که دست کم چهل سالی از عمرشان می گذرد تعدادی ( باتن ) هم از آن دوره برایش به یادگار مانده است که وقتی صحبت به آن دوره کشید  با اشتیاق همه را آورد و پخش کرد روی میز . زیبا ترین آنها از جنس برنز بود و متعلق به یکی از گروه های سندنیستا و عجیب ترین آنها که عکسی از آن گرفتم کار یکی از انجمن های دانشجوئی ایرانی ( احتمالا طرفدار حزب توده ) بود در ابراز همبستگی با جنبش توده ای ظفار .
این جنبش که تمایلات مارکسیستی داشت به کمک نیروی ارتش شاه شکست خورد و عمان در حال حاضر رابطه حسنه ای با کشور ایران دارد . حیرت آور اما شعار رفقای هم وطن است (( پیروز باد جبهه توده ای برای رهائی عمان و خلیج عربی ))  بر بالای این باتن . آن هم در زمانی که اعراب خودشان هم خلیج را خلیج فارس می نامیدند .
احزاب و طرفدارانشان از این شیرین کاری ها و حاتم بخشی ها زیاد داشته اند  .

۱۹ آذر ۱۳۹۴

گاز گرفتن دست ولی نعمت

و دو راهی دشوار اسد  
خبرگزاری ایسنا - سرویس : فرهنگی و هنری 
«ظاهرا داعش پس از حملات اخیر پاریس و کالیفرنیا حالت دانش‌آموز شروری را پیدا کرده که به غیر از شکستن شیشه‌های همسایه دو تکه سنگ هم با تیرکمانش به ماتحت معلم‌هایش زده و لاجرم باید کمی تنبیه شود. اما حتی‌المقدور تیرکمانش محفوظ و سالم بماند.»

