۲۱ بهمن ۱۳۹۱

معرفی

میگل پی نیرو ( شاعری از اعماق )

====================
پی نیرو ( 1988 - 1946 )  شاعر و نمایش نامه نویس پورتوریکوئی - آمریکائی از پدیده هائیست که به قول دوست آرژانتینی ام ریکاردو ؛ فقط و فقط در آمریکا پا به عرصه می گذارند . 
سالها پیش از آن که زندگی نا متعارف و ظاهرا غیر اخلاقی بوکافسکی در لس آنجلس مورد توجه قرار بگیرد پی نیرو در نیویورک پا را از دایره عرف و اخلاق فراتر نهاده و خط قرمز های قانون را نیز به خاطر گذران امور و کمک به مادر و دیگر بستگان  نیازمندش نادیده گرفته بود . 
پی نیرو که دوران کودکی و نوجوانی اش در پیاده روها و پس کوچه های نیو یورک سپری شده است در کارنامه اش ده نمایش نامه دارد که اکثرا اجرا شده اند و بر اساس یکی از آنها با عنوان (کوتاه بین  ) دو فیلم سینمائی و تلویزیونی ساخته شده که نامزدی جایزه معتبر تونی را برایش به ارمغان آورده . مضاف بر آن تعداد بسیاری شعر تاثیر گذار در کارنامه اش دارد و به ادعای خود بیش از صد سرقت که تعداد زیادی از آنها مسلحانه بوده است .
پی نیرو دزدی و سرقت را از ده سالگی آغاز می کند . در یازده سالگی دستگیر و زندانی می شود . پس از آن بسیاری از سالهای عمر کوتاهش را در زندانهای مختلف می گذراند . از جمله به خاطر سرقت مسلحانه از یک جواهر فروشی به زندان مخوف سینگ سینگ می افتد . نمایش نامه معروفش کوتاه بین  را در همین زندان می نویسد و نخستین بار با شرکت زندانیان هم بندش اجرا می کند . پس ازآزادی از سینگ سینگ و بردن نمایشنامه اش بر صحنه تئاتری معتبر در نیو یورک و کسب شهرت ؛ کما کان به اعمال خلاف قانون و استفاده از مواد مخدر و سرقت ادامه می دهد و چندین بار دیگر به زندان می افتد . سر انجام دستمزدی که از اجرای نقش های کوتاه در سینما می گیرد به حدی می رسد که کفاف خرجش را می دهد  که در نتیجه وقتش را فقط به کار و نوشتن اختصاص می دهد . متاسفانه اما استفاده طولانی از الکل و مواد مخدر به کبدش صدمه حیاتی زده و نهایتا در  42  سالگی از دنیا می رود .
از پی نیرو ده نمایش نامه و دو نمایش نا تمام به جای مانده و مجموعه ای از اشعار ونوشته های غیر نمایشی اش بارها تجدید چاپ شده و به چندین زبان ترجمه شده است .
اشعار او غالبا بلند و لحنی معترض و اعتراف گونه دارند .  اشعاری  که با استفاده از تکیه کلام ها . اصطلاحات جدید  کوچه و خیابان و  کلمات  لاتین رایج در محلات مهاجر نشین  نوع جدید و طنز آمیزی از شعر شهری است  که بر رسی و معرفی در خور آن مجال دیگری می طلبد . به باور بسیاری از منتقدین  تاثیر شعر و دیگر نوشته های او بر شعر هیپ پاپ که به ایجاد زمینه ای برای ظهور موسیقی رپ می انجامد  انکار نا شدنی است .  
--------------

خلقت به روایت میگل قدیس 


در ابتدا 
آفریدگار خدا را آفرید 
و در آغاز خدا 
حلبی آباد و زاغه ها را آفرید 
و خدا زاغه ها را دید که نیکوست 
و خدا گفت که حلبی آباد و زاغه ها افزون بشود 
و حلبی آباد و زاغه ها افزون شدند . 
پس خداوند دید که آفریده اش جلوه ای ندارد 
و خداوند رنگ های آلوده به سرب سمی را آفرید 
و خداوند فرمان داد که رودهائی از کثافت و زباله 
از میان زاغه ها  با وقار و شکوه بگذرند .
و در دومین روز خدا به خارج از شهر رفته بود 
و در سومین روز پرودگار مشاهده کرد 
آب از بینی اش سرا زیر می شود
و پرودرگار با تمام علم و دانش خود 
واقف شد که خمار گردیده است 
و باید به تعجیل چیزی به رگ بزند 
پس خداوند در حلبی آباد و زاغه ها 
خرابه های متروک و پس کوچه های هروئین و کوکئین را آفرید 
و از آن پس بود که خداوند 
با تمام جلال و جبروتش 
ورم کبد را آفرید 
کزاز را آفرید 
مالاریا را آفرید 
انحطاط را آفرید 
قتل عام را آفرید 
و پروردگار دید که این همه نیکوست 
در حقیت نیکو تر از این امکان پذیر نبود 
و صبح بود وشام بود و روزی چهارم 
که خداوند در مقام مسافر کشی در هارلم 
آدمیزاد را آفرید  
و آدمیزاد را به رنگ و نژادهای گوناگون آفرید 
پس خداوند دید که آدمیزاد 
تنها و گرسنه است 
پس از مقعد متعالش همدمی برای آدمیزاد آفرید 
و این همدم را سرمایه داری نام نهاد 
و سرمایه داری نژاد پرستی را آفرید 
استثمار را آفرید 
شو وینیزم را آفرید 
قلدری را آفرید 
امپریالیسم را آفرید 
استعمار را آفرید 
وال استریت را آفرید 
جنگ در آنسوی دنیا را آفرید 
و خداوند عالم بود 
و خداوند مشاهده کرد 
و خداوند احساس کرد 
که این عالی است 
و خداوند گفت : محشر است این 
و صبح بود و شام بود و روزی پنجم 
که آدمیزاد سجده آورد 
و ذکر پروردگار همی گفت 
و به التماس و تضرع آفتاد 
و این همه را در هیئت  عریضه ای 
برای سر دبیر روزنامه شهر 
به پست انداخت  .....
..........................

شورت آی - از اصطلاحات رایج در تولیدات پورنو و زندان 
به معنی پدو فیلیا و کودک آزاری که آن را کوتاه بین ترجمه کرده ام 




۱۸ بهمن ۱۳۹۱

یک شعر جدید

رد پا


خسته از راه می رسی 
کلیدت را بی حوصله می اندازی 
در سبد قبض های نپرداخته 
و پاهای مرطوب و سردت را 
به سمت آتش شومینه 
دراز می کنی 

    *  *   *

من همچنانکه 
کنده ای بر آتش می گذارم 
به یاد می آورم 
آخرین باری را 
که از دریا بیرون آمدی 
و من 
بر پلکان سیمانی ساحل 
کنار رد آبچکان قدمهایت 
آنقدر نشستم 
تا در آفتاب نیمروز 
بخار شدند .

