۱۷ مهر ۱۳۹۶

گفتگو با کرگدن



نگاهی به تاریخ مجموعه شعرهای منتشر شده عباس صفاری نشان می دهد که او هر چهار، پنج سال یکبار مجموعه شعری منتشر کرده و برخلاف بسیاری دیگر از شاعران امروز اصراری برای این که هر سال دفتر شعری از او منتشر شود ندارد.
«مثل جوهر در آب » آخرین کتاب شعر صفاری است که شعرهای سا لهای 1392 - 1386 او را دربرگرفته و سال 93 نشر مروارید منتشر کرده است. ویژگی های کلی شعر صفاری را میتوان در شعرهای این مجموعه هم دید، امازبان او در این شعرها گرایش بیشتری به زبان محاوره پیدا کرده است. با عباس صفاری درباره کتاب «مثل جوهر در آب » و ویژگی های مختلف شعرهایش گفت وگو کرده ایم. صفاری در جایی از این گف توگو درباره شعر روایی می گوید:
«گذشته از شعر کلاسیک خودمان بخش عظیمی از اشعار مدرن غرب روایی است. از آلن پو و والت ویتمن بگیرید تا آلن گینزبرگ و چارلز بوکوفسکی که روایت جایگاه برجست های در اشعارشان دارد. متاسفانه شعر مدرن ما هنوز آ نگونه که لازم است به اهمیت و کاربرد استعاره در شعر پی نبرده است. آنچه یک متن روایی را تبدیل به شعر می کند، استعاره است. از تشبیه و
تصویر و نماد و جناس و دیگر اسباب و ادوات شعر در متون داستانی نیز استفاده می شود و به کار گرفتن آ نها امکان دارد
ظاهر شاعرانه ای به متن بدهد اما لزوما متن روایی را تبدیل به شعر نمی کند. روایت اگر مانند «زمستان » اخوان و «اسب
وحشی » منوچهر آتشی استعاره ای را در خود پنهان کرده باشد، شعر است و در غیر این صورت داستان و حکایت منظوم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------


* ميان مجموعه شعرهايي كه از شما منتشر شده فاصله‌اي چند ساله وجود دارد، آيا اين موضوع به اين دليل است كه اصولا شاعر پركاري نيستيد و يا با وسواس شعرهايتان را به چاپ مي‌سپاريد؟
-  حدس دوم شما به واقعیت نزدیک تر است . من طی بیست و پنج سال گذشته هر چهار پنج سال یک مجموعه منتشرکرده ام . دلیلش اما کم کاری نیست . میوزها که به سراغم بیایند دست خالی برشان نمی گردانم . اما آنچه منتشر می شود گزینه ای از آن اشعار است نه تمامی آنها . این فواصل ظاهرا طولانی دلایل دیگری نیز دارد که حجم کتاب یکی از آنهاست . در واقع این کتاب های لاغر نود- صد صفحه ای که در قفسه کتاب گم می شودچندان باب میل من نیستند . برای ناشرها نیز خیلی مقرون به صرفه نیست ، چرا که خرج جلد و صحافی و دوندگی های مربوط به آنها فرقی با یک کتاب دویست یا پانصد صفحه ای ندارد . به همین جهت صبر می کنم تا تعداد اشعار یک مجموعه به حد دلخواهم برسد . 

* در تجربه شخصي‌تان چقدر به الهام شاعرانه اعتقاد داريد؟
- در فرهنگ غربی از دیرباز شعر را اهدائی میوز ها و خدایان می دانسته اند . در شرق نیز شعر و تأملات شاعرانه حاصل نظر کردگی بوده است که تقریبا همان معنی را می دهد . اما گمان نمی کنم هیچکدام پایه علمی درستی داشته باشد . الهام نیز مانند شعر تعریف ناپذیر است . اما هرچه هست سر چشمه اش باید در ناخودآگاه هنرمند باشد . من در اکثر اوقات قلم را که بر می دارم دقیقا نمی دانم چه خواهم نوشت . امیدم به تداعی هاست که در مرحله ای از این سفر بی نقشه جرقه بزند و حسی را بیدار کند . شاید الهام آن جرقه تعریف ناپذیر باشد . به بیش از آن اعتقادی ندارم .
 * بعد از اينكه شعري را نوشتيد چقدر در آن تغيير ايجاد مي‌كنيد؟ يعني بعد از اين‌كه يك‌بار شعري را نوشتيد آن را تمام شده تلقي مي‌كنيد يا بازنويسي‌هاي زيادي در آن به وجود مي‌آوريد؟
- به استثنای اشعار کوتاه و هایکو وار ، دِرفت اولیه را هیچ وقت کار کامل و آماده چاپ محسوب نمی کنم. باید بگذارم بیات شود و حتا از یادم برود . چنین فاصله ای را لازم می دانم . حک و اصلاح شعر زمانی نتیجه مطلوب می دهد که حتی المقدور شاعر با آن بیگانه شده باشد و مانند خواننده عادی با آن روبرو شود . نمی دانم شاعرانی که حافظه خوبی دارند و هرچه می نویسند از یادشان نمی رود ، چگونه کار می کنند . من از

