۲۸ خرداد ۱۳۹۴

آب که نباشد

آب که نباشد شهر و روستایمان را خاک می بلعد 
حتا ازتک هائی که شهرها و معابدشان را در دل جنگل های بارانی ساخته بودند چشم به عنایت آسمان داشته اند و همواره دلواپس قهر خدایانی که کلیدهای ابر و باران در دست های مقتدرشان بوده است  . آدمی اما در هیچ عصر و دوره ای در ابعاد امروزی نگران کم آبی ، آلودگی منابع زیر زمینی و خشک سالی نبوده است . تیتر یکی از خبرهای امروز ایران اشاره به این واقعیت هراس انگیز دارد که هیچ شهری در ایران  در رابطه با آب  حالت طبیعی و نورمال ندارد . یعنی از شهرهای بارانی شمال تا ریگزارهای کویر ما با مشکل کم آبی و آلودگی مواجهه هستیم . معضل کم آبی هیچ دست کمی از دیگر مشکلات سیاسی یا اجتماعی مملکت  ندارد  اما واکنش دولتمردان در حد حرف بی عمل است  و عکس المل مردم چیزی در حد خدا بزرگ است   . به گمانم وقت آن رسیده است که هنرمندان و اهل قلم ایران که در میان مردم مقام و منزلتی بیش از سیاست پیشگان امروزی دارند  پیش قدم شده و دست کم  مردم را به صرفه جوئی در آب تشویق کنند . 
 ======================================================
تصویر ضمیمه - چاک مول ، الهه باران ازتک و مایا
چوب نگاره ، کار اینجانب  
نه در چهارده اینچ - مرکب روغنی روی کاغذ مات 
 پایه مجسمه واژه باران است به ده زبان زنده دنیا 

۲۴ خرداد ۱۳۹۴

سپانلو برای مرگش تدارک ندیده بود


عباس صفاری
ماهنامه تجربه
کمتر آدمی پیدا می شود که در سالهای پایانی عمر دست کم دو سه بار در خاکسپاری یا مراسم ترحیم خود شرکت نکرده باشد . دلیل فلسفی اش ( که من چیز زیادی از آن نمی دانم )  شاید آن باشدکه آدمیزاد هرگز مرگ را تمام و کمال باور نخواهد کرد و ذاتا قادر نیست برای خود یک پایان بی برو برگرد و قطعی را متصور شود . این است که هنوز به پایان راه نرسیده کفش و کلاه می کند و می رود دور از جماعت سوگوار زیر تکدرختی می ایستد و با چشمانی نگران و کنجکاو  خاکسپاری خود را تماشا می کند . او آمده است که ببیند از دوست و دشمن گرفته تا اقوام دور و نزدیک چه کسی حاضر و چه افرادی غایبند . کدام یک از نزدیکان بیشتر بی قراری می کند و کدام یک حوصله اش سر رفته است ؟ او می داند ابعاد سوگواری و سنجش واکنشهای بازماندگان تا حدودی تداوم و نحوه  ماندگاری او را تعیین خواهد کرد  . در واقع او آمده است تا بازگشت  و تولد دوباره خود را ببیند . تولد و بازگشتی یکسره از جنس یاد و خاطره . او می خواهد بداند کارش به کجا می کشد و نامش کی و چگونه از صفحه ی روزگار پاک خواهد شد و عاقبت کی خواهد مرد !!
عکس العمل هنرمند و صاحب نامان دیگر در رابطه با مرگ اما حکایت از مردمانی دیگر و دنیای دیگری دارد . او مانند مردم عادی نگران بیست سال و چهل سال نیست . او می خواهد با تکیه بر آثارش از غربال زمان بگذرد و تا دنیا دنیاست بر قرار بماند . بگذریم که اکثر مشاهیر در این آزمون نهائی نمره قبولی نمی گیرند .
در رابطه با سپانلو و با نظر به شناختی که از او و آثارش دارم قادر نیستم با قاطعیت بگویم که او نیز مانند دیگران  در مراسم خاکسپاری یا ترحیم خود شرکت کرده باشد . سپانلو و مرگ آبشان در یک جوی نمیرفت . به او نمی آمد که وقتش را صرف چنین خیالپردازی هائی کرده باشد . به گمان من چنین افکاری به هیچ یک از نیازها و دلنگرانی های شاعری مانند او پاسخ نمی داد . کسی نبود که از مرگ بترسد یا اندیشه مرگ بتواند او را از راهی که می رفت منحرف کند . سپانلو تا جائی که خبر داشتم تا آخرین روزها سرش گرم کار و بار و رفقای دور و نزدیکش بود ه است .
 هنرمندانی هستند که از سی چهل سالگی ادای سالخوردگان را در می آورند و خود را آفتاب لب بام می بینند .  سپانلو اما به رغم این که میدانست آفتاب لب بام شده است هیچ تدارکی برای مرگ خود ندیده بود و هیچ عجله ای هم برای رفتن نداشت . حتا وقتی سرطان به جانش افتاد و قامت بلند و استوارش را تکیده و لاغر کرد عصا به دست گرفت . اما عصا به دست نیز وقار و روحیه جوانش را حفظ کرد و حاضر نشد جبر پیری و رنجوری را بپذیرد . من سالها پیش که هنوز چندان اثری از سالخوردگی در اسباب چهره اش نبود با مطرح کردن سئوالی در ارتباط با سن بالا و تاثیر آن در زندگی شخصی و حرفه ای اش او را در برابر سئوالی قرار دادم که اعتراف کرد پیش آن به این مساله نیندیشیده است . غافلگیر اما نشد و صادقانه به آن پاسخ داد . سئوال من اشاره به شعر جدیدی داشت که در مطلع آن می گوید ( می خواهم این پیاده رو کوتاه - هرگز به انتها نرسد - آهسته راه می روم آنقدر - تا ظهر جاودان فرا برسد . ) در پاسخ گفت این تحولی است که به ناچار در زندگی هر شخصی رخ می دهد . گفت شاید تا آن لحظه می گریخته از این که آن سئوال را از خود بپرسد . و در ادامه این اعتراف با اشاره به ما بقی همان شعر گفت زمان را طوری کش می دهد که رعد و برق ها در آسمان بالای سرش بماسند و هیچ حرکت شتابانی نتواند از او جلو بزند و حتا کبوتر بالای سرش ثابت به نظر برسد . ( نشریه کاکتوس - نقل به مضمون )
چنین واکنشی در برابر اندیشه مرگ به گمان من ستایش حیات و زندگی است بی آن که در برابر آن ظهر جاودان از خود ضعف و واهمه ای نشان بدهد . با نگاهی به آثار محمد علی سپانلو می توان گفت آن حجم عظیم یادها و خاطره های شخصی و تاریخی در شعر و نثرش در نوع خود پاد زهر مرگ و نیستی است . او مرگ را نه در جاده های پیش رو بلکه در حفاری های گذشته جستجو می کرد و استاد کشف ُ- کالبد شکافی و رمز گشائی از آنها بود . در بسیاری از این یاد آوری ها او کوشیده است از جلد خود بیرون آمده و با فرو رفتن در کالبدی دیگر به تماشای حوادث و رویدادهای خرد و کلان این مرز و بوم بنشیند . به گمانم اوج این بازگشت ها زمانی است که او از چشم های باز مانده سری بریده به تماشای عصر صفوی می نشیند . چشم هائی آنقدر زنده که آتش عشقی خانمانسوز را شعله ور می کنند .( ماجرای این عشق مضمون منظومه ایست که کامل آن را از زبان خودش شنیدم  و چه حیف که  فقط به نیمی از آن اجازه انتشار داده اند  )
از سپانلو همواره به عنوان شاعر تهران نام می برند  . من در بخشی از همان گفتگوی کاکتوس از او پرسیدم  که از چشم اجدادش آیا به تماشای این شهر نشسته است یا خیر . پاسخ مثبت بود و گفت شعری دارد که اجدادش دور هم نشسته اند و از او می خواهند که برای گرفتن عکسی دسته جمعی به آنها بپیوندد . برای دوستداران و خوانندگان آثار سپانلو تصور چنین صحنه ای نباید دشوار باشد . - سپانلو این مسافر ( stand by ) ابدیت از راه نرسیده برای عکسی دسته جمعی با اجدادش کنار حوض و رو به دوربین عکاسباشی لبخند می زند و کبوتر ثابت بالای سرش اوج می گیرد . خدا حافظ سپان . خدا حافظ یحیی !