۳ بهمن ۱۳۹۱

نقش نقاش

 برگی از دفتر یاد داشت ها 

نقاش ها در دوران زود گذر دبیرستان و دانشگاه همان نقشی را در زندگی ام داشته اند که ستارگان سینما در زندگی نوجوانان .شیفته هر کدام که می شدم پوستر تابلوهایش شلاقی  میرفت روی دیوار اتاقم تا این که به مرور زمان جایش را به پوستر نقاش عزیز شده جدیدی بسپارد.  

باید اعتراف کنم که مانند اکثر هنر دوستان هم نسلم با سالوادور دالی و خیال پردازی های اندلوسیائی اش شروع کردم . رابطه اش با مسیحیت و عیسی برایم تازگی داشت  و همچنین عشق وسواس گونه ای که به همسرش می ورزید . با این همه طولی نکشید که با کشف رنه مگریت که به عنوان نقاش محبوب شعرا شهرت دارد تابلوهای دالی ناجوانمردانه از دیوار پائین آمدند و پوستر پیپی که زیرش نوشته بود ( این یک پیپ نیست ) همراه با  پوستر ( عشاق) که زن و مردی را با چهرهای پیچیده در شمد نشان می دهد - جای آنها را پر کردند . مدتی بعد  در بیوگرافی او خواندم ده ساله بوده که مادرش  در رودخانه ای خود را غرق کرده و هنگامی که جسد را در برابر دیدگان او از آب بیرون می کشیده اند دامن خیس مادر بالا رفته و بر روی صورتش می چسبد . این گویا آخرین تصویری است که او از مادرش در ذهن داشته و به همین سبب در چندین تابلو از این تصویر دردناک استفاده کرده است . پس از خواندن بیوگرافی تابلوی عشاق جایش را به تابلوی دیگری داد . 

 پس از مگریت با آثار نقاش های زیادی آشنا شده ام که اکثرشان را  هنوزدوست می دارم . ده سال پیش نیز وقتی منظومه مصور  حکایت ما را برای چاپ آماده می کردم در جستجوی تعداد زیادی تابلوی آدم و حوا یکبار دیگر سر از کتب کلاسیک در آوردم که حکایتی دیگر است . به گمانم در اواخر بحران های میانسالی بود که حس کردم مکس بکمن بیش از هر نقاش دیگری فکرم را به خود مشغول کرده است . به ویژه در پورتره هائی که از خود کشیده است و من پیش از این در یک شعر سه اپیزودی از آنها یاد کرده ام . . بیش از دویست پورتره که می توان آنها را  انعکاسهائی از روح درد مند او محسوب کرد .

 بکمن جائی در باره این ( سلف پورتره ها ) گفته است هدفش جستجوئی در خویشتن و دستیابی به ( سلف ) خود بوده است . من خبری از سر انجام این جستجوی لابیرنتی ندارم وچیزی در این رابطه نخوانده ام . اما سالهاست بر این عقیده ام که خود یابی امری دردناک و نا ممکن است . در شعرم نیز کوشیده ام با آن روبرو نشوم . اگر چه در مواردی غافلگیر شده و راه فرار نداشته ام . در عرصه زندگی نیز معتقدم  راه به جائی نمی برد  چرا که در نهایت این خود ایده آل و آرمانی است که حضورش را تحمیل می کند به فرض هم که جستجو گر بتواند خود آرمانی را پس بزند و کنار بگذارد به این می ماند که برای بهتر دیدن آب اکسیژنش را کنار بزنید . 

۲۵ دی ۱۳۹۱

از یادها و یادگارها

فرهاد در موسیقی ایران یک استثنا بود

در پاسخ به چند سئوال پیرامون فرهاد مهرداد 

روزنامه اعتماد
========

من شخصا با فرهاد از نزديك آشنا نبودم، در واقع پيش از آنكه ترانه «خسته» ضبط شود، من او را نديده بودم. اين ترانه را آهنگسازي كه از قبل با فرهاد كار كرده بود، به نام «محمد اوشال» به من سفارش داد. اوشال از آهنگسازهاي تحصيلكرده ايراني بود. متن ترانه را نوشتم و او روي آن آهنگ گذاشت و چون خودش تنظيم كننده هم بود، كار تنظيم آهنگ را انجام داد و ترانه در «استوديو طنين» كه متعلق به «پرويز اتابكي» بود به ضبط رسيد. اين كار در واقع شروع آشنايي من با فرهاد بود. شبي كه ترانه ضبط مي شد به استوديو رفتم و فرهاد را آنجا ديدم و به او معرفي شدم و بعد از آن هم يكي- دو مورد پيش آمد كه فرهاد را در مكان هاي مختلف ديدم و گفت وگوهاي كوتاهي بين ما صورت گرفت. گاهي در كافه فيروز مي ديدم اش معمولابا سر تراشيده يي در خيابان قدم مي زد و مي آمد آنجا و كسي هم در خيابان او را دقيقا به جا نمي آورد و نمي شناخت، آن سال ها آغاز شهرتش بود، با «خسرو گلسرخي» هم فكر مي كنم يك سلام و عليكي داشت كه من يكي-دو بار ديدم كه با گل سرخي سر يك ميز نشسته بودند.

    اين ترانه را من سال ششم دبيرستان كه بودم، نوشتم. بنده متولد 1330 هستم. تاريخ دقيق ضبط ترانه خاطرم نيست ولي گمان كنم ترانه سال 1349ساخته شده بود. آهنگسازي و تنظيم كار را اوشال انجام داده است. از آهنگسازهاي ارتش بود كه استعفا كرده و آمده بود كار آزاد بكند. بعدها در مصاحبه يي با آقاي بابك بيات خواندم كه مي گفتند تنها موسيقيداني كه روي او تاثير گذاشته، محمد اوشال است و از او بسيار آموخته است. او در آن زمان بين آهنگسازها و موسيقيدانان به خاطر سواد و دانش گسترده يي كه در زمينه اركستراسيون و موسيقي داشت، بسيار مورد احترام بود.

    از من پرسيده شده آيا از آهنگ و  تنظيمي كه روي ترانه من انجام شده راضي هستم يا نه؟! جالب است چون تا به امروز كسي نظرم را در اين زمينه نپرسيده بود. ولي حقيقتش نه، راضي نيستم، اين ترانه از آهنگ هاي خوب فرهاد نيست. نمي دانم شايد با موسيقي ديگري شكل ديگري پيدا مي كرد. آن ملودي كه روي اين ترانه گذاشته شد، ملودي اي نبود كه راحت به ذهن بيايد و ماندگار بشود. اوشال را مي توان آهنگسازي دانست كه بيشتر كارش آرنجمان موسيقي بود و سواد گسترده يي در زمينه موسيقي داشت ولي به نظر من ذوق ملودي سازي براي ترانه را نداشت، دو-سه آهنگي كه ساخته چندان موفقيتي به بار نياورد.