این بخشی از یادداشت عباس صفاری شاعر و مترجم ایرانی ساکن کالیفرنیاست که حمله تروریستی اخیر در آن‌جا باعث شده از رابطه غرب و داعش بنویسد.
صفاری در این یادداشت با عنوان «گاز گرفتن دست ولی‌نعمت» که در اختیار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گذاشته، نوشته است:
«سر و کار شعر و دیگر تولیدات هنری حتی در عمیق‌ترین و اندیشمندانه‌ترین فرمش بیش‌تر با عواطف و احساسات است تا عقل و اندیشه. عقل در پروسه خلاقیت است که به نوبه خود بخش ساختاری و عقیدتی ترجیحا ناپیدای اثر را کنترل و هدایت می‌کند.
اما خارج از عوالم پررمز و راز هنر که هم و غم روزانه من و امثال من است سیر حوادثی که طی سال‌های اخیر بخش‌هایی از خاورمیانه را به خاک و خون کشیده به طرز بی‌شرمانه‌ای آن‌قدر واضح و شفاف است که جایی برای عکس‌العمل‌ها و برخوردهای عاطفی و سانتی‌مانتال باقی نمی‌گذارد. این را از این جهت می‌گویم که حملات اخیر تروریستی در پاریس و در سن فرناندوی آمریکا که در مقایسه با جنایات داعش در خاورمیانه در حد یک سیلی هشداردهنده هم نیست، هر بحث و حرف دیگری را از جلسات ادبی و هنری گرفته، تا گردهمایی‌های دوستانه را تحت تاثیر قرار داده و در این سوی دنیا نیز سایه سنگینش را حتا در فضای یک مهمانی ساده می‌توان حس کرد. این همه مرا به یاد مقاله‌ای می‌اندازد که چندین سال پیش مجله تایمز در ارتباط با شکل‌گیری و معرفی داعش منتشر کرده بود.
اوایل جنگ داخلی سوریه بود و مجله تایمز به طرز کم‌سابقه‌ای دو صفحه وسط مجله را اختصاص داده بود به یک تصویر پانورامیک از چهار عضو نقابدار و تا دندان مسلح گروهی که کمتر کسی نام آن را شنیده بود. عکس از زاویه‌ای گرفته شده بود که آن چهار عضو داعش را بزرگ‌تر و قدرتمند نشان بدهد. بیش‌تر شباهت به کلیپی از وسترن‌های سام پکین پا داشت تا تصویر تعدادی مزدور. از مضمون مقاله که مطلب اصلی آن شماره بود، می‌شد حدس زد که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است و به احتمال زیاد عطش نفت و انرژی نیاز به جنگ جدیدی در خاورمیانه دارد. عنوان مقاله را یادم نمی‌آید، هرچه بود اما هدف از آن معرفی و تبلیغ گروهی بود که هم باید آز آن ترسید و هم حمایتش کرد.
حالا این نازپرورده ددمنش که چندین چاه و پالایشگاه عظیم نفتی را برای ولخرجی جنگی و غیرجنگی در اختیارش گذاشته‌اند نهایتا چه تخم دوزرده‌ای قرار است برای حامیانش بگذارد امری است که اهل سیاست در غرب می‌دانند، اما فعلا لازم نیست شهروندانی که من مالیات‌دهنده را نیز شامل می‌شود در جریان قرار بگیریم.
ظاهرا داعش پس از حملات اخیر پاریس و کالیفرنیا حالت دانش‌آموز شروری را پیدا کرده که به غیر از شکستن شیشه‌های همسایه دو تکه سنگ هم با تیرکمانش به ماتحت معلم‌هایش زده و لاجرم باید کمی تنبیه شود. اما حتی‌المقدور تیرکمانش محفوظ و سالم بماند.
آن‌چه این روزها اسباب سردرگمی و نگرانی مردم است این است که کسی نمی‌داند این حضرات بازی کج‌دار و مریز با داعش را تا کی و تا سقف چه هزینه‌ای قرار است ادامه بدهند. اگر هدف این است که به جبران شکست افتضاح بهار عربی در مسیر منحنی ( ایران، عراق، سوریه و لبنان) یک دولتک مزدور و مزاحم ایجاد کنند که موی دماغ منطقه باشد، فعلا و هنوز دارند فقط بهای سنگینش را بی آن‌که تحقق یافته باشد پرداخت می‌کنند. به غیر از موصل که داعش حضور متزلزلی در آن دارد آن‌طور که نقشه نشان می‌دهد مناطق تحت کنترل‌شان نازک و پراکنده است و مابقی همچنان در دست بشار اسد.
من نه دوست بشار اسد هستم و نه دشمن او. قضاوت او را نیز واگذار می‌کنم به تاریخ و پایان این جنگ. من این چشم‌پزشک را که اصلا قرار نبوده وارد سیاست بشود از همان آغاز جنگی که بر کشورش تحمیل شد سیاست‌مداری دیده‌ام بر سر دوراهی. راه نخست رها کردن مدیریت کشور است و ترک کردن وطن که بلافاصله و بی‌تردید قوی‌ترین گروه که داعش باشد قدرت را به دست خواهد گرفت تا در بهترین فرض تبدیلش کند به یک سومالی، سودان یا لیبی دیگر. و راه دوم این است که با چنگ و دندان و تا آخرین قطره خون بجنگد. اسد اما نه فرار اختیار کرده است، و نه بزدلانه مانند صدام حسین در لانه موش پنهان شده است. او در میدان نبرد مانده است تا سیر حوادث و پایداری نیروها و قدرت‌های وفادار به او سرنوشتش را معلوم کنند. متاسفانه در این جنگ بخشی از مردم سوریه بی آن‌که عاقبت سودان و لیبی را در نظر بگیرند، جانب مهاجمین و تروریست‌هایی را گرفته‌اند که غرب آن‌ها را مسلح کرده است و خرج و برج‌شان نیز بنا به دستور غرب از حساب بادآورده عربستان و قطر پرداخت می‌شود.
حوادث سال‌های اخیر در شمال آفریقا و خاورمیانه نشان داده است که نخستین گروهی که تحت ستم قرار می‌گیرد همین حامیان اولیه‌اند. مردمی که یا از سر ترس و به زور سرنیزه، یا از راه تحریک عقاید مذهبی‌شان و یا به هوای در باغ سبزی که نیروی مهاجم نشان‌شان داده جانب ناحق را گرفته‌اند. در چنین شرایط دشواری است که رئیس یک مملکت به دور از عواطف سطحی و سانتی‌مانتالیزم باید برای حفظ مردم و آتیه سرزمینش تصمیمات دشواری بگیرد. حتا اگر در عرصه عمل منجر به تلف شدن تعدادی از شهروندان غیرنظامی شود که دشمن، چه بسا به عنوان سنگر از آن‌ها استفاده می‌کند. شکی نیست که در چنین شرایط دشواری ساده‌ترین راه که شاعرپسند هم باشد این است که بدون جنگ و خونریزی کشور را بسپاری به دست داعش و چمدان خود و خانواده‌ات را ببندی؛ کاری که اسد و همسرش تا این لحظه حاضر نشده‌اند انجام بدهند.»
انتهای پیام
===================
تصویر ضمیمه : یک فانوس و چهار کلاغ 
چوب نگاره . کار عباس صفاری 
مرکب روغنی روی کاغذ کتانی 
   