۱۷ خرداد ۱۳۹۴

انار خانه مادر بزرگ

انار اما خون است . خون قدسی ملکوت ( لورکا )

 پدر به محض تعطیلی  مدارس اعضای خانه  را می برد به منزل مادر بزرگ در روستای سریزد که در شش فرسنگی شهر یزد قرار دارد . هم زمان خاله و زن دائی نیز با فرزندانشان از راه می رسیدند و ( جشن بی کران ) نوه های مادر بزرگ در محیطی فارغبال آغاز می شد . آخرین باری که من سه ماه تابستان را در آن روستا گذراندم هفت ساله بودم و سال بعد خانواده به تهران کوچ کرد . زیبا ترین خاطرات کودکی من نیز بازمانده از همان دوره است . وسوسه درخت انار کنار حوض یکی از آن خاطره هاست .
                                                  
انار از دیر باز در شمار عمده ترین محصولات کشاورزی در یزد بوده است که گویا امروزه بیشتر آن به اروپا صادر می شود . به همین جهت کمتر خانه ای در روستاهای آن حوالی می توان یافت که چندین درخت انار در حیاطش نداشته باشد . خانه و باغ مادر بزرگ من نیز مانند اکثر خانه های آن منطقه تعدادی درخت کهنسال انار داشت . از آن میان اما شیرین ترین و پوست نازکترین انار محصول درختی بود که روبروی تالار خانه و بر کنار حوض روئیده  بود . من انار آن درخت را که اواخر تابستان و قدری زودتر از موعد مرسوم می رسید زیادی دوست داشتم .
خاله هایم بساط صبحانه را زیر همین درخت پهن می کردند و کار خودشان که تمام می شد نوبت ما بچه هابود که یک به یک از پشت بام به زیر بیائیم و با دست و روی نیمه شسته سر آن سفره بنشینیم تا یکی از بزرگترها بیاید و برایمان چای بریزد . بچه ها اکثرا هنوز لقمه آخر را فرو نبرده در کوچه بودند . من و پسر خاله ام حسین که از بقیه کوچکتر بودیم نیز همراهشان می شدیم  . اما در طول روز و هربار که برای خوردن آب به خانه بر می گشتیم سری هم به انارهای این درخت زده و بی صبرانه در انتظار رسیدن آنها بودیم . با انارهائی که در ارتفاع و دور از دسترسمان بود کاری نداشتیم . فقط انارهائی که با سنگین شدن بار شاخه ها به زمین نزدیک می شدند انتظار دندانهای ما را می کشیدند .

                                      *‌‌‌‌‌‌‌‌‌          *         *
انار از میوه هائی است که ترکه مقاومی دارد و راحت از درخت کنده نمی شود .  در حدی که بعید به نظر می رسد یک کودک چهار پنج  ساله بتواند انار درشتی را از شاخه جدا کند . آویزان شدن به شاخه نیز از آنجا که می تواند منجر به شکستن آن شاخه شود راه حل عاقلانه ای به نظر نمی رسد . با این حساب تنها راهی که به فکر ما می رسید این بود که انار ها را همانطورکه بر شاخه اند و پیش از آن که کاملا رسیده باشند  حسابشان را برسیم  . کاری که پیراهنمان را لکه دار می کرد و  از نظر مادر بزرگ کفران نعمت بود و حیف و میل کردن انار های نوبری که همه اهل خانه منتظر رسیدنشان بودند .
ما سعی می کردیم نقشه جنائی امان را هنگام خواب بعد از ظهر بزرگ ترها و دور از چشم دیگران اجرا کنیم . اما آثار جرم پاک ناشدنی در نهایت  ما را لو می داد . مادر بزرگ نیز وقتی خبر خرابکاری ما را می شنید چند قدمی تا دم در خانه دنبالمان می کرد ودر حالی که وانمود می کرد در حال باز کردن سنجاق قفلی چارقدش می باشد تهدیدمان می کرد که اگر به چنگش بیافتیم به پشت دستمان سوزن خواهد زد . کاری که گمان نمی کنم از مرحله تهدید هرگز فراتر رفته باشد . اما همان تهدید نیز کافی بود تا من و حسین مدتی دور آن درخت را خط بکشیم .
----------------------------------------------------
شرح تصویر 
خانه ای در یزد - چوب نگاره  - ۱۱ در ۱۲ اینچ 
مرکب روغنی ، روی تلق شیشه ای 

