۲۵ آبان ۱۳۹۰

تاریکروشنای عطش


غربی ها به حوض سنگی کوچکی که فواره ای در میان آن باشد می گویند ( فواره مراکشی ) نمونه های بسیاری از این حوض ها را در میادین اروپا و حیاط معابد و صومعه ها می توان دید . اوکتاویو پاز معتقد است این حوض ها حاصل عقده کم آبی در خاور میانه و شمال آفریقاست .
در نقدی که خانم هما سیار  بر چاپ اول  مجموعه تاریکروشنا نوشته و در نقد دیگری که اخیرا آقای ابوالفتحی بر چاپ دوم آن نگاشته  است آب و باران را دغدغه و مضمون وحدت بخش کتاب دانسته اند .
من در شهر کم آب و کویری یزد به دنیا آمده ام . اما از هفت سالگی ساکن تهران شده ام  . پس از ترک ایران نیز چیزی در حدود دو سوم از عمرم را در شهرهای بارانی یا کنار دریا زندگی کرده ام .
از روانشناسان در رابطه با اهمیت دوران طفولیت و نقشی که در طول  زندگی ایفا می کند بسیار شنیده و خوانده ام . اما هنوز با این واقعیت خو نگرفته ام  که برای رفع عطش در اوج گرما بازی کودکانه ات را رها کنی - از چهل پله تاریک یک آب انبار پایئن بروی و هنگامی که نفس زنان باز می گردی دوباره تشنه شده باشی و این عطش مادام العمر با تو  و در تو بماند .
-------
اما دریا

نسیم
با زبان روشن برگ و
دهان خوشبوی اردیبهشت
هرچه گفت
    نشانی از تو نداشت
پنداری پیشانی ات را هرگز
ناخن ترکه ای در باد
     نخراشیده است .

   پی گرد تو در گرگ و میش
که هوای هجرت های بی بدرقه است
دست در کوبه نارون ها
خواب های بسیاری من
از چشم پرندگان و
جانوران جنگا ربوده ام


ستارگان را دیده ام
با انگشت های شفافشان
بر صخره های تیره آنچه نوشتند
                          نام تو نبود.
کم حافظه گی دیگر
بیماری روزنامه و میدان نیست
رود نیز
بر بستر صیقلی اش هر چه سرود
                   رنگی از تو نداشت
اما دریا
با دهان پوشیده از کفخون و
پهلوی شکافته اش
تنها نام تو را
         ترجیع بند هذیانش کرد
و ماهیان در گهواره مرجان ها
فقط خواب تو می بینند .
--------

شعر از مجموعه تاریکروشنا - چاپ دوم - انتشارات مروارید - تهران

۲۳ آبان ۱۳۹۰

کلینت ایست وود و اف . بی . آی

صندوق عقب مشکوک

دیشب فیلم جدید جناب کلینت ایست وود ( جی . ادگار . هوور ) رابا نقش آفرینی خوب لئوناردو د کاپریو دیدم .
 فیلم برای تماشاگری که به موضوع علاقمند نباشد کمی خسته کننده است . اینجا ( در آمریکا ) اما اکثر مردم او را می شناسند . کسی که تقریبا یک تنه سازمان اف . بی . آی . را بنیان گذاشته و نزدیک به نیم قرن مدیر اجرائی آن بوده است . با این همه او شخصیت  محبوبی هرگز نبوده است و طی این سالها  نه مردم دوستش داشته اند - نه سیاستمردان سنگش را به سینه زده اند .
هوور در این فیلم  شخصیت پیچیده ایست که معلوم نیست یک وطن پرست افراطی است یا یک آدم تشنه قدرت و مقام . از سوی دیگر اما دردوران بحران اقتصادی دهه سی  که پلیس های محلی آمریکا اکثرا عامی - بی سواد و بی ادب بودند و رشوه خواری امری عادی بود او پرسنل سازمان پلیسی اش را از جوانان دانشگاه رفته و خوش اندام و شیک پوش خانواده های متوسط آمریکا انتخاب کرد و اولین سازمان پلیسی آمریکا را که یک پنی رشوه در آن رد و بدل نشود در سالهای فقر زده بحران اقتصادی بنیان گذاشت . رئیس جمهور بد دهن آمریکا نیکسون معروف است که از او با صفت پیر مرد ( فلان لیس ) نام می برده است . اما برای جامعه ما که به شدت از بی نظمی رنج می برد و رشوه خواری و اختلاس از معضل های دست و پا گیر و بازدارنده آن است چنین شخصیتی فارغ از کمبودها و ضعف هایش یک شبه می تواند محبوب شود .
قصد مقایسه افراد و نهادها  را ندارم . به ویژه پدیده هائی بر آمده از دو فرهنگ و جهان بینی متفاوت . اما کدام آدمی هست که نخواهد نظم و قانونی بر ادارات و سازمانهای کشورش که باید به امور شهروندان رسیدگی کنند حکمفرما باشد .  

ارشاد یکی ازنهاد هائی است که من به رغم دوری - اخبار مربوط به آن را با دقت و کنجکاوی  بیشتری دنبال می کنم . و بسیار دیده ام که مدیران این نهاد  خود می دانند کمبودها و مشکلاتی دارند که اگر بر طرف نشود به مرور زمان بزرگ تر و غامض تر می شود .
من از مشکلات داخلی یا مالی شان اطلاعی ندارم اما چندین سال است که دیده ام هیچ مشکل عمده ای را که به امر ممیزی مربوط می شود به صورت بنیادی حل نکرده و  از میان بر نداشته اند . طرح هائی که ارایه می شود آنقدر نسنجیده و سطحی است که پیش نویس آن را پنداری آدم بی حوصله ای یک ساعته سر هم بندی کرده است  .


در طرح جدیدی که خیلی خبر ساز هم بوده است کوشیده اند دو باره خوانی کتابی را که اصلاحیه خورده است از سر باز کنند و از ناشر تعهد بگیرند که بازی در نیاورد و اشکالاتی را که گرفته اند اصلاح کند .
درست است که این طرح از حجم کار ارشاد می کاهد و انرژی پرسنل اداری بی جهت مصرف نمی شود . اما در عمل می تواند عواقب بسیار بدی داشته باشد و پای ناشرهای بسیاری  را سالیانه به دادگاه و مراجع قانونی باز کند و نهایتا نیز حکم به تعطیلی آن نشر داده شود .
 برای آنها که اطلاع چندانی  از نحوه کار سانسور ندارند باید بگویم کتابی که در مرحله اول  اصلاحیه می خورد و  باز می گردد  به ناشر و خالق آن سه پیشنهاد می دهند . یکی این که مورد اصلاحی حذف شود . و دیگری این که با استفاده از کلمه یا جمله ای دیگر آن مورد  اصلاح شود . و در حالت سوم به خالق اثر امکان جایگزینی می دهند . یعنی به فرض شعر یا داستان کوتاهی را بر دارید و شعر و داستان دیگری به جایش بگذارید .