 




۹ آذر ۱۳۹۴

آلبالوی نوبر



دو سه روزه تو فکر سپانلو هستم . شاید به این خاطر که آقای وزیربانی برای ویژه نامه تولد او

درخواست کرده مطلبی بنویسم . مطلب را هنوز ننوشته ام اما امروز بعد از ظهر خوابش را دیدم . وزیر بانی هم سن و هم دوره ما بود و سپانلو با پیکانش ما را می رساند به موزه هنرهای مدرن که مرلین مونروی اندی وارهول را ببینیم . کنار پیاده روی امیر آباد پیاده شدیم و او پر گاز رفت به سمت شمال . آتشی که کنار مجسمه رنه مگریت ایستاده بود با یک پاکت میوه در دست دوید به سمت ما و گفت سپان کجا رفت که گفتیم کار واجبی داشت . آتشی در حالی که پاکت را می داد به ما گفت براش آلبالوی نوبر آورده بودم .

۲ آذر ۱۳۹۴

یزد ، تنها شهر بزرگ ایران که شاعر بزرگی از آن بر نخواسته است


یزد نگاه
فرهنگ و هنر - کد خبر: 163
تصحیح و بازنویسی : ع . ص . 
عباس صفاری شاعر و مترجم یزدی در جمع هوادارن خود در یزد گفت: به رغم آن که یزد در عرصه های صنعت و اقتصاد مدرن پیشتاز شهرهای دیگر بوده و از صنایع جدید همواره استقبال کرده است اما متاسفانه در زمینه هنر مدرن ، به طرز محسوسی از دیگر شهرهای بزرگ کشور عقب افتاده و به گمانم وقت آن رسیده است که هرکسی که دست اندرکار ادبیات و هنر در این شهر است به سهم خودش برای ارتقای آن فعال باشد و کاری انجام دهد.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی یزدنگاه، عباس صفاری را شاید بتوان تنها شاعر یزدی در سال‌های اخیر دانست که بین هنرمندان شهرتی در سطح کشور دارد. وی که متولد 1330 یزد است بیش از چهار دهه است که از ایران مهاجرت کرده و در کالیفرنیای آمریکا ساکن شده است. «خنده در برف»، «کبریت خیس» و «دوربین قدیمی و اشعار دیگر» از مجموعه‌های شعری اوست. او همکاری نزدیکی با انتشارات مروارید دارد و بیشتر آثار او توسط این انتشارات منتشر شده است. وی در زمینه ترجمه هم فعال بوده و کتاب‌های شعری از زبان‌های دیگر به فارسی ترجمه کرده که «ماه و تنهایی عاشقان» یکی از آن‌هاست. این هنرمند یزدی که برای مدتی کوتاه به زادگاه خود سفرکرده، پنج‌شنبه هفته گذشته در کتابکده رستاک یزد مهمان جمعی از هوادارن خود بود. در ابتدای این جلسه عباس صفاری به زادگاه خود پرداخت و گفت: « شاید شنیدن آن از زبان شاعری یزدی قدری عجیب و نا منتظره باشد اما واقعیت این را می گوید که یزد تنها شهر بزرگ ایران است که شاعر بزرگی از آن برنخواسته است. ما به تاریخ یزد اگر بنگریم عضد یزدی را داریم که شاعر نسبتا خوبی است که منظومه اوبه نام ( سندبادنامه ) اخیرا پیدا شده و جناب محمد جعفر محجوب آن را تصحیح کرده و به چاپ رسانده است. سند باد نامه منظوم کتاب حائز اهمیتی است که متاسفانه سالها مورد بی مهری اهل قلم قرار گرفته و آن را در زمره کتب ( مکر زنان ) قرار داده اند که اشتباه بزرگی است و به گمان من از حیث مضمون به اندرزنامه هائی مانند قابوس نامه و شاهکارهائی مانند هزار و یک شب و چهل طوطی نزدیک تر است  تا کتابهائی که ( انگ ) مکر زنان بر آنها زده شده . 