۱۳ خرداد ۱۳۹۴

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴

دور از تهران بی تو


---------------------------------------
روزنامه شرق - ویژه درگذشت شاعر 
عباس صفاری 
از اشعار اولیه ی من یک شعر کوتاه که در مجموعه دوربین قدیمی چاپ شده بود خیلی مورد توجه سپانلو قرار گرفته بود . حالا حس می کنم با آن شعر شاید به نوعی همذات پنداری می کرده است .اگر اشتباه نکرده باشم سپانلو فکر می کرد ما حس نوستالژیک نزدیک به همی در رابطه با تهران داریم و اگر او بگوید (ف) من تا فرحزاد خواهم رفت . شاید هم به همین سبب گاهی در جمع دوستان به شوخی می گفت عباس هم سن خودمانست و با مو رنگ کردن می خواهد جوانتر نشان بدهد بگذریم که من هرگز مو رنگ نکرده ام  . یا گاهی با اشاره به ایزابل که خیلی دوستش می داشت می گفت این زنگوله تابوت را دنبال خودت راه انداختی که جوان نشان بدهی . خوب . من هم اگر حرصم در می آمد می گفتم شما جای پدر مائی . او دوازده سالی بزرگتر از من بود .
شعری که در آغاز این یاد داشت از آن یاد کردم با چنین مطلعی شروع می شد .
نام رفتگان را
دلم نمی آید
از دفتر تلفن خط بزنم
 در این پسین دل گرفته سپتامبر
اگر به دیدار شما نیز بیایند
خواهید دید
که فرق چندانی نکرده اند
فقط کمی رنگ پریده
لاغر  -  و کم حرف شده اند
زمانی که این شعر را نوشتم تعداد رفتگان دفتر تلفنم از تعداد انگشتان یک دست تجاوز نمی کرد . ساعدی و نادر پور مشاهیر آن چند تن بودند . حالابه جرئت می توانم بگویم یک سوم نامهای مندرج در  آن دفتر تلفن به دنیای سایه ها رفته و در پناه درخت یا در سایه یک چهار تاقی کویری انتظارمان را می کشند . انتظاری که دیر یا زود به پایان خواهد رسید . ما نیز تا این انتظار به پایان برسد با مرور خاطرات آنها راه و بارمان را کوتاه و سبک می کنیم

                                         **        **           **

 دو سه روزی مانده بود به پایان آن قرن پر آشوب . قرنی که تمام امیدهای فلاسفه - متفکرین و هنرمندانی را که می پنداشتند جامعه بشری در سایه تولید انبوه و ارزان از رفاه  ابرومندانه ای بر خوردار شده و در نتیجه دست از جنگ و خشونت خواهد کشید را نقش بر آب کرد . به رغم تمام نا ملایمات اما به سرنشینان این کره خاکی در پایان یک هزاره فرصت داده بود کمری راست کنند و امید دیگری را در دل پرورش بدهند . شب کریسمس بود و سپانلو دو سه روزی بود که مهمان ما شده و شبهایمان تا دیر وقت پای شومینه به گفتگو از هر دری که پیش بیاید می گذشت . آن شب  دوستان دیگری هم به ما پیوسته بودند و با هم به تماشای یک فیلم فرانسوی نشسته بودیم . سپانلو که فیلم را دیده بود چند قدم دور تر کنار شومینه با تینا نشسته و از هر دری سخن می گفتند . موضوع اصلی صحبتشان اما این بود که از شخصیت های تاثیر گذار قرن بیستم از چه افرادی به عنوان بر ترین یا تاثیرگذار ترین نام خواهند برد . یک لیست تینا توی ذهنش تهیه کرده بود و یک لیست سپانلو . لیست هردو خیلی شبیه به هم بود . گاهی نیز نظر ما را در رابطه با لیستشان می پرسیدند . از جمع ما یکی گفت بدون شک لنین . سپانلو اما حس می کرد مرد قرن باید گاندی باشد .
سالها بعد در آشپزخانه سپانلو در تهران و در جمع تعدادی از دوستان نشسته بودیم که سپانلو با افتخار در برابر من که شاهد ماجرا بودم از آن شب و انتخاب خودش و تینا یاد کرد که نتیجه آن به طرز حیرت انگیزی نزدیک به لیستی بود که پس از ژانویه منتشر شد .بیشتر  اسمها را در حال حاضربه یاد ندارم  . اما مهمترین ها یش از این قرار بود .
گاندی مرد قرن - محمد علی کلی ورزشکار قرن . مارلون براندو و سر لارنس الویه هنرپیشگان قرن - سر زمین هرز و الیوت بهترین شعر و بهترین شاعر قرن . همشهری کین بهترین فیلم قرن - انیشتین بهترین دانشمند قرن  - پیکاسو بهترین نقاش قرن و غیره .

تمام افرادی که سپانلو را از دور یا نزدیک می شناختند از حافظه فتوگرافیک و شگفت انگیز او آگاهی داشتند . اما کمتر کسی از گستردگی دامنه مطالعات و اطلاعات او در دهها عرصه مهم از ورزش گرفته تا علم و دانش و غیره مطلع بود . تهران و ایران یکی از جذاب ترین فرزندانش را از دست داد . خدا حافظ و به امید دیدار رفیق صمیمی  .

=====================

        سر قرار نماندی 


قرارمان این بود
که نام تمام مردگان 
فقط یحیی باشد 
نه هوشنگ * ! نه محمد علی 
 نه سپان 
و بی یقین 
نه آقای زمان . 

