۴ اردیبهشت ۱۳۹۴

شبی در پاریس قبل از جنگ

مجید رهنما ادیب ، دیپلمات و نخستین وزیر علوم و آموزش عالی در سن نود سالگی در لیون فرانسه در گذشت . داریوش شایگان به او لقب  ( پیر - جوان دوست داشتنی ) داده بود  . اگر چه در یک نشست به دشواری می توان به تناسب صفاتی که به
دیگران نسبت می دهند پی برد  اما جناب شایگان این صفت دوست داشتنی را که توام با سر زندگی جوان سالانه است به درستی در مورد مجید رهنما به کار برده است . به گمانم کمتر آدمی یافت می شود که در برابر چهره مهربان ، وقار توام با تواضع و چشمان شفاف او بی تفاوت بماند و حس نکند که دلش می خواهد دوست مادام العمری همانند او داشته باشد .
مجید رهنما در سالهای پایانی عمرش سه ماه تابستان را در دو سه نوبت به دعوت دانشگاه کلرمونت که از مدارس بسیار معتبر کالیفرنیاست به این سوی دنیا می آمد و کلاسی را برای دانشجویان علوم انسانی تدریس می کرد . این رفت و آمد ها غالبا خیلی بی سر و صدا صورت می گرفت و طی اقامت در کالیفرنیا و لس آنجلس تا آنجا که من خبر دارم به غیر از حضور در کلاس هایش جائی آفتابی نمی شد .
کلرمونت در پنجاه کیلومتری لس آنجلس از دانشگاه های قدیمی و معروف در زمینه ادبیات و علوم انسانی است . من تا به حال دوبار به آنجا رفته ام ، بار اول همراه با شمس لنگرودی و مجید روشنگر  برای شرکت در جشن هشتادمین سال تولد چسلاو میلوش که  دانشگاه سنگ تمام برایش گذاشته و به غیر از او اعضای خانواده ، ناشران آثار ، مترجمین و شاعران مورد علاقه اش مانند شیموس هینی و رابرت هس و رابرت پینسکی را هم دعوت کرده بودند . چند تائی عکس هم با این حضرات گرفتیم که حکایت دیگری دارد .
بار دوم باز هم با مجید روشنگر که سابقه دوستی و همکاری سی ساله با او دارم برای دیدن مجید رهنما به کلرمونت رفتیم .
او در فاصله صد قدمی دانشگاه در سوئیت کوچکی که غالبا به آن ( زاویه مادر زن ) می گویند و طبق معمول در انتهای حیاط  بنا شده بود  زندگی می کرد .
محل سکونتش خیلی دل باز و پاکیزه اما بی تردید دانشجوئی بود . اسباب و اثاث خانه به استثنای میز و صندلی سبز رنگ آشپزخانه  هماهنگی چندانی با هم نداشتند و معلوم بود بازمانده از وسایل قدیمی صاحب خانه بوده اند . گفت خانه را دانشگاه برایش اجاره کرده و صد قدمی بیشتر تا محل تدریسش راه نیست . مجید رهنما ، روشنگر را از زمانی می شناخت که  وزیر علوم دوران شاه بوده است  . من اما اولین باری بود که می دیدمش و او طوری رو بوسی و احوالپرسی کرد که اگر غریبه ای حضور داشت فکر می کرد سابقه آشنائی دیرینه داریم .
برای شام در یک قابلمه کوچک تاس کباب درست کرده بود همراه با یک پیاله ماست و نعنا و یک بتر خنک ابسلوت در کنار سه گیلاس  . طوری رفتار و پذیرائی می کرد که پنداری هزار سال است دانشجوئی زندگی می کند  و مانند دانشجو ها حرف هائی که قرار بود زده شود برایش مهم بود ، نه غذای روی میز . آن بطر ابسلوت هم به مثابه موتوری بود که می باید سر حرف را باز می کرد و بی دست انداز وسکته پیش می بردمان .
من و روشنگر همراه با حسین نوش آذر در آن زمان فصلنامه کاکتوس را منتشر می کردیم و روشنگر ، جدا از کاکتوس بر رسی کتاب را نیز به تنهائی منتشر می کرد . مجید رهنما بر رسی کتاب را از ایران می شناخت و از طریق برادرش فریدون نیز با بسیاری از بزرگان  ادب و هنر ایران آشنا شده بود . از ما در مورد همین کارهای انتشاراتی و فعالیت های دیگرمان پرسید و با علاقه به مختصر اطلاعاتی که دادیم گوش سپرد . ما اما دلمان می خواست او حرف بزند .
  از کتابهایش که به زبان فرانسوی می نویسد برایمان گفت و آخرین کتابش در رابطه با فقر و فقرا که خیلی مورد توجه قرار گرفته و به چندین زبان ترجمه شده است . نسخه فرانسوی اش را نیز که حجم قابل توجهی داشت نشانمان داد . ترجمه انگلیسی اش اما هنوز به بازار نیامده بود .
آن شب از هر دری سخن رفت و اکنون پس از گذشت یک دهه  دقیقا یادم نیست چه ها گفتیم و چه شنیدیم . اما موردی که به یادم مانده کنجکاوی مجید روشنگر بود و سئوال او در ارتباط با پل الوار . روشنگر می دانست که فریدون رهنما با بسیاری از اهل ادب فرانسه و از جمله پل الوار دوستی و رفت و آمد داشته است و مایل بود بداند مجید رهنما چه اطلاعاتی در این زمینه دارد و آیا او الوار را دیده است یا خیر . مجید رهنما در پاسخ گفت این حرف شصت هفتاد سال پیش است و او دانشجوی جوانی بوده و در حدی نبوده که بزرگان به بازی بگیرندش . اما پل الوار را دیده و یک بار نیز به امر برادرش با ماشین الوار را به خانه برادرش رسانده است ، اما در بین راه غیر از احوالپرسی و گپ و گفت های متداول حرف و سخن دیگری که به یادش مانده باشد مطرح نشده بوده است .
یاد آوری آن خاطره خیلی مختصر بود و رهنما به هیچ وجه سعی نکرد شاخ و برگی به آن بدهد . برای من اما همین مختصر کافی بود تا در یکی از شبهای ترجیحا بارانی پاریس قبل از جنگ با او و پل الوار در آن ماشین احتمالا دانشجوئی همسفر شوم . یادشان به خیر .
------------------------
عکس بالای صفحه مجید رهنما
عکس وسط پل الوار و عریان 1942


