۹ تیر ۱۳۹۴

من ، رنه مگریت ، آلبر کامو ........

خوابگردی
نشریه کرگدن
طی ده پانزده سال گذشته هر از گاه اگر خوابی دیده ام که جذابیتی داشته و جزئیاتش را به یاد آورده ام آنها را به محض بیدارشدن به صورت داستانهای مینی مال و بدون شاخ و برگ اضافی  یاد داشت کرده ام . فکر این کار سالها پیش و هنگام ترجمه گفتگوئی با خورخه لوئیس بورخس به سرم زد . مصاحبه را خبرنگار گاردین اواخر دهه هفتاد میلادی در هتلی در نیو اورلئان با او انجام داده بود .
بورخس که در کنار همدمش ماریا کوداما در اتاق هتلشان نشسته بوده  به محض ورود خبرنگار می گوید داشته خواب می دیده و سپس تصریح می کند  که حضرتش در طی روز مدام و بی وقفه خواب می بیند . من پس از ترجمه آن گفتگو که در ( زنده رود )چاپ شد سعی کردم اگر بورخس خواب هایش را یاد داشت کرده باشد نمونه ای از آن را نیز ترجمه کنم . اما چیزی پیدا نکردم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که داستانهای او یا دست کم مضمون و الهام آن داستانها  نباید چندان دور از خوابهایش باشد .
ترجمه آن گفتگو صحبت بیست سال پیش است و زمانی که من طی روز سرگرم کار بودم و شب آنقدر خسته که یکضرب به خواب می رفتم و غالبا خوابی که به یادم بماند نمی دیدم . اما از زمانی که از حجم کار روزانه ام کاسته شده زیاد خواب می بینم و بسیاری از آنها به یادم میماند . این خوابها حاصل اوقاتی است که ذهن در مرز میان خواب و بیداری قرار دارد و به همین جهت آنچه به یاد می ماند دقیق تر و شفاف تر از خوابی است که در عمق شب دیده می شود . به گمانم سن بالا نیز در کثرت این خوابها تاثیر دارد  .
آنچه من طی ده سال گذشته یاد داشت کرده ام حدود پنجاه خواب است و هر کدام در حد دو پاراگراف که تعدادی از آنها قابل چاپ در ایران نیست  . سه نمونه ای که در ادامه درج شده است در نشریه جذاب و خواندنی کرگدن که ویژه نامه هفتگی روزنامه اعتماد است با عنوان زیبای ( خوابگردی ) منتشر شده است .

=============================

خواب اول - دوربین رنه مگریت
خواب دیدم رفته ام پیش یک عکاس ایرانی در محله وست وود شهر لس آنجلس تا دو قطعه عکس پاسپورتی برایم بگیرد . عکس ها را تحویلم که می دهد می بینم یک گل سرخ بزرگ مرکز چهره ام را پوشانده است . می گویم جناب امیری این عکس من است یا تابلوی رنه مگریت . در پاسخ با لحنی سرد می گوید رنه مگریت دیگه کیه .
عکس ها را نشان تینا که می دهم می گوید حتما عکس روی عکس افتاده و پیشنهاد می دهد به عکاس دیگری مراجعه کنیم . عکاس بعدی آقای گلرخسار است که مغازه ندارد و محل کارش پستوی پشت کتابفروشی ایرانزمین . می گوید آتلیه اش در ایران روبروی پارک ساعی بوده و مردم هر وقت می خواسته اند بستنی خوشمرام را به کسی آدرس بدهند می گفته اند جنب آتلیه رخسار . مشتریانش نیز اکثرا از هنر پیشه های سینما و تلویزیون بوده اند .
پس از گرفتن عکس با یک پولاروید دو لنزه قدیمی برایمان دوتا چای می ریزد تا عکس آماده شود . وقتی ورقه خیس نگاتیو را از عکس جدا می کند نا باورانه آن را در چند نور و از زوایای مختلف نگاه می کند و به من می گوید خیلی می بخشید شاید قبلا انگشتم بی هوا به شاتر خورده و عکس شما افتاده روی آن عکس . بی آن که عکس را نشان من بدهد آن را می اندازد در سطل زباله و در خواست می کند بروم سینه کش دیوار و رو به دوربین بایستم . قبل از این که عکس دوم را بگیرد از سر کنجکاوی می پرسم عکسم روی چه عکسی افتاده بوده است . آقای گلرخسار پیش از آن که پاسخ مرا بدهد نگاهی به اطراف مغازه انداخته و می گوید عجیب است جناب صفاری ، ما اینجا گل و گیاهی نداریم . این دوربین را هم هرگز بیرون مغازه نبرده ام . اما از یک گل سرخ عکس گرفته که درست افتاده وسط صورت شما . آمریکاست دیگه !!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------
خواب دوم  - اندر فواید برعکس خواندن کتاب
خواب دیدم یک نسخه قدیمی و جیبی طاعون آلبر کامو را که از دست دوم فروشی ( فرسنگ ها کتاب ) خریده ام با خود به کنار دریا برده و دارم آن را از آخر به اول می خوانم . این هفتمین کتابی بود که به این صورت خوانده و آرزویم این بود که وقت کافی داشته باشم تا هزار و یک شب را از شب آخر شروع کرده و آنقدر بخوانم تا به شب اول برسم .
با خواندن طاعون به این صورت تردیدی نداشتم که کامو خودش هم این داستان را از آخر به اول نوشته است . . درست مثل خوش نویسانی که برای چاپخانه های قدیمی هر مطلبی را بر باسمه های چوبی و سنگی بر عکس نوشته و می تراشیدند .
در انتهای این خواب و لحظه ای قبل از بیدار شدن پی می برم که طاعون از طریق موش به آدم سرایت نمی کند بلکه کاملا برعکس این آدمیزاد است که اول به طاعون مبتلا شده و آن را به موجودات زبان بسته دیگر و از جمله موش انتقال می دهد .  قبل از بیدار شدن از این خواب با خود عهد کردم که همیشه پیش از ترک خانه با رعایت جانب احتیاط از درز پرده نگاهی به خیابان بیندازم و اگر جسد انسانی را دیدم که خون از کناره دهانش بر سنگفرش جاری شده پا از خانه بیرون نگذارم .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواب سوم - دکتر امیلیو پاسکالی هرناندز
خواب دیدم بلانکا دختر بزرگ گلوریا برای دیدن مادر از گواتمالا به آمریکا آمده و به دلیلی نا معلوم با ما زندگی می کند . در این خواب خانه ما نه در شهر لانگ بیچ بلکه در یکی از خیابانهای قدیمی هالیوود است و مادر بلانکا نه فقط پنج شنبه ها بلکه هر روز آن را نظافت می کند . بلانکا که شوهر و پسرش را در گواتمالا جا گذاشته مدام گریه می کند و دنبال دکترش می گردد . چهار ستون بدنش سالم است ، اشتهای خوبی هم دارد و صبحانه سوپ ( منودو ) می خورد . اما می گوید بیماری مهلکی دارد که فقط دکتر امیلیو پاسکالی هرناندز می داند چیست و می تواند معالجه اش کند . دکتر هرناندز اما سه سال پیش و قبل از تولد پسر بلانکا گواتمالا را ترک کرده و به آمریکا آمده است . آدرس جدیدش را نیز نه به او داده و نه به هیچ کس دیگری .
برای خلاص شدن از شر گریه های او نهایتا دست به کار می شوم و در دفتر تلفن لس آنجلس و حومه دوازده تا دکتر امیلیو هرناندز پیدا می کنم ،. بلانکا همانطور که هق هق گریه می کند شماره تلفن دکترها را می گذارد کنار فنجان قهوه اش و می گوید دکتر امیلیو پاسکالی هرناندز چون دکتر گیاهی است و مجوز طبابت ندارد احتمالا نامش را بدون عنوان ( دکتر ) ثبت کرده است . من مجددا نام را بدون عنوان دکتر جستجو می کنم و می گویم ۱۳۳۰ نفر با این نام در لس آنجلس و حومه تلفن گرفته اند .
بیانکا گریه اش را بند می آورد و با لحنی گرفته می گوید از آبمیوه فروش محلشان در کواتمالا شنیده است که وقتی دکتر امیلیو هرناندز به آمریکا آمده چون می خواسته هنر پیشه بشود اسمش را تعغیر داده و به بستگانش گفته او را از آن پس ( امیل هرنان ) صدا کنند .
از این که مرا این مدت سر کار گذاشته قدری عصبانی می شوم اما دلم نمی آید برنجانمش . . یک بار دیگر و در برابر او دفتر تلفن را می گردم ، چنین نامی اصلا وجود ندارد ، یا ثبت نشده است . به گوگل که مراجعه می کنم بی درنگ پوستر فیلمی که قرار است همین هفته نمایش داده شود روی صفحه مانیتور ظاهر می شود . پوستر نیم تنه جوانی است که شباهت دوری به وارن بیتی دارد . نام او ( امیل هرنان )  نیز که هنر پیشه اول فیلم است  با حروف درشت بر بالای  پوستر درج شده است .
بلانکا که از بالای سرم مانیتور را تماشا می کند به محض دیدن پوستر غش کرده و نقش زمین می شود .