       *     *     *
تا همین دیروز
پائیز به فرمان تو 
که مبصرمان بودی 
بهار شعرا شده بود !  
در غیاب تو حالا
پایمان هنوز 
به خیابان نرسیده 
باد نو کیسه ای 
به جیب می زند
برگهای پائیز بی شاعرمان را .
====
*‌  - هوشنگ - یکی دیگر از نامهای سپانلو 
تصویر وسط = چوب نگاره - افوق العاده عصر
ز کارهای قدیمی اینجانب 
مرکب روغنی روی کاغذ مات 

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

بازگشت به خیابان فرندل

یک عشق بی سر انجام  دانشجوئی
===============

 این خاطره به درخواست جناب مهدی وزیربانی نوشته شده برای انتشار در ویژه نامه کرگدن روزنامه اعتماد . گویا قرار است در هر شماره تجربه نخستین تپیدن های دل از زاویه نگاه یک شاعر منتشر شود و گویا من سومین نفری هستم که دل به دریا زده ام . شاید اگر ده سال پیش چنین درخواستی میشد پاسخش منفی بود . اما گذشت زمان به گمان من جنبه های تهدید آمیز روابط گذشته و هراس از خاطره آدمهای خوب و بدی که در زندگی ما آمده و رفته اند را تضعیف می کند . آنچه بر جا می ماند اندوه شیرینی است از لحظه های خوب و تاثیر گذار . 
                                                          *‌‌‌‌‌‌‌‌‌*‌‌‌‌‌‌‌‌‌      **       **    

بارها اینجا و آنجا نقل قولهایی خوانده ام از صاحب نظرانی در عرصه عشق که معتقدند ( عشق واقعی ) در جوامعی که زن از استقلال و حقوق مادی و معنوی برابر با مرد بر خوردار نیست به ندرت پدیدار شده و غالبا امکان رشد و فرصت بالندگی نمی یابد . من اما با تفکیک و دسته بندی عشق به واقعی و انواع دیگری که از آن نام برده می شود موافق نیستم . دلیلش این که عشق نیز مانند شعر معنی نا پذیر است و مقوله ای را که نتوان معنی جامع و جهانشمولی برای آن یافت نمی شود به خالص و ناخالص تقسیمش کرد . چنین کاری به این میماند که میان انواع شعر از رباعی و غزل و قصیده  به قضاوت بنشینیم و در موردی که کدام شعر واقعی و کدام غیر واقعی است نظر صادر بفرمائیم . من معتقدم تمام انواع عشق از مرحله بلوغ که آن را غالبا خام و معصومانه ارزیابی می کنند تا روابط عاشقانه ای که در سالخوردگی پدیدار می شود و قرار است ( سر به رسوائی بزند ) در نوع خودشان واقعی اند .

روابطی که زن و مرد از مرحله بلوغ جنسی تا بلوغ عاطفی و فکری تجربه می کنند را می توان به سه دوره تقسیم کرد ، لزوما اما همه کس هر سه دوره را تجربه نمی کند و چه بسا افرادی که از دوره اول که ( معصومانه ) باشد یکسره به دوره سوم که عرصه بلوغ کامل جنسی وعاطفی است  پرتاب می شوند و بسیاری نیز در همان مرحله دوم که کششهای اروتیکش بر امیال دیگر می چربد مادام العمر در جا می زنند . به گمان من اما هرکدام از این تجربه ها  می تواند عشق اول یا عشق واقعی و اول و آخر یک فرد باشد . من اما ترجیحا و تا آنجا که به یاد می آورم از عشق اولی خواهم نوشت که به دور از تب و تابها و هیجان زدگی دوران بلوغ در زندگی ام پدیدار شد .  .عشقی که فرمان کنترل آن نه  در دستهای تب زده عواطف و احساس است و نه به عهده و گوش به زنگ امیال تن و جان .  عشقی که در نوع خود مکمل این دوست و به همین سبب در مانائی و تداوم آن بیشتر می توان حساب کرد  .