۶ فروردین ۱۳۹۴

دو طرح برای شعری از پل سلان

فوگ مرگ


(فارسی مجتبا گل‌محمدی از متن آلمانی پل سلان)

شيرِ سياهِ سپیده‌دم را عصرها می‌نوشيم
\ظهر‌ها و صبح‌ها می‌نوشيم شب‌ها می‌نوشيم
می‌نوشيم و می‌نوشیمگوری در آسمان می‌کَنيم 
آن‌جا که جای هيچ‌کس تنگ نيست

مردی در این خانه زندگی می‌کند با مارها بازی می‌کند می‌نويسد
می‌نويسد آن‌گاه که آلمان در تاریکی فرومی‌رود گيسوی زرّین‌ات مارگارت
می‌نويسد از خانه بيرون می‌رود ستاره‌ها همگی می‌درخشند
سگ‌هايش را با سوت به آن‌جا می‌خواند
جهود‌هايش را با سوت فرامی‌خواند و به کندنِ گوری در زمين می‌راند
به ما فرمان می‌دهد برای رقص نغمه ساز کنيم

شيرِ سياهِ سپيده‌دم تو را شب‌ها می‌نوشيم
تو را صبح‌ها و ظهرها می‌نوشيم تو را عصرها می‌نوشيم
می‌نوشيم و می‌نوشيم
مردی در این خانه زندگی می‌کند با مارها بازی می‌کند می‌نويسد
می‌نويسد آن‌گاه که آلمان در تاریکی فرومی‌رود گيسوی زرّین‌ات مارگارت
گيسوی خاکسترین‌ات شولاميت گوری در آسمان می‌کَنيم آن‌جا که جای هيچ‌کس تنگ نيست

فریاد می‌کشد آهای شما عمیق‌تر بکَنید زمین را آن‌جا و شما هم بخوانید و بنوازید
شمشیر بسته به کمربندش را به دست می‌گیرد و در هوا می‌چرخاند و چشمان‌اش آبی است
آهای شما بیل‌هایتان را عمیق‌تر در زمین فروکنید و شما هم باز برای رقص نغمه ساز کنید

شيرِ سياهِ سپيده‌دم تو را شب‌ها می‌نوشيم
تو را صبح‌ها و ظهرها می‌نوشيم تو را عصرها می‌نوشيم
می‌نوشيم و می‌نوشيم
مردی در خانه زندگی می‌کند گیسوی زرّین‌ات مارگارت
گیسوی خاکسترین‌ات شولامیت با مارها بازی می‌کند

فریاد می‌زند مرگ را نغمه‌ای شیرین‌تر بنوازید مرگ اربابی است از سرزمین آلمان
فریاد می‌کشد تاریک‌تر زخمه زنید بر تارهایتان آنگاه چون دود به آسمان عروج کنید
آنگاه گوری میان ابرها خواهید داشت آن‌جا که جای هیچ‌کس تنگ نیست

شيرِ سياهِ سپيده‌دم تو را شب‌ها می‌نوشيم
تو را ظهرها می‌نوشيم مرگ اربابی است از سرزمین آلمان
تو را عصرها می‌نوشیم و صبح‌ها می‌نوشیم و می‌نوشیم
مرگ اربابی است از سرزمین آلمان چشمان‌اش آبی است
شلیک می‌کند گلوله‌های سربی را تو را می‌زند درست هدف را می‌زند
مردی در این خانه زندگی می‌کند گیسوی زرّین‌ات مارگارت
سگ‌هایش را به جان ما می‌اندازد گوری در آسمان به ما می‌دهد
با مارها بازی می‌کند و خیال می‌کند مرگ اربابی است از سرزمین آلمان

گیسوی زرّین‌ات مارگارت
گیسوی خاکسترین‌ات شولامیت

(فارسی مجتبا گل‌محمدی از آلمانی پل سلان)


یادداشت مترجم:

پل سلان این شعر را در حدود ۱۹۴۵ درباره‌ی «شوآه» (که امروزه به‌غلط هولوکاست نامیده می‌شود) و تجربه‌ی اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها نوشت و نخستین بار نسخه‌ای رومانیایی از آن را با عنوان Tangoul Mortii (تانگوی مرگ) در نشریه‌‌ای ادبی (۱۹۴۷) و سپس نسخه‌ی آلمانی را در مجموعه‌ی شعر «خشخاش و خاطره» (۱۹۵۲) منتشر کرد. امّا بعدها به دلایلی از انتشار آن پشیمان شد و تا پایان زندگی‌اش هرگز اجازه‌ی چاپ دوباره‌ی این شعر را نداد. تانگوی مرگ اشاره به رویدادی دارد که گفته می‌شود در یکی از اردوگاه‌های نازی به نام Janowska رایج بود: مأموران نازی‌ها نوازندگان یهودی را مجبور می‌کردند در حال کندن قبرها، ضرب‌وشتم‌ها، و راهپیمایی‌ها موسیقی خاصی بنوازند که آن را «تانگوی مرگ» می‌نامیدند. فوگ مرگ را اغلب مثال نقض این حکم مشهور تئودور آدورنو می‌دانند که می‌گفت «بعد از آشویتس شعرنوشتن توحش است».

