۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

جامه ی ازلی


۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۶

رای

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

یک آلبوم و دو کتاب

با یک آلبوم و دو کتاب در نمایشگاه کتاب تهران

1 - پرتاب بومرنگ با عنوان فرعی ( گشتی در جهان شاعرانه عباس صفاری ) را نشر آرادمان در 334 صفحه و با قیمت 25 هزار تومان منتشر کرده است
2 - آلبوم کبریت خیس  با ابتکار سعدی گلبیانی حاصل همکاری مشترک نشر و پخش جوان و موسسه «هنر نوین» است.
3 - گزینه اشعار را انتشارات مروارید انتشار داده و برای اولین بار به نمایشگاه می رود .
-----------------------------

گشتی در جهان شاعرانه عباس صفاری



خبرگزاری ایسنا - سرویس ادبی - کتاب «پرتاب بومرنگ» با عنوان فرعی "گشتی در جهان شاعرانه‌ی عباس صفاری"، در نقد، تحلیل و بررسی شعرهای این شاعر معاصر، به انضمام تعدادی از شعرهایش منتشر شد.
در این کتاب که به‌همت نشر آرادمان در 333 صفحه، با طرح جلدی برگرفته از یکی از نقاشی‌های عباس صفاری انتشار یافته، شعرها و متن‌هایی از این شاعران، منتقدان، نویسندگان، روزنامه‌نگاران و دیگر هنرمندان دیده می‌شود:
منوچهر آتشی، محمدعلی سپانلو، محمدرحیم اخوت، شمس لنگرودی، حسین نوش‌آذر، حافظ موسوی، حسین سناپور، اردشیر رستمی، هما سیار، گروس عبدالملکیان، لادن نیکنام، مجتبی پورمحسن، ناصر شاهین‌پر، علیرضا بهنام، عالمه میرشفیعی، میلاد کامیابیان، سیدفرزام حسینی، فرزانه قوامی، عباس سلیمی آنگیل، پوریا سوری، سعدی گلبیانی، ربابه میرغیاثی، داوود زهرانی دامون، آریامن احمدی، رضا ساکی، احمد ابوالفتحی، مسعود شهریاری، کاوه سالاری، مزدک پنجه‌ای، داریوش معمار، ی. گرکانی، محمد یاسر هدایتی، آرش نقیبیان، محسن بوالحسنی، عبدالحسین موحد، رئوف عاشوری، ستاره کریمی، شیوا قدیری، سایه اقتصادی‌نیا، غزل آریانپور و علیرضا بهرامی.
در پایان کتاب نیز گزیده‌ای از اشعار کتاب‌های بررسی شده و جدید این شاعر پراقبال در بیش از یک دهه‌ی گذشته، آورده شده است.
عباس صفاری متولد سال 1330 در یزد، سال‌ها پیش برای تحصیل در مقطع دانشگاهی در شاخه‌ی هنرهای تجسمی به غرب رفت و اکنون بیش از 30 سال است که مقیم شهر لانگ بیچ در کالیفرنیاست.اولین مجموعه‌ی شعر او با عنوان «در ملتقای دست و سیب» در سال 1992 در کالیفرنیا منتشر شده که جایزه‌ی ادبی باران را برای بهترین مجموعه‌ی شعر چاپ خارج از کشور در آن سال به خود اختصاص می‌دهد. سومین مجموعه‌ی شعرش را با عنوان «دوربین قدیمی و اشعار دیگر» در تهران منتشر کرد. این کتاب جایزه‌ی شعر امروز ایران (کارنامه) را به‌دست آورد.
او علاوه بر کتاب‌هایی در ترجمه‌ی شعر از سرایندگان کهن مشرق‌زمین، مجموعه‌هایی چون «کبریت خیس»، «خنده در برف»، «تاریکروشنا» و «مثل جوهر در آب» را منتشر کرده که آخرین آن‌ها جایزه‌ی کتاب سال شعر خبرنگاران را به خود اختصاص داده است.
«قدم زدن در بابل» نیز عنوان مجموعه‌ای از تک‌نگاری‌ها، سفرنامه‌ها و خاطره‌های ادبی هنری اوست که آن را هم سال گذشته همین مرکز نشر منتشر کرده است.
شعرهای عباس صفاری تا کنون به چندین زبان مختلف از جمله انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، اسپانیایی، عربی و کردی ترجمه شده است. مجله‌ی فرانسوی‌زبان تهران ریویو در یکی از شماره‌های سال گذشته‌اش بخش ادبیات خود را به معرفی و ترجمه‌ی شعرهای او اختصاص داده است. شعر بلندی نیز به نام «هبوط یا حکایت ما» دارد که ترجمه‌ی انگلیسی‌اش به مدت پنج سال در کتاب درسی رشته‌ی ادبیات دانشگاه در آمریکا بوده است.
انتهای پیام


۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۶

آلبوم کبریت خیس

کبریت خیس - آلبوم شعر و صدای عباس صفاری منتشر شد .
==================================

تولید و پخش : موسسه هنر نوین و پخش و نشر جوان
دبیر ادبی : سعدی گلبیانی
انتخاب موسیقی و ضبط : آرمان نوروزی
عکس جلد : فواد فرهمند - طراحی جلد : داوود بیات
قیمت : دوازده هزار تومان
فروش در کتابفروشی های زنجیره ای( شهر کتاب ) تهران و شهرستانها

-------------------------------------------------------- 
سعدی گلبیانی :
لوح فشرده ی صدای عباس صفاری با انتخاب و تنظیم قطعاتی از موسیقی کلاسیک توسط آرمان نوروزی در موسسه ی هنر نوین منتشر شد. جهان مخصوصی دارد این صدا و موسیقی، با دل دل تعبیرها و آواها میان خیال و خاطره، میان تداعی ها و ماجراهای کوچک روزمره، میان شکل های حباب گونی از کلمات که صفاری می سازد و هر کدام در تاریکی های حافظه دور می شوند آرام آرام، وقتی که پیراهن خالی تو صندلی را زیباتر کرده است...از زحمات آرمان نوروزی و داوود بیات، گرافیست اثر، ممنونم.
=================================
خبرگزاری مهر 
نیما جوان مدیر پخش و نشر جوان می گوید این آلبوم برگرفته از آثار عباس صفاری شاعر سرشناس کشورمان است که با عنوان «کبریت خیس» در دسترس علاقه مندان قرار می گیرد. استاد صفاری شاعر و مترجم بزرگ کشور غیر از سرودن ترانه برای چند خواننده  از جمله فرهاد مهراد، شاعر و مترجمی حرفه ای است که «در ملتقای دست و سیب»، «تاریک روشنای حضور»، «دوربین قدیمی»، «کبریت خیس»، «خنده در برف» و «مثل جوهر در آب» از جمله آثار اوست. «عاشقانه های مصر باستان»، «کلاغنامه»، «ماه و تنهایی عاشقان» و «کوچه فانوس‌ها» نیز برخی از کتاب‌های ترجمه شده وی در عرصه نوشتار است.
مدیر پخش و نشر جوان ادامه داد: در این آلبوم قطعات «شهر تنها» از لئونارد برنشتاین، «کل نیدری» از ماکس بروخ، آداجیو از سرلانگسم، سمفونی پنج مالر و آداجیو «ملتو» و سمفونی یک چارلز آیو برای دوستداران موسیقی ارائه شده است.  این اثر حاصل همکاری مشترک نشر و پخش جوان و موسسه فرهنگی هنری هنر نوین است. البته مجموعه پخش و نشر جوان آثاری از شاعران به نام کشورمان از جمله استاد موسوی گرمارودی و رضا براهنی را نیز در دست تولید و اجرا دارد که به زودی جزییات آن اطلاع رسانی می‌شود.
جوان در پایان درباره پروژه های دیگر اظهار کرد: طبق برنامه ریزی های انجام گرفته بعد از عید فطر تازه ترین آلبوم میلاد درخشانی در قالب مجموعه ای با کلام و یک اثر دیگر با هنرمندی مصباح قمصری و میلاد درخشانی منتشر می شود. این در حالی است که بعد از برگزاری یک جلسه مشترک با استاد بهروز غریب پور درباره آلبوم «اپرای شمس و مولوی» تکلیف انتشار این مجموعه به آهنگسازی بهزاد عبدی و خوانندگی همایون شجریان و محمد معتمدی روشن خواهد شد.

۹ اردیبهشت ۱۳۹۶

بوکافسکی و زهر حسادت حرفه ای

اخلاق ناپسندی دارند بعضی ازهنرمندان ما که قادر نیستند از هنرمندی که همسنگ خودشان است یا رقیبی برایشان محسوب میشود به نیکی یاد کنند ، یا در گفتگوهایشان استعداد و تلاش او را قدر بدانند . غالبا اگر در برابر سئوالی قرار بگیرند که لازم باشد از چهره قدرتمند دیگری در رده خود نام ببرند ، یا از پاسخ طفره می روند یا از شخصی نام می برند که شنونده -
انگشت به دهان میماند . شخصی که از حیث شهرت و بضاعت هنری در رده بسیار پائین تری از خود ورقبایشان قرار دارد و شانسی هم ندارد که زمانی تبدیل به رقیب شود . زیادند این افراد اما نمونه اش ابراهیم گلستان که از میان خیل داستان نویسان ریز و درشت ایران فقط شاگرد خودش ذکریا هاشمی را قابل نام بردن میداند و بس .

هر از گاه که به چنین مواردی بر می خورم یاد شعری می افتم از همشهری پُر زد و خوردمان جناب بوکافسکی که امیدوارم نیروی انتظامی آن دنیا زیاد به او گیر ندهند که امکان دارد دوباره یادش برود که شاعر است و با کله برود در صورت ملکوتی شان  !!
و اما در شعر مورد نظر بوکافسکی که بهره چندانی از زیبائی نبرده بود از شاعری یاد می کند بسیار زیبا و خوش تیپ ، شیک پوش ، پولدار و متفرعن که در رستورانهای پنج ستاره شام می خورد و به استخر که می آید زنان زیبا و خوش اندام دورش حلقه می زنند . بوکافسکی پس از وصف کمالات این موجود کمیاب  در بند پایانی و غافلگیر کننده  شعر با یک دشنام آبدار زهرش را به این شاعر خوش گذران می ریزد . خط آخر شعر این است :
( اما مادر جنده  شعرش هم محشر است ! )
شاید این جمله را به زبان مأخوذ به حیای ژاپنی نشود ترجمه اش کرد اما برای ما فارسی زبانها قابل درک است و پیام روشنی دارد .  دشنامی است به تحبیب و تحسین به زبان مطایبه و  بر آمده از یک حس حسادت مهار شده  . حسادتی که به هیچ عنوان نباید نقشی در قضاوت داشته باشد .
آری ، بوکافسکی به درستی دریافته است که حسادت مهار گسیخته نهایتا تبدیل می شود به خوره روح و منبع انرژی منفی . و انرژی منفی یعنی زهری که می تواند به ریشه های خلاقیت صدمه جبران ناپذیری بزند .

=====================================


دزد پر رو

 اگر چه وقاحت دزدی و دروغ گوئی در ابعاد جهانی در حال از بین رفتن است ، پنداری اما پدیده جدیدی نیست . این هم یک مورد قدیمیِ خنده دار ( یا گریه دار ) که آدم را یاد بعضی از دولتمردان امروزی می اندازد .
بیت زیر از شاعر متوسط و کمتر شناخته شده ای به نام رفیع مشهدی است  که از رواج مضمون دزدی در زمان خودش گله مند است .
نکته سنجان همه غارتگر مضمون همند 
سخن تازه کم و دزد سخن بسیار است 

این بیت را نیز همین حضرت سروده است :
به جز از مرگ دوستان دیدن 
حاصل عمر خضر چیست بگو

بیان ضعیفه اما مضمونش بدک نیست .
و حالا بیتی که سالها پیش از او کلیم کاشانی سروده است :
بگو به خضر به جز مرگ دوستان دیدن  
چه حاصلی تو از این عمر جاودان دیدی 

بگذریم که مضمون رفقای خضر خودش کلی اشکال دارد . خضر بینوا اصلا دوستی نداشت و ندارد  و با الیاس نبی نیز که هم سرنوشت اوست میانه ای نداشته است .فقط با زنانی که قبل از طلوع آفتاب جلوی خانه را آب و جارو می کنند خوش و بشی می کند و می رود  . به اسکندر هم که خیال داشت با او هم سفر و هم سرنوشت شود نارو زد و کلاغی را ماموریت داد که برود مشک آب حیات را بر ترک اسب او سوراخ کند . یعنی رفیق بی رفیق .

۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

قطعات

صفحه اینجانب در ایمگرام
================
 http://www.imgrum.org/tag/%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA_%D8%AE%DB%8C%D8%B3

۳ اردیبهشت ۱۳۹۶

شعر+ عکس































عکس از مهدی رضائی

۱ اردیبهشت ۱۳۹۶

فرناندو پسوآ



بازگشت بهار

بهار که بازمی‌گردد
شاید دیگر مرا بر زمین بازنیابد
چقدر دلم میخواست باورکنم 
بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ برایم اشکی بریزد
وقتی می‌بیند تنها دوست خود را 
از دست داده است
بهار اما وجود حقیقی ندارد
بهار تنها یک اصطلاح است
حتی گلها و برگهای سبز هم 
دوباره بازنمی‌گردند
گلهای دیگری می آیند 
وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمی‌گردد
و هیچ چیزی دوباره تکرار نمی‌شود
چرا که هر چیزی واقعی است.

(ترجمه: نفیسه نواب پور)

۱۷ فروردین ۱۳۹۶

      آلن پو

دستی به در می کوبد
و قلب من
چون آشیانه ای تهی
از شاخسار استخوانی اش
به زیر می افتد .

میدانم تو نیستی
تو با کلید تمام درهائی که بر خود بسته ام
در تردید بی پایان سنگ ها و سایه ها
پنهان شده ای
پرنده و باد نیز
فقط در شعر شاعری سودائی
به در می کوبند.

در قاب استخوانی ام می ایستم
و آهسته می گشایم
دری که لولایش را
بر چارچوب هراس من میخ کرده ای

چشمانم را
مانند دو تیله چینی
به تاریکی پرتاب می کنم
و جز باد و پرنده ای خیس
هیچ نمی بینم .

=================
شعری از مجموعه دوربین قدیمی و اشعار دیگر
طرح ضمیمه : دق الباب 
کولاژ - رنگ و انواع فلز روی چوب
12 در 14 اینچ
کار عباس صفاری



۲۸ اسفند ۱۳۹۵

پرستش شب پرست

مهتابی خیس تر از
به خواب دیدن تو
از خیابان می گذشت
و من
سر بر بالشتی مشترک
آنقدر بیدار بودم
که صدای ترک خوردن پوستت را
به وضوح می شنیدم

     *    *   *


نوری به تناوب

از گوشه پنجره می تابید
و مانند چراغی دریائی
از رویمان رد می شد

     *    *    *

ساعتی دقیق تر از دغدغه رفتنت
خود را کنار تخت
به خواب زده بود
و گلی شب پرست
خیس از شرم و شبنم
در دست من می شکفت .

===============
 تصویر : با گربه و کتاب
چوب نگاره کار عباس صفاری
مرکب روغنی روی کاغذ پالپ
12 اینچ در 15

۲۳ اسفند ۱۳۹۵

ذکر نخستین بار پدر شدن اینجانب !

     کتاب هفته خبر - ویژه نوروزی
خاطره ای از نوروز 1350
 عباس صفاری
درمانگاه اسفندک یکی از دور افتاده ترین درمانگاه های سپاه بهداشت بلوچستان بود که هیچ دکتری چهار - پنج  ماه بیشتر آنجا دوام نمی آورد و غالبا نیمی از سال و تا دکتر بعدی از راه برسد به وسیله  دو سپاهی دیپلمه که مدتی زیر دست دکتر کار کرده بودند اداره می شد . معمولا یک سپاهی که سابقه دار تر بود بیماران را معاینه می کرد و نسخه می نوشت و سپاهی دیگر مسئول داروخانه  و تزریقات بود !
یک ماه مانده به عید 1350 سپاهی سابقه داری که نقش پزشک را به عهده داشت خدمتش تمام شده و به شهر و دیار خودش باز گشته بود . پس از رفتن او از مرکز خبر آمد که قرار است پس از تعطیلات نوروزی یک افسر وظیفه دکتر به اسفندک بفرستند . یک پزشک واقعی ! اما تا رسیدن آن دکتر که شاید یک ماه طول بکشد ، من که سپاهی دیپلمه و یک سال سابقه خدمت داشتم  باید ( یکجوری ) درمانگاه را اداره کنم . به زبان دیگر یعنی باید همزمان سه کار را انجام بدهم . هم دکتر باشم ، هم داروخانه چی و هم تزریقات چی . در مواردی نیز که نوع بیماری جدی یا برای من غیر قابل تشخیص باشد می باید بیمار را با جیپ درمانگاه بفرستم به بیمارستان سراوان . در چین زمان مائو به آنها ( پزشک پا برهنه ) می گفتند که پس از کار آموزی یک ساله به روستاهای دور گسیل می شدند . اما آیرونی کار من  در این بود که بسیاری از بیماران خودشان می گفتند که چه می خواهند . تعدادی معتاد به آمپول کلسیوم داشتیم که هفته ای دو سه بار می آمدند و اصرار داشتند که کلسیم به طریق وریدی و با سرعت تزریق شود تا بدنشان را داغ کند . زنها غالبا  شربت ملین فیجین ( طعم انجیر ) طلب می کردند که گریه ام گرفت وقتی فهمیدم قاتق نانهای بیات و خشک شده در سفره است و به طعم و بوی ناخوش داروئی آن نیز عادت کرده اند . هر قرص سپید رنگی را هم بی خاصیت پنداشته و غالبا آنها را  می ریختند پشت دیوار درمانگاه و می رفتند .
عید که از راه رسید من تنها سپاهی درمانگاه اسفندک بودم با یک راننده به نام ( سیاهخانی ) و یک خدمتکار به نام اختیار که سیاه پوست بود و اجدادش از بردگان زنگباری .
نا گفته نماند که از ابتدا قرار نبود  ایام عید را در اسفندک باشم . خدمت در بلوچستان آن روزگار امتیازاتی داشت که شاید سپاهیان استانهای دیگر از آنها محروم بودند . از جمله این که تقریبا تمام سپاهیان منطقه سیستان و بلوچستان ( بهداشت ، دانش و ترویج ) ایام نوروز را به مدت یک هفته می رفتند زاهدان که هم عیدی و حقوقشان را بگیرند و هم دور و بر همدیگر باشند .
من اما قدری زودتر و قریب یک هفته مانده به عید به زاهدان آمده و یکراست جهت گرفتن کلید خوابگاه به بهداری رفته بودم . در راهروی بهداری از جلوی اتاق رئیس که رد می شدم مرا در لباس شخصی  و با موی افرو  دید و شاید به دلیل زودتر از موعد آمدنم آمرانه صدایم زد . وارد دفتر که شدم بی مقدمه و پرخاش گرانه با اشاره به مویم گفت : تو سپاهی هستی یا رامش (مقصودش از رامش خواننده معروفی بود که مویش را افرو و پسرانه آرایش می کرد ) خُب ، لنترانی زشتی بارم کرده بود و نمیشد که آن را بی پاسخ بگذارم . به ویژه این که به خاطر خدمت در پرت افتاده ترین روستا می پنداشتم نازم بیش از اینها باید خریدار داشته باشد . این شد که پیه عواقبش را به تن مالیده و بی درنگ در پاسخش هر چند بی مسمّی گفتم : شما چطور ، دکترید یا گوگوش ؟
به گمانم اصلا منتظر چنین عکس العملی نبود . بلا فاصله گوشی را برداشت و همانطور که با خشم شماره می گرفت با چشمهایش در را نشانم داد و گفت : برو بیرون توی راهرو وایسا . جائی هم نرو . از در که بیرون می رفتم می دانستم دارد به ژاندارمری زنگ می زند . بیست دقیقه بعد دو تا ژاندارم سیستانی آمدند و مرا همچنان سلانه سلانه و تخمه شکنان به آرایشگاهی نزدیک ( چهار راه چه کنم )  برده و به سلمانی گفتند : ارتشی بزن !
آن شب را در خوابگاه بهداری گذراندم و روز بعد یکی از کارمندان آمد و در حالی که چک حقوق و پاداشم را به دستم می داد گفت سه روز بیشتر نمی توانم در زاهدان بمانم . پس از آن نیز دو راه پیش پایم گذاشت . یا بر می گردی سر خدمتت ، یا این که تا سال تحویل میروی در زندان ژاندارمری . شنیده بودم زندان ژاندارمری زاهدان شپش دارد قدِ گنجشک ! و ایام عیدی حوصله شکار شپش نداشتم ! لاجرم راه اول را انتخاب کرده و برگشتم اسفندک .

                                    *                          *                     *

عید نوروز را سیستانی ها مفصل جشن می گیرند اما در روستاهای بلوچستان فرا رسیدن نوروز جُنب و جوش چشمگیری ایجاد نمی کند . اعیاد اصلی بلوچها مانند دیگر مسلمانان اهل تسنن  عید فطر است وغدیر . معهذا بلوچ هائی نیز بودند مانند سیاهخانی که به علت آمیزش طولانی با دیگر اقوام ایرانی عید نوروز نیز جایگاهی در زندگی شان پیدا کرده و نسبت به آن بی توجه نبودند .
سیاهخانی پیر مرد چابُک و خوش بنیه ای بود از مردم کوهستان سیاهخان  در شرق جلگه ماشکیل و در میان اهالی آن حوالی برخوردار از مقام و منزلتی بیش از یک راننده ساده . من نیز در اوایل خدمتم وقتی دیده بودم دارد بروشور انگلیسی یکی از داروها را برای دکتر درمانگاه ترجمه می کند پی برده بودم که با یک راننده معمولی طرف نیستم . آدم بذله گو اما کم حرفی بود .  یک بار نیز پیش از آمدن من به اسفندک برای یک پزشک اعزامی درد دل کرده بود که در جوانسالی به پنجاب ( هند آن روزگار ) رفته و به خدمت ارتش استعماری در آمده و پس از استقلال هند به منچستر انگلستان رفته و زن و فرزندی هم در آن دیار دارد که از آنها بی خبر است . نهایتا نیز به اصل و ریشه خود در این دشت سوخته بازگشته است . باغ و خانه اش در روستای ( کلپورگان ) نیز نشان از وضعیت مالی مناسبی داشت و رو براه تر از خانه سرداران منطقه بود .

فردای روزی که من به اسفندک برگشتم سیاهخانی آمد اجازه  مرخصی یک روزه بگیرد تا جهت خرید ماهی و دیگر مخلفات لازم برای شام نوروز ( قاجاری ) به سراوان برود . می دانستم اگر ماهی گیرش بیاید طبق معمول خشک و نمکسوده است و باید سر راهش آن را در کلپورگان به همسرش بسپارد تا دو سه روزی در آب خوابانده و زهر شوری اش گرفته شود . به همین جهت گفتم احتیاجی به او نداریم و برای بازگشت عجله نکند . او نیز قبل از حرکت قول گرفت که شب سال نو را مهمان او باشم که با خوشحالی پذیرفتم . اگر با او نمی رفتم  باید مهمان پاسگاه ژاندارمری می شدم که رغبتی به آن نداشتم . از حرصی که برای گوشت های داخل غذا می زدند چندشم می شد .

                                       *          *          *
صبح آخرین روز سال از خواب که بیدار شدم لباسهای بلوچی ام را سپردم به اختیار که ببرد اطوئی بر آنها بکشد . این لباسها را که شامل پیراهن ، شلوار ، دستار و جلیقه بود  در آغاز خدمتم از بازار زاهدان خریده و بارها به مناسبت های مختلف از آن استفاده کرده بودم . نزدیک های ظهر لباسها را همراه کفشهای واکس زده ام آورد و اصرار داشت که کفش چرمی بپوشم . می دانستم اختیارکفش های الیافی ( سواس ) مرا که هدیه دست ساز پیر مرد بلوچی بود دوست ندارد و باز هم خواهد گفت این ها  مال پابرهنه ها و نوکرهاست و برازنده من نیست .
یک ربع مانده به پنج با ریش تازه تراشیده و سراپا در لباس بلوچی ، روی پله جلوی درمانگاه نشسته و منتظر سیاهخانی بودم که با جیپ لند روورش بیاید و با هم به کلپورگان برویم . پس از دود کردن یکی دو سیگار و نگاه به ساعتی که بیست دقیقه گذشته از پنج را نشان می داد خیال داشتم بروم ببینم چه اتفاقی افتاده که نیامده است  . اما پیش از آن که از جایم برخاسته باشم دیدم سیاهخانی و اختیار با پای پیاده و پر شتاب دارند به سمت درمانگاه می آیند . اختیار هنوز نرسیده با صدای بریده اش گفت ( آهوک ) حالش خوب نیست و دارند از کپر او می آیند .
آهوک را مثل دیگر اهالی روستا می شناختم . از وقتی شکمش بالا آمده بود بیشتر به درمانگاه می آمد و من هم تا می توانستم تقویتی برایش تجویز می کردم . کس و کار چندانی در اسفندک نداشت . بستگانش در کوه بودند و او دو سال پیش با همسرش در فصل خرما پزان به اسفندک آمده و ماندگار شده بودند . شوهرش نیز که جوان خوش قامتی بود پس از آشنائی و رفاقت با چند تن از جوانان ده و به تشویق آنها همراهشان شده و جهت کار به ابو ظبی رفته بود .
اختیار می دانست که شال و کلاه کرده ام که به خانه سیاه خوانی برویم اما ظاهرا وضع حمل آهوک به مشکل بر خورده بود و از دست مادر زن اختیار که هم نانوا و هم قابله اسفندک بود کار زیادی بر نمی آمد .
سیاهخانی را که اصرار داشت به کمک قابله بروم کشیدم به یک کنار و گفتم این ها خبر ندارند که من دکتر نیستم ، تو که خوب میدانی ، گذشته از این که کاری از دست من ساخته نیست  دخالت مستقیم برای هردوی ما مسئولیت هم دارد و تنها راه چاره بردن او به سراوان است . سیاهخانی که داروهای موجود در درمانگاه را خوب می شناخت معتقد بود یک آمپول مسکن قوی و یک آمپول ریلکس کردن عضلات به او بزنم و بسپاریمش دست مادر زن اختیار و خدای بزرگ . در این صورت از برنامه خودمان نیز عقب نمی افتادیم . کاری که من حاضر نشدم زیر بارش بروم . پیش از هر کاری اما باید سری به زائو می زدم .
وارد کپر که شدیم آهوک پشت چادری که کپر را از میان به دو نیم می کرد از حال رفته بود . پلک هایش را باز که کردم از رنگ چشم ها خوشم نیامد . این رنگ کِدر نا خوش آیند  را چندین بار دیگر نیز دیده بودم که همواره نشان از وخامت حال بیمار داشت . دردش به دلایلی که من نمی دانستم قدری  فرو کش کرده بود . چاره ای جز انتقال او به بیمارستان نمی دیدم و سیاهخانی نیز متقاعد شد که لندروور را برای چنین مواردی به او داده اند و باید به وظیفه اش عمل کند . مشکل اما این بود که آهوک کس و کاری نداشت و انتقال او به شهر همراه دو مرد غریبه صلاح نبود . بخصوص اگر اتفاق ناگواری رُخ می داد . مادر زن اختیار نیز راضی نبود که به شهر بیاید . نمی دانست چند روز آنجا خواهد ماند و نان روستا را در غیاب او چه کس باید بپزد . نهایتا  به او اطمینان دادیم که پس از سپردن بیمار به بیمارستان او را بر خواهیم گردانید . در گوش اختیار هم گفتم به حساب من از شرکت تعاونی روستا یک قواره پارچه زنانه برایش بخرد و هنگامی که بر گشتیم به او بدهد .
سیاهخوانی نیز با حساب کتابهائی که پیش خودش کرد به این نتیجه رسید که اگر زود راهی شویم خواهیم توانست پس از سپردن آهوک به بیمارستان خود را ( اگر چه قدری دیر ) به کلپورگان و شام سال نو برسانیم که زنش نیز پوستش را نکند .
راه افتادنمان طولی نکشید . سیاهخانی جاده های ناهموار آن حوالی را مثل کف دستش می شناخت و به رغم این که عجله داشت به شام برسد رعایت حال آهوک را می کرد و آهسته می راند . صندلی های نیمکتی لندروور را که در دوسمت ماشین بودند بالا زده و آهوک را خوابانده بودیم کف ماشین و روی پتو. مادر زن اختیار هم سر او را در دامن گرفته و یکبند چیزهائی زمزمه می کرد که نمی دانستم دعاست یا دارد با آهوک حرف می زند .
یک ساعتی از حرکتمان نگذشته بود که آه و ناله آهوک بلند شد . گاهی نیز جیغ خفیفی می کشید و آرام که می شد مادرش را طلب می کرد . چیزهائی درهم و پراکنده که حکایت از درد و غربت داشت : کجائی مادر پیرم ، عروس غربتم مادر ، و من در این فکر که غربت فقط فاصله نیست . غربت عدم حضور آدمهائی است که می شناسیم و دوستشان داریم . فاصله آبادی او تا اسفندک بیست کیلومتر هم نبود و او خود را غربتی می پنداشت.
نرسیده به کلپورگان مادر زن اختیار زد روی شانه سیاهخانی که ماشین را نگه دارد . از نفس زدن های آهوک معلوم بود که اتفاقی دارد می افتد . مادر زن اختیار با کمک سیاهخانی از ماشین پیاده اش کردند و روی پتوئی که من در این فاصله کنار تخته سنگی پهن کرده بودم قرارش دادند . معلوم بود مرده یا زنده ، بچه اش را دارد به دنیا می آورد . سیاه خوانی پشت به او همانجا ایستاد و من رفتم قدری دور تر از جاده و زیر کُنار بی برگ و باری نشستم و سیگاری روشن کردم .
طولی نکشید که صدای ناله های آهوک ناگهان قطع شد . سیاهخانی  از دور دستهایش را به حالت شکرگذاری رو به آسمان بالا برد و متعاقب آن  صدای خفیف گریه نوزادی سکوت بیابان را شکست . سیاهخانی از جیبش چاقوئی در آورد و برای بریدن بند ناف به مادر زن اختیار داد . وقتش رسیده بود که مادر و نوزادش را معاینه کنم . مادر زن اختیار که دید دارم به سمتشان می روم روی آهوک را پوشانید . به ضربان قلب مادر و نوزادش گوش دادم . فشار خون آهوک را نیز گرفتم . خوشبختانه هر دو سالم بودند .  آهوک اما بی رمق و خسته بود و قرار شد نیم ساعتی صبر کنیم تا حالش قدری جا بیاید و بعد  تصمیم بگیریم که چکار کنیم .
من بر گشتم زیر درخت کُنار. مادر زن اختیار که خیلی خسته شده بود خدا را با صدای بلند شکر کرد و تکه نسواری از یک قوطی حلبی در آورد و گذاشت گوشه لُپش ، سیاهخوانی نیز نشست کنار او و سیگاری را که از من گرفته بود روشن کرد .
هوا حسابی تاریک شده بود . در چنین جائی هیچ کاری دلچسب تر از تماشای ستارگان نیست . شاید آنقدر محو تماشای ستاره ها بوده ام که  نور کامیونی را که در جاده پیش می آمد ندیده بودم  . کامیون نزدیک سیاهخانی که رسید توقف کرد و راننده همانجا از پشت رُل پرسید چه شده است . وقتی شنید نوزادی به دنیا آمده است  کنار جاده پارک کرد و پیاده شد . راهی ی پنجگور پاکستان بود و بار کامیونش سیمان و مصالح ساختمانی . می خواست بداند کاری از دستش ساخته است یا خیر . سیاهخانی تشکر کرد ، من هم از دور دستی تکان دادم . قبل از آن که راه بیافتد اما نمی دانم سیاهخانی چه به او گفت که سریع رفت به سمت کامیون و با یک جعبه شیرینی آمد به سمت من . در حالی که جعبه را به دستم می داد گفت مبارکت باشه داداش ، بچه اولته ؟ و پیش از آن که من پاسخی داده باشم مرا در آغوش گرفت و گفت انشاالله شیرینی دامادیش رو بخورید . نزدیک بود بگویم من شوهرش نیستم ، دکترشم . اما دکتر بیست ساله در لباس بلوچی باور کردنی نبود . هرچه سعی کردم شیرینی را نگیرم به خرجش نرفت و دیدم دارد دلخور می شود . گفتم شب سال نو برای خودت خریده بودی اش که دهانی در بیابان شیرین کنی . گفت با اجازه دو سه تایش را در راه خورده و این قسمت ما بوده است . دیدم او نیز می خواهد در این ماجرا سهمی داشته باشد و چرا که نه .
کامیون که رفت سیاهخانی پیشنهاد داد همه برویم به خانه او در کلپورگان که هم خدمت سبزی پلو و ماهی برسیم ، هم این که همسر و دخترانش مراقب آهوک و نوزادش باشند .