    اوشال در استوديو طنين كار مي كرد، يعني جايي كه پرويز اتابكي دفتر بزرگي درست كرده بود و اكثر آهنگساز ها و ترانه سراها مانند بابك بيات، شهيار، جنتي عطايي و... آنجا بودند و كار مي كردند و من هم هر از گاهي آنجا مي رفتم و در جريان ساخت آهنگ بودم و مي شنيدم كه چه مي زنند. اما به علت تفاوت سني بسياري كه داشتم و اينكه شروع كار من بود، بسيار ماخوذ به حيا بودم و نمي توانستم اعتراض كنم كه مثلامن اين كار را نمي پسندم، حقيقت اش در آن مراحل اوليه چندان هم از كاري كه انجام مي شد سر در نمي آوردم. اما وقتي نتيجه نهايي اش را ديدم، روي هم رفته خيلي به دلم ننشست. بعد از اين ترانه من ديگر با فرهاد كاري انجام ندادم. در واقع خيلي سريع همه اين اتفاقات افتاد و من درسم تمام شد، ديپلم ادبي گرفتم، رفتم به سربازي خدمت سپاه دانش و ديگر ترانه سرايي را بالكل كنار گذاشتم.

    فرهاد در آن بازه زماني در موسيقي ايران يك استثنا بود، از اين جهت كه يك مقدار با كسان ديگري كه در زمينه موسيقي پاپ كار مي كردند، به ويژه خواننده ها، از نظر شخصيتي، تجربه و دانش تفاوت خيلي چشمگيري داشت. بيشتر خوانند گاني كه مي آمدند تكيه شان بر صداشان بود، فكر مي كردند صداي خيلي خوبي دارند يا به دنبال كسب شهرت بودند كه موقعيت خودشان را به عنوان يك خواننده تثبيت كنند، فرهاد به اين مسائل بي توجه بود و از آن گذشته مي توان گفت دانشي كه او بر فرهنگ فارسي، به ويژه ادبيات فارسي ما داشت، خواننده هاي ديگر ژانر پاپ كه حداقل من مي شناسم نداشتند، و به همين سبب درباره خيلي از ترانه هايي كه در آن دوره خوانده مي شد احساس مي كردي خواننده جان كلامي كه مي خواند را نمي داند. فرهاد مي دانست چه مي كند، شعر و كلام را به خوبي مي شناخت، سابقه واژه را تا حدودي در ادبيات فارسي مي دانست. شايد نه در حد يك شاعر و منتقد حرفه يي ولي آنقدري مي دانست كه براي يك خواننده موسيقي پاپ خيلي غيرمنتظره بود. به همين دليل در آن دوره احترام خاصي برايش قائل بودند. من حتي از دوستان نزديك شاملو (ناصر شاهين پر) شنيدم كه يك شب شاملو در كوچيني بعد از اينكه فرهاد ترانه «گنجشكك اشي مشي» را اجرا مي كند، بلند مي شود و مي رود روي سن و او را مي بوسد. ما كمتر مي ديديم كه جامعه ادبي چنين احترامي را نسبت به يك خواننده پاپ نشان بدهد.

    من از فرهاد خاطره چنداني ندارم اما وقتي بعد از سال ها آمد لس آنجلس او را ديدم و از اينكه ديدم برخلاف سال هاي دور مشكلات روحي و بهداشتي ندارد بسيار خوشحال شدم. در آن دوره فرهاد خيلي سعي كرد از كساني كه مي توانند برايش در زمينه هايي مشكل بيافرينند، دوري بكند. 

سرانجام  شبي را كه به بهانه مجلس ترحيم او در لس آنجلس بزرگ داشت گرفتند من هم شركت كردم، كسي در آنجا من را نمي شناخت. آن شب براي من خيلي غم انگيز بود، اغلب كساني كه آمده بودند بيشتر مساله خودشان را داشتند و مي خواستند خودشان را نشان بدهند و فرهاد برايشان بهانه يي بود. برگزاركنندگان مجلس كساني بودند كه قبل از ترانه «جمعه» با او آشنايي داشتند: همان گروهي كه فرهاد كارش را با آنها شروع كرده بود

   روزنامه اعتماد، شماره 2493 به تاريخ 25/6/91، صفحه 9 (نگاه)

□


 


داغ کن - کلوب دات کام

    

۱۴ آذر ۱۳۹۱

شطرنج با فرشته لاغر

به یاد محمد جعفر پوینده

در سالروز قتل او و محمد مختاری
-----------------------


به این شب ضامن دار

پشت نمی توان کرد !

رو در رویش

با فاصله کافی بنشین

و مسیر استخوانی انگشتانش را

حدس بزن

              ****


هوای چنین شبی خوردن ندارد

به هوا خوران سر خوش

و هر بارانی پوشی که دست در جیب

از کنارت می گذرد

مشکوک باش


           ****

او نیز مثل تو

از کاغذ سفید می ترسد

زیر نگاهش فقط

سفیدی های ذهنت را ورق بزن

بگذار فکر کند در باغ نیستی

و فرق افتادن سیب و ستاره را نمی دانی

مسیر بردنت را ، خوب که هموار کرد

بگو : خر خودتی !


            ****

او همچنان وانمود می کند

جز چراغ های زرد خیابان

سایه های نرم

و پرده های کشیده گلدار

هیچ سابقه ای ندارد

تو فکر کن سر میزی نشسته ای

و شطرنج می زنی

با فرشته ای لاغر

در شنل سیاه .

--------------------------

از مجموعه ( دوربین قدیمی و اشعار دیگر )
انتشارات مروارید - چاپ سوم - تهران - 1389


 


 


 


 


 

۱۳ آذر ۱۳۹۱

لوبیتل 2

ودنیای سایه ها

این تصویر اولین دوربینی است که به عمرم خریده ام و مانند بسیاری دیگر به خاطر ارزانی بیش از حد آن هرگز قدرش را ندانستم .

لوبیتل2 دوربینی بود ساخت روسیه شوروی و تقلیدی از روپلکس آلمانی که در کشورهای جهان سوم به قیمتی بسیار ارزان در حد هفت دلار قبل از انقلاب به فروش می رسید . شاتر دقیق و لنز کریستال پاکیزه ای داشت که در دست عکاس با حوصله قادر بود عکس حرفه ای بگیرد . اما بدنه کائو چوئی و سبکش و ظاهر ساده ای که داشت  باعث شده بود در غرب و شاید از سر خصومت  لقب دوربین اسباب بازی به آن بدهند . این دوربین را من در سالهای آخر دبیرستان از روبروی تئاتر شهر در خیابان پهلوی به قیمت 42 تومان خریدم و چهار سال مدام در نقاط مختلف ایران برایم عکس گرفت . بازار کرمان و تعدادی از روستاهای بلوچستان را با همین دوربین عکاسی کردم و سر انجام آخرین عکس را که  سلف پرتره  ضمیمه باشد  قبل از ترک ایران در حیاط خانه پدری از اینجانب که صاحبش بودم گرفت  و پس آن برای همیشه در آن زیر زمین تاریک و نمور به دنیای سایه ها پیوست . همیشه افسوس خورده ام که چرا  آن را با خود به لندن نبرده ام . شاید می پنداشتم قابل خارج بردن نیست . 

کارخانه لوبیتل پس از وقفه ای طولانی به یاری سرمایه گذاران بخش خصوصی مدتی است دیگر باره به کار افتاده و لوبیتل را با قیمتی در حد  دویست دلار به بازار عرضه کرده است . اما فروش لوبیتل در عصر حاضر به فروش افسار در بازار شهری می ماند که اسب هایش همه مرده باشند .   چرا که  پیدا کردن فیلم این نوع دوربین  در بسیاری از نقاط جهان امری است محال .     

۱۲ آذر ۱۳۹۱

گفتگو با روزنامه بهار

 
انزوا طلب هستم

داوود سینایی

 دردفتر مطبوعاتی در خیابان خردمند جنوبی احتمالا با صفاری از همه چیز حرف زده ایم مگر شعر. عباس صفاری پوشه بزرگی همراه داشت از آثار چاپ دستی اش که گفت قرار است در یکی از گالری‌های تهران به نمایش گذاشته شود. با گالری سیحون صحبت کرده‌ بود، البته قرار نهایی را نگذاشته بودند. نمونه‌هایی از آثار چاپ صفاری در سایت شخصی‌اش هست. از آنهایی که به من نشان داد، یکی را خوب یادم مانده. فرشته فربه‌ای با صورتی بچه‌گانه که میان آسمان و زمین معلق است و طوماری در دست گرفته که رویش نوشته شده انار یزد و درختان انار هم به قرینه در دو طرف سر به فلک کشیده‌اند. آنهای دیگر، احتمالا از روی عکس‌هایی است از سال‌های رکود اقتصادی در آمریکا؛ مردان جوان مغموم و فکری با کلاه‌های لبه‌دار، کت و شلوار و جلیقه، نشسته و ایستاده با چهره‌های گرفته.

در ضمن عباس صفاری مخالفتی ندارد که او را جزو جریانی بدانیم که به شعر ساده معروف است، در عین حال می‌گوید این اسم‌گذاری خیلی بی‌سلیقه و ساده‌انگارانه است.

* - شما سه سال قبل از انقلاب از ایران خارج شدید برای تحصیل - تا آن موقع چه کردید؟
من هفت‌ساله بودم که از یزد به تهران آمدم. دیپلم ادبی گرفتم و رفتم سربازی. بعد عضو سپاه بهداشت شدم. در بلوچستان خدمت کردم. بعد از سربازی هم در وزارت بهداری مشغول شدم و رفتم به دشت مغان و میناب بندرعباس و بندر جاسک. بعد برای تحصیل رفتم انگلستان.
* - رفتید انگلستان که نقاشی بخوانید؟
نه قرار بود سینما بخوانم. ولی انگلستان دیپلم آن زمان ایران را قبول نداشت. اگر می‌خواستم دانشگاه بروم باید دوباره دبیرستان را می‌خواندم، سنم بالا رفته بود و حوصله درس‌های دبیرستان را نداشتم. این شد که دو سال در انگلستان زبان خواندم و بعد رفتم آمریکا و در آنجا هنرهای تجسمی با  گرایش تبلیغات تجاری خواندم.
*- پس سینما چه شد؟ ‌
سینما رشته گرانی بود. آمریکا رفتن من مصادف بود با انقلاب در ایران و قطع شدن هزینه‌ای که برای ما فرستاده می‌شد. از طرف دیگر من از دانشگاه تگزاس پذیرش داشتم که رشته سینمایش
چنگی به دل نمی‌زد. در آن زمان کلاس‌های سینمایی هیوستون خیلی تعریفی نبود.
* - چرا دوست داشتید سینما بخوانید؟ ‌به چه فیلم‌هایی علاقه داشتید؟
در سینمای ایران بیشتر فیلمفارسی ساخته می‌شد که من علاقه‌ای به آن نداشتم. چند فیلم هم کارگردان‌هایی مثل مهرجویی، کیمیایی و بیضایی ساخته بودند که البته سرجمع 10 تا نمی‌شد. سینمای هنری ایران هنوز قوام نیافته‌ بود و مثل امروز نبود. توجه و علاقه من به ایتالیایی‌ها بود. پیر پائولو پازولینی که چند فیلمش به رغم سانسور آن روزگار در تهران به نمایش درآمد، ویتوریو ‌دسیکا، ویسکونتی یا فلینی. از فیلم‌های دیگر آن روزها وسترن را نه خوب می‌شناختم و نه دوست داشتم. برایم تصویری از قلدری و روحیه ماچوی آمریکایی بود. مثلا جان فورد را نمی‌شناختم. وسترن اسپاگتی هم بود که بعدا دقیق‌تر شناختم و فهمیدم.
* - در آن سال‌ها شعر می‌گفتید؟ ‌
اولین شعرهایم را 15، 16ساله بودم که نوشتم، غزل‌هایی به شکل سنتی. ‌در نشریات آن زمان مثل صبح‌امروز چندتایی را چاپ کردم، ‌تعدادی هم شعر نو تحت‌تاثیر اخوان ثالث سرودم. در آن سال‌ها کارهایی که از من عرضه شده ترانه است. 10، 12 ترانه نوشتم برای خواننده‌های پاپ آن دوره. بیشترش را هم پرویز اتابکی آهنگسازی کرد. اما وقتی به سربازی رفتم، ترانه را کنار گذاشتم.
* - پس به موسیقی پاپ هم علاقه‌مند بودید.
بله، البته آن زمان هنوز اسمش بود موسیقی جاز و ویگن هم سلطان جاز بود که یادم نمی‌آید یک ترانه جاز محض نمونه خوانده باشد. عنوان‌هایی مثل ترانه‌سرایی نوین و... هنوز وجود نداشت. با این حال چند خواننده بودند که کارشان را دوست داشتم. بیشتر موسیقی غربی گوش می‌کردم.
* - از فضای موسیقی پاپ آن روزگار و همکاری با خواننده‌هایی مثل فرهاد، رفتن به خدمت سربازی در ‌بلوچستان و بعد کار کردن در ‌دشت مغان و میناب... برایتان سخت نبود؟
نه واقعا. من با تصمیم خودم رفتم بلوچستان. در امتحان نهایی پادگان که بعد از شش ماه دوره آموزشی برگزار می‌شد عمدا نفر آخر شدم. یعنی ورقه را سفید دادم که به دوردست‌ترین نقطه ایران اعزام بشوم. قصدم  بلوچستان بود. می‌دانستم به نقاط دیگر ایران گذارم خواهد افتاد اما بلوچستان را اگر نبینم تا آخر عمر ندیده‌ام. این شد که به دوردست‌ترین روستا رفتم؛ دورترین نقطه از مرکز. اما برایم سخت نبود. راستش علاقه‌ای به جمع هنرمندان و محافل تهران نداشتم. بعد از خدمت سربازی هم می‌توانستم در تهران کار بگیرم اما دوباره رفتم بهداری و تقاضا کردم مرا به نقاط دورافتاده مثل بندر جاسک بفرستند.
* - احتمالا تنهایی را دوست دارید و با آن راحت کنار می‌آیید.
فکر کنم روی هم رفته اگر بخواهم خودم را توصیف کنم کلمه درست انزواطلب باشد. یعنی تمایل به تنهایی انتخابی و اختیاری. از مردم گریزان نیستم اما شاید به خاطر تربیت کودکی دوست، انگشت‌شمار داشته‌ام و این شیوه زندگی‌ام شده است.
* - دیگر هیچ‌وقت ترانه نگفتید؟
نه راستش. شاید چون خواننده‌ها و موزیسین‌های ایرانی که به غرب آمده‌اند یا دست‌کم آنها که من می‌شناسم این کار را بیشتر برای گذران امور انجام می‌دهند. من انتقادی به آنها ندارم، می‌دانم که زندگی در غرب چقدر دشوار است و رفع و رجوع مسایل اقتصادی گاهی جایی برای دغدغه‌های هنری باقی نمی‌گذارد اما خب این موسیقی مورد علاقه من نیست. بعضی‌ها را می‌شناسم که امکانات مالی بهتری داشتند، تحصیل موسیقی کردند اما چون روحیه‌شان با این شیوه جور درنمی‌آمد موسیقی را کنار گذاشتند. مثل خواننده بااستعدادی   که سال‌هاست در لندن زندگی می‌کند و دندانپزشک موفقی شده و خواندن را کنار گذاشته. در لس‌آنجلس می‌بینی که خواننده و آهنگساز کارشان را تکرار می‌کنند. من علاقه‌ای ندارم به این جمع بپیوندم. آنها بیشتر از کیسه خاطره می‌خورند و حرف های قدیمی را تکرار می‌کنند. خواننده‌ای که 30 سال است در غرب زندگی می‌کند و هیچ نشانه‌ای از محل زندگی‌اش در ترانه‌هایش نیست یک جای کارش ایراد دارد. به همین خاطر من از محیط موسیقی دور شده‌ام.
* - تاثیری از ترانه‌های موزیک راک که در جوانی دوست داشتید در شعرتان هست.
در ایران Beatles و The Who گوش می‌کردم گاهی هم باب دیلن و پینک فلوید. وقتی به بلوچستان رفتم صفحه آلبوم Who is next از the who را با خودم بردم. تلفیق زیبایی است از موسیقی شرق و غرب. در اروپا و آمریکا طرفدار لئونارد کوهن شدم. موسیقی حتما بر شعر من تاثیر گذاشته. اما در آن زمان که شیفته موزیک بودم آنقدر انگلیسی نمی‌دانستم که معنی ترانه را درک کنم. گاهی یک جمله را با‌هزار زحمت و سروته کردن دیکشنری درمی‌یافتم. اما در آمریکا با شعر لئونارد کوهن آشنا شدم. او بیشتر از آنکه ترانه‌سرا و خواننده باشد شاعر است و گویا نامزد نوبل ادبیات هم بوده است. نمی‌دانم تا چه حد روی من تاثیر گذاشته اما در همه این سال‌ها بسیار به او گوش داده‌ام.
* - اینها سلیقه سال‌های جوانی است. در این سه دهه چه گوش کرده‌اید؟
گوش کردن به موسیقی همیشه برایم جدی بوده است. اما عادت ندارم موسیقی را بگذارم در پس‌زمینه. این کار حتی اذیتم می‌کند. موسیقی گوش کردن برایم یک کار است. زمانی که به موسیقی اختصاص می‌دهم شاید کم باشد اما آن زمان برنامه‌ریزی شده است و با مشغله دیگری همراه نمی‌شود. هنوز موسیقی غربی گوش می‌دهم. همسر من آمریکایی است و دوستان ما اغلب آمریکایی هستند. از بدو ورود به آمریکا هرسال کنسرت می‌رویم. بلیت سالیانه هالیوودبال را می‌خریم. یک آمفی‌تئاتر بزرگ در دل یک تپه ساخته شده و سه، چهارماه سال در طول تابستان هرشب آنجا کنسرت‌های مختلف برگزار می‌شود. موسیقی کلاسیک بیشتر است ولی پاپ و جاز هم اجرا می‌شود. به خاطر وسیع بودن محوطه بلیت‌هایی از 200دلار تا دو دلار می‌شود خرید. ما از دوره دانشجویی با دو دلاری شروع کردیم و حالا به وسط‌ها رسیده‌ایم. هنوز به جلوی سن نرسیده‌ایم. البته علاقه‌ای هم نداریم. به موسیقی فولکوریک جهان هم علاقه‌مندم. به‌خصوص موسیقی آمریکای جنوبی، کشورهایی مثل ‌بولیوی، ‌پرو و... احتمالا چون این سرزمین‌ها بسیار بلند و بادگیر هستند موسیقی‌شان متشکل از اصوات متنوع سازهای بادی است. موسیقی‌های دیگر هم گوش کرده‌ام. ولی هرچه پا به سن می‌گذارم به سلیقه روزهای جوانی بیشتر بازمی‌گردم.
* - مشغولیت‌های دیگرتان چیست؟
