۲۷ مرداد ۱۳۹۲

به سرعت سنگ

مجموعه شعر (  به سرعت سنگ ) و ترجمه 

چهار عاشقانه کهن در راه تالیف 

خبرگزاری مهر
======== 
فرهنگ و ادب > ادیبات ایران
عباس صفاری «به سرعت سنگ» را چاپ می‌کند/ 4 عاشقانه کهن در راه تالیف
عباس صفاری با اعلام آماده چاپ شدن تازه‌ترین مجموعه شعر خود با عنوان «به سرعت سنگ»، از تالیف 4 کتاب جدید از مجموعه اشعار عاشقانه تمدن‌های کهن خبر داد.
عباس صفاری، شاعر و منتقد ادبی در گفتگو با خبرنگار مهر از آماده انتشار شده مجموعه شعر تازه‌ای از خود خبر داد و گفت: مجموعه شعر تازه‌ام را سال گذشته در حالی که هنوز عنوان مشخصی نداشت، با حدود 50 شعر به ناشر تحویل دادم، اما حجم کتاب در حد دلخواهم نبود. به همین سبب از انتشار آن صرف نظر کردم و گذاشتم برای روزی که آب بیشتری زیر پوستش بیفتد. حالا یک ماهی است که این مجموعه را با 80 شعر و عنوان «به سرعت سنگ» به ناشر سپرده‌ام.
وی همچنین از ادامه تلاش خود برای ترجمه گزیده اشعار تمدن‌های مختلف جهان خبر داد و گفت: در زمینه ترجمه دیده‌اید که هر از گاه از شاعران کمتر شناخته شده‌ای مانند بوکافسکی، ولادیمر هولان، باسیل بانتینگ ودیگران اشعاری ترجمه و در نشریات داخلی انتشار داده‌ام که بیشتر جنبه معرفی داشته‌ است. امیدوار بوده‌ام که مترجم دیگری را تشویق کند که دنباله کار را بگیرد و مجموعه‌ای از آنها انتشار بدهد، اما هدف و فعالیت اصلی‌ام در کار ترجمه از همان آغاز متمرکز بر شعر عاشقانه و باستانی مشرق زمین بوده است.
صفاری افزود: اولین مجموعه‌ای که من در این سری انتشار دادم «عاشقانه‌های مصر باستان» بود که از طریق نشر مروارید منتشر شد. پس از آن عاشقانه‌های ژاپن و در سال گذشته عاشقانه‌های چین باستان را نیز با عنوان «کوچه فانوس‌ها» انتشار داده‌ام. به گمانم این پروژه با کارهایی که اخیرا به پایان برده‌ام در حد امکان تکمیل شده باشد و امیدوارم روزی تمام آنها در یک مجموعه با عنوان عاشقانه‌های شرق باستان منتشر شود، اما در حال حاضر از این مجموعه کتاب «از ستاره تا سنگفرش؛ شعر اعراب اندلس» آماده چاپ در نشر مروارید است و کتاب‌های دیگر این مجموعه نیز با عنوان‌های «فلفل و شعله‌های دیگر؛ عاشقانه‌های هند باستان»، «لیلای تمام چشمه‌ها؛ تک بیت‌های اعراب جاهلی» و «شرح عشق و ازدواج الهه (اینانا با دموزی)؛ از عاشقانه‌های بین النهرین» در دست آماده‌سازی است.


۲۳ مرداد ۱۳۹۲

تبعید شاعر

 تبعید المعتمد و بالله

دو شعر از هشام بن محمد ( المعتمد و بالله )

 و یک شعر از( ابن البانه ) در تبیعد المعتمد

عباس صفاری
 با گذشتن طارق بن زیاد به دستور یکی از خلفای اموی  از تنگه جبل الطارق در سال 92 هجری دولتی در جنوب اسپانیا و پرتغال تشکیل می شود که یاد آور اوج اقتدار و شکوه فرهنگ اسلامی است .
خلفای اموی اندلوس به شعر و هنر علاقه خاصی داشتند و تعدادی از آنها خود نیز قریحه شاعرانه داشته اند . از میان آنها اما المعتمد تبدیل به چهره ماندگاری در عالم شعر می شود و اشعار ارزشمندی از خود بر جای می نهد . اگر چه در  امر   کشور داری و فرمانروائی از  استعداد چندانی بر خوردار نبوده است .
المعتمد از سال 1068 میلادی تا 1091 بر اندلوس حکومت می کند و در پایان کار به دست بربرهای ال مراوید از حکومت ساقط شده و مابقی عمر را در مراکش به تبعید می گذراند .
با تبعید او دوران پرشکوه سلطنت اعراب بر جنوب اسپانیا رو به افول می گذارد . ال مراوید آن چنانکه تاریخ از آنها یاد می کند تسلط چندانی بر زبان عربی نداشتند و به مرور زمان فرهنگ و منش اسپانیائی را پیشه کردند و دربارشان توجه چندانی به شعر و ادبیات عرب نشان نمی داد .
از سه شعری که در ادامه عرضه خواهد شد دو  شعر را المعتمد در سالهای غربت و تبعید و به یاد سر زمینی که به آن عشق می ورزید سروده است . شعر سوم سروده ( ابن البانه ) یکی از شاعران دربار اوست که که با استناد به آن  تبعید معتمد دردناکترین حادثه زندگی اش بوده است ---------------------------






