۲۱ تیر ۱۳۸۸

بگو : خر خودتی !

شطرنج با فرشته لاغر
------------------------
به یاد محمد جعفر پوینده
-
به این شب ضامن دار
پشت نمی توان کرد !
رو در رویش
با فاصله کافی بنشین
و مسیر استخوانی انگشتانش را
حدس بزن
****
هوای چنین شبی خوردن ندارد
به هوا خوران سر خوش
و هر بارانی پوشی که دست در جیب
از کنارت می گذرد
مشکوک باش
****
او نیز مثل تو
از کاغذ سفید می ترسد
زیر نگاهش فقط
سفیدی های ذهنت را ورق بزن
بگذار فکر کند در باغ نیستی
و فرق افتادن سیب و ستاره را نمی دانی
مسیر بردنت را ، خوب که هموار کرد
بگو : خر خودتی !
****
او همچنان وانمود می کند
جز چراغ های زرد خیابان
سایه های نرم
و پرده های کشیده گلدار
هیچ سابقه ای ندارد
تو فکر کن سر میزی نشسته ای
و شطرنج می زنی
با فرشته ای لاغر
در شنل سیاه .
.

۱۶ تیر ۱۳۸۸

شعر سياسي‌مان هم رمانتيک بوده!

منبع : روزنامه اعتماد ملي / تهران
گفتگو: علي مسعودي نيا و رسول رخشا با ( عباس صفاری )

--------------------------

عباس صفاري، شاعر ايراني مقيم آمريکا، شايد قدري دير‌تر از زماني که شايسته‌اش بود، در سطح اول شعر امروز مطرح شد.با اين حال، دو کتاب آخر وي «کبريت خيس» و «دوربين قديمي» استقبال مخاطبان و تحسين منتقدان را در پي داشت.بنا بود که اين گفت‌وگو را همزمان با انتشار کتاب تازه‌اش در دوران نمايشگاه کتاب تهران، منتشر کنيم اما متاسفانه اين کتاب هنوز هم به بازار نيامده است و اين شد که به انگيزه چاپ مجدد دو دفتر شعر قبلي‌اش، در سفري که به ايران داشت با او هم‌سخن شديم تا آرا و دانسته‌هايش از شعر ايران و جهان را
. آقاي صفاري! با مروري بر اشعار شما، مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه عمده تلاش‌تان آن است كه به نوعي تغزل مدرن و كم سابقه در شعر معاصر ايران دست بيابيد.به نظر شما رمانتيسيسم مستتر در شعر مدرن با رمانتيسيسم كلاسيك چه تفاوت‌هايي دارد؟ روش خود شما براي رسيدن به يك رمانس متفاوت و متشخص چيست؟
. من در ابتدا مي‌خواهم به اين قضيه اشاره كنم كه در ابتدا دركي كه فرهنگ ايران از رمانتيسم داشت- اگر نخواهيم بگوييم اشتباه بود- درك ناقصي به شمار مي‌آمد. چرا كه رمانتيسم را نه به عنوان يك سبك انقلابي-كه حقيقتا هم چنين بود- كه به عنوان سبكي درگير با احساسات يا سنتيمنت شناخته بود.يعني همين حالا هم، كارهايي را كه ما به عنوان نمونه‌هاي پيشين رمانتيسم در ايران معرفي مي‌كنيم، بيشتر كارهايي سانتيمانتال هستند و ما آن رويكرد انقلابي شاعر رمانتيك غربي را كه پيوسته با مفاهيمي چون عشق و دوستي و طبيعت، به عنوان متحول‌كننده‌حيات بشر درگير بوده است، در اين آثار نمي‌بينيم. شاعر رمانتيك غربي از مفاهيم كلان و جهان شمولي چون مرگ و زندگي و عشق پشتيباني مي‌كرد و در واقع از اين طريق نسبت به صنعتي ‌شدن شديد جامعه اروپايي اعتراض مي‌كرد و واكنش نشان مي‌داد. اما ما در برخورد اول با شعر رمانتيك خودمان، چنين رويكردي را نمي‌بينيم. به هر حال پس از انقلاب، به خصوص در 10 سال نخست كه درگير جنگ هم بوديم، به نوعي انگار شاعران و نويسندگان تثبيت شده با ادبيات كاري نداشتند و سر به لاك خود فرو‌برده و در انزوا مي‌زيستند. به هر حال طي 15 ‌سال اخير و با حضور جوانان در عرصه‌ادبيات است كه نگاهي تازه بر سبك‌ها و جريان‌هاي ادبي معطوف مي‌شود و مكتب‌هاي مختلف فلسفي و هنري مورد باز‌خواني قرار مي‌گيرند.حاصل همين نگاه است كه ما را به درك جزئيات سبك‌هاي مختلف مي‌برد و ما مي‌خواهيم بدانيم كه فلسفه آنها چه بوده است و اين نگاه به نظر من نگاه درستي هم هست. يعني ما كم‌كم داريم با اين مسائل آشنا مي‌شويم كه دليل پديد آمدن سبك‌ها يا فنكسيون آنها چه بوده است.حاصل اين برخورد جديد، شعر و داستاني است كه امروزه با آن طرف هستيم و در آن عشق چهره‌كاملا دگرگوني دارد.ديگر نه از آن زن اثيري ادبيات كلاسيك‌مان خبري هست، و نه از آن عاشق و معشوق بي‌نقص و بي‌عيب و ايده‌الي كه مثلا در شعر آقاي «شاملو» هست.چون با وجودي كه زن در شعرهاي او اثيري نيست و مربوط به امروز و اكنون است و اسم هم دارد، اما باز هم به سمت اسطوره ميل مي‌كند. در واقع ما ديگر از دوران اسطوره‌ها گذر كرده‌ايم و ديگر در پرتو نور جديدي بايد عشق را ببينيم.
. در مورد شعر خودتان چيزي نگفتيد.تغزل در شعر شما نقش بسيار مهمي را ايفا مي‌كند.در اكثر شعرهاي شما اين رگه را مي‌بينيم. خصوصا چون بيشترشان هم از زبان اول‌شخص سروده شده است، معمولا مخاطبي مونث طرف تغزل شما قرار مي‌گيرد.خود شما براي مدرن‌شدن اين تغزل و افزودن به ظرفيت‌هاي آن چه كرده‌ايد؟
. روي هم ‌رفته، صحبت شما در مورد تغزل درست است.من بالاخره خودم هم به اين نتيجه رسيدم كه آدم رمانتيكي هستم. شايد 10 سال پيش اگر كسي اين صفت را به من اطلاق مي‌كرد، ناراحت مي‌شدم و آن را توهين مي‌دانستم. نه من، بلكه همه كساني كه زماني شعر سياسي مي‌گفتيم، حالا با مرور آثارمان دريافته‌ايم كه تا چه حد رمانتيك بوده‌ايم و در واقع مشغول رمانتيزه‌كردن سياست بوديم. اينها در واقع شناخت‌ها و برداشت‌هاي جديد من است و به همين دليل هم خيلي راحت‌تر با آنها برخورد مي‌كنم. يعني مي‌نشينم و به اين فكر مي‌كنم كه حالا كه من شاعري هستم با ذهنيتي رمانتيك، چه‌كارهايي از دستم بر مي‌آيد و چگونه مي‌توانم از اين قضيه استفاده كنم براي تعريف و توصيف رويدادها و جهان اطرافم. به هر حال با همين نگاه مي‌روم به سراغ اطرافيان و افرادي كه با آنها رابطه دارم. ضمن اين كه فكر مي‌كنم زبان دو مجموعه‌اخيرم هم خيلي در پديدار شدن چنين فضايي تاثير داشته است.زبان به گمان من خيلي تعيين‌كننده است، يعني گاهي كل فضاي فكري را هم زبان شكل مي‌دهد.خيلي از موارد زبان بر حس و عاطفه‌اي كه در پشتش نهفته است، پيشي مي‌گيرد.
. با اين وجود، نسل ما- يعني نسل نزديك به ما با رعايت تقدم و تاخرشان- تا حدودي به فرآيندي پيوستند كه مي‌كوشيد، جلوه‌هاي جسماني تفكر رمانتيك را پر‌رنگ‌تر كند و به نوعي به سمت خطوط قرمز اخلاقي حركت كند. با اين حال جنس تغزل شما- با وجودي كه در آن سوي آب‌ها بوده‌ايد- خيلي محجوب‌تر و شرقي‌تر از ماست.چه شد كه شما درگير چنين جرياني نشديد؟ .
به نظرم بخش عمده‌اي از اين مساله بر‌مي‌گردد به سن و سال! معتقدم كه حرفي كه بر زبان مي‌آوريم و چيزي كه مي‌نويسيم بايد به شخصيت و سن و سال آدم بيايد. اگر در سنين جواني يكسري جواني‌ها نكرده‌باشي، اگر در 60 سالگي بروي و اين كار را بكني، فقط خودت را مسخره كرده‌اي. شايد آن محجوب‌بودن تا حدودي ناشي از اين باشد.يعني مرزهايي كه سن و سال برايت تعيين مي‌كند و به تو مي‌گويد كه تا چه حدي مي‌تواني پيش بروي تا توي ذوق خواننده نخورد و خواننده در برابرش واكنش بدي نشان ندهد.دليل ديگرش هم كه شايد دليل مهم‌تري باشد، اين است كه من خودم هم خيلي وسواس دارم و هميشه حس مي‌كنم كه مرز باريكي تا در ‌افتادن به ابتذال هست.ابتذال و وقاحت‌نگاري هم اصولا چيز زيبايي نيست و تاريخ مصرف دارد.ابتذالي كه امروز شما مي‌بينيد و خيلي هيجان انگيز هم جلوه مي‌كند، 10 سال ديگر ممكن است اصلا چنين خاصيتي نداشته باشد. اما در كنار همين مرز باريك هم جرياني هست كه در عين زيبايي، تاريخ مصرف هم ندارد.شما اگر «عاشقانه‌هاي مصر باستان» را كه ترجمه‌كرده‌ام بخوانيد، مي‌بينيد كه هزاران سال از تاريخ سرودن آنها گذشته است، اما هنوز هم حرف‌هايي براي گفتن دارند.نوعي پرستش زيبايي در اين شعرها هست كه با عشق تلفيق شده است و با آن تبحري كه در بيان كلاسيك هست، بدل مي‌شود به اثري جاودان.
. ايده اوليه در شعر شما نقشي حياتي دارد.در واقع در شعرتان اصالت آنقدر با ايده است كه گاهي شاكله و فرم و زبان و ساير عناصر شعري را فداي آن مي‌كنيد.آيا اين رويكرد با پيش فرض مدرنيسم مبني بر اصالت دادن به فرم و اهميت چگونه گفتن در تناقض نيست؟ در واقع آيا صرف تحرير يك ايده يا انديشه به معناي شعر سرودن است؟
. من در دو مجموعه‌اولم زباني فاخر داشتم كه اجازه روايت را به من نمي‌داد و اگر هم اين اجازه را مي‌داد، حاصلش روايت‌هايي بسيار كلي و كلان بود.اين است كه زباني كه در حال حاضر انتخاب كرده‌ام، روايت را برايم آسان‌تر مي‌كند.من خودم بيشتر عشق و علاقه‌ام به داستان و قصه بوده است و اين وسيله‌اي به دست من داد براي روايت.شايد خيلي از شعرهايي كه مد‌نظر شماست را بتوان قصه‌هايي كوتاه دانست كه قرار است بخشي از آنها در ذهن و با واكنش خواننده تكميل شود. اين رويكرد زياد عمدي نبوده كه بتوانم بگويم با مطالعه آراي پست‌مدرن به چنين نتايجي رسيده‌ام. شايد عقايد پست‌مدرن‌ها به من جسارت و شهامت بيشتري بخشيده باشد تا در اين زمينه با قوت قلب بيشتري كار كنم كه خيلي از زمانه‌ام دور نيستم شايد به اين سمت بروم اما عملا چندان ناشي از دستور‌العمل يا سرمشقي نبوده شايد بتوانم بگويم كه به صورت نا‌خودآگاه و به مرور زمان اين اتفاق افتاده است.گاهي خيلي احساس خطر مي‌كنم و فكر مي‌كنم كاري كه نوشته‌ام كاملا رفته است به سمت نثر. به هر حال، وقتي با زبان ساده كار مي‌كنيد، خطر بدل شدن به نثر، شعرتان را تهديد مي‌كند.آن كارها را كنار مي‌گذارم تا شايد در آينده بتوانم در تمرين دوباره‌اي به شعر تبديل‌شان كنم. البته هميشه هم موفق نيستم. اگر حس كنم كه آن قطعه، روايتي است كه مي‌توان به نثر هم آن را بيان كرد، از خيرش مي‌گذرم. شايد حرف شما درست باشد. من گاهي فكر مي‌كنم آنچه نوشته‌ام توضيح بيشتري نمي‌خواهد و لزومي نمي‌بينم كه حتما شاعرانه‌اش كنم. چقدر از شاعران نسل بيت آمريكا تاثير پذيرفته‌ايد؟ اين سوال را از آن جهت مي‌پرسيم كه گاهي طنز شما و حتي گاهي تغزل شما يادآور شاعران نسل بيت و به ويژه براتيگان است. اتفاقا شايد از براتيگان، کمتر از ديگر شاعران نسل بيت تاثير گرفته باشم. براتيگان در خود آمريکا هم خيلي دير به شهرت رسيد.هنوز هم در خود آمريکا در حد يک شاعر مشهور، مطرح نيست. البته در سال‌هاي اخير قدري مطرح شده است اما هنوز هم کتاب‌هايش را نمي‌توان به راحتي در کتاب‌فروشي‌هاي آمريکا پيدا کرد.يعني آن طوري که کتاب‌هاي بوکفسکي و گينزبرگ را به راحتي مي‌توان يافت و خريد، در مورد براتيگان چنين وضعيتي نيست.تا حدودي به عنوان يک شاعر زير‌زميني شناخته مي‌شد در اوايل کار و هنوز هم کم و بيش همان‌طور زير‌زميني باقي مانده است.يعني از نظر محبوبيت اصلا در حد گينزبرگ يا بوکفسکي نيست.من هم بيشتر بوکفسکي را مي‌پسندم و تاثيري هم اگر گرفته باشم، به نظر خودم بيشتر از اوست. اما بوکفسکي چندان شوخ‌طبع نيست.براتيگان با همه‌چيز و همه‌کس شوخي دارد.چنين رويکردي را مي‌توان در شعر شما هم ديد. شوخ‌طبعي چندان آموختني نيست.تا حدودي ذاتي است.بوکفسکي هم شوخ‌طبعي دارد گاهي اما خشونتش باعث مي‌شود که شوخ‌طبعي‌اش ديده نشود.گاهي شوخ‌طبعي‌اش حالت تمسخر و طعنه و کنايه دارد.به قول خودمان متلک زياد مي‌گويد در شعرش. آنها را شايد ما به عنوان طنز نمي‌پسنديم. اين شايد ناشي از عصبيتي باشد که از جواني در وجود او بوده. يعني وقتي که ديگر زبان و کلامش ياري نمي‌کند، مشتش را گره مي‌کند و شروع مي‌کند به دعوا و کتک‌کاري. در زندگي شخصي‌اش هم همين‌طور است اما در پاسخ به سوال شما بايد بگويم از بوکفسکي تاثير بيشتري گرفته‌ام. شايد چون شعرهاي او هم داستان‌گو و ساده و کوتاه هستند.از شاعران بعد از نسل بيت بيشتر رابرت هس را مي‌پسندم که هر چند شاعر فاخري است، اما به نظرم بسيار شاعر مدرني مي‌آيد.از او هم شايد تاثير‌هايي پذيرفته باشم و البته چند شاعر ديگر. مثلا بيلي کالينز را در اين سن و سال بيش از همه مي‌پسندم...
. کلا شعر مورد علاقه شما متعلق به همين نسل‌هاست. يعني شعري که کتاب باليني‌تان باشد؟
. نه. کتاب باليني من هنوز اليوت و والاس استيونس است.وقتي در يک دوره با چند شاعر زندگي مي‌کني، اين حس ديگر با شما مي‌ماند. تبديل مي‌شود به يک نوستالژي. كاراكتر راوي شعرهاي شما هرگز جا عوض نمي‌كند و در واقع نماي نقطه نظرش به جهان و اطرافش پيوسته ثابت است.او حتي زحمت عوض كردن لحن را هم به خودش نمي‌دهد و در ديدن اشياي دور و برش هم كم و بيش محافظه‌كارانه عمل مي‌كند.چرا اين راوي هرگز دستخوش تحول نمي‌شود يا به جز يكي، دو مورد، به اطرافيان و مخاطبان و اشياي اطراف اجازه حرف زدن نمي‌دهد؟ شايد يک مقدار ناشي از شيوه زندگي من باشد... .
ما انتظار داشتيم که شما بگوييد اين‌طور نيست!
. آخر من نمي‌توانم چنين چيزي بگويم. به هر حال، اين چيزي است که شما در شعر من ديده‌ايد...
. آخر ممکن است اين ديد ما از منظر شما درست نباشد.قصد رد کردن آن را نداريد؟
. ولي من هيچ وقت به اين قضيه فکر نکرده بودم. کسي تا به حال اين قضيه را به من نگفته بود.به هر حال اين حسي است که شعرهاي من به شما داده. اين است که باز بر‌مي‌گردم سر حرف خودم. نوع زندگي و انزواي من در اين مساله نقش دارد.من به هيچ وجه نمي‌خواهم گله و شکايتي بکنم از اين انزوا. از جنس انزواي کاهنان معابد هم نيست.يک انزواي خود‌خواسته است.شيوه‌اي از زندگي است که بايد آن را بپذيري. يعني اگرمشکلي داري با اين انزوا، ايران فقط 24ساعت از آمريکا فاصله دارد و خرج سفرش هم هزار دلار است.اگر مشکلي داري، برگرد و بيا خانه! اين است که شما در شعرهاي من غم غربت را به آن شکل نمي‌بينيد.به هر حال، اين انزوا باعث مي‌شود که شما آن‌طور که بايد و شايد با جامعه درگير نباشي و وقتي هم که درگير نباشي، نگاه‌ها و صداهاي ديگري هم به آن صورت وجود ندارد در قياس با مثلا يک روزنامه‌نگار. اگر برويم سمت اين بحث که بايد در شعر صداها يا وجدان‌هاي متکثري وجود داشته باشد، يا حتي مساله دموکراسي را فرض بگيريم و حق اظهارنظر به ديگران بدهيم؛ مخالفتي با آن ندارم. اما فکر مي‌کنم که در شعر کار بسيار بسيار دشواري است. تجربه‌هايي را هم که در شعر فارسي ديده‌ام، تجربه‌هاي چندان موفقي نبوده‌اند. نمي‌دانم مشکل از کجاست.در هر صورت، من شعر کوتاه مي‌نويسم و کمتر شعر بلند سروده‌ام، چون به نظرم سرودن شعر بلند، کار خيلي دشواري است.شعر بلند فارسي موفق هم بسيار کم مي‌شناسم. شايد بشود کتاب «شب، مانا، شب» حقوقي را به عنوان نمونه شعر بلند چند‌صدايي مثال زد اما نمونه‌هاي خيلي کمي در فارسي هست. ضمن اين که شعر را چندان مديوم مناسبي براي اين کار نمي‌بينم و فکر مي‌کنم رمان و داستان کوتاه، خيلي بهتر از پس اين قضيه بر‌مي‌آيند.
. از شعرتان برمي‌آيد كه سينما و ساير هنرهاي نمايشي بر آن تاثير زيادي گذاشته‌اند.حتي گاهي نوع ارائه تصوير در شعر شما هم يادآور تكنيك‌هاي سينمايي است.با توجه به رواج استفاده از المان‌هاي سينمايي در شعر امروز ايران، به نظر شما شكل درست استفاده از نشانه‌ها و امكانات هنر سينما در شعر چيست. البته اين هم بر‌مي‌گردد به نظر شما که اصولا تاييد مي‌کنيد که سينما بر شعرتان تاثير داشته يا خير؟
. بله...تاثير داشته...من در جواني فيلم هم ساخته‌ام، ولي خوب از کار درنيامده! سينما در ميان هنرها، در واقع هنر محبوب من است.نه...شايد تئاتر را بيشتر از سينما دوست داشته باشم. فکر مي‌کنم سينما زاويه ديد جديدي به ما مي‌دهد که به مرور زمان باعث مي‌شود چشمت را به دوربين تبديل کني. نمي‌دانم اين اتفاق چگونه رخ مي‌دهد.يکي از علايق من طي اين ساليان عکاسي و دوربين عکاسي بوده. سرگرمي بزرگ من خريد دوربين‌هاي قديمي و تعمير آنها بوده. نمي‌دانم اينها چقدر به صحبت‌مان مربوط است. اما همين با دوربين ور ‌رفتن و فيلم ديدن، اين امکان را مي‌دهد که بتواني از چشم دوربين به دنيا نگاه کنيد.. چون همان‌طور که مي‌دانيد، دوربين هميشه فريم مي‌بندد، و فريم بستن، يکي از کارهاي بسيار دشوار است در هنر. يعني در حال حاضر با ديجيتال شدن تمام دوربين‌ها ما ديگر مثل گذشته به عکاس و فيلمبرداري که به تمام فنون کارش آگاه باشد، نياز نداريم. بيش از هر چيز، به چشمش احتياج داريم براي بستن فريم. بقيه کارها را صنايع ديجيتال خود به خود انجام مي‌دهند.اين که بتواني نگاهت را متمرکز کني و بداني که در پانوراماي نگاهت چه چيزي را بايد حذف کني و چه چيزي را نگه داري، خيلي مهم است. نگهداري و حذف اين المان‌ها، يکي از دستاوردهاي سينماست که در شعر مي‌توان از آن استفاده کرد.همچنين در مورد حرکات دوربين.درکل مي‌توانم بگويم که بيشتر به بخش فيلم‌برداري سينما اتکا دارم. اين که از چه مسيري و با چه زاويه‌اي از اين سوي خيابان به سمت ديگرش بروي و به محض رسيدن بتواني نيمکت چوبي را ببيني. اينها تماما ناخود‌آگاه، تحت تاثير سينماست و در شعر جوان امروز هم مي‌بينم که خيلي از آن استفاده مي‌شود و به گمان من خيلي خوب است. چيزي که کمبود آن را در شعر جوان‌ها حس مي‌کنم، استفاده‌شان از موسيقي است. موسيقي را به مفهوم استفاده از عروض نمي‌گويم. منظورم اين است که بنشيني و کنسرت رولينگ‌استونز را ببيني و بعد حس‌ات را از آن در شعر پياده کني. وقتي شما حس‌ات را از موسيقي، درشعر پياده مي‌کني، خود‌به‌خود موسيقي وارد شعرت مي‌شود.من هميشه به اين ايمان داشته‌ام. يعني با گوش دادن درست به موسيقي مي‌شود‌ هارموني را هم به شعر اضافه کرد. اين خصيصه را در شعر ايران خيلي کم مي‌بينم و هرازگاهي هم که مي‌بينم، بيشتر موسيقي کلاسيک را حس مي‌کنم. در حالي که يک جوان خيلي فرصت دارد که در آينده به موسيقي کلاسيک بپردازد. يعني جوان بايد بتواند خودش را از جديت موسيقي کلاسيک رها بکند. مثلا موسيقي راک يکي از بزرگ‌ترين دستاوردهاي قرن بيستم است که در زمان ما خوب درک نشد و حتي آن را قرتي‌بازي مي‌دانستند. در حالي که اين سبک مي‌تواند کمک زيادي به دستاوردهاي شعر امروز ايران بدهد.
. وضعيت شعر امروز و فرداي نزديك ايران را چطور ارزيابي مي‌كنيد و چه چهره‌ها يا حركت‌هاي اميدواركننده‌اي را در آن مي‌بينيد؟
. نسبت به شش، هفت سال پيش، يا حتي دو سال پيش، خيلي اميدوارترم. حس مي‌کنم آن تب و تاب ناشي از هجوم پست‌مدرنيته در حال فرو‌کش است و ديگر اين که دارند شناخت بهتري از آن کسب مي‌کنند از طريق سينما، موسيقي و نشريات.يکي از مشکلات عمده‌اي که داشتيم و در حال محو شدن است، اين بود که جامعه ادبي ايران بيشتر از طريق آرا و عقايد پست‌مدرنيست‌ها با آن آشنا شدند، نه نمونه‌هاي اين تفکر. مثلا مرگ مولف هيچ‌وقت دقيقا در ايران تبيين نشد و جا نيفتاد و گاهي منجر شد به حذف مولف. اين نگاه و برداشت جديد اثر بسيار مثبتي داشته. اين اتفاقات ضروري بود و ديگر نمي‌‌شد با آن پشتوانه و زبان و نگاه قديم به مسائل امروز پرداخت.اين اتفاق بايد مي‌افتاد اما مثل تمام مسائلي که در ايران با آن دست به گريبانيم، اين مساله هم روند کندي دارد. بر‌عکس غرب که به سرعت از اين مراحل گذر مي‌کنند و اين شايد ناشي از فقدان ارتباط‌هاي لازم فرهنگي با غرب باشد.

۲۵ خرداد ۱۳۸۸

باد آنها را می فرساید

آنها که دندان سگان را تیز می کنند
مرگ اندیشند
آنها که درخششان را
از شکوه پرنده زرین بال گرفته اند
مرگ اندیشند
آنها که معتاد خوشنودی حیوانی خویشند
مرگ اندیشند
باد
آنها را می فرساید
و از ذات خویش تهی می شوند
********
تی . اس . الیوت
از شعر بلند مارینا
ترجمه : ع . ص .
متن کامل را در رندان بخوانید

۱۸ خرداد ۱۳۸۸

لورکا با صدای لئونارد کوئن

این والس را دریاب
.
سخت است برای من که از کارنامه درخشان ( لئونارد کوئن ) یک ترانه را به عنوان بهترین یا محبوب ترین یا هر ترین دیگری بر گزینم .
از میان ترانه های کوئن بیش از ده ترانه را می توانم نام ببرم که هنگام گوش سپردن به هر یک از آنها پنداشته ام بهترین کار او بوده است و همواره ترانه ی بعدی نظرم را تعغیر داده است . با این همه باید اعتراف کنم که سالی یکی دوبار بیشتر به ترانه این والس را دریاب گوش نمی دهم که مبادا برایم یکنواخت و عادی شود و جادوی تسخیر کننده اش را از دست بدهد.
رقص کلاسیک والس در این ترانه که بر اساس شعری از ( لورکا ) ساخته شده متافری است برای زیبائی های از دست رفته و معصومیت تباه شده . رقصی که قساوت قرن خشونت بار بیستم قفلی بر دهانش زده و کمرش را شکسته است . با نظر به این که لورکا قبل از جنگ جهانی دوم به دست رژیمی فاشیستی تیر باران شده است این ترانه را می توان پیشگوئی او محسوب کرد . در پایان شعر که والس پرسونیفای می شود ، شاید به گونه ای پیش بینی مرگ خودش نیز باشد.
.
طول زمانی کنسرت خوانندگان پاپ و راک معمولا از دو ساعت و نیم تجاوز نمی کند . در پایان هر کنسرت نیز اگر عطش تماشاگران فرو کش نکرده باشد و یکبند کف و سوت بزنند خواننده به صحنه باز می گردد و یک ترانه نیز که حکم خدا حافظی دارد اجرا می کند و تمام . اما لئونارد کوئن به طرز بی سابقه ای در کنسرت اخیرش در لس آنجلس پس از اتمام برنامه دو و نیم ساعته اش در برابر شور و شوق تماشاگران به صحنه باز گشت و به مدت یک ساعت و نیم دیگر برنامه اجرا کرد .کار فوق العاده ای که باعث شد من اکثر ترانه هائی را که دوست داشتم و از جمله ( این والس را دریاب ) را با صدای گرم ، اما خسته اش بشنوم . با نظر به سن و سال او شاید این آخرین باری بود که در برابر چندین هزار نفر از دوستداران وفا دارش برنامه اجرا می کرد .
.
شعر این ترانه را من حدود هشت سال پیش ترجمه کرده بودم برای چاپ در یکی از شماره های فصلنامه سنگ که همان سال تعطیل شد و انتشار آن ماند تا امروز و اینجا و نسل دیگری از دوستداران کوئن .
*******
این والس را دریاب
--------------------
شعر : فدریکو گارسیا لورکا
آهنگ و صدا : لئونارد کوئن
ترجمه فارسی : عباس صفاری
.
هم اکنون در وین
در تالار سالن کنسرتی با نهصد پنجره
ده زن زیبا روی
و شانه ای برای مرگ
که سر بر آن نهد و بگرید
درختی که قمریان
برای مردن به آن پناه می برند
و شاخه ای شکسته از صبح
که همچنان در گالری یخ
آونگ مانده است
.
این والس را دریاب
این والس را دریاب
این والس را که قفلی بر دهان دارد
.
من تو را می خواهم
تو را می خواهم
تو را نشسته بر آن صندلی ی می خواهم
که روزنامه مرده ای بر آن
از یاد رفته باشد ،
تو را در غاری می خواهم
که در گل زنبق باز می شود
تو را در کریدوری می خواهم
که عشق هرگز از آن
عبور نکرده باشد
و بر بستری که ماه بر آن عرق می کند
تو را درسیل اشکی می خواهم
که می پوشاند رد پا را
بر ماسه ها
.
این والس را دریاب
این والس را دریاب
و دستت را گرد کمر شکسته اش حلقه کن
این والس
این والس
با نفس هایش
که بوی برندی و مرگ می دهد
و دم بلندش را در دریا
به دنبال می کشد .
.
سالن کنسرتی در وین
جائی که از دهان تو
هزار تعبیر گوناگون می شود
با نوشخانه ای که نوجوانان در آن
از گپ و گفت باز مانده اند
و ( بلوز ) به مرگ محکومشان کرده است ،
آه
اما
او کیست که با دسته گلی از اشک های تازه چیده
به درون تصویر تو می خزد
.
این والس را دریاب
این والس را دریاب
این والس را که سالهاست در احتضار است
و من آنگاه
تسلیم طغیان زیبائی تو خواهم شد
با ویلون ارزان قیمت و صلیبم
و تو رقص کنان بر برکه ی دستانت
مرا خواهی برد
آه عزیز دلم ، محبوبم
این والس را ببر
اکنون این والس
از آن توست
و هیچ چیز دیگری نمانده
جز این والس .
.
طرح بالا از : اردشیر رستمی

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

اروتیکا

عباس صفاری
عریان تر از هنوز

.
هنوز هم
دکمه هایت را باز
و پیراهنت را به گوشه ای
پرتاب که می کنی
چیزی از رگهایم می گذرد
شبیه وز وز سیمهای لخت برق
در آسمان شرجی تابستان
.
هنوز هم
انگشت های ناز شستت
وقتی می لغزاند به زیر
بندهای سوتین سیاهت را
زبانم خشک
و هوای خانه
مانند لحظه ای قبل از وقوع زلزله
آغشته می شود به طعم گزنده مغناطیس
.
هنوز هم
چشم در چشم من
دستت که می رود به سمت گوشواره هات
تنوره کشان وحشی می شود خون
تا انتهای هر رگ بن بستم
.
در اعماق این لحظه بی زمان
هنوز هم مثل تبی برق آسا
وقتی سرایت می کنی به من
فقط جرقه ای
از سر انگشتانت کافی است
تا سرا پا شعله ورم کند
مثل پیراهنی آغشته به بنزین و باد

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

توجه ! توجه !

عباس صفاری
آگهی
هموطن عزیز!
شما که فرصت سر خاراندن ندارید
وقت همسنگ طلا را
حرام خواب نکنید .
من با چهل سال تجربه در ایران و آمریکا
به جای شما خواب خواهم دید
****
به این زوج زیبا
که در حباب شیشه ای پر برف می رقصند نگاه کنید
این والس نیمه تمام
کپی کوک دار یکی از خواب های من است
همین خواب استثنائی را می توانم
در بست برای شما ببینم
****
فقط با یک تلفن
شما می توانید
رقص محبوبتان را
در حباب دلخواهتان سفارش دهید
رنگی یا سیاه و سفید
با تخفیف مخصوص
برای خواب های سفارش شده
در روز روشن
****
من با لیوان آب
و قرص های خواب آورم
کنار تلفن نشسته ام .....
.
.* دوربین قدیمی و اشعار دیگر حاصل دل به دریا زدن ها و تجربه های من بود در چند ژانر مختلف . بدنه اصلی مجموعه را اشعار ایماژیستی تشکیل می دهد . بیشتر شعر نگاره ها ( شعر کانکریت یا توشیح ) نیز در آن دفتر چاپ شده است و در پایان کتاب دو شعر اجرائی به نام ( آآپوکالیپس ) و ( آگهی )
شعر اجرائی از ژانر های مورد توجه پست مدرنیست هاست و نسبت به ژانرهای دیگری که زیر چتر پست مدرن قرار گرفته اند به دلیل ویژگی های تئاتری اش بیشتر مورد توجه شرکت کنندگان در شب های شعر آمریکا قرار گرفته است .
برای آکاپولیپس لحن نقال و پرده خوان های خودمان را به عاریه گرفته ام . شعر آگهی اما باید با لحن گویندگان آگهی تبلیغاتی رادیو - تلویزیون اجرا شود .
دلیل انتشار مجدد آن در این وبلاگ نیز به این خاطر است که در چاپ دوربین قدیمی حروف این شعر آنقدر ریز انتخاب شده که فکر نمی کنم کسی زحمت خواندن آن را به خود داده باشد

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

نگاهی دیگر به دوربین قدیمی و اشعار دیگر

.
شعر هنري كلامي ست و انعكاس دهنده فرهنگ و باورهاي تاريخي ممالك مختلف است، نقش شاعران از گذشته تا امروز در شكل گيري انديشه و فضيلت هاي انساني ، غير قابل انكار است، بايد پذيرفت اهالي قلم همواره به عنوان قشري آگاه و پيش رو، در جامعه اي كه در حال گذار از بحران، يا تجربه عوامل آن بوده " نقش عمده اي را ايفا كرده اند. تاثيرات سينما و موسيقي درشكل گيري ادبيات به خصوص در دوره معاصر باعث به وجود آمدن تحولات چشم گيري شد. اگر قرارباشد روزي مدرن شويم و به دستاوردهاي بزرگ دست يازيم بايد به سبك ايراني و درك عوامل بيولوژيكي، تجدد خواهي را تجربه كنيم.
به سراغ مجموعه اي خاطره انگيزمي رويم كه " دوربين قديمي" نام دارد اين مجموعه داراي پيشنهادهاي تازه اي است. شاعر با ذكاوتي چون عباس صفاري كه سالهاي سال در خارج از ايران زندگي مي كند مجموعه اي از خود به جا مي گذارد كه سرشار از قريحه اي پويا در نزد مخاطبان آگاه شعر معاصر است، اين كتاب موثر همانطور كه جايزه كارنامه را به خود اختصاص مي دهد در انگيزش شعر جوان نيز تاثيرات بالاقوه اي دارد. شناخت و مطالعه ي عميق شعر جهان، از صفاري آتشفشاني خاموش مي سازد كه در هر شرايطي مي تواند فوران كند، او ظرفيت هاي زبان فارسي را با آگاهي به دست مي آورد ، دوربين قديمي حاصل مطالعه و آموزه هاي زندگي غرب است. صفاري با اين كه سال ها از وطن دور بوده اما چنان تسلطي در نگارش و تكوين شعر دارد كه با قلم مويي از كلمات نقاشي مي كند و با تلفيق عوامل زيست محيطي از" كاكتوس هاي آريزونا " سر در مي آورد و از نيمكت هاي چوبي" پارك لادرا" سخن مي گويد و شكسته شدن هويت چه به لحاظ زمان و مكان تاثيرات شگرفي بر روي خواننده مي گذارد و اين رفتار شاعرانه در روح و جان مخاطب ريشه مي دواند. . ديشب خواب تو را ديدم / بر نيمكت چوبي پارك لادرا نشسته بودي / و گرده ناني را / براي كبوترانی غايب/ تكه تكه مي كردي .../ ديشب خواب تو را ديدم / لبانت مانند تمشك تازه / نرم و سرخ بود / و نسيم هر بار كه مي وزيد / يكي از چين هاي چهره ات را / با خود مي برد...ص 72
.
جهان هستي متني قائم به ذات است كه از هستي شناسي" يوناني لوگوس سرچشمه گرفته است در اين ميان نگاه زيبا شناسانه شاعر به بازنمود موتيف ها و كشف موقعيت هاي شاعرانه استقرار مي يابد ، گاهي بيان اغراق آميز از تصورات شاعر جهاني تازه مي سازد...
.
روزهايي كه خودم نيستم / پيراهنم تنگ مي شود / و كراوات خفه ام مي كند / شبيه بازار ياب دربه دري مي شوم / در اتاق مسافرخانه اي ارزان قيمت / چه خودم باشم چه نباشم / پستچي در ساعتي مقرر / سهم آن روز مرا از جهان / پشت در مي گذارد ... ص 79
.
رادیکالیسم ادبيات صفاري را بايد در انگاره ها و درك صحيح زندگي معاصر و شائبه هاي آن دانست كه به همان شكل ساده در جستارهاي شعر او در حال گذار هستند، اين روزمره گي با الگوهاي بينامتني گره خورده اند و نگرش جزئي شاعر كمك شاياني، به رهيافت معنا مي كند ، و چنين مناسباتي به تحكيم روابط عيني (Objective) مي انجامد. با چنين رويكرد تازه اي در يك نگاه كلي مي توان شعرهاي صفاري را با پديده هاي روزمره كه در زندگي ما جريان دارد پيوند بزنيم.

