۲۱ آبان ۱۳۹۲

شعر مدرن فارسی در ارمنستان امروز

ترجمه دو شعر به ارمنی ازوبلاگ:http://www.iranliter.blogspot.com/


                     *  *   *


Կարիք չունի աշխարհ շրջելու

քեզ տեսնելն արդեն բավ է.
աշխարհ է տեսել:

Միլիոնավոր միագույն քարերից,
որ գլորվում են մեկմեկու վրա գետի հունի մեջ
միայն մեր հայացքը ներհայող քարն է
գեղեցկանում:

Վերցրու հեռախոսը,
հավաքիր համարը
ու նրան թող
քաղաքի ամենաաղմկոտ կայարանում
քեզ որոնելու առաքելությունը :

Հազարավոր կանանցից,
որ վաղը կիջնեն գնացքից
գեղեցիկ է մեկը
մնացածը՝ ճամփորդ:



ՊԻԿԱՍՈ


Հարևանի վեցամյա տղան ասաց՝

թե աղջիկները չխաղան իր հետ,
նրանց մորեմերկ կնկարի:

- Մի մտահոգվիր, սիրելիս,
Անտոնին բլեֆ է անում,
միայն նկարիչներն են ունակ
մարդկանց նկարել մորեմերկ:

Երեկոյան,
երբ նկարը ցույց տվեց,
հազիվ զսպեցինք ծիծաղներս
և Պիկասոյին հիշեցինք, որ ասում էր՝
երեխաները հանճարներ են:

Իզաբելը
նկարը բուխարու կրակին հանձնեց
ու լացելով փախավ իր սենյակ:

Մենք ողջ գիշեր
կրակի շուրջ նստեցինք
հիշատակելով բոլոր կանանց
ում Պիկասոն լացեցրել էր:


© Աբբաս Սաֆֆառի
© Էդիկ Պօղոսեան


ԻՐԱՆԼԻՏԵՐ ԽՈՒՄԲԸ ԽՆԴՐՈՒՄ Է. բլոգից վերցված նյութերը տարածելիս, ելնելով հեղինակային իրավունքի կանոններից, անպայման նշել աղբյուրը՝ iranliter.blogspot.com, հեղինակի և թարգմանչի անունները: Տպագիր տարածման համար` նախապես համաձայնեցնել Իրանլիտեր խմբի համակարգողի հետ:
Շնորհակալություն

۴ آبان ۱۳۹۲

خیاط دل شکسته محله چینی ها 

 قطار ترمز بریده ایست

این ایالت از خواب پریده

و آنقدربا سرعت بی سابقه اش

آژیر کشان

در این ساحل می راند 

تا قول باز گشت هر مسافر خوش قولی را 

باطل کند .

 

این خیاط دل شکسته نیز

مسافر باز مانده ایست

که سرا پا یش داد می زند

هیچ محلی از اعراب

در کالیفرنیا ندارد

به غیر از قیچی سیاه و

چرخ سینگری که با آن

می دوزد فراق واگیر دارش را

بر قامت مشتریان

به هیچ چیز این دیار

عادت نکرده است

حتا

به صدای پای سپیداری  در پیاده رو

که بی نیاز از سالنامه و تقویم

او را از فصلی

به فصل دیگر می برد .

مشتریان چهار فصلش را نیز

مانند همین سپیدار

از صدای پایشان می شناسد

گوش او اما سالهاست

در انتظار صدای قدمهائی است

لبریز از تردید

با مکثی هزار ساله در پاگرد پلکان

که ضربان قلبش را در هر نوبت

دو چندان می کند

صدائی که تا پشت در می آید

و همانجا 

مثل سیگاری زیر پا

خاموش می شود .  

---------------------

انتشار نخست : روزنامه فرهیختگان
-----------------------------
طرح ضمیمه : کلاغ خیاط خانه
چوب نگاره - مرکب روغنی روی کاغذ دست ساز 
8 در 14 اینچ - 2012
کار نگارنده 

 

    


۲ آبان ۱۳۹۲

سه شعر از مجموعه جدید

روزنامه بهار 
--------------

 در رکاب زمان 

گذشت آن زمان که اوسیروس*
زمان را برای فراعنه 
پس و پیش می کرد 

زمان با خونسردی همیشگی اش
تا آنسوی آخرالزمان خواهد رفت 
و در برابر هیچ حادثه ای 
پا سست نخواهد کرد 
چه قتل عام تیمور باشد 
چه تاجگذاری اسکندر
یا دل کندن تو از من 
و من از لندن 

فقط نیروی سحر انگیز خواب است 
که می تواند
این نظم ازلی را بر هم بریزد 
و به یادگار قاب بگیرد 
عکس های فردایمان را 
بر دیوارهای امروز . 


* اوسیروس - خدای مرگ فراعنه که قادر بود به سمت فردا پس پس برود !



صرف کردن فعل هستی

مرگ می تواند 
گنجشک در هم چروکیده ای باشد 
که از شاخه درختی در پیاده رو 
میان کالسکه نوزادی خفته 
بی هوا فرو افتد 
یا حوض ترک خورده خانه ای کلنگی 
در میان دو برج نو ساز  

هستی نیز مانند مرگ 
هزاران چهره دارد 
فعل آن اما 
بی همسفر صرف نمی شود 
حتا رابینسون کروزو نیز 
جزیره ای داشت و جمعه همسفری 
تا در پناهشان در کند از تن 
خستگی هستیدن را .