از مکالمه یک زندانی در اقمات با زنجیر در پایش

از زنجیر پایم می پرسم
این چگونه رفتاری است که پیشه کرده ای
من تسلیم تو شده ام
پس چرا بر من رحم نمی آوری
و با این اسیر خود مهربان نیستی

خون مرا می نوشی
و گوشتم را به دندان بر می کنی
پس استخوان هایم را مشکن

قلب دردناک فرزندم ابو حسیم
تاب دیدن مرا
در اسارت تو ندارد
دست کم به آن پسرک بی گناه رحم کن
که با ترس بیگانه بود
و اکنون به درگاه تو زار می زند .

به خواهرانش رحم کن
که همچون او پاک و بی گناهند
و تو زندگی را به کامشان
زهر کرده ای
تعدادی از آنها
به سن و سالی رسیده اند که می فهمند
اسارت پدر چه عواقبی دارد
و می ترسم از فرط گریه
نابینا شوند

تعدادی اما شیر خواره اند
و دهانشان را فقط
برای مکیدن باز می کنند .
--------------------------

خاطره سیلوس

ابو بکر !
از دیار و کاشانه من در سیلوس
دیدار کن
و ببین مردم  هنوز
مرا به یاد می آورند ؟

به دیدار قصر مهتابی ها برو
از جانب جوانمردی
که هنوز دلتنگ آنجاست

زمانی آنجا
خلوتگه جنگجویان شیر دل بود
که غزالانی سپید
در باغهای دل انگیزش
که پناهگاه زیبایشان بود
می خرامیدند

چه شبهای لذت بخشی را آنجا
در پناه آن به صبح رسانده ام
با زنانی کمر باریک
که سرین های درشتی داشتند

از آن میان دختری را به یاد می آورم
که شب های  شکوه مندی با هم داشته ایم
در خم رودخانه ای که انحنایش
شباهت به گردن بند او داشت
 او همچنانکه شب سپری می شد
جامی از شراب چشمانش را
پی در پی به من می نوشانید
جامی از شراب چشم
و لعل لبانش .

زخمه ای که او
به تارهای عودش می زد
لرزه بر اندامم می انداخت
گوئی صفیر شمشیری را شنیده ام
که بر گردن دشمن
آهنگی را بنوازد

زمانی که او ردا از تن بر می گرفت
و تیره کمرگاهش نمایان می شد
شباهت به شاخه پر شکوفه بیدی داشت
که غنچه هایش با شکفتن
گلی را نمایان می کردند .
---------------------

    در تبعید المعتمد

هر آنچه به عمرم دیده ام  را فراموش خواهم کرد
به جز بامداد آن روز نحس
بر کرانه ( گووادا کوی ویر )
و لحظه ای که المعتمد و خانواده اش را
بر کشتی نشاندند
آنچنان که مردگان را در گور .

جماعت شانه به شانه
به بدرقه صف کشیده بود
بر دو جانب رود
و آب های کف آلود با خود می برد
آن گوهر های بی همتا را

دوشیزگان نقاب از چهره بر افکنده
و گریبان چاک
بر گونه هایشان چنگ می زدند

همزمان با حرکت کشتی ها
ضجه های پایان ناپذیری
از مردمان بر آمد
با فریاد های دلخراش بدرود و سوگ

کشتی های عازم غربت پنداری
بر اشک می راندند
مانند کاروانی کاهل
که با ضرب آهنگ سحوری ساربان
گام بر می دارد
چه اشک هائی که بر آب ریخته نشد
و چه قلب هائی که شکسته به جا ماندند .

