۲۰ اسفند ۱۳۹۲

خانه تکانی


در این روزهای آخر اسفند
وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را
به احترام بنفشه ها
از سر بر می دارد

تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را
از آستین بتکان

و چشم های غبار گرفته اش را
با روزنامه های بد خبر دیروز و

پشنگی از سرانگشتان طراوت بخشت
برق بینداز


شاید از این ساعت سعد
تا تعبیر خواب های اردی بهشتی ات

راه زیادی نمانده باشد.
--------------
 از مجموعه خنده در برف

حضور رفتگان


 گوش سپردن به مصدق و 

هفت سئوال از رستم دستان 
  توضیح : طی جشن ها و در ایام تعطیل جای خالی رفتگان بیش از اوقات دیگر احساس می شود . در این نوشته فرض محال به پیشنهاد پوریا عالمی ( سالنامه شرق ) بر این بوده است که هنگام سال تحویل دو مهمان از لابلای متون تاریخی خارج شده و زنگ خانه شما را می فشارند .

سالنامه شرق - نوروز 93
 عباس صفاری
 تاریخ گوش سپردن به رادیوهنگام رانندگی به اوایل قرن ماضی بر می گردد ، عملی که اکثر رانندگان به ویژه طی مسافت های طولانی به آن اقدام می ورزند . من اما تا به حال سه چهارتا ماشین را از پا در آورده ام بی آن که از رادیو هایشان استفاده ای برده باشم . دلیلش نیز عادت دیرینه من است به خیال پردازی در اوقات تنهائی و رانندگی . بخش عمده ای ازاین خیال پردازیها اختصاص به دیالوگ های جاندار با اهل قبور جدید و قدیم دارد . جدیدی ها بیشترشان عزیزان از دست رفته اند و قدیمی ها غالبا از خیل شخصیت های حماسی ، هنری وتاریخی که به حسب حال انتخاب می شوند . در رابطه با فرهنگ و تمدن خودمان اعتراف می کنم که کمتر به دیدار شخصیت های باستانی قبل از اسلام رفته ام . شاید به این جهت که که اکثرشان از پادشاهان و دولتمردانند که من به طور عادی در حضورشان راحت نیستم و دستپاچه می شوم . به همین دلیل هنگامی که از مقامات فرهنگی نامه ای دریافت کردم که در این مجتمع مسکونی اینجانب نیز جهت پذیرائی نوروزی از دو شخصیت حماسی و تاریخی کشورمان رستم دستان و مرحوم مصدق انتخاب شده ام در وحله اول کمی جا خورده و از پذیرفتن چنین مسئولیتی دچار تردید شدم .نهایتا اما آمادگی خود را اعلام کردم . 