  

۵ تیر ۱۳۹۴

آخرین رقص ملکه شوربختی





پرتره یک تراژدی کوئین
==================
اصطلاح ( تراژدی کوئین ) را غالبا در توصیف زنی به کار می برند که دنیا هرگز به کامش نبوده و زندگی محنت باری داشته است . مترادف فارسی اش چیزی است در حد ( ملکه شوربختی )
این صفت را شاید بتوان در مورد بسیاری از زنان شبه قاره هند به کار برد . اما عوام در اوج شوربختی هم که باشند قابلیت عنوان ملکه را ندارند . عناوین اشرافی حتا پای فلاکت هم که در میان باشد برازنده خواص است و بس !
چهل و چند سال پس از مرگ ( ماه جبین بانو ) معروف به مینا کوماری ، هنوز هنرپیشه دیگری نیامده است که بتواند در شوربختی جانشین او شود و این نیم تاج سیاه را چه بر پرده سینما و چه در عرصه زندگی شخصی  از سر او برباید .
پدر و مادرش هر دو مسلمان شیعه و هنرپیشه سیاهی لشکر بودند . ماه جبین به دنیا که می آید بی درنگ سپرده می شود به یتیم خانه . اما روز بعد پشیمان می شوند و او را پس می گیرند . از هفت سالگی می رود جلوی دوربین و می شود نان آور خانواده . از درس و مدرسه خبری نیست . به مرور زمان اما شروع می کند به خود آموزی . به شعر و ادب روی می اورد و غزلسرا می شود . غزل های او به زبان اردو پر شور و استوار و بیانگر تنهائی و سرگشتگی اوست . دوران کودکی اش در استودیوی فیلمبرداری به پایان می رسد و در آغاز جوانی با نام مینا کوماری و درخشش در چند فیلم پرفروش تبدیل به یکی از ستاره های پولساز بالیوود می شود .
در اوج شهرت با کمال امروئی ( کارگردان ) ازدواج می کند . به بیماری اینسامنیا ( بی خوابی ) که پی آمد افسردگی حاد اوست مبتلا می شود . به الکل پناه می برد . مشروب محبوبش اما برندی است که بیش از هر مشروب دیگری به کبد صدمه می زند . ترکیب ( برندی و مرگ ) را به گمانم اول بار گارسیا لورکا به کار برده باشد . ترکیبی که در حکم زنگ خطری است برای معتادان .
دکترش به او تذکر می دهد که اگر برندی را ترک نکند سرطان کبد خواهد گرفت .در این گیر و دار امروئی طلاقش می دهد . پس از طلاق در غزلی خطاب به امروئی به غیر از مهریه ، جوانی و شادابی تباه شده اش را نیز طلب می کند . در تنهائی با الکل می جنگد و نهایتا مغلوب می شود . سرطان کبد همانطور که انتظارش را می کشید گریبانش را می گیرد و در اوج شهرت کارش را یکسره می کند .
فیلم ( پاکیزه ) که در شمار شاهکارهای سینمای تجاری هند محسوب می شود سرنوشت دردناک یک مادر و دختر کورتیزان ( رقاصه اشرافی ) است که هر دو نقش را مینا کوماری به عهده دارد . کارگردان کمال امروئی است . اما با طلاق دادن مینا کماری فیلم برداری متوقف می شود . چند سال بعد وقتی دو سه ماهی  بیشتر به پایان عمرش نمانده است ، به خواهش امروئی و دیگر دست اندرکاران آن فیلم ، برای آخرین بار می رود جلوی دوربین تا این اثر نیمه کاره را به پایان ببرد  . به مهم ترین صحنه رقص فیلم که می رسند او دیگر توان رقصیدن ندارد . دو رقاصه جوان طراز اول می آورند تا در پس زمینه کمبود رقص را جبران کنند .در این رقص بدرود به دشواری از جایش بر می خیزد . شات های ایستاده را به یک بدل می سپارند و ملکه شور بختی فقط با دستها و انگشتهای جواهر نشانش رقص را به پایان می برد . کارگردان و فیلم بردار از پس پرده ای از اشک این صحنه را با دوربین هفتاد میلیمتری و سینما اسکوپ ضبط می کنند .
====================================================

چوب نگاره

صفحه جدید در فیس بوک 
ویژه چوب نگاره و کارهای گرافیک



تصویر ضمیمه : مسخ کافکا -
مرکب روغنی روی کاغذ برنج 
-------------------------------
عباس صفاری/https://www.facebook.com/
==============================

۱ تیر ۱۳۹۴

امضا یادتان نرود


در باره آلودگی صوتی
====================

حتا این پنجره دو جداره
جلو دارش نیست
وز وزی که ماموریت دارد
تا رسیدن به گوش اسفنجی من
هر سدی را پشت سربگذارد

به همسر بی خواب شده ام
که شاخدارترین دروغ هایم را نیز
باور کرده است
با چه زبانی بگویم این وز وز مزاحم
از سر زمینی آمده است
که بر بامهای کاه گلی اش قرنها
جوانانی دراز کش رو به کهکشان
صدای سقوط ستارگان
و ترک خوردن پوست دوشیزگان را می شنیده اند .