            ابن البانه ( متوفی  1113 در دنی یا ) 
-------------------------------------

چاپ اول - ماهنامه تجربه - شماره 22 - تهران 

تبعید المعتمد و بالله

دو شعر از هشام بن محمد ( المعتمد و بالله

 و یک شعر از( ابن البانه ) در تبیعد المعتمد

عباس صفاری
 با گذشتن طارق بن زیاد به دستور یکی از خلفای اموی  از تنگه جبل الطارق در سال 92 هجری دولتی در جنوب اسپانیا و پرتغال تشکیل می شود که یاد آور اوج اقتدار و شکوه فرهنگ اسلامی است .
خلفای اموی اندلوس به شعر و هنر علاقه خاصی داشتند و تعدادی از آنها خود نیز قریحه شاعرانه داشته اند . از میان آنها اما المعتمد تبدیل به چهره ماندگاری در عالم شعر می شود و اشعار ارزشمندی از خود بر جای می نهد . اگر چه در  امر   کشور داری و فرمانروائی از  استعداد چندانی بر خوردار نبوده است .
المعتمد از سال 1068 میلادی تا 1091 بر اندلوس حکومت می کند و در پایان کار به دست بربرهای ال مراوید از حکومت ساقط شده و مابقی عمر را در مراکش به تبعید می گذراند .
با تبعید او دوران پرشکوه سلطنت اعراب بر جنوب اسپانیا رو به افول می گذارد . ال مراوید آن چنانکه تاریخ از آنها یاد می کند تسلط چندانی بر زبان عربی نداشتند و به مرور زمان فرهنگ و منش اسپانیائی را پیشه کردند و دربارشان توجه چندانی به شعر و ادبیات عرب نشان نمی داد .
از سه شعری که در ادامه عرضه خواهد شد دو  شعر را المعتمد در سالهای غربت و تبعید و به یاد سر زمینی که به آن عشق می ورزید سروده است . شعر سوم سروده ( ابن البانه ) یکی از شاعران دربار اوست که که با استناد به آن  تبعید معتمد دردناکترین حادثه زندگی اش بوده است ---------------------------

از مکالمه یک زندانی در اقمات با زنجیر در پایش

از زنجیر پایم می پرسم
این چگونه رفتاری است که پیشه کرده ای
من تسلیم تو شده ام
پس چرا بر من رحم نمی آوری
و با این اسیر خود مهربان نیستی

خون مرا می نوشی
و گوشتم را به دندان بر می کنی
پس استخوان هایم را مشکن

قلب دردناک فرزندم ابو حسیم
تاب دیدن مرا
در اسارت تو ندارد
دست کم به آن پسرک بی گناه رحم کن
که با ترس بیگانه بود
و اکنون به درگاه تو زار می زند .

به خواهرانش رحم کن
که همچون او پاک و بی گناهند
و تو زندگی را به کامشان
زهر کرده ای
تعدادی از آنها
به سن و سالی رسیده اند که می فهمند
اسارت پدر چه عواقبی دارد
و می ترسم از فرط گریه
نابینا شوند

تعدادی اما شیر خواره اند
و دهانشان را فقط
برای مکیدن باز می کنند .
--------------------------

خاطره سیلوس

ابو بکر !
از دیار و کاشانه من در سیلوس
دیدار کن
و ببین مردم  هنوز
مرا به یاد می آورند ؟

به دیدار قصر مهتابی ها برو
از جانب جوانمردی
که هنوز دلتنگ آنجاست

زمانی آنجا
خلوتگه جنگجویان شیر دل بود
که غزالانی سپید
در باغهای دل انگیزش
که پناهگاه زیبایشان بود
می خرامیدند

چه شبهای لذت بخشی را آنجا
در پناه آن به صبح رسانده ام
با زنانی کمر باریک
که سرین های درشتی داشتند

از آن میان دختری را به یاد می آورم
که شب های  شکوه مندی با هم داشته ایم
در خم رودخانه ای که انحنایش
شباهت به گردن بند او داشت
 او همچنانکه شب سپری می شد
جامی از شراب چشمانش را
پی در پی به من می نوشانید
جامی از شراب چشم
و لعل لبانش .

زخمه ای که او
به تارهای عودش می زد
لرزه بر اندامم می انداخت
گوئی صفیر شمشیری را شنیده ام
که بر گردن دشمن
آهنگی را بنوازد

زمانی که او ردا از تن بر می گرفت
و تیره کمرگاهش نمایان می شد
شباهت به شاخه پر شکوفه بیدی داشت
که غنچه هایش با شکفتن
گلی را نمایان می کردند .
---------------------

    در تبعید المعتمد

هر آنچه به عمرم دیده ام  را فراموش خواهم کرد
به جز بامداد آن روز نحس
بر کرانه ( گووادا کوی ویر )
و لحظه ای که المعتمد و خانواده اش را
بر کشتی نشاندند
آنچنان که مردگان را در گور .

جماعت شانه به شانه
به بدرقه صف کشیده بود
بر دو جانب رود
و آب های کف آلود با خود می برد
آن گوهر های بی همتا را

دوشیزگان نقاب از چهره بر افکنده
و گریبان چاک
بر گونه هایشان چنگ می زدند

همزمان با حرکت کشتی ها
ضجه های پایان ناپذیری
از مردمان بر آمد
با فریاد های دلخراش بدرود و سوگ

کشتی های عازم غربت پنداری
بر اشک می راندند
مانند کاروانی کاهل
که با ضرب آهنگ سحوری ساربان
گام بر می دارد
چه اشک هائی که بر آب ریخته نشد
و چه قلب هائی که شکسته به جا ماندند .