مهم ترین بخش مهمانداری و پذیرائی بر قراری دیالوگی دوستانه است با مهمان و مهیا کردن اغذیه و اشربه ی باب طبع او. در مورد پذیرائی از رستم می دانستم دسترسی به گوشت گوزن و ران آهو نخواهم داشت و از کباب کردن پرندگان زیبا و زبان بسته ای مانند کبک و قرقاول نیز عاجزم . به همین جهت ترجیح دادم که شام را از برنامه حذف کرده و به چیدن میزی شامل میوه های نوبرانه و مقداری شیرینی تر و دانمارکی و تنقلاتی از این دست بسنده کنم . تصمیم گیری در مورد چند و چون دیالوگ را نیز گذاشتم برای یکی دو روز قبل از فرا رسیدن عید . 
 در رابطه با مصدق می دانستم اهمیتی به میز پذیرائی نخواهد داد و خرواری تنقلات هم که تدارک دیده باشی او نهایتا به تکه ای شیرینی با چای و گیراندن سیگاری پس از صرف آن بسنده خواهد کرد و گفتگو نیز بی تردید پیرامون رویدادهای دوران نخست وزیری و احتمالا تبعید ش به احمد آباد خواهد بود . یکی از سوال هائی که خیلی دلم می خواست از مصدق بپرسم این بود که آدمی چگونه می تواند در دادگاه سفارشی و رسمی که احتمال دارد حتا حکم به اعدام او بدهد سرش را بگذارد روی نیمکت و به خواب برود . دلم می خواست اگر طی آن لحظات خوابی دیده و به یادش مانده است از آن خبر داشته باشم . اگر من جای او بودم احتمالا خواب می دیدم شاه دوباره چمدانش را بسته و آماده فرار است . در حضور مصدق می دانستم بیشتر شنونده خواهم بود تا متکلم . 
رستم اما حکایت دیگری داشت و اگر می خواستم به طرح تمام سئوالاتی بپردازم که پیرامون شاهنامه و شخصیت او در ذهن داشتم مثنوی هفتاد من کاغذ می شد. از شما چه پنهان بیشتر به سمت سئوا های شخصی
گرایش داشتم . سئوال هائی که اکثرا علم جدید نشانه شناسی ایجاد کرده بود . اما با نظر به اطلاعات اندک اینجانب از متر و معیارهای عرفی و اخلاقی زمانه او و عدم آشنائی با مرز حریم های ممنوعه آن روزگارنمی دانستم در طرح هر سئوال تا چه حد می توان پیش رفت بی آن که گاف بزرگی داده باشم و مابقی شب را شرمنده در انتظار بدرقه اش بنشینم . سر انجام اما دست به کار شدم و در کمال احتیاط و با پراکنده خوانی مجدد شاهنامه سئوالاتی را به شیوه خبر نگاران امروزی یاد داشت کردم که هفت تای آن در ادامه از نظرتان می گذرد . هر سئوالی که به می پندارید احتمالا مرا راهی بیمارستان خواهد کرد ممنون خواهم شد تا دیر نشده اینجانب را در جریان بگذارید . 
یک - آیا حقیقت دارد که شما وقتی با خنجر پهلوی جگر گوشه خود سهراب جوانمرد و شجاع را می دریدید خبر داشته اید که او فرزند شماست . 
دو - طی نخستین نبرد با سهراب او از شما می پرسد ( آیا تو رستم نیستی ؟ ) شما خود را یکی از کهتران رستم معرفی می کنید . دلیلی که هویت خود را از او پنهان کرده ایست چه بوده است . 
 سه - پس از مرگ سهراب و پی بردن به هویت او شما خنجر بر گرفته و اقدام به جدا کردن سر خود از بدن می فرمائید . خدا را شکر که بزرگان دستتان را می گیرند . اما از آنجا که انتحار را زیبنده قهرمانان نمی دانند شما چگونه تصمیم به از بین بردن خود گرفتید ؟ 
چهار - چرا پس از ترک تهمینه که حدس می زدید از شما بار برداشته باشد دیگر هیچ خبری از او نگرفته ، یا به دیدارش نرفته اید ؟ 
پنج - پس از تهمینه اگر همسر دیگری بر گزیده یا دل به ماهروی دیگری سپرده اید بفرمائید . 
شش - رابطه شما در دوران کودکی با برادری که در نهایت به شما خیانت می کند چگونه بوده است 
هفت- هنگامی که شما به فرمان کیخسرو به جنگ تورانیان می روید در نخستین روز جنگ به این بهانه که سم های رخش طی مسافت طولانی سائیده شده از جنگیدن سر باز زده وانجامش را به روز دیگر موکول می کنید . از آنجا که می دانیم سم اسب یک روزه درست نمی شود ، می توان گفت دلیل اصلی ( خستگی ) شما از سفربوده است ؟


۱۹ اسفند ۱۳۹۲

ذکر آمدن چند مهمان از قرن ششم هجری



شاید آن وقت شب 
نمی خواسته زنگ بزند 
اما جانش را دیگر 
می گفت به لب رسانده ای 
و نرسیده از راه گیر داده ای 
به تار موئی بلند 
بر یقه بارانی اش 
تار موئی که یقین دارد تعلق 
به خودت داشته است 
وقتی بلوندشان کرده بودی 

     *     *      *

تلفن را که بر داشتم 
با لحنی بی برو برگرد گفت 
دعوای مفصلی کرده اید 
و چون کس دیگری را 
در خارج از کشور ندارد 
چند روزی را نا خوانده 
مهمان من خواهد بود
حتا مجال نداد بگویم 
قدمت روی چشم 
اما این روزها 
دو سه مهمان اسم و رسم دار نیز 
از قرن ششم هجری برایم آمده است 
که فلک زده ها یک نفس تا صبح 
از شب ظلمانی زلف یار 
و تیر مژگان لولی وشانی می گویند 
که اینچنین خون جگر 
و در به درشان کرده اند . 