                  تاریخ ۱۳۷۴ - ۵ - ۲۴
--------------------------

راستش من به این دلیل که شعر را بارها رتوش می کنم تاریخ نگارش زیر آن نمی گذارم . اما از آنجا که اخیرا دیده ام این سهل انگاری می تواند درد سر ساز بشود و خدای ناکرده محقق ریش و پشم داری فرضا کشف کند که  اخوان مجموعه زمستان را با گوشه چشمی به ( خنده در برف ) من سروده است یا آپولینر ایده شعر کانکریت را از خانم صفار زاده کش رفته است تصمیم گرفته ام تاریخ آخرین روتوش را زیر هر شعر بنویسم . تاریخ شعر بالا نیز تا جائی که به یاد می آورم دقیق است و مو لای درزش نمی رود . اگر چه بعضی از اساتید فقط تاریخ انتشار کاغذی را معتبر می دانند که با استناد به آن بعید نیست کلیات جدید الانتشار سیف فرغانی که گفته است ( این عو عوی سگان شما نیز بگذرد ) جمع آوری شده و سراینده تحت تعقیب قرار بگیرد . 
ممکن است شما بگوئید از کسی که خودش اعتراف کرده به همسرش دروغ شاخدار گفته است هیچ بعید نیست که تاریخ شعرش را عمدا تعغیر داده باشد . من اما غیر از خدا که شاهد تمامی اعمال ماست دو شاهد دیگر هم دارم که این شعر در خانه آنها سروده شده و آنها نخستین شنونده آن بوده اند  . عمه و دختر عمه ام را می گویم که آن زمان  ساکن محله چرنداب تبریز بودند . متاسفانه عمه عزیزم که هنوز در قید حیات هستند آلزهایمر گرفته اند و به طرز حیرت انگیزی شعر را به یاد می آورند اما می گویند سراینده اصلی شوهر مرحومشان بوده اما چون تاریخ نداشته من آن را به نام خود برایشان خوانده و زیر آن تاریخ جدیدی زده ام . خدا شفایشان بدهد . اما دختر عمه ام که کوزه گر است و در شاخ آفریقا مغازه سفال فروشی دارد همه چیز را به دقت به یاد می آورد . متاسفانه او تلفن ندارد و فقط از طریق نامه قابل دسترسی است که من آدرس دقیقش را گم کرده ام . اما اگر لازم باشد از عمه ام خواهم گرفت .

۳۰ خرداد ۱۳۹۴

چهار شعر از علیرضا عباسی

عليرضا عباسي ـ شاعر و منتقد ادبي ـ متولد 1353 در شهر همدان، تحصيلات دانشگاهي‌اش در رشته‌ي رياضي بوده است .
عباسي مجموعه‌ي شعر «پروانه‌اي از متن خارج مي‌شود» را در سال 90 توسط انتشارات آهنگ ديگر منتشر كرده و مجموعه‌ي شعر دومش با نام «مرمت خواب‌هاي كوتاه» از سوي نشر چشمه انتشار یافته و سومین مجموعه اش ( تیترهای درشت سیاه ترند )  مدتی است از چاپ خارج شده است .
----------------------------------

      *       *       *
مسکن دیگری
در دهان می گذارم
از پشت شیشه عینک
به وطن نگاه می کنم
مایوس کننده است
هیچ چشم اندازی
از پشت شیشه ها زیبا نیست 

جنگل با هر درختی که مي ميرد
لاغرتر مي شود
انسان با هر قرص 
تنهاتر

* * *
ابرها با چهره اي گرفته روزي را براي ما گريه خواهند كرد نگاه كن اين تصوير ساده اي از پوسيدگي ست انگشت روي هرچيز بگذاريم دست هامان فرو خواهد ريخت پرنده اي در ما زندگي مي كند كه اهلي نيست هرروز به شيشه مي خوريم وگيج مي افتيم بايد خورشيد را برداشت جايي پنهان كرد ومنتظر گلهاي آفتاب گردان بود
ما قلب هامان را در هم پنهان كرده ايم ومنتظريم تا مرگ بيايد
و دسته جمعي به خانه برگرديم
* * *
مرگ همه چيز را
تعقيب مي كند من در تو پنهان شده ام همچون خرگوش مضطربي لابلای بوته ها  
* * *
هميشه احساس مي كنيم
آخرین حرف را نگفته ایم با پرنده اي از شاخه بر می خیزد به همين سادگي جاي كسي پشت شيشه خالي مي ماند و اشيا به شكستن عادت مي كنند
هیچگاه ارتباط ماهي كه در تنگ كوچكي مي ميرد با آفتابگردان هايي كه از هم رو مي گردانند روشن نخواهد شد چاره اي نيست آدم ها بي آنكه جدا شده باشند از هم دور مي شوند و رودخانه در شاخه هاي منشعب اش زودتر خشك خواهد شد

۲۸ خرداد ۱۳۹۴

آب که نباشد

آب که نباشد شهر و روستایمان را خاک می بلعد 
حتا ازتک هائی که شهرها و معابدشان را در دل جنگل های بارانی ساخته بودند چشم به عنایت آسمان داشته اند و همواره دلواپس قهر خدایانی که کلیدهای ابر و باران در دست های مقتدرشان بوده است  . آدمی اما در هیچ عصر و دوره ای در ابعاد امروزی نگران کم آبی ، آلودگی منابع زیر زمینی و خشک سالی نبوده است . تیتر یکی از خبرهای امروز ایران اشاره به این واقعیت هراس انگیز دارد که هیچ شهری در ایران  در رابطه با آب  حالت طبیعی و نورمال ندارد . یعنی از شهرهای بارانی شمال تا ریگزارهای کویر ما با مشکل کم آبی و آلودگی مواجهه هستیم . معضل کم آبی هیچ دست کمی از دیگر مشکلات سیاسی یا اجتماعی مملکت  ندارد  اما واکنش دولتمردان در حد حرف بی عمل است  و عکس المل مردم چیزی در حد خدا بزرگ است   . به گمانم وقت آن رسیده است که هنرمندان و اهل قلم ایران که در میان مردم مقام و منزلتی بیش از سیاست پیشگان امروزی دارند  پیش قدم شده و دست کم  مردم را به صرفه جوئی در آب تشویق کنند . 
 ======================================================
تصویر ضمیمه - چاک مول ، الهه باران ازتک و مایا
چوب نگاره ، کار اینجانب  
نه در چهارده اینچ - مرکب روغنی روی کاغذ مات 
 پایه مجسمه واژه باران است به ده زبان زنده دنیا 