فوگ (Fuge) یک فرم موسیقی کونترپوان و چندصدایی است که در آن چند موتیف متفاوت در امتداد هم با یکدیگر تلفیق و ترکیب می‌شوند و ساختاری پیچیده را می‌سازند. بهترین نمونه‌های فوگ را در آثار یوهان سباستین باخ می‌توان یافت. سلان ساختار این شعر را به‌سان یک فوگ ـ همچون یک استعاره- طرح ریخته است. البته هیچ فرم متناظر ادبی دقیق و کاملی از فوگ موسیقایی وجود ندارد. اجرای پل سلان از فوگ مرگ در نوار ضبط‌شده از او بر ویژگی چندصدایی و فوگ‌مانند این شعر تأکیدی ویژه می‌گذارد که در فهم و ترجمه‌ی آن نیز بسیار راه‌گشا بوده است.

مارگارت (Margarete) یا مارگارته اسمی مشخصاً آلمانی است برای زنان و زن مطلوب رمانتیک‌های آلمانی را به ذهن تداعی می‌کند: زنی موطلایی، زیبا و آریایی‌تبار از نژاد ژرمان. مارگارت زنی است از جنس قهرمانان زن آثار گوته و هاینه.

«شولامیت» (שולמית) یا «زولامیت» (در تلفظ آلمانی) اسمی رایج و مشخصاً یهودی است برای زنان. این واژه‌ی عبری صورت مؤنث همان سلیمان است که با «شالوم» (به معنای صلح) و «سالومه» نیز مرتبط است. این نام در کتاب مقدس (عهد عتیق: «غزل غزل‌های سلیمان») نیز می‌آید  و زنی «سبزه ولی خوبرو» وصف می‌شود.
--------------------------------------------------
طرح حا : پل سلان و تشعیع جنازه .
هر دو کار اینجانب 

۱ فروردین ۱۳۹۴

۱ اسفند ۱۳۹۳

Iran Yazd, Bride of Desert 2

۲۹ بهمن ۱۳۹۳

اندوه نهفته در Bang Bang



بعضی از ملودی ها و ترانه ها از ماهیتی برخوردارند که به دشواری می توان اجراهای متفاوت و متنوعی از آنها ارایه داد . به گمانم ترانه نوستالژیک ( بنگ بنگ  )  یکی از آنهاست که خوانندگان بسیاری را از ( شئر ) گرفته تا بیانسه و لیدی گاگا  وسوسه کرده است تا اجرای جدیدی از آن ارایه دهند .
یاد آوری نوستالژیک از یک بازی کودکانه ، توام با صدای شلیک ( بنگ بنگ ) سبب شده است که بسیاری از این خوانندگان اجرائی شاد یا حتا خشونت بار را نیز برای آن متصور شوند . نخستین بار راکوئل ولش  بازیگر دلربای دهه شصت که فکر خواننده شدن به سرش زده بود اجرائی تلویزیونی و شوخ و شنگ از آن ارایه داد . کوئنتین تارانتینو نیز در فیلم سراسر زد و خورد کیل بیل با نگاهی به ترجیع بند ترانه  که بنگ بنگ  تیر اندازی  باشد از آن برای بیانی خشونت بار استفاده می کند ، به تازگی لیدی گاگا نیز به این جمع پیوسته و در تور اروپائی اش اجرائی سکسی از آن ارایه داده است که باید تماشایش را برای زیر هجده سال ممنوع اعلام کرد .  
ترانه بنگ بنگ اگر چه سر آغازی بازیگوشانه دارد اما هرچه به انتهای آن نزدیک تر می شویم شادی آن بازی تحلیل می رود و جای خود را به اندوه سنگینی می بخشد که راه را بر اجراهای متناقض با تم اصلی  ترانه می بندد . بی جهت نیست که اجرای نانسی سیناترا به رغم این که خواننده چندان مطرحی نیز محسوب نمی شود  پس از نیم قرن چهل ملیون بار در یو تیوب دیده می شود .




NANCY SINATRA
بنگ بنگ 
I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down

Music played and people sang
Just for me the church bells rang
Now he's gone. I don't know why

And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down
--------------------------------------------------

بنگ بنگ 
ترانه و اجرا : نانسی سیناترا 
ترجمه : اینجانب 
------------------------------

من پنج و او شش ساله بود 
هر دو بر اسبهائی از تخته پاره می تاختیم 
من سراسر سیاه می پوشیدم 
و او سپید 
او همیشه جنگ را می برد  

بنگ بنگ    با شلیکی مرا از پا در می آورد 
بنگ بنگ    و من بر خاک  می افتادم 
بنگ بنگ     با آن صدای جانخراش 
بنگ بنگ     محبوبم همیشه مرا می کشت 

زمان در هجوم فصل ها سپری شد 
ما ناگهان بزرگ شدیم 
من می گفتم تو مال منی 
و او خنده بر لب می گفت : 
بازی هایمان را به یاد داری ؟ 

بنگ بنگ    تو را از پا در می آوردم 
بنگ بنگ    تو بر خاک می افتادی 
بنگ بنگ    با آن صدای دلخراش 
بنگ بنگ    همیشه تو را می کشتم 

نوای وصلت نواخته شد و مهمانان همپای آن خواندند 
و زنگهای کلیسا برای من نواخته شدند 

اکنون او رفته است و من دلیل آن را نمی دانم 
و هنوز که هنوز است هر از گاهی می گریم 
حتا زحمت یک خدا حافظی هم به خود نداد
حتا سعی نکرد دروغی سر هم کند 

بنگ بنگ      مرا از پا در آورد 
بنگ بنگ     من بر خاک افتادم 
بنگ بنگ     با آن صدای جانخراش 
بنگ بنگ     محبوبم مرا کشت .  