 طرح جنجالی جدید فقط برای مورد اول که حذف کامل باشد کار می کند . اما در موارد دوم و سوم که مطالب جدیدی به متن افزوده شده از کجا معلوم که   خوشایند ارشاد باشد و قبل از چاپ  احتیاجی به ممیزی جدید نداشته باشد - مگر این که مسئولان خیال کرده باشند خالق اثر با فشاری که از سمت ناشر به او می آید دست به خود سانسوری خواهد زد .
از آن گذشته من از دوستان داخل کشوری بسیار شنیده ام که اگر قرار به خود سانسوری باشد آنها نمی دانند چه چیزی را باید سانسور کنند .  چرا که  اداره ممیزی سر مشقی برای سانسور ندارد و تا حدودی سلیقه ای عمل می کنند . در مورد کتابهای خودم چندین بار به چنین موردی  بر خورده ام که بیشتر نشان از عدم دقت ممیز دارد و سواد نا کافی او برای این کار . همین بس که تا به حال دو شعر را برای استفاده از واژه ( خدایان )  حذف کرده و کتابم را لاغر کرده ام .
می دانیم که  درفرهنگ و ادب ایران واژه  خدایان را برای  زئوس و آپولون وشخصیت های اسطوره ای رم و یونان باستان به کار می برند . ممیز این کتاب هر که بوده است صفت فراموشکار را که به خدایان داده ام نپسندیده و حکم به حذف آن داده است .
 به گمان من  ممیزی که کتابی در زمینه ادبیات را به دست می گیرد باید از دانشی نسبی در این زمینه بر خوردار باشد . من متاسفانه از طریق اشکالاتی که به کار خودم گرفته می شود می فهمم که آنها اکثرا  آگاهی چندانی در این زمینه  ندارند .

طرح بالا : کار آگاه
چوب نگاره  - کار عباس صفاری
22 در 24 سانتی متر
مرکب روغنی روی کاغذ ساتن  - 2010

۲۰ آبان ۱۳۹۰

در ستایش یک فرمول ادبی

ناباکوف - یوسا و دیگران

در ستایش نامادری یکی از بهترین رمان های ماریوس بارگاس یوساست که بی تردید
این سال و زمانه ها در ایران اجازه انتشار نخواهد یافت .
من ترجمه انگلیسی این کتاب را که مصور با چندین تابلو اروتیک کلاسیک است سال ها
پیش خوانده ام . کتاب را نیز بردم به رسم هدیه و یادگار برای دوستی که سالهاست به ایران باز گشته است .
داستان بر محور عشق و رابطه جنسی نوبالغی ده دوازده ساله است با نا مادری اش .
عشق وتمایلات تن خواهانه بزرگ سالان  به نو جوانانی که زیر سن قانونی قرار می گیرند در  اخلاق حاکم بر دنیای مدرن و قوانین بر آمده از آن تقبیح شده و ممنوع است و در اکثر جوامع مدرن پی گرد قانونی دارد .
من اینجا به قوانین مربوط به این مقوله کاری ندارم که هر کشور و ایالتی قانون خودش را دارد و اینجانب در این زمینه نه تخصصی دارم و نه اطلاع دقیقی.
اما آنچه برایم جالب است این که چگونه می توان داستانی بر این مبنا نوشت بدون نگاهی انتقادی و سر زنش آمیز به شخصیت بزرگسال که جرم بزرگی را مرتکب شده یا دست کم  انجام آن را در سر می پرورانده است  .  و نتیجه کار نیز پورنوگرافیک  و ( پرورد )  نباشد . و فرسنگ ها دور از نشر زیر زمینی به وسیله  معتبر ترین ناشران بین المللی منتشر شود و پس از استقبال  عموم به اکثر زبان های دنیا ترجمه شده  و چندین فیلم سینمائی بر اساس آن ساخته شود . ممکن است حدس زده باشید از کدام داستانها حرف می زنم . من در این رابطه تا به حال و تا جائی که به یاد می آورم سه داستان خوانده  و چهارمی که نوشته حنیف قریشی باشد  فقط فیلمش را دیده ام . داستانهای مورد نظر به ترتیب انتشار اگر اشتباه نکنم  از این قرارند : 
1_ لولیتا - اثر  ماندگار نابا کوف .
2 - در ستایش نا مادری - اثر ماریوس بارگاس یوسا
3 - ونوس - اثر حنیف قریشی  نویسنده  و سناریو نویس انگلیسی پاکستانی
4- خاطره جنده های سودائی من . اثر گابریل گارسیا مارکز

به استثنای رمان یوسا که شخصیت  خلاف کار داستان  زنی چهل ساله می باشد   . در سه مورد دیگر خلاف کاراول یک مرد میانسال  و استاد دانشگاه است  .وخلاف کار دوم و سوم مردان سن و سال داری که به گفته رایج یک پایشان لب گور است . این چهار داستان با اتکا به یک فرمول واحد که منطق داستانی تاثیر گذاری دارد زمینه ای فراهم کرده اند که خواننده داستان را تا به آخر بخواند و  در مواردی حس همدردی و حتا همذات پنداری نسبت به بزرگسال داستان در او بیدارشود
مواد اصلی این فرمول در صفات متناقض و متضادی  است که نویسنده به دو کاراکتر اصلی داستان به ویژه به شخصیت خرد سال می دهد . در برابر شخصیت صبور و بردبار بزرگسال . 
شخصیت خردسال در این رمان ها ( به استثنای مارکز ) پر رو  و بی ملاحظه و خود خواه  و بی رحم است و ابائی ندارد که طرف مقابل را شکنجه روحی بدهد . به رغم سن کم از جنسیت خود آگاه است و در شرایط خطرناک نیز دست از عشوه گری بر نمی دارد . . خوشبختانه در هیچ یک از این داستانها تا جائی که به یاد دارم  تجاوزی صورت نمی گیرد اما شخصیت بزرگسال داستان که همگی از قشر تحصیل کرده و روشنفکر جامعه انتخاب شده اند  به جرم همین پا نهادن به حریم ممنوعه به انواع و اقسام تحقیر می شوند و شکنجه روحی می بینند . در مورد کاراکترخرد سال  داستان یوسا حتا می توان صفت بد طینت و خطرناک را برای او به کار برد . از این میان اگر چه لولیتای ناباکوف آغازگر و معروف ترین است . به گمان من اما بهترین را یوسا نوشته است .
نا گفته نماند که رمان کوتاه مارکز خط داستان دیگری دارد و از منظری متفاوت به رابطه جسمانی زن و مرد می پردازد . کاراکتر مارکز مردی است که برای جشن تولد صد سالگی اش با همکاری یک زن واسطه به خود دختر باکره ای هدیه کرده است و مبلغ هنگفتی نیز برای این همخوابی پرداخته است . دختر  بسیار خسته از کار بر می گردد.  رها شده بر تخت به خوابی عمیق فرو میرود و زمینه ای فراهم می کند برای مشتری سالمندش که زن و عریانی راز آلودش را در پایان عمر به صورتی ببیند که هرگز ندیده بوده است و در واقع این دختر در خواب چیزی به او می دهد که در بیداری اصلا قادر به ارایه آن نبود . نا گفته نماند که از منظری دیگر در این داستان نیز مرد مغبون واقع شده و در برابر مبلغ هنگفتی که برای سرویسی معین پرداخته است . چیزی به جز خرو پف دختری خسته نصیبش نشده است .
اما خبر خوبی که موجب نوشتن این چند خط شد ترجمه رمان در ستایش نامادری است که به وسیله آقای کوشیار پارسی انجام شده و جهت دانلود رایگان روی اینترنت قرار گرفته است . آدرس آن ضمیمه همین پست است
http://koushyarparsi.files.wordpress.com/2009/05/in-praise-of-the-stepmother.pdf

تصویر بالا  : از سری عریان در پنجره .
وود کات با مرکب روغنی روی کاغذ ساتن  9 اینچ در دوازده
کار عباس صفاری  2010

۱۲ آبان ۱۳۹۰

فرسنگ ها دور تراز ........

نگاه گسترده احمد ابوالفتحی
 به مجموعه تاریکروشنا
 در روزنامه اعتماد


        در تاريكروشنا، صفاري‌اي را مي‌بينيم كه هنوز درگير كليات است و هنوز به تركيب‌هاي وصفي‌اي كه فرسنگ‌ها دورتر از عقل جن گام برمي‌دارند علاقه دارد. در تاريكروشنا، صفاري را پيش از نوشتن دوربين قديمي، كبريت خيس و خنده در برف، در حالي مشاهده مي‌كنيم كه وطن هنوز در كلماتش كاركردي نوستالوژيك مي‌يابد:


انزواي رگانم را


نه كوران بادگيرها


ترك مي‌كند


نه ريشه گلدان‌هاي ترك‌خورده


(تاريك روشنا؛ چشمان سبز، ص 11)


در تاريكروشنا عباس صفاري را بين سال‌هاي 71 تا 74 مشاهده مي‌كنيم. قرن بيستم، علاوه بر همه‌چيز، قرن مرگ مولف در مقوله نقد ادبي بود. منتقدان سنت‌گرا با توجه بيش از حدشان به نقد مولف‌محور، شور ماجرا را در آورده بودند و همين افراط، تفريط نفي مولف را در پي داشت. اگر بنا باشد با نظريه‌هاي متن محور به سراغ مجموعه‌شعر صفاري برويم فهم درستي از اتفاقاتي كه در اين مجموعه رخ داده است به دست نخواهيم آورد و اهميت نايكدستي اين مجموعه را درك نخواهيم كرد. در نقد تاريك روشنا بايد به اين نكته توجه داشت كه اين مجموعه را عباس صفاري نوشته است. شاعري كه در فاصله سال‌هاي 81 تا 83 مجموعه كبريت خيس را نوشته و با اين مجموعه، در تغيير پارادايم مسلط بر شعر معاصر خودش نقشي مهم ايفا كرده است. تاريكروشنا مجموعه‌شعري نوشته شده در فضاي شعري امروزين ما نيست. پرداختن به تاريكروشنا مقوله‌يي از جنس تاريخ ادبيات است. كسي كه قصد ارزيابي اين مجموعه را دارد بايد با يكي از سه چشمش به گذشته پيش از مجموعه خيره شود تا ردپاي گفتمان شاملويي در مجموعه صفاري را تشخيص دهد. چشم ديگر آن فرد بايد متوجه متن باشد. بايد متن را در خودش ارزيابي كند و ارزش آن را به خودي خود بسنجد. چشم سوم آن فرد همان‌گونه كه به احتمال حدس زده‌ايد بايد معطوف به سابقه شعري صفاري پس از تاريك روشنا باشد. در صورت كار كردن هر سه اين چشم‌ها بسياري از شعرهاي تاريك روشنا و از جمله شعر «قديس خيابان هشتم» كاركردي تازه مي‌يابند. كاركردي فراتر از متن كتاب تاريكروشنا. كاركردي در متني وسيع‌تر كه كارنامه شعري عباس صفاري نام دارد. قديس خيابان هشتم چنين آغاز مي‌شود:


تازيانه اگر شد


بر گرده خويش


فرود آمد.


       * * *


تاريك و سهمگين


سنگ گوري اگر شد


بر سينه خويش


فرو افتاد.


       * * *


بر حلقه سوزان خشم


كژدم اگر شد


بر گردن خويشتن


نيش زد...


        (تاريك روشنا؛ قديس خيابان هشتم، ص: 53)


چشمي كه در گذشته‌ها سير مي‌كند، با خواندن اين شعر، بلافاصله شعري از احمد شاملو را به ياد مي‌آورد؛ «مرگ ناصري». رابطه بينامتني شعر صفاري و شعر شاملو علاوه بر استفاده هر دو از عناصر برآمده از سنت مسيحي در استفاده از عنصر تكرار ساختمان بندها در ساختار شعر خودنمايي مي‌كند:


با آوازي يكدست


يكدست


دنباله چوبين بار


در قفايش


خطي سنگين و مرتعش


بر خاك مي‌كشيد


« تاج خاري بر سرش بگذاري!»


و آواز دراز دنباله بار


در هذيان دردش


يكدست


رشته‌يي آتشين


مي‌رشت.


« شتاب كن ناصري، شتاب كن!»...

          * * *


اين رابطه علاوه بر اين، و بطور ويژه‌تر، در لحن آركاييك حاكم بر شعر خودنمايي مي‌كند. تركيب وصفي «حلقه سوزان خشم» علاوه بر آنكه فرسنگ‌ها دورتر از عقل جن گام برمي‌دارد، تركيبي است متاثر از شعر شاملويي.


چشم ديگر ارزياب، كه توجه خود را به متن معطوف كرده است، اما در مقام مخالفت با چشم گذشته‌نگر، به لحن كنايي و طنزآميز اين شعر اشاره خواهد كرد و بطور ويژه نقطه قوت آن را در قسمت دوم شعر جست‌وجو خواهد كرد:


كبوتران ميدان‌هاي تاريك


به روشنايي دستانش


سوگند مي‌خورند.


اما هنوز نسيم تبسمي


از لبان فشرده‌اش


نتراويده است


و حضورش را


در آن تي‌شرت ساده و


شلوار آبي جين


آينه حوادث عصر


ثبت نمي‌كند.

         چشم گذشته‌نگر البته رابطه اين شعر با «مرگ ناصري» را بينامتني ارزيابي كرده بود و به همين دليل مخالفت چشم معطوف به متن با نظر آن چشم معناي چنداني ندارد. شكي نيست كه شعر قديس خيابان هشتم از مجموعه تاريكروشنا در سير شعري فارسي حركتي رو به جلو محسوب مي‌شود و البته در مقام ارزيابي با هم‌زمانانش، شعري درخشان است.


   در ميانه دعواي آن دو چشم بي‌سو؛ چشم آينده نگر وارد بازي مي‌شود و اعلام مي‌كند كه عباس صفاري در مجموعه كبريت خيس هم شعري با نام «قديس خيابان هشتم (3) » دارد و ناگهان توجه همه را به خود جلب مي‌كند:


كارش به كار كسي نيست


يك شب ستاره دنباله‌دار دنبالش مي‌كند


يك شب سگي گم كرده راه.


اگر كلافه به خانه بيايد


فقط بشقاب مي‌شكند،


مجلات مرده بر ميزش نيز


ممكن است بال در بياورند


و بترسانند عنكبوت بلنداختري را


كه هر شب


خودش را‌دار مي‌زند به سيم چراغ.


            (كبريت خيس؛ قديس خيابان هشتم (3) ص: 36)


       شاعر اين دو شعر، موضوع دو شعر و لحن كنايي/ طنزآميز هر دو شعر يكسان است، اما هر سه چشم معتقدند اتفاقي افتاده است. اين شعر سرتاپا با شعر قبلي فرق دارد. اين تفاوت فراتر از كم‌رنگ شدن اهميت تركيب‌هاي وصفي؛ كه ديگر بنا نيست فرسنگ‌ها دورتر از عقل جن گام بردارند و شاعرانگي را در همين حوالي جست‌وجو مي‌كنند و دوري جستن از لحن آركاييك، كه در قديس كتاب تاريك روشنا هم نمودهايي از آن را مي‌شد مشاهده كرد، در تعريف شاعر از شعر خود را نشان مي‌دهد.
 اگر مجموعه كبريت خيس را معيار قرار دهيم، تعريف صفاري از شعر در مجموعه تاريكروشنا را مي‌توان نوكلاسيك ناميد. عباس صفاري در تاريك روشنا بين كلي‌گويي و جزئي‌نگري سرگردان است. شعر او در اين مجموعه سنتزي ناموفق است از شعر شاملو و روايت امريكايي از شعر مدرن و هر سه چشم خوشحال هستند كه او در گذار از دهه هفتاد به دهه هشتاد گامي محكم برداشت و توانست هويت مستقل شعر خود را به معاصرانش بشناساند و بسياري از آنها را تحت تاثير خود قرار دهد.


تاريكروشنا مجموعه‌يي است درباره آب، باريدن و نباريدن باران، خاطره كوير، مه، آرال كه همچون اروميه دارد مي‌ميرد. اين بسيار مهم است كه يك مجموعه؛ چه شعر، چه داستان و چه هر چيز ديگر، عنصري وحدت‌بخش را در خود جا داده باشد. اگر بنا باشد عنصري به مجموعه از جهات مختلف نايكدست صفاري وحدت ببخشد مضمون‌هاي مرتبط با آب است كه به شيوه‌هاي مختلف تكرار مي‌شود و گاه چه زيبا:


چگونه باور كند يك الف آدم


كه تا همين ديروز


يك موش طاعوني مي‌توانست


يك نسل‌شان را به خاك بسپارد


با كوبيدن يك مهر


دريايي را به مرگ محكوم كرده باشد؟


                (تاريك روشنا؛ اورال مي‌ميرد، ص: 7)









۱۱ آبان ۱۳۹۰

پلی در مه

شعری از مجموعه تاریکروشنا 

 با اجرای فریبا عنایت زاده






۹ آبان ۱۳۹۰

نیمی عشق، نیمی مرگ

نگاه سید مصطفی رضیئی به

کوچه فانوس ها

یادداشت‌هایی برای فرهنگ و هنر
بر گرفته از سودارو

کوچه‌ی فانوس‌های (سرچشمه‌های شعر غنایی چین). گردآوری و ترجمه: عباس صفاری. تهران: انتشارات مروارید. چاپ اول: 1390. 2200 نسخه. 200 صفحه. 3900 تومان.


( تاریخ شعر جهان را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد. نیمی در مورد عشق است و نیمی درباره‌ی مرگ.)   اوکتاویو پاز

من قطب شمالم

ثابت و پابرجا از پسِ هزاران سال

قلب خورشیدی تو

که بامدادان به شرق

و پسین‌گاه در غرب می‌تابد

                  صفحه‌ی سی‌ودوم کتاب.


     عباس صفاری یک پدیده است. او انسانی‌ست قابل احترام، جدی و با پشتکار که می‌تواند امیدواری را در قلب انسان زنده نگهدارد. سال‌هاست که از ایران مهاجرت کرده و ساکن آمریکا است، بااین‌وجود انگار در محله‌ای همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کند. او در اینترنت فعال است، شعرهایش با تجدیدچاپ‌های پیآپی منتشر می‌شوند و دستی در کار ترجمه نیز دارد. انتشارات مروارید پیش از این دفتر «عاشقانه‌های مصر باستان / ازرا پاوند» را با ترجمه‌ی او منتشر کرده بود و حالا دفتر «کوچه‌ی فانوس‌ها» منتشر شده که گلچینی است نتیجه‌ی مطالعات گسترده‌ی آقای صفاری در طول پنج سال پیاپی. در انتهای کتاب، نام شانزده دفتر و گلچین ادبی آمده که با موضوع شعر باستانی چین به زبان انگلیسی منتشر شده‌اند و آقای صفاری تمامی آن‌ها را خوانده است، از میان‌شان دست‌چین کرده، بادقت کارها را ترجمه کرده و به دست ما رسانده است. شاید دویست صفحه، حجم زیادی به‌نظر نرسد اما به جرات می‌گویم که «کوچه‌ی فانوس‌ها»‌ یکی از خواندنی‌ترین کتاب‌هایی‌ست که با موضوع شعر ترجمه، در یک سال گذشته منتشر شده‌ و خوانش آن کمی بیش از آن‌‌چه فکرش را کرده باشید، وقت‌تان را خواهد گرفت. چون برخلاف ظاهر ساده‌ی کتاب؛ اثر جدی، ظریف و لبریز از جزئیات است و خواننده را مرتب به فکر فرو می‌برد.

از پارچه‌ی مرغوب چی

ابریشمی سپید و درخشان، پاکیزه به‌مانند برف

بادبزنی دوبرگه برایت ساخته‌ام

یادآور همبستگی و شادیِ ما،

مُدور و یکدست به‌مانند ماه

پنهان می‌شود و بیرون می‌خزد بادبزن

از آستین‌های سرور من

به حرکتی می‌توانی نسیم خُنکی را به راه اندازی

اما من همواره نگران پاییزم، که چون از راه برسد

آن را در صندوقچه‌ی حصیری‌ات پنهان خواهی کرد

و عشقی که به آن می‌ورزی نیز بی‌سرانجام به پایان برسد.

                   پن چیه – یو. شعر «ترانه‌ی اندوه». صفحه‌ی 104 کتاب.


     کتاب با مقدمه‌ای مفصل شروع می‌شود که سه بحث را پیش می‌کشد: اول رابطه‌های فرهنگی میان دو ملت ایران و چین در طول هزاره‌های گذشته و طرح این سوال که چرا ادبیات دو سرزمین، آن‌قدر که باید و شاید، دست‌ به دست نشده است؟ دوم توضیحاتی درباره‌ي ساختار و روایت و سمبل‌های شعرهای چین و عاقبت توضیحی در مورد روندِ شکل‌گیری کتاب و این‌که چگونه از پس سال‌ها، آقای صفاری به این دفتر رسیده‌اند.



      مقدمه، برای منِ خواننده، یادآور شکاف‌هایی است که فرهنگ فارسی از آن رنجی عمیق می‌برد: ندانستن‌ها. ما نمی‌دانیم. گسترده نمی‌دانیم. خبر نداریم که در ادبیات و فرهنگ روز – و گذشته‌ی – ملت‌های گوناگون جهان چه می‌گذرد. ما در چهارچوب‌های مرزهای فکری و زبانی خودمان حبس شده‌ایم. چرا؟ چون کاوشگرهای ادبی کم داریم. چون بیشتر دست به تقلید در نام‌ها و فرهنگ‌های آشنا می‌زنیم – ادبیات روز آمریکای شمالی و اروپای غربی، نام‌های مشهور ادبیات اسپانیولی و پرتقالی – تا آن‌که دنبال کشف باشیم.

عباس صفاری به‌دنبال کشف است و می‌تواند ما را همراه خود به فرهنگِ غنی و چند هزار ساله‌ي چین بکشاند:‌ تنها کافی است علاقه به شعر سپید داشته باشید، کافی است بتواند با ترجمه‌ی شعر کنار بیایید، کافی است دنبال نمونه‌های جدید از فرهنگ و هنر سرزمینی نام‌آشنا باشید تا بتوانید از «کوچه‌ی فانوس‌ها» لذت ببرید. خودِ صفاری توانسته در طول ده سال گذشته، خوانندگان ثابتی برای خود بیابد و همین می‌تواند برای موفقیت کتاب، در بازار سردِ کتاب‌فروشی‌های تهران کافی باشد.

در بهشت

همدم تو خواهم بود

و عشق ما هرگز به پایان نخواهد رسید.

هنگامی که کوه‌ها فاقد قلّه شوند

و رودخانه تُهی از آب

هنگامی که تندر در زمستان بغرد

و برف فرو بریزد به تابستان

فقط آن زمان تو را ترک خواهم کرد!


        شعر «در بهشت» که در وزن آزاد سروده شده است. صفحه‌ی 111 کتاب.

شعر معرفی شده در «کوچه‌ی فانوس‌ها»، شعر انسان‌ها و نام‌ها و جزئیات است. به‌راستی که عشق و مرگ، اندوه و پریشانی، امیدواری و خوشحالی، کلمه به کلمه‌ی شعرها را پر کرده‌اند. تقریباً اکثر شعرها، قدمتی بالای هزار سال دارند ولی بااین‌وجود، سرزندگی خودشان را حفظ کرده‌اند. شعرها، وابسته به هویت چینی و ساختار زبانی چینی هستند – که در مقدمه‌ی کتاب به‌روشنی توضیح داده شده است – و از هویت مذهبی – کنفسیوسی، ذِن و بودایی و مانند آن – عمیقاً استفاده می‌کنند. انسان‌های شعرها، خود را در خدمت کشورشان، زندگی و خانواده‌شان و سنت‌شان می‌بینند. دست‌وپای آنان محدود به مرزهای جامعه است اما بااین‌حال، می‌توانند حرف خودشان را در کلمات بیان کنند. از اندوه‌ها و سرخوردگی‌ها بگویند و حرف از آینده و امیدواری بزنند. شعرهای کتاب، ثبت لحظه هستند. اشیاء و منظره‌های آن، اجسامی زنده شده‌اند و هر کدام هویت خویش را دارند. عباس صفاری چهره‌ای است که تحسین می‌کنم و «کوچه‌ی فانوس‌ها» کتابی است که شایسته‌ی تقدیر است.

من ناگهان به یاد آوردم، راه دوری را که در پیش دارم

از بستر بیرون می‌جهم برای سنجش وقت

نور ستارگان و سیاره‌ها تحلیل رفته است در آسمان

راه من بسی دور است و چاره‌ای جز رفتن ندارم

من به خدمت سپاهی می‌روم، به جبهه‌ی جنگ

نمی‌دانم چه زمانی باز خواهم گشت

دست تو را در دست می‌گیرم و از ته دل آه می‌کشم

پس از آن چه اشک‌ها که فرو خواهند ریخت

در روزهای جدایی

در غیاب من کماکان شاید

از تماشای گل‌های بهاری لذت ببری

اما هرگز روزهای عشق و افتخارمان را فراموش نکن

بدان که اگر زنده بمانم، باز خواهم گشت

و اگر کشته شوم، در ذهن و خیال هم‌دیگر

ادامه خواهیم داشت.

صفحه‌ی 38 و 39 کتاب. بخشی از شعر «برای همسرش» سروده‌ی «ژنرال سو وو حوالی قرن اول پیش از میلاد».












۴ آبان ۱۳۹۰

شعری از مجموعه تاریکروشنا

دریای اورال زادگاه آناهیتا و گهواره تمدن اقوام آریائی است . حدود هشتاد در صد آن به خاطر رقابت های اقتصادی استالین  در بازار پنبه جهان و منحرف کردن آب رودخانه های آن  به سمت استپ ها تحلیل رفته و شهرهای ساحل آن به شهر ارواح تبدیل شده اند . شعر زیر در این ارتباط سروده شده است .



اورال می میرد



اما

گوسفند قربانی نیست

که با رفتن خون از تن

کدر شود آن روشنایی شفاف

در مردمک چشمانش

مرگ دریا

مانند تولدش

دردناک و طولانی است



به چشم خود لک لک هایش را

خواهد دید

در اجرای رقص بی حاصل باران

و حلقه ی نمکسود محاصره را

که روزبه روز

تنگ تر می شود



لاک پشتی که تخم

در حفره های نمک می گذارد

باد تلخی

که در اسکلت های کشتی های به گل نشسته می وزد

و ماهیان سراسیمه ای

که ثقل نمک کورشان کرده است



پلیکان ها را خواهد دید

و مرغابیان سر در گریبان را

که جایی ندارند بروند

و در غریزه ی موروثی شان

نقشه ی دریای دیگری

نقش نبسته است

در کابوس هایش از هم اکنون

ماهیگیران شوربختی را می بیند

که برای آخرین بار

گره از تورهای سیاه شان می گشایند

و دهکده های ساحلی را

که به سرعت دور می شوند از ساحل

و بیابان می بلعدشان از دم

***

روزی که شاهرگ های حیاتش را بریدند

روزی بود

مانند تمام روزها

و هیچ پرنده ای خبر نیاورد

از سرنوشتی که در آن سوی اِستپ ها

برایش رقم زده بودند

فقط زورقی بادبانی

عروس سیاه پوشی را

به خانه ی پدری اش

باز می گرداند

و نسیمی که چین

به دامنش می انداخت

آغشته بود به بوی الرحمان و نمک

***

چگونه باور کند یک الف آدم

که تا همین دیروز

یک موش طاعونی می توانست

یک نسل شان را به خاک بسپارد

با کوبیدن یک مُهر

دریایی را به مرگ محکوم کرده باشد

و مجریان فرمانش

ترک و تاتار یا ازبک

فرقی نمی کند دیگر

هرکه بوده اند

عین خیالشان نبوده است که او

روزگاری در رَحم باستانی اش

از خدایان بار برداشته

و در دامن سرسبزش

فرزندانی پرورانده است

با آرزوی فتح جهان در سر

فرزندانی که ضجه های نمکسودش را

پاسخ نمی دهند امروز



با این سرعت سرسام آور که خاک

می بلعد دار و ندارش را

دیری نمی پاید که ارواح مغروقین حتا

ترکش خواهند کرد

و در نهایت

فقط ماه خواهد ماند و ستارگان

و خورشید سنگ دلی

که ماموریت دارد از بالا

بر پیشانی ترک خورده اش شلیک کند

بوسه ی مرگ را



عباس صفاری / تاریکروشنا / انتشارات مروارید
بر گرفته از فیس بوک آقای کاوه حیدری

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

مجموعه‌ي شعر «تاريکروشنا»ي عباس صفاري در ايران منتشر شد.


به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفته‌ي صفاري، مجموعه‌ي شعر «تاريکروشنا» که اولين‌بار سال 1374 با عنوان «تاريکروشناي حضور» در کاليفرنيا به چاپ رسيده بود، دومين مجموعه‌ي شعر اوست که در اصل، 63 شعر از آثار سروده‌شده طي سال‌هاي 1992 تا 1995 در آن عرضه شده بود و در چاپ جديد اين كتاب، چهار شعر چاپ‌نشده نيز افزوده شده است. اين چهار شعر تماما به همان دوره‌ي زماني تعلق دارد و به رغم بازنويسي اخير، از مضمون و ساختاري مشابه ديگر شعرهاي اين مجموعه برخوردار است.

صفاري همچنين مي‌گويد: «تاريکروشنا» حاصل دوراني است که تلاش من بيش‌تر سمت و سويي ايماژيستي داشت و کارها غالبا در زباني نيمه‌فاخر عرضه مي‌شدند؛ به همين جهت براي خوانندگاني که با شعر من منحصرا از طريق کتاب‌هاي چاپ‌شده در ايران آشنا شده‌اند، به احتمال، مجموعه‌اي متفاوت و غافلگيرکننده خواهد بود.
اين شاعر ساكن آمريكا درباره‌ي طرح جلد اين كتاب كه از سوي انتشارات مرواريد منتشر شده است، عنوان مي‌كند: طرح روي جلد چاپ اول آن که حقوقش به ناشر ديگري تعلق دارد، کار جناب فرشيد مثقالي بود. براي اين چاپ اما يکي از کارهاي چوب‌نگاره‌ي خودم را پيشنهاد داده‌ام که کار طراحي و اجراي هنرمندانه‌ي آن به عهده‌ي ياشار صلاحي بوده است.

«دوربين قديمي و اشعار ديگر» (برگزيده‌ي جايزه‌ي شعر امروز ايران، كارنامه)، «كبريت خيس» و «خنده در برف» از ديگر مجموعه‌هاي شعر صفاري هستند كه در ايران منتشر شده‌اند. همچنين «ماه و تنهايي عاشقان»، ترجمه‌ي شعرهاي ايزومي شي‌ كي ‌بو و نونو كوماچي، «عاشقانه‌هاي مصر باستان» ازرا پاوند، «کلاغ‌نامه؛ از اسطوره تا واقعيت» و «سرچشمه‌هاي شعر غنايي چين» ديگر آثار منتشرشده‌ي اين شاعر و مترجم‌اند.


انتهاي پيام





۲ آبان ۱۳۹۰

«تاریک روشنا»ی عباس صفاری منتشر شد




خبر گزاری مهر - تهران

تازه‌ترین مجموعه شعر عباس صفاری با عنوان «تاریک روشنا» از سوی نشر مروارید منتشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، «تاریک روشنا» تازه‌ترین اثر منتشر از صفاری، مجموعه‌ای از اشعار قدیمی وی را شامل می‌شود.

این مجموعه شعر که  پیش‌تر نیز از سوی این شاعر در آمریکا منتشر شده است، مجموعه‌ای از اشعار قدیمی صفاری است که از سوی انتشارات مروارید روانه بازار کتاب شده است.

این مجموعه شعر برای نخستین بار با طرح روی جلدی شامل یکی از آثارچاپ رنگی عباس صفاری است  که با طراحی یاشار صلاحی منتشر شده است.

صفاری پیش از این نیز در گفتگو با مهر از آماده شدن اثر دیگری از خود برای انتشار از سوی همین ناشر با موضوع ترجمه مجموعه‌‌ای از اشعار باستانی اعراب به انضمام 14 تصویر سیاه و سفید کشیده شده از سوی خود خبر داده بود.

صفاری در سال جاری و پس از گذشت 9 سال از چاپ مجموعه شعر «دوربین قدیمی»، این مجموعه را نیز از سوی انتشارات مروارید تجدید چاپ کرده است.


امانت داری و اخلاق مداری

استفاده از این خبر فقط با ذکر منبع "خبرگزاری مهر" مجاز است.











۴ مهر ۱۳۹۰

ضرورت استفاده از واژه‌هاي جديد براي تمامي آثار چاپ دستي




پیشنهاد چند واژه  مورد نیاز  
1390/07/04


خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران


سرويس: فرهنگ و هنر - هنرهاي تجسمي


عباس صفاري بر ضرورت استفاده از واژه‌هاي جديد براي تمامي آثار چاپ دستي تأكيد و پيشنهادهايي را در اين زمينه مطرح كرد.
اين هنرمند و شاعر در نوشتاري در اين زمينه كه در اختيار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، نوشته است: «دليل ساختن اين ترکيبات و پيشنهاد استفاده از سوي هنرمندان و رسانه‌ها اين است که مدتي است در پوسترها و تبليغات گالري‌هاي تهران مي‌بينم کلمه «چاپ دستي» را براي تمامي توليدات هنري که قابليت تکثير دارند، به کار مي‌برند. گذشته از اين‌که لازم است هر کدام نام و عنوان خود را داشته باشند، کلمه چاپ از ارزش هنري آن‌ها مي‌کاهد. تعدادي از کارهاي پيکاسو که روي کف‌پوش آشپزخانه تراشيده و سپس روي کاغذ چاپ شده است، با عنوان لنوکات ميليون‌ها دلار خريد و فروش مي‌شود. آيا در ايران کسي مي‌آيد پول کلاني به اثري که اسم چاپ يا باسمه چوبي روي آن است، بپردازد؟


گالري‌ها و هنرمندان ناچارند دير يا زود براي تفکيک آثار متنوعي که تمامي را تحت عنوان « چاپ دستي» عرضه مي‌کنند، از واژگان ديگري استفاده کنند.

تابلوها و آثاري که به وسيله انواع مهر اعم از چوبي، سنگي، فلزي، لنوليوم يا پلاستيک تهيه مي‌شوند، جايگاه ويژه‌اي در دنياي هنر دارند. تمامي آثار مرکبي فرانسيسکو گويا که وحشت جنگ را تصوير کرده‌اند، با مهر فلزي که به آن، ايتچينگ مي‌گويند، درست شده‌اند. تعدادي از کارهاي معروف و مطرح پيکاسو نيز با مهر لنوليوم تهيه شده‌اند که امروزه در شمار شاهکارهاي هنر تجسمي محسوب مي‌شوند. تقريبا تمامي تابلوهاي اندي وارهال نيز با شيوه سيلک اسکرين که نوعي انتقال قابل تکثير است، درست شده است.


از اين ميان، مهر چوبي قديمي‌ترين و رايج‌ترين شيوه توليد هنرهاي چاپي است. اولين روزنامه ايراني به نام کاغذ اخبار نيز به همين شيوه و با مهرهاي چوبي و سنگي تهيه و چاپ مي‌شده است که در آن زمان به آن باسمه مي‌گفته‌اند. شيوه توليد باسمه‌يي اما با آمدن حروف سربي به ايران از دور خارج مي‌شود و به مرور، اين کلمه بار منفي به خود مي‌گيرد و قابليت استفاده در زمينه هنر را از دست مي‌دهد.
به همين جهت هنگامي که تعدادي از هنرمندان ايراني براي اولين‌بار در دهه 30 براي خلق آثارشان از مهر چوبي استفاده کردند، يکي از مشکلات‌شان اين بود که نمي‌دانستند آثارشان را با چه نام و عنواني به جامعه معرفي کنند و از آن‌جا که براي توليد اين‌گونه آثار به پرس چاپ احتياج است، نهايتا عنوان چاپ دستي را براي آن برگزيدند.


ترکيب جاافتاده ليتوگراف نيز که در ابتدا براي آثار تهيه‌شده با مهر سنگي به کار مي‌رفت، در دنياي نشر به مرور زمان معني ديگري به خود گرفته و امروزه براي مراحل اوليه چاپ کتاب و مجله به کار مي‌رود.


مشکلات عمده با عنوان «چاپ دستي» از اين قرار است:


1 - استفاده از کلمه چاپ در اين ترکيب اثر هنري را در رده صنايع قرار مي‌دهد يا دست کم نوعي از توليدات صنايع دستي را براي شنونده تداعي مي‌کند.
2 - به غير از چوب در هنرهاي چاپي از مهرهاي ديگري نيز از جنس سنگ و فلز و غيره استفاده مي‌شود که هر کدام ويژگي‌هاي خودشان را دارند. هر کدام از اين انواع به اسم و رسم خودشان نياز دارند. در حال حاضر، اما عنوان چاپ دستي را براي تمامي آثاري که با پرس چاپ توليد مي‌شود، به کار مي‌برند که گمراه‌کننده و ناکافي است.


عنوان‌هاي پيشنهادي اينجانب براي انواع هنرهاي چاپي از اين قرار است:


1 - چوب‌نگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر چوبي.


2- سنگ‌نگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر سنگي و ليتوگراف.


3 - فلزنگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر فلزي و ايتچينگ و انواع گراور فلزي


4 - لنونگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر لنوليوم يا کف‌پوش


5- تنزيب‌نگاره - براي آثار خلق‌شده از طريق تنزيب ابريشمي يا سيلک اسکرين


توضيح اين‌که از تمامي اين ترکيبات اسم و فعل نيز مي‌توان ساخت مانند چوب‌نگاري و غيره.


طي سال‌هاي اخير انواع هنرهاي چاپي در ايران رواج و محبوبيت روزافزوني يافته و دانشکده‌هاي هنر نيز کلاس‌هايي براي هنرهاي چاپي عرضه کرده‌اند. اما براي هر کلاسي يا از واژه فرنگي آن استفاده مي‌شود، يا همه را به يک نام که چاپ دستي باشد، مي‌خوانند. شايد ديگر وقت آن رسيده است که هرکدام نام و مشخصات ويژه خود را داشته باشند.»


انتهاي پيام


كد خبر: 9007-00350


تصویر رنگی در این پست :تشیع جنازه - کار عباس صفاری  
چوب نگاره - مرکب روغنی روی کاغذ دست ساز




۲۹ شهریور ۱۳۹۰

معیشت، گلوی نقد ناب را می‌فشارد

عباس صفاری
خبرگزاری مهر  - تهران


عباس صفاری در یادداشت ارسالی خود به خبرگزاری مهر می‌نویسد: شرایط سخت معیشتی و عدم امنیت شغلی روزنامه‌نگاران ادبی باعث می‌شود که نویسندگان این نقدهای سالم و فنی در فضای ادبی ایران زیاد دوام نیاورند و سرانجام به دنبال شغلی بروند که اموراتشان را بگذراند.
به گزارش خبرنگار مهر، عباس صفاری شاعرایرانی مقیم آمریکا و سراینده مجموعه اشعاری چون «خنده در برف» و «کبریت خیس» با ارسال یادداشتی برای مهر به سئوال مهر در رابطه با چند و چون تربیت نشدن منتقد در فضای ادبیات داستانی ایران پاسخ داد: متن این یادداشت به این شرح است:


به گمانم ما با دو عامل عمده سر و کار داریم و تا زمانی که دست کم یکی از این دو عامل و مانع را از سر راه بر نداشته‌ایم، امیدی به بهبود وضعیت نقد نمی‌توان داشت. دو عاملی که به آن اشاره کردم یکی مشکل اقتصادی است و دیگری مشکل فرهنگی که ابعاد گسترده‌تری دارد.
مشکل اقتصادی بیش از هر چیز بر آمده از فعالیت نزدیک به رایگان منتقدین در نشریات و نهادهای فرهنگی است. ما در نشریات مستقل فرهنگی کمتر داشته‌ایم. منتقدی را که با حقوق و مزایای آبرومندانه‌ای استخدام شده باشد و فقط زیر نظر سردبیر به کار نقد و بررسی کتاب‌های ارسالی به دفتر بپردازد. اینجا از شغلی صحبت می‌کنم که از دست دادن یا به خطر انداختن آن برای منتقد و خانواده‌اش گران تمام شود.


تا زمانی که چنین امکانات شغلی برای منتقدان فراهم نباشد و حاصل زحماتشان را به صورت رایگان به سردبیر بسپارند یا دست بالا اگر دراستخدام نشریه‌ای هستند، حقوقشان همواره عقب افتاده باشد و از فردای نشریه‌ای که تعطیلی همواره آن را تهدید می‌کند، خبر نداشته باشند. تا زمانی که در بر چنین پاشنه‌ای می‌چرخد، انتظار نمی‌توان داشت که منتقد به اصول نقد حرفه‌ای پایبند بماند و خط و مرزهای ممنوع کارش مانند نان قرض دادن و تسویه حساب و تبعیض و گروه گرایی را رعایت کند.


عامل دوم که مشکل فرهنگی باشد، خود متشکل از چندین بخش است که دانشگاه به عنوان بزرگ‌ترین نهاد فرهنگی و تربیتی در راس آن قرار دارد. در رابطه با دانشگاه و کم توجهی آنها به ادبیات معاصر بسیار گفته و نوشته‌اند. کماکان اما اکثر دانشکده‌های ادبی کشور به جای تربیت شاعر و نویسنده و منتقد ـ مقدمه‌نویس و کارشناس آثار کلاسیک تربیت می‌کنند که پس از فارغ‌التحصیل شدن غالباً آرزوی بزرگشان این است که بروند در کتابخانه آکسفورد یا هاروارد و فلان نسخه از یک کتاب چاپ قاهره را با نسخه چاپ استانبول تطبیق بدهند و اگر میسر بود، کتابی به چاپ بسپارند.


عامل فرهنگی دیگری که طی سال‌ها همواره دردسرساز و گمراه کننده بوده است، رسوب‌های سخت بازمانده از فرهنگ سنتی و فئودالی است که از شاعر و نویسنده انتظار می‌رفت که حکیم و دانشمند نیز باشد و بالعکس. مختصر اینکه هنر و ادبیات دو پدیده متفاوتند که مرزهای آن را در ایران ما هنوز مشخص نکرده‌ایم. در میان تولیدات نوشتاری شعر بدون تردید اثر هنری محسوب می‌شود که در مواردی داستان کوتاه را نیز شامل می‌شود. از سوی دیگر، نقد و بررسی کتاب فعالیتی ادبی قلمداد می‌شود. کسی که نقد شعر می‌نویسد، هر قدر هم که در کارش سابقه و مهارت داشته باشد، تضمینی نیست که قادر باشد خود نیز شعر خوبی بسراید. همانطور که یک منتقد فیلم هر قدر هم که آگاه باشد دانش سینمایی او راهش را به عالم کارگردانی هموار نخواهد کرد.
متاسفانه در ایران به دلیل همان رسوباتی که اشاره بر آن شد و کمابیش جایگاه نیمه قدسی شاعر و محبویت روزافزون داستان‌نویسان باعث شده است که هر از گاه منتقدی که خوابنما شده، اما استعداد کافی برای خلق شعر یا داستان ندارد دست به قلم ببرد و کتاب شعر یا داستانی بنویسد. تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد و کلمات در انحصار بخش ویژه‌ای نیست. مشکل اما از آنجا آغاز می‌شود که مشخص نبودن مرزها واغتشاش که در ارزیابی تولیدات نوشتاری ایجاد می‌کند، سبب می‌شود که سردبیر‌ها و حتی ناشرین کتاب نیز مرعوب دانش ادبی یا شهرت یک منتقد می‌شوند و کتاب بی‌ارزشی را روانه بازار نشر می‌کنند. چنین کتاب‌هایی که هر ساله ما شاهد انتشار آنها هستیم، به دلیل روابط بده ـ بستانی یک گروه که به نشریات دسترسی دارند، امکان دارد چندین نقد مثبت هم بگیرد و چه بسا که به چاپ دوم هم برسد، اما نهایتا از غربال زمان مانند نخاله‌‌ای دیگر رد نخواهد شد.


با این همه کم نیستند تعداد نقد‌های خوب، سالم و راهگشا در عرصه مطبوعات و سایت‌های ادبی و وبلاگ‌های شخصی که صادقانه اثری را نقد و بررسی کرده‌اند. متاسفانه شرایط سخت معیشتی و عدم امنیت شغلی روزنامه‌نگاران ادبی باعث می‌شود که نویسندگان این نقدها یکی ـ دو سالی بیشتر دوام نیاورند و سرانجام به دنبال شغلی بروند که اموراتشان را بگذراند و چه حیف.




امانت داری و اخلاق مداری
استفاده از این خبر فقط با ذکر منبع "خبرگزاری مهر" مجاز است.


















۵ شهریور ۱۳۹۰

روزی روزگاری هایکو

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات

 اظهارات ع. پاشايي درباره‌ي «هايكو» و توضيحاتي مختصر از اینجانب  

متن اين نوشتار كه در اختيار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار گرفته، به اين شرح است:
 «هايکو به‌رغم کوتاهي و سادگي‌اش همواره از موارد بحث‌انگيز در حوزه‌ي شعر و ادب بوده است و از آن‌جا که در ميان جوانان و شعردوستان ايراني جايگاه برجسته‌اي را احراز کرده است، اطلاعاتي که از جانب کارشناسان در رابطه با چند و چون هايکو ارائه مي‌شود، حتي‌المقدور بايد درست و کامل باشد.


اخيرا در گفت‌وگويي که ايسنا با پژوهشگر نامي آقاي ع. پاشايي انجام داده است، ايشان نکاتي را در مورد ويژگي‌هاي هايکو مطرح کرده‌اند که احتياج به بازنگري و توضيح دارد.
آقاي پاشايي از مترجمين و پژوهشگران باسابقه و پرکار سرزمين ما هستند و آثار ارزشمندي در زمينه‌ي شعر و شعرخواني عرضه کرده‌اند. با نظرات ايشان درباره‌ي هايکو و اهميت خلق فضا در اين ژانر نيز موافق‌ام؛ اما آن‌جا که در رابطه با رعايت سيلاب‌ها مي‌گويند، «تکنيکي که در ژاپن و درباره‌ي هجاها وجود دارد، به فارسي قابل انتقال نيست - در انگليسي نيز قابل اجرا نيست»، جاي گفت‌وگو دارد.
پيش از اين نيز همکار ارجمندم آقاي سيدعلي صالحي که مجموعه‌ي موفقي از هايکو انتشار داده است، در يک گفت‌وگو در پاسخ خبرنگار درباره‌ي رعايت سيلاب‌ها مي‌گويد، سيستم سيلابي را زبان‌هاي ديگر نيز رعاعت نمي‌کنند (نقل به مضمون) که سخن نادرستي است و متأسفانه دارد جا مي‌افتد.


هايکو مانند تنکا از فرم‌هاي سيلابي و کهن شعر ژاپن است که بر مبناي هفده سيلاب به صورت (پنج - هفت - پنج) سروده مي‌شود. پي‌آمد محبوبيت هايکو در اوايل قرن بيستم، شاعران بسياري در غرب به هايکوسرايي روي آوردند. ازرا پاوند يکي از اولين شاعران جنبش کم‌دوام ايماژيست‌ها بود که به سرودن هايکو پرداخت. هايکوهاي پاوند تماما با همان تکنيک ژاپني پنج - هفت - پنج سروده شده‌اند.
از آن‌جا که شعر در زبان‌هاي غربي مانند شعر در چين و ژاپن از سيستم سيلابي استفاده مي‌کند، رعايت سيلاب در هر خط شعر براي شاعر غربي امر دشواري نيست که از سر باز بزند. پس از پاوند نيز کم نبوده‌اند شاعراني که رعايت هفده سيلاب را براي هايکو لازم دانسته‌اند. بسياري نيز تعداد سيلاب‌ها را به چهارده کاهش داده‌اند که امروزه رواج بيش‌تري يافته است. نهايت اين‌که مجموع سيلاب‌ها در هر هايکو به هر عددي که برسد، شاعر موظف است به آن عدد و سيستم _ حتا اگر خود آفريده باشد _ پايبند بماند.
هايکو را در ايران مي‌توان در ژانر شعر آزاد قرار داد؛ اما در زبان‌هاي غربي با نظر به رعايت سيلاب‌ها نمي‌توان آن را شعر آزاد محسوب کرد.

نکته‌ي ديگر اين‌که آقاي پاشايي در جايي از سخنان‌شان مي‌گويند: «هايکو شعر نيست؛ چون زبان در آن نقش ندارد.» من نمي‌دانم که اين نظر شخصي آقاي پاشايي است يا عقيده‌اي رايج درباره‌ي هايکو. اما منبع آن هرچه و هر کجا که باشد، نادرست و غيرمنصفانه است، هم براي هايکو در کل و هم براي هايکوسرايان در ايران.
اين حرف به اين مي‌ماند که در مقايسه‌ي رباعي و دوبيتي بگوييم، دوبيتي شعر نيست؛ چون نقش زبان در آن ضعيف است و بيش‌تر حاصل حس‌آميزي و فوران عاطفي سراينده است.»
انتهاي پيام