عکس یادگاری با آدمک برفی


آدمک برفی
شال و کلاه می کند
که عکسی به یادگار
با سازنده اش بگیرد
اما جائی قرار نیست برود

تو نیز
جائی قرار نبود بروی
اما عکس یادگاری ات
هنوز دانلود نشده رفتی
و جای دستت را
بر گردن آدمک برفی ات
جا گذاشتی

کسی که چنین سرد و سنگین
چمدانش را بی رحمانه می بندد
باید شنیده باشد
که زیر آسمان خدا
فقط قلب آکبند فرشته ها
هرگز نمی شکند
و قلب آدمک برفی
که ذره  ذره آب می شود
در آفتاب اواخر اسفند .  





۱۹ مهر ۱۳۹۲

در عطر ادویه ها

فصلنامه سینما و ادبیات - شماره 38
از گنجینه ادبیات کهن دنیا یکی از کتابهائی که پس از گذشت قریب به هزار سال هنوز تازگی و جذابیتش را حفظ کرده است تذکره ایست که به نام ( ساتاسای شاه هلا  ) شهرت یافته است .
این مجموعه نفیس شامل 700 شعر اکثرا عاشقانه است که به زبان باستانی  ( ماهارا شتری ) سروده شده . این زبان در مناطق مرکزی هند و بخش هائی از سر زمین های جنوبی شبه قاره به مدت هزار سال  رواج داشته است . از رونق افتادن سانسکریت که حوالی قرن پنجم قبل از میلاد آغاز می شود راه را برای نفوذ و رواج زبانهای ( پراکریت ) و از جمله ( ماهاراشتری ) باز می کند .
مهم ترین دست آورد ادبی این زبان همین مجموعه شعر ساتاسای می باشد که آن را  ( شاه هلا ) هفدهمین فرمانروای خاندان ( ساتا واهانا ) جمع آوری و تدوین کرده است .
از چند و چون زندگی شاه هلا اطلاعات چندانی در دست نیست . همین قدر نوشته اند که خود طبع شعر داشته و طی چهار سال حکومتش ( از سال 20 تا 24  میلادی ) در یک نوبت به سیلان لشکر کشیده و پس از تسخیر آن سر زمین به دختر شاه سیلان دل می بندد و با او ازدواج می کند . .
شاه هلا در تدوین این مجموعه از اشعاری که شعرای هم عصرش در مدح او سروده اند نیز استفاده کرده است . تعداد چهل شعر از سروده های خود را نیز در آن درج کرده است .
اکثر اشعار این تذکره متشکل از دو قطعه است در وزن ( آریا ) که از رایج ترین اوزان شعری در مناطق مرکزی بوده است .  شاه هلا مجموعه ساتاسای را که معنی آن 700 شعر می باشد به هفت قسمت و هر قسمت شامل 100 شعر تقسیم کرده است . نیمی از این هفتصد شعر را شاعران گمنام سروده اند و بسیاری را شاعران زن که ( ویدیا ) در راس آنان قرار می گیرد.
ویدیا بی تردید یکی از چهره های جسور و تابناک شعر کلاسیک هند به شمار می رود که مترجم انگلیسی این کتاب او را شاعری در سطح جهانی و همطراز با ( لیدی کوماچی ) از ژاپن و سوفوی یونانی می داند .
نا گفته نماند که زنان در ایالات شمالی و مناطقی که تحت نفوذ زبان سانسکریت بوده است حق آموختن و نوشتن به این زبان را نداشته اند . در نتیجه شاعران زن و از جمله ویدیا از ایالاتی که زبانی غیر از سانسکریت در آنها رواج داشته بر آمده اند .
اهمیت این مجموعه مضاف بر امتیازاتی که بر شمردیم در صمیمیت و شجاعتی است که شاعران این ایالات ( چه زن و چه مرد ) در ابراز عواطف و احساسات پر شور و عاشقانه خود به خرج داده اند . عاشقانه هائی که کاهنان بودائی و هندو قرنهای متمادی در کتابخانه های معابد کوهستانی از گزند حوادث محفوظ داشته و به زمان ما رسانده اند . درود امروزی ما بر صداقت و امانت داری تاریخی شان .

------------------------------

چند شعر از این مجموعه

           *   *   *

اشکریزان می چینند از شاخه
آخرین گلهای (  مدهوکا ) را

چه صحنه دردناکی است
به آن میماند که دستی
از تل خاکستر اجساد
در بیاورد
استخوانهای نیم سوخته را

                          شیریبالا

=================

       *    *    *

جوانترین همسر شکارچی
فقط با پر طاووسی بر یقه اش
سر بلند می خرامد
در میان هوو هایش

در صورتی که آنها
مروارید هائی به درشتی فیل
بر گردن دارند

                       پوتیسا

===== =====

      *   *    *

با لبخند معنی داری بر لب
کد بانوی آن خانه بزرگ
از کاه و پوشال
بستری می آراید
برای مسافر رهگذر .

بامدادان اما
با چشمان اشک آلود
بر می چیند
بستر پوشالی را .

                       گمنام
   
===========

    *    *    *

مادر شوهرم
آنسوی خفته است
و همچنین دیگر اعضای این خانه

اما ای مسافر
بستر من اینجاست
در تاریکی مراقب باش
بر آن فرو نغلتی .

                          گمنام

============

    *    *    *

از زبان دیگران
وصف تو را بسیار شنیده ام
و سر انجام اینجا
تو را به چشم خود می بینم

چیزی بگو عزیز من
و بگذار گوشهای من نیز
بنوشند شهد صدایت را .

                            گمنام

=============

      *   *   *

مادر !
در چشم بر هم زدنی
آتش عشق او خاموش شد .

دل خوشکنکی  خود را
به زندگی ات می آویزد
اما به محضی که به سویش
 دست دراز می کنی
نا پدید می شود .