                                  *        *     *     *     *

نامش یو میکو بود و چهار سالی جوانتر از من و از اهالی شهری در شمال ژاپن که مانند من برای ادامه تحصیل به لندن آمده و در همان کالجی نام نویسی کرده بود که من از یک سال  قبل ( ۱۹۷۶ م ) دانشجوی آن شده بودم .
به گمانم از همان روز اولی که یومیکو وارد کلاس شد و کیف و دفتر دستکش  را با همان نظم و دقت خاص ژاپنی ها بر روی میز کناری من قرار داد ؛  نگاه توام با لبخندی به هم انداختیم که نوید آشنائی بیشتری در آن  نهفته بود .  روی هم رفته ژاپنی ها مردم خود داری هستند و به دشواری از حالات صورتشان می توان پی به حرف و راز درونشان برد . اما آن نگاه هرچه بود از جنسی بود که حسی سریع و فی البداعه را که نشان از صلح و رضایت داشت به من منتقل کرده بود اما هنوز راه درازی تا عشق در یک نگاه داشت .  در روزهای پس از آن نیز کماکان همان نگاه با چاشنی لبخندی شیرین تر ادامه داشت و من همواره در پی فرصتی که سر صحبت را باز کنم و آن یخ معروف فی مابین را که آن نگاه نتوانسته بود کاملا ذوب کند به نحوی بشکنم .
معمولا در چنین مواردی شاد کردن و خنداندن دیگران راه پر منفعتی است . به ویژه دختران ژاپنی که زود می خندند . از آنجا که او هنوز  تسلط چندانی بر مکالمه به زبان انگلیسی نداشت حرف و جوک های خنده دار غالبا خلاصه می شد در اشتباهات لفظی و دستوری افرادی که تازه اقدام به یاد گرفتن زبانی دیگر کرده اند . با این کار در واقع به خودمان می خندیدیم . نهایتا ( آرایشگر سویل ) که در واقع به فارسی باید سلمانی سویل ترجمه می شده به دادم آمد و با تعریف از آن و تکرارش او و خودم را کلی خنداندم .
دو سه هفته ای از آغاز ترم نگذشته بود که دیگر با هم صمیمی شده بودیم و به اندازه کافی به حرف های بی مزه همدیگر خندیده و وقتش رسیده بود که رابطه وارد مرحله دیگری شده و قراری برای دیدار خارج از محیط مدرسه بگذاریم . پیشنهاد من شام و تماشای فیلم بود در اتاق دل بازی  که در یک فلت دانشجوئی اجاره کرده بودم  و او پذیرفت .
یکی از ایستگاه های تلویزیون لندن در آن سالها برای یک شنبه شب ها  دو فیلم وحشتناک به صورت پی در پی نمایش می داد با عنوان خنده دار ( دراکولا ؛ فرانکنشتین و شرکا ) . فیلم ها اکثرا سیاه و سفید و قدیمی و بیشتر اسباب خنده بودند تا وحشت . به گمانم بسیاری از مردم و از جمله ما نیز به همین منظور به تماشای آنها می نشستیم . آن شب وقتی فیلم دوم به پایان رسید ساعت از یک  گذشته  و زمان مناسبی برای باز گشت به خانه نبود . به همین سبب یومیکو به پیشنهاد من شب را ماندگار شد و صبح آن روز  با هم به کالج رفتیم .
پس از قطعی شدن رابطه یکی از تفریحات ما که از آن سیر نمی شدیم پرسه زدن در محلات قدیمی لندن بود و تماشای کلیساها و ساختمانهای گوتیگ . من هنوز هم که به لندن می روم بیشتر اوقاتم را به این گونه می گذرانم با این تفاوت که همراه یومیکو پس از چندین ساعت راه پیمائی بی هدف خود را با مترو به میدان پیکادلی می رساندیم و به خلوت سینما پناه می بردیم .
من عادت داشتم و هنوز دارم که هنگام قدم زدن در هوای سرد قوز می کنم . یومیکو از این عادت من خوشش نمی آمد و هر وقت نا خودآگاه قوز می کردم جهت یاد آوری می گفت  خیلی سردته ؟ که سبب می شد زود خودم را جمع و جور کنم . زمانی حس کردم این رابطه دارد حالتی جدی و مسئولیت پذیر به خود می گیرد که او تعطیلات آخر هفته عذر آورد که سرش شلوغ است و نمی تواند به دیدن من بیاید و تعطیلات بعدی وقتی همدیگر را دیدیم برای مبارزه با سرما برایم شال گردن پشمی بزرگی هدیه آورد که طی آن دو هفته خودش بافته و حروف اول نام مرا نیز بر دو سویش طرح زده بود . آن شال گردن را من مانند شال گردن های مدل جدید دور گردن می پیچیدم و عکسی هم دارم که ثابت کند از حیث پوشیدن شال گردن اینجانب ۳۵ سال از زمان جلو بوده ام  و جانی دپ باید برود کشکش را بسابد . بگذریم که چوپانهای وطنی از همه آوانگارد تر بوده و پوشیدن شالگردن به این شکل بغچه ای در اصل اختراع آنها بوده است  !!!!.
یو میکو خیلی زود به من که آشنائی چندانی با فرهنگ کشورش نداشتم فهمانید که او پرورش یافته ی خانواده ای سنتی است و به شدت به اخلاق و رسوم ژاپنی پایبند است . در باره روابط زن و مرد نیز بر این عقیده بود که هر گونه تصمیم گیری در امور مربوط به خانه و تربیت فرزند به عهده زنهاست و مرد حق دخالت ندارد . از طرف دیگر مرد نیز استقلال خودش را داشت بی آن که لازم باشد در مورد کار و بارش توضیحی به زن بدهد . سالها بعد وقتی در نشریه ای خواندم تعدادی از مردهای ژاپنی وقتی از کار بی کار می شوند نیز هر بامداد کفش و کلاه کرده و از خانه بیرون می زنند و چیزی از بیکار شدنشان به همسر بروز نمی دهند  یاد حرفهای یومیکو افتادم .
حالا که یاد آن روزها می افتم می پندارم که یومیکو به این جهت حرف از این مقوله ها به میان آورده بود که می خواست مطمئن باشد رفتارش تناقض و توفیر عمده ای با فرهنگ و آداب یک ایرانی نداشته باشد . از سوی دیگر دلش می خواست اوقاتی را که در فلت  من می گذراند آزاد و راحت باشد . آزادی برای او و در این رابطه به این شکل بود که بدون مشورت با من روزهای تعطیل در گنجه و کمد دنبال  لباسهای نشسته من بگردد و آنها را به رختشوی خانه ببرد و در رختشوی خانه رمان ژاپنی بخواند و در خانه غذاهای عجیب غریب درست کند و پای تلویزیون رخت های تازه شسته من و خودش را اطو بکشد .
اگر چه یومیکو بیرون از خانه بازیگوش و مدرن  بود و زیاد به سر و کله من می پرید اما در خانه رفتارش یاد آور یک زن خانه دار بود تا یک دانشجوی جوان . من اما با نظر به تذکری که داده بود چیزی نمی گفتم و اگر چه ترجیح می دادم  کس دیگری غیر از او به آن امور بپردازد در مجموع شاید رضایت داشتم  . کدام  آدمی از لباس پاکیزه و اتو کشیده آماده بدش می آید . شاید هم با استاندارد های او بیش از حد نا منظم و شلخته بودم  و می خواست به آراستگی و پاکیزگی مورد پسندش عادتم بدهد .
از حوادث جالب در رابطه با تمیز کاری او این بود که یک روز در خواست کرد کمد سنگین اتاق را از جایگاهش بیرون بکشیم و زیر و پشتش را گرد گیری کنیم . با حرکت کمد حس کردیم چیزی در پشت آن فرو ریخت . کمد وقتی کاملا بیرون آمد چشممان افتاد به صد ها نسخه نشریه ( دنیا ) که ارگان حزب توده در خارج از کشور بود و شیر پاک خورده ای گویا هفت هشت سال قبل از من اتاق را در اجاره داشته و خدا می داند به چه دلیلی آنها را با خود نبرده است .  اگر یومیکو به تنهائی آنها را یافته بود سخت می شد ثابت کنی که مال من نیست .