زمانی که در دهه هشتاد میلادی نسخه دست نویس ( سرزمین هرز ) و حک و اصلاح قصابی وار آن را دیدم رابطه بی رحمانه ای با شعر خودم پیدا کرده و ابائی ندارم که از یک شعر بیست خطی چهارده سطرش را حذف کنم .   
*  چقدر پيش آمده كه براي يافتن مناسب‌ترين كلمه در سطري از شعر مدت‌ها با آن كلنجار رفته باشيد؟
- زیاد . گاهی در تب نوشتن از کلمه ای استفاده می کنید که احتمال دارد بهترین انتخاب نباشد ، اما نمی خواهید پروسه نوشتن را به جستجوی واژه مناسب تر متوقف کنید . پس از اتمام کارتان آن کلنجار شروع می شود. کلنجاری که احتمال دارد در خواب نیز دست از سرتان بر ندارد . گاهی نتیجه کار رضایت بخش است و گاهی نیز منجر به یک وسواس آزار دهنده می شود و کلمه مناسب تری از آنچه نوشته اید اصلا وجود ندارد ، مگر این که جمله را از بنیان تغییر بدهید .
* اگرچه در ميان اشعار شما مي‌توان شعرهاي بلند هم ديد اما غالب شعرهايتان شعرهايي كوتاه‌اند. به‌خصوص در مجموعه «مثل جوهر در آب» شعرهايي ديده مي‌شود كه به‌نظر مي‌رسد قصد داشته‌ايد بيشترين معني را در كم‌ترين حجم كلمات قرار دهيد. اين ايجاز در كلام چقدر در شعر شما آگاهانه است و آيا آگاهانه به سمت شعر بلند نمي‌رويد؟
- شعر در یک موقعیت و فضای شهودی شکل می گیرد و به ثمر می رسد . چنین فضائی غالبا پایدار نیست و بازسازی آن نیز به ویژه در اشعار غیر روائی دشوار و گاهی غیر ممکن است . به همین جهت و حتی المقدور من سعی می کنم در همان نشست اولیه شعر را به پایان ببرم . اشعار بلند من نیز مانند هبوط ( حکایت ما ) و اورال میمیرد حاصل یک جلسه است . نکته دیگر همانطور که اشاره کردید ایجاز و پرهیز از پر حرفی است . پر حرفی می تواند یک شعر فرضا شش سطری  خوب را به بیراهه کشانده و از بین ببرد .
* شعر روايي در ادبيات كلاسيك ما سابقه زيادي دارد و در شعر معاصر ما نيز روايت نقش پررنگي داشته است. اما گاهي روايت در شعر برخي شاعران غالب شده تا جايي كه مي‌توان آن را منظوم كردن يك قصه دانست. مثلا برخي معتقدند كه بعضي شعرهاي اخوان اين‌گونه‌اند. به‌نظرتان روايت تا كجا مي‌تواند به شعر راه يابد؟
- گذشته از شعر کلاسیک خودمان بخش عظیمی از اشعار مدرن غرب روائی است .از آلن پو و والت ویتمن بگیرید تا آلن گینزبرگ و