                     شاه هلا

===============
انتشار نخست : فصلنامه سینما و ادبیات  - پائیز نود و دو


۱۸ مهر ۱۳۹۲

سانسور همیشه وجود خواهد داشت

سیدمصطفی رضیئی


روز آنلاین

نامه 214 نویسنده، شاعر، مترجم و روزنامه‌نگار به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی تا آنجا پیش رفت که واکنش وزیر را هم شاهد باشد: نمی‌توانم چون قانون چیز دیگری می‌گوید. بااین‌حال بحث بر سر سانسور شروع شده است به شکلی که مدت‌ها بود این‌چنین دیده نشده بود، آیا این بحث می‌تواند راه را برای رسیدن به فضایی بهتر برای انتشار کتاب باز کند؟

عباس صفاری: نامه‌ای بی‌پاسخ اما تاثیرگذار

  جناب صفاری، شما نامه‌ی 214 نویسنده، مترجم و شاعر و روزنامه‌نگار ایرانی خطاب به وزیر ارشاد را امضا کردید. فکر می‌کنید این نامه اثرگذار باشد؟

چنین نامه‌هائی شاید بی‌پاسخ بماند اما بی‌تاثیر نخواهد بود. دستِ کم وزیر جدید و بخش مدیریت ممیزی برای نخستین بار با مشکلات ممیزی از نگاه تولیدکننده کتاب آشنا می شوند  و به نظرات تعدادی از اهل قلم از جناح‌ها و طیف‌های مختلف دولتی و غیردولتی که بدون واهمه از عکس‌العمل قهرآمیز و عواقب ناگوار عرضه شده است پی می‌برند، و در می‌یابند که هر دو جناح چه دولتی و چه غیردولتی در یک سری از نیازها و مسائل مربوط به تولید و نشر وجه اشتراک دارند.
تجربه سی و چند سال گذشته نشان داده است که تولید کالای هنری در ایران طی این سال‌ها، اگرچه رشد کمیِ چشمگیری داشته است اما از نظر کیفیت و استقبال چه در داخل و چه خارج پیشرفتی را که باید به دست نیاورده است‌. دولت ایران با تکیه بر چاه‌های نفت و گاز شاید دلش بند این یک شاهی و صنار ارض خارجی حاصل از تولیدات هنری نباشد. اهمیت بازار جهانی اما فقط منحصر به حق التالیف نمی‌شود. کتاب، نقاشی، شعر، فیلم و هنرهای دیگر در کنار صنایعی مانند فرش و آثار ظریفه می‌تواند چهره انسانی این کشور کهنسال را در اذهان بین‌المللی تقویت کند و آینه شفافی در برابر آینه کجنمای افراد افراطی، لابی‌ها و ارگان‌های جنگ طلبی بگذارد که سی سال است بی‌وقفه بر طبل جنگ می‌کوبند.
هرچند مشکل عمده‌ای که بر سر راه نشر و آزاد گذاشتن قلم وجود دارد، شیوه تفکری است که ریشه در حوادث قبل از انقلاب دارد و هر دولتی که بر سر کار آمده، نتوانسته است قدرتی را که قلم در بسیج افکار عمومی کشورهای در حال توسعه دارد نادیده بگیرد. تجربه کانون نویسندگان که پس از تشکیل شدن، یک شبه ره صد ساله رفت و اوج محبوبیت و قدرتش را در شب‌های معروف به "گوته" به نمایش گذاشت، اکنون تبدیل به بختکی شده است که پنداری در پس پرده تمام جلساتی که در رابطه با نشر و کتاب و ایجاد کانون و سندیکای (صنفی و قانونی) تشکیل می‌شود، حضور دارد و حاضر نیست بایگانی شود.
به رسمیت شناختن کانون نویسنگان نیز اگر چه مستقیما به بحث سانسور مربوط نمی شود اما مشکلی در همین حیطه است . نیاز به  سندیکائی که منحصراً کار صنفی بکند و به رتق و فتق امور بپردازد و تسهیلاتی به ویژه برای جوانان ایجاد کند لازم ، اما سی سال است که پا در هواست و تبدیل به پدیده‌ای شده است مانند انرژی اتمی ایرن که هر چه قسم و آیه می‌خوری که بابا ما نمی‌خواهیم بمب اتم درست کنیم، طرف مقابل اصلاً حرف ما را نمی‌شنود و همچنان هارت و پورتش را می‌کند‌. در این مورد نیز تا آنجا که من از این راه دور دیده و شنیده‌ام، اکثریت اهل قم خواهان تشکیلات صنفی است و مایل است کار صنفی بکند . اما پاسخ دولت همواره این بوده است که اگر ریگی به کفشتان نیست چرا به تشکیلاتی که ما خودمان درست کرده ایم نمی پیوندید . اما در جهان آزاد سندیکا ها و کانون های صنفی از هر نوعش را دولت اداره نمی کند . چه برسد به کانون نویسندگان .

صداهای موافق و مخالف نامه این روزها دیده می‌شود، شما چه نظری در این مورد دارید؟
متن این نامه و لیست امضاکنندگان اخیراً در اختیار رسانه‌ها قرار گرفته و من هنوز فرصت نکرده‌ام عکس‌العمل افراد و رسانه‌ها در ارتباط با آن را ببینم. حدسم این است که از هر دو جناح، موافقان و مخالفان بسیاری دارد. از آن میان پاسخ دوست شاعرم علیرضا بهنام را دیدم که مخالف امضا بود به این دلیل که می‌پندارد به درخواست‌های مندرج در نامه ترتیب اثر هم اگر بدهند، سانسور کماکان وجود خواهد داشت و فقط میز محاکمه عوض می‌شود. ناگفته نماند که چنین متن‌هائی پیش از انتشار موافقان و مخالفان خودش را انتخاب کرده است. در نهایت اما گفتگو و تبادل نظر در هر زمینه‌ای به ویژه در ارتباطات که اهرم‌های اخلاقی و فکری جامعه را در دست دارند، سودمند است و باید به فال نیک گرفته شود. به ویژه زمانی که گوش‌های غالباً بسته، این بار یک‌سره باز است و مشتاق شنیدن.