                                              *‌‌‌‌‌‌*‌‌‌‌‌*‌‌‌‌‌*
اگر چه ازدواج  دانشجوئی کار چندان عاقلانه ای نیست و می تواند سد راه تحصیل شود اما رابطه با یومیکو از آن جنس روابطی بود که می شد روی تداوم آن و زندگی مشترک حساب کرد و در عین حال آسوده خاطر بود که لطمه ای به درس و مشق نخواهد زد و حتا به گمان من قادر بود  جدیت بیشتری به امور درسی ببخشد .
به همین جهت در پایان آن سال تحصیلی قرار ازدواج گذاشتیم . .برای من از کالجی در تگزاس پذیرش آمده بود و قرار شد همزمان پس از ترک لندن من جهت گرفتن ویزای آمریکا به ایران بروم و او که تنها فرزند خانواده بود برای مشورت و رضایت پدر و مادرش به ژاپن بر گردد و با پذیرشی که من برایش خواهم فرستاد به آمریکا بیاید .
هنگام خدا حافظی دوستان ژاپنی زیادی در فرودگاه هیترو به بدرقه اش آمده بودند که نمی دانم چرا به سردی با من بر خورد کردند . یو میکو اما مرا از آن جمع به کناری کشید و گفت این زیبا ترین سال زندگی اش بوده است و آن اتاق را که دیوارهایش را دود شمع های ما سیاه کرده بود هرگز از یاد نخواهد برد  و حس می کند به خاطر آن همه لذت باید از من تشکر کند . قبل از سوار شدن به هواپیما نیز با صدای بغض کرده ای گفت نمی داند چرا دلش شور می زند که مرا دیگر نخواهد دید .
یومیکو و همسفری که در لندن همخانه اش بود قرار گذاشته بودند در راه ژاپن به مدت یک ماه شهرهای مختلف اروپائی را نیز بگردند . طی آن یک ماه من از یومیکو تعدادی عکس پولاروید و شش کارت پستال ازاماکن مختلف  دریافت کردم که چندی بعد در تگزاس طعمه حسادت عزیزکرده ای  دیگر شده و به آتش کشیده شدند . به غیر از تماس های تلفنی نامه نگاری نیز  برای مدت شش ماه در تهران و سپس آمریکا ادامه داشت . در یکی از آخرین نامه ها خبر از بیماری سرطان مادرش داده بود و طولی نکشید که خبر داد مادرش فوت کرده است . در نامه آخرش یاد آور شده بود که تنها فرزند پدر مادرش بوده و با مرگ مادر قادر نیست پدرش را تنها بگذارد و لاجرم تصمیم دشواری را که نیامدن به آمریکا باشد گرفته است  .  در پایان نامه اظهار امیدواری کرده بود که موقعیتش را درک کنم و او را ببخشم  . آخرین نامه من اما پیام تسلیتی بود که به مناسبت فوت مادرش فرستاده بودم . نزدیک به سی سال پیش وقتی دوباره به سروقت شعر رفتم با یادی از او چند شعر در فرم تنکای ژاپنی نوشتم ( اولین تنکاها را او برایم ترجمه کرده و خوانده بود ) که نهایتا در دفتر کبریت خیس چاپ شد و به او تقدیم شده است . در اشعار دیگری که در آن مجموعه و دفتر خنده در برف به یاد آن روزگار نوشته ام نیز هر از گاهی یومیکو در گوشه و کنار آنها ظاهر شده و دوباره غیبش می زند .
شعر بازگشت به خیابان فرندل نیز به یاد آن اتاق سروده شده که او حضور پر رنگی در آن دارد .  




چند تنکای تنهائی 

برای یومیکو یوسودا
هر جا که هست 
۱
روزها بی امان می گذرند
و فرو می ریزد دست خط تو
از حواشی نامه های قدیمی

نقش سرخابی بوسه ات
کنار امضای رنگ پریده
گل سرخی است در برف.
۲
بر این جاده ساحلی هرگز
چنین بی اعتنا به دریا 
و پر گاز نرانده ام 
 هر جای پائی  بر ماسه های خیس 
شباهت به جای پای تو دارد  
 ۳ 
گفته بودم زیباتر 
از تمام ستارگانی هستی 
که سینمای جهان کشف کرده است 

حالا هزار سال نوری 
دور شده ای از من 
و هزار بار زیباتر 

۴
یاد گرفته ام تنهایی ام را
ماهرانه پشت روزنامه ای
پنهان کنم

اما از مهتاب
که بوی شانه های تو را می دهد
چیزی را نمی توان پنهان کرد

۵
آسمان
و هرچه آبی دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگ هدر رفته است
بر بوم روز های حرام شده
چه رنگ ها که هدر رفته
و تو نشدند ...
===========
از دفتر کبریت خیس
انتشارات مروارید - چاپ هشتم
--------------------------
شرح عکس - آپارتمان  ( فلت ) من در شماره ۲۷ خیابان فرندل 
محله کلپهم لندن . و اتاقی که هر از گاه - در نور شمع های کافوری
و گیج از عطر گیسوان همسفری دریا دل 
شناور میرفت
 تا کرانه صبح.  




        

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

نوروز دموزی و چند شعر دیگر


نوروز دموزی *

در این شب جایز الگناه 
و در این دقایقی که بی وقفه 
دارد به تحویل سال 
نزدیک می شود 
و در این لحظه که از ملکوت اعلا 
هیچ ناظری بالای سرمان نیست 
بیا پایمان را 
از گلیم تنگی که برایمان بافته اند 
فراتر بگذاریم 

    *      *    *  
ما دو نفر هیچ کاره را 
اصلا چه کار 
به کائنات و کار جهان
این پنجره نامحرم را 
می توانیم به فتوای عقل سلیم ببندیم 
و باز گردیم به آن لحظه پر تپش در بهشت 
و نخستین باری که دهانمان 
طعم آتش را 
در بوسه های آغشته به عطر سیب و گندم 
تجربه کردند 

گناهی که نیاز 
به توبه نداشته باشد 
عین ثواب است
بیا پرده ها را بکشیم 
و در این اتاق شش در هشت 
آنقدر در هم غرق شویم 
که تفکیک ناپذیر و بی کرانه شود 
کالبدهای قفس وارمان 

* - در اسطوره ها ی بین النهرین دموزی در روزهای آخر اسفند از جهان زیرین باز می گردد . اما در جابجائی قدرت تخت سلطنت چند روزی خالی میماند که طی آن ایام مردم جایز الخطا و جایز الگناه هستند .   
================================================== 


Peeping Tom

پای این پنجره عرق کرده 
من آن دزد هیز 
و یک چشم دریائی ام 
که بی شرمانه امشب 
و هزاران شب دیگر 
تماشای اندام زمینی 
و نور چکان تو را 
به رقص موزون مرجانها 
و آغوش مرطوب پریان دریایی 
ترجیح داده ام .

گم شده 

اگر به جستجویت کسی 
آستین بالا نزند 
قطعا گم نشده ای 
نهایتش در یکی از ایستگاه های هستی ات 
جا مانده ای 
یا در بن بست روزگار 
داری درجا می زنی 

بی حضوری ات اگر 
خواب و خیال کسی را 
مختل نکرده باشد 
قطعا گم نشده ای 
و اخبار گم شدنت نیز 
با عکس شش در چهار 
در تیراژ ملیونی هم که چاپ شود 
ناخوانده خواهد ماند . 