۱ دی ۱۳۹۳

بره جائی که غم نباشه

لرزش دست هایش روز به روز 
بیشتر می شود 
حلقه دور چشمانش کبودتر 
می گوید از عواقب بی خوابی است 

قلبش را که نمی توان دید 
اما اگر بپرسی خواهد گفت 
شبیه قلب های خالکوبی شده است 
بر بازوی دل شکستگان 
و بی رحمانه از میانش 
گذشته همان تیر نازک خون آلود.
==========
تصویر ضمیمه : چوب نگاره 
بره جائی که غم نباشه 
مرکب روغنی روی کاغذ برنج 
۸ در ۱۱ اینچ

۲۰ آذر ۱۳۹۳

شعری از آنا آخماتوا



چه کنم که توان از من می گریزد 
وقتی که نام کوچک او را  
در حضور من به زبان می آورند

از کنار هیزمی خاکستر شده
از گذرگاهی جنگلی می گذرم
 بادی نرم و نابهنگام می وزد
سبکسرانه با بویی از پاییز

و قلب من از آن
خبرهایی از دوردست ها می شنود، خبرهای بد
او زنده است و نفس میکشد
اما غمی به دل ندارد
----------------------------------
از مجموعه: تسبیح / ترجمه: احمد پوری"

======================

تصویر ضمیمه  :  آخماتوا و مایاکوفسکی  - کولاژ
رنگ و فلز - عباس صفاری 

۱۷ آذر ۱۳۹۳

پلاک رنگ پریده


شعری از دفتر مثل جوهر درآب                                  
   برای محمد علی سپانلو

از جایی هنوز، بوی یاس امین‌الدوله می‌آید
و گربه زهوار دررفته‌ای
در پیاده رو می‌لیسد
اوراق چرب کتابی را
بی‌جلد و عنوان
که روزگاری به احتمال
بوی اسب و صحرا می‌داده است. 
خانه بی‌تردید، همان خانه است
و پلاک رنگ پریده‌اش هنوز
همان شماره‌ای را به دل دارد
که سی‌سال آزگار
نامه‌های پر تب‌وتاب مرا
مانند کبوترانی جلد
به این مقصد جلب کرده است
سرشت آن نامه‌ها رسیدن بود
و سرنوشتشان خوانده‌شدن 
دیگر فرق نمی‌کرد
از فاصله صد کیلومتری پست شده باشند
یا از دور افتاده‌ترین پستخانه دنیا
نخستین‌بار نیز باید 
بوی سنگین غربت و عطر کلماتشان را
در یکی از اتاق‌های همین خانه
پراکنده باشند. 
  
کوچه بی‌تردید،همان کوچه است
اما جز این پلاک و کالبد پوک
هیچ نشانی از خانه پدری
در سرتاسر آن نیست
کالبدی آنقدر خالی از خود
که شک دارم من
هیچ شبی را دراین 
بالکن بی‌میز و صندلی‌اش
که ماه نمی‌داند
بر چه چیز آن باید بتابد
به صبح رسانده باشم 
پشت این پرده‌های بیدزده نیز
که سی و اندی سال
زاد و ولد گربه‌های محل را
از چشم نامحرم
پنهان کرده‌اند
یقین دارم نامه‌ای از من هرگز
باز نشده است
  
محله بی‌تردید،همان محله است
و اهل محل می‌گویند
در هر کوچه‌اش یک خانه خمیده پدری
با چوب‌هایی زیر بغل
پا برجا مانده است
تا شهادت بدهد که یک محله سر زنده
بی آنکه حریق و زلزله ای
با خاک یکسانش کند
چگونه می‌تواند با دست خود
یکسان شود با خاک
و بنا شود از نو محله‌ای
با همان اسم و رسم
و عطر غریبانه گلی آشنا
که معلوم نیست از کجا می‌آید.

========================
تصویر ضمیمه : لاله زار ۱۳۲۰
چوب نگاره کار عباس صفاری  
مرکب روغنی روی کاغذ برنج
مونو پرینت ( تک چاپ )
۹ در ۱۷ اینچ 


۲۸ آبان ۱۳۹۳

شعری از مجموعه ( کبریت خیس ) به مناسبت انتشار چاپ هشتم آن
===========================
جشن تولد

چراغها خاموش
و روی کیک تولد
یک آی با کلاه ،
که عنقریب به فوت بی رمقی
الف خواهد شد
                      
شوهر در کشوی آشپزخانه
دارد دنبال کارد می گردد
زن نیمه عریان و پا برهنه نیست
اما کیک به دست به طرز غریبی
مثل سالومه قدم بر می دارد
و چهره اش در نور کهربایی شمع
به ماسکی عتیقه می ماند
عجیب شبیه خودش.
زوج جوان    و بی شک خوشبختی
دور میشود آرام
از دود سیگار مرده شوری من
صاحبخانه ی میهمان نواز
به سیگار می گوید میخ تابوت
پس با یک حساب سرانگشتی
تابوت من باید چیزی باشد
شبیه تختخواب تا شده ی مرتاض ها
عجالتن اما
باید برای این دوربین    لبخند بزنم.

