۲۶ اسفند ۱۳۹۲

نوروزانه

باز گشت دموزی*

 در این شب جایز الگناه 
که هیچ ناظری از ملکوت اعلا 
بالای سرمان نیست 
 جای آن دارد که پا 
از گلیم تنگی که برایمان بافته اند 
فراتر بگذاریم

ما دو نفر را 
اصلا چه کار 
به کائنات و کار جهان 
 این پنجره نا محرم را 
 می توانیم به فتوای عقل سلیم ببندیم 
 و باز گردیم به آن لحظه دوزخی در بهشت 
و نخستین باری 
که دهانمان طعم آتش را 
در بوسه های آغشته به عطر سیب 
تجربه کرد 

بیا پرده را بکشیم 
و در این اتاق شش در چهار 
آنقدر آینه وار      در هم غرق شویم 
که تفکیک نا پذیر و بی کرانه شود 
 کالبد های قفس وارمان .

 * - در اسطوره های بین انهرین دموزی در روزهای آخر اسفند وقتی از 
جهان زیرین باز می گردد تخت سلطنت در جا بجائی قدرت دو سه روزی 
خالی میماند که طی آن مردم آزاد و جایز الخطا هشتند



۲۲ اسفند ۱۳۹۲

peeping tom

پای این پنجره بیدار ساحلی
من آن دزد هیز
و یک چشم دریائی ام 
که بی شرمانه امشب 
و هزاران شب دیگر 
تماشای اندام زمینی 
و نور چکان تو را 
به رقص موزون مرجانها 
و آغوش مرطوب پریان دریائی 
ترجیح داده ام 
-------------

تصویر ضمیمه : عریان در پنجره -  شماره 2
چوب نگاره - کار اینجانب 
مرکب روغنی روی کاغذ ساتن 
9 در13 اینچ - 2009

۲۱ اسفند ۱۳۹۲

یک روز با محمد مختاری

نه مهمان ماند و نه مهماندار

خاطره
یکی از روزهای اواخر تابستان 77 بود که منصور خاکسار از محل کارش در مرکز شهر لس آنجلس تلفن زد و خبر داد که محمد مختاری در سفرش به آمریکا چند روزی را نیز در لس آنجلس خواهد بود و اگر امکاناتش فراهم شود یک برنامه سخنرانی در دانشگاه یو. سی. ال. ای . نیز برایش ترتیب خواهند داد وچنانچه کمکی در این ارتباط از دستم بر می آید دریغ نکنم .
در همان تماس قرار شد که یک روز را نیز از صبح تا غروب من در خدمتش باشم . وظیفه ایاب و ذهاب مهمانان در لس آنجلس به دلیلی که این شهر وسیله نقلیه عمومی کم دارد غالبا به عهده مهماندار است . مشکل اما آنجاست که به غیراز تعطیل دو روزه آخر هفته باشندگان این شهرهمه در گیر کارند و یافتن کسی که در طول روز آزاد باشد گاهی دشوار. به همین جهت مهماندار اصلی اگر شاغل باشد اجبارا دست به دامان دوستان می شود که در این امر یاری اش دهند . نا گفته نماند که مهمان لزوما و همواره هنرمند و اهل قلم نیست . گاهی نیزپیش می آید که در رودربایستی گیر افتاده و پذیرائی از آدم نا بابی را تقبل می کنید  . در دوران دانشجوئی من یک روز افتخار پذیرائی از یک معمار بساز بفروش که عموی یک همکلاسی بود را داشته ام . بخش مضحک گرداندن او در شهر عدم نگرانی از گم شدن احتمالی اش بود . در صورت گم شدن فقط کافی بود که خط پوست پسته ای را که در قفای خودبر زمین می ریخت در پیاده روهای آکسفورد دنبال کنم تا به او برسم !!! جیب های کتش نشان می داد که دست کم نیم کیلو پسته در خود جای داده اند .
اما پذیرائی از دوستان اهل قلم و در این مورد محمد مختاری که او را پیش از آن ندیده بودم از مقوله دیگری بود . پیشا پیش می دانستم هر قدر هم که حرافی کنیم بسیاری از حرفهایمان  هنگامی که به خانه منصور برش گردانم نا گفته خواهد ماند.

               *                           *                          *                            *

 روزی که منصور خاکسار او را در پارکینگ رستورانی در محله چینی ها به من سپرد یک روز معتدل و آفتابی لس آنجلس بود که نوید اوقات خوشی را می داد و قرار شد هنگام غروب او را به خانه برسانم .
به تجربه دیده ام که غالبا در برخورد اول  بخش عمده و تعیین کننده شخصیت آدمی خودش را نشان می دهد . محمد مختاری در همان برخوردنخستین به نظرم آدمی آمد جدی ، مهربان و ماخوذ به حیا که می دانستی شرم حضورش سبب نخواهد شد که حرف دلش را نزند یا کوتاه بیاید .
از پارکینگ قدم زنان بیرون که می آمدیم برایش از اماکنی گفتم که در همان حوالی بود و وقت زیادی برای دیدنشان داشتیم . درست در آنسوی خیابان ایستگاه قدیمی قطار شهر با معماری ( آرت دکو ) که شاید در ده ها فیلم کلاسیک هالیوودی آنرا دیده بود  قرار داشت ، و در سمت راستمان بازار و مجتمع ( آلوارو  استریت ) بود که زادگاه لس آنجلس است و صومعه ای که نخستین سنگ بنای این شهر بوده هنوز در آن پا برجاست . شهرک چینی ها که روزگار رونقش سالهاست سپری شده است در پشت سرمان بود و ساختمان مجلل و جدید کتابخانه شهر در روبرویمان . کتابخانه ای که یک بار مقاطعه کاران به طمع ساختن آسمانخراشی بر زمین مرغوبش آن را به آتش کشیده بودند .
پس از گشتی در ایستگاه قطار و مغازه های آلوارو استریت که انواع  سوغاتی وصنایع دستی مکزیکی به توریست های محلی می فروشند برای صرف نهار وارد یک رستوران سنتی مکزیکی شدیم که نان زرتش را همانجا دو زن میان سال ازتک  بر یک ماهیتابه بزرگ می پزند .
این رستوران به غیر از فضای نسبتا وسیع داخلی اش تعدادی میز و صندلی نیز در پیاده روی روبروی مغازه چیده است برای آن گروه از مشتریانی که ناهارشان را ترجیح می دهند در هوای آزاد صرف کنند . ما نیز در خواست کردیم بر سر میزی در هوای آزاد بنشینیم .
تشنه بودیم و به محض نشستن دوآبجوی تگری سفارش دادیم  و برای غذا مختاری از من درخواست کرد هرچه برای خود سفارش دادم برای او نیز از همان غذا سفارش بدهم . غذای باب میل من در آن رستوران همیشه ( تاکوی ذرت ) بوده است با گوشت خمیر شده و پنیر مکزیکی .
غذایمان بیش از آن که حدسش را می زدم باب میل مختاری بود یا شاید پیاده روی حسابی گرسنه اش کرده بود . باری هر دو با اشتهای تمام مشغول خوردن بودیم که یک ارکستر دو نفره ( ماریاچی ) به میزمان نزدیک شد . گروهای ماریاچی معمولا متشکل از شش هفت نوازنده و خواننده اند که ترانه های فولکلور یا کوچه بازاری مکزیکی را در رستورانها و بارها برای مشتریان اجرا می کنند . گروهی که به میز ما نزدیک شد اما متشکل از دو نفر بود . یک دختر بسیار جوان با مرد سالخورده ای که می توانست پدر بزرگ او باشد ، یا بود . دختر شاداب و زیبا بود و تی شرتی سفید با نقشی ازنیم تنه زاپاتا آراسته به قطار فشنگ به تن داشت همراه با شلوار جین لاجوردی رنگی که ( دیزاینر ) و گرانقیمت به نظر می آمد . برای محمد مختاری هم جالب بود هم باور کردنش دشوار که دختری به آن آراستگی و شادابی آوازه خوان دوره گرد باشد . راستش برای من نیز که بیشتر عمرم را در غرب زیسته ام تازگی داشت . دختر آنطور که رسمشان است یکی از ترانه های روز لاتین را خواند و سپس از ما نقاضا کرد ترانه ای را که دوست داریم سفارش بدهیم . من پرسیدم آیا ( وانتانا مرا ) را بلد است که در پاسخ گفت : سی سینیور و بلا فاصله شروع به خواندن کرد . می دانستم محمد مختاری اگر هیچ ترانه ای از آمریکای لاتین نشنیده باشد این یکی را حتما شنیده است . وانتانا مرا ترانه محبوب انقلابیون کوبا و یاران چه گوارا بود که پس از انقلاب کوبا به شهرت جهانی رسید .
وقتی دختر همراه با نوای گیتار شروع به خواندن کرد محمد مختاری چنگالش را به گوشه بشقاب گذاشت و دست از خوردن کشیده و سرا پا گوش شد . در یک لحظه حس کردم لب پائنش شروع به لرزیدن کرد و اگر تسلط کافی به خودش نداشت چه بسا که نم اشکی هم در گوشه چشمش می نشست .
بدون شک آن دختر و ترانه ای که خواند مودمان را هر چه که بود عوض کرده بود . میانمان برای مدتی سکوت حکمفرما شد اما به هیچ عنوان سکوت آزار دهنده ای نبود . می توان گفت از آن جنس سکوت هائی بود که دو آدم را به هم نزدیک می کند و چه بسا که آغازی شود برای یک دوستی مادام العمر و چه افسوس .
پس از ترک رستوران مختاری گفت که پسرش از بابا خواسته که کاپشنی برایش بخرد و دوستان به او سفارش کرده بودند که بهترین جا برای خرید کاپشن و لباسهائی با طرح های مورد پسند جوانان ایرانی کوچه ایست در قلب شهر که ایرانی ها به آن کوچه ولی می گویند و هفتاد در صد مغازه هایش را هموطنان ایرانی می گردانند . مابقی روز را در کوچه ولی از مغازه ای به مغازه دیگر رفتیم که به شدت یاد آور کوچه های منشعب از لاله زار تهران بود .
غروب  آن روزمختاری را جلوی آپارتمان مهماندارش منصورخاکسار پیاده که می کردم گفتم : به امید دیدار در تهران !! بی آن که بدانم آن دیدار، اولین و آخرین دیدار ما بوده است و در آینده ای نه چندان دور نه مهمان خواهد ماند و نه مهماندار . یادشان پایدار .      