==========================
 ماهنامه تجربه - ویژه نامه نوروز
 
 

۱۰ اسفند ۱۳۹۲

یک سرباز کم


آزاد شدند ، با یک سرباز کم و منی که نمی خواستم پیشگوی مرگی مظلومانه باشم

http://www.mehrnews.com/detail/News/2246992

۹ اسفند ۱۳۹۲

هنوز می بارد

بخشی از شعر بلند " ادیت سیت ول " که در زیر بمباران لندن سروده شده است .
تصویر ضمیمه ( ادیت سیت ول و مرلین مونرو )  در دوران اقامت مونرو در لندن گرفته شده است

هنوز می بارد 
حمله هوائی 1940 

ادیت سیت ول 

  باران هنوز می بارد
تیره چون روزگار آدمیان
تاریک چون هر چیز گمشده ما
کور به مانند 1940 میخ بر صلیب

هنوز می بارد
هماهنگ با ضربان قلبی
که رفته رفته
 صدای چکش می دهد


هنوز می بارد
بر پای آن مرد رنجور
بر صلیب :
عیسی مسیح
که هر شب و روز
آویخته از گلمیخ
گناهان ما را می بخشاید

هنوز می بارد
بر آن مرد زر پرست
و بر العاذر
" زخم و زر اما
در زیر باران 
 تفکیک نا پذیرند " 

بنگرید
جوبارهای خون مسیح را
در افلاک بنگرید
که سر چشمه اش
زخم های همان کالبدی است که ما
بر میخ کشیده ایم 

۷ اسفند ۱۳۹۲

به مناسبت انتشار تمبر یادبود بلا لوگوسی


عاقبت دردناک و عبرت‌آموز
یک هنرپیشه خون‌آشام *
چاپ اول - روزنامه فرهیختگان

در سالروز هفتاد سالگی‌اش
با نگاهی به عمق آینه پی برد
که هیچ شباهتی به خون‌آشام‌ها
و ارواح خبیثه ندارد
به شهادت پرده‌های کشیده
اشتهای کور
شیشه‌های خالی مرفین
و انزوای عنکبوت‌وارش
همواره موجود ترسناک‌تری بوده است
از ژست‌های دلهره‌آوری
که در برابر دوربین گرفته است
در پایان کار از پروردگار طلب کرد
از دست خودش
که بزرگ‌ترین خصم خود بود
یا نجاتش بدهد
یا بگیرد جان بی‌رمقش را
حالا نیم قرن پس از
ملاقات ملک‌الموت
تصویرش در شنل سیاه دراکولا
زینت بخش تمبر جدیدی شده است
در پستخانه آمریکا. 
* «بلا لوگوسی»، هنرپیشه‌ای که سال‌ها در ‌هالیوود
 نقش دراکولا را بازی کرد و عاقبت تراژیک و ترحم‌برانگیزی داشت.


۳ اسفند ۱۳۹۲

فقط یک روز

 شعری از مجموعه کبریت خیس
اجرا : روزبه سوهانی

آهنگ : پیمان یزدانیان
پخش از یو تیوب :
http://www.youtube.com/watch?v=NDye7VHKD8Q