۲۶ آبان ۱۳۹۳

نوری اوریب از پنجره صبح


عباس صفاری
 روزنامه شرق
نخستین گروه از شاعرانی که از شعر نو استقبال کردند پیشنهادهای عروضی نیما را در آغاز کار پذیرفتند. اما دیری نپایید که بی‌توجه به دلایل اقدام نوآورانه نیما به راهی دیگر رفتند و برای مدت مدیدی چهارپاره‌های معروف به نوقدمایی و حتا شعر بی‌پشتوانه (کارو) موردپسند زمانه بود. نهایتا چندین‌سال وقت و انرژی نوآمدگانی دیگر مانند شاملو، اخوان و فروغ صرف آن شد تا آب‌رفته را به جوی بازگردانند.  محمدعلی سپانلو کمابیش در چنین دوره و تحت چنین شرایطی است که قدم به عرصه شعر نو و سرودن آن می‌گذارد. اما آنچه او را از دیگر شاعران هم‌سن‌و‌سالش مجزا می‌کند این است که در همان قدم‌های نخستین و احتمالا به‌خاطر ذوق ذاتی و دانشی که از شعر کلاسیک دارد پا در همان راهی می‌گذارد که نیما توصیه کرده است. راهی که پیچ‌‌وخم‌های دشوار آن را نه نیمای دست‌تنها فرصت کرد که کشف کند، نه پیروان او هنوز دانش و توان لازم برای پیمودن آن را در خود داشتند. به بیان دیگر شعری که پس از نیما به‌عنوان شعر نو رواج یافت سیبی بود که خیلی دورتر از درختش به زمین افتاده و در یک کلام سرایندگانش در حد نیما مدرن نبودند. شاعران نسل اول و تا حدودی نسل دوم از نظر سلیقه هنری و جهان‌نگری بی‌رودربایستی فرق عمده و فاحشی با خواننده آثارشان نداشتند. برای مثال آنچه چندی بعد به‌عنوان جامعه آرمانی در اشعار سیاسی و اجتماعی آن دوران مطرح شد (و سپانلو خوشبختانه نقشی در آن نداشت) نسخه‌ای نبود که فرضن شاعران برای مردم پیچیده باشند. خواننده ایرانی از زمان مطالعه در همان خانه‌های تیمی دوران مشروطه که با سفرنامه ابراهیم‌بیک و انقلاب فرانسه آشنا شد دغدغه جامعه آرمانی را داشته است.  محمدعلی سپانلو اگرچه طی نزدیک به نیم‌قرن فعالیت ادبی همواره دل‌نگران رویدادهای جامعه و نتایج خوب و بد آن بوده است اما به عمد نقشی در پروبال‌دادن به آرمان‌های دست‌نیافتنی به عهده نمی‌گیرد و به قولی همرنگ جماعت نمی‌شود. او مجموعه‌های نخستینش «آه... بیابان» و «منظومه خاک» را با پشتوانه همین طرز فکر زمانی که هنوز دانشجوی رشته حقوق است به چاپ می‌سپارد. آنچه در رابطه با آن دفترها حائزاهمیت می‌باشد این نیست که او نسبت به شاعران همدوره‌اش عقب‌تر یا جلوتر گام بر‌می‌دارد. حرف عمده در این است که او از همان ابتدا چشم‌اندازی متفاوت از پسند روز را در پیش‌رو دارد و پا در راهی جدای از دیگران نهاده است. راهی که بی‌تردید گردنه‌های دشوار و نفس‌گیری داشته اما سرانجام او را به مرحله‌ای رسانده است که در مواجهه با رویدادها و حوادث زندگی «چه شخصی و چه اجتماعی» بی‌آنکه احساساتی، یا دست‌پاچه شود بتواند رشته کلام شاعرانه‌اش را با صلابتی چشمگیر و وقاری کم‌نظیر به پیش ببرد. دفترهای نخستین سپانلو حاوی اشعاری است که نه‌تنها پیشنهادات نیما در عرصه استفاده از عروض را رعایت کرده بلکه از حیث هستی‌شناسی نیز یادآور نگاه مدرن نیما به طبیعت و زندگی است.
گوش شیطان‌کر بی‌بهره ماندن از آن‌گونه «دل‌سوختگی» که بزرگان لازمه قدم‌نهادن به عرصه هنر می‌دانندش تا به حال به‌نفع سپانلو تمام شده و او را به راهی جدا از سانتی‌مانتالیسم خواننده‌پسند کشانده است. سخن آخر اینکه به گمان من و با نظر به سیر تکاملی و (کرانیکال) اشعار محمدعلی سپانلو از دفتری به دفتر دیگر به جرات می‌توان گفت او رئالیست‌ترین شاعر نوگرای فارسی‌زبان است که از همان آغاز به چشم خود و دیده‌ها و شنیده‌های بی‌واسطه بیش از احساسات گذرا و غالبا بی‌پایه اعتماد کرده است. تاریخ و رویدادهایش را نیز از همین زاویه واقع‌بین مرور می‌کند و کشف‌های شاعرانه آن را نشان خواننده می‌دهد.  سپانلو هم راوی اسطوره‌های شهری «به ویژه شهر اجدادی‌اش تهران» است که تا به حال از دریچه‌های گوناگونی به تماشای آن نشسته و (آیکون)‌های عمده و گاه از یادرفته‌اش را نشان‌مان داده است، هم با چاشنی غم غربتی مطبوع راوی عشق‌های نفرینی، جوانی‌های تباه‌شده، حوادث از یادرفته و آرزوهای تباه‌شده قومی و تاریخی وطن و جهانی است که در آن زندگی می‌کنیم. او هنوز در میان همهمه «چرتکه و رایانه» قادر است ما را به تماشای طراوت‌های آفتاب‌ندیده در پستوی پنج‌دری‌ها ببرد و از جانبی دیگر نظربازی‌های خطرناکی را که جوباری از خون در پی خواهد داشت نشان‌مان بدهد. سپانلو خوب می‌داند که هموطن و همشهری‌اش از کجا آمده است. اما به کجا خواهد رفت همواره سوال هراس‌انگیزی بوده است.
----------------------------
تصویر ضمیمه : سپانلو - آقای زمان 
چوب نگاره 4 در8
کار اینجانب 