===================================
چاپ نخست : ویژه نامه نوروزی کتاب هفته

۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

شبی در پاریس قبل از جنگ

مجید رهنما ادیب ، دیپلمات و نخستین وزیر علوم و آموزش عالی در سن نود سالگی در لیون فرانسه در گذشت . داریوش شایگان به او لقب  ( پیر - جوان دوست داشتنی ) داده بود  . اگر چه در یک نشست به دشواری می توان به تناسب صفاتی که به
دیگران نسبت می دهند پی برد  اما جناب شایگان این صفت دوست داشتنی را که توام با سر زندگی جوان سالانه است به درستی در مورد مجید رهنما به کار برده است . به گمانم کمتر آدمی یافت می شود که در برابر چهره مهربان ، وقار توام با تواضع و چشمان شفاف او بی تفاوت بماند و حس نکند که دلش می خواهد دوست مادام العمری همانند او داشته باشد .
مجید رهنما در سالهای پایانی عمرش سه ماه تابستان را در دو سه نوبت به دعوت دانشگاه کلرمونت که از مدارس بسیار معتبر کالیفرنیاست به این سوی دنیا می آمد و کلاسی را برای دانشجویان علوم انسانی تدریس می کرد . این رفت و آمد ها غالبا خیلی بی سر و صدا صورت می گرفت و طی اقامت در کالیفرنیا و لس آنجلس تا آنجا که من خبر دارم به غیر از حضور در کلاس هایش جائی آفتابی نمی شد .
کلرمونت در پنجاه کیلومتری لس آنجلس از دانشگاه های قدیمی و معروف در زمینه ادبیات و علوم انسانی است . من تا به حال دوبار به آنجا رفته ام ، بار اول همراه با شمس لنگرودی و مجید روشنگر  برای شرکت در جشن هشتادمین سال تولد چسلاو میلوش که  دانشگاه سنگ تمام برایش گذاشته و به غیر از او اعضای خانواده ، ناشران آثار ، مترجمین و شاعران مورد علاقه اش مانند شیموس هینی و رابرت هس و رابرت پینسکی را هم دعوت کرده بودند . چند تائی عکس هم با این حضرات گرفتیم که حکایت دیگری دارد .
بار دوم باز هم با مجید روشنگر که سابقه دوستی و همکاری سی ساله با او دارم برای دیدن مجید رهنما به کلرمونت رفتیم .
او در فاصله صد قدمی دانشگاه در سوئیت کوچکی که غالبا به آن ( زاویه مادر زن ) می گویند و طبق معمول در انتهای حیاط  بنا شده بود  زندگی می کرد .
محل سکونتش خیلی دل باز و پاکیزه اما بی تردید دانشجوئی بود . اسباب و اثاث خانه به استثنای میز و صندلی سبز رنگ آشپزخانه  هماهنگی چندانی با هم نداشتند و معلوم بود بازمانده از وسایل قدیمی صاحب خانه بوده اند . گفت خانه را دانشگاه برایش اجاره کرده و صد قدمی بیشتر تا محل تدریسش راه نیست . مجید رهنما ، روشنگر را از زمانی می شناخت که  وزیر علوم دوران شاه بوده است  . من اما اولین باری بود که می دیدمش و او طوری رو بوسی و احوالپرسی کرد که اگر غریبه ای حضور داشت فکر می کرد سابقه آشنائی دیرینه داریم .
برای شام در یک قابلمه کوچک تاس کباب درست کرده بود همراه با یک پیاله ماست و نعنا و یک بتر خنک ابسلوت در کنار سه گیلاس  . طوری رفتار و پذیرائی می کرد که پنداری هزار سال است دانشجوئی زندگی می کند  و مانند دانشجو ها حرف هائی که قرار بود زده شود برایش مهم بود ، نه غذای روی میز . آن بطر ابسلوت هم به مثابه موتوری بود که می باید سر حرف را باز می کرد و بی دست انداز وسکته پیش می بردمان .
من و روشنگر همراه با حسین نوش آذر در آن زمان فصلنامه کاکتوس را منتشر می کردیم و روشنگر ، جدا از کاکتوس بر رسی کتاب را نیز به تنهائی منتشر می کرد . مجید رهنما بر رسی کتاب را از ایران می شناخت و از طریق برادرش فریدون نیز با بسیاری از بزرگان  ادب و هنر ایران آشنا شده بود . از ما در مورد همین کارهای انتشاراتی و فعالیت های دیگرمان پرسید و با علاقه به مختصر اطلاعاتی که دادیم گوش سپرد . ما اما دلمان می خواست او حرف بزند .
  از کتابهایش که به زبان فرانسوی می نویسد برایمان گفت و آخرین کتابش در رابطه با فقر و فقرا که خیلی مورد توجه قرار گرفته و به چندین زبان ترجمه شده است . نسخه فرانسوی اش را نیز که حجم قابل توجهی داشت نشانمان داد . ترجمه انگلیسی اش اما هنوز به بازار نیامده بود .
آن شب از هر دری سخن رفت و اکنون پس از گذشت یک دهه  دقیقا یادم نیست چه ها گفتیم و چه شنیدیم . اما موردی که به یادم مانده کنجکاوی مجید روشنگر بود و سئوال او در ارتباط با پل الوار . روشنگر می دانست که فریدون رهنما با بسیاری از اهل ادب فرانسه و از جمله پل الوار دوستی و رفت و آمد داشته است و مایل بود بداند مجید رهنما چه اطلاعاتی در این زمینه دارد و آیا او الوار را دیده است یا خیر . مجید رهنما در پاسخ گفت این حرف شصت هفتاد سال پیش است و او دانشجوی جوانی بوده و در حدی نبوده که بزرگان به بازی بگیرندش . اما پل الوار را دیده و یک بار نیز به امر برادرش با ماشین الوار را به خانه برادرش رسانده است ، اما در بین راه غیر از احوالپرسی و گپ و گفت های متداول حرف و سخن دیگری که به یادش مانده باشد مطرح نشده بوده است .
یاد آوری آن خاطره خیلی مختصر بود و رهنما به هیچ وجه سعی نکرد شاخ و برگی به آن بدهد . برای من اما همین مختصر کافی بود تا در یکی از شبهای ترجیحا بارانی پاریس قبل از جنگ با او و پل الوار در آن ماشین احتمالا دانشجوئی همسفر شوم . یادشان به خیر .
------------------------
عکس بالای صفحه مجید رهنما
عکس وسط پل الوار و عریان 1942


۶ فروردین ۱۳۹۴

دو طرح برای شعری از پل سلان

فوگ مرگ


(فارسی مجتبا گل‌محمدی از متن آلمانی پل سلان)

شيرِ سياهِ سپیده‌دم را عصرها می‌نوشيم
\ظهر‌ها و صبح‌ها می‌نوشيم شب‌ها می‌نوشيم
می‌نوشيم و می‌نوشیمگوری در آسمان می‌کَنيم 
آن‌جا که جای هيچ‌کس تنگ نيست

مردی در این خانه زندگی می‌کند با مارها بازی می‌کند می‌نويسد
می‌نويسد آن‌گاه که آلمان در تاریکی فرومی‌رود گيسوی زرّین‌ات مارگارت
می‌نويسد از خانه بيرون می‌رود ستاره‌ها همگی می‌درخشند
سگ‌هايش را با سوت به آن‌جا می‌خواند
جهود‌هايش را با سوت فرامی‌خواند و به کندنِ گوری در زمين می‌راند
به ما فرمان می‌دهد برای رقص نغمه ساز کنيم

شيرِ سياهِ سپيده‌دم تو را شب‌ها می‌نوشيم
تو را صبح‌ها و ظهرها می‌نوشيم تو را عصرها می‌نوشيم
می‌نوشيم و می‌نوشيم
مردی در این خانه زندگی می‌کند با مارها بازی می‌کند می‌نويسد
می‌نويسد آن‌گاه که آلمان در تاریکی فرومی‌رود گيسوی زرّین‌ات مارگارت
گيسوی خاکسترین‌ات شولاميت گوری در آسمان می‌کَنيم آن‌جا که جای هيچ‌کس تنگ نيست

فریاد می‌کشد آهای شما عمیق‌تر بکَنید زمین را آن‌جا و شما هم بخوانید و بنوازید
شمشیر بسته به کمربندش را به دست می‌گیرد و در هوا می‌چرخاند و چشمان‌اش آبی است
آهای شما بیل‌هایتان را عمیق‌تر در زمین فروکنید و شما هم باز برای رقص نغمه ساز کنید

شيرِ سياهِ سپيده‌دم تو را شب‌ها می‌نوشيم
تو را صبح‌ها و ظهرها می‌نوشيم تو را عصرها می‌نوشيم
می‌نوشيم و می‌نوشيم
مردی در خانه زندگی می‌کند گیسوی زرّین‌ات مارگارت
گیسوی خاکسترین‌ات شولامیت با مارها بازی می‌کند

فریاد می‌زند مرگ را نغمه‌ای شیرین‌تر بنوازید مرگ اربابی است از سرزمین آلمان
فریاد می‌کشد تاریک‌تر زخمه زنید بر تارهایتان آنگاه چون دود به آسمان عروج کنید
آنگاه گوری میان ابرها خواهید داشت آن‌جا که جای هیچ‌کس تنگ نیست

شيرِ سياهِ سپيده‌دم تو را شب‌ها می‌نوشيم
تو را ظهرها می‌نوشيم مرگ اربابی است از سرزمین آلمان
تو را عصرها می‌نوشیم و صبح‌ها می‌نوشیم و می‌نوشیم
مرگ اربابی است از سرزمین آلمان چشمان‌اش آبی است
شلیک می‌کند گلوله‌های سربی را تو را می‌زند درست هدف را می‌زند
مردی در این خانه زندگی می‌کند گیسوی زرّین‌ات مارگارت
سگ‌هایش را به جان ما می‌اندازد گوری در آسمان به ما می‌دهد
با مارها بازی می‌کند و خیال می‌کند مرگ اربابی است از سرزمین آلمان

گیسوی زرّین‌ات مارگارت
گیسوی خاکسترین‌ات شولامیت

(فارسی مجتبا گل‌محمدی از آلمانی پل سلان)


یادداشت مترجم:

پل سلان این شعر را در حدود ۱۹۴۵ درباره‌ی «شوآه» (که امروزه به‌غلط هولوکاست نامیده می‌شود) و تجربه‌ی اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها نوشت و نخستین بار نسخه‌ای رومانیایی از آن را با عنوان Tangoul Mortii (تانگوی مرگ) در نشریه‌‌ای ادبی (۱۹۴۷) و سپس نسخه‌ی آلمانی را در مجموعه‌ی شعر «خشخاش و خاطره» (۱۹۵۲) منتشر کرد. امّا بعدها به دلایلی از انتشار آن پشیمان شد و تا پایان زندگی‌اش هرگز اجازه‌ی چاپ دوباره‌ی این شعر را نداد. تانگوی مرگ اشاره به رویدادی دارد که گفته می‌شود در یکی از اردوگاه‌های نازی به نام Janowska رایج بود: مأموران نازی‌ها نوازندگان یهودی را مجبور می‌کردند در حال کندن قبرها، ضرب‌وشتم‌ها، و راهپیمایی‌ها موسیقی خاصی بنوازند که آن را «تانگوی مرگ» می‌نامیدند. فوگ مرگ را اغلب مثال نقض این حکم مشهور تئودور آدورنو می‌دانند که می‌گفت «بعد از آشویتس شعرنوشتن توحش است».

فوگ (Fuge) یک فرم موسیقی کونترپوان و چندصدایی است که در آن چند موتیف متفاوت در امتداد هم با یکدیگر تلفیق و ترکیب می‌شوند و ساختاری پیچیده را می‌سازند. بهترین نمونه‌های فوگ را در آثار یوهان سباستین باخ می‌توان یافت. سلان ساختار این شعر را به‌سان یک فوگ ـ همچون یک استعاره- طرح ریخته است. البته هیچ فرم متناظر ادبی دقیق و کاملی از فوگ موسیقایی وجود ندارد. اجرای پل سلان از فوگ مرگ در نوار ضبط‌شده از او بر ویژگی چندصدایی و فوگ‌مانند این شعر تأکیدی ویژه می‌گذارد که در فهم و ترجمه‌ی آن نیز بسیار راه‌گشا بوده است.

مارگارت (Margarete) یا مارگارته اسمی مشخصاً آلمانی است برای زنان و زن مطلوب رمانتیک‌های آلمانی را به ذهن تداعی می‌کند: زنی موطلایی، زیبا و آریایی‌تبار از نژاد ژرمان. مارگارت زنی است از جنس قهرمانان زن آثار گوته و هاینه.

«شولامیت» (שולמית) یا «زولامیت» (در تلفظ آلمانی) اسمی رایج و مشخصاً یهودی است برای زنان. این واژه‌ی عبری صورت مؤنث همان سلیمان است که با «شالوم» (به معنای صلح) و «سالومه» نیز مرتبط است. این نام در کتاب مقدس (عهد عتیق: «غزل غزل‌های سلیمان») نیز می‌آید  و زنی «سبزه ولی خوبرو» وصف می‌شود.
--------------------------------------------------
طرح حا : پل سلان و تشعیع جنازه .
هر دو کار اینجانب 

۱ فروردین ۱۳۹۴