جناب صفاری، اگر شما می‌خواستید این نامه را خودتان بنویسید، چه می‌نوشتید؟
بیش از هر حرف دیگری، این را بگویم که سانسور و ممیزی به مفهوم آرمانی‌اش هرگز از هیچ جامعه‌ای رخت بر نخواهد بست و همواره به نوعی وجود دارد. کشورهای غربی از طریق تربیت خانوادگی، از طفولیت و سپس در کلاس‌های مدرسه کوشیده‌اند تا مرزها و خط‌قرمزها (دست کم در حیطه اخلاق و روابط اجتمادی) را در افراد درونی کنند که احتیاجی به سانسور کردن او و خجالت دادنش نباشد. در زمینه‌های دیگر نیز می‌کوشند از همین الگو استفاده کنند. بحث بر سر بودن یا نبودن سانسور نباید باشد که به نتیجه مطلوبی نخواهد رسید. بحث و گفتگو باید در درجه اول پیرامون موارد سانسور باشد. یعنی خطِ قرمزها. بسیاری از این خطِ قرمزها غیرضروری است و باید حذف شود. وقتی جامعه‌ای به میلیون‌ها کامپیوتر و تلویزیون و فیلترشکن مجهز است و دست‌رسی به هر نوع فیلم و تصویر مستهجنی به راحتی فشردن یک دکمه . مضحک است که یک ممیز بنشیند و از ترکیب «شلوار تنگ» کلمه تنگش را خط بزند. آن هم در کتابی با دو هزار تیراژ که خوانندگانش اکثراً روشنفکرانند، مگر این‌که ارشاد از این طریق بخواهد بگوید مساله اصلاً لنگ و پاچه مردم نیست. مساله این است که توی نویسنده و شاعر بدانی که حرف آخر را من می‌زنم.
در شرایط فعلی که از هر سو بوی آشتی می‌آید، این طرز برخورد خوشایند نیست. در رابطه با این‌که من اگر نویسنده بودم چه تغییری در نامه می‌دادم، من تاکید و پافشاری می‌کردم بر قابلیت و صلاحیت و سطح سواد و دانش ممیز در زمینه‌ای که کار می‌کند. یک مورد را پیش از این مثال زده‌ام، باز هم تکرار می‌کنم. هر کس به فعالیت‌های من آشنا باشد، می‌داند که بیست سالی است به صورتی سیستماتیک  پی‌گیر اشعار شرق باستان هستم، به ویژه عاشقانه‌های شرق را که بسیار کم ترجمه شده بودند، جمع‌آوری و تدوین و ترجمه می‌کنم. از مراکش گرفته تا خاور دور. کتاب‌هائی از این دست، غالباً خوانندگان معدودی دارد که خود اهل قلم و دانشگاهی‌اند. می‌خواهم بگویم چنین پروژه  طاقت فرسائی، نه سودی برای من دارد نه برای ناشر آن (انتشارات مروارید) که شواهد نشان می دهد  انگیزه اصلی‌شان در رابطه با این پروژه باید خدمت فرهنگی بوده باشد تا کسب درآمد.
کوتاه کنم، برای من این توهین‌آمیز است که ببینم یک جوان تازه فارغ‌ التحصیل شده که فرق مابین «خدای» توحیدی ادیان ابراهیمی با کلمه جمع "خدایان" اساطیری  را نمی‌داند ، هر جا به نام خدایان در کارهای من برخورد می‌کند، زیرش خط بکشد.  
حرف آخرم این است که نهادهای مسئول و درگیر با نظارت و ممیزی تولیدات ادبی و هنری، باید به نحوی که خود می‌دانند نظرات و حد و مرزهایشان را با هم هماهنگ کنند و هر ارگانی سازِ خودش را نزند و درنهایت در برابر ارباب رجوعی که روی هر کلمه اثرش کلی فکر کرده و حالا می‌خواهد بداند به چه دلیلی باید مقداری از آنها حذف شوند، مهربان و حرفه‌ای برخورد شود.




