۱۸ خرداد ۱۳۸۸

لورکا با صدای لئونارد کوئن

این والس را دریاب
.
سخت است برای من که از کارنامه درخشان ( لئونارد کوئن ) یک ترانه را به عنوان بهترین یا محبوب ترین یا هر ترین دیگری بر گزینم .
از میان ترانه های کوئن بیش از ده ترانه را می توانم نام ببرم که هنگام گوش سپردن به هر یک از آنها پنداشته ام بهترین کار او بوده است و همواره ترانه ی بعدی نظرم را تعغیر داده است . با این همه باید اعتراف کنم که سالی یکی دوبار بیشتر به ترانه این والس را دریاب گوش نمی دهم که مبادا برایم یکنواخت و عادی شود و جادوی تسخیر کننده اش را از دست بدهد.
رقص کلاسیک والس در این ترانه که بر اساس شعری از ( لورکا ) ساخته شده متافری است برای زیبائی های از دست رفته و معصومیت تباه شده . رقصی که قساوت قرن خشونت بار بیستم قفلی بر دهانش زده و کمرش را شکسته است . با نظر به این که لورکا قبل از جنگ جهانی دوم به دست رژیمی فاشیستی تیر باران شده است این ترانه را می توان پیشگوئی او محسوب کرد . در پایان شعر که والس پرسونیفای می شود ، شاید به گونه ای پیش بینی مرگ خودش نیز باشد.
.
طول زمانی کنسرت خوانندگان پاپ و راک معمولا از دو ساعت و نیم تجاوز نمی کند . در پایان هر کنسرت نیز اگر عطش تماشاگران فرو کش نکرده باشد و یکبند کف و سوت بزنند خواننده به صحنه باز می گردد و یک ترانه نیز که حکم خدا حافظی دارد اجرا می کند و تمام . اما لئونارد کوئن به طرز بی سابقه ای در کنسرت اخیرش در لس آنجلس پس از اتمام برنامه دو و نیم ساعته اش در برابر شور و شوق تماشاگران به صحنه باز گشت و به مدت یک ساعت و نیم دیگر برنامه اجرا کرد .کار فوق العاده ای که باعث شد من اکثر ترانه هائی را که دوست داشتم و از جمله ( این والس را دریاب ) را با صدای گرم ، اما خسته اش بشنوم . با نظر به سن و سال او شاید این آخرین باری بود که در برابر چندین هزار نفر از دوستداران وفا دارش برنامه اجرا می کرد .
.
شعر این ترانه را من حدود هشت سال پیش ترجمه کرده بودم برای چاپ در یکی از شماره های فصلنامه سنگ که همان سال تعطیل شد و انتشار آن ماند تا امروز و اینجا و نسل دیگری از دوستداران کوئن .
*******
این والس را دریاب
--------------------
شعر : فدریکو گارسیا لورکا
آهنگ و صدا : لئونارد کوئن
ترجمه فارسی : عباس صفاری
.
هم اکنون در وین
در تالار سالن کنسرتی با نهصد پنجره
ده زن زیبا روی
و شانه ای برای مرگ
که سر بر آن نهد و بگرید
درختی که قمریان
برای مردن به آن پناه می برند
و شاخه ای شکسته از صبح
که همچنان در گالری یخ
آونگ مانده است
.
این والس را دریاب
این والس را دریاب
این والس را که قفلی بر دهان دارد
.
من تو را می خواهم
تو را می خواهم
تو را نشسته بر آن صندلی ی می خواهم
که روزنامه مرده ای بر آن
از یاد رفته باشد ،
تو را در غاری می خواهم
که در گل زنبق باز می شود
تو را در کریدوری می خواهم
که عشق هرگز از آن
عبور نکرده باشد
و بر بستری که ماه بر آن عرق می کند
تو را درسیل اشکی می خواهم
که می پوشاند رد پا را
بر ماسه ها
.
این والس را دریاب
این والس را دریاب
و دستت را گرد کمر شکسته اش حلقه کن
این والس
این والس
با نفس هایش
که بوی برندی و مرگ می دهد
و دم بلندش را در دریا
به دنبال می کشد .
.
سالن کنسرتی در وین
جائی که از دهان تو
هزار تعبیر گوناگون می شود
با نوشخانه ای که نوجوانان در آن
از گپ و گفت باز مانده اند
و ( بلوز ) به مرگ محکومشان کرده است ،
آه
اما
او کیست که با دسته گلی از اشک های تازه چیده
به درون تصویر تو می خزد
.
این والس را دریاب
این والس را دریاب
این والس را که سالهاست در احتضار است
و من آنگاه
تسلیم طغیان زیبائی تو خواهم شد
با ویلون ارزان قیمت و صلیبم
و تو رقص کنان بر برکه ی دستانت
مرا خواهی برد
آه عزیز دلم ، محبوبم
این والس را ببر
اکنون این والس
از آن توست
و هیچ چیز دیگری نمانده
جز این والس .
.
طرح بالا از : اردشیر رستمی

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

اروتیکا

عباس صفاری
عریان تر از هنوز

.
هنوز هم
دکمه هایت را باز
و پیراهنت را به گوشه ای
پرتاب که می کنی
چیزی از رگهایم می گذرد
شبیه وز وز سیمهای لخت برق
در آسمان شرجی تابستان
.
هنوز هم
انگشت های ناز شستت
وقتی می لغزاند به زیر
بندهای سوتین سیاهت را
زبانم خشک
و هوای خانه
مانند لحظه ای قبل از وقوع زلزله
آغشته می شود به طعم گزنده مغناطیس
.
هنوز هم
چشم در چشم من
دستت که می رود به سمت گوشواره هات
تنوره کشان وحشی می شود خون
تا انتهای هر رگ بن بستم
.
در اعماق این لحظه بی زمان
هنوز هم مثل تبی برق آسا
وقتی سرایت می کنی به من
فقط جرقه ای
از سر انگشتانت کافی است
تا سرا پا شعله ورم کند
مثل پیراهنی آغشته به بنزین و باد

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

توجه ! توجه !