چارلز بوکافسکی که روایت جایگاه برجسته ای در اشعارشان دارد . متاسفانه شعر مدرن ما هنوز آنگونه که لازم است به اهمیت و کاربرد استعاره در شعر پی نبرده است . آنچه که یک متن روائی را تبدیل به شعر می کند استعاره است.از تشبیه و تصویر و نماد جناس و دیگر اسباب و ادوات شعر در متون داستانی نیز استفاده می شود و به کار گرفتن آنها امکان دارد ظاهر شاعرانه ای به متن بدهد اما لزوما متن روائی را تبدیل به شعر نمی کند . روایت اگر مانند زمستان اخوان و اسب وحشی منوچهر آتشی متافر و استعاره ای را در خود پنهان کرده باشد شعر است و در غیر این صورت داستان و حکایت منظوم .     
* در مجموعه «مثل جوهر در آب» شعرهايي ديده مي‌شود كه در آنها از زبان محاوره استفاده كرده‌ايد و اتفاقا اين‌ها جزو شعرهاي خوب اين مجموعه هم هستند. البته زبان محاوره را مي‌توان در مجموعه شعرهاي ديگرتان هم ديد اما به‌نظر مي‌رسد در «مثل جوهر در آب» زبان محاوره بيشتر به كار رفته است.  مثلا در شعر «فصل هاري علف» كه از شعرهاي قابل توجه اين دفتر است آمده: «به كوكب‌هاي قشنگم سفارش كرده‌ام/ با علف جماعت/ كل‌كل نكنند/ و از سر راه‌شان كنار بروند/ علف آن‌‌قدر بي‌چشم و روست/ كه آب گل‌هاي همين باغچه را مي‌خورد/ اما بعيد نيست مثل لشكري مزدور/ يقه زيبايشان را / بي‌هوا بگيرد/ و درجا پرپرشان كند...». آيا موافق‌ايد كه در «مثل جوهر در آب» از زبان محاوره بيشتر استفاده كرده‌ايد؟ به‌نظرتان بر اساس چه معياري مي‌توان زبان محاوره را وارد شعر كرد؟
- به گمان من از کلیه امکانات زبان محاوره هنوز استفاده نشده است . یک شاعر مثلا روی لحن محاوره تمرکز کرده است و دیگری تکیه کلامها و اصطلاحات رایج در محاوره را به کار گرفته . سعی من بر این بوده است که از تمامی امکانات آن استفاده کنم . در مجموعه ( مثل جوهر در آب ) نیز همین هدف را دنبال کرده ام . اگر شما حس می کنیداین مجموعه نسبت به کارهای قبلی به لحن و زبان محاوره نزدیک تر شده است به احتمال ناشی از سابقه و تمرکز طولانی بر ویژگی های متنوع آن باشد .
استفاده از کلماتی که بیشتر در گویش روزمره و محاوره به کار می رفته هنگامی که وارد شعر می شود الزاماتی ایجاد می کند که نمی توان آنها را نادیده گرفت . به فرض وقتی ترکیب هائی مانند کل کل ، بی هوا و درجا را وارد شعر کردید ، مجموعه آنها در را به روی واژه های فخیم و ادیبانه می بندد . به گمانم مضمون و زاویه نگاه باید معیار اصلی استفاده از زبان محاوره باشد . یعنی محتوا باید تجانس و هماهنگی با زبان محاوره داشته باشد . از این جنبه نظر فرق چندانی با دیگر

نحله ها ندارد . همانطور که محتوای رباعی را نمی توان وارد غزل کرد و محتوای غزل را وارد قصیده .
* در برخي از شعرهاي «مثل جوهر در آب» مي‌توان صداي نوعي اندوه و حسرت پنهان را شنيد. مثلا در شعر «پلاك رنگ‌پريده» كه به محمدعلي سپانلو هم تقديم شده، اين اندوه يا حتي شايد نوعي نااميدي نمايان است:«كوچه بي‌ترديد، همان كوچه است/ اما جز اين پلاك و كالبد پوك/ هيچ نشاني از خانه پدري/ در سرتاسر آن نيست/ كالبدي آن‌قدر خالي از خود/ كه شك دارم/ پشت پرده‌هاي بيدزده‌اش/ كه سي‌و‌اندي سال/ زاد و ولد گربه‌هاي محل را/ از چشم نامحرم/ پنهان كرده‌اند/ نامه‌از من هرگز/ باز شده باشد.» آيا اين اندوه ناشي از غربت و دورافتادگي از زادگاه‌تان است؟
- در این که ( غم غربت ) به مفهوم alienation آن ، جایگاه انکار ناپذیری در اشعار من دارد تردیدی نیست . اما این غم ناشی از دور افتادگی از زادگاه نیست . من اگر ایران را ترک نکرده بودم نیز احتمالا با همین معضل با شدت و ضعف های مختلف دست به گریبان بودم . نمی خواهم بگویم من در آمریکا راحت و راضی هستم و دارم با دُمم گردو می شکنم . به هیچ وجه این طور نیست . من نیز مانند اکثر ایرانیان دلم برای کشورم تنگ می شود و پس از چهل و پنج سال اقامت در غرب خودم را با نپذیرفتن تابعیت آمریکا دلداری می دهم. اما با عمده کردن این دل تنگی در عصر و زمانه ای که هواپیما تو را 24 ساعته به وطنت باز می گرداند میانه ای ندارم . تاریخ بشر تاریخ جابجائی ها و مهاجرت هاست . این طور برایتان بگویم که در دور افتادگی فیزیکی و دل تنگی های ناشی از آن مصالح خوبی برای شعر پیدا نمی کنم . چه می توانم در این ارتباط بگویم که شاعران به هجرت رفته ی سبک هندی نگفته باشند .
اما در مورد شعری که مثال آورده اید موضوع فرق می کند . ربطی به دل تنگی ندارد . بیشتر بهت و حیرت توأم با خشم  است تا دل تنگی . حیرت از دگردیسی شهری که بی رحمانه و نابخردانه دارد گذشته خودش را نابود و نفی می کند . شعری دارم در مجموعه ( خنده در برف ) که پس از سی سال به خیابانی در لندن باز گشته ام که روزگاری محل سکونتم بوده است . ( خیابان همان خیابان است و نوشخانه همان نوشخانه ) حتا یک آجر جابجا نشده است . من اما این بار غریبه ام ، و در نکته مقابل آن شعر مورد نظر شماست ، کوچه یا خیابانی در تهران که من آنجا غریبه نیستم ، اما کوچه به شدت غریبه می نماید و من در به در به دنبال یک خانه می گردم که به چشم آشنا بیاید و شاید خاطره ای را بیدار کند .  

  

* حالا كه اشاره‌اي هم به سپانلو شد و با توجه به اينكه شما با محمدعلي سپانلو دوستي ديرينه‌اي داشتيد و با شعر او به‌خوبي آشنا هستيد. در بررسي شعر سپانلو «شاعر شهر بودن» به عنوان يك كليشه آن‌قدر تكرار شده است كه ديگر ويژگي‌هاي مهم شعر او در سايه مانده‌اند. به‌نظرتان شعر سپانلو چه نقاط نامكشوفي دارد كه تاكنون كم‌تر به آن توجه شده است؟

- با شما موافقم . متاسفانه اشعار تهرانی او نیز در حد لازم خوانده و بررسی نشده است . من به این نکات در یاد داشتی که به مناسبت درگذشتش نوشتم مفصل اشاره کرده ام و نمی خواهم تکرار کنم . اما به طرز خوش بینانه ای امیدوارم که در آینده این کمبودها جبران شود .

سپانلو به گمانم از معدود شاعران غیر رمانتیک نسل خود و نسل قبل از خودش بود .آیرونی جالبی است که آخرین شعر بلند او ( افسانه شاعر گمنام ) که فقط بی نیمی از آن اجازه انتشار دادند یکی از زیباترین ، سورئال ترین و نا متعارف ترین اشعار عاشقانه ایست که در تاریخ شعر مدرن ما سروده شده است .
* به اندوه نهفته در شعر «پلاك رنگ‌پريده» اشاره شد. اما جدا از اين شعر، به‌طوركلي به‌نظر مي‌رسد شما در شعرهايتان غم و اندوه را در كنار نوعي طنز قرار داده‌ايد تا شعر تسليم اندوه نشود. اين ويژگي برخلاف شعر بسياري از شاعران امروز است كه در شعرشان غم و اندوه زيادي ديده مي‌شود.
- به گمانم خواندن یک متن اندوهگین می تواند کسالت آور باشد و حوصله خواننده مدرن را سر ببرد . اگر این حالت شامل فرضا غزل کلاسیک نمی شود به این دلیل است که غزل فرم نسبتا کوتاهی است و استفاده از وزن عروضی و ضرب آهنگ ردیف و قافیه ، ملودی وار جلوی کسل شدن خواننده را می گیرد.
استفاده از طنز در شعر اندوهناک و غیر عروضی شاید جایگزینی باشد برای فقدان موسیقی بر آمده از عروض و ردیف و قافیه . اما نقش مهم تر آن ایجاد توازن است میان عقل و عاطفه . سر و کار اندوه با نفسانیات است و سر و کار طنز با عقلانیات . در چنین فضائی گمان نمی کنم طنز از شدت اندوه می کاهد .طنز تُرمزی است در یک مسیر غمزده که سبب می شود بایستی و از زاویه دیگری به اطرافت بنگری .
* آيا موافق‌ايد كه يكي از ويژگي‌هاي كلي شعر شما علاقه‌تان به توصيف موقعيت‌هاي روزمره و نوعي آشنايي‌زدايي از آن موقعيت‌هاست؟ يعني حتي عشق، دلتنگي، اندوه، شادي و... در شعر 

شما نه به صورت مستقيم بلكه به واسطه توصيف يك موقعيت بيان مي‌شود.
- در ارتباط با آشنائی زدائی احتمالا شما که از بیرون به آن نگاه می کنید بهتر می بینید . اما استفاده از موقعیت های روزمره و جزئیات مربوط به آن بی تردید با هدف رسین به موقعیتی فرای آنهاست . جزئیات زندگی روزمره برای من سکوی پرتاب است . پرش هائی که هر بار سمت و سوی متفاوتی را در پیش می گیرند . به همین جهت به ندرت شعری نوشته ام که یکسره عاشقانه ، سیاسی ، فلسفی یا اجتماعی تلقی شود.در صورتی که از چاشنی تمامی آنها در شعرم استفاده کرده ام .  
* چقدر به وزن نيمايي يا موسيقي كلام اهميت مي‌دهيد و به‌نظرتان تفاوت شعر منثور با نثر چيست؟
- من شعر بی وزن را چه انگلیسی باشد و چه فارسی نمی پسندم . معتقدم که نوعی از موسیقی لازمه شعر است . لازم نیست حتما عروضی یا نیمائی باشد . در حدی که شعر را هارمونیزه کند کافی است . توجه به موسیقی کلام نیز امر مهمی است . ترکیب های ( بی شک ) و ( بی تردید ) هر دو یک معنی را می رساند . اما موسیقی حاکم بر جمله است که به شما می گوید از کدام یک استفاده کنید .
* آيا دفتر شعري آماده انتشار داريد؟ اين‌روزها مشغول انجام چه كاري هستيد؟
- گذشته از ترجمه ی اشعار تمدن های باستانی مشرق زمین که هر از گاه دفتری از آنها را منتشر می کنم . مجموعه شعر متفاوتی دارم که شامل صد و یک شعر است و هر شعر شامل دو اپیزود . همین قدر می توانم بگویم نمونه اش را پیش از این نداشته ایم . اطلاعات بیشتر اما بماند برای پس از انتشار . 
 