خب Woodcut هست که البته در چهارسال گذشته از حد تفنن محض گذشته و یک جور حرفه شده است. تا همین پنج، شش سال پیش هیچ فعالیتی در رشته تحصیلی‌ام نداشتم . در دانشگاه کلاس لیتوگرافی بر داشتم که در ایران به چاپ سنگی معروف است. اما لیتوگرافی، تکنیک چاپ گرانی است، هم دستگاه چاپش و هم مرکبش ‌گران است و اجرایش هم به فضای بزرگی نیاز دارد، توی خانه نمی‌شود. اما در این سال‌ها به Woodcut که آن را به فارسی چوب‌نگاره ترجمه کرده‌ام علاقه‌مند شدم. یک تکنیک چاپ با قالب‌های چوبی است که در خاور دور و غرب سابقه طولانی دارد این روزها اکثرا چاپ با لینولیوم یا همان کفپوش آشپزخانه را ترجیح می‌دهند. برش مهرهای چوبی برای چاپ دشوار است درعوض برخلاف لینولیوم بافت متنوع سطوح چوبی در چاپ بازتاب می‌یابد. قبل از آن عکاسی می‌کردم. هنوز هم در خانه تاریکخانه دارم اما به ندرت سراغش می‌روم. عملا وقتی تصمیم گرفتم شعر و ترجمه شعر را دنبال کنم زمینه‌های دیگر را کنار گذاشتم.
*- تا به حال به زبان انگلیسی هم شعر گفته‌اید؟
نه، گاهی شعر به انگلیسی ترجمه کرده‌ام، گاهی دیگران شعرم را ترجمه کرده‌اند. آمریکایی‌ها می‌گویند نوشته‌های مهاجران اگرچه از نظر دستوری کاملا درست هم باشد متن لهجه‌دار است. بعضی‌ها می‌گویند اگرپس از 15سالگی زبانی را یاد بگیری در آن قدرت مانور نخواهی داشت .  یعنی اگر استاد دانشگاه آن زبان هم  بشوید  نمی‌توانید به اندازه یک بچه 10ساله در آن مانور بدهید مثلا جوک بسازید. تجربه‌های من این نظر را که نمی‌دانم چقدر علمی است تایید می‌کند.
* - بعد از درس خواندن در آمریکا کی اولین بار به ایران برگشتید.
سال آخر جنگ.
* - و با چه مواجه شدید؟
دفعه اول که آمدم وضعیت بغرنجی بود. دولت از نظر اقتصادی در مضیقه بود. ماشین‌های اسقاطی دوران شاه در خیابان‌های غم‌زده دود می‌کردند و می‌گذشتند. تهران غمگینی بود. مشکلات جنگ و تلفات روح عجیبی را بر
 شهر حاکم کرده بود. بسیاری از جوان‌های رشید ایرانی در جنگ شهید شده‌ بودند. تجربه شادی نبود اما تجربه گرانقدری بود.
* - شما در لس‌آنجلس، بزرگ‌ترین مرکز ایرانیان مهاجر زندگی می‌کنید و دوستان ایرانی ندارید؟
چرا. چندتایی از دوران دانشجویی هستند و با هم در ارتباط هستیم. لس‌آنجلس شهر خیلی بزرگی است و رفت و آمد در آن دشوار است. ترافیکش هم مثل تهران سنگین است و مساحتش دو، سه برابر تهران. دوستان ما در نقاط مختلف شهر پراکنده‌اند و رفت و آمد دشوار است. من با حلقه‌های ادبی کمتر در رابطه‌ام. هرچند مهاجران ایرانی ساکن در لس‌آنجلس چندان اهل ادبیات نیستند. نسل مهاجری را هم که پس از انقلاب هجوم آوردند کمتر می‌شناسم.
* - دوربین قدیمی چه جوری منتشر شد؟ چون ظاهرا رابطه‌ای با محافل نشر ایران نداشتید؟
همراه چندنفر از دوستانم نشریه سنگ را منتشر می‌کردیم. قبل‌تر هم کاکتوس و قبل از آن هم نشریه برآیند. که این یکی شاید اولین نشریه ادبی فارسی‌زبان است که به ادبیات از منظر سیاست نمی‌پرداخت. حدود پنج شماره از این نشریه منتشر شد که من ویراستارش بودم بدون اینکه اسمم در شناسنامه بیاید. به همین خاطر من با دوستان داخل کشور در رابطه بودم. به‌خصوص شمس‌لنگرودی و حافظ موسوی که مرا با فضای شعر داخل ایران مربوط می‌کردند. از این دوستان خواسته بودم که شعر نسل جدید ایران را به من معرفی کنند تا در هر شماره ماهنامه سنگ چندصفحه‌ای به شعر ایران اختصاص دهیم. دورادور شعر ایران را دنبال می‌کردم. با نشریه کبود در آلمان هم همکاری کردم که خیلی آوانگارد بود. اکثر دست‌اندرکارانش حالا در رسانه‌های فارسی‌زبان اروپا کار می‌کنند.
* - خودتان را در سنت‌های شعر فارسی ادامه کدام شاعر می‌دانید؟
اگر منظورتان این است چه کسانی روی من تاثیر گذاشته‌اند حتما شاعرانی که من آنها را دوست داشته‌ام. مثل احمد شاملو و بیشتر از او فروغ که به روحیه و نگاه من به زندگی نزدیک‌تر است. دوره نوجوانی هم تحت‌تاثیر اخوان‌ثالث بودم که امروز فکر نمی‌کنم نشانی از آن تاثیر در شعرم باشد. در سال‌های اخیر شاعرانی را
که تحت عنوان ساده‌نویسی از آنها نام می‌برند با علاقه دنبال کرده‌ام. البته شعر ساده یا ساده‌نویسی عنوان بی‌مسمایی است و حق مطلب را ادا نمی‌کند. اما هرچه اسمش را بگذارید، روند پیشرفت این شاعران جوان برایم مهم است. از اینها گذشته محمدعلی سپانلو را همیشه دوست داشته‌ام و خوانده‌ام. سپانلو شاعر متفاوتی در شعر مدرن فارسی است و به قول غربی‌ها یونیک است یا استثنایی. شعر ما چه در دوران دهه 40 و چه امروز، چه دلمشغول سیاست باشد یا عشق و چه در سال‌های اخیر که به زندگی ملموس و روزمره نزدیک شده است همیشه رمانتیک بوده؛ رمانتیک انقلابی یا سانتی‌مانتال یا... در شعر امروز ایران و شعر خود من هم رگه‌های رمانتیسم هست. اما سپانلو از معدود شاعران ایرانی است که شعرش رمانتیک نیست حتی شعرهای اخیرش که به نظر من گرم‌تر یا احساسی‌تر است رمانتیک نیست و این برای من بسیار جالب است.
* - هر روز شعر می‌گویید؟ ‌
نه، گاهی ممکن است سه، چهار ماه بگذرد و شعری ننویسم. و بعد یک دفعه موتورم روشن شود و هر روز شعر بنویسم. هرکسی در شعر عادت‌هایی برای خودش دارد. این عادت ها گاهی خیلی
 مضحک است. عادت من این است که دفترچه‌ای دارم پر از جمله‌های زاید شعرهای دیگر که بیرون مانده‌اند. وقتی می‌خواهم شعر بنویسم یکی از این جمله‌ها را برمی‌دارم و با آن بازی می‌کنم تا شعری ساخته شود. اغلب آن جمله که استارت کار است آخر سر دوباره بیرون می‌ماند. فایده‌اش این است که ذهن مرا به سمت نوشتن ببرد. همیشه از خودکار سیاه بیک و صفحه سفید خط‌دار استفاده می‌کنم. کاغذ اگر فام زرد داشته ‌باشد تمرکز مرا به هم می‌زند. اینها عادت‌هایی است که در شاعری باید سعی کنی به دام‌شان نیفتی. البته خوشبختانه عادت‌های من در دسترس است. شعرم را اغلب به صدای بلند می‌خوانم و البته خودم می‌شنوم چون کس دیگری نیست که برایش بخوانم. معمولا هم می‌گذارم دو، سه هفته از نوشتنش بگذرد و بعد می‌خوانم.
* - فروش کتاب‌های شعرتان نشان می‌دهد که مرز حلقه متعارف مخاطب شعر فارسی را شکسته‌اید.
این‌طور به نظر می‌آید و خوشحالم. جوانانی که دوباره به شعر روی خوش نشان داده‌اند شعر مرا دوست دارند. به آنها ظاهرا می‌گویند دهه شصتی‌ها. تفریحات اینها هرچه که بوده حالا دیگر اشباع
 شده‌اند و به سمت شعر برگشته‌اند. بعد از یک قهر 10، 15‌ساله با شعر، آنها دوباره دوست دارند شعر بخوانند.
* - به مخاطب دهه شصتی اشاره کردید که واضح است خیال مهاجرت برایش جدی است. فکر می‌کنید اینکه شعر شما رنگ و بوی زندگی در آمریکا را دارد در این جذب مخاطب سهیم است ؟.
نمی‌دانم تا چه حد است. چون نگاهی که من به زندگی دارم تلخ است اگرچه نومید نیست. بنابراین شاید آن چیزی را که می‌خواهند و شما می‌گویید، در شعر من پیدا نکنند. با این حال حتما رنگ و بویی از محیط زندگی من، علایقم و سلیقه‌ام در شعرم هست.
*- و حالا شعر شما و جریان شعر ساده منتقدان جدی هم دارد.
بله این اتفاق تازه‌ای بود که در این سفر به ایران با آن روبه‌رو شدم. به هرحال طبیعی است هرجریان و ژانری حتما منتقدانی هم خواهد داشت. اولا به این خاطر که قرار نیست همه یک چیز را دوست دا
شته باشند و بخش دیگر هم حسادت طبیعی است که بعد از موفقیتی پیش می‌آید. با این حال فکر می‌کنم همین عنوان شعر ساده خودش منشاء خیلی از سوءتفاهم‌هاست. این شعر عامه‌پسند یا سهل نیست. درست است که ملموس و ساده و به زندگی نزدیک است اما اینها به معنی اینکه نوشتنش آسان یا مبتذل است، نیست.