عباس صفاری
آگهی
هموطن عزیز!
شما که فرصت سر خاراندن ندارید
وقت همسنگ طلا را
حرام خواب نکنید .
من با چهل سال تجربه در ایران و آمریکا
به جای شما خواب خواهم دید
****
به این زوج زیبا
که در حباب شیشه ای پر برف می رقصند نگاه کنید
این والس نیمه تمام
کپی کوک دار یکی از خواب های من است
همین خواب استثنائی را می توانم
در بست برای شما ببینم
****
فقط با یک تلفن
شما می توانید
رقص محبوبتان را
در حباب دلخواهتان سفارش دهید
رنگی یا سیاه و سفید
با تخفیف مخصوص
برای خواب های سفارش شده
در روز روشن
****
من با لیوان آب
و قرص های خواب آورم
کنار تلفن نشسته ام .....
.
.* دوربین قدیمی و اشعار دیگر حاصل دل به دریا زدن ها و تجربه های من بود در چند ژانر مختلف . بدنه اصلی مجموعه را اشعار ایماژیستی تشکیل می دهد . بیشتر شعر نگاره ها ( شعر کانکریت یا توشیح ) نیز در آن دفتر چاپ شده است و در پایان کتاب دو شعر اجرائی به نام ( آآپوکالیپس ) و ( آگهی )
شعر اجرائی از ژانر های مورد توجه پست مدرنیست هاست و نسبت به ژانرهای دیگری که زیر چتر پست مدرن قرار گرفته اند به دلیل ویژگی های تئاتری اش بیشتر مورد توجه شرکت کنندگان در شب های شعر آمریکا قرار گرفته است .
برای آکاپولیپس لحن نقال و پرده خوان های خودمان را به عاریه گرفته ام . شعر آگهی اما باید با لحن گویندگان آگهی تبلیغاتی رادیو - تلویزیون اجرا شود .
دلیل انتشار مجدد آن در این وبلاگ نیز به این خاطر است که در چاپ دوربین قدیمی حروف این شعر آنقدر ریز انتخاب شده که فکر نمی کنم کسی زحمت خواندن آن را به خود داده باشد

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

نگاهی دیگر به دوربین قدیمی و اشعار دیگر

.
شعر هنري كلامي ست و انعكاس دهنده فرهنگ و باورهاي تاريخي ممالك مختلف است، نقش شاعران از گذشته تا امروز در شكل گيري انديشه و فضيلت هاي انساني ، غير قابل انكار است، بايد پذيرفت اهالي قلم همواره به عنوان قشري آگاه و پيش رو، در جامعه اي كه در حال گذار از بحران، يا تجربه عوامل آن بوده " نقش عمده اي را ايفا كرده اند. تاثيرات سينما و موسيقي درشكل گيري ادبيات به خصوص در دوره معاصر باعث به وجود آمدن تحولات چشم گيري شد. اگر قرارباشد روزي مدرن شويم و به دستاوردهاي بزرگ دست يازيم بايد به سبك ايراني و درك عوامل بيولوژيكي، تجدد خواهي را تجربه كنيم.
به سراغ مجموعه اي خاطره انگيزمي رويم كه " دوربين قديمي" نام دارد اين مجموعه داراي پيشنهادهاي تازه اي است. شاعر با ذكاوتي چون عباس صفاري كه سالهاي سال در خارج از ايران زندگي مي كند مجموعه اي از خود به جا مي گذارد كه سرشار از قريحه اي پويا در نزد مخاطبان آگاه شعر معاصر است، اين كتاب موثر همانطور كه جايزه كارنامه را به خود اختصاص مي دهد در انگيزش شعر جوان نيز تاثيرات بالاقوه اي دارد. شناخت و مطالعه ي عميق شعر جهان، از صفاري آتشفشاني خاموش مي سازد كه در هر شرايطي مي تواند فوران كند، او ظرفيت هاي زبان فارسي را با آگاهي به دست مي آورد ، دوربين قديمي حاصل مطالعه و آموزه هاي زندگي غرب است. صفاري با اين كه سال ها از وطن دور بوده اما چنان تسلطي در نگارش و تكوين شعر دارد كه با قلم مويي از كلمات نقاشي مي كند و با تلفيق عوامل زيست محيطي از" كاكتوس هاي آريزونا " سر در مي آورد و از نيمكت هاي چوبي" پارك لادرا" سخن مي گويد و شكسته شدن هويت چه به لحاظ زمان و مكان تاثيرات شگرفي بر روي خواننده مي گذارد و اين رفتار شاعرانه در روح و جان مخاطب ريشه مي دواند. . ديشب خواب تو را ديدم / بر نيمكت چوبي پارك لادرا نشسته بودي / و گرده ناني را / براي كبوترانی غايب/ تكه تكه مي كردي .../ ديشب خواب تو را ديدم / لبانت مانند تمشك تازه / نرم و سرخ بود / و نسيم هر بار كه مي وزيد / يكي از چين هاي چهره ات را / با خود مي برد...ص 72
.
جهان هستي متني قائم به ذات است كه از هستي شناسي" يوناني لوگوس سرچشمه گرفته است در اين ميان نگاه زيبا شناسانه شاعر به بازنمود موتيف ها و كشف موقعيت هاي شاعرانه استقرار مي يابد ، گاهي بيان اغراق آميز از تصورات شاعر جهاني تازه مي سازد...
.
روزهايي كه خودم نيستم / پيراهنم تنگ مي شود / و كراوات خفه ام مي كند / شبيه بازار ياب دربه دري مي شوم / در اتاق مسافرخانه اي ارزان قيمت / چه خودم باشم چه نباشم / پستچي در ساعتي مقرر / سهم آن روز مرا از جهان / پشت در مي گذارد ... ص 79
.
رادیکالیسم ادبيات صفاري را بايد در انگاره ها و درك صحيح زندگي معاصر و شائبه هاي آن دانست كه به همان شكل ساده در جستارهاي شعر او در حال گذار هستند، اين روزمره گي با الگوهاي بينامتني گره خورده اند و نگرش جزئي شاعر كمك شاياني، به رهيافت معنا مي كند ، و چنين مناسباتي به تحكيم روابط عيني (Objective) مي انجامد. با چنين رويكرد تازه اي در يك نگاه كلي مي توان شعرهاي صفاري را با پديده هاي روزمره كه در زندگي ما جريان دارد پيوند بزنيم.