نشانی الکترونیکی : honarrooz(at)gmail.com

۱۷ مهر ۱۳۹۲

ترس های بی نشان

Photo: ‎خاطره : تا چند سال پیش که سرمان زیادی شلوغ بود زنی از اهالی گواتمالا هفته ای یک بار برای نظافت و گرد گیری به این خانه می آمد . اما موضوع آزار دهنده در هر نوبت این بود که قبل از وارد شدن به اتاق من صلیب می کشید . یک بار که جلوی روی خودم این کار را کرد یقه اش را چسبیدم و علت آن را پرسیدم . 
بی چاره حق داشت . از مجسمه های قدیسین بد نام و نا متعارفی که داشتم می ترسید . قدیسینی که واتیکان آنها را به رسمیت نمی شناخت . از آن میان اما از همه بیشتر از قدیسی می ترسید که اصلا ربطی به واتیکان و دنیای مسیحیت نداشت و در شمار خدایان بود . پیش از آن متوجه شده بودم که هر بار اتاق را گرد گیری می کند مجسمه این یکی را که در تابوت کوچکی قرار داشت رو به دیوار بر می گرداند . 
حالا فکر می کنم که این بانوی ساده روستائی حق داشته است از او بترسد . او خدای مردگان فراعنه ( اوسیروس ) است . 
تنها شخصیتی اسطوره ای که قادر است ( به سمت آینده پس پس برود ) . چه چیزی وحشتناکتر از این . تا به حال در چندین شعر از حضرتش نام برده ام . شاید من هم به اندازه آن زن روستائی از او می ترسم و با این کار فقط دارم به او باج می دهم . الله یعلم .‎خاطره : تا چند سال پیش که سرمان زیادی شلوغ بود زنی از اهالی گواتمالا هفته ای یک بار برای نظافت و گرد گیری به این خانه می آمد . اما موضوع آزار دهنده در هر نوبت این بود که قبل از وارد شدن به اتاق من صلیب می کشید . یک بار که جلوی روی خودم این کار را کرد یقه اش را چسبیدم و علت آن را پرسیدم .
بی چاره حق داشت . از مجسمه های قدیسین بد نام و نا متعارفی که داشتم می ترسید . قدیسینی که واتیکان آنها را به رسمیت نمی شناخت . از آن میان اما از همه بیشتر از قدیسی می ترسید که اصلا ربطی به واتیکان و دنیای مسیحیت نداشت و در شمار خدایان بود . پیش از آن متوجه شده بودم که هر بار اتاق را گرد گیری می کند مجسمه این یکی را که در تابوت کوچکی قرار داشت رو به دیوار بر می گرداند .
حالا فکر می کنم که این بانوی ساده روستائی حق داشته است از او بترسد . او خدای مردگان فراعنه ( اوسیروس ) است .
تنها شخصیتی اسطوره ای که قادر است ( به سمت آینده پس پس برود ) . چه چیزی وحشتناکتر از این . تا به حال در چندین شعر از حضرتش نام برده ام . شاید من هم به اندازه آن زن روستائی از او می ترسم و با این کار فقط دارم به او باج می دهم . الله یعلم .

