۹ آبان ۱۳۹۰

نیمی عشق، نیمی مرگ

نگاه سید مصطفی رضیئی به

کوچه فانوس ها

یادداشت‌هایی برای فرهنگ و هنر
بر گرفته از سودارو

کوچه‌ی فانوس‌های (سرچشمه‌های شعر غنایی چین). گردآوری و ترجمه: عباس صفاری. تهران: انتشارات مروارید. چاپ اول: 1390. 2200 نسخه. 200 صفحه. 3900 تومان.


( تاریخ شعر جهان را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد. نیمی در مورد عشق است و نیمی درباره‌ی مرگ.)   اوکتاویو پاز

من قطب شمالم

ثابت و پابرجا از پسِ هزاران سال

قلب خورشیدی تو

که بامدادان به شرق

و پسین‌گاه در غرب می‌تابد

                  صفحه‌ی سی‌ودوم کتاب.


     عباس صفاری یک پدیده است. او انسانی‌ست قابل احترام، جدی و با پشتکار که می‌تواند امیدواری را در قلب انسان زنده نگهدارد. سال‌هاست که از ایران مهاجرت کرده و ساکن آمریکا است، بااین‌وجود انگار در محله‌ای همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کند. او در اینترنت فعال است، شعرهایش با تجدیدچاپ‌های پیآپی منتشر می‌شوند و دستی در کار ترجمه نیز دارد. انتشارات مروارید پیش از این دفتر «عاشقانه‌های مصر باستان / ازرا پاوند» را با ترجمه‌ی او منتشر کرده بود و حالا دفتر «کوچه‌ی فانوس‌ها» منتشر شده که گلچینی است نتیجه‌ی مطالعات گسترده‌ی آقای صفاری در طول پنج سال پیاپی. در انتهای کتاب، نام شانزده دفتر و گلچین ادبی آمده که با موضوع شعر باستانی چین به زبان انگلیسی منتشر شده‌اند و آقای صفاری تمامی آن‌ها را خوانده است، از میان‌شان دست‌چین کرده، بادقت کارها را ترجمه کرده و به دست ما رسانده است. شاید دویست صفحه، حجم زیادی به‌نظر نرسد اما به جرات می‌گویم که «کوچه‌ی فانوس‌ها»‌ یکی از خواندنی‌ترین کتاب‌هایی‌ست که با موضوع شعر ترجمه، در یک سال گذشته منتشر شده‌ و خوانش آن کمی بیش از آن‌‌چه فکرش را کرده باشید، وقت‌تان را خواهد گرفت. چون برخلاف ظاهر ساده‌ی کتاب؛ اثر جدی، ظریف و لبریز از جزئیات است و خواننده را مرتب به فکر فرو می‌برد.

از پارچه‌ی مرغوب چی

ابریشمی سپید و درخشان، پاکیزه به‌مانند برف

بادبزنی دوبرگه برایت ساخته‌ام

یادآور همبستگی و شادیِ ما،

مُدور و یکدست به‌مانند ماه

پنهان می‌شود و بیرون می‌خزد بادبزن

از آستین‌های سرور من

به حرکتی می‌توانی نسیم خُنکی را به راه اندازی

اما من همواره نگران پاییزم، که چون از راه برسد

آن را در صندوقچه‌ی حصیری‌ات پنهان خواهی کرد

و عشقی که به آن می‌ورزی نیز بی‌سرانجام به پایان برسد.

                   پن چیه – یو. شعر «ترانه‌ی اندوه». صفحه‌ی 104 کتاب.


     کتاب با مقدمه‌ای مفصل شروع می‌شود که سه بحث را پیش می‌کشد: اول رابطه‌های فرهنگی میان دو ملت ایران و چین در طول هزاره‌های گذشته و طرح این سوال که چرا ادبیات دو سرزمین، آن‌قدر که باید و شاید، دست‌ به دست نشده است؟ دوم توضیحاتی درباره‌ي ساختار و روایت و سمبل‌های شعرهای چین و عاقبت توضیحی در مورد روندِ شکل‌گیری کتاب و این‌که چگونه از پس سال‌ها، آقای صفاری به این دفتر رسیده‌اند.



      مقدمه، برای منِ خواننده، یادآور شکاف‌هایی است که فرهنگ فارسی از آن رنجی عمیق می‌برد: ندانستن‌ها. ما نمی‌دانیم. گسترده نمی‌دانیم. خبر نداریم که در ادبیات و فرهنگ روز – و گذشته‌ی – ملت‌های گوناگون جهان چه می‌گذرد. ما در چهارچوب‌های مرزهای فکری و زبانی خودمان حبس شده‌ایم. چرا؟ چون کاوشگرهای ادبی کم داریم. چون بیشتر دست به تقلید در نام‌ها و فرهنگ‌های آشنا می‌زنیم – ادبیات روز آمریکای شمالی و اروپای غربی، نام‌های مشهور ادبیات اسپانیولی و پرتقالی – تا آن‌که دنبال کشف باشیم.

عباس صفاری به‌دنبال کشف است و می‌تواند ما را همراه خود به فرهنگِ غنی و چند هزار ساله‌ي چین بکشاند:‌ تنها کافی است علاقه به شعر سپید داشته باشید، کافی است بتواند با ترجمه‌ی شعر کنار بیایید، کافی است دنبال نمونه‌های جدید از فرهنگ و هنر سرزمینی نام‌آشنا باشید تا بتوانید از «کوچه‌ی فانوس‌ها» لذت ببرید. خودِ صفاری توانسته در طول ده سال گذشته، خوانندگان ثابتی برای خود بیابد و همین می‌تواند برای موفقیت کتاب، در بازار سردِ کتاب‌فروشی‌های تهران کافی باشد.

در بهشت

همدم تو خواهم بود

و عشق ما هرگز به پایان نخواهد رسید.

هنگامی که کوه‌ها فاقد قلّه شوند

و رودخانه تُهی از آب

هنگامی که تندر در زمستان بغرد

و برف فرو بریزد به تابستان

فقط آن زمان تو را ترک خواهم کرد!


        شعر «در بهشت» که در وزن آزاد سروده شده است. صفحه‌ی 111 کتاب.

