۲ آذر ۱۳۹۴

یزد ، تنها شهر بزرگ ایران که شاعر بزرگی از آن بر نخواسته است


یزد نگاه
فرهنگ و هنر - کد خبر: 163
تصحیح و بازنویسی : ع . ص . 
عباس صفاری شاعر و مترجم یزدی در جمع هوادارن خود در یزد گفت: به رغم آن که یزد در عرصه های صنعت و اقتصاد مدرن پیشتاز شهرهای دیگر بوده و از صنایع جدید همواره استقبال کرده است اما متاسفانه در زمینه هنر مدرن ، به طرز محسوسی از دیگر شهرهای بزرگ کشور عقب افتاده و به گمانم وقت آن رسیده است که هرکسی که دست اندرکار ادبیات و هنر در این شهر است به سهم خودش برای ارتقای آن فعال باشد و کاری انجام دهد.
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی یزدنگاه، عباس صفاری را شاید بتوان تنها شاعر یزدی در سال‌های اخیر دانست که بین هنرمندان شهرتی در سطح کشور دارد. وی که متولد 1330 یزد است بیش از چهار دهه است که از ایران مهاجرت کرده و در کالیفرنیای آمریکا ساکن شده است. «خنده در برف»، «کبریت خیس» و «دوربین قدیمی و اشعار دیگر» از مجموعه‌های شعری اوست. او همکاری نزدیکی با انتشارات مروارید دارد و بیشتر آثار او توسط این انتشارات منتشر شده است. وی در زمینه ترجمه هم فعال بوده و کتاب‌های شعری از زبان‌های دیگر به فارسی ترجمه کرده که «ماه و تنهایی عاشقان» یکی از آن‌هاست. این هنرمند یزدی که برای مدتی کوتاه به زادگاه خود سفرکرده، پنج‌شنبه هفته گذشته در کتابکده رستاک یزد مهمان جمعی از هوادارن خود بود. در ابتدای این جلسه عباس صفاری به زادگاه خود پرداخت و گفت: « شاید شنیدن آن از زبان شاعری یزدی قدری عجیب و نا منتظره باشد اما واقعیت این را می گوید که یزد تنها شهر بزرگ ایران است که شاعر بزرگی از آن برنخواسته است. ما به تاریخ یزد اگر بنگریم عضد یزدی را داریم که شاعر نسبتا خوبی است که منظومه اوبه نام ( سندبادنامه ) اخیرا پیدا شده و جناب محمد جعفر محجوب آن را تصحیح کرده و به چاپ رسانده است. سند باد نامه منظوم کتاب حائز اهمیتی است که متاسفانه سالها مورد بی مهری اهل قلم قرار گرفته و آن را در زمره کتب ( مکر زنان ) قرار داده اند که اشتباه بزرگی است و به گمان من از حیث مضمون به اندرزنامه هائی مانند قابوس نامه و شاهکارهائی مانند هزار و یک شب و چهل طوطی نزدیک تر است  تا کتابهائی که ( انگ ) مکر زنان بر آنها زده شده . 
از عضد که بگذریم وحشی بافقی را داشته ایم که از شاعران طراز اول ایرانی است اما او زاده و پرورش یافته بافق است که شهری است نسبتا دور از یزد و به دشواری می توان او را به یزد وصلش کرد . در عصر حاضر هم فرخی یزدی را داشته ایم که شاعری شناخته شده در سطح کشور است اما شهرت او بیشتر بخاطر فعالیت سیاسی و شهامت انقلابی و شهادت بی رحمانه اش در دورانی است اکثر مخالفان رضا شاه شمشیرهایشان را غلاف کرده و کسی را جرئت در افتادن با او نیست . معروف است که فرخی بی آن که به مرگ محکوم شده یا دست از جان شسنه باشد به صورت یومیه و با صدای بلند در کریدورهای زندان دشنامهای رکیکی نثار خواهر و مادر خاندان سلطنتی می کرده که نگهبانان از شنیدن آنها رنگ از رویشان می پریده .   صفاری با ستایش از شخصیت فرخی یزدی ادامه داد: « فرخی  از شخصیت‌های بسیار مهمی است که از یزد برآمده. اما اگر بخواهیم جدا از سیاست ، فقط شعر او را در بوته نقد بگذاریم باید اعتراف کرد که شعرش  در حد غزل سرایانی مانند رهی معیری یا شهریار نیست. شعر او مانند خانم بهبهانی بیشتر بخاطر وجه سیاسی اش شهرت پیدا کرده است. البته نباید از حق بگذریم که تعداد قابل توجهی غزل دل نشین عاشقانه خوب هم دارد.» 
این هنرمند یزدی در ادامه به ذکر دلایل عدم وجودهنرمندان مطرح در تاریخ یزد پرداخت و گفت: «در مقدمه‌ی ایرج افشار بر تذکره‌ی شاعران یزد، ( نقل به مضمون ) آمده است که یزد شهر شاعرپروری نیست. دلیل آن را هم مرحوم افشار و دیگر کسانی که در تاریخ یزد کند و کاو کرده‌اند غالبا عوامل جغرافیایی این شهر دانسته‌اند، و اینکه اگر در یزد چیزی پول‌ساز نباشد تفنن محسوب می‌شود. این را نه فقط ناشی از وضعیت جغرافیایی خشک و کم آب شهر  بلکه بر آمده از خاطره قومی قحطی‌های پی‌در‌پی و خانمانسوزی دانسته اند که در صده های  گذشته در یزد رخ داده است و زمینه را برای ایجاد روحیه و روشی محافظه کار و عاقبت اندیش فراهم کرده است  
 در کتاب ( تاریخ مفیدی یزد ) به دوران قحطی که می رسیم می نویسد "مادر فرزند خود بر تابه کباب کردی و بخوردی و پدر کارد بر گردن فرزند خود نهادی" که بی تردید اغراق است و از نظر علم نشانه‌شناسی نیز امکان نا پذیر می نماید ، چرا که به ادعای نویسنده کوچه و خیابان های شهر پر از اجساد مرده و نیمه جان است و اگر قرار بر مرده خواری باشد پدر پیش از آن که کارد بر گلوی فرزند خود بگذارد اجساد رها شده در خیابان را می خورد »

صفاری در بخش دیگری از سخنان خود از تاریخ یزد ، گفت : «از دیگر مشخصات یزد دارالعبارده بودن آن است. از زمان آل بویه که مسجد جامع را در یزد بنیان می‌گذارند و از همان موقع که ترک ها حکومت شهر را به یکی از سلاطین آل بویه می‌بخشند او تمنایش این است که به این شهر بیاید و خانقاهی بسازد و این جا پروردگارش را عبادت کند و از همان زمان شهر به دارالعباده مشهور می‌شود.» وی در پایان این بحث گفت: « همه دلایلی که ذکر کردم باعث شده ادب و هنر مدرن در یزد به طرز محسوسی عقب بیفتد، به گمانم وقت آن است که هرکسی که دست اندرکار ادبیات و هنر است به سهم خودش فعال باشد و کاری انجام دهد.» این شاعر در بخش دیگری از سخنان خود به ویژگی‌های گویش یزدی پرداخت و گفت در گویش یزدی لغات‌ انحصاری  بسیار ی بوده و هست که اگر جمع‌آوری نشده و در کتابی ثبت نشده جای آن دارد که روی آن کار شودلغاتی که می تواند جایگزین دقیق و مفیدی برای واژه های بیگانه ای باشد که به صورت یومیه وارد زبان معیار می شوند . صفاری در پایان به شعرخوانی و امضای آثار خود برای علاقه‌مندان پرداخت.    




۱ آذر ۱۳۹۴

او کتابخانه متحرک بود

           زهره سپانلو
            روزنامه بهار  - شنبه ۳۰ آبان 

سال‌های بسیاری از سپانلو دور بودم. متاسفانه گردش زمانه مرا به‌سوی دیگر جهان انداخته بود. در عرض چهل‌سالی که گذشت چندبار بیشتر نتوانستم او را ببینم. ولی همیشه به او، به برادرم محمدعلی افتخار می‌کردم و هر وقت دلم برای وطن و دوران بچگی‌مان تنگ می‌شد یکی از شعرهایش را می‌خواندم که رابطه عجیبی با گذشته برقرار می‌کردم و فقط در شعرهای او می‌توانستم این ارتباط را پیدا کنم. از خاطرات زمان بچگی که به‌یاد می‌آورم این است که همیشه با برادرم محمدعلی به دوستانم که همیشه در پی جلب توجه او بودند پز می‌دادم. محمدعلی برای من بهترین برادر دنیا بود. وقتی‌که او در خانه بود خانه از سوت‌وکوری در می‌آمد، با همه شوخی می‌کرد و روحیه خانه را عوض می‌کرد. همیشه دلم می‌خواست که در خانه باشد. همه او را دوست داشتند. روزی‌که بعد ازجریان اعتصابات دانشگاه به خانه آمد درست یادم است که با سر شکسته و باندپیجی که خون از آن بیرون زده بود همه ما را بسیار نگران کرد، ولی خودش در همان حال شوخی و بزله‌گویی می‌کرد و سعی می‌کرد که همه را آرام کند. با مادربزرگم رابطه بسیار خوبی داشت. با او گاهی بازی می‌کرد و تمام مدت تقلب آشکار می‌کرد که قهقهه خنده‌شان خانه را پر می‌کرد. او پیوند نهانی عجیبی به خانواده داشت که هیچوقت در ظاهر به نظر نمی‌آمد. با وجود سن کمش نفود عمیقی در شکل‌گرفتن طرز تفکر افراد خانواده من‌جمله خود من داشت. فرزند مورد علاقه مادرم بود و باهم دوتایی به صدای دلکش خیلی علاقه داشتند و در خانه همیشه یک رقابت و بگومگو که دلکش بهتر است یا فاخته‌ای که مورد علاقه پدرم بود. با وجود اینکه در سال‌های تین‌ایجری به‌سر می‌برد همیشه در خانه درباره مسائل سیاسی روز بحث و گفت‌وگو بین او و پدرومادرم درگیر بود. یادم می‌آید زمانی‌که لومومبا را بعد از شکنجه فراوان کشتند در خانه ما عزاداری برقرارشده بود و من با تمام بچگی بر اثر گفت‌وگوی زیاد خانواده درباره مسائل سیاسی آن زمان همیشه در میان دوستانم به‌روز بودم. همیشه دوست داشتم پای صحبتش بنشینم. او انگارکه یک کتابخانه متحرک بود که اطلاعات متفرقه در گوشه‌های مختلف ذهنش بایگانی شده بود؛ از تاریخ تا جغرافی، ادبیات، سیاست، حتی ورزش. فکر می‌کردم که مسافت مسائل را آسان‌تر می‌کند و تحمل ازدست‌دادن عزیزان را راحت‌تر، ولی ازدست‌دادن برادرم بسیار سخت‌تر از آن چیزی بود که تصور می‌کردم. تولدت مبارک برادر عزیزم..... /پیک من و عشق... ایزد آبان‌ماه... /می‌بینمش ایستاده در مرز کویر... /یک شاخه گل بر یقه بارانیش... /می‌خندد و... /خواستگار لبخندی است... /از مادر پیر /                                                        م. ع. سپانلو

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد

۱۹ آبان ۱۳۹۴

هوس قمار دیگر


یک شعر جدید

تابش نقره ای ماه را
در این شب غافلگیر شده ی شهر
به فال نیک بگیر
و آخرین سکه ي جیبت را
مانند ماهی
که در شکاف یک دره تاریک سقوط می کند
در لکنته ترین اسلات این کازینو بینداز    

دیگر فرقی نمی کند
این سکه آخر زرین باشد
یا نقره استرلینگ
 میان لرزش انگشت های تو
 از خواب موش مردگی اش
بیدار که شود
چرخ دنده های این اسلات قراضه
آن را به همان سرعتی خواهد بلعید
که گلوی یک افعی گرسنه
قناری از قفس رها شده ای را
اسلاتی که می گویند
شش ماه آزگار
نم پس نداده است

امشب
این سکه مانده است
و این اسلات خسیس
در تابش هاله تعریف ناپذیری
که تو را روئین تن
و ضربان قلب هر کازینو داری را
ده چندان می کند

آنچنان که ( برد و باخت ) هر بازیگری را  .




۱۷ آبان ۱۳۹۴

صفاری ، شاعری آوانگارد


نگاهی به شعر عباس صفاری در روایت مهاجرت

روزنامه بهار

عباس صفاری شاعری که بیش از چهار دهه از چالش‌های ادبی روزمره درون ایران فاصله گرفته و در ینگه دنیا اقامت دارد به لحاظ موضوعی و ارائه ساختار تلفیقی از ادبیات کلاسیک به سمت ادبیات مدرن از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین شاعران تاریخ معاصر شعر ماست. او بر خلاف بسیاری از شاعران مهاجر که وقتی رابطه چشم در چشم مخاطب را از دست دادند فضا و شاکله شعرشان دگرگون و بیشتر ایستا شد، در بدنه ادبیات مهاجرت ایران تبدیل به شاعری شد که نه‌تنها پرچم‌دار شعر مدرن ایران در اروپا و امریکاست، بر سنت‌هاس شعری نسل‌های پس از خودش در ایران نیز تاثیری کتمان‌ناپذیر گذاشت. اهمیت اصلی شعر عباس صفاری به اعتقاد من وجه سیالی است که در زبان دومحوره کلماتش وجود دارد و این بایستگی و پیوستگی‌ای که او با نوستالژی ایرانی‌بودنش دارد شعرش را از سمت تیپ به مرکزیت کاراکتر بودن تغییرجهت می‌دهد. نکته‌ای که در عباس صفاری بسیار بارز است و من کمتر دیده‌ام به آن توجه شود نگاه انترناسیونالیستی است که او به جهان پیرامونش دارد و هرگز در غبار غربت به مرثیه‌نویسی برای وطنش تبدیل نشد و همواره اصول آوانگارد بودن شخصیت شعرش را بی‌هیچ کم و کاستی حفظ کرد. اصولا شاعر یا نویسنده‌ای که از ایران هجرت می‌کند نه‌تنها در شعرش که در فضای تفکر و رفتارش شکافی میان زبان و مکان و ذهن ایجاد می‌شود که او را در واقعیت‌هایی که باید با آن دست به گریبان باشد پس‌می‌زند و پس از مدت کوتاهی این شاعر یا نویسنده به یک عنصر خنثی و بی‌تولید تبدیل می‌شود؛ این نکته دقیقا همان جایی است که رکود و زوال می‌آید و گریبان متن را می‌گیرد و شاعر و نویسنده پیش از مرگش به مرگ هنری که به مراتب وحشتناک‌تر از مرگ جسمی است می‌رسد. ما در ادبیاتمان کم از این تراژدی نداشتیم. شاید بزرگ علوی یا محمدعلی جمالزاده و عباس معروفی در حوزه داستان و ایرج جنتی‌عطایی، اردلان سرافراز و چند چهره دیگر در حوزه شعر نمونه‌های بارز این مثال باشند اما صفاری با هوش بالایی که دارد توانست این مسائل را درک و از به‌وجود‌آمدن چنین شرایطی برای خود جلوگیری کند. صفاری با ذهنی ایرانی در واقع به چالش تفکر و مدرنیسم غربی می‌رود و با اینکه «مکان» برایش دچار تغییرات ساختاری می‌شود اما اجازه نمی‌دهد  در شعرش روانپار‌گی زمان بر موقف مکان چیره شود و خودش را در هجوم چنین شرایطی رها کند. صفاری در شعرش به محور انسان توجه بسیاری دارد و این انسان است که هر بار با موقعیت و فضاهای خاصی که دچار آن می‌شود موضوعیت شعر صفاری را قبضه می‌کند. انسان شعر صفاری انسانی است که نمی‌توان برایش آلترناتیو دیگری لحاظ کرد و از این حیث او شاعری بسیار خاص و نایاب است. وی با نوشتن کتاب «کبریت خیس» و «دوربین قدیمی» در فضای شعر داخل ایران رنسانسی را ایجاد می‌کند که پیش از خودش شاید با محوریت کلمه از بیژن الهی می‌توان یاد کرد و محمدرضا اصلانی که پوزیتیوی از لانگ‌شات‌های الفبایی را در شعر ایران باب کردند؛ اما صفاری و شعرش نگاتیوی بی‌بدیل از الفبا و فضا و قداست متن است که می‌توان به‌راحتی او را ستایش کرد و مورد احترام دانست. نکته مهم دیگری که عباس صفاری را حتی بیرون از وطن خاص می‌کند اشراف بی‌نظیر او بر ادبیات کلاسیک و حتی اسطوره و فرهنگ‌های دیگر تمدن‌های جهان است؛ چنانکه می‌دانید او در کتاب «کلاغ‌نامه» به این جریانات و شریان‌های مهم فرهنگی ایران و جهان پرداخته است. کاری که صفاری می‌کند درحقیقت تنها خوانش متن‌های کهن به زبان اصلی نیست، بلکه او در عمق فرهنگ‌ها و سنت‌های خاص جهان غوطه می‌خورد و با آن زیست می‌کند و همین زیست ‌شاعرانه و انسان‌گرایانه اوست که شعرش را متفاوت می‌کند و حتی دوری قاره‌ها نمی‌تواند او را با مردم وطنش منقطع کند و امروز می‌بینیم که صفاری در میان مخاطبان امروز شعر ایران محبوب است و دفترهای شعرش به تجدید چاپ‌های متعدد می‌رسد. صفاری گرچه ابتدا شعرش را با سرودن «ترانه» آغاز می‌کند و زنده‌یاد فرهاد مهراد یکی از این ترانه‌های ناب را با صدای ماندگار خودش می‌خواند، اما به سرعت می‌فهمد جهان در شعر او جهانی «سپید» است و هیچ‌گاه نمی‌توان شعر صفاری را در زد‌و‌بندهای وزنی و موتیف‌های از‌پیش‌تعیین‌شده به‌دار کشید. این نبوغ و ذکاوت صفاری باعث می‌شود امروز ما در جریان شعر پساشاملویی صاحب شاعری باشیم که بتوانیم به‌راحتی شعرش را در قالب شعر مدرن به جهان صادر کنیم. محمدعلی سپانلو یک‌بار در دیداری خصوصی به من گفت عباس (صفاری) پدیدارشناسی مهیجی در شعرش دارد که گاهی به آن غبطه می‌خورم! این اعتراف بزرگ از زبان محمد‌علی سپانلویی بود که غرور بی‌انتها داشت و کمتر می‌دیدم شاعری را این‌گونه خطاب کند. شاید عباس صفاری، محمد شمس لنگرودی و حافظ موسوی در شعرشان چیزی وجود دارد که ما هنوز با تمام جان و ذهنمان درک نکرده‌ایم و سپانلو خوب می‌دانست جهان اصلی شعر ما در دوران رکود در کوچه‌پس‌کوچه‌های شعر این بزرگان باشد. صفاری پس ازمدت‌ها اخیرا به ایران سفر کرد و من افتخار دیدار با او را به‌دست آوردم و همان چیزی را در وجودش رصد کردم که در شعرش آموخته بودم و با تمام وجود این سطر را می‌نویسم: خوشحالم که در عصر عباس صفاری زیست می‌کنم.


۲۹ مهر ۱۳۹۴

چهره آرام شاعری در دور دست

پوریا سوری

شاعر و روزنامه نگار 

روزنامه سینما 

خبر دردناک کشته شدن غلامرضا بروسان و همسرش الهام اسلامی در سانحه رانندگی، همه اهالی شعر را در موقعیتی سخت قرار داد. اتفاقی که تخیل را در گوشه رینگ حسرت به دام انداخت و تو گویی شاعران را یارای رهایی از زیر بار ضربه های سهمناکش نبود.
آن روزها حسرت و افسوس مداومی بر لب های شاعران و دوستداران بروسان نشسته بود، سنگینی فقدان او و کلماتی که بی قرار از او سرودن بودند هر آن به «شعر» نزدیک می شد. در جلسات مختلف، صفحات ادبی روزنامه ها و فضای مجازی آثاری چند منتشر شد که هر کدام از بعدی به مساله نبود شاعر می پرداخت، اما این آثار عمدتا مرثیه هایی بودند که خلاقیت در آنها مقهور بزرگی حادثه شده بود و ساخت شعری معتبری نداشتند.
در این میان اما شاعری که دورتر از همه ما در ینگه دنیا نشسته و چون ما در کوران خبرها و روایات و احساسات رقیق شده و زخم خورده نبود شعری سرود که هم مرثیه بود، هم ساخت شعری داشت و هم امر والای شعر را فرو نگذاشته و خلاقیت و ساختمان خوبی داشت. شعر اینگونه آغاز می شد:
موتورسوار غریبه ای که سه سال پیش
روبروی خانه ما جان داد
دستش را تینا
سراسیمه رفت به دست بگیرد
که در تنهائی از دنیا نرود...
اما او دیگر به خدایش پناه برده بود
و آخرین کلامش :ای خدای من !
عباس صفاری، شاعری از ایران که در دوردست ها زندگی می کند، در دهه گذشته از موفق ترین و تاثیرگذارترین شاعران ایرانی بوده است. او که پس از دوره ای کوتاه ترانه نویسی و حضور در مجامع شعری پیش از انقلاب، بار سفر به ینگه دنیا را بست، خیلی زودتر از مطرح شدن نامش در میان شاعران ایرانی، زندگی اش را در فاز دیگری پیش برد و در کنار تحصیل در هنرهای تجسمی، زندگی اش را در امریکا بنیان نهاد.
یکی از نکات مهم درباره زندگی هنری صفاری، خصوصا در عرصه شعر، دوری چندین ساله او از شعر است، او که پیش از انقلاب شعر را به صورت جدی دنبال می کرد، در دو دهه بعد حضورش در عرصه شعر کم رنگ شد و به گفته خودش غرق زندگی و فعالیت های هنری دیگر شد. صفاری در این دوره فترت که دو کتاب حاصل آن است، به نوعی نگاه کردن و روبه رو شدن با سوژه را تمرین می کرد و ذهنیت کلاسیک خود را با آموزه های مدرنی که از فضای زندگی اش الهام می گرفت می آمیخت و حاصل این تعمق دست یافتن به درکی درست از ذهنیت مدرن شعر شد. او که شعر فارسی می نوشت کم کم توانست در مجامع شعری و دانشگاهی امریکا به عنوان شاعری از ایران که شعرش مدرن و مطابق سلیقه ادبی روز است لقب بگیرد و به موفقیت هایی نیز در جامعه کوچک ایرانیان خارج از کشور دست یابد.
اما بازگشت شعری او به ایران و واکنش غریب جامعه کرخت ادبی به او و شعرش که در قاب «دوربین قدیمی» جا گرفت و در قوطی «کبریت خیس» روی میز مخاطبان نشست روایتی ست عجیب.
شاعری که بجز «جغد بارون خورده» فرهاد مهراد، ردپای پررنگی از او در دو دهه گذشته نبود به یکباره با شعر مدرن خود جامعه ادبی ایران را غافلگیر کرد. بررسی دلایل واکنش مثبت و مهمان نوازانه شعردوستان ایرانی به عباس صفاری امر بسیار مهمی است که منتقدان ادبی و پژوهشگران باید به آن بپردازند. اینکه شاعری غریب و خارج از مناسبات گعده ها و محافل شعری روز ایران، در مدت کوتاهی به حافظه مخاطبان رسوخ کرده و جایزه مهم آن روزهای شعر «کارنامه» را دشت کند بیشتر به معجزه شبیه بود. شاعری که خودش پشت کتابش نایستاده، با چهره آرام و ادبیات کلامی منحصربفردش، با ادبیات محترمش، فرسنگ ها دورتر فقط نگاه می کند، می نویسد، هرازگاه از لاک خود بیرون می آید چند نامه و ایمیل ردو بدل می کند، یکی دو تلفن را پاسخ می دهد و احتمالا چند شعری را برای انتشار به صفحات ادبی می فرستد و به یکباره برای چندین ماه ناپدید می شود. شاعری که در بدرقه غلامرضا بروسان، علی رغم اینکه او را ندیده و نمی شناخته و فقط آثارش را خوانده بوده می نویسد:
و من خدا خدا می کنم
در دم آخر چشم بسته باشی
بر آن حجم نفوذ ناپذیر آهن و پولاد
و خدائی که قاعدتا
باید در آن نزدیکی بوده باشد
اتوبوس را در برابرت
شق القمر کرده باشد .
و تو را نیز با همسفرانت
سرنشینان قایقی
شناور بر سیماب ماه.
---------------------

طرح از شروین پاشائی
منتشر شده در روزنامه سینما


 ------

۲۵ مهر ۱۳۹۴

زبان و حامیان نامرئی اش


=========================


سخنرانی عباس صفاری در دانشگاه میشیگان

ایسنا » سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر
عباس صفاری به دعوت دانشگاه میشیگان، در این دانشگاه سخنرانی و شعرخوانی کرد.
این شاعر درباره این برنامه که در سالن آمفی‌تئاتر دانشگاه میشیگان برگزار شد به خبرنگار ایسنا گفت: بخش سخنرانی با عنوان «زبان و حامیان نامریی‌اش» در رابطه با تغییر و تحولاتی بود که طی 30 سال گذشته هنرهای گوناگون و از جمله شعر و ادبیات را در ایران متحول کرده و نگاه کاملا جدید و غالبا پرطرواتی به هستی‌ انسانی و تجربه‌های او دارد. بخش نهایی این برنامه با گوشه چشمی به تجربیات علی باباچاهی بیشتر به حوزه شعر اختصاص داشت و تاثیرات بنیادی و مثبتی که آرا و عقاید پست‌مدرن بر شعر باباچاهی داشته است.
خلاصه‌ای از سخنرانی صفاری در دانشگاه میشیگان:
سخنرانی با اشاره به حوادثی که طی 10 سال اول انقلاب در ایران و در عرصه بین‌المللی به وقوع می‌پیوندد آغاز می‌شود و در ادامه به تاثیر آن رویدادها بر ذهن و زبان نسلی که تازه دارد پا به عرصه اجتماع می‌گذارد می‌پردازد. از میان این نسل آن گروهی که به فرهنگ و هنر روی می‌آورد به شدت تشنه اطلاعات است و در حضور کمرنگ سینما، تئاتر، گالری و ...، تعداد انگشت‌شماری نشریه مستقل یا دولتی که آدینه را می‌توان در راس آن‌ها قرار داد صفحات زیادی از هر شماره خود را به انتشار آرا و عقاید مکتبی اختصاص می‌دهند که نگاه جدید و نامتعارفی به جهان و پاسخ‌های ظاهرا کارسازی برای مشکلات آن دارد. این مکتب که تحت عنوان پست‌مدرنیزم پس از جنگ دوم جهانی و سرخوردگی فلاسفه مارکسیست شکل گرفته دریچه جدیدی برای هنرمند و روشنفکر ایرانی که پیشکسوتانش مدتی است بی‌حوصله و خسته شده‌اند می‌گشاید.
پست‌مدرنیزم اما مکتبی است که هرکس به ظن خود یار آن می‌شود و به گفته یکی از سردمدارانش به اندازه افرادی که به آن گرویده‌اند تعریف دارد. شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم نبود تعریف مشخص و یا مانیفست مخصوص هر رشته سبب می‌شود که تصویر اولیه‌ای که طرفداران آن از تحولات فکری و هنری غرب دارند بیشتر بر پایه حدس و گمان باشد تا واقعیت. به یاد دارم که کتاب «آنتالوژی شعر پست‌مدرن آمریکا» که هنوز به فارسی ترجمه نشده بود حدود 10 مکتب شعری را زیر چتر پست‌مدرن قرار داده بود. به اضافه چندین شاعر مستقل مانند ریچارد براتیگان و چارلز بوکافسکی که به هیچ گروهی وابسته نبودند اما در تقسیم‌بندی این کتاب پست‌مدرن محسوب می‌شدند. ناگفته نماند که دو شاعر نام‌برده چند سالی است که در شمار پرفروش‌ترین شاعران غیرفارسی‌زبان کشور قرار گرفته‌اند. من بر این باورم که اگر مجموعه‌های این دو شاعر و چندین شاعر پست‌مدرن دیگر در همان سال‌ها منتشر شده بود یا در کنار آن مقالات و ترجمه‌ها نمونه‌هایی از شعرهای این شاعران عرضه شده بود شعر آوانگارد و یا ساختارشکن فارسی سرنوشت دیگری پیدا می‌کرد.
اما تا جایی که به یاد می‌آورم غالبا از ابیات شاعران کلاسیک مانند شکسپیر و جان کیث و والت ویتمن و حتا حافظ و مولوی بود که اسباب سردرگمی بیشتر خواننده می‌شد. از جانب دیگر هنرمندان و به‌ویژه شاعران جوان در آغاز آشنایی با پست‌مدرنیزم از میان مکاتب و شیوه‌های مختلف آن به مکتب زبان و مکتب نیویورک که در عرصه زبان دست به ساختارشکنی زده بود گرایش بیشتری داشتند. حاصل آن نیز شعرهایی بود که به رغم انتشار و توجهی که به آن می‌شد به غیر از یکی دو استثنا هرگز نتوانست با خواننده رابطه درستی برقرار کند.
حالا که نزدیک به دو دهه از آن روزگار می‌گذرد و از میان طرفداران پست‌مدرن آن تعدادی که باقی مانده‌اند با گوشه چشمی به دیگر مکاتب پست‌مدرن مانند شعر اجرایی و یا مکتب سان فرانسیسکو شعر می‌نویسند می‌توان گفت آن‌چه در دهه 70 اتفاق افتاد حرکت لازم و مفیدی بود که به غیر از اعتراض از طریق ساختارشکنی، زیبایی‌شناسی جدیدی را پایه‌ریزی کرد که ثمره‌اش را امروزه در عرصه‌های مختلف هنر می‌توان دید.
در خاتمه اگر قرار باشد در رابطه با رواج و تاثیرات این مکتب برای هر کس سهمی در نظر گرفته شود علی باباچاهی بیشترین سهم را خواهد برد. باباچاهی هنگامی که به مباحث پست‌مدرنیزم گرایش پیدا کرد دیگر جوان آرزومند و تشنه نامی نبود. او در آن هنگام شاعر تثبیت‌شده‌ای به حساب می‌آمد با چندین دفتر شعر موفق و معتبر در کارنامه‌اش. به گمان من هیچ انگیزه دیگری به غیر از یک نیاز درونی و یک بازنگری شجاعانه و صادقانه در جهان‌نگری‌اش، در گرایش او به این شیوه و مکتب دست نداشته است. آن هم در سن و سالی که همکاران و هم‌نسلان دارند کم کم الک را می‌آویزند تا از آن پس نان گذشته را بخورند.
قدم‌های اول باباچاهی در این راه آن‌قدر غیرمنتظره و نامتعارف بود که من پس از خواندن چند شعر که امروزه باید آن‌ها را در شمار سیاه‌مشق‌های اولیه قرار داد به این نتیجه رسیدم که حضرتش راه به جایی نبرده و موفق نخواهد شد که این زبان و بیان رادیکال را به سرمنزلی برساند. اما باباچاهی قریب 20 سال به شکلی خستگی‌ناپذیر و شاید حتی دست تنها این راه را رفت و سرانجام به مرحله‌ای رسید که بدون کوتاه آمدن و رقیق کردن کار بتواند به نحو غافلگیرکننده‌ای در یک بیان لابیرنتی و تودرتو با خواننده رابطه برقرار کند و شعرهایی به مفهوم عمیق کلمه آوانگارد به گنجینه شعر نو فارسی بیافزاید.
انتهای پیام
عکس ضمیمه از کامبیز رحمانی فر 

۱۹ شهریور ۱۳۹۴

بنجل نویسی مد شده

عباس صفاری در گفتگو با فرهیختگان از شعر و الزاماتش می گوید 

نویسنده : محسن بوالحسنی
روزنامه فرهیختگان - شماره ۱۷۵۵
گفت‌وگو با عباس صفاری یکی از خواست‌هایی بود که طی چند سال اخیر همواره با من بود. با سوالات و اما و اگرهای فراوان منتظر فرصتی بودم که بتوانم در یکی از سفرهایی که به ایران دارد بنشینیم و فارغ‌البال درباره شعر امروز ایران با او گفت‌وگو کنم. صفاری شاعر آرامی است. چه در لهجه و چه در شعر و رفتارش کاملاهم  شرقی و هم غربی است و سعی می‌کند با دقت به سوال‌ها گوش کند و از این شاخه به آن شاخه رفتن پرهیز می‌کند و همین است که گفت‌وگوکننده می‌تواند بعد از شنیدن جواب یک پرسش مشخص، به سوالات بعدی اش برسد. شاعر مجموعه‌های «دوربین قدیمی»، «کبریت خیس»، «تاریکروشنا» و «مثل جوهر در آب» در این گفت‌وگو از شعر و جریان‌های شعری و نقش و تحلیل خود از این جریان‌های شعری معاصر سخن گفته است.
                                                  ***

کمی از داستان مطرح‌شدن عباس صفاری و شعرهایش می‌گویید؟
«دوربین قدیمی» سومین مجموعه من بود و قبل از آن دو مجموعه در غرب منتشر کرده بودم که مجموعه اول به صورت غیرمنتظره‌ای با استقبال روبه‌رو شد. دوستان دست‌اندرکار هم در ایران، هم اروپا و هم در دیگر کشورها دورادور خبردار شده بودند. در این فاصله من با «شمس‌ لنگرودی» در سفرهایی که به کالیفرنیا داشت، آشنا شدم و از او خواستم راهی بیابد برای اینکه بتوانیم با ایران ارتباط داشته باشیم و از کارهای جوان‌های شاعر ایرانی در غرب استفاده کنیم. خود من همراه با دوستم در آمریکا نشریه‌ای به اسم «سنگ» منتشر می‌کردیم که تقریبا اولین نشریه ادبی آوانگارد خارج از کشور بود که 12 شماره‌اش هم منتشر شد. شمس، من را با «حافظ موسوی» آشنا کرد و نامه‌نگاری‌هایم با حافظ شروع شد. او خیلی از این موضوع استقبال کرد و برای هر شماره یک شاعر معرفی می‌کرد. درنهایت با همکاری حافظ 10، 12 شعر به همراه بیوگرافی کاملی از آنها در این نشریه منتشر کردیم. بیشتر شاعران دهه 70 بودند. کسانی مثل رضا چایچی، کسری عنقایی و خود حافظ در آخرین شماره و البته به توصیه من. دیگرانی هم بودند؛ طیفی که نسبت به دیگر شاعران آن جریان شعری کمتر رادیکال بودند. درنهایت این آغاز یک همکاری بود و چندی بعد از آن هم حافظ پیشنهاد داد کتاب‌هایم را در ایران چاپ کنم و از طریق او هم کتاب بعدی‌ام به نشر ثالث سپرده شد و باقی داستان...
 



استقبالی که از «دوربین قدیمی» و مخصوصا «کبریت خیس» شد واقعا امیدوارکننده بود و بسیاری را به استقبال و علاقه مردم از شعر امروز ایران امیدوار کرد. خودتان پیش‌بینی می‌کردید این وضعیت را؟
من تجربه‌ای شگفت‌انگیز درباره کتاب اولم داشتم که برایم از همه شگفت‌آورتر بود و بعد از آن کمتر تا این اندازه بهت زده شدم. من بیشتر به خاطر خودم دنبال شعر رفته بودم و ‌انگیزه‌ای برای به شهرت رسیدن و این چیزها نداشتم. نمونه این بی‌انگیزگی نسبت به شهرت را هم در من می‌توانید در دوره‌ای جست‌وجو کنید که من ترانه می‌نوشتم و به هر صورت می‌توانستم در آن دوره به شهرت برسم، اما در کل رهایش کردم. خیلی شهرت برایم مهم نبود و نیست و همیشه کاری را انجام می‌دهم که خودم دوست داشته باشم. کتاب اول من، کتابی فتوکپی بود در 200 نسخه که قرار بود در آمریکا چاپ شود. من هم فکر می‌کردم همین 200 نسخه کافی است و آن را امضا می‌کنم و به دوستانم می‌رسانم. کتاب که دستم رسید به این نتیجه رسیدم که هر چه امضا می‌کنم باز هم این 200 نسخه تمام نمی‌شود. کتاب‌های باقی مانده را به یکی دو کتابفروشی سپردم و همین چند نسخه باعث شد این کتاب در سوئد جایزه بگیرد و از طرفی دانشنامه بریتانیکا که مدت‌ها بود درباره ایران ننوشته بود در کتاب سالش از این کتاب به‌عنوان حادثه ادبی سال حرف بزند و خب این مساله برایم بسیار شگفت‌آور بود که این کتاب به چنین سرنوشت و سرانجامی رسیده است. واقعا فکرش را هم نمی‌کردم. بعد از آن خیلی درباره کتاب‌های دیگرم شگفت‌زده نشدم. جایزه یا موفقیت کبریت خیس و احتمالا دیگر کتاب‌هایم را می‌گذارم به حساب خصوصیات و ویژگی‌هایی که این شعرها دارد و باعث شده نسلی که شاید حتی من آنها را به خوبی نمی‌شناسم از آن استقبال کند و بی‌تردید این مساله برایم بسیار دلگرم‌کننده است.
به شخصه شعر شما را شعر مستقلی می‌دانم و منتسب کردن آن به جریانی خاص، از نظر من کم‌لطفی است در حق شعر شما. اصولا آنچه مهم است متن است، نه عناوین شعر. به عقیده شما این عنوان‌گذاری‌ها مبنی‌بر شعر ساده، پیچیده یا... چقدر می‌تواند معرف یک شعر یا نماینده واقعیت یک طیف شعری باشد؟
به عقیده من این اتفاقات و جریان شعری مثل شعر ساده باید پیش می‌آمد و هیچ راه دیگری غیر از این هم وجود نداشت. تمام نت‌هایی که می‌شد روی سیم‌های قدیمی شعر فاخر دهه 50-40 آزمود، نواخته شده بود و مثل غزل گفتن بعد از حافظ، کار کردن خیلی دشوار شده بود و از طرفی اتفاقاتی در سطح ایران و جهان افتاده بود که آن لحن و زبان قدیمی دیگر قادر به بیان آنها نبود. آن لحن و زبان متعلق به دنیایی بود که آرمان هنوز در آن دنیا جا و جایگاه داشت. منظورم از آرمان به‌طور کلی است و خیلی‌ها از اینکه آن آرمان‌ها از بین رفته خوشحال هستند، اما من نه. به این دلیل که یک حس نوستالژیک به آرمان دارم و فکر می‌کنم آرمان می‌تواند دنیا را عوض کند. به هر حال آن شعر مربوط به همان دوره بود و قالب‌ها و تکنیک‌هایش فقط به درد همان حس و حال‌ می‌خورد. من فکر نمی‌کنم هیچ شاعر امروزی‌ای بیاید مانیفست بنویسد که بیاید و بگوید مثلا شعر ساده بنویسیم. این عناوین هستند که خودشان را به شاعران تحمیل می‌کنند و می‌گویند اگر می‌خواهید از این به بعد حرفی بزنید که حرف باشد باید از این لحن استفاده کنید. اسمش را هر چه بگذاریم شاعر مقدم است. این فرقی است که بین شعری مثل ساده‌گرا با شعر حجم وجود دارد. اما اینکه خود این اسم از کجا پیدا و به چه جریانی وصل شده است را نمی‌دانم. خیلی‌ها هم وقتی می‌خواهند این‌گونه شعرها را کم‌ارزش جلوه دهند، از این عنوان استفاده می‌کنند. به نظر من اصلا این شعرها ساده نیستند بلکه امکاناتی به شاعران می‌دهند که حتی بتوانند افکار عمیق فلسفی، که قبلا نمی‌شد به این شکل در شعر نو بیان کرد را در بستر شعر نو پیاده کنند و باعث می‌شوند این مفاهیم وارد شعر شوند.

فکر نمی‌کنید این عناوین و از طرفی شعرهای ساده و افراطی که ریشه یا بهتر بگویم بهانه از این جریان شعری گرفته‌اند و در محیط‌های مجازی می‌توان فراوان نمونه‌هایشان را دید، از بدفهمی این جریان ساده‌نویسی شکل گرفته است؟
من فکر نمی‌کنم این اتفاقاتی که امروز شاهدش هستیم ناشی از شعر ساده یا رواج آن باشد. این یک سوءتفاهم از شعر ساده است که خیلی‌ها ممکن است بگویند این‌طور شعرها را من هم می‌توانم بنویسم. ما زمانی که شعر نو هنوز جا نیفتاده بود، شاعرانی مثل آل احمد داشتیم که تلاش می‌کردند شعر نو را جا بیندازند و خیلی‌ها هم که مخالف شعر نو بودند به تمسخر می‌گفتند «ما هم می‌توانیم از این جور شعرها بگوییم» و ادای شعر نو گفتن را درمی‌آوردند و یک چیزی مثل فروغ یا اخوان می‌گفتند. اما حالا می‌فهمیم به این سادگی‌ها هم نیست و بعضی‌ها فقط ادایش را درمی‌آورند. از نظر سادگی مثالی که می‌توان در این باره زد شعر خیام است. مگر ما 200، 300 کلمه بیشتر داریم که خیام این همه شعر خارق‌العاده با این چند کلمه می‌سازد.

اما در شعر خیام ما تلاش خلاقانه‌ای می‌بینم که حاصلش هنری است به نام شعر. البته شاعران بی‌ادعایی هم داریم که در عین سادگی در زبان و ساختار، شعرشان واقعا قابل‌تامل و احترام است اما آنچه امروز می‌بینیم و شاید حتی بتوانم به صراحت بگویم روی بسیاری از شاعران خوب ساده‌نویس ما هم تاثیر گذاشته، شعرهایی است که نمونه‌های بسیارش حتی باعث مضحکه و تمسخر همین مردم شده... بحث من ریشه این شعرهاست.
فکر می‌کنم در کل خود ما خیلی مطرح نیستیم و آنچه مطرح است بازار است و کالا. این شعرهایی که شما می‌گویید هم به‌عنوان کالا وارد بازار شده‌اند و این استقبالی که از آن می‌شود هم می‌تواند واقعا نگران‌کننده باشد. ولی همان‌طور که می‌دانید وقتی یک کالای بنجل وارد ایران می‌شود و مردم به سمتش هجوم می‌آورند و چشم‌شان اشکالات آن را نمی‌بیند، نشان‌دهنده این است که چشم‌ها پرورش نیافته‌اند و چیزی از این بهتر ندیده‌اند و فکر می‌کنند نهایت زیبایی و مرغوبیت، در آن کالای بنجل است. در خیلی از مسائل مردم این نوع نگاه را دارند که باید سطح توقع‌شان را از طریق آموزش دیدن یا... بالا ببرند. در حوزه ادبیات نیز باید از طریق آموزش این سطح را بالا برد که متاسفانه در حوزه شعر فکر می‌کنم در این زمینه کمبود آموزش داریم. در مدارس کم‌کاری می‌شود و خود مردم هم تنبل شده‌اند و وقت ندارند. این وقت نداشتن اصلا قابل انکار نیست.
 


افت و خیز در تولید اثر هنری
تقریبا در همه جای دنیا وقتی هنرمندی اثر موفقی ارائه می‌دهد، باید منتظر بود کار بعدی‌اش کار ناموفق و بدی باشد. در تمام حوزه‌ها تقریبا همین‌طور است، شعر، سینما، داستان و... این افت و خیز در کار هنرمندان به یک نقطه جغرافیایی مربوط نمی شود یعنی در آمریکا و اروپا هم کارهنرمندان با افت و خیزهای زیادی روبه‌رو است. یک دلیلش سطح توقع خوانندگان است که با یک اثر خوب به‌شدت بالا می‌رود. برای مثال وقتی کسی یک کار درجه یک از همینگوی می‌خواند، توقع دارد همینگوی را در همان سطح دنبال کند و غیر از آن برایش ناامید‌کننده است. از طرف دیگر هم این واقعیت وجود دارد که نویسنده در همان حد می‌ماند و دنباله‌رو مخاطبش می‌شود که این مساله بسیار خطرناکی است. نویسنده نباید دنباله‌رو خواننده‌اش شود؛ هنرمند باید همیشه یک قدم جلوتر از مردم حرکت کند و این موضوع بسیار دشواری است که شاید حرف زدن درباره‌اش آسان به نظر برسد. جرات می‌خواهد که ریسک از دست دادن خواننده را از دست بدهی تا آن کتاب یا فیلم حد آخر استعداد نویسنده‌اش نباشد.
 

۱۶ شهریور ۱۳۹۴

لیلای تمام چشمه ها > زمزمه در بابل و چند اثر دیگر


انتشار کتاب‌های تازه از عباس صفاری

ایسنا » سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر
این شاعر و مترجم به خبرنگار ادبیات و نشر ایسنا گفت: تعدادی از کتاب‌هایی که در حاضر آماده انتشار دارم چهار مجموعه است در رابطه با شعر غنایی شرق باستان.
او در این‌باره توضیح داد: از 12 سال پیش تصمیم گرفتم ادبیات غنایی و کلاسیک شرق را به مرور ترجمه و منتشر کنم. در این عرصه اولین کارم انتشار عاشقانه‌های مصر باستان بود که از سوی انتشارات مروارید چاپ شد، سپس مجموعه‌ای از اشعار غنایی چین باستان را از سوی همین ناشر به چاپ رساندم.
او افزود: در حال حاضر هم چهار کتاب مربوط به ادبیات هند، بین‌النهرین، اعراب جاهلی و اعراب اندلسی را آماده کردم که به مرور آن‌ها را منتشر می‌کنم. سعی می‌کنم این کتاب‌ها را در دو مجموعه یا دو جلد انتشار بدهم.
صفاری گفت: همچنین مجموعه‌ای از داستان‌هایی را که در طول 15 سال گذشته نوشته‌ام در یک مجموعه گرد آورده‌ام که قصد دارم آن‌ها را هم به چاپ برسانم. این مجموعه 16 داستان دارد که اتفاقات آن‌ها در یک سرزمین خیالی به اسم «نوبیا» در صحاری مصر رخ می‌دهد.
«زمزمه در بابل» نیز عنوان کتاب سفرنامه و خاطرات این شاعر و مترجم است که آن را برای چاپ به انتشارات آرادمان سپرده است.
انتهای پیام

۱۳ شهریور ۱۳۹۴

من دورم ، دور وطن من است


                     دیدار با عباس صفاری در نمایه تهران
کتابت شهود بر پیاده‌ رو
روزنامه فرهیختگان 
محسن بوالحسنی
عباس صفاری را باید شاعر مستقلی دانست. شاعری که از 20 سالگی از ایران مهاجرت کرد، به آمریکا رفت و دو کتاب اولش را هم در همان آمریکا چاپ کرد که البته هر دو مجموعه شعرهای او به زبان فارسی بوده‌اند. اما صفاری برای شعر و مخاطب ایرانی به‌طور دقیق و مشخص‌تر با مجموعه «دوربین قدیمی» شناخته شد. شاعری شهودگرا، با زبانی نرم و زیرساختی مهیج و بیش از آنکه درگیر سخت یا ساده‌نویسی باشد درگیر انتقال شهودهای شاعرانه‌اش در زبانی بینابین است که شعرش نه پیچیده‌گویی‌های خاصی دارد و نه به سهل و سادگی نمونه‌های بسیار شعر آن روزگار می‌رسد. «دوربین قدیمی» خیلی زود پتانسیل شاعرش را -که اتفاقا آن‌طور که از شعرهایش برمی‌آمد هیچ عجله‌ای در قبضه کردن مخاطب نداشت و حتی شاید فکرش را هم آنچنان نمی‌کرد- برای مخاطبان فارسی آشکار کرد و از این مجموعه به بعد بود که نام عباس صفاری بر سر زبان شعر معاصر فارسی افتاد و فروش کتاب‌هایش جان تازه‌ای به بازار نشر شعر داد و معرف شعری شد که برای طرفداران و شاعران جریان‌های مختلف شعر معاصر فارسی قابل‌تامل و تاکید بود.
عباس صفاری پیش از آنکه دومین کتابش را در ایران منتشر کند، کتاب دیگری در نیویورک منتشر کرد؛ این بار به صورت دوزبانه. بعد از این کتاب بود که «کبریت خیس» او منتشر شد و این کتاب هم او را به‌عنوان شاعری مهم در ادبیات تثبیت کرد و علاقه‌مندان به این زبان و لحن و ساختار را امیدوار کرد که می‌توان هم شاعر مستقلی بود و هم به شهودی خلاق در شعر باور داشت و بی‌آنکه ذره‌ای به ذات شعر و سنت شعری پشت کرد، مخاطب امروز شعر را با خود همراه کرد. شعر عباس صفاری اگر چه شعری شهری است، او را می‌توان شاعر شهری خطاب کرد که شهودهایش را بر پیاده‌روها و پیاده‌روی‌های شخصی‌اش در جغرافیاهای مختلف می‌نویسد. کافی است به شعرهای «قدیس» او نگاهی بیندازیم تا شهودها و کشف‌های شاعرانه شاعری را ببینیم که زبانش به قول عده‌ای نزدیک به زبان ترجمه شعر است اما دستاوردهایش در بافت و ساخت این شعرها و ارجاعات درونی‌شان کامل در قلب سنت شعر معاصر فارسی ریشه دارد.
به هر روی او امروز شاعر مهمی به حساب می‌آید و با انتشار 12 کتاب در ایران و آمریکا به یکی از شاعران مستمر و جدی تبدیل شده که تنها می‌توان افسوس این را داشت که با دوری او از ایران کمتر فرصت آن فراهم می‌شود  که با او نشستی داشته باشیم و گپ و گفتی ویژه درباره کتاب‌ها و سیر و مسیر آنها از دیروز تا امروز بزنیم. عصر روز دوشنبه فرصتی فراهم شد تا عباس صفاری با علاقه‌مندان شعرش دیداری داشته باشد و برای آنها شعرخوانی کند و به سوالات آنها پاسخ دهد. صفاری در این برنامه ضمن شعرخوانی درباره حاشیه‌های شکل‌گیری برخی شعرهایش توضیحاتی داد و در پاسخ به سوال یکی از حاضران در جلسه پیرامون وضعیت شاعران و شعر مهاجرت گفت: «اگر می‌بینید برخی شاعران و نویسندگان موفق ما از ایران می‌روند و آنچنان نمی‌توانند موفقیت خود را در مهاجرت نیز ادامه دهند شاید دلیلش این است که آنها ریشه و پای خود را در کشور خودشان گذاشته‌اند و وقتی از ایران بیرون می‌روند با جامعه ایرانی‌ها بیشتر ارتباط برقرار می‌کنند که او را می‌شناسند و این موضوع تابع شرایطی خواهد بود که شاید این شرایط به ایستایی آن شاعر و نویسنده منتهی می‌شود. اما وقتی من از ایران رفتم حدود 20 سال داشتم و کسی هم من را نمی‌شناخت و بیشتر با جامعه غیرایرانی در تماس بودم و شرایط برای من طور دیگری رقم خورد که مجبورم می‌کرد بیشتر در خودم باشم و هدفی را برای خودم در نظر بگیرم و براساس آن هدف حرکت کنم.»
عباس صفاری که متولد 1330 یزد است تا امروز 12 مجموعه شعر در ایران و آمریکا به چاپ رسانده و شعرهایش به چندین زبان مختلف ازجمله انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، اسپانیایی، عربی و کردی ترجمه شده است. مجله فرانسوی‌زبان (تهران ریویو) در یکی از شماره‌هایش بخش ادبیات خود را به معرفی و ترجمه اشعار او اختصاص داده است. شعر بلندی نیز به نام هبوط یا (حکایت ما) دارد که ترجمه انگلیسی‌اش چندین سال در کتاب درسی رشته ادبیات دانشگاه در آمریکا بوده است.
در برنامه دیدار با عباس صفاری که به همت مهدی وزیربانی در دفتر ماهنامه «نمایه تهران» برگزار شد، شهاب مقربین و رضا چایچی نیز شعرخوانی کردند و منوچهر حسن‌زاده، مدیر نشر مروارید حضور داشت. گفت‌وگوی ویژه فرهیختگان با «عباس صفاری» را در روزهای آینده خواهید خواند.