۲۵ آبان ۱۳۹۳

دشواری های سادگی

غزل آریانپور

سایت خبری الف
مثل جوهر در آب
شاعر: عباس صفاری

ناشر: مروارید،  ۱۳۹۳ چاپ دوم
۱۴۴ صفحه، ۷۹۰۰ تومان

فروشگاه اینترنتی شهر کتاب، این کتاب را تا یک هفته پس از معرفی، با ۱۰% تخفیف ویژه عرضه می‌کند، در صورت تمایل اینجا کلیک کنید.

****

عباس صفاری شصت و سه سال پیش در یزد به دنیا آمد. در جوانی برای تحصیل به خارج از کشور سفر کرد؛ اما برای همیشه ماندگار شد. او که سال‌هاست ساکن کالیفرنیای آمریکاست بیشتر عمرش را در خارج از ایران زندگی کرده، اما بااین‌حال کوشیده از فضای شعر داخل ایران دور نباشد.

صفاری از اوایل دهه هفتاد به انتشار اشعارش پرداخت. کتاب نخست او با عنوان «در ملتقای دست و سیب» درابتدای دهه هفتاد (نود میلادی) در کالیفرنیا منتشر شد و در همان گام نخست جایزه بهترین مجموعه شعر منتشرشده خارج کشور را از آن خود کرد.

در ایران با مجموعه شعر «دوربین قدیمی و اشعار دیگر» اعلام حضور می‌کند و ازقضا این بار نیز اشعار او از جایزه بی‌نصیب نمی‌ماند و جایزه شعر امروز ایران (کارنامه) را به خود اختصاص می‌دهد.

از عباس صفاری قریب به پنج مجموعه شعر و سه کتاب ترجمه شعر سرایندگان کهن مشرق زمین منتشر شده است. اغلب آثار صفاری توسط نشر مروارید منتشر و بارها نیز تجدید چاپ شده‌اند؛ حتی در زمانی که کتاب‌های شعر از اقبال کنونی در میان مخاطبان برخوردار نبوده‌اند. از این رو صفاری با وجود دوری از ایران به یکی از شاعران تأثیرگذار بعد از انقلاب بدل شده است. صفاری در اشعار خود از زبانی ساده که گاه از زبانی محاوره‌ای برخوردار است بهره فراوان می‌گیرد و سهم به سزایی در به‌کارگیری و رواج این ویژگی در شعر سال‌های اخیر داشته است.

شعرهای عباس صفاری تاکنون به چندین زبان ازجمله انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، اسپانیائی، عربی و کردی ترجمه شده است. گفتنی است شعر بلند هبوط سروده او به زبان انگلیسی ترجمه شده و چندین سال از کتب درسی رشته ادبیات دانشگاه در آمریکا بود.

با چنین مقدمه‌ای باید اذعان داشت که انتشار کتاب تازه‌ای از عباس صفاری در فضای شعر یک اتفاق محسوب می‌شود. چون «جوهر در آب» که در بهار ۱۳۹۳ به همت نشر مروارید وارد بازار شده است.

او با وسواس شعر می‌سراید و شاعر کم کاری است و کیفیت را بر کمیت مقدم می‌شمارد. از این رو هر چهار پنج سال یک‌بار یک مجموعه شعر منتشر می‌کند. اشعار عباس صفاری علاقه‌مندان خاص خود را دارد به‌خصوص این‌که برای هم‌نسلانش، شعر او با خاطره ترانه‌هایی که برای خوانندگان جدی و متفاوت آن روزگار همانند فرهاد، گیتی پاشایی و ... سروده پیوند خورده است.

این کتاب دربرگیرنده ۶۹ شعر از سروده‌های صفاری در شش سال اخیر است. سادگی زبان کماکان مهم‌ترین ویژگی اشعار تازه صفاری است، هرچند به نظر می‌رسد، او با زبان محاوره در اشعارش کمی فاصله گرفته است.

سادگی زبان اگرچه این امکان را فراهم می‌سازد که مخاطب بدون دشواری این اشعار را بخواند، اما این خوانش الزاماً به معنای درک محتوای اشعار نیست، به‌خصوص که در شعر صفاری تصاویر خاص، به‌کارگیری تمثیلی اشیاء ساده و دم دست و گاه پاره‌ای ارجاعات بینامتنی وجود دارد که بر غنای اثر افزوده و درک آن‌ها را از سادگی فراتر می‌برد:

«بوکافسکی هم مثل من شرقی‌/ زمانی می‌پنداشت دنیا محل گذر است/ و تلخ‌تر از زهرش می‌گذرد/ اما وقتی به چشم خود دید شاهدان عهد شبابش از زن و مرد در اقساط عقب‌افتاده گم شدند/ در حیاط خانه‌ای کوچک / که آن‌سوی سن پدرو خریده بود/ به شان پن اعتراف کرد که دنیا محل شکفتنی کوتاه و پژمردنی طولانی است»

صفاری در «مثل جوهر در آب» همچون دیگر مجموعه اشعارش، از واژه‌های آشنا و حتی مستعمل به‌کرات استفاده کرده است. هنر او در این است که این واژه‌های آشنا را در موقعیت و بافت زبانی‌ای استفاده می‌کند که بدان‌ها تازگی و طراوت بسیار می‌‌بخشد. کلماتی چون دریا، آسمان، ایستگاه، باران و ازاین‌دست در این مجموعه شعر نیز دیده می‌شوند، بی‌آنکه دم دست بودن آن‌ها به دم‌دستی شدن شعر او بیانجامد.