شعر معرفی شده در «کوچه‌ی فانوس‌ها»، شعر انسان‌ها و نام‌ها و جزئیات است. به‌راستی که عشق و مرگ، اندوه و پریشانی، امیدواری و خوشحالی، کلمه به کلمه‌ی شعرها را پر کرده‌اند. تقریباً اکثر شعرها، قدمتی بالای هزار سال دارند ولی بااین‌وجود، سرزندگی خودشان را حفظ کرده‌اند. شعرها، وابسته به هویت چینی و ساختار زبانی چینی هستند – که در مقدمه‌ی کتاب به‌روشنی توضیح داده شده است – و از هویت مذهبی – کنفسیوسی، ذِن و بودایی و مانند آن – عمیقاً استفاده می‌کنند. انسان‌های شعرها، خود را در خدمت کشورشان، زندگی و خانواده‌شان و سنت‌شان می‌بینند. دست‌وپای آنان محدود به مرزهای جامعه است اما بااین‌حال، می‌توانند حرف خودشان را در کلمات بیان کنند. از اندوه‌ها و سرخوردگی‌ها بگویند و حرف از آینده و امیدواری بزنند. شعرهای کتاب، ثبت لحظه هستند. اشیاء و منظره‌های آن، اجسامی زنده شده‌اند و هر کدام هویت خویش را دارند. عباس صفاری چهره‌ای است که تحسین می‌کنم و «کوچه‌ی فانوس‌ها» کتابی است که شایسته‌ی تقدیر است.

من ناگهان به یاد آوردم، راه دوری را که در پیش دارم

از بستر بیرون می‌جهم برای سنجش وقت

نور ستارگان و سیاره‌ها تحلیل رفته است در آسمان

راه من بسی دور است و چاره‌ای جز رفتن ندارم

من به خدمت سپاهی می‌روم، به جبهه‌ی جنگ

نمی‌دانم چه زمانی باز خواهم گشت

دست تو را در دست می‌گیرم و از ته دل آه می‌کشم

پس از آن چه اشک‌ها که فرو خواهند ریخت

در روزهای جدایی

در غیاب من کماکان شاید

از تماشای گل‌های بهاری لذت ببری

اما هرگز روزهای عشق و افتخارمان را فراموش نکن

بدان که اگر زنده بمانم، باز خواهم گشت

و اگر کشته شوم، در ذهن و خیال هم‌دیگر

ادامه خواهیم داشت.

صفحه‌ی 38 و 39 کتاب. بخشی از شعر «برای همسرش» سروده‌ی «ژنرال سو وو حوالی قرن اول پیش از میلاد».












۴ آبان ۱۳۹۰

شعری از مجموعه تاریکروشنا

دریای اورال زادگاه آناهیتا و گهواره تمدن اقوام آریائی است . حدود هشتاد در صد آن به خاطر رقابت های اقتصادی استالین  در بازار پنبه جهان و منحرف کردن آب رودخانه های آن  به سمت استپ ها تحلیل رفته و شهرهای ساحل آن به شهر ارواح تبدیل شده اند . شعر زیر در این ارتباط سروده شده است .



اورال می میرد



اما

گوسفند قربانی نیست

که با رفتن خون از تن

کدر شود آن روشنایی شفاف

در مردمک چشمانش

مرگ دریا

مانند تولدش

دردناک و طولانی است



به چشم خود لک لک هایش را

خواهد دید

در اجرای رقص بی حاصل باران

و حلقه ی نمکسود محاصره را

که روزبه روز

تنگ تر می شود



لاک پشتی که تخم

در حفره های نمک می گذارد

باد تلخی

که در اسکلت های کشتی های به گل نشسته می وزد

و ماهیان سراسیمه ای

که ثقل نمک کورشان کرده است



پلیکان ها را خواهد دید

و مرغابیان سر در گریبان را

که جایی ندارند بروند

و در غریزه ی موروثی شان

نقشه ی دریای دیگری

نقش نبسته است

در کابوس هایش از هم اکنون

ماهیگیران شوربختی را می بیند

که برای آخرین بار

گره از تورهای سیاه شان می گشایند

و دهکده های ساحلی را

که به سرعت دور می شوند از ساحل

و بیابان می بلعدشان از دم

***

روزی که شاهرگ های حیاتش را بریدند

روزی بود

مانند تمام روزها

و هیچ پرنده ای خبر نیاورد

از سرنوشتی که در آن سوی اِستپ ها

برایش رقم زده بودند

فقط زورقی بادبانی

عروس سیاه پوشی را

به خانه ی پدری اش

باز می گرداند

و نسیمی که چین

به دامنش می انداخت

آغشته بود به بوی الرحمان و نمک

***

چگونه باور کند یک الف آدم

که تا همین دیروز

یک موش طاعونی می توانست

یک نسل شان را به خاک بسپارد

با کوبیدن یک مُهر

دریایی را به مرگ محکوم کرده باشد

و مجریان فرمانش

ترک و تاتار یا ازبک

فرقی نمی کند دیگر

هرکه بوده اند

عین خیالشان نبوده است که او

روزگاری در رَحم باستانی اش

از خدایان بار برداشته

و در دامن سرسبزش

فرزندانی پرورانده است

با آرزوی فتح جهان در سر

فرزندانی که ضجه های نمکسودش را

پاسخ نمی دهند امروز



با این سرعت سرسام آور که خاک

می بلعد دار و ندارش را

دیری نمی پاید که ارواح مغروقین حتا

ترکش خواهند کرد

و در نهایت

فقط ماه خواهد ماند و ستارگان

و خورشید سنگ دلی

که ماموریت دارد از بالا

بر پیشانی ترک خورده اش شلیک کند

بوسه ی مرگ را



عباس صفاری / تاریکروشنا / انتشارات مروارید
بر گرفته از فیس بوک آقای کاوه حیدری

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

مجموعه‌ي شعر «تاريکروشنا»ي عباس صفاري در ايران منتشر شد.


به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفته‌ي صفاري، مجموعه‌ي شعر «تاريکروشنا» که اولين‌بار سال 1374 با عنوان «تاريکروشناي حضور» در کاليفرنيا به چاپ رسيده بود، دومين مجموعه‌ي شعر اوست که در اصل، 63 شعر از آثار سروده‌شده طي سال‌هاي 1992 تا 1995 در آن عرضه شده بود و در چاپ جديد اين كتاب، چهار شعر چاپ‌نشده نيز افزوده شده است. اين چهار شعر تماما به همان دوره‌ي زماني تعلق دارد و به رغم بازنويسي اخير، از مضمون و ساختاري مشابه ديگر شعرهاي اين مجموعه برخوردار است.

صفاري همچنين مي‌گويد: «تاريکروشنا» حاصل دوراني است که تلاش من بيش‌تر سمت و سويي ايماژيستي داشت و کارها غالبا در زباني نيمه‌فاخر عرضه مي‌شدند؛ به همين جهت براي خوانندگاني که با شعر من منحصرا از طريق کتاب‌هاي چاپ‌شده در ايران آشنا شده‌اند، به احتمال، مجموعه‌اي متفاوت و غافلگيرکننده خواهد بود.
اين شاعر ساكن آمريكا درباره‌ي طرح جلد اين كتاب كه از سوي انتشارات مرواريد منتشر شده است، عنوان مي‌كند: طرح روي جلد چاپ اول آن که حقوقش به ناشر ديگري تعلق دارد، کار جناب فرشيد مثقالي بود. براي اين چاپ اما يکي از کارهاي چوب‌نگاره‌ي خودم را پيشنهاد داده‌ام که کار طراحي و اجراي هنرمندانه‌ي آن به عهده‌ي ياشار صلاحي بوده است.

«دوربين قديمي و اشعار ديگر» (برگزيده‌ي جايزه‌ي شعر امروز ايران، كارنامه)، «كبريت خيس» و «خنده در برف» از ديگر مجموعه‌هاي شعر صفاري هستند كه در ايران منتشر شده‌اند. همچنين «ماه و تنهايي عاشقان»، ترجمه‌ي شعرهاي ايزومي شي‌ كي ‌بو و نونو كوماچي، «عاشقانه‌هاي مصر باستان» ازرا پاوند، «کلاغ‌نامه؛ از اسطوره تا واقعيت» و «سرچشمه‌هاي شعر غنايي چين» ديگر آثار منتشرشده‌ي اين شاعر و مترجم‌اند.


انتهاي پيام





۲ آبان ۱۳۹۰

«تاریک روشنا»ی عباس صفاری منتشر شد




خبر گزاری مهر - تهران

تازه‌ترین مجموعه شعر عباس صفاری با عنوان «تاریک روشنا» از سوی نشر مروارید منتشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، «تاریک روشنا» تازه‌ترین اثر منتشر از صفاری، مجموعه‌ای از اشعار قدیمی وی را شامل می‌شود.

این مجموعه شعر که  پیش‌تر نیز از سوی این شاعر در آمریکا منتشر شده است، مجموعه‌ای از اشعار قدیمی صفاری است که از سوی انتشارات مروارید روانه بازار کتاب شده است.

این مجموعه شعر برای نخستین بار با طرح روی جلدی شامل یکی از آثارچاپ رنگی عباس صفاری است  که با طراحی یاشار صلاحی منتشر شده است.

صفاری پیش از این نیز در گفتگو با مهر از آماده شدن اثر دیگری از خود برای انتشار از سوی همین ناشر با موضوع ترجمه مجموعه‌‌ای از اشعار باستانی اعراب به انضمام 14 تصویر سیاه و سفید کشیده شده از سوی خود خبر داده بود.

صفاری در سال جاری و پس از گذشت 9 سال از چاپ مجموعه شعر «دوربین قدیمی»، این مجموعه را نیز از سوی انتشارات مروارید تجدید چاپ کرده است.


امانت داری و اخلاق مداری

استفاده از این خبر فقط با ذکر منبع "خبرگزاری مهر" مجاز است.











۴ مهر ۱۳۹۰

ضرورت استفاده از واژه‌هاي جديد براي تمامي آثار چاپ دستي




پیشنهاد چند واژه  مورد نیاز  
1390/07/04


خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران


سرويس: فرهنگ و هنر - هنرهاي تجسمي


عباس صفاري بر ضرورت استفاده از واژه‌هاي جديد براي تمامي آثار چاپ دستي تأكيد و پيشنهادهايي را در اين زمينه مطرح كرد.
اين هنرمند و شاعر در نوشتاري در اين زمينه كه در اختيار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، نوشته است: «دليل ساختن اين ترکيبات و پيشنهاد استفاده از سوي هنرمندان و رسانه‌ها اين است که مدتي است در پوسترها و تبليغات گالري‌هاي تهران مي‌بينم کلمه «چاپ دستي» را براي تمامي توليدات هنري که قابليت تکثير دارند، به کار مي‌برند. گذشته از اين‌که لازم است هر کدام نام و عنوان خود را داشته باشند، کلمه چاپ از ارزش هنري آن‌ها مي‌کاهد. تعدادي از کارهاي پيکاسو که روي کف‌پوش آشپزخانه تراشيده و سپس روي کاغذ چاپ شده است، با عنوان لنوکات ميليون‌ها دلار خريد و فروش مي‌شود. آيا در ايران کسي مي‌آيد پول کلاني به اثري که اسم چاپ يا باسمه چوبي روي آن است، بپردازد؟


گالري‌ها و هنرمندان ناچارند دير يا زود براي تفکيک آثار متنوعي که تمامي را تحت عنوان « چاپ دستي» عرضه مي‌کنند، از واژگان ديگري استفاده کنند.

تابلوها و آثاري که به وسيله انواع مهر اعم از چوبي، سنگي، فلزي، لنوليوم يا پلاستيک تهيه مي‌شوند، جايگاه ويژه‌اي در دنياي هنر دارند. تمامي آثار مرکبي فرانسيسکو گويا که وحشت جنگ را تصوير کرده‌اند، با مهر فلزي که به آن، ايتچينگ مي‌گويند، درست شده‌اند. تعدادي از کارهاي معروف و مطرح پيکاسو نيز با مهر لنوليوم تهيه شده‌اند که امروزه در شمار شاهکارهاي هنر تجسمي محسوب مي‌شوند. تقريبا تمامي تابلوهاي اندي وارهال نيز با شيوه سيلک اسکرين که نوعي انتقال قابل تکثير است، درست شده است.