۲۰ اسفند ۱۳۹۲

خانه تکانی


در این روزهای آخر اسفند
وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را
به احترام بنفشه ها
از سر بر می دارد

تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را
از آستین بتکان

و چشم های غبار گرفته اش را
با روزنامه های بد خبر دیروز و

پشنگی از سرانگشتان طراوت بخشت
برق بینداز


شاید از این ساعت سعد
تا تعبیر خواب های اردی بهشتی ات

راه زیادی نمانده باشد.
--------------
 از مجموعه خنده در برف

حضور رفتگان


 گوش سپردن به مصدق و 

هفت سئوال از رستم دستان 
  توضیح : طی جشن ها و در ایام تعطیل جای خالی رفتگان بیش از اوقات دیگر احساس می شود . در این نوشته فرض محال به پیشنهاد پوریا عالمی ( سالنامه شرق ) بر این بوده است که هنگام سال تحویل دو مهمان از لابلای متون تاریخی خارج شده و زنگ خانه شما را می فشارند .

سالنامه شرق - نوروز 93
 عباس صفاری
 تاریخ گوش سپردن به رادیوهنگام رانندگی به اوایل قرن ماضی بر می گردد ، عملی که اکثر رانندگان به ویژه طی مسافت های طولانی به آن اقدام می ورزند . من اما تا به حال سه چهارتا ماشین را از پا در آورده ام بی آن که از رادیو هایشان استفاده ای برده باشم . دلیلش نیز عادت دیرینه من است به خیال پردازی در اوقات تنهائی و رانندگی . بخش عمده ای ازاین خیال پردازیها اختصاص به دیالوگ های جاندار با اهل قبور جدید و قدیم دارد . جدیدی ها بیشترشان عزیزان از دست رفته اند و قدیمی ها غالبا از خیل شخصیت های حماسی ، هنری وتاریخی که به حسب حال انتخاب می شوند . در رابطه با فرهنگ و تمدن خودمان اعتراف می کنم که کمتر به دیدار شخصیت های باستانی قبل از اسلام رفته ام . شاید به این جهت که که اکثرشان از پادشاهان و دولتمردانند که من به طور عادی در حضورشان راحت نیستم و دستپاچه می شوم . به همین دلیل هنگامی که از مقامات فرهنگی نامه ای دریافت کردم که در این مجتمع مسکونی اینجانب نیز جهت پذیرائی نوروزی از دو شخصیت حماسی و تاریخی کشورمان رستم دستان و مرحوم مصدق انتخاب شده ام در وحله اول کمی جا خورده و از پذیرفتن چنین مسئولیتی دچار تردید شدم .نهایتا اما آمادگی خود را اعلام کردم . 

مهم ترین بخش مهمانداری و پذیرائی بر قراری دیالوگی دوستانه است با مهمان و مهیا کردن اغذیه و اشربه ی باب طبع او. در مورد پذیرائی از رستم می دانستم دسترسی به گوشت گوزن و ران آهو نخواهم داشت و از کباب کردن پرندگان زیبا و زبان بسته ای مانند کبک و قرقاول نیز عاجزم . به همین جهت ترجیح دادم که شام را از برنامه حذف کرده و به چیدن میزی شامل میوه های نوبرانه و مقداری شیرینی تر و دانمارکی و تنقلاتی از این دست بسنده کنم . تصمیم گیری در مورد چند و چون دیالوگ را نیز گذاشتم برای یکی دو روز قبل از فرا رسیدن عید . 
 در رابطه با مصدق می دانستم اهمیتی به میز پذیرائی نخواهد داد و خرواری تنقلات هم که تدارک دیده باشی او نهایتا به تکه ای شیرینی با چای و گیراندن سیگاری پس از صرف آن بسنده خواهد کرد و گفتگو نیز بی تردید پیرامون رویدادهای دوران نخست وزیری و احتمالا تبعید ش به احمد آباد خواهد بود . یکی از سوال هائی که خیلی دلم می خواست از مصدق بپرسم این بود که آدمی چگونه می تواند در دادگاه سفارشی و رسمی که احتمال دارد حتا حکم به اعدام او بدهد سرش را بگذارد روی نیمکت و به خواب برود . دلم می خواست اگر طی آن لحظات خوابی دیده و به یادش مانده است از آن خبر داشته باشم . اگر من جای او بودم احتمالا خواب می دیدم شاه دوباره چمدانش را بسته و آماده فرار است . در حضور مصدق می دانستم بیشتر شنونده خواهم بود تا متکلم . 
رستم اما حکایت دیگری داشت و اگر می خواستم به طرح تمام سئوالاتی بپردازم که پیرامون شاهنامه و شخصیت او در ذهن داشتم مثنوی هفتاد من کاغذ می شد. از شما چه پنهان بیشتر به سمت سئوا های شخصی
گرایش داشتم . سئوال هائی که اکثرا علم جدید نشانه شناسی ایجاد کرده بود . اما با نظر به اطلاعات اندک اینجانب از متر و معیارهای عرفی و اخلاقی زمانه او و عدم آشنائی با مرز حریم های ممنوعه آن روزگارنمی دانستم در طرح هر سئوال تا چه حد می توان پیش رفت بی آن که گاف بزرگی داده باشم و مابقی شب را شرمنده در انتظار بدرقه اش بنشینم . سر انجام اما دست به کار شدم و در کمال احتیاط و با پراکنده خوانی مجدد شاهنامه سئوالاتی را به شیوه خبر نگاران امروزی یاد داشت کردم که هفت تای آن در ادامه از نظرتان می گذرد . هر سئوالی که به می پندارید احتمالا مرا راهی بیمارستان خواهد کرد ممنون خواهم شد تا دیر نشده اینجانب را در جریان بگذارید . 
یک - آیا حقیقت دارد که شما وقتی با خنجر پهلوی جگر گوشه خود سهراب جوانمرد و شجاع را می دریدید خبر داشته اید که او فرزند شماست . 
دو - طی نخستین نبرد با سهراب او از شما می پرسد ( آیا تو رستم نیستی ؟ ) شما خود را یکی از کهتران رستم معرفی می کنید . دلیلی که هویت خود را از او پنهان کرده ایست چه بوده است . 
 سه - پس از مرگ سهراب و پی بردن به هویت او شما خنجر بر گرفته و اقدام به جدا کردن سر خود از بدن می فرمائید . خدا را شکر که بزرگان دستتان را می گیرند . اما از آنجا که انتحار را زیبنده قهرمانان نمی دانند شما چگونه تصمیم به از بین بردن خود گرفتید ؟ 
چهار - چرا پس از ترک تهمینه که حدس می زدید از شما بار برداشته باشد دیگر هیچ خبری از او نگرفته ، یا به دیدارش نرفته اید ؟ 
پنج - پس از تهمینه اگر همسر دیگری بر گزیده یا دل به ماهروی دیگری سپرده اید بفرمائید . 
شش - رابطه شما در دوران کودکی با برادری که در نهایت به شما خیانت می کند چگونه بوده است 
هفت- هنگامی که شما به فرمان کیخسرو به جنگ تورانیان می روید در نخستین روز جنگ به این بهانه که سم های رخش طی مسافت طولانی سائیده شده از جنگیدن سر باز زده وانجامش را به روز دیگر موکول می کنید . از آنجا که می دانیم سم اسب یک روزه درست نمی شود ، می توان گفت دلیل اصلی ( خستگی ) شما از سفربوده است ؟


۱۹ اسفند ۱۳۹۲

ذکر آمدن چند مهمان از قرن ششم هجری



شاید آن وقت شب 
نمی خواسته زنگ بزند 
اما جانش را دیگر 
می گفت به لب رسانده ای 
و نرسیده از راه گیر داده ای 
به تار موئی بلند 
بر یقه بارانی اش 
تار موئی که یقین دارد تعلق 
به خودت داشته است 
وقتی بلوندشان کرده بودی 

     *     *      *

تلفن را که بر داشتم 
با لحنی بی برو برگرد گفت 
دعوای مفصلی کرده اید 
و چون کس دیگری را 
در خارج از کشور ندارد 
چند روزی را نا خوانده 
مهمان من خواهد بود
حتا مجال نداد بگویم 
قدمت روی چشم 
اما این روزها 
دو سه مهمان اسم و رسم دار نیز 
از قرن ششم هجری برایم آمده است 
که فلک زده ها یک نفس تا صبح 
از شب ظلمانی زلف یار 
و تیر مژگان لولی وشانی می گویند 
که اینچنین خون جگر 
و در به درشان کرده اند . 

==========================
 ماهنامه تجربه - ویژه نامه نوروز
 
 

۱۰ اسفند ۱۳۹۲

یک سرباز کم


آزاد شدند ، با یک سرباز کم و منی که نمی خواستم پیشگوی مرگی مظلومانه باشم

http://www.mehrnews.com/detail/News/2246992

۹ اسفند ۱۳۹۲

هنوز می بارد

بخشی از شعر بلند " ادیت سیت ول " که در زیر بمباران لندن سروده شده است .
تصویر ضمیمه ( ادیت سیت ول و مرلین مونرو )  در دوران اقامت مونرو در لندن گرفته شده است

هنوز می بارد 
حمله هوائی 1940 

ادیت سیت ول 

  باران هنوز می بارد
تیره چون روزگار آدمیان
تاریک چون هر چیز گمشده ما
کور به مانند 1940 میخ بر صلیب

هنوز می بارد
هماهنگ با ضربان قلبی
که رفته رفته
 صدای چکش می دهد


هنوز می بارد
بر پای آن مرد رنجور
بر صلیب :
عیسی مسیح
که هر شب و روز
آویخته از گلمیخ
گناهان ما را می بخشاید

هنوز می بارد
بر آن مرد زر پرست
و بر العاذر
" زخم و زر اما
در زیر باران 
 تفکیک نا پذیرند " 

بنگرید
جوبارهای خون مسیح را
در افلاک بنگرید
که سر چشمه اش
زخم های همان کالبدی است که ما
بر میخ کشیده ایم 

۷ اسفند ۱۳۹۲

به مناسبت انتشار تمبر یادبود بلا لوگوسی


عاقبت دردناک و عبرت‌آموز
یک هنرپیشه خون‌آشام *
چاپ اول - روزنامه فرهیختگان

در سالروز هفتاد سالگی‌اش
با نگاهی به عمق آینه پی برد
که هیچ شباهتی به خون‌آشام‌ها
و ارواح خبیثه ندارد
به شهادت پرده‌های کشیده
اشتهای کور
شیشه‌های خالی مرفین
و انزوای عنکبوت‌وارش
همواره موجود ترسناک‌تری بوده است
از ژست‌های دلهره‌آوری
که در برابر دوربین گرفته است
در پایان کار از پروردگار طلب کرد
از دست خودش
که بزرگ‌ترین خصم خود بود
یا نجاتش بدهد
یا بگیرد جان بی‌رمقش را
حالا نیم قرن پس از
ملاقات ملک‌الموت
تصویرش در شنل سیاه دراکولا
زینت بخش تمبر جدیدی شده است
در پستخانه آمریکا. 
* «بلا لوگوسی»، هنرپیشه‌ای که سال‌ها در ‌هالیوود
 نقش دراکولا را بازی کرد و عاقبت تراژیک و ترحم‌برانگیزی داشت.


۳ اسفند ۱۳۹۲

فقط یک روز

 شعری از مجموعه کبریت خیس
اجرا : روزبه سوهانی

آهنگ : پیمان یزدانیان
پخش از یو تیوب :
http://www.youtube.com/watch?v=NDye7VHKD8Q

نگاهی به دوربین قدیمی و اشعار دیگر

محمد رحیم اخوت

کتاب هفته 

دوربین قدیمی و اشعار دیگر مجموعه ایست از 78 شعر که از ویژگی های آن ، به فضا سازی درخشان و زبان تر و تازه ای که با بهره گرفتن از لحن محاوره به دست آمده ، می توان اشاره نمود . ویژگی ی که در همان شعر اول ( حضور رفتگان ) بارقه ای از آن را می توان دید : نام رفتگان را / دلم نمی آید / از دفتر تلفن / خط بزنم / در این پسین گرفته / اگر به دیدار شما نیز بیایند / خواهید دید / که فرق چندانی نکرده اند / فقط کمی رنگ پریده / لاغر / وکم حرف شده اند . / در برابرتان می نشینند/ قهوه سیاهشان را / به آرامی هم می زنند / و به حرف های شب مانده شما / گوش می سپارند . / به حضورشان / نیازی اگر نباشد / بی هیچ گله ای بر می خیزند / کفش های خاکی شان را می پوشند / و به شناسنامه های باطل شده خویش / باز می گردند .
فضا سازی را در شعر بعدی : در عطر سنگین همین ماه / که شب بوها را گیج کرده است / پشت یکی از همین پنجره ها / مرا در خیابان های دربه در این شهر / تکثیر می کند . ( ص 12 ) مخصوصا در : آسمان / ماه / شب بوهای گیج / میز صبحانه ای در آفتاب نیمروز / فنجان خالی قهوه / ماتیک خوشرنگی / بر فیلتر سیگاری نیم سوخته / دستمالی کاغذی / که بوی دست های تو را می دهد / و سایه خنکی که مرغابیان / به خرده نانی که تو بر آن پاشیده ای / تک می زنند . ( ص 12 ) به روشنی بیشتری می بینیم > اما لحن محاوره در در برخی از شعرهای دیگر مثلا در ( پرنده ، پرنده است ) آشکار تر است : راستش یادم نیست / برای چه اینجا آمده ام / حتما دلیل مهمی داشته است / آدم که بی دلیل / خودش را آواره نمی کند / یادم که بیاید / این شعر را تمام خواهم کرد . ( ص 58 )
عباس صفاری شاعری است که گرچه می کوشد رویدادهای دیروز را از همان منظر دیروز ببیند ، اما فاصله میان دیروز و امروز هم از چشمش پنهان نمانده است و همین فاصله است که نوعی طنز تازیخ را در تار و پود شعر او می دمد و آن را از شعر گونه ای که پر است از غم و اندوه برای گذشته از دست رفته ، متمایز می کند .:
شیپور رعد / طبل باد / پرچم های پائیز / موشک های کاغذی / طیاره های کاغذی / ناوگان های کاغذی / انفجار فواره آب / بر دریای بی کرانه حوض / سنگر پرچین / منجنیق دست های سپید / و درخت بمب افکن سیب / در مرز خانه دشمن / صدای مادر از پنجره / اخبار داغ آشپزخانه / پایان جنگ / و بازگشت سزبازان کوچک / به میز شام / به مشق های مدرسه . ( ص 60 - 61 )
او در این گونه شعر ها به مخاطب شعر می گوید : خط صدای مرا / از لا بلای زمزمه های بید زده / بگیر و. بیا / به پنجره ای خواهی رسید / که واژه شکسته ایست / از زبانی فراموش شده .( ص 158 )
اما ( این زمزمه های بید زده ) و  این ( واژه های شکسته ) واآین ( زبان فراموش شده ) در دست شاعر بالغ و نیرومند به زبانی تر و تازه و جذاب تبدیل می شود که هرگز نمی توان آن را به فراموشی سپرد .: انباشته از خش خش پائیز و . غار غار صبحگاهی کلاغان بر می خیزد / و گلبرگ های پژمرده تکیلا / از تمام شاخه های تنش / بر کفپوش خنک آشپزخانه فرو می ریزد . ( ص 155 )
جدا کردن تکه ای از شعر که که در ساختاری تام و تمام شکل گرفته است ، بی رحمی جلادانه ای را می طلبد که در بریدن دستی از یک پیکر زنده و جوان احساس می شود  . با این همه دست کم این فایده را دارد که خواننده را به سراغ دوربین قدیمی و اشعار دیگر بفرستد تا هر کدام از شعر ها را در تمامیت آن باز بخواند .
مثل هر پرنده دیگر است / اما نشستن نمی تئاند / پرنده بی پاست او / که هستی کابوس وارش را / بر باد می زید / مفهوم جاری پرواز است / در رگ های زرد آسمان . بر باد می خسبد / بر شاخه های خموشیده توفان / آشیان می سازد / سنگدان بی سنگش را / از خرده ریز سفره آسمان پر می کند / و صدای غریبش را هر شب / مثل سه قطره خون هدایت / در گوش سنگین صخره ها فرو می چکاند . ( صص 152-153 )
اگر وسوسه های نو نمائی ها را نا دیده بگیریم ، شعر های این دفتر شان و ارزشی دارد که می توان آن ها را بارها و بارها خواند تقسیم بندی های رایج با عناوینی مانند ( شعر ده های 60 و 70 ) یا نسل نمی دانم چندم شاعران نو پرداز به کنار ، شعر صفاری به نظرم از آن اصالت و تشخصی بهره مند است که می توان آن را ادامه شعر اصیل فارسی شمرد . با زبانی چنان پاک و پیراسته دوربین قدیمی و اشعار دیگر از معدود شعرهائی است که می توان آن را بارها خواند و در هر بازخوانی لذتی مضاعف برد . مجموعه شعری که سزاوار نقد و بر رسی بیشتر است تا ضعف ها و دستاوردهای آن آشکار شود . کاری که فرا تر از این معرفی کوتاه است .
نشریه کتاب هفته  

۲۸ بهمن ۱۳۹۲

محاسبات نجومی

می گویند عمر من و تو 
در محاسبات نجومی 
در حد پلک زدن یک ستاره هم نیست 

من اما حاضرم 
زیر تکدرختی 
پرت افتاده تر از تنهائی آدم 
در پرتو حسن تو بنشینم 
و صد سالی یک بار
پلک بزنم .