. ماشين مدل بالايي مي رانم / كه چون تعلق به بانك دارد / حرفي از آن نخواهم زد / دوستانی هم دارم / گرفتار و بي آزار / اما تلفن جديدشان را ندارم ... ص 75

.
در واكاوي " دوربين قديمي " چگونگي كاركردهاي زباني بسيار برجسته اند . اجراي موفق شاعر ، آن قدر شاعرانه و ظريف است كه گويي بلوري به دست گرفته اي و در ميان تخته سنگ ها مي دوي، صفاري از تمام اجزاي موجود، به سود شعر كاركردهاي وصفي" روايي مي كشد. .
من هرگز چيزي را از تو پنهان نكرده ام / حتي پيش پا افتاده ترين سواحل را / با تو قسمت كرده ام / و هر وقت نبوده اي سهمت را / از هر برگ و باراني كه بر چترم باريده است / كنار گذاشته ام ...ص 16 .
صفاري شاعري بلند پرواز است . اشراف ويژه ي او به جهان پيرامون اش تامل برانگيز است . او با رهائي از قيد و بندهاي افراطي از تمهيدات پيش افتاده اي چون باران و پائيز حادثه اي زيبا خلق مي كند ، اما درعين حال در مواجه با حادثه اي مخاطره انگيز از كنارهمه چيز با خيالي آسوده رد مي شود ، و با ترفندي زيركانه قضاوت را به عهده مخاطب مي گذارد.
.
مرگ هم / مثل آن مرسدس بنز سياه / هميشه از اين خيابان خواهد گذشت / و مرا نيز روزي با خود / به خوابگاه هميشگي ام خواهد برد / و من ديگر شما را / كه به خوابي شيرين مي مانيد / هرگز به خواب نخواهم ديد.
.
شاعر اين مجموعه ، در صدد است با الگوهاي تثبيت شده به صميميت ويژه اي دست يابد . از اين رو اگر مجموعه حاضر با اقبال مواجه مي شود مبتني بر همين امرمهم است ، او با آرامش و خونسردي به شرح وقايعی مي پردازد كه گويي در پاي تلویزيون به سريال مورد علاقه ات چشم دوخته اي ، اين كاركرد زباني بر خلاف عادت هاي هميشگي ما متجلي مي شوند ، به عبارتي مي توان گفت شاعر تجربه هاي از ياد رفته را بازيافت مي كند و از آنها كاركرد شاعرانه مي كشد اين همزاد پنداري با هر خواننده به مونولوگي (monologue) متقابل تقرير مي يابد.

.

مي بخشي از خواب بيدارت كردم / مي خواستم بگويم هميشه / آرزوي خانه اي را داشته ام / با يك درخت خرمالو / كه هر پاييز ... / ساعت چنده عباس ؟ / هفت و پانزده دقيقه / هشت و نيم زنگ بزن بيدارم

.

صفاري جنس كلام را مي شناسد ، بيشتر شعرهاي اين مجموعه داراي ريتم آرامي هستند ، روايت منسجم و ارجاعات برون متني و تعبيه شدن فضاهاي سيال در روند شعر ، در تعميم و چند وجهي شدن نشانه ها كمك شاياني مي كند بنابراين سير روايت در شعرهاي صفاري يك مكانيزم دروني به حساب مي آيد كه طبق چنين قاعده اي تمام اجزاي شعر به هماهنگي و نظم ويژه اي فرا خوانده مي شوند و آفت هايي نظير ، اطناب ، سهل انگاري هاي دستوري، قاعده افزايي به شدت در متن كاهش مي يابد.

۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

شعرانتقام وعکس سانسور شده ی ایزابل

دخترم ایزابل حدودا پنج - شش ساله بود که برای تعطیلات آخر هفته کابینی اجاره کردیم درشهرک کوهستانی ( بیگ بر ) در ارتفاعات کالیفرنیا .
کودکانی که ساکن دائمی این شهرک ها هستند به ویژه در ایام تابستان که مدارس تعطیل است همواره چشم به راه خانواده بچه داری هستند که کابینی در همسایگی آنها اجاره کند تا برای مدتی همبازی داشته باشند.
در همسایگی کابینی که ما اجاره کرده بودیم دختر و پسری شش - هفت ساله انتظارمان را می کشیدندو به محض توقف ماشین ما در برابر کابین از خانه شان بیرون زدند که همبازی های جدیشان را برانداز کنند .
ایزابل که دوستش سارا را همراه خود آورده بود به آن ها روی خوش نشان داد و بلا فاصله پس از انتقال بار و بندیلمان به داخل کابین همراه دوستش رفتند که همبازی های جدیدشان را بیازمایند. اما دیری نپائید که هردو با حالتی بر افروخته و عصبانی به داخل کابین باز گشتند و در پاسخ ما که جویای علت شدیم گفتند : آن پسره خیلی بی حیا و پر روست و آن ها هیچ علاقه ای به بازی کردن با او ندارند و فقط حاضرند با خواهرش بازی کنند . بیشتر که جویای ماجرا شدیم گفتند پسره ی بی حیا تهدیدشان کرده است که اگر به بازی نگیرندش عکسشان را لخت مادر زاد خواهد کشید!!!
ما هر طور بود جلوی خنده خود را گرفتیم ( ببینید ریشه ها و روش های سرکوب زنان از چه سن و سالی و چگونه آغاز می شود ) و ناشیانه به آنها اطمینان دادیم که یک بچه ی شش ساله قادر نخواهد بود عکس کسی را لخت مادر زاد بکشد و بهتر است آن ها تهدیدش را جدی نگیرند و به بازی شان ادامه بدهند . در آن مقطع حرفمان کارگر افتاد. اما نیم ساعت نگذشته بود که هردو با دو ورقه در دست و گریه کنان به کابین بر گشتند . دیگر کار از کار گذشته و نقاش شش ساله که به بازی گرفته نشده بود به تلافی عکس هر دو را لخت مادر زاد کشیده و کف دستشان گذاشته بود . عکس هائی که همان شب در شومینه به آتش سپرده شدند و من پس از باز گشت به خانه عکس ایزابل را مخفیانه و از خاطره باز سازی کردم به یادگار .
شعر انتقام دو سه سال پس از این حادثه بر اساس آن عکس نوشته شد که در ترجمه انگلیسی اش در کنار شعر به چاپ رسیده است .در چاپ های داخل کشور اما عکس حذف شده است .
آنچه برای من در این رابطه جالب و شاید هشدار دهنده بود این است که ایزابل به هیچ وجه حاضر نبود بپذیرد که این عکس هیچ شباهتی به او ندارد . دلیل منطقی اش نیز سمت نگاه آن بچه شیطان بود که هنگام کشیدن عکس به او نگاه می کرده نه به دار و درخت و در و دیوار . و اگر به او نگاه می کرده این عکس بی هیچ برو برگردی باید عکس او و شبیه او باشد . چه می توان گفت در برابر نظری تا این حد مدرن در رابطه با نقاشی و بر آمده از ذهن یک کودک . در بالای صفحه هم تصویری را که آن بچه تخس کشیده است می بینید و هم عکس امروزی ایزابل را . با این تفاوت که در عکس مویش بلند شده است . یافتن شباهت و قضاوت نقادانه با خودتان.
شاید دلیل اصلی نوشتن شعر انتقام حسرت همیشگی من بوده است به نگاه سالم - معصومانه و به دور از قضاوتی که کودکان به رویدادها و پدیده ها دارند و من نیز به روزگار کودکی از آن برخور دار بوده ام . اما با تمام سماجتی که در حفظ آن به خرج داده ام بخش عمده اش را امروزه از دست رفته می بینم . ما هرگز تمام و کمال کودک نخواهیم شد . حیف .

۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

در ملتقای شعر و طراحی

یادگاری از یک شب فراموش نا شدنی در خانه
دلچسب اردشیر رستمی و دو طرحی که با الهام
از اشعار دفتر کبریت خیس کشیده است .
کسی در باران نقش بازی نمی کند
حتا خود پسند ترین بازیگر هم می داند
مردم غافلگیر شده
تماشاگران خوبی نیستند
****
تلخ است آسمان
وقتی پرنده نیستی .

۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

ازرا پاوند
.
.
در ایستگاه مترو
.
.
ظهور این چهره ها در ازدحام
گلبرگهائی خیس بر شاخه ای سیاه
******
این شعر معروف یکی از کارهای دوران کم دوام ایماژیستی ازرا پاوند است . متن انگلیسی آن را من برای عنوان یکی از اشعار مجموعه کبریت خیس انتخاب کرده ام که تجربه ای متفاوت از پاوند را تصویر کرده است . شعر پاوند حاصل دوره ایست که او ادبیات چین و ژاپن را تازه کشف کرده است . آشنائی او با هایکو تا چه درجه در سرودن این شعر تا ثیر داشته است من نمی دانم و چیزی در این رابطه نخوانده ام . اما پاوند خودش در جائی گفته است روزی در ایستگاه مترو نشسته بوده است به انتظار قطار . نم بارانی هم از آسمان همیشه ابری لندن می باریده و سکوی قطار را خیس کرده بوده است . سرانجام قطاری از راه می رسد و مسافران پیاده می شوند .در این لحظه پاوند تک تک مسافران را ورای تفاوت های ظاهری شان بدون استثنا زیبا می بیند .
بدون شک اولحظه ا ی روحانی را تجربه می کرده است. و در اولین فرصت در این رابطه شعری می سراید.
متن اولیه شامل 34 سطر بوده است که به مرور زمان از آن می کاهد تا سر انجام فقط دو سطر کوتاه از آن باقی میماند .
دلیل کوتاه کردن شعر به گفته خودش این بوده است که در آن لحظه ناب سکوی مترو را به صورت شاخه خیسی دیده است و مسافران را شکوفه ها و گلبرگ های پراکنده بر این شاخه . پاوند غیر از این چیز دیگری ندیده است . 32 سطر خط خورده از نظر او خیال پردازی هائی بوده است که ربطی به این تجربه ناب و کمیاب نداشته است
بی جهت نیست که ما از یک شعر بلند گاهی فقط یکی دو سطرش را دوست داریم و به خاطر می آوریم .

۳۱ فروردین ۱۳۸۸

غم غرنا طه در تا نگو

عباس صفاری . .
غم غرناطه در تانگو*
.
با این چاقوی بسته در جیب
و شاخه گل گرفته به دندان
هرچه پس پس برقصی
به غرناطه نخواهی رسید
از این پس غرناطه را
مگر پست برایت بیاورد
در چرکنور این کافه
دست در کمر این زن که می پندارد
کلید خانه غرناطه اش امشب**
در جیب توست
تا گرگ و میش هم که برقصی
از مرزهای این سن ثابت
فرا تر نخواهی رفت
دیگر چه فرق می کند
از فواره های شناور در مهتاب غرناطه
شراب فرو بریزد
یا خون حرام شده لورکا
فقط خدایان قادرند
از گلوی تنگ و شیشه ای ساعت
باز پس بگیرند
ریگ های فرو ریخته را
.....
*غرناطه - زادگاه و محل اعدام لورکا
** - مردم مراکش قرنهاست کلید اضافه ای که هیچ دری را نمی گشاید به دسته کلید خو د دارند . آنها بر این عقیده اند که این کلیدها شانس می آورند . شاید حتا از یاد برده باشند که این رسم از کجا آمده و چگونه حفظ شده است . در حقیقت اما این کلید اضافی را اعرابی که از آندلوسیا و غرناطه رانده شده بودند مرسوم کرده اند . آنها به این امید بودند که روزگاری به خانه های زیبایشان در غرناطه باز خواهند گشت و کلید آن خانه ها را باید محفوظ بدارند. خانه هائی که قرن هاست در غبار تاریخ گمشده است.

۲۹ فروردین ۱۳۸۸

اخبار نمایشگاه

انتشارات مروارید چاپ سوم مجموعه شعر ( کبریت خیس ) و چاپ دوم ( آنتالوژی کلاغنامه ) ازعباس صفاری را جهت ارایه در نمایشگاه کتاب امسال آماده کرده است. مجموعه شعر جدید صفاری ( خنده در برف ) را نیز مروارید انتشار خواهد داد
شعر کوتاه زیر از مجموعه خنده در برف انتخاب شده است
یاد داشت روی در یخچال .
.
نمی دانم دوباره از من
چه گناهی سر زده است
که به این اخم ملیح
محکومم کرده ای
باور کن اختیار دست هایم در خواب
دست خودم نیست !!!