۲۴ خرداد ۱۳۹۴

سپانلو برای مرگش تدارک ندیده بود


عباس صفاری
ماهنامه تجربه
کمتر آدمی پیدا می شود که در سالهای پایانی عمر دست کم دو سه بار در خاکسپاری یا مراسم ترحیم خود شرکت نکرده باشد . دلیل فلسفی اش ( که من چیز زیادی از آن نمی دانم )  شاید آن باشدکه آدمیزاد هرگز مرگ را تمام و کمال باور نخواهد کرد و ذاتا قادر نیست برای خود یک پایان بی برو برگرد و قطعی را متصور شود . این است که هنوز به پایان راه نرسیده کفش و کلاه می کند و می رود دور از جماعت سوگوار زیر تکدرختی می ایستد و با چشمانی نگران و کنجکاو  خاکسپاری خود را تماشا می کند . او آمده است که ببیند از دوست و دشمن گرفته تا اقوام دور و نزدیک چه کسی حاضر و چه افرادی غایبند . کدام یک از نزدیکان بیشتر بی قراری می کند و کدام یک حوصله اش سر رفته است ؟ او می داند ابعاد سوگواری و سنجش واکنشهای بازماندگان تا حدودی تداوم و نحوه  ماندگاری او را تعیین خواهد کرد  . در واقع او آمده است تا بازگشت  و تولد دوباره خود را ببیند . تولد و بازگشتی یکسره از جنس یاد و خاطره . او می خواهد بداند کارش به کجا می کشد و نامش کی و چگونه از صفحه ی روزگار پاک خواهد شد و عاقبت کی خواهد مرد !!
عکس العمل هنرمند و صاحب نامان دیگر در رابطه با مرگ اما حکایت از مردمانی دیگر و دنیای دیگری دارد . او مانند مردم عادی نگران بیست سال و چهل سال نیست . او می خواهد با تکیه بر آثارش از غربال زمان بگذرد و تا دنیا دنیاست بر قرار بماند . بگذریم که اکثر مشاهیر در این آزمون نهائی نمره قبولی نمی گیرند .
در رابطه با سپانلو و با نظر به شناختی که از او و آثارش دارم قادر نیستم با قاطعیت بگویم که او نیز مانند دیگران  در مراسم خاکسپاری یا ترحیم خود شرکت کرده باشد . سپانلو و مرگ آبشان در یک جوی نمیرفت . به او نمی آمد که وقتش را صرف چنین خیالپردازی هائی کرده باشد . به گمان من چنین افکاری به هیچ یک از نیازها و دلنگرانی های شاعری مانند او پاسخ نمی داد . کسی نبود که از مرگ بترسد یا اندیشه مرگ بتواند او را از راهی که می رفت منحرف کند . سپانلو تا جائی که خبر داشتم تا آخرین روزها سرش گرم کار و بار و رفقای دور و نزدیکش بود ه است .
 هنرمندانی هستند که از سی چهل سالگی ادای سالخوردگان را در می آورند و خود را آفتاب لب بام می بینند .  سپانلو اما به رغم این که میدانست آفتاب لب بام شده است هیچ تدارکی برای مرگ خود ندیده بود و هیچ عجله ای هم برای رفتن نداشت . حتا وقتی سرطان به جانش افتاد و قامت بلند و استوارش را تکیده و لاغر کرد عصا به دست گرفت . اما عصا به دست نیز وقار و روحیه جوانش را حفظ کرد و حاضر نشد جبر پیری و رنجوری را بپذیرد . من سالها پیش که هنوز چندان اثری از سالخوردگی در اسباب چهره اش نبود با مطرح کردن سئوالی در ارتباط با سن بالا و تاثیر آن در زندگی شخصی و حرفه ای اش او را در برابر سئوالی قرار دادم که اعتراف کرد پیش آن به این مساله نیندیشیده است . غافلگیر اما نشد و صادقانه به آن پاسخ داد . سئوال من اشاره به شعر جدیدی داشت که در مطلع آن می گوید ( می خواهم این پیاده رو کوتاه - هرگز به انتها نرسد - آهسته راه می روم آنقدر - تا ظهر جاودان فرا برسد . ) در پاسخ گفت این تحولی است که به ناچار در زندگی هر شخصی رخ می دهد . گفت شاید تا آن لحظه می گریخته از این که آن سئوال را از خود بپرسد . و در ادامه این اعتراف با اشاره به ما بقی همان شعر گفت زمان را طوری کش می دهد که رعد و برق ها در آسمان بالای سرش بماسند و هیچ حرکت شتابانی نتواند از او جلو بزند و حتا کبوتر بالای سرش ثابت به نظر برسد . ( نشریه کاکتوس - نقل به مضمون )
چنین واکنشی در برابر اندیشه مرگ به گمان من ستایش حیات و زندگی است بی آن که در برابر آن ظهر جاودان از خود ضعف و واهمه ای نشان بدهد . با نگاهی به آثار محمد علی سپانلو می توان گفت آن حجم عظیم یادها و خاطره های شخصی و تاریخی در شعر و نثرش در نوع خود پاد زهر مرگ و نیستی است . او مرگ را نه در جاده های پیش رو بلکه در حفاری های گذشته جستجو می کرد و استاد کشف ُ- کالبد شکافی و رمز گشائی از آنها بود . در بسیاری از این یاد آوری ها او کوشیده است از جلد خود بیرون آمده و با فرو رفتن در کالبدی دیگر به تماشای حوادث و رویدادهای خرد و کلان این مرز و بوم بنشیند . به گمانم اوج این بازگشت ها زمانی است که او از چشم های باز مانده سری بریده به تماشای عصر صفوی می نشیند . چشم هائی آنقدر زنده که آتش عشقی خانمانسوز را شعله ور می کنند .( ماجرای این عشق مضمون منظومه ایست که کامل آن را از زبان خودش شنیدم  و چه حیف که  فقط به نیمی از آن اجازه انتشار داده اند  )
از سپانلو همواره به عنوان شاعر تهران نام می برند  . من در بخشی از همان گفتگوی کاکتوس از او پرسیدم  که از چشم اجدادش آیا به تماشای این شهر نشسته است یا خیر . پاسخ مثبت بود و گفت شعری دارد که اجدادش دور هم نشسته اند و از او می خواهند که برای گرفتن عکسی دسته جمعی به آنها بپیوندد . برای دوستداران و خوانندگان آثار سپانلو تصور چنین صحنه ای نباید دشوار باشد . - سپانلو این مسافر ( stand by ) ابدیت از راه نرسیده برای عکسی دسته جمعی با اجدادش کنار حوض و رو به دوربین عکاسباشی لبخند می زند و کبوتر ثابت بالای سرش اوج می گیرد . خدا حافظ سپان . خدا حافظ یحیی !