            ابن البانه ( متوفی  1113 در دنی یا )




۲۱ مرداد ۱۳۹۲

آنسوی آینه ها


خارج از اینجا و اکنون


                                   با یادی از ویلیام باتلر ییتز که با
                                  آرزوی بادبان بر کشیدن به بیزانس
                                   به دنیای سایه ها رفت


گذشته از ریاضت پیشگان راضی از روزگار
کم نیستند مردمانی 
که باد بان  برکشیدن به شهر و قرنی دیگر را 
به شهروندی اینجا و اکنون 
ترجیح می دهند

            *      *      *

Dr. Who
به لندن هنری هشتم باز می گردد
وودی آلن 
پاریس دهه بیست را ترجیح می دهد 
و من یزد زمان اتابکان را 
به شرطی که تو هم در کنارم باشی 
و در ادامه زوم خواهیم کرد 
روی حال و هوای هشت جان به لب رسیده دیگر 
که خواب و خیال های دلپذیرشان 
الهام بخش  بیداری انکار ناپذیر ماست:


1- آپاراتچی سینما 

در خوابی آشفته 
بلیط پروازش 
به بغداد هارون الرشید را 
در میان ملحفه ها گم کرده است 
و تا پیدایش نکرده حاضر نیست 
از خواب بیدار شود . 
------------------

2 - آقای کرم کتاب 

حاضر است نیمی از عمرش را بدهد 
و در نیمه دیگر 
کلید دار کتابخانه واتیکان باشد 
در هر قرن و دوره ای 
که به او افتخار بدهند. 
---------------- 

3 - افسر تبعیدی به بوشهر 

در صندوق پستی اش 
حکم ماموریتی دریافت می کند 
با مهر و نشان خشاریار شاه 
که دستور داده دریای نا فرمان را 
در برابر افسران انگلیسی 
و شیوخ آنسوی آب 
به باد تازیانه بگیرد . 
-------------

4 - مدیر عامل وال استریت 

دربانی مادام العمر ملکه سبا 
در ریگهای حبشه را 
به شغل اداری اش در بیداری 
و نقش خانمان بر اندازش در خانه 
تر جیح می دهد . 
----------------

5 - روزنامه نگار نا راضی 

قلم به دست 
و مات و مبهوت 
وقتی حس می کنی
این همکار  تو دیگر
در اتاق تحریر نیست 
باید شب نامه نویسی شده باشد
در انقلاب مشروطه 
که ژاندارک به او دل می بندد 
و قسم یاد می کند او را 
بیش از فرانسه دوست بدارد .
-----------------

6 - آرایشگر زندانی 

 در سلول انفرادی اش 
خواب می بیند 
در استخدام برج لندن است 
و کارش سر زدن 
از ملکه های خیانت کار .
-----------------------

7 - کتابدار ایرانی دانشگاه برکلی 

خسته از کار کتابداری 
می خواهد زرگری باشد
در بازار شیراز عهد تیموری 
با خانه ای در همسایگی حافظ 
و نخستین کسی باشد
که به شاعر شیرین سخن 
از رواج قند پارسی اش
در آلمان و آمریکا بگوید 
و تماشا کند عکس العمل شاعر را 
وقتی می شنود از زبان او 
که تعداد حافظ شناسان قرن بیستم 
بیش از لشکر تیمور بوده است ! 
--------------------------

8 - فضا نورد باز نشسته

در به در
جویای مخارج سنگین خوابی طولانی است
در قالبی از یخ
و با تضمین بیداری
در قرنی که دولت فدرال مریخ
تصویر او را بر اسکناسهای سرخش 
چاپ کرده باشد . 

----------------------

منتشر شده در ماهنامه تجربه - شماره 22 
----------------------------------------
طرح :آنا آخماتوا و مایاکوفسکی 
کار اینجانب 
نقاشی و کولاژ 2002


۱۷ مرداد ۱۳۹۲

به مناسبت چاپ هفتم کبریت خیس
===================

پیاز را من رنده می کنم 

که چشمه اشکم خشک نشود !!


۱۳ مرداد ۱۳۹۲

شاه بیت های اعراب جاهلی


از مجموعه ( لیلای تمام چشمه ها )


ترجمه سه زبانه ( فارسی - عربی - انگلیسی )
--------------------------------------

به تو می اندیشم 
و مانند گنجشکی در باران 
به خود می لرزم .

سر بر گرداندم 
از سواد چادر های قبیله
اثری نبود
به فرمان دل 
راه رفته را باز گشتم . 

شب 
به عروس سیاه پوشی می مانست 
با گردن بند نقره ای 

 قلب من یکپارچه عشق اوست 
پیش از او هیچ نبوده است 
و پس از او نیز 
هیچ نخواهد بود .

تو نگران تندرستی من هستی 
سلامتی من اما 
خودش جای نگرانی است  .

او در آغوش من است 
اما هنوز هم 
دلتنگ او هستم . 

جام صلح را لاجرعه بنوش 
از جام جنگ اما 
به جرعه ای بسنده کن .  