از عضد که بگذریم وحشی بافقی را داشته ایم که از شاعران طراز اول ایرانی است اما او زاده و پرورش یافته بافق است که شهری است نسبتا دور از یزد و به دشواری می توان او را به یزد وصلش کرد . در عصر حاضر هم فرخی یزدی را داشته ایم که شاعری شناخته شده در سطح کشور است اما شهرت او بیشتر بخاطر فعالیت سیاسی و شهامت انقلابی و شهادت بی رحمانه اش در دورانی است اکثر مخالفان رضا شاه شمشیرهایشان را غلاف کرده و کسی را جرئت در افتادن با او نیست . معروف است که فرخی بی آن که به مرگ محکوم شده یا دست از جان شسنه باشد به صورت یومیه و با صدای بلند در کریدورهای زندان دشنامهای رکیکی نثار خواهر و مادر خاندان سلطنتی می کرده که نگهبانان از شنیدن آنها رنگ از رویشان می پریده .   صفاری با ستایش از شخصیت فرخی یزدی ادامه داد: « فرخی  از شخصیت‌های بسیار مهمی است که از یزد برآمده. اما اگر بخواهیم جدا از سیاست ، فقط شعر او را در بوته نقد بگذاریم باید اعتراف کرد که شعرش  در حد غزل سرایانی مانند رهی معیری یا شهریار نیست. شعر او مانند خانم بهبهانی بیشتر بخاطر وجه سیاسی اش شهرت پیدا کرده است. البته نباید از حق بگذریم که تعداد قابل توجهی غزل دل نشین عاشقانه خوب هم دارد.» 
این هنرمند یزدی در ادامه به ذکر دلایل عدم وجودهنرمندان مطرح در تاریخ یزد پرداخت و گفت: «در مقدمه‌ی ایرج افشار بر تذکره‌ی شاعران یزد، ( نقل به مضمون ) آمده است که یزد شهر شاعرپروری نیست. دلیل آن را هم مرحوم افشار و دیگر کسانی که در تاریخ یزد کند و کاو کرده‌اند غالبا عوامل جغرافیایی این شهر دانسته‌اند، و اینکه اگر در یزد چیزی پول‌ساز نباشد تفنن محسوب می‌شود. این را نه فقط ناشی از وضعیت جغرافیایی خشک و کم آب شهر  بلکه بر آمده از خاطره قومی قحطی‌های پی‌در‌پی و خانمانسوزی دانسته اند که در صده های  گذشته در یزد رخ داده است و زمینه را برای ایجاد روحیه و روشی محافظه کار و عاقبت اندیش فراهم کرده است  
 در کتاب ( تاریخ مفیدی یزد ) به دوران قحطی که می رسیم می نویسد "مادر فرزند خود بر تابه کباب کردی و بخوردی و پدر کارد بر گردن فرزند خود نهادی" که بی تردید اغراق است و از نظر علم نشانه‌شناسی نیز امکان نا پذیر می نماید ، چرا که به ادعای نویسنده کوچه و خیابان های شهر پر از اجساد مرده و نیمه جان است و اگر قرار بر مرده خواری باشد پدر پیش از آن که کارد بر گلوی فرزند خود بگذارد اجساد رها شده در خیابان را می خورد »

صفاری در بخش دیگری از سخنان خود از تاریخ یزد ، گفت : «از دیگر مشخصات یزد دارالعبارده بودن آن است. از زمان آل بویه که مسجد جامع را در یزد بنیان می‌گذارند و از همان موقع که ترک ها حکومت شهر را به یکی از سلاطین آل بویه می‌بخشند او تمنایش این است که به این شهر بیاید و خانقاهی بسازد و این جا پروردگارش را عبادت کند و از همان زمان شهر به دارالعباده مشهور می‌شود.» وی در پایان این بحث گفت: « همه دلایلی که ذکر کردم باعث شده ادب و هنر مدرن در یزد به طرز محسوسی عقب بیفتد، به گمانم وقت آن است که هرکسی که دست اندرکار ادبیات و هنر است به سهم خودش فعال باشد و کاری انجام دهد.» این شاعر در بخش دیگری از سخنان خود به ویژگی‌های گویش یزدی پرداخت و گفت در گویش یزدی لغات‌ انحصاری  بسیار ی بوده و هست که اگر جمع‌آوری نشده و در کتابی ثبت نشده جای آن دارد که روی آن کار شودلغاتی که می تواند جایگزین دقیق و مفیدی برای واژه های بیگانه ای باشد که به صورت یومیه وارد زبان معیار می شوند . صفاری در پایان به شعرخوانی و امضای آثار خود برای علاقه‌مندان پرداخت.    