۱۷ خرداد ۱۳۹۴

انار خانه مادر بزرگ

انار اما خون است . خون قدسی ملکوت ( لورکا )

 پدر به محض تعطیلی  مدارس اعضای خانه  را می برد به منزل مادر بزرگ در روستای سریزد که در شش فرسنگی شهر یزد قرار دارد . هم زمان خاله و زن دائی نیز با فرزندانشان از راه می رسیدند و ( جشن بی کران ) نوه های مادر بزرگ در محیطی فارغبال آغاز می شد . آخرین باری که من سه ماه تابستان را در آن روستا گذراندم هفت ساله بودم و سال بعد خانواده به تهران کوچ کرد . زیبا ترین خاطرات کودکی من نیز بازمانده از همان دوره است . وسوسه درخت انار کنار حوض یکی از آن خاطره هاست .
                                                  
انار از دیر باز در شمار عمده ترین محصولات کشاورزی در یزد بوده است که گویا امروزه بیشتر آن به اروپا صادر می شود . به همین جهت کمتر خانه ای در روستاهای آن حوالی می توان یافت که چندین درخت انار در حیاطش نداشته باشد . خانه و باغ مادر بزرگ من نیز مانند اکثر خانه های آن منطقه تعدادی درخت کهنسال انار داشت . از آن میان اما شیرین ترین و پوست نازکترین انار محصول درختی بود که روبروی تالار خانه و بر کنار حوض روئیده  بود . من انار آن درخت را که اواخر تابستان و قدری زودتر از موعد مرسوم می رسید زیادی دوست داشتم .
خاله هایم بساط صبحانه را زیر همین درخت پهن می کردند و کار خودشان که تمام می شد نوبت ما بچه هابود که یک به یک از پشت بام به زیر بیائیم و با دست و روی نیمه شسته سر آن سفره بنشینیم تا یکی از بزرگترها بیاید و برایمان چای بریزد . بچه ها اکثرا هنوز لقمه آخر را فرو نبرده در کوچه بودند . من و پسر خاله ام حسین که از بقیه کوچکتر بودیم نیز همراهشان می شدیم  . اما در طول روز و هربار که برای خوردن آب به خانه بر می گشتیم سری هم به انارهای این درخت زده و بی صبرانه در انتظار رسیدن آنها بودیم . با انارهائی که در ارتفاع و دور از دسترسمان بود کاری نداشتیم . فقط انارهائی که با سنگین شدن بار شاخه ها به زمین نزدیک می شدند انتظار دندانهای ما را می کشیدند .

                                      *‌‌‌‌‌‌‌‌‌          *         *
انار از میوه هائی است که ترکه مقاومی دارد و راحت از درخت کنده نمی شود .  در حدی که بعید به نظر می رسد یک کودک چهار پنج  ساله بتواند انار درشتی را از شاخه جدا کند . آویزان شدن به شاخه نیز از آنجا که می تواند منجر به شکستن آن شاخه شود راه حل عاقلانه ای به نظر نمی رسد . با این حساب تنها راهی که به فکر ما می رسید این بود که انار ها را همانطورکه بر شاخه اند و پیش از آن که کاملا رسیده باشند  حسابشان را برسیم  . کاری که پیراهنمان را لکه دار می کرد و  از نظر مادر بزرگ کفران نعمت بود و حیف و میل کردن انار های نوبری که همه اهل خانه منتظر رسیدنشان بودند .
ما سعی می کردیم نقشه جنائی امان را هنگام خواب بعد از ظهر بزرگ ترها و دور از چشم دیگران اجرا کنیم . اما آثار جرم پاک ناشدنی در نهایت  ما را لو می داد . مادر بزرگ نیز وقتی خبر خرابکاری ما را می شنید چند قدمی تا دم در خانه دنبالمان می کرد ودر حالی که وانمود می کرد در حال باز کردن سنجاق قفلی چارقدش می باشد تهدیدمان می کرد که اگر به چنگش بیافتیم به پشت دستمان سوزن خواهد زد . کاری که گمان نمی کنم از مرحله تهدید هرگز فراتر رفته باشد . اما همان تهدید نیز کافی بود تا من و حسین مدتی دور آن درخت را خط بکشیم .
----------------------------------------------------
شرح تصویر 
خانه ای در یزد - چوب نگاره  - ۱۱ در ۱۲ اینچ 
مرکب روغنی ، روی تلق شیشه ای 

۱۳ خرداد ۱۳۹۴

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴

دور از تهران بی تو


---------------------------------------
روزنامه شرق - ویژه درگذشت شاعر 
عباس صفاری 
از اشعار اولیه ی من یک شعر کوتاه که در مجموعه دوربین قدیمی چاپ شده بود خیلی مورد توجه سپانلو قرار گرفته بود . حالا حس می کنم با آن شعر شاید به نوعی همذات پنداری می کرده است .اگر اشتباه نکرده باشم سپانلو فکر می کرد ما حس نوستالژیک نزدیک به همی در رابطه با تهران داریم و اگر او بگوید (ف) من تا فرحزاد خواهم رفت . شاید هم به همین سبب گاهی در جمع دوستان به شوخی می گفت عباس هم سن خودمانست و با مو رنگ کردن می خواهد جوانتر نشان بدهد بگذریم که من هرگز مو رنگ نکرده ام  . یا گاهی با اشاره به ایزابل که خیلی دوستش می داشت می گفت این زنگوله تابوت را دنبال خودت راه انداختی که جوان نشان بدهی . خوب . من هم اگر حرصم در می آمد می گفتم شما جای پدر مائی . او دوازده سالی بزرگتر از من بود .
شعری که در آغاز این یاد داشت از آن یاد کردم با چنین مطلعی شروع می شد .
نام رفتگان را
دلم نمی آید
از دفتر تلفن خط بزنم
 در این پسین دل گرفته سپتامبر
اگر به دیدار شما نیز بیایند
خواهید دید
که فرق چندانی نکرده اند
فقط کمی رنگ پریده
لاغر  -  و کم حرف شده اند
زمانی که این شعر را نوشتم تعداد رفتگان دفتر تلفنم از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمی کرد . ساعدی و نادر پور مشاهیر آن چند تن بودند . حالابه جرئت می توانم بگویم یک سوم نامهای مندرج در  آن دفتر تلفن به دنیای سایه ها رفته و در پناه درخت یا در سایه یک چهار تاقی کویری انتظارمان را می کشند . انتظاری که دیر یا زود به پایان خواهد رسید . ما نیز تا این انتظار به پایان برسد با مرور خاطرات آنها راه و بارمان را کوتاه و سبک می کنیم

                                         **        **           **

 دو سه روزی مانده بود به پایان آن قرن پر آشوب . قرنی که تمام امیدهای فلاسفه - متفکرین و هنرمندانی را که می پنداشتند جامعه بشری در سایه تولید انبوه و ارزان از رفاه  ابرومندانه ای بر خوردار شده و در نتیجه دست از جنگ و خشونت خواهد کشید را نقش بر آب کرد . به رغم تمام نا ملایمات اما به سرنشینان این کره خاکی در پایان یک هزاره فرصت داده بود کمری راست کنند و امید دیگری را در دل پرورش بدهند . شب کریسمس بود و سپانلو دو سه روزی بود که مهمان ما شده و شبهایمان تا دیر وقت پای شومینه به گفتگو از هر دری که پیش بیاید می گذشت . آن شب  دوستان دیگری هم به ما پیوسته بودند و با هم به تماشای یک فیلم فرانسوی نشسته بودیم . سپانلو که فیلم را دیده بود چند قدم دور تر کنار شومینه با تینا نشسته و از هر دری سخن می گفتند . موضوع اصلی صحبتشان اما این بود که از شخصیت های تاثیر گذار قرن بیستم از چه افرادی به عنوان بر ترین یا تاثیرگذار ترین نام خواهند برد . یک لیست تینا توی ذهنش تهیه کرده بود و یک لیست سپانلو . لیست هردو خیلی شبیه به هم بود . گاهی نیز نظر ما را در رابطه با لیستشان می پرسیدند . از جمع ما یکی گفت بدون شک لنین . سپانلو اما حس می کرد مرد قرن باید گاندی باشد .
سالها بعد در آشپزخانه سپانلو در تهران و در جمع تعدادی از دوستان نشسته بودیم که سپانلو با افتخار در برابر من که شاهد ماجرا بودم از آن شب و انتخاب خودش و تینا یاد کرد که نتیجه آن به طرز حیرت انگیزی نزدیک به لیستی بود که پس از ژانویه منتشر شد .بیشتر  اسمها را در حال حاضربه یاد ندارم  . اما مهمترین ها یش از این قرار بود .
گاندی مرد قرن - محمد علی کلی ورزشکار قرن . مارلون براندو و سر لارنس الویه هنرپیشگان قرن - سر زمین هرز و الیوت بهترین شعر و بهترین شاعر قرن . همشهری کین بهترین فیلم قرن - انیشتین بهترین دانشمند قرن  - پیکاسو بهترین نقاش قرن و غیره .