. ماشين مدل بالايي مي رانم / كه چون تعلق به بانك دارد / حرفي از آن نخواهم زد / دوستانی هم دارم / گرفتار و بي آزار / اما تلفن جديدشان را ندارم ... ص 75

.
در واكاوي " دوربين قديمي " چگونگي كاركردهاي زباني بسيار برجسته اند . اجراي موفق شاعر ، آن قدر شاعرانه و ظريف است كه گويي بلوري به دست گرفته اي و در ميان تخته سنگ ها مي دوي، صفاري از تمام اجزاي موجود، به سود شعر كاركردهاي وصفي" روايي مي كشد. .
من هرگز چيزي را از تو پنهان نكرده ام / حتي پيش پا افتاده ترين سواحل را / با تو قسمت كرده ام / و هر وقت نبوده اي سهمت را / از هر برگ و باراني كه بر چترم باريده است / كنار گذاشته ام ...ص 16 .
صفاري شاعري بلند پرواز است . اشراف ويژه ي او به جهان پيرامون اش تامل برانگيز است . او با رهائي از قيد و بندهاي افراطي از تمهيدات پيش افتاده اي چون باران و پائيز حادثه اي زيبا خلق مي كند ، اما درعين حال در مواجه با حادثه اي مخاطره انگيز از كنارهمه چيز با خيالي آسوده رد مي شود ، و با ترفندي زيركانه قضاوت را به عهده مخاطب مي گذارد.
.
مرگ هم / مثل آن مرسدس بنز سياه / هميشه از اين خيابان خواهد گذشت / و مرا نيز روزي با خود / به خوابگاه هميشگي ام خواهد برد / و من ديگر شما را / كه به خوابي شيرين مي مانيد / هرگز به خواب نخواهم ديد.
.
شاعر اين مجموعه ، در صدد است با الگوهاي تثبيت شده به صميميت ويژه اي دست يابد . از اين رو اگر مجموعه حاضر با اقبال مواجه مي شود مبتني بر همين امرمهم است ، او با آرامش و خونسردي به شرح وقايعی مي پردازد كه گويي در پاي تلویزيون به سريال مورد علاقه ات چشم دوخته اي ، اين كاركرد زباني بر خلاف عادت هاي هميشگي ما متجلي مي شوند ، به عبارتي مي توان گفت شاعر تجربه هاي از ياد رفته را بازيافت مي كند و از آنها كاركرد شاعرانه مي كشد اين همزاد پنداري با هر خواننده به مونولوگي (monologue) متقابل تقرير مي يابد.

.

مي بخشي از خواب بيدارت كردم / مي خواستم بگويم هميشه / آرزوي خانه اي را داشته ام / با يك درخت خرمالو / كه هر پاييز ... / ساعت چنده عباس ؟ / هفت و پانزده دقيقه / هشت و نيم زنگ بزن بيدارم

.

صفاري جنس كلام را مي شناسد ، بيشتر شعرهاي اين مجموعه داراي ريتم آرامي هستند ، روايت منسجم و ارجاعات برون متني و تعبيه شدن فضاهاي سيال در روند شعر ، در تعميم و چند وجهي شدن نشانه ها كمك شاياني مي كند بنابراين سير روايت در شعرهاي صفاري يك مكانيزم دروني به حساب مي آيد كه طبق چنين قاعده اي تمام اجزاي شعر به هماهنگي و نظم ويژه اي فرا خوانده مي شوند و آفت هايي نظير ، اطناب ، سهل انگاري هاي دستوري، قاعده افزايي به شدت در متن كاهش مي يابد.

۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

شعرانتقام وعکس سانسور شده ی ایزابل

دخترم ایزابل حدودا پنج - شش ساله بود که برای تعطیلات آخر هفته کابینی اجاره کردیم درشهرک کوهستانی ( بیگ بر ) در ارتفاعات کالیفرنیا .
کودکانی که ساکن دائمی این شهرک ها هستند به ویژه در ایام تابستان که مدارس تعطیل است همواره چشم به راه خانواده بچه داری هستند که کابینی در همسایگی آنها اجاره کند تا برای مدتی همبازی داشته باشند.
در همسایگی کابینی که ما اجاره کرده بودیم دختر و پسری شش - هفت ساله انتظارمان را می کشیدندو به محض توقف ماشین ما در برابر کابین از خانه شان بیرون زدند که همبازی های جدیشان را برانداز کنند .
ایزابل که دوستش سارا را همراه خود آورده بود به آن ها روی خوش نشان داد و بلا فاصله پس از انتقال بار و بندیلمان به داخل کابین همراه دوستش رفتند که همبازی های جدیدشان را بیازمایند. اما دیری نپائید که هردو با حالتی بر افروخته و عصبانی به داخل کابین باز گشتند و در پاسخ ما که جویای علت شدیم گفتند : آن پسره خیلی بی حیا و پر روست و آن ها هیچ علاقه ای به بازی کردن با او ندارند و فقط حاضرند با خواهرش بازی کنند . بیشتر که جویای ماجرا شدیم گفتند پسره ی بی حیا تهدیدشان کرده است که اگر به بازی نگیرندش عکسشان را لخت مادر زاد خواهد کشید!!!
ما هر طور بود جلوی خنده خود را گرفتیم ( ببینید ریشه ها و روش های سرکوب زنان از چه سن و سالی و چگونه آغاز می شود ) و ناشیانه به آنها اطمینان دادیم که یک بچه ی شش ساله قادر نخواهد بود عکس کسی را لخت مادر زاد بکشد و بهتر است آن ها تهدیدش را جدی نگیرند و به بازی شان ادامه بدهند . در آن مقطع حرفمان کارگر افتاد. اما نیم ساعت نگذشته بود که هردو با دو ورقه در دست و گریه کنان به کابین بر گشتند . دیگر کار از کار گذشته و نقاش شش ساله که به بازی گرفته نشده بود به تلافی عکس هر دو را لخت مادر زاد کشیده و کف دستشان گذاشته بود . عکس هائی که همان شب در شومینه به آتش سپرده شدند و من پس از باز گشت به خانه عکس ایزابل را مخفیانه و از خاطره باز سازی کردم به یادگار .
شعر انتقام دو سه سال پس از این حادثه بر اساس آن عکس نوشته شد که در ترجمه انگلیسی اش در کنار شعر به چاپ رسیده است .در چاپ های داخل کشور اما عکس حذف شده است .
آنچه برای من در این رابطه جالب و شاید هشدار دهنده بود این است که ایزابل به هیچ وجه حاضر نبود بپذیرد که این عکس هیچ شباهتی به او ندارد . دلیل منطقی اش نیز سمت نگاه آن بچه شیطان بود که هنگام کشیدن عکس به او نگاه می کرده نه به دار و درخت و در و دیوار . و اگر به او نگاه می کرده این عکس بی هیچ برو برگردی باید عکس او و شبیه او باشد . چه می توان گفت در برابر نظری تا این حد مدرن در رابطه با نقاشی و بر آمده از ذهن یک کودک . در بالای صفحه هم تصویری را که آن بچه تخس کشیده است می بینید و هم عکس امروزی ایزابل را . با این تفاوت که در عکس مویش بلند شده است . یافتن شباهت و قضاوت نقادانه با خودتان.
شاید دلیل اصلی نوشتن شعر انتقام حسرت همیشگی من بوده است به نگاه سالم - معصومانه و به دور از قضاوتی که کودکان به رویدادها و پدیده ها دارند و من نیز به روزگار کودکی از آن برخور دار بوده ام . اما با تمام سماجتی که در حفظ آن به خرج داده ام بخش عمده اش را امروزه از دست رفته می بینم . ما هرگز تمام و کمال کودک نخواهیم شد . حیف .

۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

در ملتقای شعر و طراحی

یادگاری از یک شب فراموش نا شدنی در خانه
دلچسب اردشیر رستمی و دو طرحی که با الهام
از اشعار دفتر کبریت خیس کشیده است .
کسی در باران نقش بازی نمی کند
حتا خود پسند ترین بازیگر هم می داند
مردم غافلگیر شده
تماشاگران خوبی نیستند
****
تلخ است آسمان
وقتی پرنده نیستی .

۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

ازرا پاوند
.
.
در ایستگاه مترو
.
.
ظهور این چهره ها در ازدحام
گلبرگهائی خیس بر شاخه ای سیاه
******
این شعر معروف یکی از کارهای دوران کم دوام ایماژیستی ازرا پاوند است . متن انگلیسی آن را من برای عنوان یکی از اشعار مجموعه کبریت خیس انتخاب کرده ام که تجربه ای متفاوت از پاوند را تصویر کرده است . شعر پاوند حاصل دوره ایست که او ادبیات چین و ژاپن را تازه کشف کرده است . آشنائی او با هایکو تا چه درجه در سرودن این شعر تا ثیر داشته است من نمی دانم و چیزی در این رابطه نخوانده ام . اما پاوند خودش در جائی گفته است روزی در ایستگاه مترو نشسته بوده است به انتظار قطار . نم بارانی هم از آسمان همیشه ابری لندن می باریده و سکوی قطار را خیس کرده بوده است . سرانجام قطاری از راه می رسد و مسافران پیاده می شوند .در این لحظه پاوند تک تک مسافران را ورای تفاوت های ظاهری شان بدون استثنا زیبا می بیند .
بدون شک اولحظه ا ی روحانی را تجربه می کرده است. و در اولین فرصت در این رابطه شعری می سراید.
متن اولیه شامل 34 سطر بوده است که به مرور زمان از آن می کاهد تا سر انجام فقط دو سطر کوتاه از آن باقی میماند .
دلیل کوتاه کردن شعر به گفته خودش این بوده است که در آن لحظه ناب سکوی مترو را به صورت شاخه خیسی دیده است و مسافران را شکوفه ها و گلبرگ های پراکنده بر این شاخه . پاوند غیر از این چیز دیگری ندیده است . 32 سطر خط خورده از نظر او خیال پردازی هائی بوده است که ربطی به این تجربه ناب و کمیاب نداشته است
بی جهت نیست که ما از یک شعر بلند گاهی فقط یکی دو سطرش را دوست داریم و به خاطر می آوریم .