۱ آذر ۱۳۹۴

او کتابخانه متحرک بود

           زهره سپانلو
            روزنامه بهار  - شنبه ۳۰ آبان 

سال‌های بسیاری از سپانلو دور بودم. متاسفانه گردش زمانه مرا به‌سوی دیگر جهان انداخته بود. در عرض چهل‌سالی که گذشت چندبار بیشتر نتوانستم او را ببینم. ولی همیشه به او، به برادرم محمدعلی افتخار می‌کردم و هر وقت دلم برای وطن و دوران بچگی‌مان تنگ می‌شد یکی از شعرهایش را می‌خواندم که رابطه عجیبی با گذشته برقرار می‌کردم و فقط در شعرهای او می‌توانستم این ارتباط را پیدا کنم. از خاطرات زمان بچگی که به‌یاد می‌آورم این است که همیشه با برادرم محمدعلی به دوستانم که همیشه در پی جلب توجه او بودند پز می‌دادم. محمدعلی برای من بهترین برادر دنیا بود. وقتی‌که او در خانه بود خانه از سوت‌وکوری در می‌آمد، با همه شوخی می‌کرد و روحیه خانه را عوض می‌کرد. همیشه دلم می‌خواست که در خانه باشد. همه او را دوست داشتند. روزی‌که بعد ازجریان اعتصابات دانشگاه به خانه آمد درست یادم است که با سر شکسته و باندپیجی که خون از آن بیرون زده بود همه ما را بسیار نگران کرد، ولی خودش در همان حال شوخی و بزله‌گویی می‌کرد و سعی می‌کرد که همه را آرام کند. با مادربزرگم رابطه بسیار خوبی داشت. با او گاهی بازی می‌کرد و تمام مدت تقلب آشکار می‌کرد که قهقهه خنده‌شان خانه را پر می‌کرد. او پیوند نهانی عجیبی به خانواده داشت که هیچوقت در ظاهر به نظر نمی‌آمد. با وجود سن کمش نفود عمیقی در شکل‌گرفتن طرز تفکر افراد خانواده من‌جمله خود من داشت. فرزند مورد علاقه مادرم بود و باهم دوتایی به صدای دلکش خیلی علاقه داشتند و در خانه همیشه یک رقابت و بگومگو که دلکش بهتر است یا فاخته‌ای که مورد علاقه پدرم بود. با وجود اینکه در سال‌های تین‌ایجری به‌سر می‌برد همیشه در خانه درباره مسائل سیاسی روز بحث و گفت‌وگو بین او و پدرومادرم درگیر بود. یادم می‌آید زمانی‌که لومومبا را بعد از شکنجه فراوان کشتند در خانه ما عزاداری برقرارشده بود و من با تمام بچگی بر اثر گفت‌وگوی زیاد خانواده درباره مسائل سیاسی آن زمان همیشه در میان دوستانم به‌روز بودم. همیشه دوست داشتم پای صحبتش بنشینم. او انگارکه یک کتابخانه متحرک بود که اطلاعات متفرقه در گوشه‌های مختلف ذهنش بایگانی شده بود؛ از تاریخ تا جغرافی، ادبیات، سیاست، حتی ورزش. فکر می‌کردم که مسافت مسائل را آسان‌تر می‌کند و تحمل ازدست‌دادن عزیزان را راحت‌تر، ولی ازدست‌دادن برادرم بسیار سخت‌تر از آن چیزی بود که تصور می‌کردم. تولدت مبارک برادر عزیزم..... /پیک من و عشق... ایزد آبان‌ماه... /می‌بینمش ایستاده در مرز کویر... /یک شاخه گل بر یقه بارانیش... /می‌خندد و... /خواستگار لبخندی است... /از مادر پیر /                                                        م. ع. سپانلو

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد