۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

شعرانتقام وعکس سانسور شده ی ایزابل

دخترم ایزابل حدودا پنج - شش ساله بود که برای تعطیلات آخر هفته کابینی اجاره کردیم درشهرک کوهستانی ( بیگ بر ) در ارتفاعات کالیفرنیا .
کودکانی که ساکن دائمی این شهرک ها هستند به ویژه در ایام تابستان که مدارس تعطیل است همواره چشم به راه خانواده بچه داری هستند که کابینی در همسایگی آنها اجاره کند تا برای مدتی همبازی داشته باشند.
در همسایگی کابینی که ما اجاره کرده بودیم دختر و پسری شش - هفت ساله انتظارمان را می کشیدندو به محض توقف ماشین ما در برابر کابین از خانه شان بیرون زدند که همبازی های جدیشان را برانداز کنند .
ایزابل که دوستش سارا را همراه خود آورده بود به آن ها روی خوش نشان داد و بلا فاصله پس از انتقال بار و بندیلمان به داخل کابین همراه دوستش رفتند که همبازی های جدیدشان را بیازمایند. اما دیری نپائید که هردو با حالتی بر افروخته و عصبانی به داخل کابین باز گشتند و در پاسخ ما که جویای علت شدیم گفتند : آن پسره خیلی بی حیا و پر روست و آن ها هیچ علاقه ای به بازی کردن با او ندارند و فقط حاضرند با خواهرش بازی کنند . بیشتر که جویای ماجرا شدیم گفتند پسره ی بی حیا تهدیدشان کرده است که اگر به بازی نگیرندش عکسشان را لخت مادر زاد خواهد کشید!!!
ما هر طور بود جلوی خنده خود را گرفتیم ( ببینید ریشه ها و روش های سرکوب زنان از چه سن و سالی و چگونه آغاز می شود ) و ناشیانه به آنها اطمینان دادیم که یک بچه ی شش ساله قادر نخواهد بود عکس کسی را لخت مادر زاد بکشد و بهتر است آن ها تهدیدش را جدی نگیرند و به بازی شان ادامه بدهند . در آن مقطع حرفمان کارگر افتاد. اما نیم ساعت نگذشته بود که هردو با دو ورقه در دست و گریه کنان به کابین بر گشتند . دیگر کار از کار گذشته و نقاش شش ساله که به بازی گرفته نشده بود به تلافی عکس هر دو را لخت مادر زاد کشیده و کف دستشان گذاشته بود . عکس هائی که همان شب در شومینه به آتش سپرده شدند و من پس از باز گشت به خانه عکس ایزابل را مخفیانه و از خاطره باز سازی کردم به یادگار .
شعر انتقام دو سه سال پس از این حادثه بر اساس آن عکس نوشته شد که در ترجمه انگلیسی اش در کنار شعر به چاپ رسیده است .در چاپ های داخل کشور اما عکس حذف شده است .
آنچه برای من در این رابطه جالب و شاید هشدار دهنده بود این است که ایزابل به هیچ وجه حاضر نبود بپذیرد که این عکس هیچ شباهتی به او ندارد . دلیل منطقی اش نیز سمت نگاه آن بچه شیطان بود که هنگام کشیدن عکس به او نگاه می کرده نه به دار و درخت و در و دیوار . و اگر به او نگاه می کرده این عکس بی هیچ برو برگردی باید عکس او و شبیه او باشد . چه می توان گفت در برابر نظری تا این حد مدرن در رابطه با نقاشی و بر آمده از ذهن یک کودک . در بالای صفحه هم تصویری را که آن بچه تخس کشیده است می بینید و هم عکس امروزی ایزابل را . با این تفاوت که در عکس مویش بلند شده است . یافتن شباهت و قضاوت نقادانه با خودتان.
شاید دلیل اصلی نوشتن شعر انتقام حسرت همیشگی من بوده است به نگاه سالم - معصومانه و به دور از قضاوتی که کودکان به رویدادها و پدیده ها دارند و من نیز به روزگار کودکی از آن برخور دار بوده ام . اما با تمام سماجتی که در حفظ آن به خرج داده ام بخش عمده اش را امروزه از دست رفته می بینم . ما هرگز تمام و کمال کودک نخواهیم شد . حیف .

۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

در ملتقای شعر و طراحی

یادگاری از یک شب فراموش نا شدنی در خانه
دلچسب اردشیر رستمی و دو طرحی که با الهام
از اشعار دفتر کبریت خیس کشیده است .
کسی در باران نقش بازی نمی کند
حتا خود پسند ترین بازیگر هم می داند
مردم غافلگیر شده
تماشاگران خوبی نیستند
****
تلخ است آسمان
وقتی پرنده نیستی .

۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

ازرا پاوند
.
.
در ایستگاه مترو
.
.
ظهور این چهره ها در ازدحام
گلبرگهائی خیس بر شاخه ای سیاه
******
این شعر معروف یکی از کارهای دوران کم دوام ایماژیستی ازرا پاوند است . متن انگلیسی آن را من برای عنوان یکی از اشعار مجموعه کبریت خیس انتخاب کرده ام که تجربه ای متفاوت از پاوند را تصویر کرده است . شعر پاوند حاصل دوره ایست که او ادبیات چین و ژاپن را تازه کشف کرده است . آشنائی او با هایکو تا چه درجه در سرودن این شعر تا ثیر داشته است من نمی دانم و چیزی در این رابطه نخوانده ام . اما پاوند خودش در جائی گفته است روزی در ایستگاه مترو نشسته بوده است به انتظار قطار . نم بارانی هم از آسمان همیشه ابری لندن می باریده و سکوی قطار را خیس کرده بوده است . سرانجام قطاری از راه می رسد و مسافران پیاده می شوند .در این لحظه پاوند تک تک مسافران را ورای تفاوت های ظاهری شان بدون استثنا زیبا می بیند .
بدون شک اولحظه ا ی روحانی را تجربه می کرده است. و در اولین فرصت در این رابطه شعری می سراید.
متن اولیه شامل 34 سطر بوده است که به مرور زمان از آن می کاهد تا سر انجام فقط دو سطر کوتاه از آن باقی میماند .
دلیل کوتاه کردن شعر به گفته خودش این بوده است که در آن لحظه ناب سکوی مترو را به صورت شاخه خیسی دیده است و مسافران را شکوفه ها و گلبرگ های پراکنده بر این شاخه . پاوند غیر از این چیز دیگری ندیده است . 32 سطر خط خورده از نظر او خیال پردازی هائی بوده است که ربطی به این تجربه ناب و کمیاب نداشته است
بی جهت نیست که ما از یک شعر بلند گاهی فقط یکی دو سطرش را دوست داریم و به خاطر می آوریم .

۳۱ فروردین ۱۳۸۸

غم غرنا طه در تا نگو

عباس صفاری . .
غم غرناطه در تانگو*
.
با این چاقوی بسته در جیب
و شاخه گل گرفته به دندان
هرچه پس پس برقصی
به غرناطه نخواهی رسید
از این پس غرناطه را
مگر پست برایت بیاورد
در چرکنور این کافه
دست در کمر این زن که می پندارد
کلید خانه غرناطه اش امشب**
در جیب توست
تا گرگ و میش هم که برقصی
از مرزهای این سن ثابت
فرا تر نخواهی رفت
دیگر چه فرق می کند
از فواره های شناور در مهتاب غرناطه
شراب فرو بریزد
یا خون حرام شده لورکا
فقط خدایان قادرند
از گلوی تنگ و شیشه ای ساعت
باز پس بگیرند
ریگ های فرو ریخته را
.....
*غرناطه - زادگاه و محل اعدام لورکا
** - مردم مراکش قرنهاست کلید اضافه ای که هیچ دری را نمی گشاید به دسته کلید خو د دارند . آنها بر این عقیده اند که این کلیدها شانس می آورند . شاید حتا از یاد برده باشند که این رسم از کجا آمده و چگونه حفظ شده است . در حقیقت اما این کلید اضافی را اعرابی که از آندلوسیا و غرناطه رانده شده بودند مرسوم کرده اند . آنها به این امید بودند که روزگاری به خانه های زیبایشان در غرناطه باز خواهند گشت و کلید آن خانه ها را باید محفوظ بدارند. خانه هائی که قرن هاست در غبار تاریخ گمشده است.

۲۹ فروردین ۱۳۸۸

اخبار نمایشگاه

انتشارات مروارید چاپ سوم مجموعه شعر ( کبریت خیس ) و چاپ دوم ( آنتالوژی کلاغنامه ) ازعباس صفاری را جهت ارایه در نمایشگاه کتاب امسال آماده کرده است. مجموعه شعر جدید صفاری ( خنده در برف ) را نیز مروارید انتشار خواهد داد
شعر کوتاه زیر از مجموعه خنده در برف انتخاب شده است
یاد داشت روی در یخچال .
.
نمی دانم دوباره از من
چه گناهی سر زده است
که به این اخم ملیح
محکومم کرده ای
باور کن اختیار دست هایم در خواب
دست خودم نیست !!!

۲۴ بهمن ۱۳۸۷

خیالات

محمد علی سپانلو
برای عباس صفاری
.
.
.
.
حتی در خواب ها نیز نقاب ها را بر نمی دارند
حتی عشق ها نیز در خواب ها نقاب به رو دارند
زیر سیگاری تنهایی من
سهراب خان گرجی غیبت های من
رساله ی فجوریه ی اتاق های پنجدری من
بعد از ظهر تابستان محصلی من.
گابریل هوس های ملنگ من
چقدر ران های زنانه، زیبا،
در زیر خاک به هم چسبیده اند
ولی سرهاشان مفقود
آن کلّه ها زینت دروازه های حرم شده اند

به حكم خليفه ( چنان كه مسعودي گفت)

البته اگر جزای «طَبَق زن »ها سزای «عاشقه»ها باشد

اینجا سکوت کوتاهی ست بین دو صحنه ی شک
یک لحظه بعد، در خواب ها، اگر به سراب ها بنگرند و نقاب ها برافتد
نشود که سهراب خان گرجی بیاید به جای شاه بهرام ورجاوند
نشود سندل، نشود مرمر، نشود برج مقبره ی آن خیلفه ی مأبول
دیگر با تو همسفر نمی شوم ، دون ژوانِ هرات ، غیاث الدین محمد...
و اضطراب ها.

۲۰ بهمن ۱۳۸۷

کلاغ، استعاره وضعیت امروز ماست

گفتگو : مجتبا پور محسن
آقای صفاری، بعد از انتشار دو مجموعه شعر در ایران، اخیراً کتاب «کلاغ نامه» هم از شما منتشر شد که در آن به اسطوره‌ی کلاغ پرداخته‌اید. چطور شد که از میان این همه پرنده سراغ کلاغ رفتید؟
در حقیقت من از نقاشی شروع کردم نقاشی‌های بسیار زیادی دیده بودم یک تعداد نقاشی کلاسیک و یک تعداد نقاشی مدرن. همینطور عکس‌های بسیار زیبایی که کلاغ موضوع شان بود و می‌دانستم که به هر حال یک تعدادی شعر و داستان هم در زمینه‌ی کلاغ وجود دارد و هدف اولم این بود که یک آنتولوژی به صورت مجموعه‌ای از تصویر و شعر و داستان و ضرب المثل‌هایی که در مورد کلاغ هست تهیه کنم. منتها خیلی ساده و برای استفاده‌ی رومیزی. اینجا بهش می‌گویند Coffee Table Book، کتابهایی که معمولاً به این و آن هدیه می‌دهند. منتها هر چقدر پیش رفتم با مطالب بسیار زیاد و خیلی جدی در مورد کلاغ و زمینه‌ها‌ی اسطوره‌‌ای آن و از قدمت مذهبی، روایات کهن و... بیشتر برخورد کردم. کار، یک‌سالی طول کشید و حجم مطالب به دست آمده آنقدر زیاد شد که وقتی برای ناشر فرستادم، گفت این خیلی سنگین‌تر از آنی درآمده که بخواهیم از آن Coffee Table Book یا کتاب رومیزی درست کنیم. بهتر است عکس‌ها را حذف کنیم و به صورت یک آنتالوژی و کار تحقیقی در بیاوریم و به این صورت شد که این مجموعه درآمد. حالا به سوال شما بپردازم که پرسیدید چرا کلاغ؟ البته خود این مجموعه تا حدودی بیانگر این هست که در میان پرنده‌ها تا آنجایی که من تحقیق کردم هیچ پرنده‌ای در حد کلاغ در شکل‌گیری اسطوره‌های مذهبی و حتی اسطوره‌های قدیمی‌تر، حتا ماقبل مذاهب ابراهیمی نقش نداشته است. یعنی تا آنجایی که من پیش رفتم، دیدم که کلاغ در خلقت و حتا در اسطوره آفرینش هم نقش دارد. این شد که دنباله‌ی کار را گرفتم و نتیجه شد این کتابی که الان موضوع صحبت ماست.

یکی از بخش‌های اصلی کتاب نمونه‌هایی از حضور کلاغ در شعر است. جالب است که شعر امروز ایران با اینکه - حالا به درست یا غلط - چندان از اسطوره‌ استفاده نمی‌کند و حتا در مقابلش موضع می‌گیرد، همچنان از اسطوره کلاغ بهره می برد. فکر می‌کنید دلیلش چیست؟
اگراز جنبه‌ی تاریخی بخواهیم این مقوله را بررسی کنیم که من هم در این کتاب خیلی خلاصه به آن اشاره کرده‌ام، ما یک دوره شعر خراسانی در اوایل شعر فارسی داریم که واژه‌ی عربی غراب را برایش به کار رفته که در آن خیلی زیاد از تصویرپردازی و تشبیه و اینها استفاده می‌شود و دیگر تقریباً تا بعد از انقلاب خبری ازش نیست. اینکه چرا در این سه دهه‌ی گذشته اینقدر کلاغ مورد توجه قرار گرفته و از جنبه های اسطوره‌ای و ایماژیستی یا متافوریک و استعاره‌ای از کلاغ بهره گرفتند؛ حس من این است که تا حدودی کلاغ، استعاره‌ی جریاناتی است که در چند سال گذشته (‌سی سال گذشته) اتفاق افتاد، یعنی بی‌رابطه با خود جامعه‌ی ایران نیست حالا من به بخش سیاسی‌اش زیاد توجه ندارم ولی احتمالاً تا حدی کلاغ می‌تواند استعاره‌‌ای از حالاتی که در مردم هست و دوره‌ای را که دارند پشت سر می‌گذارند، باشد.
درباره‌ی نقش پرنده‌هایی مثل بوتیمار، سیمرغ و کبوتر در شعر فارسی تقریباً اجماعی وجود دارد. یعنی هر کدام از این پرنده‌ها نشان دهنده‌ی یک چیز خاص هستند اما در مورد کلاغ اینطوری نیست. فکر نمی‌کنید همین عدم اتفاق نظر باعث شده که همچنان کلاغ در دنیای شاعران امروز وجود داشته باشد؟
دقیقاً، همینطور که اشاره کردید هر کدام از پرنده‌های اسطوره‌ای یکی دو تا ویژگی دارند که در ادبیاتی که به اینها پرداخته عمده شدند. بعد ما به کلاغ که می‌رسیم می‌بینیم که کلاغ، ویژگی‌های گوناگونی دارد که همه ناشی از داستانهایی است که درباره‌ی کلاغ گفته شده و نقش کلاغ در اسطوره‌ها، ضرب المثل‌ها که این ویژگی‌ها، یکی دو تا هم نیستند. من به چند تایش در این کتاب اشاره کرده‌ام که گاهی هم خیلی ضد و نقیض هستند. کلاغ گاهی خیلی ترسو و گاهی خیلی دلاور است، گاهی مهربان است و گاهی خیلی بی فکر. مجموعه اینها با شکل و صدای نا‌به هنجار کلاغ - که الان خب شاید این صدا را می‌پسندیم- رشکل سیاه و رنگ خیلی سیاهش (که من آخرین باری که در ایران بودم متوجه شدم کلاغ‌های ایرانی اتفاقاً خاکستری هستند و به این سیاهی که ما در اینجا می‌بینیم نیستند) در نقش‌هایی که به کلاغ در ادبیات دادند یا در متافورها و استعاره‌هایی که از کلاغ ساختند نقش دارد.
خیلی هم نقش مثبتی ندارد، درست است؟
معمولاً نه، ولی نقش‌های مثبت هم من از کلاغ دیده‌ام که در این مجموعه به چند تایی از آن ها اشاره کردم مثلا یکی آوردن نان و گوشت برای الیاس نبی است که بدون اینکه از روی این نان و گوشت بردارد و یا دزدی بکند چون معمولاً یکی از ویژگی‌هایش دزدی است. نان و گوشت را به طور مرتب به الیاس نبی می‌رساند. یا در یک داستان عاشقانه‌ی چینی، باز کلاغ نقش خوبی دارد که کلاغها دسته‌جمعی بال به بال هم می‌دهند و پلی می‌سازند بین چند ستاره در کهکشان، تا دو معشوقه‌ای که به دو ستاره‌ی مختلف تبعید شده‌اند بتوانند به هم برسند. البته نقش‌های مثبت کلاغ خیلی معدود است همیشه نقش‌ کلاغ در اسطوره‌ و ادبیات نقشی منفی و بیشتر شیطانی است.
مطالعه‌تان در زمینه‌ی نقش کلاغ در افسانه‌های بومیان آمریکا، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب است مثلاً آن افسانه‌ای که می‌گوید کلاغ، رنگش سفید بوده و بعد شغال به زیبایی‌اش حسادت می‌کند. خیلی این افسانه‌ها ذهنتان را مشغول کرده. نه؟
من ادبیاتِ سرخ پوستان آمریکا را پیش از اینکه این کتاب را شروع کنم مطالعه می‌کردم، یک تعدادی از آنها در نشریات ایرانی، از جمله کارنامه چاپ شده بود و بعد اشعار بومیان آمریکا، بومیان آمریکای جنوبی و این به یادم مانده بود که در این کارها، چندین‌بار به کلاغ برخورد کرده بودم و درباره‌اش خوانده بودم و موقعی که کار روی کلاغ را شروع کردم برگشتم و اینبار دقیق‌تر و با یک هدف مشخص که جستجوی کلاغ بود در ادبیات سرخ پوستهای آمریکا، تحقیق کردم و خب برایم خیلی عجیب بود که تقریباً در قصه‌های تمام قبایل آمریکا، کلاغ نقش دارد و بعضی از قبایل ، قصه‌های آفرینش، آفرینش انسان، چه در آفرینش ماه و ستارگان، خورشید و ... همه‌ی اینها را کار کلاغ می‌دانند و این خیلی برایم عجیب بود و به این هم اشاره کنم که چون از لحاظ جغرافیایی مقداری آمریکا را دیده و می‌شناسم، اینجا خیلی کلاغ زیاد است. در همین خیابان ما که وسط شهر است همیشه تقریباً هفتاد هشتاد‌تا کلاغ روی درختها نشسته‌اند شاید هم حضور این کلاغ ها که حضور روزمره و تمام‌وقتی است، باعث شده که اینقدر کلاغ در افسانه‌هایشان نقش داشته است.

کتاب‌هایی که در زمینه‌ی اسطوره‌شناسی منتشر می‌شود معمولا نثر خشک و خشنی دارند اما نثر شما در این کتاب خیلی لطیف و آمیخته به طنز است. آیا این لطافت نثر بر می‌گردد به این که شما به طور ذوقی روی اسطوره‌ی کلاغ کار کردید یا نه، عمدا این نوع نثر را انتخاب کردید؟
یکی این‌که من بلد نیستم بان خیلی ادیبانه و لفظ قلمی بنویسم و شاید یک دلیل دیگر هم که این کتاب لحنش شاید از آن حدی که من معمولا می‌نویسم صمیمی‌تر و ساده‌تر شده، آن هدف اولیه است که همان‌طور که اشاره کردم می خواستم یک کتاب عامه‌پسند باشد با صفحات رنگی که بتوان هدیه داد. آنجور کتاب‌ها را معمولا با لحن خیلی ساده‌ای می‌نویسند. به هر حال من با آن لحن شروع کرده بودم و دیگر تغییرش هم ندادم. گاهی فکر می کردم که برگردم و مقدمه را تغییر بدهم، یک مقدار جدی‌ترش کنم ولی بعد حس کردم اگر این لحن خواننده را سریع جذب می‌کند شاید بهتر باشد با همین لحن پیش بروم و در همین دو تا مقدمه‌ای که نوشتم از آن استفاده کردم حالا خوب درآمده یا بد، آن را دیگر نمی‌دانم.
شعر، افسانه و داستان زمینه‌هایی است که شما در آن به نقش اسطوره ای کلاغ پرداخته اید. فکر نمی‌کنید اگر مثلا نقاشی هم اضافه می‌شد کتاب شکل جامع‌تری پیدا می‌کرد؟
هدف این بود که آن‌ زمینه‌ها هم باشد منتها کتاب خیلی گران در می‌آمد و بعد مساله‌ای که ما با ناشر داشتیم - نشر مروارید این کتاب را منتشر کرده – این بود ‌که کتاب به این حجمی که رسیده نه کتاب رومیزی و هدیه‌ای خواهد بود و نه کتابی که دانشجو به سادگی و به راحتی بتواند بخرد. یعنی قیمتش احتمالا بالای پنج هزار تومان می‌شد. ترجیح دادم در حدی باشد که جوان‌ها و خواننده‌های کتاب بتوانند آن را بخرند و این شد که تعدای از نقاشی‌ها که باید به صورت رنگی چاپ می‌شد حذف شد. بعضی از این نقاشی‌ها را خیلی دوست داشتم، کارهایی بودند که در ایران احتمالا خیلی‌ها ندیده‌اند. یکی از آنها نقاشی بسیار زیبایی بود که نشان می‌داد کلاغ دارد از طرف اهورا مزدا برای زرتشت پیغام می‌آورد که کار یک نقاش انگلیسی بود. یا یک نقاشی بسیار زیبای دیگر که از ونگوگ است که درست قبل از این‌که خودکشی بکند این نقاشی را کشیده و در آن حدود پنجاه تا شصت تا کلاغ هستند بالای یک مزرعه. خب دلم می‌خواست این‌ها باشد ولی کتاب احتمالا خیلی گران درمی‌آمد و تصمیم گرفته شد که بخش نقاشی‌اش حذف شود. انشاء‌الله اگر چاپ دیگری از این کار باشد آن‌ها را هم اضافه می کنیم.
در نظر دارید درباره اسطوره‌‌های دیگر هم یک چنین کاری بکنید یا چون فقط کلاغ ذهنتان را مشغول کرده بود به طور ذوقی سراغش رفتید؟
شروع کار احتمالا آن‌طور بوده که شما می‌گویید، ذوقی. ولی در ادامه خیلی جدی شد و من خیلی به این موضوع علاقه پیدا کردم که هنوز هم ادامه دارد. اگر فهرست کارهای دیگری در کار باشد شاید بتوانم به این اضافه کنم. هنوز خیلی کارها هست به ویژه از کارهای شاعران جوان ایرانی که من به خاطر دور بودن از ایران ندیده‌ام، شعرهایی که در مورد کلاغ هست یا با عنوان شعر ِکلاغ یا کتاب‌هایی که از کلاغ در عنوان‌شان استفاده کرده‌اند. تقریبا دو سه ماه یک‌بار، من یک کتاب جدید می‌بینم که از کلمه‌ی کلاغ در عنوان‌اش استفاده شده که به تمام این‌ها اشاره می‌کنم منتها این کاری است که زمان می‌برد و من دارم این کارها را کم‌کم انجام می‌دهم که شاید تمام‌شان را به چاپ دوم اضافه کردم. نه منظورم اسطوره‌هایی غیر از کلاغ است. اسطوره‌های دیگر؟ هدف دقیقی برایشان ندارم. گاهی برخورد می‌کنم به کارهایی که خیلی هیجان‌انگیز است و دلم می‌خواهد رویشان کار کنم. از طرف دیگر وقتم را در نظر می‌گیرم کارهای نیمه‌کاره‌ای که دارم و طول می‌کشد که این‌ها را به انجام برسانم، باعث می‌شود که همین طور یادداشت کنم و بگذارم کنار. شاید یک زمانی دوباره بهشان بپردازم ولی در حال حاضر هدفی که به اسطوره‌ی دیگری بپردازم، ندارم.