۵ مهر ۱۳۹۲

توارد یا تصادف ؟


خبرگزاری مهر / یاد داشت مهمان 
  

ذهن شهریار یتیم‌خانه غزل نیست که 

شعر دیگری را بزرگ کند

 عباس صفاری شاعر و منتقد ادبی با ارسال یادداشتی به خبرگزاری مهر به برخی اظهار نظرهای ارائه شده در مورد تشکیک در تعلق شعر «علی ای همای رحمت» به زنده‌یاد محمدحسین شهریار، شاعر بزرگ کشورمان واکنش نشان داد.
خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: عباس صفاری شاعر و منتقد ایرانی ساکن آمریکا در پی انتشار اخبار و گزارش‌های هفته گذشته در رسانه‌های ایران در مورد شائبه تعلق نداشتن شعر «علی‌ای همای رحمت» به محمدحسین شهریار، با ارسال یادداشتی به برخی اظهار نظرهای منتشر شده درباره این غزل در هفته گذشته واکنش نشان داد. این یادداشت در ادامه از نگاه شما می‌گذرد.
راستش نمی‌دانم این مردمی که وارث یکی از غنی‌ترین فرهنگ‌های جهان است و کورش کبیرش در آغاز شکل‌گیری این مرز و بوم از پروردگار طلب می‌کند سرزمینش را از خشکسالی و دروغ به دور دارد، چه حکمتی است که هنوز صغیر و کبیر قباحت دروغ را به هیچ گرفته و در مواردی هم که مستقیما از آن استفاده نمی‌کند می‌کوشد با لاپوشانی و ماست‌مالی و خلط مبحث که انواع تضعیف شده دروغ است، کارش را به پیش ببرد و حرفش را به کرسی بنشاند.
نمونه اخیرش که به شعر و شاعری مربوط می‌شود، شعر بسیار معروف و زیبایی است از شهریار غزلسرای دل‌سوخته و بزرگ معاصر در مدح امام اول شیعیان با مطلع «علی ‌ای همای رحمت» که چند مصراع و تعدادی از ترکیبات کلیدی آن در دفتر شعر شاعری که مقدم بر شهریار بوده پیدا شده است. در عالم ادب اسم این کار سرقت ادبی است که با یک درجه تخفیف واژه «انتحال» را نیز برای آن به کار می‌برند. (ناگفته نماند که به حساسیت موضوع، هم از لحاظ مضمون شعر و هم به خاطر شاعر آن که روز تولدش را روز شعر و ادب نامگذاری کرده‌اند، آگاهم و می‌دانم که احتمال ناخنک زدن شاعری در حد شهریار به شاعری که در مرتبه پائین‌تری از او قرار دارد و تا حدودی گمنام مانده است به هیچ وجه خوشایند نیست. اما این همه نباید جلوی بیان حقیقت را بگیرد که اگر غیر از آن می‌بود، اصلاً مطرح نمی‌شد.) انگیزه نوشتن این یادداشت، اما  عکس‌العمل بعضی صاحب‌نظران است در این ارتباط که با برخوردی غیرعلمی و نسنجیده سعی بر خلط مبحث دارند.
در وهله نخست، مفتون امینی عزیز که شکی در صداقت و درستی حرفش ندارم، اعتراف می‌کند که شعری با همین مضمون و مشابه در دفتر شاعری دیگر موجود است. به جهاتی اما قضاوت نمی‌کند و حرفی از سرقت ادبی هم نمی‌زند.
صاحب‌نظر دیگری متوسل به مورد «توارد» می‌شود، اما کسی که در عمرش چهار تا غزل نوشته باشد و این دو غزل را بررسی کند، پی می‌برد که تواردی در کار نیست. در موردی مانند این دو شعر که مضمون واحدی دارند و چند مصراع از شعر اول با تغییر یک و دو کلمه در شعر دوم تکرار شده باشد و از چند ترکیب و کلمات کلیدی شعر اول نیز استفاده شده باشد، «توارد» عذر ناموجهی است.
از آنجا که نویسنده با نظر به موارد بالا خود می‌داند توارد دلیل محکمه‌پسندی ممکن است نباشد مورد «منشاء» را نیز به میان می‌کشد که عذر بدتر از گناه است. اینکه شعر اصلی از نظر ایشان طفل نارسی بوده و آقای شهریار برداشته آن را بزرگ و برومند کرده است، حرف مناسبی نیست. مگر ذهن شهریار یتیم‌خانه غزل است که شعر دیگری را بزرگ کند؟ اگر هم چنین ادعایی صحت داشته باشد، فقط در صورتی که از سراینده اصلی اسم آورده می‌شد، قابل قبول بود. در همین جانبداری نسنجیده به صنعت «استقبال» هم متوسل می‌شوند. اما کمتر دیده شده که شاعر معروفی به استقبال شعر شاعری گمنام برود. اگرچه شعر از سوی مردم بیشتر با معیار ذوق و سلیقه سنجیده می‌شود، اما اصول بررسی آن کاملاً علمی است و صنایعی مانند منشا، توارد، استقبال و غیره را نمی‌توان بی‌حساب و کتاب به کار برد. در استقبال شاعر غالبا به عاریه گرفتن کلمات آغازین، یا یک مصراع و در نهایت بیت او بسنده می‌کند که شعر مورد نظر ما از این دایره محدود فراتر می‌رود.
یک سهل‌انگاری دیگری هم که اینجا اتفاق افتاده بی‌توجهی به پند دیرینه شمس قیس رازی است که در این رابطه شاعران را از ناخنک زدن به اثر یکدیگر منع می‌کند، اما در پایان می‌افزاید اگر حرف و مصراعی از شاعری دیگر زیادی چشمت را گرفته است، هوشمندانه آن را بردار (نقل به مضمون). اگر او در قصیده‌ای به کار برده، تو در غزل از آن استفاده کن و اگر در غزل به کار برده در مثنوی و خلاصه حرفش این که رد و نشانه‌ها را پشت سرت پاک کن. در این مورد اگر چه شعر مفتون همدانی قصیده و شعر شهریار در قالب غزل سروده شده اما مضمون آن قدر چشمگیر و فراموش ناشدنی است که ردیابی را آسان می‌کند.  
در خاتمه و از آنجا که بعید می‌دانم شاعری در حد شهریار آگاهانه بخش‌هایی از شعر یک شاعر دیگر را که در درجه پایین‌تری از او قرار می‌گیرد برداشته باشد مایلم به مورد دیگری نیز اشاره کنم که نه توارد است و نه منشاء، نه استقبال و حرف‌هایی از این دست. موردی که هر از گاه اتفاق می‌افتد و امیدوارم که شعر شهریار نیز از این دست باشد.
گاهی برای شاعران پرکار و حرفه‌ای که ذهنشان انبانی از هزاران بیت از اشعار خود و دیگران است اتفاق می‌افتد که شعری از شاعر غیر مطرح یا گمنام مانده را جایی خوانده یا شنیده‌اند و تعدادی از مصاریع یا ابیات آن که به خاطرشان مانده، به مرور به ناخود آگاه ذهن می‌رود. با گذشت زمان و هر از گاهی که به مناسبتی آن را به یاد می‌آورند از آنجا که به شاعر شناخته‌شده‌ای هم تعلق ندارد، امکان دارد فکر کنند از اشعار نیمه کاره و پراکنده خودشان بوده است که آن را هرگز سر و سامان نداده‌اند. من نمی‌دانم این ادعا تا چه درجه پایه علمی می‌تواند داشته باشد، اما امری است که می‌دانم اتفاق افتاده و می‌افتد و بعید نیست که شعر شهریار نیز حاصل چنین تصادفی باشد. ولی ناگفته نماند که اخلاق حرفه‌ای و اصول شرعی و قانونی ایجاب می‌کند که اگر خود شاعر یا دیگران به شعر اصلی برخورد کرده و به نام سراینده پی بردند، به نحوی از سراینده آن در جایی از کتاب اسم ببرند. اطمینان دارم شهریار نیز راضی نیست امتیاز مقداری از شعر شاعری دیگر به او برسد؛ به ویژه در شعری که مضمون آن مربوط به یکی از درستکارترین مردان خداست.
در خاتمه این را نیز بیفزایم که قصیده 36 بیتی مفتون همدانی در مجموع به شیوایی و ظرافت و صلابت غزل شهریار نیست و کلمات مهجور و تک و توک سکته وزنی دارد، اما بی‌انصافی است اگر آن را شعری ضعیف و فاقد صنایع شعری قلمداد کنیم.
سه بیت زیبایی که در خاتمه عرضه می‌شود از مقطع قصیده او در مدح امام علی (ع) انتخاب شده است
علی‌ ای که با نگاهی کنی عالمی تو احیا
چه شود که وا نوازی به نگاهی آشنا را
نجف تو عرش دیگر بود و مقام دیگر
که به عرش کرده زینت نجف تو کربلا را
به عطای پادشاهی بودش امید مفتون
که غلام قنبر خود بشمارد این گدا را
---------------------------------
پی نوشت: مقدمه دیوان مفتون همدانی را سعید نفیسی نوشته است.