از اين ميان، مهر چوبي قديمي‌ترين و رايج‌ترين شيوه توليد هنرهاي چاپي است. اولين روزنامه ايراني به نام کاغذ اخبار نيز به همين شيوه و با مهرهاي چوبي و سنگي تهيه و چاپ مي‌شده است که در آن زمان به آن باسمه مي‌گفته‌اند. شيوه توليد باسمه‌يي اما با آمدن حروف سربي به ايران از دور خارج مي‌شود و به مرور، اين کلمه بار منفي به خود مي‌گيرد و قابليت استفاده در زمينه هنر را از دست مي‌دهد.
به همين جهت هنگامي که تعدادي از هنرمندان ايراني براي اولين‌بار در دهه 30 براي خلق آثارشان از مهر چوبي استفاده کردند، يکي از مشکلات‌شان اين بود که نمي‌دانستند آثارشان را با چه نام و عنواني به جامعه معرفي کنند و از آن‌جا که براي توليد اين‌گونه آثار به پرس چاپ احتياج است، نهايتا عنوان چاپ دستي را براي آن برگزيدند.


ترکيب جاافتاده ليتوگراف نيز که در ابتدا براي آثار تهيه‌شده با مهر سنگي به کار مي‌رفت، در دنياي نشر به مرور زمان معني ديگري به خود گرفته و امروزه براي مراحل اوليه چاپ کتاب و مجله به کار مي‌رود.


مشکلات عمده با عنوان «چاپ دستي» از اين قرار است:


1 - استفاده از کلمه چاپ در اين ترکيب اثر هنري را در رده صنايع قرار مي‌دهد يا دست کم نوعي از توليدات صنايع دستي را براي شنونده تداعي مي‌کند.
2 - به غير از چوب در هنرهاي چاپي از مهرهاي ديگري نيز از جنس سنگ و فلز و غيره استفاده مي‌شود که هر کدام ويژگي‌هاي خودشان را دارند. هر کدام از اين انواع به اسم و رسم خودشان نياز دارند. در حال حاضر، اما عنوان چاپ دستي را براي تمامي آثاري که با پرس چاپ توليد مي‌شود، به کار مي‌برند که گمراه‌کننده و ناکافي است.


عنوان‌هاي پيشنهادي اينجانب براي انواع هنرهاي چاپي از اين قرار است:


1 - چوب‌نگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر چوبي.


2- سنگ‌نگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر سنگي و ليتوگراف.


3 - فلزنگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر فلزي و ايتچينگ و انواع گراور فلزي


4 - لنونگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر لنوليوم يا کف‌پوش


5- تنزيب‌نگاره - براي آثار خلق‌شده از طريق تنزيب ابريشمي يا سيلک اسکرين


توضيح اين‌که از تمامي اين ترکيبات اسم و فعل نيز مي‌توان ساخت مانند چوب‌نگاري و غيره.


طي سال‌هاي اخير انواع هنرهاي چاپي در ايران رواج و محبوبيت روزافزوني يافته و دانشکده‌هاي هنر نيز کلاس‌هايي براي هنرهاي چاپي عرضه کرده‌اند. اما براي هر کلاسي يا از واژه فرنگي آن استفاده مي‌شود، يا همه را به يک نام که چاپ دستي باشد، مي‌خوانند. شايد ديگر وقت آن رسيده است که هرکدام نام و مشخصات ويژه خود را داشته باشند.»


انتهاي پيام


كد خبر: 9007-00350


تصویر رنگی در این پست :تشیع جنازه - کار عباس صفاری  
چوب نگاره - مرکب روغنی روی کاغذ دست ساز




۲۹ شهریور ۱۳۹۰

معیشت، گلوی نقد ناب را می‌فشارد

عباس صفاری
خبرگزاری مهر  - تهران


عباس صفاری در یادداشت ارسالی خود به خبرگزاری مهر می‌نویسد: شرایط سخت معیشتی و عدم امنیت شغلی روزنامه‌نگاران ادبی باعث می‌شود که نویسندگان این نقدهای سالم و فنی در فضای ادبی ایران زیاد دوام نیاورند و سرانجام به دنبال شغلی بروند که اموراتشان را بگذراند.
به گزارش خبرنگار مهر، عباس صفاری شاعرایرانی مقیم آمریکا و سراینده مجموعه اشعاری چون «خنده در برف» و «کبریت خیس» با ارسال یادداشتی برای مهر به سئوال مهر در رابطه با چند و چون تربیت نشدن منتقد در فضای ادبیات داستانی ایران پاسخ داد: متن این یادداشت به این شرح است:


به گمانم ما با دو عامل عمده سر و کار داریم و تا زمانی که دست کم یکی از این دو عامل و مانع را از سر راه بر نداشته‌ایم، امیدی به بهبود وضعیت نقد نمی‌توان داشت. دو عاملی که به آن اشاره کردم یکی مشکل اقتصادی است و دیگری مشکل فرهنگی که ابعاد گسترده‌تری دارد.
مشکل اقتصادی بیش از هر چیز بر آمده از فعالیت نزدیک به رایگان منتقدین در نشریات و نهادهای فرهنگی است. ما در نشریات مستقل فرهنگی کمتر داشته‌ایم. منتقدی را که با حقوق و مزایای آبرومندانه‌ای استخدام شده باشد و فقط زیر نظر سردبیر به کار نقد و بررسی کتاب‌های ارسالی به دفتر بپردازد. اینجا از شغلی صحبت می‌کنم که از دست دادن یا به خطر انداختن آن برای منتقد و خانواده‌اش گران تمام شود.


تا زمانی که چنین امکانات شغلی برای منتقدان فراهم نباشد و حاصل زحماتشان را به صورت رایگان به سردبیر بسپارند یا دست بالا اگر دراستخدام نشریه‌ای هستند، حقوقشان همواره عقب افتاده باشد و از فردای نشریه‌ای که تعطیلی همواره آن را تهدید می‌کند، خبر نداشته باشند. تا زمانی که در بر چنین پاشنه‌ای می‌چرخد، انتظار نمی‌توان داشت که منتقد به اصول نقد حرفه‌ای پایبند بماند و خط و مرزهای ممنوع کارش مانند نان قرض دادن و تسویه حساب و تبعیض و گروه گرایی را رعایت کند.


عامل دوم که مشکل فرهنگی باشد، خود متشکل از چندین بخش است که دانشگاه به عنوان بزرگ‌ترین نهاد فرهنگی و تربیتی در راس آن قرار دارد. در رابطه با دانشگاه و کم توجهی آنها به ادبیات معاصر بسیار گفته و نوشته‌اند. کماکان اما اکثر دانشکده‌های ادبی کشور به جای تربیت شاعر و نویسنده و منتقد ـ مقدمه‌نویس و کارشناس آثار کلاسیک تربیت می‌کنند که پس از فارغ‌التحصیل شدن غالباً آرزوی بزرگشان این است که بروند در کتابخانه آکسفورد یا هاروارد و فلان نسخه از یک کتاب چاپ قاهره را با نسخه چاپ استانبول تطبیق بدهند و اگر میسر بود، کتابی به چاپ بسپارند.


عامل فرهنگی دیگری که طی سال‌ها همواره دردسرساز و گمراه کننده بوده است، رسوب‌های سخت بازمانده از فرهنگ سنتی و فئودالی است که از شاعر و نویسنده انتظار می‌رفت که حکیم و دانشمند نیز باشد و بالعکس. مختصر اینکه هنر و ادبیات دو پدیده متفاوتند که مرزهای آن را در ایران ما هنوز مشخص نکرده‌ایم. در میان تولیدات نوشتاری شعر بدون تردید اثر هنری محسوب می‌شود که در مواردی داستان کوتاه را نیز شامل می‌شود. از سوی دیگر، نقد و بررسی کتاب فعالیتی ادبی قلمداد می‌شود. کسی که نقد شعر می‌نویسد، هر قدر هم که در کارش سابقه و مهارت داشته باشد، تضمینی نیست که قادر باشد خود نیز شعر خوبی بسراید. همانطور که یک منتقد فیلم هر قدر هم که آگاه باشد دانش سینمایی او راهش را به عالم کارگردانی هموار نخواهد کرد.
متاسفانه در ایران به دلیل همان رسوباتی که اشاره بر آن شد و کمابیش جایگاه نیمه قدسی شاعر و محبویت روزافزون داستان‌نویسان باعث شده است که هر از گاه منتقدی که خوابنما شده، اما استعداد کافی برای خلق شعر یا داستان ندارد دست به قلم ببرد و کتاب شعر یا داستانی بنویسد. تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد و کلمات در انحصار بخش ویژه‌ای نیست. مشکل اما از آنجا آغاز می‌شود که مشخص نبودن مرزها واغتشاش که در ارزیابی تولیدات نوشتاری ایجاد می‌کند، سبب می‌شود که سردبیر‌ها و حتی ناشرین کتاب نیز مرعوب دانش ادبی یا شهرت یک منتقد می‌شوند و کتاب بی‌ارزشی را روانه بازار نشر می‌کنند. چنین کتاب‌هایی که هر ساله ما شاهد انتشار آنها هستیم، به دلیل روابط بده ـ بستانی یک گروه که به نشریات دسترسی دارند، امکان دارد چندین نقد مثبت هم بگیرد و چه بسا که به چاپ دوم هم برسد، اما نهایتا از غربال زمان مانند نخاله‌‌ای دیگر رد نخواهد شد.


با این همه کم نیستند تعداد نقد‌های خوب، سالم و راهگشا در عرصه مطبوعات و سایت‌های ادبی و وبلاگ‌های شخصی که صادقانه اثری را نقد و بررسی کرده‌اند. متاسفانه شرایط سخت معیشتی و عدم امنیت شغلی روزنامه‌نگاران ادبی باعث می‌شود که نویسندگان این نقدها یکی ـ دو سالی بیشتر دوام نیاورند و سرانجام به دنبال شغلی بروند که اموراتشان را بگذراند و چه حیف.




امانت داری و اخلاق مداری
استفاده از این خبر فقط با ذکر منبع "خبرگزاری مهر" مجاز است.


















۵ شهریور ۱۳۹۰

روزی روزگاری هایکو

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

 اظهارات ع. پاشايي درباره‌ي «هايكو» و توضيحاتي مختصر از اینجانب  

متن اين نوشتار كه در اختيار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار گرفته، به اين شرح است:
 «هايکو به‌رغم کوتاهي و سادگي‌اش همواره از موارد بحث‌انگيز در حوزه‌ي شعر و ادب بوده است و از آن‌جا که در ميان جوانان و شعردوستان ايراني جايگاه برجسته‌اي را احراز کرده است، اطلاعاتي که از جانب کارشناسان در رابطه با چند و چون هايکو ارائه مي‌شود، حتي‌المقدور بايد درست و کامل باشد.


اخيرا در گفت‌وگويي که ايسنا با پژوهشگر نامي آقاي ع. پاشايي انجام داده است، ايشان نکاتي را در مورد ويژگي‌هاي هايکو مطرح کرده‌اند که احتياج به بازنگري و توضيح دارد.
آقاي پاشايي از مترجمين و پژوهشگران باسابقه و پرکار سرزمين ما هستند و آثار ارزشمندي در زمينه‌ي شعر و شعرخواني عرضه کرده‌اند. با نظرات ايشان درباره‌ي هايکو و اهميت خلق فضا در اين ژانر نيز موافق‌ام؛ اما آن‌جا که در رابطه با رعايت سيلاب‌ها مي‌گويند، «تکنيکي که در ژاپن و درباره‌ي هجاها وجود دارد، به فارسي قابل انتقال نيست - در انگليسي نيز قابل اجرا نيست»، جاي گفت‌وگو دارد.
پيش از اين نيز همکار ارجمندم آقاي سيدعلي صالحي که مجموعه‌ي موفقي از هايکو انتشار داده است، در يک گفت‌وگو در پاسخ خبرنگار درباره‌ي رعايت سيلاب‌ها مي‌گويد، سيستم سيلابي را زبان‌هاي ديگر نيز رعاعت نمي‌کنند (نقل به مضمون) که سخن نادرستي است و متأسفانه دارد جا مي‌افتد.


هايکو مانند تنکا از فرم‌هاي سيلابي و کهن شعر ژاپن است که بر مبناي هفده سيلاب به صورت (پنج - هفت - پنج) سروده مي‌شود. پي‌آمد محبوبيت هايکو در اوايل قرن بيستم، شاعران بسياري در غرب به هايکوسرايي روي آوردند. ازرا پاوند يکي از اولين شاعران جنبش کم‌دوام ايماژيست‌ها بود که به سرودن هايکو پرداخت. هايکوهاي پاوند تماما با همان تکنيک ژاپني پنج - هفت - پنج سروده شده‌اند.
از آن‌جا که شعر در زبان‌هاي غربي مانند شعر در چين و ژاپن از سيستم سيلابي استفاده مي‌کند، رعايت سيلاب در هر خط شعر براي شاعر غربي امر دشواري نيست که از سر باز بزند. پس از پاوند نيز کم نبوده‌اند شاعراني که رعايت هفده سيلاب را براي هايکو لازم دانسته‌اند. بسياري نيز تعداد سيلاب‌ها را به چهارده کاهش داده‌اند که امروزه رواج بيش‌تري يافته است. نهايت اين‌که مجموع سيلاب‌ها در هر هايکو به هر عددي که برسد، شاعر موظف است به آن عدد و سيستم _ حتا اگر خود آفريده باشد _ پايبند بماند.
هايکو را در ايران مي‌توان در ژانر شعر آزاد قرار داد؛ اما در زبان‌هاي غربي با نظر به رعايت سيلاب‌ها نمي‌توان آن را شعر آزاد محسوب کرد.

نکته‌ي ديگر اين‌که آقاي پاشايي در جايي از سخنان‌شان مي‌گويند: «هايکو شعر نيست؛ چون زبان در آن نقش ندارد.» من نمي‌دانم که اين نظر شخصي آقاي پاشايي است يا عقيده‌اي رايج درباره‌ي هايکو. اما منبع آن هرچه و هر کجا که باشد، نادرست و غيرمنصفانه است، هم براي هايکو در کل و هم براي هايکوسرايان در ايران.
اين حرف به اين مي‌ماند که در مقايسه‌ي رباعي و دوبيتي بگوييم، دوبيتي شعر نيست؛ چون نقش زبان در آن ضعيف است و بيش‌تر حاصل حس‌آميزي و فوران عاطفي سراينده است.»
انتهاي پيام










۷ مرداد ۱۳۹۰

تنش در رئالیسم جادویی


نگاهی به مجموعه شعر «خنده در برف» آخرین سروده‌های عباس صفاری
آریامن احمدی

در دهه‌های نیمه‌‌مرده‌ی شعر معاصر فارسی، عباس صفاری نامی‌ست پویا و زنده در فضای بدقواره‌ی مدرن ادبیاتی که هنوز در گیرودار سنت و مدرن، معلق مانده است.
کشمکش نیروهای مخالف در شعرهای صفاری، نوعی تقابل ایجاد کرده است، که با وحدت بخشیدن به عناصر متفرق، به آن زندگی درونی ‌بخشیده است؛ تقابلی که می‌توان در یک اثر معین، بر تنش میان درون‌مایه و شکل بدان انگشت گذاشت.
«من با شادمانی موافقت‌ام را با خواننده‌ی معمولی اعلام می‌کنم؛ زیرا سرانجام عقل سلیم خواننده‌گان است که به دور از شائبه‌ی تعصبات ادبی با آن همه ظرافت‌های نکته‌بینانه و جزم‌اندیشی علامه‌وار باید بر افتخارات ادبی حکم صادر کند.»
این سخن دکتر ساموئل جانسون در کتاب «زندگی گری»ست که ما را وامی‌دارد تا در تعیین ارزش ادبی هر اثر، معیار نهایی را «واکنش مقدم بر نقد» برگزینیم.
در رد یا تأیید مقدمه‌ی فوق، عباس صفاری خود گواهی این نکته است. «کبریت خیس»‌اش جایزه‌ی شعر کارنامه را از آن خود کرده است، و یدالله رویایی نیز در تمجیدش آن را با صفت «ترین»ها جمع بسته و او را جزو «کم‌ترین‌«های شاعران معاصر معرفی نموده، و «خنده در برف»‌اش در حالی به تازه‌گی منتشر شده است که در پشت جلدش نام‌های بزرگی چون زنده‌یاد منوچهر آتشی و محمدرحیم اخوت درباره‌ی شعرش به ستایش نشسته‌اند.
شعرهایی که با ابزار و عناصر واقعی در عالم فراواقعی و گاه واقعی روایت شده‌اند. اولین واکنشی که نسبت به خود ایجاد می‌کند، ارتباطی دو سویه بین خواننده و شعرهاست و شاعری که در بیش‌تر شعرها حضوری همه‌جانبه دارد:
«حالا که رفته‌یی/ دوستی جدید از آن سر دنیا/ برای ویژه‌نامه‌ی هجرت‌ات/ از من شعر خواسته است/ فقط می‌توانم بگویم/ هجرت نسنجیده‌ات/ بزرگ‌ترین اشتباه زنده‌گی‌ات بود.» (بزرگ‌ترین اشتباه عمران صلاحی، ص48)
نکته‌ی بارزی که در شعرهای عباس صفاری می‌توان برآن صحه گذاشت، رئالیسم جادویی‌ست که در مجموعه‌ی پیشین‌اش کبریت خیس و در مجموعه‌ی اخیرش خنده در برف در هم‌نشینی کلمه‌های برآمده ار جهان ذهنی شاعر که برگفته از سرچشمه‌هایی چون فرهنگ و جامعه و به ویژه زبان است، به چشم می‌خورد؛ به طوری‌که می‌توان آن‌ها را در عرصه‌ی ناخودآگاه جست‌جو کرد. جست‌جویی که فراسوی رئالیسم جادویی در عرصه‌ی ادبیات داستانی مارکز بدان مواجه‌ایم: رئالیسمی در تنش با رویا.
صفاری در شعرهایش عناصر جهان واقعی را با همان بار معنایی‌شان در جهانی دیگر –رویا – بدون آشنایی‌زدایی از بار معنایی‌شان به کار می‌برد و دنیایی را خلق می‌کند در فراسوی واقعیت؛ اما در کنش با واقعیت‌های عینی روزمره. و ما را به خوانش دنیایی ترغیب می‌کند که در جهان مدرنیته‌اش، گاه واقعی و گاه تلفیق واقعیت و رویاست.
شاعر در اکثر شعرها حضور دارد؛ حضوری با انگاره‌های معنایی، که در سمت‌و‌سوی تجربه‌های معنادار، در قالبی جذاب و زیبا منتقل می‌شود. در تولید این اشعار، شاعر اندیشه‌ها و تجربه‌های عینی و گاه تجربه‌های خیالی‌اش را در فرم دل‌خواه‌اش می‌ریزد و آگاهانه و گاه ناآگاهانه ابزارش را در خدمت فرم‌اش قرار می‌دهد تا جهان فرامتنی‌ و درون متنی‌اش را در فراسوی زبان و جهان واقع خلق کند:
«با این چاقوی بسته در جیب/ و شاخه‌ی گُل گرفته به دندان/ هر چه پس پس برقصی/ به غرناطه نخواهی رسید/ از این پس غرناطه را/ مگر پُست برایت بیآورد/...» (غم غرناطه در تانگو، ص26)
صفاری گاه شعرهای‌اش در بستر تنش‌ در واقعیت و رویای‌اش را با سویه‌ی مبالغه در زبان هم‌راه می‌کند؛ زبان مجازی که تأثیرات خاص شعرهای صفاری را در ادامه‌ی مجموعه‌ی کبریت‌ خیس در مجموعه‌ی خنده در برف نیز برای تأثیرات بیش‌تر بر خواننده ایجاد کرده است؛ تأثیراتی که گاه نه در جهت خلاقیت‌های شعری، که گاه در تکرار همان فرم و محتوای کبریت خیس به عینه تکرار شده‌اند:
«اعتراف می‌کنم از جناب مورچه/ کم زورتر/ و بی‌دست و پا ترم/ با همین دست و پای مختصرم اما/ بلدم هر بلایی را که از بالا/ بر من نازل شود/ به ریتم و رقص تبدیل کنم/ مثلاً در حیاط همین کافه‌ی ساحلی/ با الفبای تن‌ام/ محشری می‌توانم به پا کنم/ که خواب شیطان را در قعر دوزخ بیاشوبد/ و آرامش فرشتگان را در آسمان/ چه برسد به چرت نیم‌روزی این دَمرِ قدرت/ که نمی‌داند آسیاب/ با نیروی اتم هم که بگردد/ به نوبت می‌گردد...» (من و جناب مورچه، ص56)
گاه در شعرها، تصاویر، با انگاره‌های درون‌مایه‌یی، قدرت نمادین و متعال پیدا می‌کنند. این کهن‌الگوها، در خلق عناصر ساختمان استوره‌یی در جهان رویایی شاعر، شکل واقعیت می‌گیرند و در تجربه‌های روزمره‌ی شاعر، ما را با خود هم‌راه می‌کند:
«در گردنه‌های نیروانا/ نمی‌خواهد تن به ملکی سفالی بدهد/ تا برهمنی که اخیراً/ دزد گردنه گیر شده است/ با نیش چاقو/ به جان جدیدش بیفتد/ و سکه‌هایش را درآورد/ حوصله‌ی فرشته‌ها را هم ندارد/ می‌گوید زنی که به شام/ نشود دعوت‌اش کرد/ باید فرستادش به چیدن گل/ برای میز صبحانه‌ی قدیس/ تصمیم گرفته در آخرین خط/ رو به بین‌النهرین/ و با دهان باز بمیرد/ تا روح سنگ‌نوشته‌ی باستانی/ با الفبای مهجور/ و کشف‌ناشده‌اش/ در او حلول کند.» (تَبَلبُل، ص9)
شعرها در کنایه و طنز با در هم آمیختن گاه ضرب‌المثل‌های فارسی و اصلاحات عامیانه و گاه عناصر غربی، لحنی چندگانه پیدا می‌کند. گاه پارادوکس و تضاد در طنزها دیده می‌شود، گاه در سطحی دیگر شعرها در مایه‌ی طنزی ساده، تجربه‌ی روزمره‌ را روایت می‌کند، و گاه شاعر در بازی کلمات، می‌خواهد بار معنایی آن‌ها را در هم‌نشینی کلمه‌ها دگرگون سازد؛ این دگرگونی چه در معنا و چه در شکل کلمه‌ها و اصلاحات و ضرب‌المثل‌ها در بیش‌تر شعرها دیده می‌شود؛ به طوری که بیش‌ترین ابزار کار شاعر برای سرایش شعرها در تنش رویا و واقعیت، ابزاری هستند که پیش‌تر نیز در کبریت خیس روایت شده‌اند؛ اما این‌بار، شاعر برای استحکام راه‌اش دست به خلاقیت‌های دیگری زده، تا شعرش را از تکرار «منِ شاعر» دور کند:
«شبی که با کله‌پا شدن خورشید/ و کله‌زدن‌های چپ اندر قیچی ماه/ آغاز می‌شود/ پایان دیگری نمی‌تواند/ داشته باشد.» (یک شب از هزار و یک شب، ص38)
و یا:
«تکلیف‌اش را با خورشید اما/ هنوز روشن نکرده است/ در را به روی‌اش/ باز هم اگر نکند/ سر و صدای خیابان را هر صبح/ پیچیده در «لس‌آنجلس تایمز» می‌اندازد پشت در و می‌رود/ تا کمال/ چیزی کم دارد/ که فقط شانس می‌تواند/ کاوش می‌کند/ در این شهر اما/ شانس فقط یک‌بار در می‌زند/ شباهتی هم به مرگ ندارد/ که در را به روی‌اش/ اگر باز نکردی/ از پنجره می‌رود.» (قدیس خیابان هشتم(7)، ص98)

این کتاب توسط نشر مروارید منتشر شده است.
این نقد نخستین بار در ماهنامه رودکی و اخیرا در سایت ادبی یانوس درج شده است .  





۳ مرداد ۱۳۹۰

مجله تهران

هفت شعر به فرانسه
مجله فرانسوی زبان تهران ریویو بخش ادبی شصت و هشتمین شماره خود را به معرفی این جانب اختصاص داده همراه با   هفت شعرکه به وسیله آقای روح الله حسینی ترجمه شده است . خسته نباشند.

۱ مرداد ۱۳۹۰

فرناندو پسوا

مدادی که بی‌خودی خط می‌کشد، بی‌خودی می‌نویسد
============================
فرناندو پسوآ
ترجمه‌ی محسن آزرم


روزهایی هم هست که فلسفه است؛ که زندگی را معنی می‌کند برای ما. سرنوشت کتابی‌ست به بزرگیِ دنیا. هرکسی فصلی از این کتاب است؛ غیرِ ما که پانویس‌های این کتابیم، حاشیه‌هایش، نقدهای تندوتیزی به متنِ کتاب. یکی از همان روزهاست امروز. حس می‌کنم یکی از همان روزهاست. حس می‌کنم با همین چشم‌های خوا‌ب‌آلود، با همین سرِ سنگین و مغزی که هنوز راه نیفتاده شبیه مدادی هستم که بی‌خودی به جانِ کاغذ می‌افتد، بی‌خودی خط می‌کشد، بی‌خودی می‌نویسد. مدادی که خودش نمی‌خواهد چیزی بنویسد.