او در اشعار خود بازی‌های زبانی را نیز فراموش نمی‌کند. مهم‌تر از همه اینکه از واژه‌هایی ساده برای این منظور استفاده می‌کند. از دیگر سو در شعر او عناصری را شاهد هستیم که از فرهنگ‌های گوناگون وام گرفته و به مدد آن‌ها افق معنایی پیش روی خواننده فارسی‌زبان را وسعت می‌دهد و یا با بخشیدن صفتی آشنا که از فرهنگ و تاریخ یا زندگی ایرانی گرفته شده آن‌ها را آشنایی‌زدایی می‌کند.

«کالبد آدمی بی‌تردید/ شاهکار آفرینش است هنوز/ اگرچه روحش همیشه خرده‌شیشه داشته است/ این را من می‌دانم/ و فریدا کالو که کفران نعمتش کفرم را درنمی‌آورد/ و حق می‌دهم به او/ که قصابی کند در هر تابلو/ چشم و ابروی قاجاری/ و تن تابناکش تا لب گور»

سخن آخر اینکه جریان ساده نویسی در شعر معاصر در کنار محاسنش، مضراتی نیز برای شعر معاصر داشته؛ هر نابلدی با منتسب کردن خویش بدین جریان شاعر نمایی می‎کند. شعر عباس صفاری از آن رو دارای اهمیت است که نشان می دهد، ساده نویسی در شعر نه تنها ساده نیست که بسیار دشوار نیز هست!
----------------------------
تصویر همراه : چای بهاری
چوب نگاره - کار عباس صفاری 
11در 12 اینچ - مرکب روغنی روی کاغذ مات
سال 1392

۲۲ آبان ۱۳۹۳

بر رسی " مثل جوهر در آب "

جهان و هر چه در او هست
           سهل و مختصر است 

جهان کتاب - سال 19 شماره 6و7
===================

سایه اقتصادی نیا

اینک که تقریبا ده سالی از حضور جدی عباس صفاری بر صحنه شعر فارسی می گذرد ، می توان آسوده خاطرتر و مستند تر در باره شعر او داوری کرد . دیگر می توان گفت که شاعری ماندنی شده . شعرش هم به دل مخاطبان عام و غیر حرفه ای راه یافته و هم در میان اهل نظر به دیده تائید نگریسته شده و چاپ و انتشار پیاپی مجموعه شعرهایش گواهی بر این مدعاست . در جمع بندی هفت دفتر شعری که تا حال منتشر کرده ، مثل هر شاعر دیگری ، غث و سمین به چشم می آید . اما آنچه دست بالا را دارد گستره ای از تصاویر ظریف ، ریز اندیشی ها و ریز بینی ها و نازک خیالی های اوست . می بیند آنچه هر روز پیش چشم توست و نمی بینی اش ، و می شنود آوائی را که هر روز در گوشت است اما نمی شنوی اش ، و برتر از همه این دیدن و شنیدن می گوید که کار شعر همین است . ساده و روان و بی خم و پیچ هم می گوید . به زبان آدمیزاد ، نه زبان از ما بهتران ; دنیای شاعرانه اش تنوع دارد و این از جهان بینی التقاطی  خود او نشئت می گیرد ،که در آن انسان و خدا و گیاه و جانور و جمادات را کنار هم نشانده است . دیدی تساهل آمیز ، بی تعصب ، پذیرا و گاه طعنه آمیز به دنیا و مافیها دارد که ندا در می دهد " جهان و هرچه در او هست ، سهل و مختصر است " شعرش نیز از این جهان بینی مایه می گیرد و به همین نسبت مصالحه جو ، انسان محور ، نرم و جاری است .
صفاری در کار به شعر کشاندن این جهان بینی از چند عنصر مشخص بهره می جوید . زبان محاوره و طنز از اصلی ترین و پر بسامد ترین این عناصرند . امکاناتی که زبان محاوره در دسترس صفاری می گذارد گونه گون است . یکی از آنها ، کنایات و عبارت های اصطلاحی است که صفاری به کرات از انواع آن سود جسته است : " نگاه چپ به کسی انداختن " . " مو لای درز چیزی رفتن " . " بی چشم و رو بودن " . " جان کسی را به لب رساندن " و ....... در سطور زیر مثالی از گنجاندن کنایه " خرده شیشه داشتن " و عبارت اصطلاحی " کفر کسی را در آوردن " در شعر را می بینیم که از زبان محاوره وام گرفته شده است .:
کالبد آدمی بی تردید
شاهکار آفریبش است هنوز
اگر چه روحش همیشه
خرده شیشه داشته است