تصویر همراه : پل قدیمی لس آنجلس
چوب نگاره . کار عباس صفاری
مرکب روغنی روی کاغذ دست ساز
2011

۸ آذر ۱۳۹۱

یک خواب قدیمی

تا همین چند سال پیش اگر خواب جالبی دیده بودم که خیلی پرت و پلا نبود گوشه دفترم یاد داشتش می کردم . این یکی از آنهاست
---------------
خواب دیدم رفته ام پیش یک عکاس ایرانی در محله وست وود لس آنجلس که دو قطعه عکس پاسپورتی برایم بگیرد . عکس ها
را تحویلم که می دهد می بینم یک گل سرخ بزرگ مرکز چهره ام را پوشانده است که با تعغیر زاویه دید محو می شود . می گویم این عکس من است یا تابلوی رنه مگریت . با ترشروئی می گوید رنه مگریت دیگه کیه . عکس ها را به تینا که نشان می دهم می گوید حتما عکس روی عکس افتاده و مشکل از نگاتیو است و بهتر است به عکاس دیگری رجوع کنیم .
عکاس بعدی مغازه ندارد و محل کارش پستوی پشت کتابفروشی پارس است . به محض ورود ما سر صحبت را باز می کند و می گوید عکاسخانه اش در ایران روبروی پارک ساعی بوده است و مشتریانش همه از دولتمردان و هنرمندان ایرانی . پس از گرفتن عکس برایمان دوتا چای می ریزد تا عکس ها آماده شوند . وقتی عکس ها از چاپگر خارج می شوند با تعجب آنها را از چند زاویه نگاه می کند و رو به من می گوید : می بخشید باید دوباره بگیرم . مثل این که عکس روی عکس افتاده و من در پاسخش می گویم این چه حرفیه آقا . چاپگر که نگاتیو ندارد .

۴ آذر ۱۳۹۱

حسرت آب

 خاطره 

فصلنامه ادبیات و سینما

شماره 34 - ویژه سینمای مکزیک


غربی ها به حوضی که فواره ای در میانش باشد می گویند موریشن فونتین  یا فواره مراکشی که امروزه در بسیاری از میادین شهرهای قدیمی جهان نمونه های متنوعی از آن کبوتران را به گرد خود جمع می کند .
فواره مراکشی را مبلغین مسیحی با خود از جنوب اسپانیا که شهرتش به خاطر معماری اسلامی و شاعران و سینما گرانی مانند لورکا و  بونوئل می باشد به سر زمین های آمریکا آوردند .
این صومعه ها اکثرا در مسیر جاده تاریخی و بسیار معروفی به نام ( ال کامینو رئال ) ساخته شده که در ساحل اقیانوس آرام از بندر تراپیکال و همیشه بارانی ( لا پاز ) در مکزیک شروع می شود و پس از پیمودن چندین هزار کیلومتر به سن دیه گو و سپس به سن فرانسیسکو که تا قرن نوزدهم  تماما به کشور مکزیک تعلق داشته است می رسد . کلیه شهرهائی که در این مسیر نام قدیسین کاتولیک را بر خود دارند و از جمله لس آنجلس  در اصل فقط یک صومعه بوده اند که برای جلب بومیان این مناطق و ترویج مسیحیت ساخته شده اند . حالا حوض و فواره در چنین سر زمین های پر آبی در ساحل اقیانوس چه جذابیتی برای بومیان داشته است خود معمائی است .
اوکتاویو پاز شاعر و نظریه پرداز مکزیکی بر این عقیده است که ( حسرت آب ) در صحاری شمال آفریقا و سر زمین های کم آب خاور میانه انگیزه آفرینش چنین فواره هائی بوده است . نعمت  یا مزاحمتی که ریزش باران ایجاد می کند بی تردید  در مناطق مختلف  جهان مردم عکس العمل یکسانی نسبت به آن نشان نمی دهند . رگبارهای موسمی در بنگلادش و سر زمین های مشابه آن ویرانگر و خانمان بر انداز است  و ریزش دائمی باران در لندن مزاحم و آزار دهنده که در  افراد مستعد میتواند  افسردگی نیز  ایجاد کند .
اما صدای ریزش باران در مناطق کم آب دنیا و از جمله شهر های حاشیه کویر و عطر مطبوعی که از خاک بر می خیزد لذتی توصیف نا پذیر در باشندگان بومی این مناطق ایجاد می کند . باران نه فقط طراوت بخش بیابان و صحاری تشنه است بلکه روح و جان ساکنان این نواحی را نیز تازه و امیدوار می کند . لذت و معنی بر لب جوی نشستن و سفره بر سبزه گستردن را مردم سرزمین های کم باران میشناسند و قدر می دانند . چنین عملی از نظر یک ایرلندی که دو وجب خاک به عمرش ندیده است و پشت بام کلبه و خانه اش را نیز خزه و سبزه پوشانده است بی معنی باید باشد .