نگاهی به دوربین قدیمی و اشعار دیگر

محمد رحیم اخوت

کتاب هفته 

دوربین قدیمی و اشعار دیگر مجموعه ایست از 78 شعر که از ویژگی های آن ، به فضا سازی درخشان و زبان تر و تازه ای که با بهره گرفتن از لحن محاوره به دست آمده ، می توان اشاره نمود . ویژگی ی که در همان شعر اول ( حضور رفتگان ) بارقه ای از آن را می توان دید : نام رفتگان را / دلم نمی آید / از دفتر تلفن / خط بزنم / در این پسین گرفته / اگر به دیدار شما نیز بیایند / خواهید دید / که فرق چندانی نکرده اند / فقط کمی رنگ پریده / لاغر / وکم حرف شده اند . / در برابرتان می نشینند/ قهوه سیاهشان را / به آرامی هم می زنند / و به حرف های شب مانده شما / گوش می سپارند . / به حضورشان / نیازی اگر نباشد / بی هیچ گله ای بر می خیزند / کفش های خاکی شان را می پوشند / و به شناسنامه های باطل شده خویش / باز می گردند .
فضا سازی را در شعر بعدی : در عطر سنگین همین ماه / که شب بوها را گیج کرده است / پشت یکی از همین پنجره ها / مرا در خیابان های دربه در این شهر / تکثیر می کند . ( ص 12 ) مخصوصا در : آسمان / ماه / شب بوهای گیج / میز صبحانه ای در آفتاب نیمروز / فنجان خالی قهوه / ماتیک خوشرنگی / بر فیلتر سیگاری نیم سوخته / دستمالی کاغذی / که بوی دست های تو را می دهد / و سایه خنکی که مرغابیان / به خرده نانی که تو بر آن پاشیده ای / تک می زنند . ( ص 12 ) به روشنی بیشتری می بینیم > اما لحن محاوره در در برخی از شعرهای دیگر مثلا در ( پرنده ، پرنده است ) آشکار تر است : راستش یادم نیست / برای چه اینجا آمده ام / حتما دلیل مهمی داشته است / آدم که بی دلیل / خودش را آواره نمی کند / یادم که بیاید / این شعر را تمام خواهم کرد . ( ص 58 )
عباس صفاری شاعری است که گرچه می کوشد رویدادهای دیروز را از همان منظر دیروز ببیند ، اما فاصله میان دیروز و امروز هم از چشمش پنهان نمانده است و همین فاصله است که نوعی طنز تازیخ را در تار و پود شعر او می دمد و آن را از شعر گونه ای که پر است از غم و اندوه برای گذشته از دست رفته ، متمایز می کند .:
شیپور رعد / طبل باد / پرچم های پائیز / موشک های کاغذی / طیاره های کاغذی / ناوگان های کاغذی / انفجار فواره آب / بر دریای بی کرانه حوض / سنگر پرچین / منجنیق دست های سپید / و درخت بمب افکن سیب / در مرز خانه دشمن / صدای مادر از پنجره / اخبار داغ آشپزخانه / پایان جنگ / و بازگشت سزبازان کوچک / به میز شام / به مشق های مدرسه . ( ص 60 - 61 )
او در این گونه شعر ها به مخاطب شعر می گوید : خط صدای مرا / از لا بلای زمزمه های بید زده / بگیر و. بیا / به پنجره ای خواهی رسید / که واژه شکسته ایست / از زبانی فراموش شده .( ص 158 )
اما ( این زمزمه های بید زده ) و  این ( واژه های شکسته ) واآین ( زبان فراموش شده ) در دست شاعر بالغ و نیرومند به زبانی تر و تازه و جذاب تبدیل می شود که هرگز نمی توان آن را به فراموشی سپرد .: انباشته از خش خش پائیز و . غار غار صبحگاهی کلاغان بر می خیزد / و گلبرگ های پژمرده تکیلا / از تمام شاخه های تنش / بر کفپوش خنک آشپزخانه فرو می ریزد . ( ص 155 )
جدا کردن تکه ای از شعر که که در ساختاری تام و تمام شکل گرفته است ، بی رحمی جلادانه ای را می طلبد که در بریدن دستی از یک پیکر زنده و جوان احساس می شود  . با این همه دست کم این فایده را دارد که خواننده را به سراغ دوربین قدیمی و اشعار دیگر بفرستد تا هر کدام از شعر ها را در تمامیت آن باز بخواند .
مثل هر پرنده دیگر است / اما نشستن نمی تئاند / پرنده بی پاست او / که هستی کابوس وارش را / بر باد می زید / مفهوم جاری پرواز است / در رگ های زرد آسمان . بر باد می خسبد / بر شاخه های خموشیده توفان / آشیان می سازد / سنگدان بی سنگش را / از خرده ریز سفره آسمان پر می کند / و صدای غریبش را هر شب / مثل سه قطره خون هدایت / در گوش سنگین صخره ها فرو می چکاند . ( صص 152-153 )
اگر وسوسه های نو نمائی ها را نا دیده بگیریم ، شعر های این دفتر شان و ارزشی دارد که می توان آن ها را بارها و بارها خواند تقسیم بندی های رایج با عناوینی مانند ( شعر ده های 60 و 70 ) یا نسل نمی دانم چندم شاعران نو پرداز به کنار ، شعر صفاری به نظرم از آن اصالت و تشخصی بهره مند است که می توان آن را ادامه شعر اصیل فارسی شمرد . با زبانی چنان پاک و پیراسته دوربین قدیمی و اشعار دیگر از معدود شعرهائی است که می توان آن را بارها خواند و در هر بازخوانی لذتی مضاعف برد . مجموعه شعری که سزاوار نقد و بر رسی بیشتر است تا ضعف ها و دستاوردهای آن آشکار شود . کاری که فرا تر از این معرفی کوتاه است .
نشریه کتاب هفته  