عموما کسانی که در زمینه‌ی اسطوره‌شناسی کار می‌کنند، تصویری قدرتمند از اسطوره ارایه می‌دهند اما روایات شما اینطوری نیست و سعی کردید کمتر قضاوت کنید. آیا این آگاهانه بوده؟
نه، خیلی غیر‌آگاهانه احتمالا انجام شده، یکی هم به این خاطر بوده که کار من، اسطوره‌ شناسی نیست و همان‌طور که خبر دارید بیشتر کار من ترجمه و شعر است. من فقط به اسطوره‌ها علاقه دارم و آنها را مطالعه می‌کنم و هیچ وقت تا قبل از نوشتن این کتاب فکر نمی کردم زمانی کتابی بنویسم که در زمینه‌ی اسطوره‌ها باشد. این‌است که در واقع بدون پیش‌بینی‌ چاپ شده و هدف مشخصی برایش نداشتم.

۲۴ آذر ۱۳۸۷

بیست و نهمين شماره­ی ماهنامه­ی ادبی شوکران که در تهران به سردبيری خانم پونه ندائی منتشر می­شود به عباس صفاری و نقد اشعار او اختصاص دارد. در شوکران ِ عباس صفاری زندگی­نامه­ی خودنوشته­ی شاعر همراه با سه شعر از او و ترجمه­ی دو شعر دیگر به قلم او و عاشقانه­هایی از عاشقانه­های چين باستانش منتشر شده است. سپس گفت وگوی مسعود آرسو با عباس صفاری را می­خوانيم با عنوان: اين ابر مرطوب را از پيشانی من بردار. در صفحات بعدی عده­ای از منتقدان به نقد اشعار عباس صفاری پرداخته­اند. مسعود آرسو در يادداشتی در پنج پرده وجوه گوناگون شعر عباس را بررسی کرده، لادن نيکنام به نقد دفتر «کبریت خیس» پرداخته، گرکانی نگاهی به کتاب تاريک روشنای حضور انداخته و محمد رحيم اخوت دوربين قديمی دفتری ديگر از اشعار عباس صفاری را نقد کرده است. نقدی هم از من منتشر شده که سال­ها پيش روی شعر زيبای در انتظار پست عباس صفاری نوشته بودم. عکس­هايی از عباس صفاری با چهره­ی مهربانش صفحات اين دفتر را جا به جا زینت بخشيده است. عباس در زندگی­نامه­اش می­نويسد: پرداختن به شعر از هر نظر روحی، روانی، عاطفی، اجتماعی، خانوادگی و اقتصادی همواره به زيان من بوده است. شعر به گمانم مانند دارو بر افراد مختلف اثرات مختلفی بر جای می­گذارد. با شاعران ديگر شايد به گونه­ای ديگر عمل کرده باشد. مرا اما به جاهايی برده است که نبايد می­رفتم. خاطراتی را زنده کرده است که می­بايد در فراموش­خانه ذهن می­ماندند و هرگز افتابی نمی­شدند. با آدم­هايی آشنايم کرده است که هيچ محلی از اعراب در زندگی­ام ندارند و از سوی ديگر اماکن و افرادی را از زندگی­ام حذف کرده است که جايشان به شدت خالی است و در نهايت درهايی را باز کرده است که نبايد گشوده می­شدند. ضرب­المثلی آمريکايی می-گويد: قوطی کنسرو کرم­زده بهتر که بسته بماند. در اين شماره شوکران در مجموع گوشه­ای از جهان شعری عباس صفاری نمايان شده است. با اين حال منتقدان مهم­ترين نکته در مورد شعر عباس صفاری را ناگفته گذاشتند: عباس صفاری تنها شاعری­ست در ايران که سنت اصالت تجربه و نظريه­ی تعالی در شعر مدرن آمريکا را به سنت شعری ما در ايران گره می­زند و با این حال در یکایک اشعارش به تمامی به خود وفادار است و یکسر خودش است. شعر عباس از این نظر شعری­ست اصیل، طناز، ایرانی و در همان حال جهانی. جا دارد که در آينده پژوهشگران به اين موضوع بپردازند و شعر عباس صفاری را از این نظر به عنوان نمونه­ای کمياب از شعر مدرن ايرانی – آمريکايی که در زبان فارسی به ثمر نشسته است بررسی کنند.

۲۷ آبان ۱۳۸۷

گفتگويي با عباس صفاري

علی ثباتی / سعدی گلبیانی
منبع : سايت وازنا

١ . آن‌چه پیرو مصاحبه‌ی شما در شرق خوانده‌ایم، کار ترانه و ترجمه‌ی تنکاهای زنان ژاپن "ماه وتنهایی عاشقان" و عاشقانه‌های مصر باستان (به گردآوری و ترجمه‌ی ازرا پاوند) بوده است، در عین حال می‌دانیم، "در ملتقای دست و سیب"، "تاریک روشنای حضور"، "دوربین قدیمی" و "کبریت خیس" دفترهای شعر شماست. بی‌آن‌که بخواهیم نبش قبر کنیم، اگر چیزی "آن پشت مشت‌ها" جا مانده است، بردارید، غبارش را پاک کنید و به ما نشان دهید.

ج: کارهای عمده‌ی من همین‌هاست که شما نام بردید. در زمینه‌ی تألیف و ترجمه نیز اخیراً مجموعه‌ای از طریق انتشاراتِ مروارید منتشر شده با عنوان "کلاغنامه" که یک آنتالوژی است و به نقش کلاغ دراسطوره‌های باستانی، فولکلور ملل مختلف و ادبیات و هنر می‌پردازد. یک شعر بلند دوزبانه نیز دارم به نام "حکایت ِ ما " که برداشت جدیدی است ازداستان آدم و حوّا. چاپ ِ اول آن را در شمارگان 2004 خودم انتشار دادم و چاپ ِ دوم آن را دانشگاه بارد نیویورک. ضمیمه‌ی ادبی نیویورک‌تایمز نیز از آن به عنوان شعری " رندانه " نام برده‌است. دیگر می‌ماند ترجمه‌های پراکنده و مقالاتی که در نشریات داخل و خارج به چاپ رسیده است.

2. شعرهای "در ملتقای دست و سیب" را در چه حال و هوایی نوشتید؟ چند سال از جلای وطن‌تان گذشته بود؟ آیا در آن دفتر از ادبیات کلاسیک ایران و فضای عرفانی، ذهنی و انتزاعی آن تأثیر پذیرفته بودید؟ آیا پیامدهای چنین فضایی در ظرفیت‌های زبانی آن کتاب مؤثر بوده اند؟ به بیان دیگر، آیا زبان آن شعرها به سمت یک متافیزیک، کلیت یا "حضور" گرایش داشته است؟

ج: پرداختن به ادبیات و نوشتن شعر، حتی در حد تفننی و هرازگاهی‌اش تا قبل از ترک ایران در سال ١٩٧٦ همواره برای من توأم با یک حس ِ ضعیف ِ گناه وعذاب ِ وجدان بوده‌است. انتخاب شعر یعنی قدم نهادن به راهی که جز رنج ِ مدام و افسردگی و تنگدستی عاقبت دیگری ندارد. کم‌توجهی مردم و شیوه‌ی زندگی شعرا و نویسندگان با مشکلات ِ خرد و کلان‌شان در آن سال‌ها نیز مُهر تائیدی بود بر آن نگاه بد‌بینانه. با این حساب از ایران که خارج شدم شعر و ادب را به خیال خود بوسیده و کنار گذاشته بودم. طی ده سال اول اقامتم در غرب توانستم جلوی هر وسوسه‌ای را بگیرم و دست رد بزنم به سینه‌ی " میوزی " که هر از گاه سراغی از من می‌گرفت. اما پنداری میوزها اگر استعدادی در کسی دیده باشند به این راحتی دست از سرش برنمی‌دارند. به پایان‌نبردن ِ رشته‌ی تحصیلی‌ام "هنرهای تجسمی" نیز احتمالاً در روی آوردن دوباره به شعر و ادبیات مؤثر بوده‌است. تجربیات ِ آن دوره‌ی ده ساله در اشعاری که در مجموعه‌ی " درملتقای دست و سیب " به چاپ می‌رسد نقش چندانی ندارند. هنرمند معمولا ً درهر شروع ِ دوباره‌ای به ناچار برمی‌گردد به همان نقطه‌ای که رها کرده‌ بوده‌است. در مورد من آگاهی‌ام بر شعر ِ نو محدود شد به آن‌چه در ایران خوانده و کسب کرده‌بودم. نگرشی کلی‌گرا و انتزاعی در قالب ِ زبانی فاخر و به شدت ایماژیستی. تصاویر اشعار آن دفتر بیشتر سمبل‌هایی هستند که می‌کوشند به متافر تبدیل شوند. اما به ندرت موفق می‌شوند و در حد همان سمبل باقی می‌مانند.

3. مادربزرگ‌های شعرهای "کبریت خیس" در کلبه‌های کاهگلی ِ "تاریک روشنای حضور" زندگی می‌کنند؛ در این دفتر، برخی از موقعیت‌های شاعرانه با مکان، زمان و اسامی خاص شکل می‌گیرند. شهرزاد شعر "تشییع"، "بیانکا" در شعری به همین نام، اتوبوس پنچر در شعر "بیابان" یا شعر "تندیس سن فرانسیس" برخی نمونه‌ها هستند. آیا این تعیّن و نگاه دقیق به امر جزئی در برابر کلیت گرایی ِ صرف دفتر پیش، "درملتقای دست و سیب"، قرار می گیرد؟ اگر آری، چه چیزی دریافت شاعرانه‌ی شما را در این مجموعه‌ی دوم تغییر داد؟ چرا جای صندلی خود را عوض کردید؟

ج: تاریک‌روشنای حضور در واقع ادامه‌ی اولین مجموعه و حاصل دورانی است که فکر می‌کردم با استفاده از ایماژ، هر حس و عاطفه و اندیشه‌ای را می‌توان بیان کرد. ‌ظرفیت‌های آن دفتر نیز از حد ظرفیت‌های شعر ایماژیستی فراتر نمی‌رود که البته جذابیت و خوانندگان وفادار خودش را دارد. حالا که ده سالی از چاپ آن گذشته فکر می‌کنم آن دفتر به نوعی خودش را به پایان رسانیده بود. چیزی شبیه دوره‌های " پریود " که نقاش‌ها پشت ِ سر می‌گذارند. دیگر حرف و حدیث عمده‌ای نمانده بود که در آن فرم و قالب بگنجد. اما برداشت شما نیز درست است. استفاده از تجربیات شخصی و روزمره و گرایش به جزئیات از همان دفتر شروع شده بود. هر چند در زبانی نامناسب.
4. گویی که کاراکتر شعری "دوربین قدیمی" نگاه از زبان نیمه‌فاخر و تزئینی دفترهای پیشین برگرفته است و به چشم انداز زبانی محاوره‌ای و آکنده از اشیاء و عناصر روزمرّه نظر می‌دوزد؛ با این همه، حتی در بهترین شعرهای این مجموعه، می‌توان حس کرد که یک امر ناگفته و ارائه ‌نشدنی در جان‌مایه‌ی شعرها وجودی نامحسوس دارد. مضمون‌هایی چون تنهایی، مرگ، گذشته، دلتنگی و باورهای سنتی نفوذناپذیر در لایه‌های اندیشگی این شعرها تکرار می‌شود. در نتیجه، متافیزیک دو دفتر پیش از "دوربین قدیمی" کماکان در اجرایی جدید رخ می نماید اما در قید و بند همان نگاه و دید گذشته. آیا آشنایی‌تان با شعر معاصر آمریکا در این اجرای تازه راهگشا بوده است؟
ج: اوکتاویوپاز در کتاب معروف " شعله‌های مضاعف " کُل ِ تاریخ شعر جهان را دو بخش تقسیم می‌کند و می‌گوید : " نیمی درباره‌ی عشق است و نیم ِ دیگر درباره‌ی مرگ." مضامینی که شما از آن‌ها نام بردید، گذشته و دلتنگی و چندین مضمون دیگر نیز زیر ِ چتر عشق و مرگ جای می‌گیرند و رگه‌هایی از این دو عنصر در تمامی آن‌ها جریان دارد. شعر من نیز از این قاعده مستثنی نبوده‌است. طی این سال‌ها کوشیده‌ام از شعری که مستقیماً درباره‌ی عشق یا مرگ باشد پرهیز کنم. اما حضور این دو عنصر که یکی در قلب، جاخوش کرده‌است و دیگری از لحظه‌ی تولد پابه‌پایمان می‌آید وسایه‌ی سردش را حتی بر گرم‌ترین لحظات ِ اروتیک ِ زندگی نیز فرو می‌اندازد اجازه نمی‌دهد که هیچ مضمونی به صورت ِ مستقل جان ِ سالم از معرکه به در ببرد. امتیازشان اما این است که اجازه می‌دهند سر به سرشان بگذاری و دستشان بیندازی و مثلاً تبدیل‌شان کنی به یک دوشیزه‌ی خُل و یک پیرمرد ِ اخمو! اما در مورد این‌که آشنایی من با شعر آمریکا تا چه اندازه درشکل‌گیری این هستی‌شناسی تأثیر داشته‌است خودم برحد و حدودش واقف نیستم. مطالعه‌ی من در زمینه‌ی شعر فقط به شاعران ِ آمریکایی یا انگلیسی‌زبان محدود نمی‌شود. زبان انگلیسی دریچه‌ی فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیگر را نیز به روی ِ شما می‌گشاید. علاقه‌ی اصلی‌ام بیشتر به متن‌های کهن و باستانی است. به شعر کلاسیک ِ غرب " رنسانس و بعد از آن " نیز اعتراف می‌کنم توجه کافی نداشته و پراکنده‌خوانی کرده‌ام. شاعران ِ محبوبم اکثراً از مدرنیست‌های نیمه‌‌ی اول قرن‌ ِ بیستم بوده‌اند و طی ده پانزده سال گذشته شاعرانی مانند ِ گینزبرگ، بوکافسکی، اشبری، بیلی کالینز و ماری الیور وچندین شاعر دیگر به آن لیست اضافه شده‌اند که به استثنای دو مورد ِ اول مابقی همه در قید ِ حیاتند و عمرشان درازباد. از نظر عاطفی اما رابطه‌ی نزدیک‌تری دارم با همان شاعران ِ کهن و گاه گمنام که معتقدم معاصران ابدی‌اند.
5. اما در "کبریت خیس" ورق بر می‌گردد. انگار در مسیری دیگر گام نهاده‌اید. "من" شعری (پرسونا) حالا دیگر با نگاهی طنازانه با همان متافیزیک "در ملتقای دست و سیب" و "تاریک روشنای حضور" مواجه می‌شود. (مثلا ً : " ... دیگر جز دعایی / که باد هوایش می پنداری / هیچ کس و هیچ چیز / پشت و پناهت نیست ... " یا " تنها بودم / اما بودا نبوده ام / و نیلوفری ارغوانی / در سینه‌ی بلورینم نمی‌تپید ... " ) این چرخش در نگاه و اندیشه چگونه صورت گرفته است؟ از کجا نشأت می‌گیرد؟ آیا باورها و پنداشته‌های شخصی‌تان دگرگون شده است؟ آیا زیستن در کشوری دیگر چنین نتیجه‌ای در بر داشته است؟ آیا در برابر سنت‌ها و باورهای عمده‌ی فرهنگ ایرانی موضعی شکاکانه اختیار کرده‌اید؟ یا شاید هم تمامی این‌ها؟
ج: فکر نمی‌کنم دگرگونی عمده‌ای در اندیشه و عقاید ِ من در فاصله‌ی " تاریکروشنای حضور " تا " کبریت ِ خیس " صورت پذیرفته باشد. اندیشه‌ی حاکم بر کبریت خیس و احساسات و عواطفی که در این کتاب مجال بروز پیدا می‌کنند، حضورشان تا حد زیادی مدیون زبان ساده و محاوره‌ای این دفتر است. از سوی دیگر حضور هرازگاهی طنز نیز ناشی از همین زبان محاوره‌ایست و امکانات وسیعی که در اختیار شاعر قرار می‌دهد. به یک معنی این زبان است که طنز را طلب می‌کند. تکیه‌کلام‌ها، اصطلاحات، لحن وساختار بی‌تکلف جمله در زبان محاوره به صورت ناخودآگاه به مطایبه، مزّه‌پرانی و نهایتاً به طنز منجر می‌شود. در کار بسیاری از شعرا طنز عمدی و حساب‌شده است. بیلی کالینز در مصاحبه‌اش با نشریه‌ی ‌New Line می‌گوید: " طنز را درجایی از شعر می‌گنجانم که به نظر می‌رسد حوصله‌ی خواننده دارد سر‌می‌رود." کار هوشمندانه‌ای که با محبوبیت ِ روزافزون ِ او بی‌رابطه نیست. من اما حساب و کتابی برای استفاده از طنز ندارم. می‌گذارم مثل ماهی ِ مرده به اختیار خود هروقت دلش خواست بیاید روی آب! درباره‌ی تجدید نظر در باورهای عمده‌ی فرهنگ ایرانی باید بگویم من بیشتر عمرم را در خارج از ایران گذرانده‌ام و طبیعی است که این محیط و فرهنگش برمن تأثیر گذاشته باشد. اما در کل با مقایسه‌ی فرهنگ‌ها و برتری دادن یکی بر دیگری مخالفم. هرگُلی عطر و بوی خودش را دارد. آن کسی هم که فقط گُل ِ فرهنگ خودش را به سینه‌ می‌زند و گل‌های دیگر را بی‌عطر و بو می‌پندارد فقط مشام شخص خودش را از عطرهای دیگر محروم کرده‌است.
6. آن‌چه در این شعرها کاملا ً مشهود است، رویکردن شما به توصیفی دقیق و تلاشی بی‌وقفه‌، در هر شعر و حتی در هر سطر، در راه پرداختن به امور جزئی‌ست. (مثلا ً " ... می‌توانی برای ناهار / خرچنگ سرخی سفارش دهی / با سُس فلفل / می‌خواهم دانه‌های عرق را / بر پّره های بلورین بینی‌ات ببینم / و زبان صورتی‌ات را / که نرم است و می‌لیسد / انگشت‌های بلند و / ناخن‌های پوست پیازی‌ات را ... " )، باید پرسید که چنین نگاه و روش توصیفی چگونه و از کدام خاستگاه در شعر شما تجلی یافته است؟
ج: پرداختن به جزئیات زندگی و تجربیات فردی کار ظاهرا ً ساده‌ایست. اما جزئیات زمانی کلیت را دربرمی‌گیرند و از حد شخصی برمی‌گذرند که رابطه‌ی آن‌ها با همدیگر و با پدیده‌های دیگر هستی کشف شود. از یک سو رابطه‌ی فیزیکی و از سوی دیگر رابطه‌ي عاطفی که گذشته و نوستالژیا را پشتوانه‌ی خود دارد. لازمه‌ی موفقیت در این کار تأمل در جزئیات را می‌طلبد و آگاهی از گذشته و سوابق کلمات. اما در پاسخ به بخش دوم سئوال ِ شما که این روش توصیفی از چه نیازی برمی‌آید، می‌توانم بگویم ما از هر تمدن و فرهنگی که برآمده باشیم وبه رغم تفاوت‌های چشم‌گیرمان، در عمق، ریشه‌های مشترکی داریم و لازمه‌ی رسیدن به آن عمق درهرکدام از رشته‌های هنری و به‌ویژه شعر بدون خراشیدن لایه‌های اولیه که از جنس امور جزئی هستند میسّر نخواهد بود.
7. به نظر می‌رسد که مسئله صرفا ً جزئی نگری و توصیف دقیق نیست. آیا می‌توان گفت که نیروی محرکی که منجر به این نگاه می شود، ورای تکنینک‌های شعری و بیانی، دست شستن از نگاهی کلی و چشم پوشیدن از همان حال و هوای انتزاعی و ذهنی دفترهای پیشین باشد. گویی دیگر در اشعار شما ترافرازندگی (transcendental) یا تعالی گرایی دیگر نقشی ندارد. اشیاء و ابژه‌ها دیگر به امری جهانی و کلی، امری متعالی دلالت ندارند؛ "رود ریگ"، "خاکستر آبشارها" ، "انزوای رگان" و تصاویری کلی و ذهنی از این دست دیگر در "کبریت خیس" فرمان نمی‌رانند، در عوض، با چنین مجموعه‌ای از اشیاء روبرو می‌شویم: " ... تکه اره های سفال / فانوسی وقفی / توپ چاقو خورده‌ی پسر بی بی رُباب / زین زنگ زده‌ی دوچرخه / و گیوه‌ای گل‌دار بر پله ی هفتم ... ". خود شما این مسئله را چگونه ارزیابی می کنید؟
ج: خطر بزرگ اشعار کُلی‌گرا و انتزاعی وابستگی ِ آن‌ها به جهان‌نگری عاریتی است. مگر این که شاعر در حد فرضاً میلتون و عطار از پشتوانه‌ی فلسفی ِ پرباری برخوردار باشد. شناخت ِ من از جهان از دریچه‌ی عاطفه و احساس است و شناخت ِ آدمی که احساسش بر عقلش می‌چربد. راه را در واقع احساس و عاطفه است که اختیار می‌کند. بدون ِ تجربه و دانش کافی و با اتکا به احساس خام درصورتی که حس نو و صمیمی باشد نیز گه‌گاه آثار خوبی عرضه می‌شوند. اشعار خام‌دستانه‌ای که ضعف آن‌ها را شهامت ِ بیان و نیروی ِ عواطف می‌پوشاند. این قبیل اشعار حاصل دوره‌ای‌ست که از تریبون ِ هنرت می‌توانی تمام سلیقه‌ها و نظریه‌ها و باورهای عُرفی و اخلاقی را نادیده بگیری و یک شیشکی ِ بلند ببندی برای دنیا و ماورای آن. به نیازهای آن روح ِ عصیان‌زده و معترض اگر درست پاسخ داده شود به گمانم در زندگی ِ هنرمند نقش مفید و مثبتی ایفا خواهد کرد. به این دلیل که باعث می‌شود سرِ پیری دیگر فیلَت یاد ِ هندوستان و معرکه‌گیری نکند. درمورد تعالی اما با شما اختلاف نظر دارم، چون فکر نمی‌کنم راه رسیدن به تعالی فقط از طریق زبان فاخر، نگاه کُلی‌گرا و زبان انتزاعی میسر باشد. شاید جهان‌نگری اکثراً عاریتی درشعرهای کلی‌گرا باعث شده است که در برخورد با آن اشعار ما نگاهمان به علت سابقه‌ی ذهنی سریع‌تر متوجه عناصر متعال و فرازندگی ِ به کاررفته در آن‌ها بشود. تعالی به صورت‌های مختلف در شعر جزئی‌نگر نیز وجود دارد. اما چون آن را شعار نمی‌دهد در وهله‌ی اول به چشم نمی‌آید.
8. اقامت دیرپای شما در آمریکا امتیاز دیگری هم به شعر شما بخشیده است. مثلا شعر "پیراهن خالی" ، "در همین حوالی" ، " مُتلی در کرپس کریستی" ، "آقای زیپ و خانم زیگزاگ"، "در باره‌ی دو برادر که حرف هم را نمی‌فهمند" و نظایر آن همگی نشان دهنده‌ی کاراکتری جهان فرهنگی و جهان‌وطنی هستند. (که در شعر معاصر به جرأت می‌توان گفت نظیری ندارد.) این ویژگی از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آیا صرفا ً مهاجرت و دوری از فرهنگ وطنی منجر به این امر شده است یا نگاه و جهان‌بینی شما هم طی این مدت تغییری اساسی کرده است؟ آیا می‌توان این مسئله را با دست شستن شما از همان متافیزیک و کلیت باوری انتزاعی مرتبط دانست؟
ج: این که من تا چه حد جهان‌وطنی هستم احتمالا ً شما که از بیرون به این مسئله نگاه می‌کنید بهتر می‌بینید. من شناخت دقیقی از خودم ندارم. به همین جهت بسیاری از اعمال و واکنش‌هایم خودم را نیز " سورپریز " و غافلگیر می‌کند. از نظر بستنگان و دوستان ِ آمریکایی‌ام من یک ایرانی تمام‌عیارم. از جانب دیگر اما سی‌سال است که نیاز مرا به موسیقی، تئاتر، سینما، نقاشی و تاحدودی ادبیات آثار غربی و غیرِایرانی تأمین کرده‌است.
9. در همین راستا، باید به طنز اشاره کرد. طنز هم دستآورد همین مجموعه است و در سایر مجموعه‌های شما چندان نمود روشنی ندارد. فاصله گرفتن از وضعیتی جدی و دگم زمینه‌های پرداختن به طنز را فراهم می کند. "اسبی که سه راه حسام السلطنه را پاک به گه می کشد" در واقع چیزی را در گذشته به گند می کشد . گذشته‌ای که نشانه‌ای از جهانی در فراسوست . حالا، معشوقی که به هذیان‌های شاعرانه‌ی شاعر می‌رسد و به راحتی می‌گوید خفه شو. کناره گرفتن از آداب شاعرانه و پاک کردن خط‌های جداکننده‌ی فرهنگی نخبه و مبتذل زمینه‌هایی هستند که همدلانه، یک شخصیت شعری روادار و متساهل را می‌پرورند . طنز مدیریت خشم است. اغراق‌گر ، بزرگ‌نما و طفره‌رو. این قضاوت را چگونه قضاوت می‌کنید؟

ج: من همان‌طور که اشاره کردم طنز را تا حدود ِ زیادی مدیون ِ زبان ساده و بی‌تکلفی هستم که به کار گرفته‌ام. اما قضاوت شما اگر "جنس و ماهیت" طنزهای این مجموعه درنظر باشد درست است. طنزی که شما به فرض در فیلم‌های وودی‌آلن یا نوع سیاه‌ترش را در آثار ِ برادران ِ کوهن می‌بینید، تماماً ساخته و پرداخته‌ی ذهن آن‌ها نیست. طنزی است که در این جامعه جریان دارد وبرای این‌که بتواند با تنش‌های سخت و خشونت این جامعه سرشاخ بشود بسیاری از تابوها را نیز زیر ِپا می‌گذارد. من نیز به عنوان یک باشنده‌ی این دیار فاصله گرفته‌ام از آن وضیعت ِ جدّی و دُگمی که شما به آن اشاره کردید. شاید تحت ِ تأثیر همین تجربیات وقتی می‌بینم ضمیر صمیمی ِ "تو" که حتی در خطاب به پروردگار هم از آن استفاده می‌کنیم در عاشقانه‌هاي همکارانم به " شما " تبدیل شده‌است حالم گرفته می‌شود. ما در طول روز چه در مقام ِ عاشق و معشوق یا زن و شوهر و دوست به انواع مختلف با عدم ِ رعایت حقوق ِ همدیگر به هم توهین می‌کنیم. اما کسی را که آخر ِ شب یک خروار ظرف ِ ناشسته را در آشپزخانه برایش تلنبار کرده‌ایم، در شعرمان " شما " و " خاتون " و " بانو " خطابش می‌کنیم. من فکر می‌کنم اگر خانم‌‌ها را " تو " خطاب کنیم و در عوض نیمی از ظرف‌ها را هم ما بشوئیم بیشتر خوششان می‌آید.