این را من می دانم و فریدا کالو
که کفرم را در نمی آورد
و حق می دهم به او
که قصابی کند در هر تابلو
چشم و ابروی قاجاری
و تن تابناکش را تا لب گور
 در هم آمیزی این اصطلاحات با زبان شعر ، در مجموع منتج به خودمانی شدن فضای اشعار صفاری و ایجاد صمیمیت با مخاطب شده است .
عنصر دیگری که  از زبان محاوره به درون شعر صفاری راه یافته ، دیالوگ است . در بسیاری از قطعات شاعر با " تو" ئی فرضی گفتگو می کند . در این سطر ها جهت پیام به سمت گیرنده است . انگار کسی روبروی ما ایستاده و با ما سخن می گوید . این تمهید نیز باز در جهت ایجاد صمیمیت با مخاطب نقش دارد و پرده ای را که میان شاعر و مخاطب است از میان بر می دارد  "جاسوس های زبان بسته من " مثال خوبی است .
گنجشکانی که رد تو را دیروز
درخت به درخت
و خیابان به خیابان
دنبال کرده اند
خدا می داند چه دیده اند
که جیکشان دیگر در نمی آید.
عنصر دیگری که به عنوان یکی از عناصر شاکله زبان شعر صفاری از آن نام بردیم طنز است . طنزی که صفاری در زبان می ریزد ، حاصل ظرافت هائی است که گاه در یک کلمه یا فقط یک تعبیر نمایان شده اند . نزد او طنز شاخساری نیست که همه شعر را زیر سایه خود بگیرد ،بلکه تنها سایه مختصر اما نشاط آور برگی است از درخت شعر. قطعه زیر را شاهد می آورم که اگر بدون دانستن عنوان آن خوانده شود ، یک قطعه منثورهنجار است ، اما فقط عنوان طنز آمیز و شوخش آن را در رده طنز جای می دهد .
" پاشو تنبل خان "
 --------------
وقتی مثل همیشه دیرت می شود
و با شتاب از در بیرون می زنی
من در میان ملحفه هائی که هنوز
به بوی تو آغشته است
از دنده ای به دنده دیگر می غلتم
و با تبسمی بر لب مجسم می کنم
جمله سرخی را که باید
بر آینه دستشوئی نوشته باشی .

   در قطعه " یک خودکار حق نویس " نیز تنها حضور یک کلمه ی " مگسی " است که به شعر رنگ طنز زده است ، وگر نه کلیت شعر نه در فضای طنز ، که در فضای فلسفی در دفاع از حقیقت و عدالت سروده شده است . به استعاره " خودکار" برای انشان حق گو ، و " زمستان " برای ترسیم فضای خفقان و سکوت ، و تعبیر " ایستاده " برای تبادر مفهوم مقاومت و ایستادگی توجه کنید :
خودکار بیک سیاهی که عادت داشت
فقط حق بنویسد
سر تا سر زمستان را
ایستاده در لیوان روی میز
به خواب رفته بود

در یک نیمه شب مگسی اما
ناگهان بیدار شد
و در دفتر اشعار صاحبش نوشت :
این بیداری کمر شکن
وقتی در خواب نیز
دست از سرت بر نمی دارد
بر خیز و باز کن پنجره را
و به سمت افلاک چنان فریادی بزن
که ماه مانند بادکنکی
انباشته از جوهر سیاه منفجر شود
در میان ستارگان

رد پای جهان بینی روادارانه را که که پیشتر از آن سخن گفتیم باز در همین قطعه می توان دید . اگر در زمستان سکوت و خفقان نمی توانی از حق و حقیقت سخن بگوئی ، دست کم با فریادی که تا آسمان می رود درونت را تسکین ببخش .
از این مختصات زبانی بگذریم و باز گردیم به دیگر ویژگی های حاصل از جهان بینی شاعر . در ابتدای این نوشته از دید التقاطی صفاری سخن به میان آوردیم . لازم است در بسط این ویژگی به نتیجه ای فراتر برسیم . به استناد همین جهان بینی ، او شاعری مدرن است . مانند انسانی مدرن ، در عین حال که بومی گرا و ایرانی است ، جهان وطن و جهان اندیش است . در شعرش از " امامزاده حسن " تا " میدان ترافالگار " را گز کرده . هم " بوکافسکی " را یاد کرده و هم " حافظ " را . هم در بهشت زهرا گریسته و هم در " گورستان چمن زار بهشت " در هالیوود شرقی . هم بوی " یاس امین الدوله " در شعرش پیچیده و هم در باب " مضرت برندی " سخن رانده است . بر هیچکام تعصبی ندارد ، هیچ یک را بر دیگری برتری نمی دهد و سلایقش از هر گونه جزم اندیشی تهی است . " ذکر قالی ایرانی " را می گوید . اما دست به دامان ناسیونالیسمی عقب مانده نمی شود تا یکسو نگرانه هنر را نزد ایرانیان ببیند و بس ، يا به همان میزان پرده های نقاشی فریدا کالو و مکس بکمن را تحسین می کند . این دید روشنفکرانه ، امروزی و متعادل است و فضای ادبی و هنری جامعه ایرانی به ترویج و تثبیت آن نیاز دارد . هنرمند امروزی از پنجره اتاقش جهان را رصد می کند . چه در " عبدالملک " باشد ، چه در " نیو اورلئان " . شعر صفاری ، از هر رهگذربا ذکر نام ها و اماکن و فضاهای مختلف رنگارنگ شده است و از این بابت شاید تشبیهش به جامعه آمریکا بی مناسبت نباشد . شعر صفاری آمریکاست : در کالیفرنیا بیدار می شوی ، با هندی ها صبحانه می خوری ، در واگن ساخت چین می نشینی . با مکزیکی ها ازدواج می کنی و به فارسی می نویسی .