تمام افرادی که سپانلو را از دور یا نزدیک می شناختند از حافظه فتوگرافیک و شگفت انگیز او آگاهی داشتند . اما کمتر کسی از گستردگی دامنه مطالعات و اطلاعات او در دهها عرصه مهم از ورزش گرفته تا علم و دانش و غیره مطلع بود . تهران و ایران یکی از جذاب ترین فرزندانش را از دست داد . خدا حافظ و به امید دیدار رفیق صمیمی  .

=====================

        سر قرار نماندی 


قرارمان این بود
که نام تمام مردگان 
فقط یحیی باشد 
نه هوشنگ * ! نه محمد علی 
 نه سپان 
و بی یقین 
نه آقای زمان . 

       *     *     *
تا همین دیروز
پائیز به فرمان تو 
که مبصرمان بودی 
بهار شعرا شده بود !  
در غیاب تو حالا
پایمان هنوز 
به خیابان نرسیده 
باد نو کیسه ای 
به جیب می زند
برگهای پائیز بی شاعرمان را .
====
*‌  - هوشنگ - یکی دیگر از نامهای سپانلو 
تصویر وسط = چوب نگاره - افوق العاده عصر
ز کارهای قدیمی اینجانب 
مرکب روغنی روی کاغذ مات 

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

بازگشت به خیابان فرندل

یک عشق بی سر انجام  دانشجوئی
===============

 این خاطره به درخواست جناب مهدی وزیربانی نوشته شده برای انتشار در ویژه نامه کرگدن روزنامه اعتماد . گویا قرار است در هر شماره تجربه نخستین تپیدن های دل از زاویه نگاه یک شاعر منتشر شود و گویا من سومین نفری هستم که دل به دریا زده ام . شاید اگر ده سال پیش چنین درخواستی میشد پاسخش منفی بود . اما گذشت زمان به گمان من جنبه های تهدید آمیز روابط گذشته و هراس از خاطره آدمهای خوب و بدی که در زندگی ما آمده و رفته اند را تضعیف می کند . آنچه بر جا می ماند اندوه شیرینی است از لحظه های خوب و تاثیر گذار . 
                                                          *‌‌‌‌‌‌‌‌‌*‌‌‌‌‌‌‌‌‌      **       **    

بارها اینجا و آنجا نقل قولهایی خوانده ام از صاحب نظرانی در عرصه عشق که معتقدند ( عشق واقعی ) در جوامعی که زن از استقلال و حقوق مادی و معنوی برابر با مرد بر خوردار نیست به ندرت پدیدار شده و غالبا امکان رشد و فرصت بالندگی نمی یابد . من اما با تفکیک و دسته بندی عشق به واقعی و انواع دیگری که از آن نام برده می شود موافق نیستم . دلیلش این که عشق نیز مانند شعر معنی نا پذیر است و مقوله ای را که نتوان معنی جامع و جهانشمولی برای آن یافت نمی شود به خالص و ناخالص تقسیمش کرد . چنین کاری به این میماند که میان انواع شعر از رباعی و غزل و قصیده  به قضاوت بنشینیم و در موردی که کدام شعر واقعی و کدام غیر واقعی است نظر صادر بفرمائیم . من معتقدم تمام انواع عشق از مرحله بلوغ که آن را غالبا خام و معصومانه ارزیابی می کنند تا روابط عاشقانه ای که در سالخوردگی پدیدار می شود و قرار است ( سر به رسوائی بزند ) در نوع خودشان واقعی اند .

روابطی که زن و مرد از مرحله بلوغ جنسی تا بلوغ عاطفی و فکری تجربه می کنند را می توان به سه دوره تقسیم کرد ، لزوما اما همه کس هر سه دوره را تجربه نمی کند و چه بسا افرادی که از دوره اول که ( معصومانه ) باشد یکسره به دوره سوم که عرصه بلوغ کامل جنسی وعاطفی است  پرتاب می شوند و بسیاری نیز در همان مرحله دوم که کششهای اروتیکش بر امیال دیگر می چربد مادام العمر در جا می زنند . به گمان من اما هرکدام از این تجربه ها  می تواند عشق اول یا عشق واقعی و اول و آخر یک فرد باشد . من اما ترجیحا و تا آنجا که به یاد می آورم از عشق اولی خواهم نوشت که به دور از تب و تابها و هیجان زدگی دوران بلوغ در زندگی ام پدیدار شد .  .عشقی که فرمان کنترل آن نه  در دستهای تب زده عواطف و احساس است و نه به عهده و گوش به زنگ امیال تن و جان .  عشقی که در نوع خود مکمل این دوست و به همین سبب در مانائی و تداوم آن بیشتر می توان حساب کرد  .



                                  *        *     *     *     *

نامش یو میکو بود و چهار سالی جوانتر از من و از اهالی شهری در شمال ژاپن که مانند من برای ادامه تحصیل به لندن آمده و در همان کالجی نام نویسی کرده بود که من از یک سال  قبل ( ۱۹۷۶ م ) دانشجوی آن شده بودم .
به گمانم از همان روز اولی که یومیکو وارد کلاس شد و کیف و دفتر دستکش  را با همان نظم و دقت خاص ژاپنی ها بر روی میز کناری من قرار داد ؛  نگاه توام با لبخندی به هم انداختیم که نوید آشنائی بیشتری در آن  نهفته بود .  روی هم رفته ژاپنی ها مردم خود داری هستند و به دشواری از حالات صورتشان می توان پی به حرف و راز درونشان برد . اما آن نگاه هرچه بود از جنسی بود که حسی سریع و فی البداعه را که نشان از صلح و رضایت داشت به من منتقل کرده بود اما هنوز راه درازی تا عشق در یک نگاه داشت .  در روزهای پس از آن نیز کماکان همان نگاه با چاشنی لبخندی شیرین تر ادامه داشت و من همواره در پی فرصتی که سر صحبت را باز کنم و آن یخ معروف فی مابین را که آن نگاه نتوانسته بود کاملا ذوب کند به نحوی بشکنم .
معمولا در چنین مواردی شاد کردن و خنداندن دیگران راه پر منفعتی است . به ویژه دختران ژاپنی که زود می خندند . از آنجا که او هنوز  تسلط چندانی بر مکالمه به زبان انگلیسی نداشت حرف و جوک های خنده دار غالبا خلاصه می شد در اشتباهات لفظی و دستوری افرادی که تازه اقدام به یاد گرفتن زبانی دیگر کرده اند . با این کار در واقع به خودمان می خندیدیم . نهایتا ( آرایشگر سویل ) که در واقع به فارسی باید سلمانی سویل ترجمه می شده به دادم آمد و با تعریف از آن و تکرارش او و خودم را کلی خنداندم .
دو سه هفته ای از آغاز ترم نگذشته بود که دیگر با هم صمیمی شده بودیم و به اندازه کافی به حرف های بی مزه همدیگر خندیده و وقتش رسیده بود که رابطه وارد مرحله دیگری شده و قراری برای دیدار خارج از محیط مدرسه بگذاریم . پیشنهاد من شام و تماشای فیلم بود در اتاق دل بازی  که در یک فلت دانشجوئی اجاره کرده بودم  و او پذیرفت .
یکی از ایستگاه های تلویزیون لندن در آن سالها برای یک شنبه شب ها  دو فیلم وحشتناک به صورت پی در پی نمایش می داد با عنوان خنده دار ( دراکولا ؛ فرانکنشتین و شرکا ) . فیلم ها اکثرا سیاه و سفید و قدیمی و بیشتر اسباب خنده بودند تا وحشت . به گمانم بسیاری از مردم و از جمله ما نیز به همین منظور به تماشای آنها می نشستیم . آن شب وقتی فیلم دوم به پایان رسید ساعت از یک  گذشته  و زمان مناسبی برای باز گشت به خانه نبود . به همین سبب یومیکو به پیشنهاد من شب را ماندگار شد و صبح آن روز  با هم به کالج رفتیم .
پس از قطعی شدن رابطه یکی از تفریحات ما که از آن سیر نمی شدیم پرسه زدن در محلات قدیمی لندن بود و تماشای کلیساها و ساختمانهای گوتیگ . من هنوز هم که به لندن می روم بیشتر اوقاتم را به این گونه می گذرانم با این تفاوت که همراه یومیکو پس از چندین ساعت راه پیمائی بی هدف خود را با مترو به میدان پیکادلی می رساندیم و به خلوت سینما پناه می بردیم .
من عادت داشتم و هنوز دارم که هنگام قدم زدن در هوای سرد قوز می کنم . یومیکو از این عادت من خوشش نمی آمد و هر وقت نا خودآگاه قوز می کردم جهت یاد آوری می گفت  خیلی سردته ؟ که سبب می شد زود خودم را جمع و جور کنم . زمانی حس کردم این رابطه دارد حالتی جدی و مسئولیت پذیر به خود می گیرد که او تعطیلات آخر هفته عذر آورد که سرش شلوغ است و نمی تواند به دیدن من بیاید و تعطیلات بعدی وقتی همدیگر را دیدیم برای مبارزه با سرما برایم شال گردن پشمی بزرگی هدیه آورد که طی آن دو هفته خودش بافته و حروف اول نام مرا نیز بر دو سویش طرح زده بود . آن شال گردن را من مانند شال گردن های مدل جدید دور گردن می پیچیدم و عکسی هم دارم که ثابت کند از حیث پوشیدن شال گردن اینجانب ۳۵ سال از زمان جلو بوده ام  و جانی دپ باید برود کشکش را بسابد . بگذریم که چوپانهای وطنی از همه آوانگارد تر بوده و پوشیدن شالگردن به این شکل بغچه ای در اصل اختراع آنها بوده است  !!!!.
یو میکو خیلی زود به من که آشنائی چندانی با فرهنگ کشورش نداشتم فهمانید که او پرورش یافته ی خانواده ای سنتی است و به شدت به اخلاق و رسوم ژاپنی پایبند است . در باره روابط زن و مرد نیز بر این عقیده بود که هر گونه تصمیم گیری در امور مربوط به خانه و تربیت فرزند به عهده زنهاست و مرد حق دخالت ندارد . از طرف دیگر مرد نیز استقلال خودش را داشت بی آن که لازم باشد در مورد کار و بارش توضیحی به زن بدهد . سالها بعد وقتی در نشریه ای خواندم تعدادی از مردهای ژاپنی وقتی از کار بی کار می شوند نیز هر بامداد کفش و کلاه کرده و از خانه بیرون می زنند و چیزی از بیکار شدنشان به همسر بروز نمی دهند  یاد حرفهای یومیکو افتادم .
حالا که یاد آن روزها می افتم می پندارم که یومیکو به این جهت حرف از این مقوله ها به میان آورده بود که می خواست مطمئن باشد رفتارش تناقض و توفیر عمده ای با فرهنگ و آداب یک ایرانی نداشته باشد . از سوی دیگر دلش می خواست اوقاتی را که در فلت  من می گذراند آزاد و راحت باشد . آزادی برای او و در این رابطه به این شکل بود که بدون مشورت با من روزهای تعطیل در گنجه و کمد دنبال  لباسهای نشسته من بگردد و آنها را به رختشوی خانه ببرد و در رختشوی خانه رمان ژاپنی بخواند و در خانه غذاهای عجیب غریب درست کند و پای تلویزیون رخت های تازه شسته من و خودش را اطو بکشد .
اگر چه یومیکو بیرون از خانه بازیگوش و مدرن  بود و زیاد به سر و کله من می پرید اما در خانه رفتارش یاد آور یک زن خانه دار بود تا یک دانشجوی جوان . من اما با نظر به تذکری که داده بود چیزی نمی گفتم و اگر چه ترجیح می دادم  کس دیگری غیر از او به آن امور بپردازد در مجموع شاید رضایت داشتم  . کدام  آدمی از لباس پاکیزه و اتو کشیده آماده بدش می آید . شاید هم با استاندارد های او بیش از حد نا منظم و شلخته بودم  و می خواست به آراستگی و پاکیزگی مورد پسندش عادتم بدهد .
از حوادث جالب در رابطه با تمیز کاری او این بود که یک روز در خواست کرد کمد سنگین اتاق را از جایگاهش بیرون بکشیم و زیر و پشتش را گرد گیری کنیم . با حرکت کمد حس کردیم چیزی در پشت آن فرو ریخت . کمد وقتی کاملا بیرون آمد چشممان افتاد به صد ها نسخه نشریه ( دنیا ) که ارگان حزب توده در خارج از کشور بود و شیر پاک خورده ای گویا هفت هشت سال قبل از من اتاق را در اجاره داشته و خدا می داند به چه دلیلی آنها را با خود نبرده است .  اگر یومیکو به تنهائی آنها را یافته بود سخت می شد ثابت کنی که مال من نیست .