۳۱ فروردین ۱۳۸۸

غم غرنا طه در تا نگو

عباس صفاری . .
غم غرناطه در تانگو*
.
با این چاقوی بسته در جیب
و شاخه گل گرفته به دندان
هرچه پس پس برقصی
به غرناطه نخواهی رسید
از این پس غرناطه را
مگر پست برایت بیاورد
در چرکنور این کافه
دست در کمر این زن که می پندارد
کلید خانه غرناطه اش امشب**
در جیب توست
تا گرگ و میش هم که برقصی
از مرزهای این سن ثابت
فرا تر نخواهی رفت
دیگر چه فرق می کند
از فواره های شناور در مهتاب غرناطه
شراب فرو بریزد
یا خون حرام شده لورکا
فقط خدایان قادرند
از گلوی تنگ و شیشه ای ساعت
باز پس بگیرند
ریگ های فرو ریخته را
.....
*غرناطه - زادگاه و محل اعدام لورکا
** - مردم مراکش قرنهاست کلید اضافه ای که هیچ دری را نمی گشاید به دسته کلید خو د دارند . آنها بر این عقیده اند که این کلیدها شانس می آورند . شاید حتا از یاد برده باشند که این رسم از کجا آمده و چگونه حفظ شده است . در حقیقت اما این کلید اضافی را اعرابی که از آندلوسیا و غرناطه رانده شده بودند مرسوم کرده اند . آنها به این امید بودند که روزگاری به خانه های زیبایشان در غرناطه باز خواهند گشت و کلید آن خانه ها را باید محفوظ بدارند. خانه هائی که قرن هاست در غبار تاریخ گمشده است.

۲۹ فروردین ۱۳۸۸

اخبار نمایشگاه

انتشارات مروارید چاپ سوم مجموعه شعر ( کبریت خیس ) و چاپ دوم ( آنتالوژی کلاغنامه ) ازعباس صفاری را جهت ارایه در نمایشگاه کتاب امسال آماده کرده است. مجموعه شعر جدید صفاری ( خنده در برف ) را نیز مروارید انتشار خواهد داد
شعر کوتاه زیر از مجموعه خنده در برف انتخاب شده است
یاد داشت روی در یخچال .
.
نمی دانم دوباره از من
چه گناهی سر زده است
که به این اخم ملیح
محکومم کرده ای
باور کن اختیار دست هایم در خواب
دست خودم نیست !!!

۲۴ بهمن ۱۳۸۷

خیالات

محمد علی سپانلو
برای عباس صفاری
.
.
.
.
حتی در خواب ها نیز نقاب ها را بر نمی دارند
حتی عشق ها نیز در خواب ها نقاب به رو دارند
زیر سیگاری تنهایی من
سهراب خان گرجی غیبت های من
رساله ی فجوریه ی اتاق های پنجدری من
بعد از ظهر تابستان محصلی من.
گابریل هوس های ملنگ من
چقدر ران های زنانه، زیبا،
در زیر خاک به هم چسبیده اند
ولی سرهاشان مفقود
آن کلّه ها زینت دروازه های حرم شده اند

به حكم خليفه ( چنان كه مسعودي گفت)

البته اگر جزای «طَبَق زن »ها سزای «عاشقه»ها باشد

اینجا سکوت کوتاهی ست بین دو صحنه ی شک
یک لحظه بعد، در خواب ها، اگر به سراب ها بنگرند و نقاب ها برافتد
نشود که سهراب خان گرجی بیاید به جای شاه بهرام ورجاوند
نشود سندل، نشود مرمر، نشود برج مقبره ی آن خیلفه ی مأبول
دیگر با تو همسفر نمی شوم ، دون ژوانِ هرات ، غیاث الدین محمد...
و اضطراب ها.

۲۰ بهمن ۱۳۸۷

کلاغ، استعاره وضعیت امروز ماست

گفتگو : مجتبا پور محسن
آقای صفاری، بعد از انتشار دو مجموعه شعر در ایران، اخیراً کتاب «کلاغ نامه» هم از شما منتشر شد که در آن به اسطوره‌ی کلاغ پرداخته‌اید. چطور شد که از میان این همه پرنده سراغ کلاغ رفتید؟
در حقیقت من از نقاشی شروع کردم نقاشی‌های بسیار زیادی دیده بودم یک تعداد نقاشی کلاسیک و یک تعداد نقاشی مدرن. همینطور عکس‌های بسیار زیبایی که کلاغ موضوع شان بود و می‌دانستم که به هر حال یک تعدادی شعر و داستان هم در زمینه‌ی کلاغ وجود دارد و هدف اولم این بود که یک آنتولوژی به صورت مجموعه‌ای از تصویر و شعر و داستان و ضرب المثل‌هایی که در مورد کلاغ هست تهیه کنم. منتها خیلی ساده و برای استفاده‌ی رومیزی. اینجا بهش می‌گویند Coffee Table Book، کتابهایی که معمولاً به این و آن هدیه می‌دهند. منتها هر چقدر پیش رفتم با مطالب بسیار زیاد و خیلی جدی در مورد کلاغ و زمینه‌ها‌ی اسطوره‌‌ای آن و از قدمت مذهبی، روایات کهن و... بیشتر برخورد کردم. کار، یک‌سالی طول کشید و حجم مطالب به دست آمده آنقدر زیاد شد که وقتی برای ناشر فرستادم، گفت این خیلی سنگین‌تر از آنی درآمده که بخواهیم از آن Coffee Table Book یا کتاب رومیزی درست کنیم. بهتر است عکس‌ها را حذف کنیم و به صورت یک آنتالوژی و کار تحقیقی در بیاوریم و به این صورت شد که این مجموعه درآمد. حالا به سوال شما بپردازم که پرسیدید چرا کلاغ؟ البته خود این مجموعه تا حدودی بیانگر این هست که در میان پرنده‌ها تا آنجایی که من تحقیق کردم هیچ پرنده‌ای در حد کلاغ در شکل‌گیری اسطوره‌های مذهبی و حتی اسطوره‌های قدیمی‌تر، حتا ماقبل مذاهب ابراهیمی نقش نداشته است. یعنی تا آنجایی که من پیش رفتم، دیدم که کلاغ در خلقت و حتا در اسطوره آفرینش هم نقش دارد. این شد که دنباله‌ی کار را گرفتم و نتیجه شد این کتابی که الان موضوع صحبت ماست.

یکی از بخش‌های اصلی کتاب نمونه‌هایی از حضور کلاغ در شعر است. جالب است که شعر امروز ایران با اینکه - حالا به درست یا غلط - چندان از اسطوره‌ استفاده نمی‌کند و حتا در مقابلش موضع می‌گیرد، همچنان از اسطوره کلاغ بهره می برد. فکر می‌کنید دلیلش چیست؟
اگراز جنبه‌ی تاریخی بخواهیم این مقوله را بررسی کنیم که من هم در این کتاب خیلی خلاصه به آن اشاره کرده‌ام، ما یک دوره شعر خراسانی در اوایل شعر فارسی داریم که واژه‌ی عربی غراب را برایش به کار رفته که در آن خیلی زیاد از تصویرپردازی و تشبیه و اینها استفاده می‌شود و دیگر تقریباً تا بعد از انقلاب خبری ازش نیست. اینکه چرا در این سه دهه‌ی گذشته اینقدر کلاغ مورد توجه قرار گرفته و از جنبه های اسطوره‌ای و ایماژیستی یا متافوریک و استعاره‌ای از کلاغ بهره گرفتند؛ حس من این است که تا حدودی کلاغ، استعاره‌ی جریاناتی است که در چند سال گذشته (‌سی سال گذشته) اتفاق افتاد، یعنی بی‌رابطه با خود جامعه‌ی ایران نیست حالا من به بخش سیاسی‌اش زیاد توجه ندارم ولی احتمالاً تا حدی کلاغ می‌تواند استعاره‌‌ای از حالاتی که در مردم هست و دوره‌ای را که دارند پشت سر می‌گذارند، باشد.
درباره‌ی نقش پرنده‌هایی مثل بوتیمار، سیمرغ و کبوتر در شعر فارسی تقریباً اجماعی وجود دارد. یعنی هر کدام از این پرنده‌ها نشان دهنده‌ی یک چیز خاص هستند اما در مورد کلاغ اینطوری نیست. فکر نمی‌کنید همین عدم اتفاق نظر باعث شده که همچنان کلاغ در دنیای شاعران امروز وجود داشته باشد؟
دقیقاً، همینطور که اشاره کردید هر کدام از پرنده‌های اسطوره‌ای یکی دو تا ویژگی دارند که در ادبیاتی که به اینها پرداخته عمده شدند. بعد ما به کلاغ که می‌رسیم می‌بینیم که کلاغ، ویژگی‌های گوناگونی دارد که همه ناشی از داستانهایی است که درباره‌ی کلاغ گفته شده و نقش کلاغ در اسطوره‌ها، ضرب المثل‌ها که این ویژگی‌ها، یکی دو تا هم نیستند. من به چند تایش در این کتاب اشاره کرده‌ام که گاهی هم خیلی ضد و نقیض هستند. کلاغ گاهی خیلی ترسو و گاهی خیلی دلاور است، گاهی مهربان است و گاهی خیلی بی فکر. مجموعه اینها با شکل و صدای نا‌به هنجار کلاغ - که الان خب شاید این صدا را می‌پسندیم- رشکل سیاه و رنگ خیلی سیاهش (که من آخرین باری که در ایران بودم متوجه شدم کلاغ‌های ایرانی اتفاقاً خاکستری هستند و به این سیاهی که ما در اینجا می‌بینیم نیستند) در نقش‌هایی که به کلاغ در ادبیات دادند یا در متافورها و استعاره‌هایی که از کلاغ ساختند نقش دارد.
خیلی هم نقش مثبتی ندارد، درست است؟
معمولاً نه، ولی نقش‌های مثبت هم من از کلاغ دیده‌ام که در این مجموعه به چند تایی از آن ها اشاره کردم مثلا یکی آوردن نان و گوشت برای الیاس نبی است که بدون اینکه از روی این نان و گوشت بردارد و یا دزدی بکند چون معمولاً یکی از ویژگی‌هایش دزدی است. نان و گوشت را به طور مرتب به الیاس نبی می‌رساند. یا در یک داستان عاشقانه‌ی چینی، باز کلاغ نقش خوبی دارد که کلاغها دسته‌جمعی بال به بال هم می‌دهند و پلی می‌سازند بین چند ستاره در کهکشان، تا دو معشوقه‌ای که به دو ستاره‌ی مختلف تبعید شده‌اند بتوانند به هم برسند. البته نقش‌های مثبت کلاغ خیلی معدود است همیشه نقش‌ کلاغ در اسطوره‌ و ادبیات نقشی منفی و بیشتر شیطانی است.
مطالعه‌تان در زمینه‌ی نقش کلاغ در افسانه‌های بومیان آمریکا، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب است مثلاً آن افسانه‌ای که می‌گوید کلاغ، رنگش سفید بوده و بعد شغال به زیبایی‌اش حسادت می‌کند. خیلی این افسانه‌ها ذهنتان را مشغول کرده. نه؟
من ادبیاتِ سرخ پوستان آمریکا را پیش از اینکه این کتاب را شروع کنم مطالعه می‌کردم، یک تعدادی از آنها در نشریات ایرانی، از جمله کارنامه چاپ شده بود و بعد اشعار بومیان آمریکا، بومیان آمریکای جنوبی و این به یادم مانده بود که در این کارها، چندین‌بار به کلاغ برخورد کرده بودم و درباره‌اش خوانده بودم و موقعی که کار روی کلاغ را شروع کردم برگشتم و اینبار دقیق‌تر و با یک هدف مشخص که جستجوی کلاغ بود در ادبیات سرخ پوستهای آمریکا، تحقیق کردم و خب برایم خیلی عجیب بود که تقریباً در قصه‌های تمام قبایل آمریکا، کلاغ نقش دارد و بعضی از قبایل ، قصه‌های آفرینش، آفرینش انسان، چه در آفرینش ماه و ستارگان، خورشید و ... همه‌ی اینها را کار کلاغ می‌دانند و این خیلی برایم عجیب بود و به این هم اشاره کنم که چون از لحاظ جغرافیایی مقداری آمریکا را دیده و می‌شناسم، اینجا خیلی کلاغ زیاد است. در همین خیابان ما که وسط شهر است همیشه تقریباً هفتاد هشتاد‌تا کلاغ روی درختها نشسته‌اند شاید هم حضور این کلاغ ها که حضور روزمره و تمام‌وقتی است، باعث شده که اینقدر کلاغ در افسانه‌هایشان نقش داشته است.

کتاب‌هایی که در زمینه‌ی اسطوره‌شناسی منتشر می‌شود معمولا نثر خشک و خشنی دارند اما نثر شما در این کتاب خیلی لطیف و آمیخته به طنز است. آیا این لطافت نثر بر می‌گردد به این که شما به طور ذوقی روی اسطوره‌ی کلاغ کار کردید یا نه، عمدا این نوع نثر را انتخاب کردید؟
یکی این‌که من بلد نیستم بان خیلی ادیبانه و لفظ قلمی بنویسم و شاید یک دلیل دیگر هم که این کتاب لحنش شاید از آن حدی که من معمولا می‌نویسم صمیمی‌تر و ساده‌تر شده، آن هدف اولیه است که همان‌طور که اشاره کردم می خواستم یک کتاب عامه‌پسند باشد با صفحات رنگی که بتوان هدیه داد. آنجور کتاب‌ها را معمولا با لحن خیلی ساده‌ای می‌نویسند. به هر حال من با آن لحن شروع کرده بودم و دیگر تغییرش هم ندادم. گاهی فکر می کردم که برگردم و مقدمه را تغییر بدهم، یک مقدار جدی‌ترش کنم ولی بعد حس کردم اگر این لحن خواننده را سریع جذب می‌کند شاید بهتر باشد با همین لحن پیش بروم و در همین دو تا مقدمه‌ای که نوشتم از آن استفاده کردم حالا خوب درآمده یا بد، آن را دیگر نمی‌دانم.
شعر، افسانه و داستان زمینه‌هایی است که شما در آن به نقش اسطوره ای کلاغ پرداخته اید. فکر نمی‌کنید اگر مثلا نقاشی هم اضافه می‌شد کتاب شکل جامع‌تری پیدا می‌کرد؟
هدف این بود که آن‌ زمینه‌ها هم باشد منتها کتاب خیلی گران در می‌آمد و بعد مساله‌ای که ما با ناشر داشتیم - نشر مروارید این کتاب را منتشر کرده – این بود ‌که کتاب به این حجمی که رسیده نه کتاب رومیزی و هدیه‌ای خواهد بود و نه کتابی که دانشجو به سادگی و به راحتی بتواند بخرد. یعنی قیمتش احتمالا بالای پنج هزار تومان می‌شد. ترجیح دادم در حدی باشد که جوان‌ها و خواننده‌های کتاب بتوانند آن را بخرند و این شد که تعدای از نقاشی‌ها که باید به صورت رنگی چاپ می‌شد حذف شد. بعضی از این نقاشی‌ها را خیلی دوست داشتم، کارهایی بودند که در ایران احتمالا خیلی‌ها ندیده‌اند. یکی از آنها نقاشی بسیار زیبایی بود که نشان می‌داد کلاغ دارد از طرف اهورا مزدا برای زرتشت پیغام می‌آورد که کار یک نقاش انگلیسی بود. یا یک نقاشی بسیار زیبای دیگر که از ونگوگ است که درست قبل از این‌که خودکشی بکند این نقاشی را کشیده و در آن حدود پنجاه تا شصت تا کلاغ هستند بالای یک مزرعه. خب دلم می‌خواست این‌ها باشد ولی کتاب احتمالا خیلی گران درمی‌آمد و تصمیم گرفته شد که بخش نقاشی‌اش حذف شود. انشاء‌الله اگر چاپ دیگری از این کار باشد آن‌ها را هم اضافه می کنیم.
در نظر دارید درباره اسطوره‌‌های دیگر هم یک چنین کاری بکنید یا چون فقط کلاغ ذهنتان را مشغول کرده بود به طور ذوقی سراغش رفتید؟
شروع کار احتمالا آن‌طور بوده که شما می‌گویید، ذوقی. ولی در ادامه خیلی جدی شد و من خیلی به این موضوع علاقه پیدا کردم که هنوز هم ادامه دارد. اگر فهرست کارهای دیگری در کار باشد شاید بتوانم به این اضافه کنم. هنوز خیلی کارها هست به ویژه از کارهای شاعران جوان ایرانی که من به خاطر دور بودن از ایران ندیده‌ام، شعرهایی که در مورد کلاغ هست یا با عنوان شعر ِکلاغ یا کتاب‌هایی که از کلاغ در عنوان‌شان استفاده کرده‌اند. تقریبا دو سه ماه یک‌بار، من یک کتاب جدید می‌بینم که از کلمه‌ی کلاغ در عنوان‌اش استفاده شده که به تمام این‌ها اشاره می‌کنم منتها این کاری است که زمان می‌برد و من دارم این کارها را کم‌کم انجام می‌دهم که شاید تمام‌شان را به چاپ دوم اضافه کردم. نه منظورم اسطوره‌هایی غیر از کلاغ است. اسطوره‌های دیگر؟ هدف دقیقی برایشان ندارم. گاهی برخورد می‌کنم به کارهایی که خیلی هیجان‌انگیز است و دلم می‌خواهد رویشان کار کنم. از طرف دیگر وقتم را در نظر می‌گیرم کارهای نیمه‌کاره‌ای که دارم و طول می‌کشد که این‌ها را به انجام برسانم، باعث می‌شود که همین طور یادداشت کنم و بگذارم کنار. شاید یک زمانی دوباره بهشان بپردازم ولی در حال حاضر هدفی که به اسطوره‌ی دیگری بپردازم، ندارم.