 


۳ مهر ۱۳۹۶

دیدار در دوزخ





هرگز رفیق نیمه راه نبوده ام
اما قولی اگر به شما داده ام
فقط تا لب گور
معتبر خواهد بود

قول و قرارهای آدمیزاد
برای یک عمر حد اکثر
صد و بیست ساله است و بس
هیچ کس تا ابدالدهر
به هیچ قولی پایبند نخواهد ماند
من نیز گوش شیطان کر
پایم هنوز به دوزخ نرسیده
حسابم را با مردم این دنیا صاف
و هستی ابدالآبادی ام را در جهانی دیگر
فارغ از قول و قرار
آغاز خواهم کرد

با پوزش پیشاپیش
از همبستران وفادار این دنیا
و حوریان دو هفت ساله ای
که در حجله های عطرآگین بهشت
انتظارم را می کشند !
====================
تصویر ضمیمه : ویوا کاترینا ( عروس مردگان - مکزیک ) 
چوب نگاره - مرکب روغنی روی کاغذ مات
12 در 16 اینچ - کار نگارنده

۱۶ شهریور ۱۳۹۶

دیروز و امروز شعر مدرن


عباس صفاری
ماهنامه سینما و ادبیات - شماره 62
شعر همواره به طرز ناخود آگاه  و معصومانه ای کوشیده است پادزهری باشد بر گزندهای جسم و جان .  با چنین نیّتی است که شعر پا به عرصه فرهنگها و تمدن های شرق و غرب گذاشته است  . نیّتی که اگر تحقق بیابد بی شباهت به معجزه نخواهد بود . معجزه اما کار رسولان و پیامبران است و رسیدن به آن از طریق ابهام و ایجاز و دیگر اسباب رایج شعر امری نا ممکن .
کار شاعر در کار آمد ترین حالتش شاید تسکین درد باشد و همدلی . نه معالجه درد و ریشه کن کردن آن . اگر اوکتاویو پاز می گوید : « شاعر نفرین شده است اما کور نیست » اشاره به همین آرزوی محال دارد . شاعر کور نیست به این سبب که درد را و ریشه های درد را بهتر از دیگران می بیند و می شناسد ، و نفرین شده است از این جهت که کاری برای معالجه آن از دستش بر نمی آید . او توهم فلاسفه را نیز که برای بهبود وضع بشر چپ و راست نسخه می پیچند ندارد . بخش عمده کار شاعر آشنا کردن خواننده است با ریشه های درد و احیانا نسخه ای برای کاهش یا تسکین آن .
نگاهی اجمالی به تحولات دو سه قرن گذشته به ما نشان می دهد که هرگاه این درد ها جسمانی بوده اند ( گرسنگی ، جنگ ؛ بیماری ، بی کاری و بلایای طبیعی ) شعر کما بیش سمت و سوئی اجتماعی – سیاسی به خود گرفته است و در ادواری که روح در عذاب بوده است شعر ابعاد فلسفی ، غنائی و هستی گرایانه اش را گسترش داده است . در دوره هائی نیز که جامعه با هر دو درد دست به گریبان بوده است ، مانند آنچه امروزه در نیمی از جوامع جهان شاهد آنیم ، شعر خود را بر سر دو راهی اختلاف نظرهای عقیدتی ، سلیقه ای و تعهد و مسئولیت پذیری یافته است . 
از جانب دیگر در دوره های رفاه و آسودگی نسبی به صورتی که در جوامع غربی شاهد آن هستیم و در نقطه مقابل آن در ادواری که مراکز سانسور و ممیزی عرصه انتشار را محدود به مدیحه و آثار بی خاصیت می کنند رابطه سالم و بی واسطه شاعر با خواننده به حد اقل می رسد . امری که سبب می شود شاعر و نویسنده دیگر آن بار تعهد ومسئولیت را بر دوش خود احساس نکند . غالبا تحت چنین شرایطی است که برخی از فعلان عرصه شعر که نمی خواهند وقت را به بطالت بگذرانند فرصت را مغتنم شمرده  و به امید در انداختن طرحی نو دست به کار تعغیرات و تحولات ساختاری می زنند که نهایتا منجر به پوست انداختن و  نو کردن لباس شعر می شود .تلاشهای جسورانه و لازمی که در عرصه تعغیر زبان ، چه در لحن و ساختار و چه در حیطه صرف و نحو شالوده شکنانه در دهه های شصت و هفتاد ایران صورت می پذیرد از این مقوله اند .
حال با نگاهی به گذشته نه چندان دور می بینیم که بخشی از این تلاشها مبتنی و متکی بر نظریات فلاسفه پست مدرن غرب بوده است  و نه شاعران پست مدرن ، و حاصل آن نیز شباهت بیشتری به آثار دادائیستی داشته است  تا به شعر پست مدرنی که در نشریات غرب منتشر می شد و دست خواننده ایرانی از آن کوتاه . از قضا وجه مثبت این آثار نیز بی شباهت به عملکرد دادائیستها نبود و همانطور که دادائیسم زمینه را برای ظهور غیر منتظره سورئالیسم فراهم کرده بود انتشار آن تجربه ها نیز در نشریات آن دوره  ( آدینه ، مفید ، دنیای سخن و ..) راه را برای اشعار نا متعارف و شالوده شکنی که بعضا به وسیله همان شعرا  در ده های بعد انتشار یافتند هموار کرد و خواننده عادی شعر را که برای مدتی سر در گم کرده و چه بسا فراری داده بود به دنیای جدید شعر باز گردانید .
از سوی دیگر و پا به پای این تلاشها که زیر چتر پست مدرنیزم شکل گرفته بود تعدادی نیز آگاهانه ، یا بر حسب نیاز و ضرورت به راهی رفتند که تاریخ پر فراز و نشیبی را یدک می کشید . این گروه با تأکید بر دگرگون شدن معیارهای عقیدتی ، اخلاقی و سلیقه ای جامعه و آگاهی بر حضور نسل جدیدی از خوانندگان جوان که شعر آرمانگرای گذشته پاسخگوی نیازشان نبود پا در راهی گذاشتند که نیما و تندر کیا آغاز گران آن بودند . نیما با توضیحات تئوریک و راهگشا ( زبان وصفی و طبیعی ) را پیشنهاد داده بود و تندر کیا ( زبان زنده )  را بدون توضیحات لازم .
حاصل کار این گروه که خود من را نیز شامل می شود اشعاری بود که نشریات غالبا تحت عنوان شعر گفتار ، محاوره و ساده نویسی که این آخری عنوان مورد پسند من نیست نام می برند .