۲۸ بهمن ۱۳۹۲

محاسبات نجومی

می گویند عمر من و تو 
در محاسبات نجومی 
در حد پلک زدن یک ستاره هم نیست 

من اما حاضرم 
زیر تکدرختی 
پرت افتاده تر از تنهائی آدم 
در پرتو حسن تو بنشینم 
و صد سالی یک بار
پلک بزنم .

۱۹ دی ۱۳۹۲

ذکر میدان وقت و ساعت یزد

اجداد من تا چندین پشت یزدی بوده اند، سهم  من از زندگی در یزد اما از تولد تا هفت سالگی ام بوده است وبس . طی آن سالهای زود گذر اکثر محلات و میادین عمده و معروف شهر را به مناسبت های مختلف دیده بودم . اما ( میدان وقت و ساعت ) از میادینی بود که فقط نامش را بارها شنیده و به یاد نمی آورم که  آن رادر کودکی  دیده باشم .
خانه ی پدری ام نزدیک میدان ( مارکار)  بود که هدیه زرتشتیان است به شهر باستانی اجدادشان و برج ساعت زیبائی در میان آن قرار دارد . در آن سالها می پنداشتم میدان وقت و ساعت نیز میدانی است همانند مارکار در محله ای دیگر . سالها طول کشید تا این میدان راکه محوطه ای خاکی در جوار مسجد جامع است و به عنوان گذر گاه و حسینیه از آن استفاده می شود ببینم . اما با استناد به متنی که در ادامه خواهد آمد در تصوری که در سالهای طفولیت از آن میدان  داشته ام پنداری چندان هم بی راه نرفته ام .
شرح جزیئات این میدان و ساعت نجومی و خارق العاده اش را از کتاب ( تاریخ جدید یزد ) نوشته احمد بن حسین کاتب یزدی بر گرفته ام . تاریخ  ( جامع مفیدی )  نیز مختصری را به آن اختصاص داده است که تکرار مشاهدات احمد کاتب است و حرف و حدیث جدیدی ندارد .
 این ساعت حوالی سال 631 هجری در کنار مدرسه و کتابخانه رکنیه که هر دو از بین رفته اند احداث می شود و به احتمال زیاد نخستین میدان ساعت ایران و خاور میانه است . اما نا گفته نماند که ساعت مکانیکی را نخستین بار مخترعین چینی چندین قرن پیش ازاحداث این میدان اختراع کرده اند . کتاب مصوری نیز موجود است به نام ( اتوماتا ) که در زمان هارون الرشید در بغداد تدوین شده و به شرح ده ها شیء فلزی و چوبی مخترعی به نام ( ال جزاری ) می پردازد که به صورت ( خودکار ) اعمالی را انجام می داده اند . ساخت نخستین روبات را نیز به این مخترع نسبت داده اند . روبات ال جزاری  که تصویرش در اتوماتا عرضه شده یک ساقی ساخته از چوب و فلز است که شباهت زیادی به اسباب بازی های کوکی و حلبی ساخت چین ، دراوایل قرن ماضی دارد که با حرکاتی اتو ماتیک شراب سرو می کرده است . تنها اختراعی که از او باز مانده ساعتی است بر پشت یک فیل سفید که هارون الرشید آن را به پادشاه اطریش هدیه داده و اکنون در یکی از موزه های اطریش از آن نگهداری می شود . این توضیح را از این بابت آوردم که تعلق به آب و خاک و عرق ملی به خود عمده بینی و بی انصافی منجر نشود.
توضیح دیگر این که این متن را در چند مورد و در حد حروف ربط و افزودن افعالی که به سهولت در قرائت کمک می کند باز نویسی کرده ام . امید که حضرت احمد بن کاتب برمن ببخشاید .
                     