عموما کسانی که در زمینه‌ی اسطوره‌شناسی کار می‌کنند، تصویری قدرتمند از اسطوره ارایه می‌دهند اما روایات شما اینطوری نیست و سعی کردید کمتر قضاوت کنید. آیا این آگاهانه بوده؟
نه، خیلی غیر‌آگاهانه احتمالا انجام شده، یکی هم به این خاطر بوده که کار من، اسطوره‌ شناسی نیست و همان‌طور که خبر دارید بیشتر کار من ترجمه و شعر است. من فقط به اسطوره‌ها علاقه دارم و آنها را مطالعه می‌کنم و هیچ وقت تا قبل از نوشتن این کتاب فکر نمی کردم زمانی کتابی بنویسم که در زمینه‌ی اسطوره‌ها باشد. این‌است که در واقع بدون پیش‌بینی‌ چاپ شده و هدف مشخصی برایش نداشتم.

۲۴ آذر ۱۳۸۷

بیست و نهمين شماره­ی ماهنامه­ی ادبی شوکران که در تهران به سردبيری خانم پونه ندائی منتشر می­شود به عباس صفاری و نقد اشعار او اختصاص دارد. در شوکران ِ عباس صفاری زندگی­نامه­ی خودنوشته­ی شاعر همراه با سه شعر از او و ترجمه­ی دو شعر دیگر به قلم او و عاشقانه­هایی از عاشقانه­های چين باستانش منتشر شده است. سپس گفت وگوی مسعود آرسو با عباس صفاری را می­خوانيم با عنوان: اين ابر مرطوب را از پيشانی من بردار. در صفحات بعدی عده­ای از منتقدان به نقد اشعار عباس صفاری پرداخته­اند. مسعود آرسو در يادداشتی در پنج پرده وجوه گوناگون شعر عباس را بررسی کرده، لادن نيکنام به نقد دفتر «کبریت خیس» پرداخته، گرکانی نگاهی به کتاب تاريک روشنای حضور انداخته و محمد رحيم اخوت دوربين قديمی دفتری ديگر از اشعار عباس صفاری را نقد کرده است. نقدی هم از من منتشر شده که سال­ها پيش روی شعر زيبای در انتظار پست عباس صفاری نوشته بودم. عکس­هايی از عباس صفاری با چهره­ی مهربانش صفحات اين دفتر را جا به جا زینت بخشيده است. عباس در زندگی­نامه­اش می­نويسد: پرداختن به شعر از هر نظر روحی، روانی، عاطفی، اجتماعی، خانوادگی و اقتصادی همواره به زيان من بوده است. شعر به گمانم مانند دارو بر افراد مختلف اثرات مختلفی بر جای می­گذارد. با شاعران ديگر شايد به گونه­ای ديگر عمل کرده باشد. مرا اما به جاهايی برده است که نبايد می­رفتم. خاطراتی را زنده کرده است که می­بايد در فراموش­خانه ذهن می­ماندند و هرگز افتابی نمی­شدند. با آدم­هايی آشنايم کرده است که هيچ محلی از اعراب در زندگی­ام ندارند و از سوی ديگر اماکن و افرادی را از زندگی­ام حذف کرده است که جايشان به شدت خالی است و در نهايت درهايی را باز کرده است که نبايد گشوده می­شدند. ضرب­المثلی آمريکايی می-گويد: قوطی کنسرو کرم­زده بهتر که بسته بماند. در اين شماره شوکران در مجموع گوشه­ای از جهان شعری عباس صفاری نمايان شده است. با اين حال منتقدان مهم­ترين نکته در مورد شعر عباس صفاری را ناگفته گذاشتند: عباس صفاری تنها شاعری­ست در ايران که سنت اصالت تجربه و نظريه­ی تعالی در شعر مدرن آمريکا را به سنت شعری ما در ايران گره می­زند و با این حال در یکایک اشعارش به تمامی به خود وفادار است و یکسر خودش است. شعر عباس از این نظر شعری­ست اصیل، طناز، ایرانی و در همان حال جهانی. جا دارد که در آينده پژوهشگران به اين موضوع بپردازند و شعر عباس صفاری را از این نظر به عنوان نمونه­ای کمياب از شعر مدرن ايرانی – آمريکايی که در زبان فارسی به ثمر نشسته است بررسی کنند.