چالش این گروه به گمان من به سرمنزل رساندن تلاشی بود که نیما سنگ اول آن را گذاشته  و به غیر از کار جدی روی بخش تئوریک آن دیگر فرصت نکرد یا نتوانست مجموعه منسجم و یکپارچه ای که بتواند سرمشق قرار بگیرد با استفاده از آن تئوری ها منتشر کند . پس از نیما شاعرانی مانند سهراب سپهری ، احمد رضا احمدی و بیش از همه فروغ در هموار کردن این راه که به شیوه منسجم و سامان یافته امروزی اش ختم شد نقش انکار نا پذیر  داشته اند .
اهمیت تلاش این گروه هنگامی آشکارتر می شود که گذشته از طراوت و تازگی غافلگیر کننده آثارشان ، به دیگر دست آوردهای این لحن و زبان و به ویژه به فضای دمکراتیک آن توجه کنیم . فرهنگ حاکم بر شعر ما همواره فرهنگ گفت و شنید بوده است و نه فرهنگ گفتگو . تئاتر یونان نداشته ایم که ملکه و رختشوی پیرش هر دو امکان ابراز وجود داشته باشند . شهرزاد داشته ایم که هرچند با گلوی زیر تیغ ، تا پایان ماجرا گوینده مطلق بوده است و پادشاه شنونده منفعل .
زبان محاوره با استفاده از لحن طبیعی و نزدیک به گویش کوچه و بازار و فروتنی و تواضع نهفته در آن زمینه مناسب تری برای مداخله و گفتگو با مخاطب را عرضه می کند . از جانب دیگر استفاده از این لحن با مضامین به ظاهر آشنا و روزمره راه را برای هر چه بیشتر بومی کردن شعر و ترجمه پذیری آن نیز هموار می کند . اگر چه تلاش برای بومی کردن شعر فقط منحصر به زبان نیست و عوامل دیگری مانند طرز نگاه و ابژکتیویتی نیز در آن دخیل هستند .
نا گفته نماند که در این حیص و بیص مانند هر پدیده آوانگاردی تعدادی نیز به راه افراط  رفتند ، تا جائی که جلوه های زبان و قواعد حاکم بر آن شد مضمون اصلی شعرشان که نهایتا یا از دور خارج شدند یا اندوخته هایشان را در عرصه دیگری به کار گرفتند .  
طی پنج شش سال گذشته نشریات ادبی عرصه تاخت و تاز و جدال این نحله ها و اختلاف نظرهایشان بوده است که من نیز به سهم خود در آنها شرکت داشته ام . به گمان امروزی ام اما بحث بر سر این که کدام یک از این ژانرها موفق تر بوده و با استقبال بیشتری مواجهه شده است از بنیان بحث بی هوده و بی نتیجه ایست . من بر این باورم که هر کدام از این شیوه ها و مکتب ها به نیازهای متفاوتی پاسخ داده و عطش های ناهمگونی را فرو می نشانند . هر از گاه نیز نابغه ای مانند حافظ  یا الیوت از راه می رسد و شعرش را بر مبنای مخرج مشترک تمام این دردها و نیازها می سراید و از این طریق راهش را به قلب خاص و عام باز می کند .
آنچه بیش از هر مورد دیگری حائز اهمیت است  ایجاد زمینه مناسب است برای رشد استعدادهای جوان و جلب خوانندگان جدی و پی گیر . به ویژه در شرایطی که پنداری تمام عوامل فرهنگی ، اجتمائی و اقتصادی دست به دست هم داده اند تا استعدادهای این جامعه هشتاد ملیونی را از در گیر شدن با آنچه سریعا به پول ترجمه نشود منحرف کنند .
معضلات و خصم های شمشیر از رو بسته ای که راه را بر این استعدادها سد کرده و می کنند یکی و دوتا نیستند . گاهی خطرناک ترین خصم در وجود خود شاعر یا در خانه و اطرافیان اوست . اطرافیانی که برحسب نیاز و وابستگی شان  به فرد مستعد او را به مرور در گیر مسائل و نیازهای حقیر و عوامانه می کنند .
کار شاعر در مجموع و در هر ژانر و مکتبی عینیت بخشیدن به تجارب ، عواطف و اندیشه و در نهایت فردیت اوست . چیزی که شاعر را از دیگران متمایز  کرده و دامنه نگاهش به هستی را گسترش می دهد  . حال اگر در پس پرده این فردیت اتفاق های نا متعارف و منحصر به فردی نیفتاده باشد یا عواطف و اندیشه ای انحصاری امکان رشد نیافته باشد ما با شاعری سر و کار خواهیم داشت که به غیر از خواندن چند کتاب فرق عمده ای با همسایه کنار دستی اش ندارد و تا به خود بیاید وسوسه ها و نیاز های روزمره و غالبا عوامانه ، او و استعدادش را بلعیده است  . بر این مبناست که من عامی بودن را دشمن شماره یک شعر می دانم  و بدون تعارف ترجیح می دهم که شاعر شارلاتان و حقه باز باشد اما عامی نباشد . فرد مستعدی که در زندگی شخصی آمال و آرزوهایش عوامانه است . علایق و سلایقش عوامانه است . شیوه زندگی و گذران امورش عوامانه است و نهایتا برداشت عوامانه ای از مسائل و رویدادهای پیرامونش دارد یک خروار کتاب هم که خوانده باشد ، هر قدر هم که پشت عناوین و ژانرهای دهان پر کن پنهان شود شعرش به اوج چشمگیر و قابل اعتنائی نخواهد رسید  .
هر از گاه بر اثر تصادف یا شانس متنی نوشته می شود مانند دراکولای برم استوکر یا اسپون ریور آنتالوژی اثر ادگار لی مسترز یا در فرهنگ خودمان کوچه فریدون مشیری که نام خالق میان مایه ای را می نشاند در کنار نام بزرگان شعر و ادب . اما این اتفاق ها بسیار نادرند و به امیدشان نمی توان نشست . خواننده ، برعکس عقیده رایج دلش نمی خواهد چهره خود و جهان پیرامونش را در آینه شعر ببیند . خواننده در جستجوی چهره آرمانی خود و آنچه می توانسته باشد و آنچه می تواند بشود به سروقت شعر و هنرهای دیگر می رود .