                                     *          *       *       *

  و این هم شرحی از نخستین میدان ساعت ایران

این چه رسمی است بی کران وسعت       وین چه نقشی است آسمان هنجار
عقل کل تا مهندس  فلک  است                 بر زمین کس نزد چنین پرگار
گر کسی وصف این بنا گفتی                عقل باور نکردی این گفتار
نیک چون دیده دید و حس دریافت          عقل ، حس را کجا کند انکار

در مقابل درگاه مدرسه دو منار بر دو گوشه ایوان بنا نهاده اند . بر یکی از منارها مرغی است از جنس مس  که رو به خورشید دارد و همراه با گردش خورشید می چرخد . در مناره دیگر نیز علمی پنهان است که هنگام پنج وقت و همزمان با طبلی که زده می شود بر می آید .
بر سر همین مناره و در میان رصد چرخی چوبین و منقش قرار دارد که آن را به 360 درجه قسمت کرده اند . در هر قسمت نیز درجه آن را به حروف ابجد نوشته اند و هر روز که آفتاب بر می آید درجه ای نموده می شود .
در میان چرخ مذکور نام ماه های سال به زبانهای ترکی ، لاتین، عربی و جلالی  نوشته شده است . بر چهار گوشه آن نیزچهار دایره نهاده اند و بر هر دایره سی خانه و هر یک روزی که می گذرد یک خانه از آن دایره سیاه می شود .
هر ساعتی که می گذرد نیز دو دریچه بر بالای چرخ باز شده و دو مرغ مفرغی سر بیرون می آورند و مهره ای در طاسی که زیر آن دریچه ها قرار دارد می اندازند که چرخ را به گردش در می آورد . گردش چرخ در این مرحله از دوازده تخته ای که نشان دوازده ساعت است یکی را فرو می اندازد و تخته ای سیاه به جای آن می آید .
در پنج وقت روز نیز هنگامی که مهره فرو می افتد طبلی  در اندرون رصد به صدا در می آید و علمی بر بالای مناره بر می آید .
دایره دیگری نیز بر مناره قرار دارد که دوازده تخته دارد و دوازده چراغ در پشت آن روشن است که شب هنگام چون یک ساعت می گذرد یک چراغ از آن دوازده چراغ خاموش می شود . 