۲ مرداد ۱۳۹۲

شعری از دفتر جدید


  1.  از درز پنجره ای
    که دود سیگارت را
    به خیابان رها می کنی
    زنگ دو چرخه ای خواهی شنید
    که ( لیدی گودایوا ) را می گرداند
    در خیابانهای خالی ساحلی

    دیگر لازم نیست
    پنجره ای بسته شود
    و به احترام شهروندان شرم زده ای
    که چشم بر عریانی او بسته اند
    کلاه از سر برداری

    شانه های این دوچرخه سوار را
    شال مه پوشانده است
    و کمرگاهش را
    گیسوی شبنم زده

    زیبائی حضورش هر بامداد
    مانند خضر خجسته پی
    تسکین دلواپسی است
    اگر چه دیگر سبک نمی کند
    بار سنگین مالیاتت را .

    ----------------
    * لیدی گودایوا - از شوهر فرماندارش تقاضای کاهش
    مالیات مردم را کرد و شوهر به این شرط پذیرفت
    که او عریان بر اسبش گرد شهر بگردد . آن روز هیچ
    کس از خانه های شهر کاونتری در انگلستان 

     بیرون نیامد و تمام پنجره ها بسته بود.

۲۱ تیر ۱۳۹۲

آشیانه های شناور

در مجموعه ( دوربین قدیمی و اشعار دیگر )  شعری دارم با عنوان پرنده بی پا . با این پرنده نخستین بار هنگامی که شعر بومیان آمریکا را ترجمه می کردم آشنا شدم . پرنده ای اساطیری که به طرز اعجاب انگیزی متافر تمام و کمال سر گشتگی انسان در این کره خاکی است . با مفهوم این استعاره پیش از آن در شاه بیتی از کلیم کاشانی  بر خورد کرده بودم که می گوید ( موجیم که آسودگی ما عدم ماست  / ما زنده از آنیم که آرام نگیریم  ) اما موج در مقایسه با جانداری که  قلبی درون سینه اش می تپد رقیب قدرتمندی نیست .
نام این پرنده اسطوره ای در فرهنگ بومیان آمریکا ( پرنده بی پاست ) واز آنجا که هر پرنده ای برای پرش اولیه که منجر به پرواز می شود به پا احتیاج دارد ، این پرنده قادر نیست بر زمین بنشیند . بر زمین نشستن یعنی زمین گیر شدن و در نهایت در همان مکان ( فرودگاه ) از تشنگی و گرسنگی جان باختن  . با این حساب این پرنده از بدو تولد که در آسمان انجام می شود تا لحظه مرگ محکوم به پرواز است . از حشرات آسمان تغذیه می کند در حال پرواز و با بالهای گشوده می خوابد و جفت گیری اش نیز در حال پرواز انجام می شود .و در نهایت در میان آسمان جان به جان آفرین تسلیم  می کند .
پس از آشنائی  با این پرنده در فرهنگ تمدن های دیگر نیز گاه و بی گاه گشته ام که ردی از آن بیابم . اما از آنجا که جستجوی من بر ( بی پا بودن ) پرنده متمرکز شده بود نتیجه چندانی نگرفتم .
این گذشت تا این که دوست دیرینه ام جناب محمد رحیم اخوت که که در ادوار ماقبل اینترنت  چند سالی با هم مکاتبه داشتیم در رابطه با آن شعر( پرنده بی پا ) مطلبی برایم فرستاد با عنوان ( شنیدن کی بود مانند دیدن )
آقای اخوت این مطلب را که گویا در مجله دنیای کتاب چاپ شده بود با یاد آوری از شعر من و مطلب هنوز منتشر نشده ای از آقای دکتر حمید فرازنده با عنوان ( کوه ها و باد خورک ها ) نوشته بود . این مقاله که تاریخ دی ماه سال 81 را بر خود داشت زمانی تحریر شده بود که تب واگیر دار مهاجرت در میان ایرانیان داشت فرو کش می کرد و مردم از خلال حرف های ضد و نقیض سفر کرده ها در نامه هایشان  یا پای تلفن ، داشتند پی می بردند که گویا آن طرف هم آنطور که وانمود می کردند چندان آش دهن سوزی نیست و در نهایت آدمی هر جا که باشد پرنده بی پاست و باد خورکی محکوم به پرواز ابدی .
از طریق این مطلب بود که من با همزاد ایرانی پرنده بی پا که همان باد خورک باشد آشنا شدم . طبیعی است اولین واکنشم سر زدن به فرهنگ معین بود که باد خورک را پرنده ای تیز پرواز به اندازه گنجشک و از خانواده چلچله ها معرفی کرده بود . خوشبختانه یا متاسفانه اینجا دیگر سر و کارمان به پرنده ای کاملا خیالی و افسانه ای نبود . این یکی پرنده ای بود به چند رنگ مختلف و دارای شناسنامه . در مطالعات بعدی پی بردم که در نقاط مختلف ایران در معرفی این پرنده گاهی پا از دایره واقعیت  فراتر نهاده و صفات و رفتارهائی را به آن نسبت می دهند که شباهتش را به پرنده اساطیری سرخپوستان تشدید می کند . خوابیدن در حال پرواز ، جفت گیری سریع سه ثانیه ای در آسمان، پاهای بسیار کوچک و  تیز پرواز ترین پرنده آسمان  از آن جمله است . اما تا به حال به متنی بر نخورده بودم که گفته باشد تولد و مرگ این پرنده که از خانواده پرستو  و چلچله است در آسمان صورت می پذیرد . 
                                            *                  *           *            *
گاهی آدم در جاهائی به چیزی بر خورد می کند که به هیچ وجه انتظارش را نداشته است . چند روزی است که در حال مطالعه تاریخ تهران قدیم هستم و در بخشی که مربوط به آب پاشیدن تهرانی ها بر همدیگر می شود و این که این رسم از کجا آمده است به پرستوئی بر خوردم که آشیانه اش را در آسمان  می سازد . در ادامه  روایت  ابو ریحان بیرونی را  در باره این پرستو می خوانید  ،همراه با  شعر پرنده بی پا که سر آغاز این جستجو بوده است
(( در گذشته رسم بر این بود که در روز نوروز مردمان به یکدیگر آب می‌پاشیدند و شادمانی می‌کردند. ابوریحان بیرونی در این مورد می‌گوید: حضرت  سلیمان باد را امر کرد که او را با وسیله آسمان پیمایش، پرواز دهد .  در این هنگام پرستویی پیش آمده و بدو گفت : در این آسمان از برای من کاشانه‌ای است چند تخم در آن که امید من است. از آنسوتر رو که کاشانه مرا در هم مشکنی سلیمان خواهش او را پذیرفته و مسیر خود را کج کرد و از سوی دیگر رفت چون این کرد پرستو برای قدردانی، از جایی مقداری آب آورد و بر روی سلیمان پاشید و یک ران ملخ نیز بدو داد ))
==================================