                                              *‌‌‌‌‌‌*‌‌‌‌‌*‌‌‌‌‌*
اگر چه ازدواج  دانشجوئی کار چندان عاقلانه ای نیست و می تواند سد راه تحصیل شود اما رابطه با یومیکو از آن جنس روابطی بود که می شد روی تداوم آن و زندگی مشترک حساب کرد و در عین حال آسوده خاطر بود که لطمه ای به درس و مشق نخواهد زد و حتا به گمان من قادر بود  جدیت بیشتری به امور درسی ببخشد .
به همین جهت در پایان آن سال تحصیلی قرار ازدواج گذاشتیم . .برای من از کالجی در تگزاس پذیرش آمده بود و قرار شد همزمان پس از ترک لندن من جهت گرفتن ویزای آمریکا به ایران بروم و او که تنها فرزند خانواده بود برای مشورت و رضایت پدر و مادرش به ژاپن بر گردد و با پذیرشی که من برایش خواهم فرستاد به آمریکا بیاید .
هنگام خدا حافظی دوستان ژاپنی زیادی در فرودگاه هیترو به بدرقه اش آمده بودند که نمی دانم چرا به سردی با من بر خورد کردند . یو میکو اما مرا از آن جمع به کناری کشید و گفت این زیبا ترین سال زندگی اش بوده است و آن اتاق را که دیوارهایش را دود شمع های ما سیاه کرده بود هرگز از یاد نخواهد برد  و حس می کند به خاطر آن همه لذت باید از من تشکر کند . قبل از سوار شدن به هواپیما نیز با صدای بغض کرده ای گفت نمی داند چرا دلش شور می زند که مرا دیگر نخواهد دید .
یومیکو و همسفری که در لندن همخانه اش بود قرار گذاشته بودند در راه ژاپن به مدت یک ماه شهرهای مختلف اروپائی را نیز بگردند . طی آن یک ماه من از یومیکو تعدادی عکس پولاروید و شش کارت پستال ازاماکن مختلف  دریافت کردم که چندی بعد در تگزاس طعمه حسادت عزیزکرده ای  دیگر شده و به آتش کشیده شدند . به غیر از تماس های تلفنی نامه نگاری نیز  برای مدت شش ماه در تهران و سپس آمریکا ادامه داشت . در یکی از آخرین نامه ها خبر از بیماری سرطان مادرش داده بود و طولی نکشید که خبر داد مادرش فوت کرده است . در نامه آخرش یاد آور شده بود که تنها فرزند پدر مادرش بوده و با مرگ مادر قادر نیست پدرش را تنها بگذارد و لاجرم تصمیم دشواری را که نیامدن به آمریکا باشد گرفته است  .  در پایان نامه اظهار امیدواری کرده بود که موقعیتش را درک کنم و او را ببخشم  . آخرین نامه من اما پیام تسلیتی بود که به مناسبت فوت مادرش فرستاده بودم . نزدیک به سی سال پیش وقتی دوباره به سروقت شعر رفتم با یادی از او چند شعر در فرم تنکای ژاپنی نوشتم ( اولین تنکاها را او برایم ترجمه کرده و خوانده بود ) که نهایتا در دفتر کبریت خیس چاپ شد و به او تقدیم شده است . در اشعار دیگری که در آن مجموعه و دفتر خنده در برف به یاد آن روزگار نوشته ام نیز هر از گاهی یومیکو در گوشه و کنار آنها ظاهر شده و دوباره غیبش می زند .
شعر بازگشت به خیابان فرندل نیز به یاد آن اتاق سروده شده که او حضور پر رنگی در آن دارد .  




چند تنکای تنهائی 

برای یومیکو یوسودا
هر جا که هست 
۱
روزها بی امان می گذرند
و فرو می ریزد دست خط تو
از حواشی نامه های قدیمی

نقش سرخابی بوسه ات
کنار امضای رنگ پریده
گل سرخی است در برف.
۲
بر این جاده ساحلی هرگز
چنین بی اعتنا به دریا 
و پر گاز نرانده ام 
 هر جای پائی  بر ماسه های خیس 
شباهت به جای پای تو دارد  
 ۳ 
گفته بودم زیباتر 
از تمام ستارگانی هستی 
که سینمای جهان کشف کرده است 

حالا هزار سال نوری 
دور شده ای از من 
و هزار بار زیباتر 

۴
یاد گرفته ام تنهایی ام را
ماهرانه پشت روزنامه ای
پنهان کنم

اما از مهتاب
که بوی شانه های تو را می دهد
چیزی را نمی توان پنهان کرد

۵
آسمان
و هرچه آبی دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگ هدر رفته است
بر بوم روز های حرام شده
چه رنگ ها که هدر رفته
و تو نشدند ...
===========
از دفتر کبریت خیس
انتشارات مروارید - چاپ هشتم
--------------------------
شرح عکس - آپارتمان  ( فلت ) من در شماره ۲۷ خیابان فرندل 
محله کلپهم لندن . و اتاقی که هر از گاه - در نور شمع های کافوری
و گیج از عطر گیسوان همسفری دریا دل 
شناور میرفت
 تا کرانه صبح.  




        

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

نوروز دموزی و چند شعر دیگر


نوروز دموزی *

در این شب جایز الگناه 
و در این دقایقی که بی وقفه 
دارد به تحویل سال 
نزدیک می شود 
و در این لحظه که از ملکوت اعلا 
هیچ ناظری بالای سرمان نیست 
بیا پایمان را 
از گلیم تنگی که برایمان بافته اند 
فراتر بگذاریم 

    *      *    *  
ما دو نفر هیچ کاره را 
اصلا چه کار 
به کائنات و کار جهان
این پنجره نامحرم را 
می توانیم به فتوای عقل سلیم ببندیم 
و باز گردیم به آن لحظه پر تپش در بهشت 
و نخستین باری که دهانمان 
طعم آتش را 
در بوسه های آغشته به عطر سیب و گندم 
تجربه کردند 

گناهی که نیاز 
به توبه نداشته باشد 
عین ثواب است
بیا پرده ها را بکشیم 
و در این اتاق شش در هشت 
آنقدر در هم غرق شویم 
که تفکیک ناپذیر و بی کرانه شود 
کالبدهای قفس وارمان 

* - در اسطوره ها ی بین النهرین دموزی در روزهای آخر اسفند از جهان زیرین باز می گردد . اما در جابجائی قدرت تخت سلطنت چند روزی خالی میماند که طی آن ایام مردم جایز الخطا و جایز الگناه هستند .   
================================================== 


Peeping Tom

پای این پنجره عرق کرده 
من آن دزد هیز 
و یک چشم دریائی ام 
که بی شرمانه امشب 
و هزاران شب دیگر 
تماشای اندام زمینی 
و نور چکان تو را 
به رقص موزون مرجانها 
و آغوش مرطوب پریان دریایی 
ترجیح داده ام .

گم شده 

اگر به جستجویت کسی 
آستین بالا نزند 
قطعا گم نشده ای 
نهایتش در یکی از ایستگاه های هستی ات 
جا مانده ای 
یا در بن بست روزگار 
داری درجا می زنی 

بی حضوری ات اگر 
خواب و خیال کسی را 
مختل نکرده باشد 
قطعا گم نشده ای 
و اخبار گم شدنت نیز 
با عکس شش در چهار 
در تیراژ ملیونی هم که چاپ شود 
ناخوانده خواهد ماند . 

===================================
چاپ نخست : ویژه نامه نوروزی کتاب هفته