۱۵ شهریور ۱۳۹۶

اندر احوال موش مشنگ و آن روی سگِ گربه ایرانی

گفت کو گربه تا سرش بکنم     پوستش پُر کنم  زکاهانا !!

گربه ایرانی ( Persian Cat ) در دنیا معروف است . گربه ی بزرگ جثه ایست که موهای نرم و بلندی دارد و اوقات زیادی را به تر و تمیز کردن خود اختصاص می دهد . این گربه نازنین پس از مدت مدیدی که فرصت سر خاراندن هم نداشته است چند سالی است فرجی حاصل شده  و در حال حاضر سخت مشغول تمیز کردن خودش است .
 از بد شانسی ایرانی جماعت ، چه آدمیزادش و چه گربه اش ، به تازگی موش مشنگ و مزاحمی  نیز مثل این عادل جُبیر که سگ ها شیرش کرده اند از سوراخش در آمده و هی جلوی این گربه هارت و پورت می کند  و نفس کش می طلبد  که اگر جرئت داری بیا منو بخور ! حیوونکی هنوز روی سگ این گربه را ندیده است .

۱۳ شهریور ۱۳۹۶

تراژیک

پس بگیرید نوبل اشتباهتان را از این پتیاره!!
 پس بگیرید نوبل اشتباهتان را از این پتیاره !!
پس بگیرید نوبل اشتباهتان را از این پتاره !!
 پس بگیرید نوبل اشتباهتان را از این پتیاره !!
پس بگیرید نوبل اشتباهتان را از این پتاره !!
 پس بگیرید نوبل اشتباهتان را از این پتیاره !!
پس بگیرید نوبل اشتباهتان را از این پتاره !!
 پس بگیرید نوبل اشتباهتان را از این پتیاره !!
پس بگیرید نوبل اشتباهتان را از این پتاره !!