       پرنده بی پا 


مثل هر پرنده دیگر است
اما نشستن نمی تواند
پرنده بی پاست او
که هستی کابوس وارش را
بر باد می زید .
مفهوم جاری پرواز است
در رگ های آسمان

بر باد می خسبد
بر شاخه های خموشیده توفان
آشیان می سازد
سنگدان بی سنگش را
از خرده ریز سفره آسمان پر می کند
و صدای غریبش را هر شب
مثل سه قطره خون هدایت
در گوش سنگین سخره ها فرو می چکاند .

ماهی دریای آسمان است
که از خاک فقط هلاک را می داند
و قلب کوچکش
قطره خون منجمدی
از گلوی خدایان نفرین شده است

حنجره خاموش پرندگانی است
که بر سیم های کبود برق  انتظار می کشند
و آواز خروسانی
که بر چینه زرین بامداد می خوانند

مثل هر پرنده دیگر است
اما نشستن نمی تواند
شکل دست های سپید توست
که در توفان اوراق اداری
پر پر می زنند
و قلب مرا ماند
هنگامی که سر
به درهای بسته آسمان می کوبد .
 

۱۹ تیر ۱۳۹۲

۱۲ تیر ۱۳۹۲

از نوسفراتو تا دراکولا

نقس زمان در کشف ارزش های پنهان آثار هنری
ماهنامه عاشقانه - فروردین 93

از نزدیک به پنجاه فیلمی که با استفاده از نام و عنوان و داستان دراکولای ( برام استوکر ) ساخته شده اند به غیر از یکی دو استثنای معروف هیچکدام تمام و کمال به متن اصلی وفادار نمانده اند . برای مثال دراکولا در رمان برام استوکر هیچ نوکر و خدمتکاری در خانه ندارد . اما در فیلم های دراکولائی تقریبا بدون استثنا کنت خون آشام نوکری دارد به نام ( ایگور ) که  یکی از جذاب ترین کاراکترهای ثابت و سر قفلی فیلم های دراکولائی است  . نوکری که از حق نگذریم در اکثر موارد و به ویژه در فیلم های استودیو ( همر ) لندن از اربابش ترسناکتر است .

اما از آن دو فیلم وفادار به متن اولی ( نوسفراتو ) نام دارد . این فیلم اثری است باز مانده از دوران صامت سینما ی امپرسیونیستی آلمان و به کارگردانی ( اف. دبلیو . مونرو ) که امروزه آن را در شمار شاهکارهای تاثیر گذار سینمای جهان محسوب می کنند . مونرو به این دلیل که نتوانست رضایت همسر برم استوکر را که وارث آثار او بود به دست بیاورد به اجبار نام دراکولا و تعدادی از کاراکتر ها و اماکن را تعغیر داد . اما به متن و جوهره اثر وفا دار ماند و با آن امکانات اندک توانست با ساختن این فیلم  آغاز گر سینمای وحشت از نوع هنری اش باشد .
اکثر فیلم های ترسناکی که در نیمه اول قرن بیستم ساخته شده اند امروزه قادر به ترساندن بچه های دبستانی هم نیستند و در مواردی بیشتر خنده آور و مضحک می نمایند تا دلهره آور . اما نوسفراتو با نزدیک به یک قرن از ساخته شدن آن هنوز فیلم ترسناکی است که اجازه خندیدن به هیچ یک از کاراکتر ها و صحنه هایش را نمی دهد . طبق روایتی ( مکس شرک ) که نقش نوسفراتو را در این فیلم به عهده داشت پس از اتمام کار به شکل مرموزی نا پدید شده و دیگر هیچ اثری از او نیافته اند .در باور عاشقان سینمای وحشت هیچ بعید نیست که وقتی دارید این فیلم را تماشا می کنید مکس شرک از لای در و پاورچین به شما نزدیک شود !!!.
فیلم دیگر ساخته فرانسیس فورد کاپولاست که با تاکید بر نام نویسنده ( دراکولای برام استوکر ) در عنوان فیلم از همان آغاز نوید اثری را می دهد که با وفاداری به متن و درست هفتاد سال پس از نوسفراتو ساخته شده است .
فرق عمده این فیلم با دیگر آثار دراکولائی در این است که کاپولا برای نخستین بار پای عشق سودائی و بسیار وفادارانه ودر عین حال اروتیکی را به سینمای وحشت کشانده است . عشقی رمانتیک  که تمام حوادث دلهره آور فیلم را تحت الشعاع قرار می دهد و در نوع خود می کوشد توجیه کننده جنون سرخ و خون چکان دراکولا باشد . فیلم کاپولا بی تردید عاشقانه ترین دراکولائی است که تا به امروز ساخته شده است و به گمان من بیشتر انرژی اش را از عشق نامیرایی می گیرد که این کنت خون آشام به ( مینا ) می ورزد . عشقی سراسر آلوده به گذشته تباه شده و خون تازه وگرم قربانیانی که چراغ آن گذشته را تا رسیدن مجدد به مینا روشن نگه داشته اند .  نا گفته نماند که در زمان نگارش دراکولا در سالهای پایانی قرن نوزدهم علم روانشناسی هنوز به مرحله ای نرسیده بود که رابطه خون را با امیال جنسی حتا در حد سئوال مطرح کند . بر رسی عوامل خود زنی دیر نشینان کاتولیک در حد جاری شدن خون ، بالا رفتن آمار انتحار در جوامع صنعتی و پی بردن به ابعاد فزاینده بیماری  کاتر( تیغ کشیدن بر خود ) در میان دختران جوان دریچه ای ( هر چند کوچک ) به این عرصه  تاریک روح و روان آدمی می گشاید که حاصل آن در رشته های هنر و ادبیات باز خوانی آثاری مانند مسخ اوید ( اویدیوس پوبلیوس نیسو ) ، دکتر جکل و مستر هاید ، دراکولا و دیگر آثار مشابه آنهاست . با تکیه بر این دانش جدید هنرمندان و منتقدین ارزش های زیبا شناسانه جدیدی در این آثار کشف می کنند که پیش از آن اشاره ای به آنها نرفته بوده و چه بسا که خالق اثر نیز خود از آن آگاهی نداشته است .
 تاثیر رویدادهای دوران طفولیت تا نو جوانی بر شکل گیری شخصیت فرد و نقش عظیمی که جنسیت در مرکز آن به عهده دارد از دستاوردهای علمی است که پس از تحریر این کتاب شکوفا می شود و می کوشد پاسخی بیابد برای آن بخش از رفتارهای آدمی که غالبا خارج از دایره کنترل و قدرت اوست  و به طرزی خود سرانه عمل می کنند . عشق وسواس گونه و سودائی  از نمونه های کلاسیک این گونه رفتار است که هر از گاه در صورت مواجه با سر خوردگی و ناکامی  منجر به خود آزاری فیزیکی ، روحی و بروز افکار آزاردهنده می شود .
بیماری کاتر که پیشتر به آن اشاره شد به خاطر رابطه ای که با خون دارد و لذت بیمار گونه ای که فرد مبتلا به آن از جاری شدن خون خود می برد از دیگر انواع نارسائی های روحی به بحث ما نزدیک تر است .  کاترها برای مقابله با سر خوردگی های عاطفی  و فرو نشاندن موقتی تنش های آزار دهنده روحی  و رسیدن به آرامشی کم دوام در جائی خلوت و دور از چشم دیگران با کشیدن محتاطانه تیغ به ران خود کما بیش همان حالتی را تجربه می کنند که مینا و لوسی برای دست یابی به آن شاهرگ خود را به دندانهای دراکولا می سپارند . از آنجا که مبتلایان به این نوع بیماری ها سعی در پنهان کردن آن دارند آمار دقیقی از تعداد آنها در دست نیست . اما بر طبق یک آمار تخمینی در آمریکای شمالی از هر صد هزار نفر سه هزار نفر کاتر هستند و کشور روسیه بیشترین مبتلایان به این بیماری روحی را دارد .

                                                      *       *       *      *     *      *

 در بیوگرافی برام استوکر می خوانیم که او به رغم پا ورقی بودن رمانش تحقیقات گسترده ای برای نوشتن این رمان انجام داده و چندین کتاب تاریخی در رابطه با ترنسلوانیای رومانی و حکومت عثمانی بر آن منطقه و سر گذشت ( پرنس ولد دراکول ) را که الهام بخش شخصیت دراکولاست مطالعه کرده است . با این همه رمان او که در اصل جهت سر گرمی خوانندگان روزنامه منتشر می شده اثری ادبی و نزدیک به سلیقه جامعه کتابخوان و الیت به حساب نمی آمده . رمان او نیز یکی از ده ها رمان گوتیکی بوده است که سالانه طی آن دوره منتشر می شده است .
به یاد می آورم که زنده یاد هوشنگ گلشیری جائی در رابطه با رمانهای گوتیک از فرانکنشتین و دکتر جکل و مستر هاید در شمار آثاری دارای ارزش هنری و استتیک یاد کرده بود ، اما دراکولا را که در اصل یک پاورقی عوام پسند بوده است فاقد ارزش هنری می دانست . در غرب نیز شاید تا سی چهل سال پیش اهل قلم بر همین باور بوده و آن را همطراز با دیگر آثار نامبرده نمی دانستند .  اما در نیمه دوم قرن ماضی به مرور ورق به نفع دراکولا بر می گردد .   
از میان هزاران اثر هنری عوام پسندانه گاهی اتفاق می افتد که یک اثر به مرور زمان و با قرار گرفتن زیر ذره بین خوانش های  متعدد ومتفاوت توانائی و قابلیت هائی در آن کشف می شود که آن را وارد جرگه آثار کلاسیک می کند . از ادبیات خودمان امیر ارسلان نامدار را می توان مثال زد که در اصل رمان پاورقی از نوع شفاهی اش بوده است . شکی نیست که  ضمیر نا خود آگاه نویسنده و سیر حوادث و کشفییات جدید در رابطه با روان آدمی و اختراعات جدید در موفقیت بعضی از این آثار نقش تعین کننده دارند. دراکولای برم استوکر نیز یکی از این رمانهاست که جدا از ارزش های شناخته شده  آن اگر سینما و دوربین اختراع نشده بود و روانکاوی و روانشناسی پا به عرصه های نا شناخته روح و روان آدمی ننهاده بودند ، موفقیت و شهرت امروزی را نداشت .

برم استوکر با نوشتن دراکولا بی آن که خود واقف باشد  به شکلی نا خود آگاه در به عرصه ای می گشاید که قرار است در شکل گیری نگاه جدیدی که انسان مدرن قرن بیستمی به خود و امیال و آرزوهایش دارد نقش داشته باشد
در اوایل دهه هشتاد در نیو یورک فرانک لانجلا که یکی از جذاب ترین هنرپیشه های مرد تئاترآمریکاست در نقش دراکولا بر صحنه ظاهر می شود. در یکی از اجراهای آن سناریو نویسی به نام جیمز . وی . هارت پشت سر چند زن میانسال نشسته است . او که بعد ها سناریوی دراکولا را برای کاپولا می نویسد در دفتر خاطراتش نوشته است ( هنگام آنتراکت وقتی از صندلی بلند می شدم شنیدم یکی از زنها با لحن شاد و شوخ طبعانه ای می گوید ( من یک بوسه این چنینی را حتا اگر به خون آشام شدنم منجر شود ،  به یک عمر خوابیدن کنار این شوهرهای بی رمقمان تر جیح می دهم . ) و از قراری جمع آنها پس از شنیدن این حرف منفجر می شوند از خنده . هارت بعد ها می گوید نوشتن سناریوی دراکولا با تکیه بر عشق نا میرا و اروتیک همانجا به ذهنم رسید و دیگر دست از سرم بر نداشت .  
 .     

۹ تیر ۱۳۹۲

حراج

اشیای گریه آور


۳۱ خرداد ۱۳۹۲

در باره قالی ایرانی

راست گفته اند
  که سیب  رها شده از شاخه
هرگز دور تر از درختش
به زمین نمی افتد
 تو نیز فرقی نمی کند
در کجای جهان
و در کدام بندر و فرودگاه نا آشنا
پیاده شوی از راه
در نهایت پا
بر خاک آشنای خودت
خواهی گذاشت

آسمان مقصد می تواند
به هر رنگی که دل تنگش می طلبد
در بیاید
زمین زیر پای تو اما
همرنگ سر زمین تو خواهد بود
سر زمینی که تا آخر دنیا
پا به پای تو خواهد آمد
تا در منزل آخر
مانند قالی پر نقش و نگاری فرش کند
زمین زیر پایت را  


۲۸ خرداد ۱۳۹۲

تعقیب