۲ دی ۱۳۹۲

نوستالژی زادگاه



هجرانی های ابن حمدیس برای سیسیل

  نگاه نو - شماره 99

 عباس صفاری

ابن حمدیس که امروزه در شمار بزرگترین شعرای کلاسیک جزیره سیسیل محسوب می شود تا دهه هفتاد قرن گذشته در زادگاه خود که تمام عمر به آن عشق می ورزید کاملا ناشناس مانده بود . بی تردید مهجور ماندن او و دیگر شاعران عرب زبان سیسیل ریشه در خصومت های تاریخی با انگیزه های مذهبی و نژادپرستانه دارد . اگر چه در صد چشمگیری از ساکنین امروزی سیسیل خود از نوادگان اعرابی هستند که پس از زوال حکومت عباسیان در سیسیل که زادگاهشان بوده است ماندگار شده اند .
تذکره شاعران کلاسیک سیسیل که به وسیله ( ابن القتا ) تدوین شده شامل اشعاری از 170 شاعر عرب زبان بوده است که بخش عمده ی آن طی قرون ماضی از بین رفته است . از آن میان اما ابن حمدیس تنها شاعری است که دیوان کامل اشعارش به جای مانده و به روزگار ما رسیده است .
این دیوان که شامل سیصد و پنجاه قطعه شعر در شش هزار بیت از انواع گوناگون می باشد برای نخستین بار در سال 1897 میلادی در قاهره تصحیح و منتشر می شود . انتشار آن به زبان های غربی و از جمله ایتالیائی اما تا اواخر قرن بیستم به تاخیر می افتد .
عبدالجبار ابن محمد بن حمدیس در سال 1055 میلادی در آبادی ( نوتو ) در اطراف سیراکوز چشم به جهان می گشاید . خانواده اش از متمولین آن منطقه بوده اند و دوران کودکی و نو جوانی اش در رفاه و آرامش سپری می شود .
در سال 1078 هنگامی که او پا به بیست و سومین سال زندگی اش می گذارد سپاه نورمن ها جزیره سیسیل را تسخیر کرده و به حکومت عباسیان در آن جزیره پایان می دهند .
جنگ های نژادی و مذهبی همواره در طول تاریخ منجر به ترک وطن و مهاجرت شماری از شهروندان کشور مغلوب می شود . در این مورد نیز بسیاری از ساکنین جزیره و از جمله ابن حمدیس هجرت را بر قرار ترجیح داده و ترک وطن می کنند به امید این که در آینده ای نه چندان دور به شهر و دیار خود باز گردند . سرنوشت اما ابن حمدیس را تا پایان عمر از زادگاه محبوبش دور نگه می دارد .
در آغاز هجرت به سویل می رود و به جمع شعرای دربار المعتمد می پیوندد. المعتمد که خود از شاعران طراز اول اندلوس محسوب می شود دربارش را به مرکزی برای فعالیت های علمی و فرهنگی دانشمندان و ادبا و به ویژه شاعران تبدیل کرده بوده است . از همان آغاز ورود به دربار دوستی عمیق و پایداری میان ابن حمدیس و امیر اموی شکل می گیرد و تا پایان عمر خلیفه که خود در اسارت و تبعید به سر می برد دوام می آورد .
تاریخ نویسان تضعیف حکومت قدرتمند امویان آندلوس را تا حدودی ناشی از گرایش  بیش از حد المعتمد  به شعر و ادبیات و بی توجهی او به مسائل حکومتی و دولت داری می دانند .حکومت  او سر انجام در سال 1091 به دست یکی از امرای المراوید که بر شمال آفریقا حکومت می کردند سر نگون می شود و به تدریج یکی از گهواره های مهم و عمده رشد و پرورش تمدن اسلامی در اروپا از حرکت باز میماند . لحظه تبعید المعتمد و خانواده اش را یکی از شاعران دربارش مضمون شعری بسیار زیبا قرار داده است که نشان از محبوبیت او در میان توده های مردم دارد . کشتی حامل او و خانواده اش در میان شیون و زاری مردم بندرگاه را آنچنان ترک می کند که پنداری عزیزی را به گورستان می برد . المراوید که از نژاد بربر بودند توجه چندانی به فرهنگ و رسوم اسلامی نداشتند و دربارشان بیشتر تقلیدی  از دربارهای اروپای مسیحی بوده است . روی کار آمدن المراوید سر آغاز مجدد سرگردانی  ابن حمدیس است که پی آمد آن این شاعر دور از یار و دیار را آواره شهرها و دربارهای شمال آفریقا و خاور میانه می کند تا سر انجام در جزیره لاجورکا به سال  1133  چشم بر جهان می بندد و به هجرتی اندوهگین و طولانی پایان می دهد .
مضمون بسیاری از اشعار او طبیعت و جلوه های زیبا و دل انگیز آن است . آنچه از طبیعت سیسیل به یاد می آورد نقش عمده ای در شکل گیری اشعار طبیت گرا  و الهامات شاعرانه او دارد . جدا از قصیده ها و اشعاری که در مدح خلفای آندلوس و شمال آفریقا سروده اشعار بسیاری دارد که مضمون و الهام آن را از زندگی و تجربیات  اش در هجرت گرفته است . اما بهتری اشعار او بی گمان  هجرانی هائی است که برای زادگاهش سیسیل سروده است . هجرت طولانی هرگز نتوانست از شدت عشقی که او به زادگاهش می ورزید بکاهد .
تاریخ ادبیات هر قوم و ملتی سرشار از هجرانی ها و اشعاری است که شعرا دور از وطن   و با یاد آوری خاطرات غالبا خوش شهرهای پشت سر گذاشته  سروده اند . اما کمتر شاعری می توان یافت که نوستالژی زادگاه چنین نقش عمده و سرنوشت سازی در شعرش ایفا کرده باشد . از این جنبه نظر شاید بتوان ابن حمدیس را  با ( اوید ) مقایسه کرد که در تبعید لحظه ای فکر و خیال شهر محبوبش  رم رهایش نکرد و سر انجام در بندر غمناکی  بر کرانه دریای سیاه دقمرگ شد .
حال نزدیک به دو دهه می شود که سیسیلی ها شاهد بازگشت این شاعر سفرکرده و فراموش شده به سرزمین خود شده اند . بازگشتی توام با استقبالی در خور و آغوش های بازبسیار  و شاید هم  اندکی شرمنده .
طی این مدت جدا از تجدید چاپ های دیوانش و مقالاتی که در رابطه با شعر و زندگی او انتشار یافته مورد توجه فوق العاده خوانندگان ایتالیائی و آهنگسازان نیز قرار گرفته و در یک مورد حتا اپرائی به نام و در باره او ساخته شده است . چندین خواننده ایتالیائی  تا به حال اشعاری از او به ویژه آنچه در رابطه با سیسیل سروده است را به شکل ترانه خوانده اند . آهنگ تعدادی از این ترانه ها تلفیقی از موسیقی شرق و غرب است که از سازهای شرقی نیز در اجرای آنها استفاده شده است . بخش هائی از اپرای ابن حمدیس و تعدادی از این ترانه ها در سایت ( یو تیوب ) زیر نام ابن حمدیس موجود است برای علاقمندان .