۳۰ شهریور ۱۳۹۲

شعری با عطر زندگی

لادن نیکنام

روزنامه فرهیختگان
۲9 شهریور ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۰
  کافی است نگاهی به شاعران این روزگار بیندازیم تا بفهمیم 
شعرهای عباس صفاری در نوع خود شبیه شعرهای دیگران نیست.
او از تمام آنچه از شعر کهن ایرانی می‌داند، از تمام تجربه‌های ممکن زبانی، از تمام پدیده‌های زیستی پیرامونش تاثیر می‌گیرد تا ما را با متن‌های خود همراه کند. از دفتر «کبریت خیس» تا «تاریک روشنا» که به‌تازگی به چاپ رسیده است، می‌بینیم او می‌خواهد تجربه‌های زیستی انسان این زمانی و این مکانی را به ما منتقل کند. انسانی که زمین را قلمرو خود می‌داند و در عین حال شناسنامه مشخصی دارد که می‌توانیم او را به‌واسطه خصیصه‌هاش باز شناسیم. انسانی با دغدغه‌ها و درد‌های مشترک که شاعر فریادش می‌کشد. از جایی شاعر ذهن ما را فرامی‌خواند که نشانه‌هاش را از قبل می‌شناسیم. شعرهای عباس صفاری ناخودآگاه جمعی ما را به چالش می‌کشد. ما که می‌گویم مقصودم مخاطب ایرانی است اما این به معنای دور ماندن مخاطب غیرایرانی از متن‌های او نیست. او به معنای دقیق کلمه کار شاعری را می‌داند. شعرهاش ما را درگیر می‌کند، چون نشانه‌های شعر کهن چه به لحاظ مضمونی چه به لحاظ کلامی در متنش حضور دارد. ولی او به خوبی دریافته که باید همان مفاهیم را امروزی کند و در این راه از تکنیک روایت در شعرهاش سود می‌برد. این شیوه اجرای مدرن به او اجازه می‌دهد تا لحظه‌های ناب تنهایی و درد و شادی و حسرت انسان قرن بیست‌ویکمی را در شعرهاش روایت کند. او را در جغرافیایی مشخص قرار داده و از نشانه‌های طبیعی و مدرن استفاده می‌کند تا به وجوه مختلف درونی همین انسان پرتوی بیفکند. او از اجرای آدم‌های گوناگون در شعرش می‌خواهد به تعریف‌های مدام و تو در تو برسد تا ساحت انسان این زمانی را به خود و ما بشناساند. ما همیشه در شعرهایش با یک موقعیت جدید آشنا می‌شویم. از اسم یک شهر تازه گرفته تا شاعری که نمی‌شناخته‌ایم. انگار که تمام شهرها و آدم‌ها، مصالح کارهای او به‌شمار می‌روند. اما یادمان نرود که او به سراغ هر چه می‌رود، آن اسانس ایرانی که باید به شعر اضافه کند را همراه دارد. این اسانس و افزودنی‌های مجاز دیگر همان نگاه شرقی و ایرانی‌اند. بند‌های شعرهای او پر است از تصویرهایی که نشان از ظرافت و دقت او در برداشت صحنه‌های ناب از حس‌های گوناگون است. او از گلوی یک خیابان جوری حرف می‌زند که ما چه بخواهیم، چه نخواهیم خیابان را زنده می‌بینیم. متخصص ایجاد حس زنده در همه چیزی است که ما زمخت و بی‌جان می‌پنداریمش. او از تکنیک تشبیه و استعاره به‌طور فراوان در تصویرپردازی‌هاش استفاده می‌کند و سعی دارد رایحه خوش زندگی را به هرچه نشان می‌دهد، بپاشد. کم پیش می‌آید که شهرهاش اسیر احساسات تکراری آدم‌های رمانتیک و دل به هم زن شود. از دل سوزاندن برای خودش حظ بسیار نمی‌برد. او شاید بتواند به تفنگ هم عاشقانه نگاه کند اما به گل‌های سرخ لزوما سوزناک و پرگداز خیره نمی‌شود. در حقیقت او توانسته در تمام شعرهاش به خلق جهان شاعرانه‌ای بپردازد که نشانه‌هاش مختص به خود اوست. او می‌تواند هر لحظه از هر رویداد به وقوع پیوسته در این جهان مدد بگیرد و با استفاده از همان نگاه که شرح‌اش رفت ما را به آن نزدیک کند. همچنان که می‌تواند دغدغه‌های هستی‌شناسانه‌اش را در متن‌هاش بازتاب دهد. برای او هر پدیده‌ای در درون خود شعری حمل می‌کند و وظیفه او در آوردن آن شعر از بطن این رخداد است. در شعرهای عباس صفاری لزوما ما با مفاهیم تغزلی سر و کار نداریم. کاری که متاسفانه در دفترهای شعر این زمان به شدت به چشم می‌آید. انگار که همیشه من شاعری هست و تویی که او را ول کرده، رفته و حالا باید تا می‌توانیم همراه شاعر جیغ و فریاد راه بینداریم. اگر سراغ دفتر شعر صفاری می‌رویم، عشق شکل دیگری دارد. بحث اضمحلال یک من بدبخت و بی‌نوا نیست بلکه من شاعری با ظرافت حس خود را تجزیه و تحلیل می‌کند. او از این رهگذر تعریف تازه‌ای را هم از عشق به دست می‌دهد. نمی‌توانیم شعرهای صفاری را بخوانیم و فکر کنیم خب این را که قبلا هم می‌شناختیم.
شعر برای او فرآیندی است آمیخته به شناخت و آفرینش مدام و تجربه‌های بلند و کوتاهی که هر بار ما را به گوشه‌ای از ذهن انسان دعوت می‌کند. ذهن ریزپرداز شرقی او به مدد تصویرپردازی‌های مکرر و تسلط شاعر به حوزه‌های گوناگون دانش و فرهنگ باعث می‌شود در سایه خوانش‌های مکرر به تعریف‌های پیشین خود از شعر هر بار چیزی بیفزاییم. دفتر شعر تاریک روشنای او که به تازگی چاپ شده حال و هوای تازه‌ای دارد و نشان می‌دهد او به هر آنچه تا به حال تجربه کرده دل نبسته و به خلق دنیاهای تازه در شعر پرداخته است.