10 . زبان شعرهای "کبریت خیس" زبانی روایت گرانه، نثرگونه و ساده است که در بسیاری از موارد به زبان محاوره پهلو می‌زند. این زبان چندان شباهتی به زبان پیچیده و غیرمتعارف جریان‌های رایج در شعر داخل ایران ندارد. آیا این ماهیت شعرهای "کبریت خیس" است که به خودی خود به چینن زبانی سر و شکل می‌دهد؟ و آیا شما در پرداخت و رسیدن به چنین زبانی به شعر انگلیسی زبان هم نظر داشته اید؟ اگر آری، بیشتر کدام شاعر یا کدام گونه‌های شعری شما را متأثر ساخته‌اند؟
ج: زبان ساده و محاوره‌ای در شعرمدرن ما سابقه دارد ومنحصر به اشعار این دفتر نمی‌شود. وقتی فروغ می‌گوید چقدر دلش ‌می‌خواهد که گیس دختر ِ سیدجواد را بکشد. هم لحن و هم ساختار جمله زبان محاوره‌ای رایج در کوچه و بازار برگرفته شده است و مثال‌های دیگری می‌توان زد که نهایتش به شعر سید‌علی صالحی ختم می‌شود، با این تفاوت که شعر او از رئالیسم جاری در زندگی روزمره به دور می‌افتد و سوبژکتیو می‌شود. این احتمالاً همان زبان "مردمی" است که نیما امیدوار بود شعرِ نو به آن سمت برود. در حوزه‌ی زبان و ادبیات هیچکس ابتدا به ساکن چیزی را کشف یا اختراع نمی‌کند. تمامی شاعرانی که از زبان ساده و محاوره‌ای استفاده می‌کنند و از جمله اینجانب از تجربه‌های فروغ، سپهری و احمدرضا احمدی بدون شک در پروسه‌‌ی ساده کردن زبان سود برده‌اند. من اما رعایت حدومرز زبان محاوره و آگاهی برخطر نثر و شهامت دل به دریا زدن را تاحدودی مدیون شاعران معاصر آمریکایی هستم که تعدادی از کارهایشان را در چندسال گذشته به فارسی ترجمه کرده‌ام.
11. آقای صفاری! وضعیت شعر در آمریکا چگونه است؟ می‌دانیم که اقبال عام بیشتر به داستان و رمان است تا شعر. با این حال، گرایش‌های عمده در وادی شعر آن‌جا چگونه است؟ به خصوص از لحاظ زبانی؟ آیا پسامدرنیسم در شعر آمریکا همچنان از اهمیت و محوریت دهه‌های هفتاد و هشتاد میلادی برخوردار است؟ اگر نه، چه نگرشی جایگزین آن شده است و شاعران صاحب‌نام و مطرح امروز آمریکا چه کسانی هستند؟
ج: سخن گفتن از وضعیت شعر آمریکا به علت تنوع و گستردگی آن کار دشواری است. من آمار دقیقی در دسترس ندارم. اما جُنگ‌ها، ضمیمه‌های ادبی روزنامه‌ها، و نشریاتی که در آمریکا شعر چاپ می‌کنند تعدادشان احتمالاً سربه پانصد می‌زند. زبان اکثر اشعاری که درنشریات پُرتیراژ مانند نیویورکر به چاپ می‌رسند ساده و روایت‌گونه است. شاعران مطرح آمریکایی در حال حاضر اشبری، رابرت بلای، بیلی کالینز، رابرت پینسکی، ماری اولیور، رابرت هس ویوسف کامیونیکا و چندین چهره‌ی طراز اول دیگر هستند که آثارشان از طریق ناشران معتبر و در تیراژهای بالا به چاپ می‌رسد. اکثر مجموعه‌های شعر شاعران جوان را بنگاه‌های وابسته به نشر دانشگاهی انتشار می‌دهند و در شمارگان دوهزار نسخه که معمولاً دوسال طول می‌کشد تا به فروش برسد. اما خارج از سلطه‌ی دانشگاه و مراکز فرهنگی شعر و شعرخوانی در کافه‌ها، کتابفروشی‌ها و پارک‌ها و نشریات محلی و منطقه‌ای زندگی دیگری دارد. شعر اجرایی، هیپ‌هاپ واشعاری متأثر از موسیقی " رَپ " که شباهت زیادی به بحرِطویل ِ خودمان دارد، طرفداران ِ پروپاقرصی میان نسل جوان دارد. درباره‌ی پست‌مدرنیسم باید بگویم بیشتر بحث مربوط به نشریات تخصصی درحوزه‌ی زبان‌شناسی، فلسفه، معماری و نقد ادبی است. در نشریاتی که شعر و داستان چاپ می‌کنند به ندرت با آن برخورد می‌کنید. تب و تاب آن نیز همان‌طور که اشاره کردید نسبت به دهه‌ی هشتاد فروکش کرده‌است. تا آنجا که من خبر دارم فلسفه و دیدگاه‌ ِ جدیدی که بتواند آراء و عقاید پست‌مدرن را به چالش گرفته و جایگزین آن بشود عرضه نشده‌است. آراء و عقاید متفکرین ِ پست‌مدرن اما فقط به ساختارشکنی و مرگِ مؤلف و تکثر صداها ختم نمی‌شود. تولیدات بسیاری در عرصه‌های گوناگون هنر زیرِ چتر ِ پست‌‌مدرن قرار می‌گیرند که خالقانشان احتمالاً اعتنای چندانی به اصول و عقاید پست‌مدرن ندارند و چه‌بسا که از آن بی‌خبرند. در شعر و ادب فارسی اما فقط تعدادی از پیشنهادات پست‌مدرن‌ها را عمده کرده و آگاهانه آثاری در آن محدوده خلق کرده‌اند. نتیجه‌اش این که کتابی مانند ِ " شب، مانا، شب " ازمحمد حقوقی پست‌مدرن‌تر ازآثاری در آمده‌است که برچسب ِ پست‌مدرن بر آن‌ها زده‌شده و یا سراینده‌اش خود را پیرو آن مکتب می‌داند.
12. شاعران مؤثر و متمایز امروز ایران به نظر شما چه کسانی هستند و شعر این شاعران و وضعیت شعرشان را در مقایسه با همتایان‌شان در آمریکا چگونه ارزیابی می‌کنید؟
ج: داوری درباره‌ی شاعران امروز ایران به ويژه نسل جدیدی که پس از دهه‌ی 60 پا به عرصه‌ نهاده‌است کار دشواری است. به این دلیل که هنوز مترومعیار مشخص وتثبیت شده‌ای که اکثریت دست‌اندرکاران شعر وشاعری آن را پذیرفته باشند در دسترس نیست. شاعرانی هستند که به مرز میانسالی رسیده و چندین مجموعه شعر در کارنامه‌ی خود دارند اما هنوز از مرحله‌ی کار تجربی فراتر نرفته‌اند. اگر چه معتقدم پیمودن راه‌های رفته ما را به جایی نمی‌رساند و شعر راستین از دل همین تجربیات و خطر کردن‌ها سربرمی‌آورد. از سوی دیگر اما به این جمله از اکتاویوپاز می‌رسم که هشدار می‌دهد: " تجربه‌های جسارت‌آمیز ادبی را ما نباید با شعر اشتباه بگیریم. " کارنامه‌ی شعر فارسی طی دودهه‌ی گذشته سرشار از تجربیات جسارت‌آمیز و به سامان نرسیده‌است که بعضاً از طریق ناشران معتبر به چاپ رسیده یا در نشریات مهم ادبی بازتاب یافته‌است. کارهایی که نمونه‌های غربی‌شان در این سردنیا معمولاً در نشریات محلی، زیرزمینی، دانشجویی ودر وبلاگ‌ها وسایت‌های شخصی انتشار می‌یابند، و تا زمانی که در همین مرحله‌ی ابتدایی کشف فردیت خویش و یافتن زبان مناسب کلنجار می‌روند درهای نشریات و ناشران ِ طراز اول به رویشان بسته خواهدبود. فرق عمده‌ی شاعران ایرانی به‌ویژه نسل جوان و میانسال به همتایان آمریکائی‌شان در این است که آمریکایی‌ها به ندرت مرعوب " ایسم " می‌شوند. شاعر ِ آمریکایی کاری ندارد که شعرش در کدام سبک و مکتب و ژانر می‌گنجد. این بخش کار را می‌گذارد به عهده‌ی منتقدین. منتقدینی که کارلوس فوئنتس دلش می‌خواهد سرمیز صبحانه چندتایشان را بخورد و استخوان‌هایشان را بریزد در سلطل زباله! فرق عمده‌ی دیگر در این است که شاعران آمریکایی کارشان را جدی می‌گیرند و شاعران ایرانی " به استثنای تعدادی انگشت‌شمار" خودشان را. در مورد شاعران متمایز و تأثیرگذار می‌توانم از علی باباچاهی، شمس لنگرودی وسیدعلی صالحی نام ببرم که چراغ شعر را در دهه‌ی 60 که اکثریت سر در لاک خود فروبرده‌بودند روشن نگاه داشتند. اما معتقدم بیشترین تأثیر را در دودهه‌ی گذشته رؤیایی و براهنی بر شاعران ِ جوان گذاشته‌اند. تأثیر رؤیایی را روی‌هم رفته باید مثبت ارزیابی کرد و براهنی را منفی. رؤیایی با تلاشی بی‌وقفه طی سی-چهل سال توانسته برای شعر حجم یک مانیفیست دقیق و قابل ِ فهم و اجرا تهیه کند و براهنی تمام این مدت از این شاخه به آن شاخه پریده و در آغاز ِ هر دوره‌ای ندا سرداده‌است که دارد شق‌القمر می‌کند. در نهایت اما فقط خودش را شقه‌شقه کرده است. خوش‌بختانه تعدادی از شاگردانش که از زیر نفوذ او بیرون زده‌اند کارهای بهتری از استادشان ارائه داده‌اند.
13. به عنوان آخرین سئوال، نظر شما در باره ی سایت وازنا چیست؟ چه انتقاداتی را بر آن وارد می دانید؟ برای بهتر شدن سایت چه کارهایی را می توان انجام داد؟
ج: من تمام سایت‌هایی را که در حوزه‌ی شعر و ادب فعال هستند ندیده‌ام که در مقایسه بتوانم وازنا را ارزش‌گذاری کنم. اما به نظر می‌رسد که روحیه‌ی جوان و جستجوگری بر آن حاکم است و به دور از رفیق‌بازی و نان قرض دادن. برای بهتر شدن آن نیز بهتراست با افراد دم ِ دستی که صلاحیت بیشتری نسبت به من در زمینه‌ی انتشار و نشریات ادبی دارند مشورت بفرمائید. موفق و پایدار باشید.

۲۵ آبان ۱۳۸۷

حضور رفتگان

نام رفتگان را
دلم نمي آيد
از دفتر نازك تلفن
خط بزنم .
در اين پسين گرفته ي سپتامبر
اگر به ديدار شما نيز بيايند
خواهيد ديد
كه فرق چنداني نكرده اند.
فقط كمي رنگ پريده
لاغر
و كم حرف شده اند.
در برابرتان مي نشينند
قهوه ي سياهشان را
به آرامي هم مي زنند
و به حرف هاي شب مانده ي شما
گوش مي سپارند.
به حضورشان
نيازي اگر نباشد
بي هيچ گله اي بر مي خيزند
كفشهاي خاكي شان را مي پوشند
و به شناسنامه هاي باطل شده ي خويش
باز مي گردند .