
۲ تیر ۱۳۹۳
۲۹ خرداد ۱۳۹۳
نامههاي صفاري نامههايي معمولي نبود
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
حافظ موسوي
حدود بیست سال پيش بود كه نامهيي از امريكا به دستم رسيد كه فرستندهاش عباس صفاري بود. نامه را كه باز كردم ديدم در ابتداي نامه، دوست عزيزم «شمس لنگرودي» كه در آن سالها در امريكا زندگي ميكرد، نوشته است: «جناب عباس صفاري از دوستان باصفا و از شاعران خوب خارج از ايران است كه چندي پيش كتاب «در ملتقاي دست و سيب» ايشان به عنوان بهترين كتاب شعر زبان فارسي در خارج از كشور برنده جايزه شد. باقي داستان را از زبان خودشان ميخوانيد و باقي داستان از اين قرار بود كه پس از تعطيلي نشريه ادبي كبود كه 12 سالي در اروپا منتشر ميشد، نشريه ديگري منتشر ميشود كه عباس مسووليت بخش شعر آن را برعهده ميگيرد و او هم به پيشنهاد شمس از من دعوت كرده بود كه در هر شماره يكي از شاعران داخل كشور را معرفي كنم. به اين ترتيب بود كه من با عباس صفاري آشنا شدم و آشنايي ما به دوستي عميقي منجر شد كه تا به امروز ادامه دارد. در آن سالها هنوز ايميل وجود نداشت و ارتباط ما از طريق نامهنگاري صورت ميگرفت. ظرف سه، چهار سال حدود 20 نامه مفصل براي هم نوشتيم و ضمن پيش بردن بخش شعر سنگ، درباره شعر و ادبيات با هم بحث و گفتوگو كرديم. من متاسفانه عادت به نگهداري نامههايي كه دريافت ميكنم ندارم؛ اما تقريبا تمام نامههاي عباس را نگه داشتهام؛ چون نامههاي او نامههايي معمولي نبود، بلكه يك اثر هنري بود در رنگها، فرمها و ابعاد مختلف و نقاشيهايي كه معمولا با ماژيك يا مدادرنگي ميكشيد. يك بار در يكي از اين نامهها نوشته بود: «با اين نامه آخرت بايد اقرار كنم به مقدار قابل توجهي به تو بدهكار شدهام كه اگر نتوانستم از عهده پرداختش بربيايم اين رنگها و نقاشيها را هم پايت حساب خواهم كرد. بالاخره امريكا هرچه به من ياد نداده باشد، معاملهگري را يادم داده است.» بعدها كه بيشتر با او آشنا شدم، ديدم از قضا تنها چيزي كه او در زندگياش ياد نگرفته است معاملهگري و حسابگري است. همكاري من با عباس و نشريه سنگ يكي، دو سال ادامه داشت و من تا جايي كه يادم است مسعود احمدي، نازنين نظام شهيدي، آزيتا قهرمان، رضا چايچي، كسرا عنقايي، مهرداد فلاح، شهاب مقربين، يزدان سلحشور و تعداد ديگري از شاعران داخل كشور را در آن نشريه معرفي كردم. روال كار هم به اين ترتيب بود كه از هر شاعر چند شعر انتخاب ميكردم و همراه با يك معرفي اجمالي و توضيحات مختصري درباره عمدهترين شاخصههاي شعر آن شاعر براي عباس ميفرستادم. نكته جالب در مورد نشريه سنگ پراكندگي جغرافيايي اعضاي تحريريه و همكاران آن در سه قاره اروپا، امريكا و آسيا بود. اما غرض از نگارش اين يادداشت خوشامدگويي به مجموعه شعر جديد عباس صفاري است به نام «مثل جوهر در آب» كه به تازگي توسط انتشارات مرواريد منتشر شده است. من اين مجموعه را هنوز نخواندهام اما اطمينان دارم كه عباس صفاري اينبار نيز با دست پر به ميدان آمده است و با شعرهاي ساده و صميمياش دوستداران شعرش را شاد خواهد كرد. شعر عباس صفاري مثل خود او، بيتكلف و سرشار از لحظههاي ناب و تامل برانگيز است. تصاوير و استعارههاي او در عين سادگي گاه چنان بديع و درخشانند كه به راحتي در ذهن خواننده جا باز ميكنند و براي همين است كه كتابهاي شعر او در سالهاي اخير هميشه پرمخاطب و پرفروش بودهاند. ==================== |
۲۶ خرداد ۱۳۹۳
شعری که نه نیمایی است نه آزاد
عبدالحسین موحد - پژوهشگر
شعر آزاد فارسی در
روند تکامل حیات اجتماعی ما، با نام نیما یوشیج و نوآوریهای او بهعنوان
یک گونه ادبی در قلمرو زبان فارسی به وجود آمده است و شاگردان او
توانستهاند آن را که زاییده ضرورت جهان معاصر ما بوده، همسو با تغییر و
توسعه جامعه، پرورش و نشان دهند که اینگونه شعر و اینگونه زبان، هرگز
تقلیدی محض و وابسته به شعر دیگر ملتها نبوده و فقط بر حسب ضرورت تحول
تاریخی و تکامل پیوندهای جهانی، به صورت یک حادثه زبانی در عرصه فرهنگ و
زبان ما، روی داده است.
شعر
منثور فارسی ما هم شاخه ای از این گونه شعر آزاد است که ادیبان ما، پیشینه
آن را، دیرینه دانسته و به سده های دور گذشته و کلمات قصار، شطحیات و
گزیده گویی های صاحبدلان اهل ذوق و عارفان شاعر ما نسبت داده اند.
ما اینجا، در پی نشان دادن نسبت ها، تفاوت ها و شباهت های شعر منثور فارسی با شعر منثور فرنگی (PROSE POEM) نیستیم و نمی خواهیم، نوعی لغت شناسی تطبیقی (Comparative Philology) را به دست دهیم. ویژگی های شعر آزاد فارسی هم تاکنون بسیار مورد بررسی قرار گرفته و ضرورتی به تکرار آن نمی بینیم.
ما
اینجا، برآنیم از شعری سخن بگوییم که نه نیمایی است و نه آزاد. ما می
خواهیم از شعری بگوییم که رنگ و زنگ دیگرگونه ای دارد و مدعی است می تواند
به عنوان یک گونه ادبی مستقل، مورد ارزیابی قرار بگیرد. این را هم می دانیم
که تنها آهنگ و وزن، همنشینی واژه ها و بازی های رنگارنگ زبانی، نمی تواند
نثری را به شعر تبدیل کند؛ زیرا شعر و نثر دو مقوله گفتاری و نوشتاری
متفاوت هستند؛ بنابراین، باید دید با وجود این ناهمتایی ها، چرا باهم ترکیب
شده و به نام شعر منثور مورد استقبال شاعران جهان و شاعران ما قرار گرفته
است.
شاعرانگی
یک شعر، به یقین به ساختار واژه ها، تصویرها و ترکیب های خیال انگیز و
آهنگین بودن آن بستگی دارد و نه به بحر و وزن عروضی و تظاهرات قافیه و ردیف
و دیگر ملازمات سنتی، ادبی پیشین ما. شعرهای کتاب «مثل جوهر در آب» سروده
عباس صفاری می تواند، نمونه ای از شعر منثور آزاد زمانه ما باشد.
نخستین
چیزی که در این شعرها، به چشم می آید، نسبت ساختار شعرها با رفتار آگاهانه
و هوشمندانه شاعر است. کنش حسی شاعر و جهتگیری او به جهان بیرونی پدیده ها
و زندگانی آدم ها و عرف و هنجارهای عامیانه، در سر تا سر شعرهای او، آشکار
است. شاعر در این بخش از شعرهایش، نقاشی باتجربه است و تاثرات روحی و
احساسات، عواطف و ذهنیت فردی خود را بصراحت، بیان کرده و نوعی رفتار و روش
امپرسیونیستی از خود نشان داده است: «خسته از راه می رسی / دسته کلیدت را
بی حوصله می اندازی / در سبد قبض های نپرداخته / و پاهای مرطوب و سردت
را / به سمت آتش شومینه / دراز می کنی.»
شعرشناسان
ما، این رفتار شاعرانه را زبان گفتار و زبان محاوره دانسته اند. واژه ها و
عبارت های دیگری در شعرهای این مجموعه هست که درک و دریافت ما را در این
باره تائید می کند: «بی هوا فرو افتد»، «جم بخورم»، «کله صبح»، «یکضرب» و
«مو لای درزش برود» و... امیدواریم، شاعر اینها را برای فعال کردن ذهن
خواننده و برقراری هر چه بیشتر و زودتر ارتباط با او، انتخاب کرده باشد و
افراط او در این عرف گرایی، خدا نکرده، به ناتوان شدن زبان شاعرانه و
ابتذال بیان هنری او نینجامد.
این
گونه که می بینیم، شاعر اصراری در سامان دادن به شکل آوایی و موسیقایی
کلام خود نداشته است؛ از این رو، شکل نوشتاری کلام او، سادگی سازه منثور
زبانی اش را تا حد زبان معمولی، پیش برده است: «تا یک هفته پیش بیژن /
دوست من بود / مردی با 60 کیلو وزن / قدی متوسط / ... حالا دو کیلو
خاکستر است / در صندوقچه ای چوبی / با این آدرس : / هالیوود شرقی /
جنب کمپانی برادران وارنر / گورستان چمنزار بهشت / آخرین قطعه دست
چپ.» راستی، چگونه، ذهن سنتی و آرایه آمیز مشکل پسند شرقی، می تواند با این
عبارت ها، ارتباط برقرار کند؟ باید به حتم، ذهن و آدابی دیگر، برای پذیرش و
پسند این گونه گفتار وجود داشته باشد.
درست
است که ما در زمانه قراردادهای نوین اجتماعی به سر می بریم و هنر و شعر ما
هم باید از این قراردادها و روزانه های گوناگون، مایه بگیرد و به زمان،
مکان و موقعیت های اجتماعی و تاریخی زمان حال مردم ما وابسته باشد؛ اما
چگونه و کجا، این وابستگی باید ظهور کند؟ به یقین، پیش از هر جایی، در
«زبان» به عنوان بستر الزامات شاعرانه، باید روی دهد؛ بویژه که زبان و لحنی
که ما در شعرهای این کتاب می شنویم، در کل، شخصی و بی پیشینه است، هر چند
ساده، بی پیرایه و آمیخته با طنز زبان محاوره، شکل گرفته، اما بسیاری از
بندهای شعر، برای دل خواننده های خاص، اجرا شده است و بر حالات و تاثرات و
تجربه های شخصی و همذات پنداران دوستدار شاعر، دلالت می کند: «هر بار که
آمده ای / آخرین بار بوده است / و هر بار که رفته ای / اولین بار /
فردا تو را / برای اولین بار خواهم دید / همان طور که دیروز / برای
آخرین بار دیدمت.»
درست است که مرگ آگاهی شاعر
از سویی و درگیر بودن مدام ذهن او با شعر، از سویی دیگر، ما را با نوعی
چیستی، یادآوری و تامل هستی شناسانه، روبه رو می کند و عشق به دانستن جهان و
حکمت آفرینش و انسان ها را در ما برمی افروزد، اما عنوان انگلیسی شعر
شاعر؛ یعنی: «I NEVER STOPPED DYING» به معنی «من هرگز جلوی
مرگ را نگرفته ام.» ما را به یاد ادامه داشتن زندگی مرگ و تکرار مرگ زندگی،
می اندازد و این بیت های محمد بلخی (مولوی) که «مرگ اگر مرد است آید پیش
من / تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ / من از او جانی برم بی رنگ و بو / او
ز من دلقی ستاند، رنگ رنگ.» با آن که شاعر در شعر منثور بالا با بازی کردن
با واژه های قیدی، بر توانمندی و غنای زبانی خود افزوده و معنا را گسترش
داده است؛ اما همین زبان، در پایان شعر، رودرروی تصویر و توصیف بند بالا،
با واژه «گیجم» که باید به جای «گیج می شوم» باشد، زیبایی خود را کمرنگ
کرده است. عنوانی را هم که به زبان انگلیسی شاعر برای این شعر انتخاب کرده،
جز منحصر کردن شعر و ایجاد نوعی ابهام (AMBIGUITY) در ذهن بیشتر خواننده
های شعر ایرانی، سودمندی ندارد.---------------------
طرح ضمیمه : پل قدیمی لس آنجلس
چوب نگاره - 6 در 14 اینچ
مرکب روغنی روی کاغذ برنج ژاپنی
کار نگارنده
۲۵ خرداد ۱۳۹۳
هر از گاه می خندیم که گریه نکنیم
گفتوگو با «عباس صفاري» به بهانه چاپمجموعه شعر تازهاش «مثل جوهر در آب»سيد فرزام حسيني / روزنامه اعتماد |
كار ادبي يا به عبارتي شاعري را از دوره نوجوانياش آغاز
كرد، اواخر دهه چهل و اوايل پنجاه. ترانه مينوشت، برخي از خوانندههاي
مطرح روز هم، ترانههايش را اجرا ميكردند، نمونهاش ترانه «خسته» كه با
صداي فرهاد مهراد، يكي از خوانندگان بنام و اعتراضي موسيقي پاپ فارسي به
اجرا درآمد: «جغد بارون خورده اي/ توي كوچه فرياد ميزنه/ زير ديوار بلندي/
يه نفر جون ميكنه...». ماجراي شكلگيري اين ترانه هم، شنيدي است، اما در
اين مقدمه مجال بيانش نيست. اما اين كار را مدت زيادي ادامه نداد، در همان
ايام جواني به غرب رفت، براي ادامه تحصيل، امريكا، كشوري كه هنوز و همچنان
درش پاگير شده است و همان جا زندگي ميكند. از وقتي كه رفت، تا شايد اوايل
دهه 70 نه شعري، نه ترانهيي از او در ايران منتشر نشد و شايد كسي هم از
اهالي ادبيات خبري از او نداشت، تا اينكه در دهه 70 دوباره در نشريات ادبي
شعرهايي از عباس صفاري (امضا از امريكا) منتشر شد و اين آغاز دوره تازه
كارهاي ادبي- هنري او محسوب ميشد. دير آمد اما تاثير گذاشت. طوري شعر
مينوشت و مينويسد كه هم تحسين مخاطب را به خودش جلب ميكند و هم تعريف
منتقد را. صفاري، شعرهاي سادهيي دارد، شعرهايي ساده به ظاهر و در معنا
اغلب غني. ميتوان شعرهاي صفاري را دوست نداشت، ميتوان نوع نوشتنش را
نپسنديد اما نميتوان شاعر بودن و شعريت شعرهاي او را كتمان كرد. صفاري
علاوه بر كار شاعري و ترجمه، دستي در هنرهاي تجسمي هم دارد، كارهاي طراحي
روي چوب و با چوب انجام ميدهد كه در نوع خودشان قابل توجه و بكر هستند. از
وي تاكنون دفترهاي شعري «در ملتقاي دست و سيب»، «تاريك روشناي حضور»،
«دوربين قديمي و اشعار ديگر»، «هبوط يا حكايت ما»، «كبريت خيس»، «خنده در
برف»، «مثل جوهر در آب» (تازهترين مجموعه) و نيز ترجمههاي با عناوين
«عاشقانههاي مصر باستان - ازرا پاوند»،
«كلاغنامه: از اسطوره تا واقعيت»، «ماه و تنهايي عاشقان - اشعار دو شاعره كلاسيك ژاپن: ايزومي كي بو، انونوكوماچي»، «كوچه فانوسها - ترجمه شعر غنايي چين باستان» منتشر شده است. با اين شاعر و مترجم، به بهانه و پيرامون مجموعه شعر تازهاش، «مثل جوهر در آب» (انتشارات مرواريد) گفتوگويي داشتم، كه در زير مشروح آن را ميخوانيد. من از قصد و نيت ديگران اطلاعي ندارم اما من همين جا بگويم كه كاري به سليقه و پسند مردم نداشته و ندارم، نه خودم را زنداني سليقه آنها كردهام، نه منتي بر آنها خواهم گذاشت. اين زبان نزديك به محاوره را نيز كه گنج كمابيش دست نخوردهيي بود همانطور كه گفتم فقط براي استفاده از امكاناتش برگزيدم آقاي صفاري! از شعرهاي اوليه مجموعه اخيرتان «مثل جوهر در آب» اين طور برميآيد كه تحت تاثير حال و هواي ايران و سفر اخيرتان به اينجا بودهايد، درست است؟ تاريخ سرايش اكثر اشعار اين مجموعه به پيش از آخرين سفر من به ايران برميگردد. در هر صورت اما تعداد اشعاري كه در اين مجموعه در حال و هواي ايران سروده شده، چشمگير و نسبت به مجموعههاي ديگرم بيشتر است. فكر نميكنم سفر نقش عمدهيي در اين رابطه داشته است. سفرهاي كوتاهمدت و شتابزده فرصت و آرامش كافي را براي جذب مشاهدات و رويدادها نميدهد. پرداختن به مضامين بومي و ايراني در اين مجموعه ميتواند برآمده از سن و سالي باشد كه يكي از دستاوردهايش بيرون آمدن خاطرات دور است از پستوهاي ذهن. گمان ميكنم همين مساله باعث شده بعضي از شعرهاي مجموعه شكلي سفرنامهيي پيدا كنند، اين طور نيست؟ بله، در تعدادي از اشعار اين مجموعه من به شهرها و اماكن مختلفي در داخل و خارج از ايران سر زدهام. «نيو اورلئان»، «اوهايو»، «لندن»، «تهران»، «رشت»، «يزد» و «بلوچستان» از آن جملهاند اما شعرهاي مورد نظر گزارش سفر نيستند. به استثناي شعر سوررئاليستي بندرگاه يزد كه اين شهر كمآب كويري در آن تبديل به شهري ساحلي ميشود، مابقي اماكني بودهاند كه در زمانهاي مختلف شاهد يا درگير رويدادي در آنجا شدهام كه سالها بعد هر كدام دستمايه شعري شده است. فرم ديگري كه فكر ميكنم شايد از اين مساله نشات گرفته- شايد هم ربط مستقيمي به اين مساله نداشته باشد اما در كليت ديده ميشود فرم نامهيي شعرهاست. بعضي از شعرهاي كتاب انگار در فرم نامه و براي ارسال به كسي نوشته شدهاند، اين مساله را قبول داريد؟ تعمدي در كار بوده؟ ظاهر مكاتبهيي و به قول شما نامهنگارانه تعدادي از اشعارم، چه در اين مجموعه و چه در مجموعههاي ديگر ناشي از انتخاب فرم خطابي و مونولوگ گونهيي است كه پس از مجموعه «تاريكروشنا» بيشتر از آن استفاده كردهام. ناگفته نماند كه گرايش به اين فرم آگاهانه و با قصد و نيت از پيش سنجيدهيي نبوده است. بيترديد دوري از اماكن و افرادي كه جايگاه عمدهيي در زندگي فرد دارند او را به سمت نوعي گفتوگوي غيابي و مونولوگوار با آنها سوق ميدهد. راديوي ماشين من هنگام رانندگي تا به ياد ميآورم خاموش بوده است. اين اوقات غالبا اختصاص به گفتوگو با آدم هايي دارد كه در كنارم نيستند يا به جهان سايهها رفتهاند. همين گفتوگوهاي غيابي كه از بودا و چنگيزخان تا همكلاسيام در كالج لندن در آن حضور دارند نهايتا به شعرم راه پيدا كرده و لحني خطابي و به گفته شما نامهوار به آنها داده است. شعرهاي اين مجموعه، نسبت به شعرهاي قبليتان از نظر سطري حجم بيشتري پيدا كردهاند، در واقع بلندتر شدهاند، حادث شدن اين مساله علت خاصي دارد؟ گرايشتان به شعرهاي روايي بيشتر شده است. شعر روايي عموما حجم و سطر بيشتري را اشغال ميكند كه به نوبه خود بستگي به مضمون و موضوع شعر دارد. در اين مجموعه تعدادي شعر وجود دارد كه من سالها با طرح اوليهيي كه براي آنها داشتم كلنجار رفتهام. حرفي نبوده است كه بشود در يك صفحه خلاصهاش كرد. چرك نويس چند تايي از اين اشعار سر به 30-20 صفحه ميزند. شعرهاي نيمه بلند «پليور يقه اسكي»، «بندرگاه يزد» و «اسفندك» از اين جملهاند. طرح اوليه شعر «پليور يقه اسكي» با ديدن عكسي از «جولي كريستي» به ذهنم رسيد كه مربوط به صحنهيي از فيلم «دكتر ژيواگو» بود. من در آن عكس كه روي جلد مجلهيي چاپ شده بود شعري ديده بودم كه ميدانستم در چند سطر و پاراگراف نميتوان خلاصهاش كرد. زبان ايماژيستي و نيمهفاخري هم كه در آن روزگار راه دستم بود از پس چنين شعري برنمي آمد. بايد 20 سالي ميگذشت تا چم و خم كار دستم بيايد. انتخاب زباني سادهتر و نزديك به محاوره نيز در پاسخ به همين نياز بوده است. زباني كه با استفاده از امكانات جديد و انرژي نهفته و دست نخورده در آن بتوان جلوهها و مسائل مدرن جهان معاصر را وارد شعر كرد. در مصاحبه با شاعران گاهي اشاره ميشود كه به قصد نزديك شدن به مردم به سمت زبان ساده رفتهاند، من از قصد و نيت ديگران اطلاعي ندارم اما من همين جا بگويم كه كاري به سليقه و پسند مردم نداشته و ندارم، نه خودم را زنداني سليقه آنها كردهام، نه منتي بر آنها خواهم گذاشت. اين زبان نزديك به محاوره را نيز كه گنج كمابيش دست نخوردهيي بود همانطور كه گفتم فقط براي استفاده از امكاناتش برگزيدم. از آن گذشته معتقدم با مردمي كه قرنهاست فال از ديوان حافظ ميگيرند و ضربالمثلهايشان ابيات شعر كلاسيكمان است، لزومي ندارد در كتاب هايي با تيراژ حداكثر دو هزار-كه فقط خواننده حرفهيي شعر آن را ميخرد-به زبان محاوره شعر گفت تا از آن سر در بياورند. به شخصه هميشه تصور ميكنم طنز در شعرهاي شما حضور منحصر به فردي دارد. طنزي كه شما از آن بهره ميگيريد، نوعي طنز مستتر در كليت فرم شعر است كه به روايت شما كمك ميكند، در واقع خلقالساعه و گذرا نيست، بلكه بخشي از زاويه ديد راوي شعر ميشود و به صورتبندي شعر كمك ميكند. اين طور نيست؟ هر از گاه ما ميخنديم كه گريه نكنيم. خنده در آن لحظه سدي ميشود در برابر جاري شدن اشك. محض نمونه واكنش طبيعي ما در مورد كليشه تكراري پا گذاشتن بر پوست موز و زمين خوردن، بايد حس همدردي با شخص زمين خورده باشد. عكسالعمل اما به طرز مضحكي خنده است. همين پوست موز را وقتي به موارد و مسائل جديتر زندگي و روابط حاكم بر آن تعميم بدهيم از اين حالت مضحك و فكاهه خارج شده و پا به عرصه طنز ميگذارد كه قصد از توليد آن نه ايجاد خنده بلكه تقويت و تشديد بار معنايي و اثربخشي بيشتر است. به هر پديده و حادثهيي از زواياي گوناگون ميتوان نگريست. يكي از اين زاويهها نيز طنز است. من هنگام نوشتن و از سر عادت سري هم به اين زاويه ميزنم، اگرچه ميدانم همواره دست پر بر نخواهم گشت. روايت شما، به ويژه در اين مجموعه، بيشتر با حضور انسان گره خورده است. در كمتر شعري از شما ميتوان رد پاي انسان را ناديده گرفت، رويكردتان بيشتر اومانيستي به نظر ميرسد و بر محور ارزش و حضور انسان در شعر حركت ميكنيد. علت اين مساله چيست؟ اگر اشتباه نكنم منظور شما از حضور انسان نوعي حس همدردي و همدلي با ديگران است كه در اشعاري مانند قديسها بيشتر به چشم ميآيد. من بر اين عقيدهام كه آدمي هيچ تجربه كاملا منحصر به فردي ندارد. حتي هنگامي كه «آرمسترانگ» براي نخستينبار از پلههاي سفينه پايين آمده و پا برخاك ماه ميگذارد، اين پاي ميلياردها انسان از بدو پيدايش تا آن لحظه تاريخي است كه بر خاك ماه گذاشته ميشود. يا هنگامي كه آن كاهن بودايي در ميدان پنومپن در اعتراض به جنگ خودش را به آتش ميكشد، اين در واقع جان ميليونها انسان معترض است كه شعلهور ميشود. شاعر نيز از اين قاعده مستثني نيست و هنگامي كه از خصوصيترين تجربيات خودش هم ميگويد نظر به ويژگيهاي جهانشمول و تعميمپذير آن تجربه دارد. در همين رابطه مسالهيي كه هميشه براي من در شعر شما جالب بوده اين است كه انسان شعر شما، انسان جهاني است، محدوديت نژادي خاصي ندارد. جالب بودن اين مساله اينجاست كه شما از وطن و زادگاهتان دور هستيد، اما حس نوستالژيك انسان ايراني بر شعر شما حاكم نميشود و نگاه كلانتري به مساله انسان داريد، اين دغدغه از كجا نشات ميگيرد؟ ما از هر نژاد و ملتي كه باشيم وجوه اشتراكمان بيشتر از موارد اختلاف و افتراقمان است. دشمنان مشتركي نيز از ازل تا ابد داشته و خواهيم داشت. بلاياي طبيعي و خطرناكتر از آن حضور ابدي شر و بدي سرشته در نهاد بشر از آن جمله است. شري كه هر ازگاه از كنترل خارج شده و جويبارهاي خون جاري ميكند. ما فقط با مسووليتپذيري، دورانديشي، همدلي و همدردي است كه ميتوانيم بر بعضي از اين دشمنان چيره شويم يا دستكم به ياري و كمك قربانيان و آسيبديدگان آنها بشتابيم. حضور انساني عاري از نشانههاي بارز قومي و با ويژگيهاي جهاني در شعر من احتمالا به خاطر زندگي در مناطق مختلف و حشر و نشر با افرادي از فرهنگها و تمدنهاي ديگر بوده است، اگرچه معتقدم لازم نيست دور دنيا بگردي تا نگاهي جهاني به زندگي داشته باشي. مقداري نيز ناشي از تجاربي است كه به من ميگويد مرزهاي دنياي امروز آنقدر نامرئياند كه اگر امروز يك ترقه در خليج فارس در برود فردا قيمت بنزين در سنتياگو شيلي بالا خواهد رفت و خشكسالي در تگزاس قيمت برنج را در مغازههاي اتيوپي چند برابر خواهد كرد. در چنين دنيا و شرايطي ميتوان از صميم قلب به يك تمدن و فرهنگ مومن و وفادار باقي ماند، اما محدود و محصور كردن خود در چارچوب آن فرهنگ ميتواند به انزوا و چه بسا بيپناهي بيانجامد. در همين راستا، همواره «ديگري» در شعر شما حضور پر رنگي دارد، خطابهاي شما اغلب «تو» است و زاويه روايتتان محدودهيي گستردهتر از «من» را دربرميگيرد. اشاره به اين نكته در شعر شما هم به نظرم حايز اهميت است و فكر ميكنم ناشي از نوع نگرش خاصي است... لحن خطابي تعدادي از اشعار اين مجموعه و استفاده از ضماير دوم و سوم شخص را ميتوان از دو زاويه مورد بررسي قرار داد. در مواردي كه مخاطب خودم نيستم روي سخن با فرد غايبي-معاصر يا درگذشته است كه به مناسبتي فرا خوانده شده است. مورد ديگر كه بيشتر تكنيكي است ضماير «تو» و «او» به قصد تضعيف سانتيمنتاليسم و سودازدگي به كار گرفته ميشود. به اين معني كه با نوعي فرافكني و انتقال حس يا تجربه خود به ديگري از احساساتي شدن شعر جلوگيري ميكنم. اگر خاطرتان باشد، يكي، دو سال قبل، در همين روزنامه اعتماد يادداشتي نوشتم در اين رابطه كه چطور شعر عباس صفاري را مهاجرت نابود نكرد و او توانست شعرش را حفظ كند. حالا ميخواهم شخص خودتان را در مواجهه با همين پرسش قرار بدهم؛ خودتان فكر ميكنيد چرا مهاجرت شعرتان را تخريب نكرد؟ چون ما شاهد اين مساله هستيم كه مهاجرت سطح شعري اغلب شاعران ما را تنزل داد... يكي از دلايلش اين است كه تا 15 سال پس از ترك تهران و اقامت در غرب كار چنداني در زمينه شعر انجام ندادم. شعر طي آن سالها همواره با من بود و هرجا كه مجالي مييافت در طرحهايي كه ميكشيدم خودي نشان ميداد اما در قالب كلام نوشته نميشد. فكر هم نميكردم كه ديگر باره زماني به صورت حرفهيي و پيگير به آن بپردازم. شعر در نظرم كار طاقتفرسا و دشواري بود كه در صورت موفقيت نيز نه ميتوانست درآمد و بهرهيي برايم داشته باشد و نه شهرت و اعتباري در كشور ميزبان. اگرچه نهايتا برخلاف تصور خودم در همان آغاز كار ترجمه تعدادي از آنها سر از نشريات و جنگهاي معتبر انگليسي زبان و كتاب درسي درآورد. در چنين شرايطي وقتي كار شعر را شروع كردم نه ادعايي داشتم، نه ارتباطي با اهالي ادب و نه توقعي كه به عنوان شاعر پذيرفته يا مطرح باشم. به گمان من كليد موفقيت نيز مضاف بر استعداد لازم در همين بيادعايي و كار خستگيناپذير در تنهايي است و به دور از مناسبات حقير كاسبكارانه توام با شتابزدگي و خودبزرگبيني. متاسفانه در سفرهايي كه به ايران داشتهام، ديدهام كه بسياري از شاعران جوان وقتي را كه بايد صرف ارتقاي هنرشان كنند در امور بيحاصل و بيهوده هدر ميدهند. ميدانم كه شما سواي شعر، به تصويرسازي هم علاقه داريد و به اين كار مبادرت ميورزيد. اما فكر ميكنم اين مساله به شعرتان هم تسري پيدا كرده و در شعر هم به دنبال تصويرسازي هستيد. تصويرسازي شما در شعر به نظرم از كنار هم قرار دادن تكه تكههاي يك عكس صورت ميگيرد و به اين طريق حس تعليق را به وجود ميآوريد، تا اينكه يك تصوير يكپارچه را عرضه كنيد، موافقيد؟ من كار شعر را با سرودههاي ايماژيستي آغاز كردم و از مجموعه دوم به اين سمت بود كه تصوير را براي سرودن كافي نديدم و به مرور استعاره و ديگر اسباب شعري جايگاه عمدهتري را در شعرم اشغال كردند. اما هنوز هم كماكان از تصوير اگر لازم باشد استفاده ميكنم. گرايشم به تصويرپردازي در شعر نيز به خاطر علاقه و تحصيلاتي است كه در رشتههاي هنري به ويژه كارهاي گرافيستي داشتهام. و سوال آخر اينكه از سير كارنامه كاريتان در اين شش مجموعه شعري كه منتشر كردهايد، راضي بودهايد؟ بازخوردهايي كه از مخاطبان و منتقدان طي اين سالها دريافت كردهايد، راضيتان كرده؟ از مجموعه جديدم هنوز آنقدر فاصله نگرفتهام كه بتوانم نظري بدهم، اما در رابطه با مجموعههاي قبلي به گمانم «خنده در برف» يكدستترين و بينقصترين مجموعه است. اما محبوبيت «كبريت خيس» و چاپهاي متعدد آن باعث شد سطح توقع خواننده بيش از حد لازم بالا برود و در نتيجه در حد كبريت خيس از آن استقبال نشد. من اما در مجموع آدم خودشيفتهيي نيستم و به ندرت از كار خودم خشنود بودهام. جايي خواندم كه «جان اشبري» از دوست شاعري ميپرسد از تمام اشعاري كه طي يك سال ميسرايد چند تا را از هر لحاظ ميپسندد و دوست پاسخ ميدهد سه، چهار شعر را. اشبري با تعجب ميگويد خوش به حالت. من يكي، دو شعر را بيشتر نميپسندم. هر شاعري اگر خودشيفته نباشد پس از فاصله گرفتن از شعرش و به قولي بيات شدن شعر سراغ آن برود فرق چنداني با خواننده شعر نخواهد داشت و چه بسا كه شعر مورد نظر ديگر مورد پسندش نباشد. در اين مرحله اگر شعر را چاپ نكرده باشد ميتواند دست به حك و اصلاح آن بزند، گاهي نيز جايي براي حك و اصلاح ندارد و اينجاست كه بايد تصميم بگيرد كه اصلا به درد چاپ ميخورد يا خير. من از هر مجموعهام اگر 10 شعرش را بپسندم كلاهم را به عرش مياندازم. بازتابها و نظر مخاطب و منتقد اما از همان مجموعه اولم به طرز غافلگيركنندهيي مثبت و خوب بوده است. در مورد اشعار كانكريتم با وجود اينكه توضيح دادم سابقه هزارساله در دنيا دارد و به خاطر محدوديتهايش جاي دوري با آن نميتوان رفت، آن طور كه بايد درك نشد، يا زيادي آن را جدي گرفتند يا هيچ بهايي به آن ندادند، يا پنداشتند يك نفر آمده چيزي را به نام خودش به ثبت برساند. من اما با استفاده از تجارب گرافيستي و فقط به اين دليل كه سابقهيي در ادبيات معاصرمان نداشت تعدادي را محض نمونه «درست» كرده بودم كه در اين مورد نيز گفتند و نوشتند كه سابقه داشته و قبلا «صفارزاده» و «احمدرضا احمدي» خدمتش رسيدهاند. من كار آنها را ديدهام، آنها حروفچيني نامتعارفند و راه زيادي تا شعر كانكريت دارند. گذشته از آن اگر هم آن شعرها را كانكريت ارزيابي كنيم چه اشكالي دارد كه هنرمند ديگري نيز به آن بپردازد يا بسط و گسترشاش بدهد. مگر اشكالي داشت كه پس از انتشار اشعار كانكريت من در جنگ «انهدوانا» و مجموعه «دوربين قديمي» چند شاعر ديگر نيز آثاري در اين زمينه خلق كردند؟ در نقدها طبيعي است كه منتقد بخشي از نقدش را نيز به كمبودها و ضعفهاي اثر اختصاص ميدهد كه در مورد كارهاي من غالبا منصفانه و مفيد بوده است. گاهي هم يك نفر پيدا ميشود و از حق دموكراتيكش استفاده كرده و بيهيچ توضيحي ميگويد شعرت را دوست ندارد و تو به او حق ميدهي كه دوست نداشته باشد اما درميماني كه پس اين شور و اشتياقي كه براي نزديك شدن به تو صرف ميكند از براي چيست؟ |
۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آمدن
مهم نیست
از کدام دنده چپ یا راست
بیدار شده باشی
در تقویم ما روزهائی هست
پیش بینی نا شده
که هیچ چیزش به هیچ چیز نمی آید
پرده را
هنوز پس نزده می دانی
پنجره بامدادی
به آسمانی که قاب گرفته است
نمی آید
مثل عنکبوتی که نمی آید
به تاری که با شیره جانش
بر گوشه پنجره تنیده است
مثل واژه عشق که نمی آید
به جدول کلمات متقاطع
در روزنامه صبح
* * *
در روز بی سر و پائی از این دست
آینه ی کنار در
چهره ای نشانت خواهد داد
المثنای افسردگی ات
و انتخاب کلاهی
که گشاد نباشد به سرت
کوهی می شود بر سر راه
از در
هنوز بیرون نرفته
در میمانی که در اداره
چه عذر موجهی بیاوری
برای برج زهر ماری
که به میز ریاستش نمی آید
مثل کراوات که نمی آید
به شعبان بی مخ
و برج آسمانخراش که نمی آید
به شیخ نشین های خلیج فارس
مثل قاشق و چنگال
به سفره ژاپنی
شکم ورم کرده
به کودکان آفریقا
و سفره خالی
که به هیچ خانه ای نمی آید
اما
در چنین روز بد قلقی نیز
به محض رسیدن به هم
پی می بریم که ما
عجیب به هم می آئیم
همیشه آمده ایم
و خواهیم آمد
درست مثل گلی
که به گلدانش .
-----------------
چاپ اول - روزنامه فرهیختگان
--------------------
طرح ضمیمه - چوب نگاره - کار اینجانب
9 در 16 اینچ
مرکب روغنی - روی کاغذ الیافی
سال - 2009
۲۲ فروردین ۱۳۹۳
از نوسفراتو تا دراکولا
نقس زمان در کشف ارزش های پنهان آثار هنری
ماهنامه عاشقانه - فروردین 93
اکثر فیلم های ترسناکی که در نیمه اول قرن بیستم ساخته شده اند امروزه قادر به ترساندن بچه های دبستانی هم نیستند و در مواردی بیشتر خنده آور و مضحک می نمایند تا دلهره آور . اما نوسفراتو با نزدیک به یک قرن از ساخته شدن آن هنوز فیلم ترسناکی است که اجازه خندیدن به هیچ یک از کاراکتر ها و صحنه هایش را نمی دهد . طبق روایتی ( مکس شرک ) که نقش نوسفراتو را در این فیلم به عهده داشت پس از اتمام کار به شکل مرموزی نا پدید شده و دیگر هیچ اثری از او نیافته اند .در باور عاشقان سینمای وحشت هیچ بعید نیست که وقتی دارید این فیلم را تماشا می کنید مکس شرک از لای در و پاورچین به شما نزدیک شود !!!.
فیلم دیگر ساخته فرانسیس فورد کاپولاست که با تاکید بر نام نویسنده ( دراکولای برام استوکر ) در عنوان فیلم از همان آغاز نوید اثری را می دهد که با وفاداری به متن و درست هفتاد سال پس از نوسفراتو ساخته شده است .
فرق عمده این فیلم با دیگر آثار دراکولائی در این است که کاپولا برای نخستین بار پای عشق سودائی و بسیار وفادارانه ودر عین حال اروتیکی را به سینمای وحشت کشانده است . عشقی رمانتیک که تمام حوادث دلهره آور فیلم را تحت الشعاع قرار می دهد و در نوع خود می کوشد توجیه کننده جنون سرخ و خون چکان دراکولا باشد . فیلم کاپولا بی تردید عاشقانه ترین دراکولائی است که تا به امروز ساخته شده است و به گمان من بیشتر انرژی اش را از عشق نامیرایی می گیرد که این کنت خون آشام به ( مینا ) می ورزد . عشقی سراسر آلوده به گذشته تباه شده و خون تازه وگرم قربانیانی که چراغ آن گذشته را تا رسیدن مجدد به مینا روشن نگه داشته اند . نا گفته نماند که در زمان نگارش دراکولا در سالهای پایانی قرن نوزدهم علم روانشناسی هنوز به مرحله ای نرسیده بود که رابطه خون را با امیال جنسی حتا در حد سئوال مطرح کند . بر رسی عوامل خود زنی دیر نشینان کاتولیک در حد جاری شدن خون ، بالا رفتن آمار انتحار در جوامع صنعتی و پی بردن به ابعاد فزاینده بیماری کاتر( تیغ کشیدن بر خود ) در میان دختران جوان دریچه ای ( هر چند کوچک ) به این عرصه تاریک روح و روان آدمی می گشاید که حاصل آن در رشته های هنر و ادبیات باز خوانی آثاری مانند مسخ اوید ( اویدیوس پوبلیوس نیسو ) ، دکتر جکل و مستر هاید ، دراکولا و دیگر آثار مشابه آنهاست . با تکیه بر این دانش جدید هنرمندان و منتقدین ارزش های زیبا شناسانه جدیدی در این آثار کشف می کنند که پیش از آن اشاره ای به آنها نرفته بوده و چه بسا که خالق اثر نیز خود از آن آگاهی نداشته است .
تاثیر رویدادهای دوران طفولیت تا نو جوانی بر شکل گیری شخصیت فرد و نقش عظیمی که جنسیت در مرکز آن به عهده دارد از دستاوردهای علمی است که پس از تحریر این کتاب شکوفا می شود و می کوشد پاسخی بیابد برای آن بخش از رفتارهای آدمی که غالبا خارج از دایره کنترل و قدرت اوست و به طرزی خود سرانه عمل می کنند . عشق وسواس گونه و سودائی از نمونه های کلاسیک این گونه رفتار است که هر از گاه در صورت مواجه با سر خوردگی و ناکامی منجر به خود آزاری فیزیکی ، روحی و بروز افکار آزاردهنده می شود .
بیماری کاتر که پیشتر به آن اشاره شد به خاطر رابطه ای که با خون دارد و لذت بیمار گونه ای که فرد مبتلا به آن از جاری شدن خون خود می برد از دیگر انواع نارسائی های روحی به بحث ما نزدیک تر است . کاترها برای مقابله با سر خوردگی های عاطفی و فرو نشاندن موقتی تنش های آزار دهنده روحی و رسیدن به آرامشی کم دوام در جائی خلوت و دور از چشم دیگران با کشیدن محتاطانه تیغ به ران خود کما بیش همان حالتی را تجربه می کنند که مینا و لوسی برای دست یابی به آن شاهرگ خود را به دندانهای دراکولا می سپارند . از آنجا که مبتلایان به این نوع بیماری ها سعی در پنهان کردن آن دارند آمار دقیقی از تعداد آنها در دست نیست . اما بر طبق یک آمار تخمینی در آمریکای شمالی از هر صد هزار نفر سه هزار نفر کاتر هستند و کشور روسیه بیشترین مبتلایان به این بیماری روحی را دارد .
* * * * * *
در بیوگرافی برام استوکر می خوانیم که او به رغم پا ورقی بودن رمانش تحقیقات گسترده ای برای نوشتن این رمان انجام داده و چندین کتاب تاریخی در رابطه با ترنسلوانیای رومانی و حکومت عثمانی بر آن منطقه و سر گذشت ( پرنس ولد دراکول ) را که الهام بخش شخصیت دراکولاست مطالعه کرده است . با این همه رمان او که در اصل جهت سر گرمی خوانندگان روزنامه منتشر می شده اثری ادبی و نزدیک به سلیقه جامعه کتابخوان و الیت به حساب نمی آمده . رمان او نیز یکی از ده ها رمان گوتیکی بوده است که سالانه طی آن دوره منتشر می شده است .
به یاد می آورم که زنده یاد هوشنگ گلشیری جائی در رابطه با رمانهای گوتیک از فرانکنشتین و دکتر جکل و مستر هاید در شمار آثاری دارای ارزش هنری و استتیک یاد کرده بود ، اما دراکولا را که در اصل یک پاورقی عوام پسند بوده است فاقد ارزش هنری می دانست . در غرب نیز شاید تا سی چهل سال پیش اهل قلم بر همین باور بوده و آن را همطراز با دیگر آثار نامبرده نمی دانستند . اما در نیمه دوم قرن ماضی به مرور ورق به نفع دراکولا بر می گردد .
از میان هزاران اثر هنری عوام پسندانه گاهی اتفاق می افتد که یک اثر به مرور زمان و با قرار گرفتن زیر ذره بین خوانش های متعدد ومتفاوت توانائی و قابلیت هائی در آن کشف می شود که آن را وارد جرگه آثار کلاسیک می کند . از ادبیات خودمان امیر ارسلان نامدار را می توان مثال زد که در اصل رمان پاورقی از نوع شفاهی اش بوده است . شکی نیست که ضمیر نا خود آگاه نویسنده و سیر حوادث و کشفییات جدید در رابطه با روان آدمی و اختراعات جدید در موفقیت بعضی از این آثار نقش تعین کننده دارند. دراکولای برم استوکر نیز یکی از این رمانهاست که جدا از ارزش های شناخته شده آن اگر سینما و دوربین اختراع نشده بود و روانکاوی و روانشناسی پا به عرصه های نا شناخته روح و روان آدمی ننهاده بودند ، موفقیت و شهرت امروزی را نداشت .
برم استوکر با نوشتن دراکولا بی آن که خود واقف باشد به شکلی نا خود آگاه در به عرصه ای می گشاید که قرار است در شکل گیری نگاه جدیدی که انسان مدرن قرن بیستمی به خود و امیال و آرزوهایش دارد نقش داشته باشد
در اوایل دهه هشتاد در نیو یورک فرانک لانجلا که یکی از جذاب ترین هنرپیشه های مرد تئاترآمریکاست در نقش دراکولا بر صحنه ظاهر می شود. در یکی از اجراهای آن سناریو نویسی به نام جیمز . وی . هارت پشت سر چند زن میانسال نشسته است . او که بعد ها سناریوی دراکولا را برای کاپولا می نویسد در دفتر خاطراتش نوشته است ( هنگام آنتراکت وقتی از صندلی بلند می شدم شنیدم یکی از زنها با لحن شاد و شوخ طبعانه ای می گوید ( من یک بوسه این چنینی را حتا اگر به خون آشام شدنم منجر شود ، به یک عمر خوابیدن کنار این شوهرهای بی رمقمان تر جیح می دهم . ) و از قراری جمع آنها پس از شنیدن این حرف منفجر می شوند از خنده . هارت بعد ها می گوید نوشتن سناریوی دراکولا با تکیه بر عشق نا میرا و اروتیک همانجا به ذهنم رسید و دیگر دست از سرم بر نداشت .
.
ماهنامه عاشقانه - فروردین 93
از نزدیک به پنجاه فیلمی که با استفاده از نام و عنوان و داستان دراکولای ( برام استوکر ) ساخته شده اند به غیر از یکی دو استثنای معروف هیچکدام تمام و کمال به متن اصلی وفادار نمانده اند . برای مثال دراکولا در رمان برام استوکر هیچ نوکر و خدمتکاری در خانه ندارد . اما در فیلم های دراکولائی تقریبا بدون استثنا کنت خون آشام نوکری دارد به نام ( ایگور ) که یکی از جذاب ترین کاراکترهای ثابت و سر قفلی فیلم های دراکولائی است . نوکری که از حق نگذریم در اکثر موارد و به ویژه در فیلم های استودیو ( همر ) لندن از اربابش ترسناکتر است .
اما از آن دو فیلم وفادار به متن اولی ( نوسفراتو ) نام دارد . این فیلم اثری است باز مانده از دوران صامت سینما ی امپرسیونیستی آلمان و به کارگردانی ( اف. دبلیو . مونرو ) که امروزه آن را در شمار شاهکارهای تاثیر گذار سینمای جهان محسوب می کنند . مونرو به این دلیل که نتوانست رضایت همسر برم استوکر را که وارث آثار او بود به دست بیاورد به اجبار نام دراکولا و تعدادی از کاراکتر ها و اماکن را تعغیر داد . اما به متن و جوهره اثر وفا دار ماند و با آن امکانات اندک توانست با ساختن این فیلم آغاز گر سینمای وحشت از نوع هنری اش باشد .اکثر فیلم های ترسناکی که در نیمه اول قرن بیستم ساخته شده اند امروزه قادر به ترساندن بچه های دبستانی هم نیستند و در مواردی بیشتر خنده آور و مضحک می نمایند تا دلهره آور . اما نوسفراتو با نزدیک به یک قرن از ساخته شدن آن هنوز فیلم ترسناکی است که اجازه خندیدن به هیچ یک از کاراکتر ها و صحنه هایش را نمی دهد . طبق روایتی ( مکس شرک ) که نقش نوسفراتو را در این فیلم به عهده داشت پس از اتمام کار به شکل مرموزی نا پدید شده و دیگر هیچ اثری از او نیافته اند .در باور عاشقان سینمای وحشت هیچ بعید نیست که وقتی دارید این فیلم را تماشا می کنید مکس شرک از لای در و پاورچین به شما نزدیک شود !!!.
فیلم دیگر ساخته فرانسیس فورد کاپولاست که با تاکید بر نام نویسنده ( دراکولای برام استوکر ) در عنوان فیلم از همان آغاز نوید اثری را می دهد که با وفاداری به متن و درست هفتاد سال پس از نوسفراتو ساخته شده است .
فرق عمده این فیلم با دیگر آثار دراکولائی در این است که کاپولا برای نخستین بار پای عشق سودائی و بسیار وفادارانه ودر عین حال اروتیکی را به سینمای وحشت کشانده است . عشقی رمانتیک که تمام حوادث دلهره آور فیلم را تحت الشعاع قرار می دهد و در نوع خود می کوشد توجیه کننده جنون سرخ و خون چکان دراکولا باشد . فیلم کاپولا بی تردید عاشقانه ترین دراکولائی است که تا به امروز ساخته شده است و به گمان من بیشتر انرژی اش را از عشق نامیرایی می گیرد که این کنت خون آشام به ( مینا ) می ورزد . عشقی سراسر آلوده به گذشته تباه شده و خون تازه وگرم قربانیانی که چراغ آن گذشته را تا رسیدن مجدد به مینا روشن نگه داشته اند . نا گفته نماند که در زمان نگارش دراکولا در سالهای پایانی قرن نوزدهم علم روانشناسی هنوز به مرحله ای نرسیده بود که رابطه خون را با امیال جنسی حتا در حد سئوال مطرح کند . بر رسی عوامل خود زنی دیر نشینان کاتولیک در حد جاری شدن خون ، بالا رفتن آمار انتحار در جوامع صنعتی و پی بردن به ابعاد فزاینده بیماری کاتر( تیغ کشیدن بر خود ) در میان دختران جوان دریچه ای ( هر چند کوچک ) به این عرصه تاریک روح و روان آدمی می گشاید که حاصل آن در رشته های هنر و ادبیات باز خوانی آثاری مانند مسخ اوید ( اویدیوس پوبلیوس نیسو ) ، دکتر جکل و مستر هاید ، دراکولا و دیگر آثار مشابه آنهاست . با تکیه بر این دانش جدید هنرمندان و منتقدین ارزش های زیبا شناسانه جدیدی در این آثار کشف می کنند که پیش از آن اشاره ای به آنها نرفته بوده و چه بسا که خالق اثر نیز خود از آن آگاهی نداشته است .
تاثیر رویدادهای دوران طفولیت تا نو جوانی بر شکل گیری شخصیت فرد و نقش عظیمی که جنسیت در مرکز آن به عهده دارد از دستاوردهای علمی است که پس از تحریر این کتاب شکوفا می شود و می کوشد پاسخی بیابد برای آن بخش از رفتارهای آدمی که غالبا خارج از دایره کنترل و قدرت اوست و به طرزی خود سرانه عمل می کنند . عشق وسواس گونه و سودائی از نمونه های کلاسیک این گونه رفتار است که هر از گاه در صورت مواجه با سر خوردگی و ناکامی منجر به خود آزاری فیزیکی ، روحی و بروز افکار آزاردهنده می شود .
بیماری کاتر که پیشتر به آن اشاره شد به خاطر رابطه ای که با خون دارد و لذت بیمار گونه ای که فرد مبتلا به آن از جاری شدن خون خود می برد از دیگر انواع نارسائی های روحی به بحث ما نزدیک تر است . کاترها برای مقابله با سر خوردگی های عاطفی و فرو نشاندن موقتی تنش های آزار دهنده روحی و رسیدن به آرامشی کم دوام در جائی خلوت و دور از چشم دیگران با کشیدن محتاطانه تیغ به ران خود کما بیش همان حالتی را تجربه می کنند که مینا و لوسی برای دست یابی به آن شاهرگ خود را به دندانهای دراکولا می سپارند . از آنجا که مبتلایان به این نوع بیماری ها سعی در پنهان کردن آن دارند آمار دقیقی از تعداد آنها در دست نیست . اما بر طبق یک آمار تخمینی در آمریکای شمالی از هر صد هزار نفر سه هزار نفر کاتر هستند و کشور روسیه بیشترین مبتلایان به این بیماری روحی را دارد .
* * * * * *
در بیوگرافی برام استوکر می خوانیم که او به رغم پا ورقی بودن رمانش تحقیقات گسترده ای برای نوشتن این رمان انجام داده و چندین کتاب تاریخی در رابطه با ترنسلوانیای رومانی و حکومت عثمانی بر آن منطقه و سر گذشت ( پرنس ولد دراکول ) را که الهام بخش شخصیت دراکولاست مطالعه کرده است . با این همه رمان او که در اصل جهت سر گرمی خوانندگان روزنامه منتشر می شده اثری ادبی و نزدیک به سلیقه جامعه کتابخوان و الیت به حساب نمی آمده . رمان او نیز یکی از ده ها رمان گوتیکی بوده است که سالانه طی آن دوره منتشر می شده است .
به یاد می آورم که زنده یاد هوشنگ گلشیری جائی در رابطه با رمانهای گوتیک از فرانکنشتین و دکتر جکل و مستر هاید در شمار آثاری دارای ارزش هنری و استتیک یاد کرده بود ، اما دراکولا را که در اصل یک پاورقی عوام پسند بوده است فاقد ارزش هنری می دانست . در غرب نیز شاید تا سی چهل سال پیش اهل قلم بر همین باور بوده و آن را همطراز با دیگر آثار نامبرده نمی دانستند . اما در نیمه دوم قرن ماضی به مرور ورق به نفع دراکولا بر می گردد .
از میان هزاران اثر هنری عوام پسندانه گاهی اتفاق می افتد که یک اثر به مرور زمان و با قرار گرفتن زیر ذره بین خوانش های متعدد ومتفاوت توانائی و قابلیت هائی در آن کشف می شود که آن را وارد جرگه آثار کلاسیک می کند . از ادبیات خودمان امیر ارسلان نامدار را می توان مثال زد که در اصل رمان پاورقی از نوع شفاهی اش بوده است . شکی نیست که ضمیر نا خود آگاه نویسنده و سیر حوادث و کشفییات جدید در رابطه با روان آدمی و اختراعات جدید در موفقیت بعضی از این آثار نقش تعین کننده دارند. دراکولای برم استوکر نیز یکی از این رمانهاست که جدا از ارزش های شناخته شده آن اگر سینما و دوربین اختراع نشده بود و روانکاوی و روانشناسی پا به عرصه های نا شناخته روح و روان آدمی ننهاده بودند ، موفقیت و شهرت امروزی را نداشت .
برم استوکر با نوشتن دراکولا بی آن که خود واقف باشد به شکلی نا خود آگاه در به عرصه ای می گشاید که قرار است در شکل گیری نگاه جدیدی که انسان مدرن قرن بیستمی به خود و امیال و آرزوهایش دارد نقش داشته باشد
در اوایل دهه هشتاد در نیو یورک فرانک لانجلا که یکی از جذاب ترین هنرپیشه های مرد تئاترآمریکاست در نقش دراکولا بر صحنه ظاهر می شود. در یکی از اجراهای آن سناریو نویسی به نام جیمز . وی . هارت پشت سر چند زن میانسال نشسته است . او که بعد ها سناریوی دراکولا را برای کاپولا می نویسد در دفتر خاطراتش نوشته است ( هنگام آنتراکت وقتی از صندلی بلند می شدم شنیدم یکی از زنها با لحن شاد و شوخ طبعانه ای می گوید ( من یک بوسه این چنینی را حتا اگر به خون آشام شدنم منجر شود ، به یک عمر خوابیدن کنار این شوهرهای بی رمقمان تر جیح می دهم . ) و از قراری جمع آنها پس از شنیدن این حرف منفجر می شوند از خنده . هارت بعد ها می گوید نوشتن سناریوی دراکولا با تکیه بر عشق نا میرا و اروتیک همانجا به ذهنم رسید و دیگر دست از سرم بر نداشت .
.
۲۰ فروردین ۱۳۹۳
سیزده شیوه نگریستن به زاغچه
والاس استیونس ترجمه : عباس صفاری
بی تردید ( 13 شیوه نگریستن به زاغچه ( مرغ سیاه ) معروفترین شعر بازمانده از دوران کم دوام جنبش ایماژیستی آمریکاست .
تا کنون هنرمندان بسیاری در عرصه های گوناگون هنر به استقبال این شعر رفته اند و هر از گاه نیز حرف و حدیث جدیدی در رابطه با آن مطرح می شود . ترجمه من از این شعر اولین بار در سال 93 میلادی در خارج از ایران منتشر شده است .
یک
در میان بیست کوه پوشیده در برف
تنها شیء متحرک
چشمان زاغچه بود
---------------
دو
در سر
سه خیال داشتم
مثل درختی
که در خود
سه زاغچه دارد
---------------
سه
گردش زاغچه
در باد پائیزی
برش کوچکی است
از یک پانتومیم
----------------
چهار
یک مرد و یک زن
یک وحدت
یک مرد ،یک زن ، و یک زاغچه
همچنان یک وحدت
------------------
پنج
به کدام یک گوش بسپارم
زیبائی تحریر
یا طراوت تلویحات
نغمه زاغچه
یا چیزی در ماورای آن
----------------
شش
قندیل ها پوشانده اند
پنجره بلند را
بر شیشه های مشجرش
سایه زاغچه ای
در نوشان است
حس این لحظه
و این سایه
علتی دارد نا مکشوف
-------------------
هفت
آی
مردان باریک اندام حدامی
از چه روی پرندگانی زرین بال
اندیشه می کنید
مگر آن زاغچه را نمی بینید
که در حوالی همسرانتان
پرسه می زند
---------------
هشت
الفاظ فاخر بسیار می دانم
و اوزان زلال فراموش نا شدنی
و این را نیز می دانم
که زاغچه سهیم است
در آنچه که می دانم
-----------------
نه
هنگامی که زاغچه پر گشود
جدار دایره ای را
از دوایر بسیار
شیار زد
-----------------
ده
در منظر زاغچگانی
که در نوری سبز بال گشوده اند
حتا هرزه گردان خوش نوا
صدائی می یابند
گوش خراش
--------------------
یازده
در کالسکه ای
که به کاناتیکت می رفت
در یک لحظه گذرا
ناگهان ترسی بر او مستولی شد
سایه کالسکه اش را
زاغچه ای پنداشته بود
-----------------------
دوازده
رودخانه ای در گذر است
زاغچه ای باید
به پرواز در آمده باشد
--------------------
سیزده
بعد از ظهر یکسره
غروب بود
و برف می بارید
و برف
سر باز ایستادن نداشت
در این اثنا زاغچه ای
بر اندام سرو نشست .
------------------------
یک - طرح ضمیمه : چهاردهمین شیوه نگریستن به زاغچه
کار اینجانب برای جلد فصلنامه کاکتوس
دو - جهت اطلاعات بیشتر پیرامون سبک ایماژیسم به مطلب پر و پیمان ضیاء موحد در شماره دوم زنده رود به سر دبیری هوشنگ گلشیری مراجعه فرمائید
۱۷ فروردین ۱۳۹۳
۷ فروردین ۱۳۹۳
در سوابق ( توشیح ) و عواقب کانکریت

اگر چه هنوز و هر از گاه نمونه های چشمگیری از شعر کانکریت را در جنگ ها و نشریات ادبی اینسوی دنیا می بینم اما کتمان نمی توان کرد که شیوه نگارش کانکریت یا ( توشیح ) طی چندین دهه گذشته وسیله ای شده است برای تبلیغ کالا .
تجربه من در این ژانر که تعدادی از آن در مجموعه ( دوربین قدیمی و اشعار دیگر ) به چاپ رسید ناشی از علاقه ایست که به کارهای گرافیکی دارم . پس از انتشار دوربین قدیمی نیز در مطلبی که در گوهران منتشر شد توضیح دادم که در شعر نو فارسی نمونه ای که بتوان به معنی واقعی کلمه آن را کانکریت نامید پیش از آن مجموعه وجود نداشته است و قصد من این بوده است که ما نیز چند نمونه از آن در شعر معاصرمان داشته باشیم . فکر هم نمی کردم که پس ازانتشار آنها چند نفری پیدا شوند و به رغم محدودیت های این نوع نگارش بخش عمده یا تمام آنرژی خلاقه خود را بر سر ژانری سه هزار ساله بگذارند که در غرب کارش به تبلیغ کفش و کلاه کشیده است .
سابقه شعر کانکریت در ادبیات جهان به یونان باستان بر می گردد. تمدن های دیگر نیز در طول تاریخ کما بیش این شیوه را آزموده اند . یکی از قواعد نا نوشته اما رعایت شده شعر کانکریت این است که اگر یکسره انتزاعی نیست باید به سهولت خوانده شود . شکل شعر ( درخت - پرنده - کفش - قایق - عصا- خانه - کلید - چتر - فنجان و ....) نیز اگر هندسی یا انتزاعی نیست باید حتی المقدور قابل تشخیص باشد .
جملات بی نظمی که امروزه با استفاده از کامپیوتر تولید می شوند زیر چتر شعر کانکریت قرار نمی گیرند و نام و عنوان دیگری مانند ( شعر دیجیتالی و غیره ......) باید برایشان بر گزید .
پس از انتشار دوربین قدیمی چند نفری گفتند یا نوشتند که شعر کانکریت در ادب معاصر ما سابقه دارد و احمد رضا احمدی و طاهره صفار زاده قبل از آن خدمتش رسیده اند . من اشعار احمدی را دیده بودم اما به شعر صفار زاده تا دو سه سالی دسترسی نداشتم . حالاپس از دیدن آن نمونه ها باید بگویم نوعی حروف چینی نا متعارف است وبه دشواری می توان آنها را در رده کانکریت قرار داد .
در نهایت توصیه من به جوانانی که احتمالا تمایل به ذوق آزمائی در این ژانر دارند این است که اگر از اصول گرافیک بی اطلاع هستید یا ذوقی در این زمینه ندارید جدا دنبال کانکریت و انواع دیگر آن نروید که وقت تلف کردن است .
اگر
درختی
مرا به خواب
می دید . در هر ایستگاه
دور بیابانی ، سایبانی داشتم
سبز تر از خواب های جوانسالی خدا
دریغا که درختان خواب نمی بینند . و تاری
که انگشتان مه در شاخ و برگشان می تند . خوابگیر
گشوده ای است که هیچ شکاری به دام نخواهد انداخت .
سهم من نیز در پایان هر روز برگ زردی است که بر شانه ام
غروب
.
م
.
ی
.
ک
ند
خوابگیر : غربالکی کوچک که سرخپوستان بر بالای
بستر می آویزند تا خوابهای بد و آشفته را غربال کند
۲۸ اسفند ۱۳۹۲
ترک تهران
و دل کندن از لندن ویژه نوروزی نشریه : حرفه/هنرمند
عباس صفاری
------------
من
به مفهوم رایج و کلاسیک کلمه شاید مهاجر محسوب نشوم . مهاجر غالبا به فردی
اطلاق می شود که در مرحله ای از زندگی به دلایلی تصمیم هدفمند به ترک کشور
خود می گیرد و به آن جامه عمل می پوشاند . جوانانی که گروه گروه با
دلارهای نفتی پیش از انقلاب به قصد ادامه تحصیل به خارج از کشور رفتند و (
من نیز یکی از آن شمار هستم ) مهاجر نبودند . پس از انقلاب تعدادی از
دانشجویان به ویژه آنهائی که به قشر اعیان جامعه تعلق داشتند و افراد
وابسته به کنفدراسیون دانشجوئی و احزاب سیاسی چپ و تعدادی که درسشان هنوز
به پایان نرسیده بود در غرب ماندگار شدند . اما نه به قصد اقامت دائم . جنگ
هشت ساله ، رکود اقتصادی ناشی از نفت ارزان و نابسامانی های سیاسی و
اجتمائی و فضای نیمه پلیسی نخستین دهه انقلاب از دلایل عمده ماندگاری و
اقامت دائم آن افراد شد که به نوبه خود بستگان و دوستانشان را نیز تشویق به
مهاجرت و راهی کشورهای غربی کردند .
مهاجرت
چه از روستا به شهر باشد و چه از کشوری به کشور دیگر همواره عملکردی مشابه
تبی واگیر دار دارد . به همین سبب هنگامی که آغاز می شود جلوی آن را به
دشواری می توان گرفت . دولت های نو پا نیز گاهی به قصد خلاص شدن از دست
مخالفان و ناراضیان به روشی غیر علنی به این تب دامن می زنند که به نوبه
خود فرو کش کردن آن را به تاخیر می اندازد . در نهایت اما این تب نیز مانند
هر تب دیگری فرومی نشیند . در دهه نخستین قرن بیستم هفته ای نبوده است که
یک کشتی حامل مهاجرین از ایتالیا ، اسپانیا ، ایرلند ، یونان ، فرانسه و ده
ها کشور دیگر در یکی از بندرهای قاره آمریکا لنگر نیاندازد . شهرک های
ایتالیائی ، اسپانیائی ، بالکانی ، چینی ، و ژاپنی و ( اخیرا تهرانجلس ) در
دل شهرهای بزرگ این قاره یادگار آن دوره است .
من
اگر چه هنگام شروع و شیوع این تب در ایران نبودم اما به دلیل باشندگی در
لس آنجلس که مقصد آرمانی اکثریت این مهاجرین بوده است طی چندین سال شاهد از
راه رسیدن ، سر در گمی های توام با ترس و هراس و نهایتا ( جا افتادن )
آنها در کشور میزبان بوده ام .
آنچه از
آن دوره ی تقریبا ده ساله به وضوح به یاد می آورم دیدار هم وطنانی است که
حس می کردی به نحوی غافلگیر کننده ( آب رفته اند) و خیلی کوچکتر و گاهی
حقیر تر از آن چیزی که هستند ، یا بوده اند می نمایند . در عرصه کار و
اجتماع تا حدودی قابل انتظار و طبیعی می نمود . سر و کله زدن با زبان دست و
پا شکسته وشاغل شدن در زمینه هائی که آن را دون شان خود می پنداشتند و در
نهایت شوک فرهنگی و عوامل دیگری که هر یک به نوعی در این کوچک نمائی که به
هیچ عنوان از سر فرو تنی و تواضع نبود نقش داشتند . تعدادی نیز انتقام این
حس حقارت را هنگامی که کمر راست کردند از اطرافیان و زیر دستان خود گرفتند
. به گمان من مهاجرت استعدادهای خوب و بد پنهان و نیرو های خفته ای را در آدمی بیدار می کند که خود از وجودشان بی خبر
است . به ویژه در کشوری که از بیمه های درمانی و حقوق بیکاری مستمر در آن
خبری نیست و خودش یک ملیون بی خانمان و ( جان دو ) در خیابانها دارد .
بعید نیست که مهاجری در بدو ورود به صورت پند و اندرز از دیگران بشنود : (
آمریکا قطاری است که به سرعت می گذرد . اگر از آن فرو افتادی دستی به سمت
تو دراز نخواهد شد . چون صاحب دست نیز امکان دارد فرو بیفتد . ) شنیدن
جملات سرد و ( تو دل خال کنی ) از این دست توام با دیگر افت و خیز های آغاز
اقامت و ترس ها و تلاطم هائی که به آن اشاره شد احتمالا در بیدار کردن آن
نیروها ی پنهان بی تاثیرنیستند .
به رغم
تمام این مشکلات باید گفت مهاجرین ایرانی در مقایسه با مهاجرین دیگری که از
آن سوی دنیا آمده اند موفقیت های بیشتری کسب کرده اند . اکثرمهاجرین
ایرانی در کشورهای غربی با پشتوانه تحصیلات و تجربیات شغلی و فرهنگی آورده
ازایران و پشتکاربسیار آن دوره را پشت سر گذاشتند و مقام و موقعیت خود را
در حرفه ای که بر گزیده بودند ارتقا دادند . در مسیر این پیشرفت اما عدم
رعایت اصول حرفه ای و پشت پا زدن به رقیبان و ساعات طولانی کار و غفلت از
دوستان و خویشاوندان و در مواردی حرص و جوش مهار گسیخته صدمات جبران
ناپذیری میزند که مهاجرین ایرانی سهم زیادی از آن برده ( هر که بامش بیش
برفش بیشتر ) و نهایتا بهای زیادی نیز از بابتش پرداختند . احداث ناگهانی
چندین شعبه از شامورتی بازی گرفته تا کلاس های یوگا و کلینیک روان درمانی
و جلسات خود شناسی که این آخری غالبا محلی برای یافتن و جایگزینی دوستان
از دست رفته بود در آمریکا و اروپا در پاسخ به همین معضل شکل گرفت که در
مدت زمان محدودی پای هزاران نفر به آن باز شد و گفتگو از برنامه های آنها
برای یکی دو سال حرف روز محافل و مجالس بود .
در
کنار این گروه که اکثریت مهاجرین را تشکیل می دهد بی آن که مشخص و برجسته
باشد گروه کوچک دیگری قرار دارد باز مانده از همان دوران دانشجوئی قبل از
انقلاب . این گروه به این علت که انقلاب وجنگ هشت ساله را تجربه نکرده و و
دشواری های آغاز مهاجرت گریبانگیرش نشده و دست کم چهار سال با جوانان کشور
میزبان در یک کلاس و سریک میز نشسته و دلایل خرد و کلان دیگر در نوع نگاهش
به وقایع ایران و شناخت از غرب و جامعه غربی تفاوت هائی دارد . من بی آن که
این تفاوت را امتیازی برای خود یا آنها بدانم و شاید به خاطر گذشته مشترک و
سلایق وعلایق مشترکم با این گروه دوم حشر و نشر بیشتری دارم اگر چه در
مجموع تا حدودی انزوا طلب هستم . . دوستان و نزدیکان من اکثرا یا اهل هنر
و ادبیاتند که سرنوشت دیگری در مهاجرت داشته اند یا باز مانده از همان
دوران دانشجوئی که بیشتر در شرکت ها و دانشگاه های آمریکائی شاغلند ، و
نزدیکترینشان دو همکلاسی دوران دبیرستان که مانند من پس از 37 سال اقامت
در خارج از کشور هنوز تابعیت هیچ کشوری را نپذیرفته و با پاسپورت ایرانی (
به رغم مشکاتش ) مسافرت می کنند.
دوستان و
اطرافیان گاهی از از سر دل سوزی !!! سر به سرم می گذارند و به مرور وقتی
گفتگو لحنی جدی و انتقادی به خود می گیرد قاطعانه می گویند ( اگر به فکر
خودت نیستی به فکر زن و بچه ات باش !! مگر پذیرفتن تابعیت چیست ؟ یک عکس
ازت می گیرند و نهایتش یک قسم الکی . مهم حسی است که تو به عنوان یک ایرانی
در دل داری و هیچ قدرت و مدرکی قادر نیست آن را از تو بگیرد ) نمی دانم .
شاید حق با آنها باشد . من اما بی آن که بخواهم پند و شعار اخلاقی بدهم با
همین ( قسم الکی ) اشکال دارم و علاقه ای هم ندارم که بر این مبنا حکمی
صادر کنم یا به قضاوت دیگران بنشینم .
* * *
چمدان
از اشیائی است که با جهانی شدن صنعت توریسم در قرن بیستم جلوه و جایگاهی (
آیکونیک ) در میان تولیدات زندگی مدرن پیدا کرده است .چمدان برای یک
توریست یا مسافر یک وسیله است که به محض رسیدن به مقصد خالی و در پستو یا
گنجه ای پنهان می شود . در زندگی یک دانشجوی دور از خانه یا در زندگی یک
مهاجر ( با نظر به وضعیت اجتماعی و اقتصادی اش ) جایگاه گسترده تری را به
خود اختصاص می دهد . تا زمانی که مهاجر در کشور میزبان جا نیفتاده و یا در
کمپ به سر می برد چمدان او که غالبا زیر تخت پنهانش می کند حاوی دار و
نداری است که او را به گذشته و آینده ای که خوابش را می بیند متصل می کند .
محتوای عمده چمدانی که من هنگام ترک ایران با خود به فرودگاه بردم تا آنجا که به یاد می آورم از این قرار بود:
یک
دست کت و شلوار کرم رنگ - چند پیراهن و شلوار اسپرت - یک پالتوی تیره و
بلند فاستونی - مدارک تحصیلی - یک جفت دم پائی حصیری ساخته شده از حصیر
خرما ( هدیه یک پیر مرد بلوچ ) سه جلد کتاب شامل ( دیکشنری حیم - دیوان
حافظ - شعر نو از آغاز تا امروز )- یک آلبوم کوچک عکس - دو کارتن سیگار
وینیستون - یک کیف کوچک حاوی وسایل اصلاح سر و صورت و دست آخر یک پوستین
نقش دار افغانی که یک هفته بیشتر دوام نیاورد و با کمال میل به یک بیکار
نشسته در ایستگاه مترو تقدیم شد . ماجرای پوستین افغانی از این قراربود که
میان هیپی های آن روزگار خیلی رواج پیدا کرده و بازار آن در ایران نیز به
همین دلیل خیلی گرم شده بود . من اما اواسط سال 1976 میلادی از ایران خارج
شده و در لندن ساکن محله ای شدم نزدیک بریکستون ، جائی که آن روزها بازار
خرید بنجل و جولانگاه جنبش نو ظهور ( پانک ) شده بود . پانکها که در حال
پایه ریزی جنبشی فرهنگی - هنری در زمینه های موسیقی ، ادبیات ، مد و آرایش
بودند به هیپی ها به چشم دایناسورهائی رو به زوال نگاه می کردند و در این
میان موی افرو و پوستین افغانی من بیش از حدی که تحملش را داشتم جلب توجه
می کرد . همان نگاه ها کافی بود که موی سر را به سلمانی بسپارم و پوستین
را به آدم مستحق تری .
دلیلی که به غیر
از آن سه کتاب نام برده کتاب دیگری با خود نبردم این بود که در آن مقطع به
شعر و ادبیات فارسی تا حدودی به چشم تهدید و عامل باز دارنده و حتا اعتیاد
نگاه می کردم و تصمیم قطعی ام بر آن بود که تا بر زبان انگلیسی مسلط نشده
ام از هر متن و نوشته فارسی زبانی بپرهیزم .
این
شرح مختصری بود از آنچه با خود برده بودم ، اما کارتن بزرگ و تابوت مانندی
که در زیر زمین خانه پدری جای گذاشتم حکایت دیگری دارد . تابوتی که چهل
سال است از زیر زمینی به زیر زمینی دیگر منتقل می شود و پنداری تا صاحبش را
به خاک نسپارد خود تن به خاکسپاری نمی دهد . اما پیش از آن که به جزئیات
اشیای باز مانده بپردازم مایلم از دو خاطره تلخ و شیرین که چمدان در آن نقش
داشته یاد کنم . خاطره اول به یک سال قبل از انقلاب بر می گردد که در لندن
هنوز سوپر و نانوائی ایرانی احداث نشده بود و ما ( ساکنان یک خانه
دانشجوئی ) دلمان لک زده بود برای سنگک تازه با پنیر و سبزی خوردن . همان
روزها خبر دار شدیم که مادر یکی از دوستان که در ساختمان ما زندگی می کرد
عازم لندن است . تلفنی به او آدرس یک نانوائی و بقالی نزدیک فرودگاه را
دادیم که برایمان نان و پنیر تازه بیاورد . فکر کنم لازم نباشد که بگویم
چمدان او حامل خوشمزه ترین نان و پنیری بود که به عمرم خورده ام . خاطره
دوم از چمدان که زیادی تلخ و سیاه است باز می گردد به شبی حدود 15 سال
پیش که اخبارساعت پنج تلویزیون لس آنجلس چمدانی باز مانده از یک مسافر
ایرانی را در فرودگاه نشان می داد که جسد دختر جوانی در آن کشف شده بود و
با نام بردن از صاحب چمدان از بینندگان تقاضای کمک می کرد . در اخبار ساعت
نه شب اما جسد جوانی ایرانی را که با گلوله ای به شقیقه خود به زندگی اش
پایان داده بود در کنار جاده ( مال هولند درایو ) پیدا کردند . دختر ،
تازه عروسی بوده است بدون ویزا که احتمالا با شوهر جوانش عقلشان را در هتل
روی هم گذاشته و تصمیم به شدت نا عاقلانه ای گرفته بودند .
* * * *
لندن
سالها پیش از آن که پا به خاک آن بگذارم شهر رویا های من بوده است .
شهری مه آلود و بارانی و در تناقض کامل با زادگاهم . پناهگاه مناسبی برای
فراری چند ساعته از تابستاهای گرم تهران و بلوچستان ، آگر چه در کوچه پس
کوچه رمانهای گوتیک و درعالم خیال . شهری که در باور دوستداران آن یک عمر
هفتاد ساله برای دیدن تمامی آن کافی نیست . و برای من که از دوستداران آن
شهرم ( دل کندن از لندن ) یکی از دشوار ترین تصمیماتی بوده است که به عمرم
گرفته ام . اما به دلایلی که شرحش در این مجال نمی گنجد پس از دریافت
پذیرش از یک دانشگاه آمریکائی راهی این کشور شدم . پذیرش از دانشگاهی بود
در جنوب تگزاس که نزدیک به یک سال پیش از انقلاب به دستم رسید . قبل از
عزیمت به آمریکا لازم بود که برای گرفتن ویزای دانشجوئی به ایران بر می
گشتم . در آن سفر اگر می دانستم کارم به اقامت دائم در آمریکا خواهد کشید
دست کم نیمی از محتوای آن کارتن را با خود بر می داشتم . به ویژه کتابهائی
که از آنها خاطره داشته ام . یا روزگاری از کتب بالینی ام بوده اند . امیر
ارسلانی چاپ سنگی که در نوجوانی پس از خواندن آن به خود قول داده بودم
اگر صاحب پسر و دختری شدم اسم پسر را ارسلان و اسم دختر را ( البته بی
مشورت با همسرم ) فرخ لقا بگذارم ! مجموعه آثار هدایت و رمانها و مجموعه
شعرهائی که شرکت جیبی منتشر کرده و بسیار سبک بودند و جای زیادی در چمدان
نمی گرفتند . پنج شش صفحه 45 دورکه ترانه هایش را خود سروده بودم . چند
نسخه از مجلات صبح امروز - بامشاد و رنگین کمان که مقالات معرفی مانندی در
باره داستایوفسکی و خواهران برونته آنجا منتشر کرده بودم و از همه تاسف
انگیز تر حدود چهل نامه که از روستای ( اسفندک ) بلوچستان در دوران
سپاهیگری به سبک گزارشی شبیه نثر آل احمد نوشته و برای دوستی در ایلام
فرستاده بودم . آن دوست عزیز در سفر آخرم آنها را جهت گرفتن فتو کپی به من
امانت داد که به جهاتی کارشان به زیر زمین خانه پدری کشید . کوهک و اسفندک
از نظر تاریخی و سوق الجیشی روستاهای مهمی هستند و با نظر به کمبود متون
فارسی در باره بلوچستان آن نامه ها احتمالا تنها شواهدی بوده اند برزندگی
مردم اسفندک در چهل سال پیش . نامه هائی که سر انجام در بگیر و ببند های
انقلاب خانواده ام از ترس این که حرف مشکل داری در آنها مطرح شده باشد همه
را از بین بردند . این شرح تعلقات و اشیائی بود که پشت سر گذاشته ام .
* * * * *
در
مجموع من اما نظر چندان مثبتی به مهاجرت ندارم . به ویژه مهاجرت اهل قلم و
هنرمندان . اگر چه دنیا را همین مهاجرت ها و جابجائی اقوام و تمدن ها
ساخته است . اما سود حاصل از مهاجرت به گمان من بیشتر نصیب نسل دوم و
فرزندان مهاجرین می شود تا( فرد) مهاجر . مهاجرت سیاستمداران ، اهل قلم و
هنرمندان اما از مقوله ای دیگر است و داستان و عواقب دیگری دارد . یکی از
موفق ترین نمونه های آن مهاجرت نویسندگان و هنرمندان انگلیسی زبان از
آمریکا و ایرلند است به پاریس دهه بیست که که به خلق چندین شاهکار تاثیر
گذار انجامید و نهایتا مدرنیزم را وارد ادبیات و هنر انگلیسی زبان کرد .
دوره ای که موضوع صدها جستار و کتاب بوده است و اخیرا وودی آلن در فیلمی به
نام ( نیمه شب در پاریس ) آن را باز سازی کرده است . دهه بیست پاریس
هنرمندان بسیاری را در سرتا سر دنیا وسوسه و راهی غربت کرده است . کتاب جشن
بیکران همینگوی نیز که در پایان عمر و به نیت گریز از افسردگی نوشته بود
در شیفتگی وسواسگونه هنرمندان به غربت نشینی و کشف مجدد خود در خاک بیگانه
بی تا ثیر نبوده است . اما برای تولید هنری نیز مانند هر تولید دیگری و
در هر گوشه ای از جهان هنرمند نیاز به مصالحی دارد . اکثریت هنرمندان
ایرانی بیشتر مصالح کارشان را از محدوده جغرافیائی ایران و رابطه ای که با
آن دارند بر می دارند . وتجربه نشان داده است که در به کار گیری مصالح غربی
و جهان شمول آشنائی ، تسلط ومهارت کافی را ندارند . بسیاری از فیلم هائی
که کارگردانان ایرانی در غرب ساخته اند و رمانهائی که حوادث آن در کشور
میزبان می گذرد از همین عدم شناخت و نا بلدی رنج می برد . در این میان اما
نقاش ها و نوازندگان به این دلیل که زبان کارشان جهانی است از امکانات
بیشتری بر خوردارند و در نتیجه موفقیت های بیشتری نیز کسب کرده اند . در
نهایت اهل قلم ( به استثنای روزنامه نگاران ) بد نیست خبر داشته باشند که
خواننده فارسی زبان در خارج از کشور به شدت دارد آب می رود و نسل جدیدی که
فرزتدان مهاجران اولیه بوده اند به زبان کشور میزبان کتاب و روزنامه می
خوانند . خواننده متون فارسی در آینده ای نه چندان دور فقط باشندگان کشورهای
فارسی زبان خواهند بود . مگر این که حوادث غیر قابل پیش بینی به موج دیگری
از مهاجرت دامن بزند .
-----------------------------
پرنده پرنده استپرده را که پس می زنم
یک آنتن تلویزیون
و چند پرنده ی سینه سُرخ
صبح مرا آرایش میکنند
و چند پرنده ی سینه سُرخ
صبح مرا آرایش میکنند
اما قحطی ی پنجره
مرا به اینجا نیاورده است
مرا به اینجا نیاورده است
هر جای دیگری هم میتوانستم
این مستطیل آبی را داشته باشم
این مستطیل آبی را داشته باشم
پرندگان نیز
در سرتاسر عالم
طوری می نشیند که سینه های نرمشان
در دیدرس ما باشد
در سرتاسر عالم
طوری می نشیند که سینه های نرمشان
در دیدرس ما باشد
حالا سینه سرخ
یا کلاغ
چه فرق می کند
پرنده
پرنده است
یا کلاغ
چه فرق می کند
پرنده
پرنده است
راستش یادم نیست
برای چه اینجا آمده ام
حتمأ دلیل مهمی داشته است
آدم که بی دلیل خودش را آواره نمیکند
یادم که بیاید
این شعر
را تمام خواهم کرد۰۰۰۰۰۰۰
برای چه اینجا آمده ام
حتمأ دلیل مهمی داشته است
آدم که بی دلیل خودش را آواره نمیکند
یادم که بیاید
این شعر
را تمام خواهم کرد۰۰۰۰۰۰۰
اشتراک در:
پستها (Atom)