۲۰ شهریور ۱۳۹۲

قلب فرشتگان

زیرآسمان خدا
فقط قلب آکبند فرشته هاست
که هرگز نمی شکند
و قلب آدمک برفی
که ذره ذره آب می شود
در آفتاب آخر اسفند .

۱۷ شهریور ۱۳۹۲

نبش قبر کتابهای جلد سفید

برای مهناز و مجید روشنگر

و به یاد هزاران کتابی که سی و اندی 
سال است در خاک باغچه ها انتظار می کشند .
-------------------------------                 

نهایتا دل
به جائی می رسد
که دو راه بیشتر ندارد
یا باید خون شود
یا سنگ

و او طی سی سال آزگار
سرعت سنگ شدن دلش را
در خواب و بیداری شنیده بود
و خیالش آسوده
که دیگر تنگ نمی شود این دل
برای اوراقی آغشته
به سر انگشت رفتگان و
گو گرد گرگ و میش

با همین باور بی گدار بود که یک شب
دست به نبش قبر دستخط ها
و کتابهای جلد سفیدی زد
که سی و اندی سال پیش
به خاک دل آشوب باغچه
سپرده بود

در گرگ و میش صبح اما
همسر از خواب پریده اش
از پنجره اتاق خواب
در قامت خمیده و خاک آلودش
شکستن سدی را دید که سالها
سیل سیاه و سهمناکی پشت آن
پنهان بوده است .

--------------------
چاپ اول : نشریه بررسی کتاب - آمریکا
با ویرایش جدید : در وبلاگ بادگیر و فیس بوک

۱۶ شهریور ۱۳۹۲

سنگ ارواح عتیقه



چمدان در دست
کلید هر دری را که پشت سر می بندی
 به نخستین رودخانه ی سر راه پرتابش کن
خانه ها
 از همان لحظه ای که تو ترکشان می کنی
 کلنگی می شوند و
سنگ های پیشانی و سر درشان
مانند کتیبه های نانوشته فرو می افتد

    *     *    *
در غیاب تو نیز
 ارواح عتیقه ای شب و روز
 از درز درها و پرده ها
 رفت و آمد اهل محل را
 که تحلیل می رود به مرور
زیر نظر می گیرند
اما تو نیستی
تو رفته ای دیگر
و پل های پشت سرت را
 فرق نمی کند
 خراب کرده باشی یا آباد
آن ها را به سیلابی بسپار
که هرگز به سرچشمه آسمانی اش
باز نخواهد گشت.

       *     *     *

پس از تو همشهریانت
مادام العمر
سنگ سالهای سپری شده را
به سینه می زنند
 تو اما
هر جا که لنگر انداخته ای
 با همان سنگ ها پلی بساز
 برای روز مبادایت .

--------------------------
صفحه شعر فرهیختگان را مدتی است دوست شاعر و روزنامه نگار مهدی وزیر بانی می گرداند .معرفی مختصر . اما دقیق و منصفانه ای نیز از هر شاعر ارایه می دهد که برای طیف گسترده خوانندگان غالبا نا آشنا با تحولات شعر امروز مفید و ضروری است . کاری که دست مریزاد دارد و می تواند سر مشق روزنامه ها و نشریات پر تیراژ باشد .
-------------------------------------
مهدی وزیر بانی
 شعر اول صفحه امروز به «عباس صفاری» اختصاص پیدا کرده که در ایران مخاطبان بسیاری دارد. عباس صفاری پیشتر با دو اثر «دوربین قدیمی» و «کبریت خیس» خودش را به‌عنوان شاعری متفاوت و جدی در شعر امروز ایران تثبیت کرده بود. در شعر صفاری زبانی ساده با مفاهیم کلاسیک و اسطوره‌ای تلفیق شده است. پیوند چهره ساده کلمات با شمایل پیچیده در شعر صفاری معنایی را به دست می‌دهد که بدون نیاز به زبانی فاخر و ثقیل، به قول شاملو همه چیز را از لالایی به شیپور در الفبا تغییر می‌دهد. عباس صفاری اخیرا دفتر شعر جدیدی را به انتشارات مروارید سپرده است که امیدواریم همچنان از این شاعر رویکردهای متفاوت الفبایی را در این دفتر شاهد باشیم. او از مهم‌ترین منتقدان شعر دهه ۷۰ و پیشنهادهای رضا براهنی در این دهه است.‌ اصولا شاعرانی که رابطه چشم توی چشم با مخاطب و سرزمین مادری‌شان را از دست می‌دهند، کمتر موفق بوده‌اند؛ مثل «ایرج جنتی‌عطائی» یا «جلال سرفراز» اما عباس صفاری از معدود هنرمندان ماست که در کافه‌های کوچه- شهرهای وطنش هنوز با مخاطبان خودش راحت و سلیس حرف می‌زند. او مدت‌هاست در ایالات متحده زندگی می‌کند.