۷ شهریور ۱۳۹۶

یک شعر جدید

    آپوکالیپس (3 )

                         For Al Gore    
دریا
غیبش که می زند
راه دوری نمی رود
نه بار سفر
به اقلیم ابرهای عقیم می بندد
نه مهاجرت می کند
به سیاره ای دیگر
خدایان آب و آسمان نیز
سواحل ناسوری اش را هرگز
قرنطینه نخواهند کرد

اگر کبوترانی
که به جستجویش پرواز داده اید
بی نتیجه باز گشته اند
نشانگر فقدان دریا نیست
بی تردید  دریا
وقتی کارد به استخوانش برسد
از انزوای تاکتیکی اش
بیرون خواهد آمد
و به شبیخونی
 باز پس خواهد گرفت
اموال به غارت رفته
یخ های قطبی سرگردان 
و زمین های غصب شده اش را .

دریا
پیش از آن که
آب از سرش بگذرد
با پرچم های بر افراشته آبی اش
باز خواهد گشت
و هتل های شناور
جزایر مضحک مصنوع
دکل های تشنه به نفت
و نخلهای مسکونی مُفسدان آب و خاک را
از دم خواهد بلعید
و سرنگون خواهد کرد
برجهای وقیحی
که سایه های بلند و سیاهشان
 شانه ی امواجش را
سنگین کرده اند 

دریا
یکبار دیگر
ثابت خواهد کرد
ساخت و ساز فاسدشان
سد معبری بیش نبوده است
و پارازیت کوتاهی
میان گفتگوی ازلی موج و ریگ .

۱ شهریور ۱۳۹۶

دو شعر از محمد حسین ابراهیمی

از مجموعه تازه چاپ ( کنار تو ایفل ژست می گیرد )

ناشر : فصل پنجم - 96 صفحه - ده هزار تومان
------------------------------------------------
     تولد
روز تولدت هیچ هواپیمایی سقوط نخواهد کرد
هیچ قماربازی نخواهد باخت
و تمام بورس های جهان
م یشوند لوبیای سحرآمیز!
روز تولدت هرگز شلیک نم یشود گلوله ای
و تفنگ ها به خواب می روند بر دیوار
روز تولدت روز جهانی شعر است
و تنها دلیل صلح پایدار جهانی
پس بی دلیل عاشقت نشده ام
وقتی ایمان دارم به تو
هرچند شک دارم
که هنوز به دنیا نیامده باشی

    یادگار یها

یادگاری های بسیار دارم از تو
ایستگاهی که قرارمان بود فقط
قطاری که سوارش نشدیم هرگز
سفر دوری که نرفتیم اصلاً
هتلی که جایی نداشت برای ما
تختی که خواب ما را هم ندید
و سطلی که پرشده از وعده های پوچ تو
برایت بلیت های بسیاری خریدم
که مثل عاشقانه های غیرقابل چاپ
فقط شکم زباله دان را سیر کرده اند

۲۷ تیر ۱۳۹۶

یک شعر کوتاه

       آلژی

گلی که به تار عنکبوت
و بوی نا آلژی داشت
نصیب گلخانه ای زیرزمینی شد
در یک خانه قاجاری .

-----------------------

۲۵ تیر ۱۳۹۶

درد

ولادیمر مایاکوفسکی با سیگارش 
و فِریدا کالو با تپانچه و قطار فشنگش
===================
ولادیمردردش روحی و روانی بود ، با شلیک گلوله ای به زندگی خود پایان داد . فریدا  دردش جسمانی بیش از تحمل بود و به زندگی زجر آورش ادامه داد . اما وقتی از دنیا می رفت گفت امیدوار است تسلسلی در کار نباشد و هرگز به این دنیا باز نگردد .

۱۵ تیر ۱۳۹۶

یک شعر جدید

پشت دروازه های بهشت

در آغاز کلمه بود
زمین تهی بود و بائر
و آسمان کلمه بود

جان
در هیئت کلمه ای
در رگهای جهان جاری شد
ذهن
اسیر زندان استخوانی جمجمه ها
وکلمات
کبوترانی نامه بر
از زندانی به زندان دیگر

در ششمین روز
جهات هشت گانه گیتی
با هشت نام پر طُمطراق
به اماکن مأموریتشان
در هشت گوشه جهان اعزام شدند
و در مرکز
لنگر تعادل هستی را پروردگار
به دست کلمه ای ممنوع سپرد
و برای ابدالدهر
خود را در هفتمین طبقه آسمان
از کار
بی کار کرد
 
از آن پس حوادث هستی
پیش از آن که حادث شوند
صف طویلی از کلمات شدند
در خوابهای نیمروزی پروردگار
که تعبیرشان حدیث سرگشتگی ماست
پشت دروازه های بهشت .