گفته ی اوکتاویو پاز مرا به یاد خاطره ای می اندازد که یکی از عموهای سالخورده مادری ام در روستای ( سریزد ) و زمانی که من شش هفت سال بیشتر نداشتم برایمان تعریف می کرد .
اگر از سریزد که در حاشیه کویر قرار گرفته به سمت غرب نگاه کنید و پیش از آنکه چشمتان به قله شیرکوه بیفتد یک رشته کوه کم ارتفاع می بینید که نزد مردم آن حوالی به ( کوه بروک ) شهرت دارد  . شهرستان مهریز در فاصله دو کیلو متری از سریزد در دامنه این کوه بنا شده و بیشتر آبش را در قرون ماضی چشمه ای به نام غربال بیز که از همین کوه فرو میریزد تامین می کرده است .
غربال بیز که اکنون از مناطق گردشگری مهریز می باشد  حفره بزرگ و غار مانندی دارد که محل آفتابی شدن چشمه است با مقدار آبی بیش از یک قنات معمولی . اما بر بالای این حفره که در پای تخته سنگی ایجاد شده تعداد زیادی حفره در شکل ها و اندازه های مختلف ایجاد شده که از هرکدام به تناسب مقداری آب تراوش می کند . مناسبت نام غربال بیز نیز به خاطر وجود همین حفره هاست که رطوبت و فشار آب در این کوه ایجاد کرده است .
عموی مادری ام معتقد بود این کوه به مانند سر پوشی است که زیر پوسته سخت و سنگی آن یک دریای خروشان آب با ماهی و نهنگ و دیگر جانوران دریائی وجود دارد  و مردم مهریز به این دلیل آب آن را استخراج نمی کنند که می ترسند کوه شکاف بر دارد و دنیا را مانند زمان نوح آب بگیرد . برای اثبات نظریه اش نیز داستانی نقل می کرد از یک چوپان مهریزی که صد سال پیش از آن گله اش را در همین کوه می چرانده که ناگهان حفره مرطوبی در دل تخته سنگی نظرش راجلب می کند . چوپان چوبدستش را در حفره فرو کرده به کاویدن آن می پردازد . پس از چند لحظه آب باچنان  فشار نیرومندی فواره میزند که چوبدستش را به قعر آسمان پرتاب می کند . شش ماه پس از آن حادثه که چوپان نامبرده آن را برای مهریزی ها با آب و تاب تعریف کرده بوده است - زائرانی  که از زیارت امام رضا بر می گشته اند چوبدست چوپان را در بیابان های طبس پیدا کرده و برایش به مهریز بر می گردانند .!
عموی مادری ام این حادثه را هشداری می دانست از جانب پرودگار که در کار او دخالت نکنند و به آنچه خداوند به آنها ارزانی داشته قانع و شکر گذار باشند .

این حکایت زیبا را اوکتاویو پاز هرگز نشنیده است . اما غیر از حسرت آب که او اشاره به آن دارد چه عامل دیگری می توانسته منجر به خلق آن شده باشد .
در خاتمه باید اعتراف کنم که من هنوز  به غربال بیز که  می روم سعی می کنم غرش دریای آبی را که در آن کوه جریان دارد به گوش خود  بشنوم .






۳۰ آبان ۱۳۹۱

  1. صادق هدایت در یاد داشت ها و نامه هایش از تکیه کلامها و ضرب المثل های رایج و گاه منسوخ شده بسیار استفاده کرده است . یکی از این ضرب المثل ها که پنداری ورد زبانش بوده است این است : ( کسی که به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود ) 
    • چه رندی که فکر شصت سال پس از مرگش را هم کرده بوده است

۱۶ مهر ۱۳۹۱

گفتگو با رادیو زمانه



عباس صفاری: «مدتی طول می‌کشد تا بازتاب گرانی کاغذ را ببینیم»

دوشنبه, 07/17/1391 - 01:57

گفت‌و گو با عباس صفاری پیرامون بحران کاغذ،

 در محاق افتادن روزنامه شرق، سانسور در ایران

 و ادبیات خارج از کشور

گروه فرهنگ – هستند شاعران و نویسندگانی که بین دو دنیا زندگی می‌کنند. زیستن در دو دنیای متفاوت به قول چینی‌ها مثل ایستادن بین دو درخت است. عباس صفاری یکی از شاعران ماست که بین دو درخت ایستاده.
او بیش از چهار دهه است که در آمریکا زندگی می‌کند، و با این‌حال نه تنها شعرش در ایران مخاطبان بسیار دارد، بلکه هر چند سال یک بار به ایران سفر می‌کند و سفرهایش هم معمولاً خبرساز است: گاهی خبر انتشار یک مجموعه شعر تازه، یا خبر برگزاری یک نشست ادبی با حضور شاعر، و گاهی هم خبر برگزاری یک نمایشگاه از نقاشی‌های او یا به گفته خودش: چوب‌نگاره‌هایش.
این‌بار اما سفر عباس صفاری مصادف شد با بحران نشر در ایران و طبعاً در سایه همین بحران، بحث ادبیات خارج از کشور هم مثل سال‌های دهه ۱۳۶۰ در میان می‌آید و این بحث‌ها مثل همیشه با بحث سانسور درآمیخته است. در این زمینه‌ها با عباس صفاری گفت‌و‌گو کرده‌ایم:

ادامه : http://radiozamaaneh.us/culture/khaak/2012/10/07/20361


 

                                                        *********************************