        *  *    *
آه دریا ، تو پنهان کرده ای بهشت مرا
بر کرانه دیگرت
من سیسیل را با روح و جانم به یاد می آورم

درد است که به تصویر آن جان می بخشد
سرزمین جنون های جوانی ام
سر زمینی که مانند تخیلات ذهنی با شکوه
زمانی سرزنده بود
و اکنون برهوتی بیش نیست
رانده از آن بهشت
چگونه شاهد این ماجرا باشم
سرشکم اگر اینچنین تلخ نبود
می توانستم تصور کنم
که رودخانه های آن دیار تقدیس شده است .

---------------------------------

     *     *     *

جرعه ای از برکه زنبق ها بنوش
سرخ از انعکاس گل ها
و همچنین سبز
آنگونه که پنداری گل ها
زبانه های آتش اند
که سر از آب بیرون آورده اند .

----------------------------


     *     *     *

پروردگارا به تو سپرده ام
آن خانه را در ( نوتو )
که ابرهای باران خیز بر فراز آن
به هم می رسند

همواره به آنجا می اندیشم
و به سویش روانه می کنم
سیل اشکم را

من دلتنگ آن خانه ام
و همسایگان و دوشیزگان مهربانش
کسی که قلبش را در آن خانه بر جای نهاده است
تمام ذرات وجودش میل بازگشت دارد
اکنون
می بینم چگونه وهن آمیز
گور مردم آن دیار
 تفرج گاه رومیان شده است
رومیانی که دیگر
نگران  روبرو شدن
با مدافعان قوی پنجه نیستند
اما آن گورها
اگر دهان باز می کردند
شیرهای خشمگینی از درونشان 
بر آنها حمله ور می شدند

اما شیری اگر در بیشه نباشد
گرگ گستاخ خودنمائی می کند .

--------------------------


     *    *     *
آه ، ای باد
هنگامی که ابرهای بارانی را
برای آبیاری کرت ها می بری
ابرهای عقیمت را به جانب من بفرست
تا اشکهایم بارورشان کند .

---------------------------


    *     *    *
بر قرار باد آن جزیره و مردمان دانایش
برقرار باد یادگارها و بقایای کهنش
بر قرار باد عطری که از آن خاک بر می خیزد
و هر بامداد و پسین گاه به مشام ما می رسد
برقرار باد زندگان آن دیار
و رفتگانی که آرام
در گور خفته اند .

-------------------------


    


 

۲۵ آذر ۱۳۹۲

ترجمه ناپذیر

*  *  *
دور از ترانه‌های کودکستانی و
رها از پر حرفی انشای دبیرستان
متون نانوشته سرنوشت
حوادثی را برایت تدارک دیده‌اند
از جنس کلماتی چموش
که جانت را به لب می‌رسانند
تا تن به جمله‌ای جانانه
و سرنوشت ساز بسپارند


بی نیاز از حرف و کلام اما
حادثه‌ای به نام عشق نیز
که می‌گویند خواهر مرگ است
شعله‌های سرکش آغازینش را
در نگاه ویرانگری به جانب تو
آنچنان خلاصه خواهد کرد
که نهایت ایجاز در برابرش
پر حرفی کسالت آوری بنماید

نگاهی رها
از اسارت کلمات
که یکی از هزاران تفسیر شاعرانه‌اش
وداع تو با آرامش است
و به خواب دیدن فرشتگانی قیچی به دست
که تعبیر کارشان بی تردید
بریدن هر خیال آسوده است
از شاخسار درختی آنچنان سرشار
که دیگر در پوست خود نمی کنجد
-----
منتشر شده در فصلنامه خوانش