می‌نویسم برای این‌که خودم را گم کُنم. یعنی دیگرانی هم که گُم می‌شوند می‌نویسند؟ دوروبرم را که نگاه می‌کنم می‌بینم چیزی نمانده تا گُم‌شدن. شاد نیستم. غمگینم. گُم می‌کنم خودم را. کسی که خودش را گُم می‌کند باید رودخانه‌ای باشد که می‌رسد به دریا؛ نه این‌که با بادی از دریا ریخته باشد روی ماسه‌‌ها و آفتاب روی ماسه‌ها تابیده باشد و بخار کرده باشدش. من روی ماسه‌هایم. آفتاب روی ماسه‌ها می‌تابد. من بخار شده‌ام.

چندماه گذشته از آخرین نوشته‌های من. در این چندماه خواب می‌دیدم که آدمِ دیگری شده‌ام که دارم به‌جای آدمِ دیگری زندگی می‌‌کنم. حس می‌کردم آدمِ خوش‌بختی هستم؛ هرچند خوش‌بختی همیشه لحظه‌ای دوام می‌آورد و بعد محو می‌شد. حس می‌کردم این آدمی که هستم آدمِ قبلی نیست. حس می‌کردم نیستم؛ وجود ندارم. حس می‌کردم همیشه آدمِ دیگری بوده‌ام. همیشه مغزِ آدمِ دیگری در سرم بوده است. هیچ‌وقت به‌جای خودم فکر نکرده‌ام. هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام، همیشه زندگی کرده‌ام. امروز دلم می‌خواهد آدمی باشم که هستم. دوست دارم آدمی باشم که قبلاً بوده‌ام. شاید هم آدمی باشم که دوست دارم باشم. کاری که نکرده‌ام، ولی خسته‌ام. سرم را می‌گذارم روی دست‌هایم. آرنج‌هایم را تکیه می‌دهم به میز. چشم‌هایم را می‌بندم. حالا آدمی هستم که قبلاً بوده‌ام. آدمی هستم که دوست دارم باشم.
بعدِتحریر: فرناندو پسوآ پرتغالی بود. هزاروهشتصد و هشتادوهشت به دنیا آمد و هزارونهصد و سی‌وپنج مُرد. شاعر بود، داستان می‌نوشت، ترجمه می‌کرد و نقد هم می‌نوشت. مشهورترین کتابش، کتابِ دل‌واپسی‌ست.

طرح فرناندو پسوا :
 وود کات روغنی
روی کاغذ ساتین
کار : عباس صفاری




۶ تیر ۱۳۹۰

خبر ایسنا از تاریکروشنا

شعرهای قدیمی عباس صفاری مجوز نشر گرفت


۴ تیر ماه ۱۳۹۰ ساعت : ۲۹ , ۱۱

مجموعه ی شعر «تاریکروشنا»ی عباس صفاری که در ایران موجود نبود، مجوز انتشار گرفت.

این شاعر و مترجم ساکن آمریکا با بیان این خبر، به خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: مجموعه ی شعر «تاریکروشنا» که اولین بار سال 1374 با عنوان «تاریکروشنای حضور» در کالیفرنیا به چاپ رسیده بود، از وزارت ارشاد مجوز چاپ دریافت کرد. این کتاب دومین مجموعه ی شعر من است که در اصل، 63 شعر از آثار سروده شده طی سال های 1992 تا 1995 در آن عرضه شده بود.
او در ادامه عنوان کرد: در چاپ جدید این کتاب که به وسیله ی انتشارات مروارید انجام خواهد شد، چهار شعر چاپ نشده نیز افزوده شده است. این چهار شعر تماما به همان دوره ی زمانی تعلق دارد و به رغم بازنویسی اخیر، از مضمون و ساختاری مشابه دیگر شعرهای این مجموعه برخوردار است.
صفاری همچنین گفت: «تاریکروشنا» حاصل دورانی است که تلاش من بیش تر سمت و سویی ایماژیستی داشت و کارها غالبا در زبانی نیمه فاخر عرضه می شدند؛ به همین جهت برای خوانندگانی که با شعر من منحصرا از طریق کتاب های چاپ شده در ایران آشنا شده اند، به احتمال، مجموعه ای متفاوت و غافلگیرکننده خواهد بود.

«دوربین قدیمی و اشعار دیگر» (برگزیده ی جایزه ی شعر امروز ایران، کارنامه)، «کبریت خیس» و «خنده در برف» از دیگر مجموعه های شعر صفاری هستند که در ایران منتشر شده اند. همچنین «ماه و تنهایی عاشقان»، ترجمه ی شعرهای ایزومی شی کی بو و نونو کوماچی، «عاشقانه های مصر باستان» ازرا پاوند، «کلاغ نامه؛ از اسطوره تا واقعیت» و «سرچشمه های شعر غنایی چین» دیگر آثار منتشرشده ی این شاعر و مترجم اند.

نقاشی بالای خبر :
وود کات - مرکب روغنی روی کاغذ ساتین
کار عباس صفاری

۱ تیر ۱۳۹۰

خنده در شعر

نگاه دیگری به مجموعه شعر ( خنده در برف )

متن کامل آن را در آدرس زیر بخوانید :
پایگاه ادبی لوح
http://www.louh.com/content/5136/default.aspx
صمد مقدمی

عباس صفاری را از "دوربین قدیمی" و "کبریت خیس" می توان در "خنده در برف" دنبال کرد ، بی آنکه انتظار داشت تغییری در سبک یا فرم شعرهایش دیده شود. البته این را نه ضعفی می توان دید و نه برکتی برای شعرهایش! آنچه برای مخاطب قابل توجه است حرکت وی از روند حرفی شعرها که همراه با توصیف های متوسط و نه چندان برجسته ای که خیلی زود اثرشان از ذهن پاک می شود، به سمت تاکیدهای متکی بر تصاویر و ایجاد برخوردهای زبانی و بیانی است؛ آنچنان که برای مخاطب تازگی دارد و میان فضاهای بیرونی و انتزاعی در رفت و آمد است: