<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834</id><updated>2012-01-30T21:00:03.326-08:00</updated><category term='منبع وازنا ...'/><category term='روزنامه اعتماد ملي'/><category term='از كتاب دوربين قديمي'/><title type='text'>.</title><subtitle type='html'>عباس صفاری abbassaffar@verizon.net
****</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://safari-abas.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>102</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3132676198174913167</id><published>2012-01-27T04:45:00.000-08:00</published><updated>2012-01-27T04:52:20.605-08:00</updated><title type='text'>تاریکروشنا و حرفهای دیگر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-zI_wIZdMf-M/TyKby2yTJWI/AAAAAAAAAww/-ed6tnqJNvo/s1600/images%5B7%5D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; height: 130px; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em; width: 192px;"&gt;&lt;img border="0" gda="true" height="138" src="http://2.bp.blogspot.com/-zI_wIZdMf-M/TyKby2yTJWI/AAAAAAAAAww/-ed6tnqJNvo/s200/images%5B7%5D.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;گفتگوی اینجانب &amp;nbsp;با احمد ابوالفتحی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;در ( روزان ) روزنامه صبح تهران &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;-&amp;nbsp;در مجموعه‌ی تاریکروشنا هم نشانه‌هایی از نگاه بعدی شما به شعر که به ویژه در کبریت خیس و بعد از آن متجلی می شود قابل مشاهده است.هم بیان روائی&amp;nbsp; شعر مدرن کلاسیک شده &amp;nbsp;. می خواهم بدانم تاریکروشنا در کجای فرایند گذار شما از یک سلیقه‌ی شعری به سلیقه &amp;nbsp;دیگر قرار می گیرد؟ آیا دور شدن شما از الیوت و نزدیکی به ویلیامز پس از تاریکروشنا آغاز شد و یا این مجموعه را می&amp;nbsp;توان در میانه‌ی فرایند گذار ارزیابی کرد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ -میان خواستن و رسیدن همانقدر فاصله است که میان تئوری و اثبات و عمل . در نامه ها و مقالاتی که نیما بیست سال پیش از سرودن ققنوس نوشته است به وضوح می توان دید که چه هدفی دارد و چه نوع شعری می خواهد بنویسد . اما بیست سال طول می کشد تا به آن ذهن و زبان برسد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نیز هنگام سرودن اشعار مجموعه تاریکروشنا می دانستم که باید به زبانی برسم که تجارب خودم از زندگی را وارد شعر کنم . نشانه هائی از این تلاش را همانطور که شما در نقدتان مثال آورده اید مانند اشعار قدیس در همان مجموعه می توان دید . اما تا به سر انجامی برسد ده سالی به طول انجامید . &lt;br /&gt;
من در آن زمان نیز می دانستم به خاطر زندگی در غرب در موقعیتی استثنائی قرار گرفته ام . داستان نویس های مهاجر به خاطر نمونه ها و سر مشق هائی که از پیش کسوت هائی مانند جمال زاده - علوی و هدایت مانده بود و همچنین به خاطر زبان داستان که نسبت به شعر ساده تر است و تمام بار اثر را بر دوش نمی کشد کارشان راحت تر بود . برای شعر اما من نمونه و سرمشق موفقی که از گذشته مانده باشد نداشتم . آنچه پیش از آن در غرب و در رابطه با غرب سروده شد بود اکثرا از نگاهی توریستی بود با لحنی تند و انتقادی و فاقد نگاهی رئالیستیک . در واقع غرب و به ویژه آمریکا را یا به صورت طنز می شد وارد شعر کرد یا در نگاهی خصمانه و انتقادی . حتا آدم یک لا قبائی که در آمریکا صاحب سه تا چاپخانه شده بود وقتی می نشست شعر بنویسد آمریکا در شعرش تبدیل می شد به دوزخ آهن و سیمان . و به همین جهت کمبودی از جهت زبان احساس نمی کرد . در واقع برای سرودن چنان اشعاری همان زبان باز مانده از دهه پنجاه کفایت می کرد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید یکی از دلایلی که من پس از انتشار دو مجموعه به لحن و زبان مناسب با مضمون دست یافتم همین نداشتن سر مشق در ابتدای کار بوده باشد . یعنی زبان فارسی برای اولین بار و به صورت آبرو مند و قابل قبولی باید برای ترسیم شاعرانه و رئالیستیک یک فضای کاملا غیر ایرانی به کار گرفته می شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باره استفاده از روایت که شما سابقه اش را تا تاریکروشنا دنبال کرده اید باید بگویم نقش عمده و چشمگیری در شعر مدرن داشت . شاید در دوران کوتاه مدت شعر ایماژیستی شعرا از روایت فاصله گرفته باشند . اما در دوران مدرنیسم از همان ابتدا روایت به صور گوناگون وارد شعر شد . در استفاده از روایت فرق عمده میان شعری که امروزه سروده می شود و شعر شاعران صدر مدرنیسم در این است که روایت در شعر مدرن حالتی انتزاعی و سو رئال داشت و در اکثر موارد مانند سر زمین هرز نهایتا تشکیل متافری می داد از دوران یا وضعیتی خاص . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مجموعه تاریکروشنا به گمانم نمونه هائی از هر دو نوع روایت را داریم . با این تفاوت که روایت های انتزاعی مجموعه از لحاظ اجرا پاکیزه تر و موفق ترند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;=&amp;nbsp;&amp;nbsp;اگر بنا را بر مقایسه دو مجموعه تاریکروشنا و کبریت خیس بگذاریم به وضوح مشاهده می کنیم که پسند شعری شما در فاصله‌ی این دو مجموعه تغییر فراوان داشته، اما مضمون هایی که ذوق شاعرانه شما را تحریک کرده اند و یک شعر را بنا گذاشته اند در هر دو مجموعه از یک جنس هستند. نمود نمادین این ادعا را می توان در تداوم شعر قدیس خیابان هشتم از تاریکروشنا تا کبریت خیس مشاهده کرد. آیا شاعران همواره در حال بازسرایی مضامینی هستند که یک روز شعله به جانشان انداخته؟ تجربه‌ی زیسته‌ی شما در جهت تائید این ادعاست یا رد آن؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در سر فصلی از کوچه فانوسها جمله ای آورده ام از اوکتاویو پاز که می گوید سرنوشت شعر جهان را به دو بخش می توان تقسیم کرد . نیمی در باره عشق است و نیمی در مورد مرگ . &lt;br /&gt;
حقیقتی در این جمله نهفته است . از سوی دیگر اما این دو جریان را که به موازات هم پیش می روند خطوطی زیگزاگی نیز به هم پیوند می دهد . هر از گاهی نیز شلال هائی از آنها منشعب می شود که به جهات نا معلومی می روند که فراسوی تجارب روزمره آدمی است و اگر ماهرانه اجرا شوند شگفتی و حیرت ما را را بر می انگیزند . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رابطه با تکرار مضامین من یاد ( ادوارد &amp;nbsp;مونه ) می افتم و تابلوهائی که از حیاط ویلای روستائی اش کشیده است . شاید تمام آن تابلوها را بشود یک تابلو به حساب آورد و همان یک تابلو کافی است که به ما بگوید او از پنجره اش چه چشم اندازی داشته است . . از آن میان اما حدود پانزده تابلو را از یک پل چوبی ژاپنی و اکثرا از یک زاویه کشیده است . این نوع تکرار حاصل نوعی از جنون خلاقیت است که آن پل تا حدودی تبدیل به شئی شده است در ذهن نقاش &amp;nbsp;و حضور فیزیکی آن به عنوان چشم انداز اهمیتش را از دست داده است &amp;nbsp;. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-iYbW_ImIT3Q/TyKcM7-MJeI/AAAAAAAAAw4/L0s0z4mx5nw/s1600/image124-300x180%5B1%5D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" gda="true" src="http://4.bp.blogspot.com/-iYbW_ImIT3Q/TyKcM7-MJeI/AAAAAAAAAw4/L0s0z4mx5nw/s1600/image124-300x180%5B1%5D.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;من به استثنای اشعار سریالی قدیس خیابان هشتم به یاد ندارم که مضمون واحدی را آگاهانه تکرار کرده باشم . اما شهرها و اماکنی هستند که به صور گوناگون و بی آن که غالبا نامی از آنها برده شود در اشعار من حضور می یابند و بخش چشمگیری از ساخت مود و فضای شعر را تشکیل می دهند . به زبان دیگر همانطور که یک نقاش برای ترسیم شادابی جوانسالی به یک مدل احتیاج دارد من نیز برای سر زندگی یا دلمردگی یک خیابان به مدل احتیاج دارم با این تفاوت که به ندرت طی این سالها مدل هایم را عوض کرده ام .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;= تاریکروشنا علاوه بر شعر مدرنِ الیوتی با شعر نوی فارسیِ معاصر با خودش هم پیوندهایی دارد. این همپیوندی را تا چه میزان متاثر از خاستگاهی مشترک می دانید؟ به عبارت دیگر شعر نوی فارسی چقدر تحت تاثیر شعر مدرنِ الیوتی است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
با شعر مدرن انگلیسی زبان و به ویژه آثار الیوت من سالها پس از ترک ایران و از طریق زبان اصلی آشنائی پیدا کردم . در سالهای قبل از انقلاب گرایش بیشتر به سمت شاعران فرانسوی و اسپانیائی زبان بود . شاعرانی که شعرشان زیر بنای سیاسی داشت و تصویری از انسان در جامعه ای قانونمند و آزادتر را بشارت می داد . نرودا - پل والری آندره برتون - اوکتاویو پاز و گارسیا لورکا که چهار نفر اول کمونیست و چپ گرا بودند و آخری به دست فاشیست ها تیر باران شده بود طی همان سالها &amp;nbsp;تر جمه و چاپ شدند . &lt;br /&gt;
به موازات استقبال خوانندگان شعر از این آثار شاعران ما نیز به نوبه خود از این جویبار کوچک اما خروشان جرعه ای بر گرفتند که سر آغازی شد بر انبوه تولیداتی که امروزه تحت عنوان شعر سیاسی و آرمانگرا از آن یاد می کنیم . ته مزه ای از شعر فارسی آن دوره آگر در تاریکروشنا مانده باشد ناشی از تاثیری است که شعر شاملو در آن دوره برشاعران نسل &amp;nbsp;من گذاشته است . فروغ را هم بسیار دوست داشتم . اما طول کشید تا تمام و کمال درکش کنم چون یک سر و گردن از مابقی بالا تر و مدرن تر بود &amp;nbsp;. شعر سهراب سپهری را هم دوست داشتم . اما به صداقت او همواره و تا به امروز شک داشته ام و مظلومیتش را بخشی از شگرد کار او دیده ام . امیدوارم اشتباه کرده باشم . &lt;br /&gt;
از آنجا که ما به جهاتی در تاریخ معاصرمان رشد ناهمگونی داشته ایم و به ندرت قادر بوده ایم پدیده ای غربی را تمام و کمال آز آن خود کنیم کتابهای راهگشائی را در آن دوره ترجمه و انتشار دادیم اما در کنارش جای تئوری ها و جستارهائی که باید به درک و تولید آن کمک می کرد خالی بود . &lt;br /&gt;
عکس این قضیه را&amp;nbsp; شما و هم نسلان شما &amp;nbsp;در سال های بعد از انقلاب شاهدش بوده اید . دوره ای که نشریات دولتی و غیر دولتی مرتب تئوری و مطلب در رابطه با پست مدرنیزم انتشار می دادند بی آنکه نمونه هائی در کنار آن عرضه کنند از شعر - نقاشی - معماری و دیگر&amp;nbsp; آثاری که پست مدرن قلمداد می شدند . &lt;br /&gt;
در پایان کار وقتی تب و تاب ها کمی فرو کش کرد وپی آمدش اشعار براتیگان - بوکافسکی و زوزه آلن گینز برگ به فارسی انتشار یافت گروهی که فقط سنگ آن تئوری ها را به سینه می زد شگفت زده شد . چرا که در این اشعار هیچ نشانی از آن بازی های زبانی و نحو ستیزی افراطی که می پنداشتند از اصول پست مدرنیزم است وجود نداشت . &lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-E96xwLaIOsk/TyKdzYiuKXI/AAAAAAAAAxA/1SCNhL2FNsc/s1600/Scan_Pic0003.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" gda="true" height="200" src="http://3.bp.blogspot.com/-E96xwLaIOsk/TyKdzYiuKXI/AAAAAAAAAxA/1SCNhL2FNsc/s200/Scan_Pic0003.jpg" width="131" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;اشباه است اگر بر این باور باشیم که شعر معاص فارسی تاثیر عمده اش را از الیوت و مدرنیست های انگلیسی زبان گرفته است . شاید در ابتدای امر و بیشتر درمیان اهل قلم اصفهانی الیوت و پاوند جایگاه بر جسته و تاثیر گذاری داشته اند . شاعران طراز اول این جنبش مانند ویلیام باتلر ییتز - دبلیو اچ اودن - هیلدا دولیتل ( اچ - دی) والاس استیونس - کامینگز و باسیل بانتینگ که مصدق از ایران بیرونش کرد در آن دوره حتا معرفی و ترجمه نشده بودند . اگر چه تعدای هنوز هم نا شناس مانده اند و به غیر از چند ترجمه پراکنده در جنگ ها و مطبو عات اثر دیگری از آنها موجود نیست . در کنار صدها اگر و اما و شایدی که ما فراوان به کار می بریم من معتقدم ( اگر ) شعر فارسی به راه الیوت و ازرا پاوند رفته بود احتمالا در آن دوره لذت کمتری از شعر برده بودیم اما امروزه به نتایج بهتری رسیده بودیم . و کارنامه درخشان تری داشتیم که قابل عرضه به بازار جهانی بود و نشان می داد که اعقاب حافظ و مولوی در این رورگار نیز سنگر اجدادشان را حفظ و مستحکم کرده اند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;= چرا معتقدید اگر به راه الیوت و پاوند می رفتیم احتمال داشت لذت کمتری از شعر ببریم؟ در شعر آنها ویژگی خاصی هست یا در حال و هوای ادبی آن روزهای ما ویژگی‌ای بود که به این موضوع می انجامید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ : اسباب و ارکان اصلی شعر برای همیشه مهر باطل نمی خورند . ممکن است برای دوره ای رونقشان را از دست بدهند . اما بارها شاهد بوده ایم که در هیئتی جدید و سازگار با پسند زمانه باز گشته اند .ایماژ - هارمونی و روایت به گمانم تا زمانی که من شعری بنویسم با من و از اجزای لاینفک شعرم خواهند بود . سالها پیش جائی خواندم که الیوت گفته است تا زمانی که ما ایجاد هارمونی را لازم می دانیم چیزی به اسم شعر آزاد وجود نخواهد داشت . من هارمونی را چه از طریق استفاده از امکانات آوائی واژگان و چه از طریق استفاده از ردیف و قوافی کناری و داخلی لارم می دانم . &lt;br /&gt;
در مورد ایماژ آما حرف زیاد دارم که در این فرصت نمی گنجد . اخیرا در معرفی ترانسترومر شاعر برنده جایزه نوبل امسال دیدم نوشته اند ویژگی چشمگیری که موجب شهرت او شده حاصل استفاده ایست که از ایماژ و تصاویر می کند که در نهایت شعر او را به اشعار ایماژیستی اوایل قرن بیستم پیوند می زند . . &lt;br /&gt;
پای ترتنسترومر را از این جهت به میان کشیدم که حدود یک سال پیش وقتی ایسنا خبری از من در رابطه با انتشار این کتاب منتشر کرد گفته بودم شعرها سمت و سوئی ایماژیستی دارند و حاصل دوره ای که هر حس و اندیشه ای را می کوشیدم با اتکا به تصویر ارایه کنم . خلاصه این که اسباب شعری برای من حالت مد و کالای مصرفی را ندارند . هر جا که لازم بدانم از آنها استفاده می کنم . &lt;br /&gt;
مضاف بر این چیزی که دوست دارم در آینده بیشتر از آنها استفاده کنم . فولکلور و اسطوره های ایرانی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;= طنز از ویژگی‌های غیرقابل چشم‌پوشی آثار شماست که در تاریکروشنا هم با قوت خودنمایی می‌کند. در خنده در برف شاهد بودیم که این ویژگی نقشی عمده‌تر در ساختار اشعار یافته بود. در اشعارِ پس از خنده در برف این ویژگی چه سرنوشتی یافته و می‌یابد؟ تقویت می‌شود؟ از اشعار تازه‌ترتان بگویید. همچنان به مسیری که از دوربین قدیمی شروع شد و تا هنوز ادامه داشته قدم برخواهید داشت؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
پاسخ : شما هر رویداد و پدیده ای را با هر درجه از اهمیت می توانید از منظر طنز به آن بنگرید و در زبان طنز از آن یاد کنید . حتا ( هوله کاست )&amp;nbsp;و کوره های آدم سوزی اش دارد کم کم و با احتیاط وارد سخن طنز پردازان و سینما گران آمریکا می شود . بگذریم که ایتالیا نزدیک نیم قرن پیش از آن در سینما استفاده کرد . &lt;br /&gt;
طنز در شعر من از همان ابتدا غیر ارادی بوده و در مواردی حتا پس از سرودن شعری باید می گذاشتم زمان بگذرد تا به جلوه های طنز آمیزی اگر داشت پی ببرم . &lt;br /&gt;
آدمی برای این که از برخوردهای دلگیر کننده و تنش های پر درد سر با جامعه و اطرافیانش بکاهد به طنز متوسل می شود . در باره نقش و نیروی طنز همین بس که در گذشته خبر بد را به دلقک می دادند که به عرض شاه برساند . &lt;br /&gt;
لازمه استفاده به جا و مناسب از طنز در زندگی روزمره این است که به اصطلاح زرنگ و حاضر جواب باشی . . من اگر به حال خود رهایم کنی تا حدی ماخوذ به حیا هستم و حاضر جواب نیز هرگز نبوده ام . با این حساب و از منظری روان کاوانه باید گفت طنز در شعر من تا حدی بر آمده از آن کمپلکس هاست . طنز جولانگاهی است که من این ضعف را در آن جبران و پنهان می کنم . امتیازی که طنز دارد این است که در بسیاری از موارد ملزم به خلق آن نیستیم و در زندگی روزانه وجود دارد . فقط باید حساس باشی و پیدایش کنی . برای مثال در رابطه با چاپ این کتاب ممیز محترم به ترکیب خدایان فراموشکار ایراد گرفته و من مجبور شده ام یکی از اشعار خوب و بلند کتاب را حذف کنم . این در صورتی است که هر فردی با تحصیلات دبیرستانی می داند که در فرهنگ فارسی خدایان را برای آپولون - زئوس - المپ و دیگر شخصیت های اسطوره ای رم و یونان به کار می برنند . خدایانی&lt;br /&gt;
که با استانداردهای امروزه صفات نا پسند بسیاری داشتند . ممیزی که اجازه نمی دهد من به آپولون فرضا بگویم فراموشکار به طرز طنز آمیزی کاسه داغ تر از آش شده است . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3132676198174913167?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3132676198174913167'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3132676198174913167'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2012/01/blog-post_27.html' title='تاریکروشنا و حرفهای دیگر'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-zI_wIZdMf-M/TyKby2yTJWI/AAAAAAAAAww/-ed6tnqJNvo/s72-c/images%5B7%5D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-6764476153879094940</id><published>2012-01-24T12:01:00.000-08:00</published><updated>2012-01-24T12:10:30.095-08:00</updated><title type='text'>پونه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none; clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-3WrTYF3NJtU/Tx8GWeQw-LI/AAAAAAAAAwg/NXgbFHCz_o8/s1600/4693414%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" gda="true" src="http://2.bp.blogspot.com/-3WrTYF3NJtU/Tx8GWeQw-LI/AAAAAAAAAwg/NXgbFHCz_o8/s1600/4693414%255B1%255D.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-iyXJXpazDoA/Tx8HLS0a7HI/AAAAAAAAAwo/I0hhLYx6KPw/s1600/sa749840%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" gda="true" height="195" src="http://2.bp.blogspot.com/-iyXJXpazDoA/Tx8HLS0a7HI/AAAAAAAAAwo/I0hhLYx6KPw/s200/sa749840%255B1%255D.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #660000;"&gt;( اونجا کجاست )&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;==========&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;تصویر معصومانه ای از یک شهر ایده آل و محال &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;اولین ترانه ایست که من نوشته ام و در اصل با عنوان شهر نور از تلویزیون پخش شد . &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;خواننده آن پونه حدود بیست ترانه خواند و ناگهان مثل خیلی های دیگر &amp;nbsp;غیبش زد . &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&amp;nbsp;شهر نور &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;شعر : عباس صفاری &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;آهنگ : روانشاد پرویز اتابکی &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;خواننده : پونه &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;پخش : هارمونی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
------------&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #cc0000; font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;جهت شنیدن دانلود نکنید . روی حروف انگلیسی ( اونجا کجاست )&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #cc0000; font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;بر صفحه آبی مانیتور کلیک کنید &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://www.iransong.com/g.htm?id=17615"&gt;http://www.iransong.com/g.htm?id=17615&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-6764476153879094940?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6764476153879094940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6764476153879094940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2012/01/blog-post_24.html' title='پونه'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-3WrTYF3NJtU/Tx8GWeQw-LI/AAAAAAAAAwg/NXgbFHCz_o8/s72-c/4693414%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-5529415534758395879</id><published>2012-01-12T19:40:00.000-08:00</published><updated>2012-01-12T19:40:00.696-08:00</updated><title type='text'>گفتگو با رادیو زمانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-ma76aWr99uk/Tw-nYIL3hVI/AAAAAAAAAwA/D-P7XXiwEm8/s1600/ScannedImage-2.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="178" kba="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-ma76aWr99uk/Tw-nYIL3hVI/AAAAAAAAAwA/D-P7XXiwEm8/s200/ScannedImage-2.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;از نشر ( تک چاپی ) تا نقش تازه اداره ممیزی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/01/12/9869"&gt;http://radiozamaneh.com/culture/book-review/2012/01/12/9869&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-5529415534758395879?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5529415534758395879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5529415534758395879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2012/01/blog-post_12.html' title='گفتگو با رادیو زمانه'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-ma76aWr99uk/Tw-nYIL3hVI/AAAAAAAAAwA/D-P7XXiwEm8/s72-c/ScannedImage-2.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-251974113572804013</id><published>2012-01-07T22:51:00.000-08:00</published><updated>2012-01-07T22:51:45.381-08:00</updated><title type='text'>در ایستگاه مترو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-JkgRssFGPWI/Twk86DmE9QI/AAAAAAAAAv4/_asr6FBuswA/s1600/imagesCACXOE73.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" rea="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-JkgRssFGPWI/Twk86DmE9QI/AAAAAAAAAv4/_asr6FBuswA/s1600/imagesCACXOE73.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;شعر : عباس صفاری &lt;br /&gt;
آهنگ : پیمان یزدیان &lt;br /&gt;
اجرا : مسعود احدی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://mixlr.com/masoud-ahadi/in-a-station-of-metro-poet-abbas-saffari-music-by-peyman-yazdanian"&gt;http://mixlr.com/masoud-ahadi/in-a-station-of-metro-poet-abbas-saffari-music-by-peyman-yazdanian&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-251974113572804013?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/251974113572804013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/251974113572804013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='در ایستگاه مترو'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-JkgRssFGPWI/Twk86DmE9QI/AAAAAAAAAv4/_asr6FBuswA/s72-c/imagesCACXOE73.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-4992568894820665592</id><published>2011-12-29T16:33:00.000-08:00</published><updated>2011-12-29T16:34:27.309-08:00</updated><title type='text'>شعری از مجموعه خنده در برف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-S3UX3m3GWks/Tv0GWRKKFZI/AAAAAAAAAvw/ydZie2uLLjw/s1600/ScannedImage-8.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" rea="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-S3UX3m3GWks/Tv0GWRKKFZI/AAAAAAAAAvw/ydZie2uLLjw/s400/ScannedImage-8.jpg" width="285" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;------&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;طرح و اجرا : عباس صفاری &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-4992568894820665592?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4992568894820665592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4992568894820665592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/12/blog-post_29.html' title='شعری از مجموعه خنده در برف'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-S3UX3m3GWks/Tv0GWRKKFZI/AAAAAAAAAvw/ydZie2uLLjw/s72-c/ScannedImage-8.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-7595752289076350312</id><published>2011-12-19T22:50:00.000-08:00</published><updated>2011-12-19T22:52:20.389-08:00</updated><title type='text'>سفر در چهار اپیزود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-I9WexOdGqdA/TvAvynZkGUI/AAAAAAAAAvY/IZ4nvx95i2s/s1600/cover%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" oda="true" src="http://2.bp.blogspot.com/-I9WexOdGqdA/TvAvynZkGUI/AAAAAAAAAvY/IZ4nvx95i2s/s320/cover%255B1%255D.jpg" width="242" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;شعری از مجموعه تاریکروشنا &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و ترجمه انگلیسی آن در نشریه بین المللی گالری &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شماره مخصوص هنرهای تجسمی و ادبیات ایران&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;ترجمه : روانشاد دکتر اردوان داوران&lt;/strong&gt; &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;سفر در چهار اپیزود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;===========&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;1&lt;strong&gt; - روستا&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خورشید بر می چیند &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بوریای زرد ماه را &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از بامهای آبادی &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دختر کنار جاده&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;خواب های آفتابی اش را &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;مرور می کند . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;2 -&lt;strong&gt; بیابان &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اتوبوس پنچر &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;موج می زند &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در پرده های سرخ سراب &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همسفران &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در قفس تنگ سایه &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چرت می زنند &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;3 -&lt;strong&gt; جاده &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;باد می رباید &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;شمیم شب روستا را &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از موج گیسوان . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دختر به شمال آرزوهایش &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;سفر می کند . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;4 - &lt;strong&gt;خیابان&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پرچین و پرنده هنوز &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در چین دامنش &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;موج می زند &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چراغ سبز را انتظار می کشد &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از آنسوی خیابان . &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;=================&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;Journey in Four Episodes &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-CfktW8RxOW8/TvAwHIaq2GI/AAAAAAAAAvg/V7J0fBXqwLU/s1600/Scan_Pic0003.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" oda="true" src="http://4.bp.blogspot.com/-CfktW8RxOW8/TvAwHIaq2GI/AAAAAAAAAvg/V7J0fBXqwLU/s200/Scan_Pic0003.jpg" width="131" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;The Village &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;The sun rolls up&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;the yellow mat of the moon&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;from the village roofs.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;The girl on the roadside&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;reviews&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;her sunny dreams. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;THE PALAIN&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;The bus with the flat tire&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;undulates&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;In the red curtains of the mirage.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;Fellow travellers&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;nap&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;in the confining cage of the shade. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;The Road &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;The wind snatches&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;the fragrance of the nocturnal village&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;From the waves of hair.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;The girl journeys&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;north of her desires. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;The Street&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;The hedge and the bird&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;still undulate&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;in the pleats of her skirt.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;She awaits the green light.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;on the other side of the street. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;﻿&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-7595752289076350312?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7595752289076350312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7595752289076350312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/12/blog-post_19.html' title='سفر در چهار اپیزود'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-I9WexOdGqdA/TvAvynZkGUI/AAAAAAAAAvY/IZ4nvx95i2s/s72-c/cover%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-313086856275201928</id><published>2011-12-14T08:46:00.000-08:00</published><updated>2011-12-14T08:46:50.366-08:00</updated><title type='text'>قطاری که نیامد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-VcwmstpTVI8/TujSX1zkyaI/AAAAAAAAAvQ/BplBikMXaqw/s1600/33270407765908789491%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="192" oda="true" src="http://4.bp.blogspot.com/-VcwmstpTVI8/TujSX1zkyaI/AAAAAAAAAvQ/BplBikMXaqw/s320/33270407765908789491%255B1%255D.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;این ترانه را من در دوران سربازی نوشتم و آهنگ آن را مرحوم پرویز اتابکی ساخت که گیتی پاشائی را برای اجرای آن در نظر داشت . اما هنگام کار روی آن روزی دوست نازنینمان سلیمان واثقی به استودیو آمد و با شنیدن آن اصرار کرد که آن را به او بدهیم و ما رویمان نشد که بگوئیم به بافت صدا و شخصیتش نمی خورد . &lt;br /&gt;
از همه بد تر مهندسی ضبط خوبی هم نداشت . دلیلی که پستی را به آن اختصاص داده ام بیشتر جنبه آرشیوی دارد و این که کسی آن را نشنیده است . برای خودم نیز که تازه آن را در اینترنت پیدا کرده ام تازگی داشت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوش کنید :&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://www.backupflow.com/g.htm?id=50752"&gt;http://www.backupflow.com/g.htm?id=50752&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000; font-size: x-large;"&gt;&lt;strong&gt;اون که &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر: عباس صفاری &lt;br /&gt;
آهنگ : پرویز اتابکی&lt;br /&gt;
تنظیم : محمد اوشال &lt;br /&gt;
خواننده : سلیمان واثقی &lt;br /&gt;
سال پخش : 1354&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون که پر بار و نوازشگر و پاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل ابر و باد و بارونه اومد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون که تو گلخونه های باشکوه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل خاک و گل و گلدونه اومد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اونکه چون ترس هجوم خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی تنهایی شبها میمونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ستاره ای که درخط افق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برا کشتی روی دریا میمونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برا ماهیگیر چراغ ساحله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه ی کوچ، برای قافله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* * * &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاشق زمزمه های پاک عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اومده از راه ابریشم و نور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رختش از غبار خورشید جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله بارش پره از شادی و شور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برا من عزیز و دوست داشتنیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون که با غرور عاشق اشناست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تنهایی های گنگ من &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه حرفش حرفای یه آشناست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* * *&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضربانه تند قلب کوچه هاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اونی که بازی شاد بچه هاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* * *&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاشق زمزمه های پاک عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اومده از راه ابریشم و نور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رختش از غبار خورشید جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوله بارش پره از شادی و شور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برا من عزیز و دوست داشتنیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اون که با غرور عاشق اشناست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای تنهایی های گنگ من &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه حرفش حرفای یه آشناست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* * *&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضربانه قلب تند کوچه هاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اونی که بازی شاد بچه هاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-313086856275201928?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/313086856275201928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/313086856275201928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/12/blog-post_14.html' title='قطاری که نیامد'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-VcwmstpTVI8/TujSX1zkyaI/AAAAAAAAAvQ/BplBikMXaqw/s72-c/33270407765908789491%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-5453021679704689214</id><published>2011-12-10T07:07:00.000-08:00</published><updated>2011-12-10T07:27:09.783-08:00</updated><title type='text'>بدرقه رضا بروسان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span class="caption"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="mts uiAttachmentDesc translationEligibleUserAttachmentMessage"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-aCz6XTUtOok/TuN20dEd2iI/AAAAAAAAAvA/oNujujoiVdE/s1600/20100417044727%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" mda="true" src="http://2.bp.blogspot.com/-aCz6XTUtOok/TuN20dEd2iI/AAAAAAAAAvA/oNujujoiVdE/s1600/20100417044727%255B1%255D.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="mts uiAttachmentDesc translationEligibleUserAttachmentMessage"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;صفحه شعر روزنامه &amp;nbsp;فرهیختگان&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;به احترام غلامرضا بروسان و الهام اسلامی&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;به همت پوریا سوری &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;با اشعار و یادداشت هایی از :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;عباس صفاری، رسول رخشا، سجاد گودرزی، کیوان مهرگان، علی اسداللهی، مریم مهرآذر، آرش نصرت اللهی، آرش شفاعی، جواد لگزیان ، فرزام حسینی و پوریا سوری &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="mts uiAttachmentDesc translationEligibleUserAttachmentMessage"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="mts uiAttachmentDesc translationEligibleUserAttachmentMessage"&gt;&lt;a href="http://www.farheekhtegan.ir/userfiles/file/1390-09/pdf09-19/Page09.pdf" rel="nofollow nofollow" target="_blank"&gt;http://www.farheekhtegan.ir/&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;&lt;span class="word_break"&gt;&lt;/span&gt;userfiles/file/1390-09/&lt;wbr&gt;&lt;/wbr&gt;&lt;span class="word_break"&gt;&lt;/span&gt;pdf09-19/Page09.pdf&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-5453021679704689214?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5453021679704689214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5453021679704689214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/12/blog-post_10.html' title='بدرقه رضا بروسان'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-aCz6XTUtOok/TuN20dEd2iI/AAAAAAAAAvA/oNujujoiVdE/s72-c/20100417044727%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-4454627603447891863</id><published>2011-12-08T10:59:00.000-08:00</published><updated>2011-12-08T10:59:35.873-08:00</updated><title type='text'>سانسور و خود سانسوری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-JPb04jWqOJU/TuEIrdoMAKI/AAAAAAAAAuw/gCPAayc7Wnw/s1600/203600_83359068840_6017523_q%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" mda="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-JPb04jWqOJU/TuEIrdoMAKI/AAAAAAAAAuw/gCPAayc7Wnw/s1600/203600_83359068840_6017523_q%255B1%255D.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;بخشی از گفتگوی اخیر &amp;nbsp;اینجانب با&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;مهرداد قاسمفر &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;دررادیو فردا &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس صفاری: وقتی شاعر يا نويسنده ای در يک فضای سانسور زده کار می کند، بخش مهمی از تلاش اش را به اين اختصاص می دهد که چطور حرف اش را به صورت پوشيده و در لفافه و با کنايه و استعاره بيان کند و طبعا در آن زمينه استاد می شود و تمام اسباب آن کار را که لازم دارد ياد می گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به غرب می آيد ديگر به آن آلات و ادوات احتياجی ندارد. يعنی آن دانشی که کسب کرده است که چگونه حرفش را در لفافه بيان کند را ديگر لازم ندارد. طبعا اين شخص بايد از نو شروع کند. بايستی راه ديگری برای بيان خود پيدا کند که تاثيرگذار باشد و اين زمان بر است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-4454627603447891863?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4454627603447891863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4454627603447891863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/12/blog-post_4703.html' title='سانسور و خود سانسوری'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-JPb04jWqOJU/TuEIrdoMAKI/AAAAAAAAAuw/gCPAayc7Wnw/s72-c/203600_83359068840_6017523_q%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-4422848532008159255</id><published>2011-12-08T09:55:00.000-08:00</published><updated>2011-12-08T10:38:24.983-08:00</updated><title type='text'>توماس ترانسترومر  و ما قبل مدرنیزم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-F4rsI3cC9PE/TuD52wnNiII/AAAAAAAAAuo/2n90uzcEJ_Q/s1600/Free-Vector-Vintage-Cars%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="193" mda="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-F4rsI3cC9PE/TuD52wnNiII/AAAAAAAAAuo/2n90uzcEJ_Q/s320/Free-Vector-Vintage-Cars%255B1%255D.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;ژانرها و سبک های ادبی و هنری گاهی بسیار جان سختند و حاضر نیستند به راحتی به فراموشخانه تاریخ سپرده شوند .&amp;nbsp;&lt;span id="goog_1298585869"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="goog_1298585870"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
گاهی نیز غبار سالها و&amp;nbsp; قرن ها را از سر و روی خود می تکانند&amp;nbsp; تا در عرصه ای جدید یکبار دیگر شانس خود را بیازمایند . بازگشت شیوه کلاسیک در نقاشی که امروزه تحت عنوان ( سوپر رئالیسم ) از آن یاد می شود یکی از آن موارد است . شیوه ای که اولین و آخرین استاد مسلم آن در ایران کمال الملک بود . نمونه معروف آن در سینما نیز&amp;nbsp; ایران است که عرصه ی مناسبی می شود برای بازگشت نئو رئالیسم ایتالیا . &lt;br /&gt;
در معماری نیز مدتی است که شاهد احیای سبک آرت دکو ( هنر دکوراتیو ) و دیگر شیوه های مرسوم در آغاز قرن گذشته هستیم . در زمینه شعراما به گمانم ترانسترومر نمونه ی باز گشت و باز نگری در سبکی فراموش شده&amp;nbsp;باشد . &lt;br /&gt;
جایزه نوبل ادبی امسال&amp;nbsp; به توماس ترانسترومر شاعر سوئدی تعلق گرفت . با اشعار ترانسترومر از زمانی که نشریه سنگ را با حسین نوش آذر و بهروز شیدا منتشر می کردیم آشنا بودم و تعدای از اشعارش را آنجا منتشر کرده بودیم . اما یادم نمی آید که پیش از بردن جایزه&amp;nbsp; در معرفی شعر و شخصیت او&amp;nbsp; چیزی&amp;nbsp; خوانده باشم . نوشته های اخیر اما او را شاعری معرفی می کنند که متاثر از سبک ( ایماژیسم انگلیسی ) است .&lt;br /&gt;
ایماژیسم سبک بسیار کم دوامی بود که بانیان آن ازرا پاوند و هیلدا دولیتل و ریچارد آلدینگتون و چند شاعر دیگر&amp;nbsp; پس از چاپ سه چهار&amp;nbsp; شماره مجله ایگوئیست که آثار ایماژیست ها را چاپ می کرد آن را تعطیل کرده و آغار گر مدرنیسمی شدند که در شکل گیری هنر و صنعت قرن بیستم نقش مهمی را ایفا کرد . از سبک ایماژیسم نیز تنها شعری که در خاطر عموم مانده است و در بسیاری از آنتالوژیها آز آن استفاده می شود شعر( ایستگاه مترو )&amp;nbsp; ازرا پاوند است . یک شعر کوتاه دو خطی که&amp;nbsp; مطلع یکی از اشعار&amp;nbsp; مجموعه کبریت خیس شده است . &lt;br /&gt;
امانکته قابل ذکر این است&amp;nbsp; که چگونه شاعری با بیش از نیم قرن تجربه و چندین مجموعه شعر متاثر از سبکی می شود&amp;nbsp; که آنتالوژی اشعارشان به سختی از پنجاه صفحه تجاوز می کند . به گمانم ترانسترومر به قابلیت ها و امکاناتی در ایماژیسم پی برده است که بانیان آن در نیافته بودند .&lt;br /&gt;
&amp;nbsp; ازرا پاوند در دلیل تعطیل کردن آن گفته بود این سبک راه دوری نمی تواند برود . اما حدود یک قرن پس از این ابراز عقیده&amp;nbsp; راه مورد نظر تا جایزه نوبل پیش می رود . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b style="color: #660000;"&gt;یک شعر از توماس ترانسترومر&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
ترجمه : گیل آوائی &lt;br /&gt;
&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; &lt;br /&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="color: #660000;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ماه آوریل و سکوت &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بهار می آرامد متروک&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;برکه ی تاریک مخملین&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بی بازتاب از کنار من می خزد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;همه ی آنچه که می درخشند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;گلهای زردند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;که با سایه ی خود می کشم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چونان ویولنی در جعبه ی سیاهش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;تنها چیزی که می خواهم بگویم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;سوسوهای نور ِ رسیدن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مانند نقره در یک بنگاه رهنی است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-4422848532008159255?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4422848532008159255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4422848532008159255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/12/blog-post_08.html' title='توماس ترانسترومر  و ما قبل مدرنیزم'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-F4rsI3cC9PE/TuD52wnNiII/AAAAAAAAAuo/2n90uzcEJ_Q/s72-c/Free-Vector-Vintage-Cars%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-7434064458056128614</id><published>2011-12-01T22:34:00.000-08:00</published><updated>2011-12-01T22:34:16.054-08:00</updated><title type='text'>درخواست توقف اجرای نمایش تا کسب رضایت کتبی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-fnUNXpG1w1I/Tthws_fcvmI/AAAAAAAAAuM/7zeCLUOjddU/s1600/ScannedImage-2+%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25B2%25D8%25A7%25D9%2586.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" dda="true" height="280" src="http://3.bp.blogspot.com/-fnUNXpG1w1I/Tthws_fcvmI/AAAAAAAAAuM/7zeCLUOjddU/s320/ScannedImage-2+%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25B2%25D8%25A7%25D9%2586.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: #783f04; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;علیرضا بهنام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;روزنامه روزان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;عباس صفاری شاعر و مترجم نام آشنای کشورمان که چندی پیش به استفاده بدون مجوز ازاشعارش در نمایش «صد سال پيش از تنهايي ما» اعتراض کرده بود توضیح نویسنده این نمایشنامه را در مورد دلایل این کار کافی ندانست و خواستار توقف اجرای این نمایش شد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
صفاری در مورد چگونگی با خبر شدنش از این مسئله به روزان گفت: من از طریق اخبار اینترنت و تصادفی از وجود چنین نمایشی مطلع شدم . در مرحله اول فقط نام نمایش که عنوان یکی از اشعار من است جلب توجهم را کرد که می توانست «توارد» هم باشد و شخص دیگری نیز با عنوان کتاب مارکز چنین بازی کرده باشد . اما بیشتر که در باره آن خواندم دیدم بخش عمده این نمایش اشعاری است که مستقیما از مجموعه «کبریت خیس» برداشته شده . با این حساب شکی برایم نماند که نام نمایشنامه نیز توارد نبوده و از کبریت خیس برداشته شده . کاری که سرقت ادبی محسوب می شود و پیگرد قانونی دارد . شاعر مجموعه «دوربین قدیمی» در ادامه در پاسخ به اظهارات نویسنده نمایشنامه «صد سال پيش از تنهايي ما» که عدم امکان تماس با مولف را به عنوان یکی از دلایل عدم کسب اجازه از او مطرح کرده بود اذعان داشت: رسم کار در تمام دنیا بر این است که برای گرفتن اجازه و جلب رضایت خالق اثر اول با ناشر او تماس می گیرند . ناشر کتاب های من انتشارات مروارید است که دفترشان در تهران است و شماره تماسشان روی هر کتابی که منتشر می کنند . از آن گذشته این نویسنده که در اینتر نت نیز فعال است و شعر مرا در فیس بوکش به نام خود منتشر کرده کافی بود نام مرا در گوگل تایپ کند تا ده ها راه تماس به او نشان داده شود . عباس صفاری درباره دلیل مجوز گرفتن این نمایشنامه برای اجرا با وجود موارد متعدد نقل قول بدون مجوز اظهار داشت: من دقیقا نمی دانم او چگونه مجوز گرفته است . من از موردی که شما در رابطه با قانون مولف به آن اشاره کردید اطلاع نداشتم . اگر با این شرایط مجوز می دهند احتمالا آنجا هم دروغ گفته و خودش را نویسنده کل متن معرفی کرده است . از نحوه بر خوردی که تا به حال نسبت به این موضوع داشته دستگیرم شده که روی هم رفته آدم بی حیا و دروغ گوئی است . به تجربه دیده ام این قبیل افراد وقتی مچشان را می گیری از آنجا که بی تجربه اند عرصه ادب را نیز مانند عرصه داد و ستد می‌پندارند و طول می کشد تا بفهمند چه اتفاقی برایشان افتاده و تا چه حد به ضررشان تمام خواهد شد . برای مثال هنر پیشه این نمایش چگونه می تواند فراموش کند که متنی را که با تمام وجود روی صحنه اجرا کرده سرقت شده بوده است و خالق آن راضی نیست که ایشان آن را به نام شخص دیگری اجرا کند . او با این کارش تعدادی جوان علاقه‌مند را که در این نمایش دست دارند نسبت به ادامه کار دل چرکین کرده است . آلوده کردن سن تئاتر کار بسیار زشت و ناپسندی است. صفاری در پاسخ به عذرخواهی نویسنده نمایشنامه که تبعات عملی در پی نداشته است گفت: من آدم تلخی نیستم اما به گمانم موضوع جدی تر از آن است که با یک عذر خواهی فیصله پیدا کند . عذر خواهی در موردی است که مثلا شعر شما با اغلاط تایپی چاپ شده و سر دبیر عذر خواهی می کند . اینجا صحبت از چندین شعر بلند مجموعه من است که شخصی به نام خود آن را روی صحنه یکی از تئاترهای مهم کشور برده . بلیط فروخته شده و کماکان روی صحنه است . اینجا به آدم های بسیاری دروغ گفته شده . او اول باید برود از مردمی که نمایش را دیده اند عذر خواهی کند . در حال حاضر عذر مزورانه و بد تر از گناه این نویسنده این است که در متن دست نویس اولیه اشعار من در پرانتز بوده و در پایان متن نوشته شده که اشعار در پرانتز از آن فلان کس است و افزوده است که اگر متن نمایش چاپ شده بود تماشاگران می دیدند که از من نام برده شده . حقا که این آدم خیلی مزخرف گوست . کجای دنیا رسم است که متن نمایش را به دست تماشاگر بدهند . نمایشی اگر بسیار موفق بود بعد ها ممکن است ناشری متن آن را چاپ کند . تماشاگر اطلاعاتش را از پوستر و برو شور نمایش می گیرد که این آقا در هیچکدام از آنها از من نام نبرده . از آن گذشته مسئله توافق و حقوق من است که نادیده گرفته شده . من نمی دانم این آدم از کجا فکر کرده که من دلم می خواهد شعرم در کنار جملات او قرار بگیرد . شاعر مجموعه «کبریت خیس» درباره اقداماتی که در نظر دارد در آینده انجام بدهد گفت: من به علت دوری از ایران دسترسی به نهادهای قضایی ندارم و در صورتی که مسئله به صورت مسالمت آمیز به نتیجه نرسد باید پیگیری آن را به وکیل بسپارم . خانه تئاتر اگر به شکایات رسیدگی می کنند تماس گرفته خواهد شد . اما در این مرحله تقاضای بردبارانه من از مسئولین تئاتر شهر این است که ادامه اجرای این نمایش را مشروط و موکول کنند به پس از رضایت کتبی من این شاعردرباره دلایل کم توجهی به حقوق مولف در فضای هنری ایران اظهار نظرکرد: برای پاسخ دادن به این سئوال در درجه اول لازم است که رابطه مولف با جامعه در ایران کالبد شکافی شود که پرداختن به آن در این مختصر نمی گنجد . اما در کل می توانم بگویم در بسیاری از موارد هنوز فرهنگ فئودالی بر روابطمان حکم فرماست و تولید ادبی و هنری را نوعی تفنن می بینند که لازم نیست وجهی از بابت آن پرداخته شود .صفاری در خاتمه انتظارخود را از مسئولین تئاتر شهر چنین بیان کرد: کم‌ترین انتظار در این مورد مشخص این می تواند باشد که اگر نویسنده در متن دست نویس از من نام برده است رضایت کتبی من را از او طلب کنند . نظارت بر اطلاعاتی که در بروشور و پوستر چاپ می شود نیز باید از وظایف آن‌ها باشد و اگر موردی پیش آمد که حق کسی بناست نادیده گرفته شود جلو گیری کنند . من هنوز در تعجبم که چگونه چنین اتفاقی در تئاتر شهر می تواند بیفتد.گفتنی است دوشنبه گذشته عباس صفاری با انتشار نامه ای در خبرگزاری ایسنا به استفاده بدون اجازه ازاشعارش در نمایش «صد سال پيش از تنهايي ما» که هم اکنون درتئاتر شهر روی صحنه است اعتراض کرده و خواستار توقف اجرای نمایش تا زمان تامین حقوق خود به عنوان مولف بخشی از نمایشنامه شده بود. در پاسخ به این نامه سجاد افشاريان، نويسنده‌ اين نمايشنامه، توضيحاتي را ارائه كرد. وی در بخشی ازاین توضیحات ادعا کرد: نمي‌دانستم براي استفاده از اشعار يك شاعر براي كاراكتر يك نمايشنامه بايد از آن شاعر مجوز بگيريم؛ اگر چنين است، بايد عذرخواهي كنم و حتما اين ماجرا را پيگيري خواهم كرد. در مورد نام نمايشنامه هم همين‌طور فكر مي‌كردم. البته در متني كه نوشته‌ام، عنوان كرده‌ام نام نمايشنامه برگرفته از شعر آقاي عباس صفاري است. اما معمولا در بروشورها مرسوم نيست توضيحي درباره‌ نام نمايشنامه ارائه شود؛ همچنان كه در تئاتر دنيا هم چنين است. وی در عین حال ادعا کرده بود: متأسفانه به آقاي صفاري دسترسي نداشتيم، حتی به اين فكر كرديم كه اي كاش مي‌توانستيم ايشان را براي اجراي نمايش‌مان دعوت كنيم و حتی به اين هم فكر كرديم، خوب است از ناشر ايشان دعوت كنيم تا میهمان يكي از اجراهاي ما باشند. اميدواريم با چاپ بروشورهاي جديد، اين مشكل حل و اين سوء تفاهم برطرف شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-7434064458056128614?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7434064458056128614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7434064458056128614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/12/blog-post_01.html' title='درخواست توقف اجرای نمایش تا کسب رضایت کتبی'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-fnUNXpG1w1I/Tthws_fcvmI/AAAAAAAAAuM/7zeCLUOjddU/s72-c/ScannedImage-2+%25D8%25B1%25D9%2588%25D8%25B2%25D8%25A7%25D9%2586.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3450534033256263743</id><published>2011-12-01T06:30:00.000-08:00</published><updated>2011-12-01T08:34:47.671-08:00</updated><title type='text'>به کتابم دستبرد زدند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-HHaXX7dPVW8/TtesXFhmkeI/AAAAAAAAAuE/HKicgzZ1te0/s1600/imagesCAA74LCG.jpg" imageanchor="1" style="clear: right; cssfloat: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" dda="true" src="http://2.bp.blogspot.com/-HHaXX7dPVW8/TtesXFhmkeI/AAAAAAAAAuE/HKicgzZ1te0/s1600/imagesCAA74LCG.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-r1a14OdXP-8/TteOQEXJDyI/AAAAAAAAAt0/DJXVYk4_uec/s1600/Scan_Pic0003.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" dda="true" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/-r1a14OdXP-8/TteOQEXJDyI/AAAAAAAAAt0/DJXVYk4_uec/s320/Scan_Pic0003.jpg" width="210" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;گفت‌و‌گو با عباس صفاری به مناسبت انتشار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;مجموعه "تاریکروشنا" و چاپ ششم "کبریت خیس" &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;نازنین اعتمادی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
نازنین اعتمادی - به‌تازگی مجموعه شعر "تاریکروشنا" از عباس صفاری توسط انتشارات مروارید در تهران منتشر شده است. در همان حال مجموعه "کبریت خیس" که از موفق‌ترین آثار عباس صفاری و خوش‌اقبال‌ترین کتاب‌های شعر در سال‌های اخیر به‌شمار می‌آید، به چاپ ششم رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در کنار این خبرهای خوب، یک اتفاق نه چندان خوشایند هم برای عباس صفاری روی داد: نمایشی در تالار شهر به صحنه آمد با عنوان "صد سال پیش از تنهایی ما". عنوان این نمایش از یکی از اشعار "کبریت خیس" برگرفته شده. عباس صفاری می‌گوید نویسنده به همین اکتفا نکرده و برخی از اشعار بلند و روایی این کتاب را نیز در نمایشنامه‌اش بدون ذکر نام نویسنده و منبع به کار گرفته است. شاعر نامه‌ای به مسئولان نوشته و آن‌ها هم قول رسیدگی داده‌اند. بهاره رهنما، بازیگر سینما هم در روزنامه شرق نظرش را در این‌باره نوشته است. باری، درباره ویژگی تصویری اشعار عباس صفاری، غیبت و حضور یک شاعر، و این چند رویداد تلخ و شیرین با او گفت‌و‌گویی انجام داده‌ایم که اکنون در دفتر "خاک" از نظر خوانندگان می‌گذرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;آقای صفاری، مجموعه تازه‌ای از اشعار شما با عنوان "تاریکروشنا" به تازگی توسط انتشارات مروارید منتشر شده و بر اساس خبرهایی که به دست ما رسیده، از کتاب‌های پرفروش فصل است. آیا این دفتر،‌‌ همان مجموعه‌ای نبود که سال‌ها پیش با عنوان "تاریکروشنای حضور" در خارج از ایران توسط انتشارات تصویر در آمریکا منتشر شد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
عباس صفاری - درست می‌فرمائید. چاپ اول این مجموعه حدود ۱۵سال پیش با عنوان "تاریکروشنای حضور" در لس‌آنجلس منتشر شد. طرح جلد این کتاب کار فرشید مثقالی بود و ناشرش انتشارات تصویر. در چاپ اول حدود ۶۰ شعر که در فاصله زمانی ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۴ سروده شده بودند به چاپ رسیده بود. این دومین مجموعه شعر من است و در زمان انتشارش چندین نقد و بررسی پیرامون آن انتشار یافت و آقای محمد رحیم اخوت نیز نقد بلند‌بالایی بر آن نوشت که در فصل‌نامه بررسی کتاب، در آمریکا منتشر شد.&lt;br /&gt;
عباس صفاری: آن زبان آرکائیک و نیمه فاخری که در مجموعه اولم برگزیده بودم در "تاریکروشنا" قوام آمد و با مضمون هماهنگ شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;درین مدت دنیای شعری شما اندکی دگرگون شده که خیلی هم طبیعی‌ست، چه انگیزه‌ای باعث شد "تاریکروشنا" را مجدداً به چاپ بسپرید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به چند دلیل غیر موجه. در درجه اول من همیشه بر این باور بوده‌ام که آنچه ما در خارج از کشور و به زبان فارسی تولید می‌کنیم بخشی از ادبیات ایران است و از آن میان آنچه از اهمیتی بر خوردار باشد نهایتاً باید به ایران که جایگاه فرهنگ مادر است بازگردد. "تاریکروشنا" در کارنامه شعری من جایگاهی دارد که از بعضی جهات دست‌کم برای خودم حائز اهمیت است. آن زبان آرکائیک و نیمه فاخری که در مجموعه اولم برگزیده بودم در "تاریکروشنا" قوام آمد و با مضمون هماهنگ شد. علاوه بر این از طریق‌ ایمیل‌ها و پیغام‌های خوانندگان پی‌گیر شعرم در داخل کشور دریافتم که تعدای از آن‌ها علاقمند هستند که کتاب‌های دیگرم را نیز داشته باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;زندگی شما به عنوان یک شاعر مهاجر در غیبت اتفاق می‌افتد یا در حضور؟ این را می‌پرسیم، چون می‌دانید که نیما بعد از آنکه از محیط رنجیده‌خاطر شد و به یوش پناه آورد، به ظاهر غایب بود، اما حضورش در فضای فرهنگی و شعری ما بسیار سنگین بود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
سئوال شما مرا یاد کتاب "جشن بی‌کران" نوشته ارنست همینگوی انداخت که به گمانم آخرین کتاب اوست و سال‌ها پس از ترک پاریس نوشته شده. گویا در مورد این کتاب گفته شده که دور از پاریس او توانسته تصویر دقیق‌تری از پاریس ارائه دهد.&lt;br /&gt;
یکی از عوالم و حس‌هایی که مرا تحریک می‌کند و به نوشتن وا می‌دارد حس نوستالژیاست. محیط و یادآوری آن همیشه نقش مهمی در عوالم نوستالژیک ما دارد. من دقیقاً نمی‌توانم بگویم. اما گاهی فکر می‌کنم اگر در ایران مانده بودم به شعر برنمی‌گشتم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-pedz5StxmWI/TteOrdgBYnI/AAAAAAAAAt8/xRrPyZDvdGU/s1600/scan0003%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" dda="true" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/-pedz5StxmWI/TteOrdgBYnI/AAAAAAAAAt8/xRrPyZDvdGU/s320/scan0003%255B1%255D.jpg" width="209" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;"کبریت خیس" نوشته عباس صفاری، دفتری در شعر که به چاپ ششم رسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;آقای صفاری، یک نمایشی در ایران روی صحنه آمده با عنوان "صد سال پیش از تنهایی ما". شما هم شعری دارید با همین عنوان در مجموعه "کبریت خیس" که الان چاپ ششمش به بازار آمده. چطور ممکن است عنوان یک نمایش با عنوان شعر شما یکسان باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسم این نمایش که در حال حاضر در یکی از سالن‌های تئا‌تر شهر بر صحنه است مستقیماً از روی شعر من برداشته شده. اما این دستبرد به همین یک مورد ظاهراً بی‌اهمیت که می‌توانستم به‌راحتی از آن چشم بپوشم ختم نمی‌شود. تعدادی از اشعار بلند و روایی "کبریت خیس" را نیز نویسنده تازه‌کار این نمایش بدون اطلاع و آگاهی من در نمایشش گنجانده است. اما آنچه بیش از این دو مورد برای من آزاردهنده است تکه پاره کردن اشعار "کبریت خیس" است که جابه‌جا در منولوگ این نمایش زورتپان شده است. در حال حاضر تنها کاری که از راه دور از من برمی‌آید این است که معترض باشم و از مسئولان تئا‌تر شهر بخواهم که به اعتراض من پاسخ منطقی بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;شعر شما یک شعر ایماژیستی (تصویری) ‌ست. فکر نمی‌کنید همین ویژگی تصویری باعث شود که عده‌ای وسوسه شوند و پای شعر شما را به صحنه‌های نمایش هم باز کنند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000;"&gt;نمایش "صد سال پیش از تنهایی ما" و دست‌درازی به دنیای یک شاعر&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنبه‌های تصویری شعرم را من ویژگی مثبت آن می‌دانم. اشکالی هم نمی‌بینم که در تآ‌تر یا سینما استفاده درست و به جایی از آن بشود. "گربه‌های اشرافی"ِ تی. اس. الیوت در شکل یک نمایش موزیکال ۲۰ سال است که روی صحنه است. از شعر من پیش از این نیز هم در آمریکا و هم در یک فیلم کوتاه که در ایران ساخته شده استفاده کرده‌اند. اما در پوستر فیلم نام شاعر قید شده است و چنانچه فروشی داشته باشد حق‌التألیف نیز باید به من تعلق بگیرد. اعتراض من به این نمایش و نویسنده‌اش این است که این کار یک سرقت ادبی است که بدون اطلاع و موافقت من انجام شده و از آن بد‌تر نویسنده با نیاوردن نام من در پوستر و بروشور به تماشاگر وانمود کرده که نویسنده آن اشعار اوست. از آن گذشته آنچه من و شما در عرصه ادب به شکل کتاب تولید می‌کنیم خوانندگان مشخصی دارد که اصطلاحاً به آن‌ها قشر کتابخوان می‌گویند. تماشاگران فیلم و تآ‌تر و شنوندگان موسیقی لزوماً کتابخوان نیستند. وقتی فیلمی با استفاده از یک کتاب یا ترانه‌ای با استفاده از شعر من ساخته می‌شود امکانی برایمان ایجاد می‌کند که دایره محدود کتابخوان را گسترش بدهیم و افراد جدیدی را به خواندن تشویق کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;یکی از بحث‌های مهم در قلمرو حقوق مؤلف و مسأله "بینامتنیت" که پست‌مدرنیست‌ها به آن ظاهراً بسیار علاقه دارند، این است که آیا مؤلف در عصر اینترنت اصولاً حقی دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
در رابطه با اینترنت و فضای مجازی اشکالاتی بوجود آمده که کنترل استفاده‌کنندگان از به فرض یک قطعه موسیقی را مشکل کرده است و ایجاد نرم‌افزاری که این‌ها را کنترل کنند لازمه‌اش بیلون‌ها دلار سرمایه است که من معتقدم نهایتاً فکری به حالش خواهند کرد. اما داستانی که کتاب می‌شود و فیلم می‌شود و میلیون‌ها دلار در گیشه فروش می‌کند حساب و کتابی دارد که نمی‌توان زیر پا گذاشت. به زبان دیگر بدون سود تولید حرفه‌ای و متداوم در عرصه ادب و هنر غیر ممکن است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;چه باید کرد به نظر شما که مؤلف ایرانی از نظر قانونی "محق" باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رابطه با حقوق مؤلف ما قوانین محکم و نسبتاً دقیقی در ایران داریم. مشکل اما سیستم قضایی ماست که پایبندی و اجرای آن را جدی نمی‌گیرند و این امر محیط دادگاه‌هایمان را تبدیل کرده است به صحنه لابیرنت فرار‌دهنده‌ای در داستان‌های قضایی کافکا. &lt;br /&gt;
--------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Tags: انتشارات مروارید, تاریکروشنا, عباس صفاری, کبریت خیس, خاک &lt;br /&gt;
محتویات این فیلد به صورت شخصی نگهداری می شود و در محلی از سایت نمایش داده نمی شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3450534033256263743?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3450534033256263743'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3450534033256263743'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='به کتابم دستبرد زدند'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-HHaXX7dPVW8/TtesXFhmkeI/AAAAAAAAAuE/HKicgzZ1te0/s72-c/imagesCAA74LCG.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-2856298965728115769</id><published>2011-11-29T06:53:00.000-08:00</published><updated>2011-11-29T06:53:20.849-08:00</updated><title type='text'>شعرهایی تحت‌تاثیر دوره اول مدرنیسم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-3uy9FDvOn4s/TtTxXtBPE5I/AAAAAAAAAtk/1I00USjlLWU/s1600/ScannedImage-5.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" dda="true" height="400" src="http://4.bp.blogspot.com/-3uy9FDvOn4s/TtTxXtBPE5I/AAAAAAAAAtk/1I00USjlLWU/s400/ScannedImage-5.jpg" width="325" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;گفت‌وگوی مجتبا پور محسن &amp;nbsp;با عباس صفاری، شاعر مجموعه «تاریک‌روشنا»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000;"&gt;روزنامه فرهیختگان - تهران &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #990000;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;مجتبا پورمحسن&lt;/strong&gt;: عباس صفاری، یکی از شاعران محبوب و مطرح سال‌های اخیر ایران بوده است. او اگرچه با مجموعه شعر «دوربین قدیمی» برنده جایزه شعر کارنامه شد، اما «کبریت خیس» کتابی بود که صفاری را به شاعری محبوب تبدیل کرد. روندی که در کتاب بعدی‌اش «خنده در برف» نیز ادامه پیدا کرد. به تازگی اما مجموعه‌ای از شعرهای عباس صفاری با نام «تاریک‌روشنا» منتشر شده که دربرگیرنده شعرهایی است که او در فاصله سال‌های ۱۳۷۱ تا ۱۳۷۴ سروده است. با او درباره شعرهای این کتاب و تفاوتش با جهان شعری‌اش گفت‌وگو کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صفاری، کتاب تاریک‌روشنا که اخیرا نشر مروارید آن را منتشر کرده، آخرین مجموعه‌ای است که از شما در ایران چاپ شده. اما گویا این شعرها، شعرهای قدیمی هستند. درست است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مجموعه در اصل به عنوان «تاریک‌روشنای حضور» در کالیفرنیا چاپ شده، و این دومین مجموعه شعر من است که در آمریکا به چاپ رسید و شامل شعرهای آن دوره است؛ یعنی از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵. حدود سه تا چهار سال از شعرهای آن دوره در این مجموعه فراهم شده. در واقع نزدیک به ۶۰ شعر در این کتاب بود که در مراحل ارشاد به حدود پنج تا شش شعر اشکال گرفتند که چند تا از آنها را حذف کردم و حدود چهار شعر از همان دوره را که قبل از آن به چاپ نرسیده بود و دارای اشکالاتی بود که باید رفع می‌شد، بازنویسی و پاکیزه کردم و به جای آن چندتایی که ایراد ممیزی داشت، اضافه کردم به این مجموعه و سپردم به ناشر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من مخاطب که این کتاب را می‌خوانم خواه‌ناخواه شعرهای این کتاب را بعد از آن دو مجموعه شعر شما تصور می‌کنم، اینطور نیست؟ یعنی شما این انتظار را از مخاطب‌تان ندارید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا، ولی با توجه به توضیحاتی که هم من قبل از چاپ کتاب در یکی‌ دو مصاحبه‌ای که انجام دادم گفتم که اینها شعرهای قدیمی هستند و هم به خاطر تاریخی که باز هم روی کتاب قرار گرفته، حس کردم که خواننده خودش درمی‌یابد که این کتاب قبل از مجموعه‌هایی که قبلا در ایران به چاپ رسیده، چاپ شده و شعرهای قدیمی‌تر محسوب می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انگیزه‌تان اصلا برای چاپ این کارها چه بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی اینکه چندین‌بار از طریق اینترنت یا ایمیل‌هایی که دریافت کردم یا در صفحه‌های فیس‌بوک، دیدم افرادی که شعرهای مرا دنبال می‌کنند اصرار دارند که شعرهایی که من قبل از «دوربین قدیمی‌» هم انتشار دادم در ایران موجود باشد. ناشر هم خیلی علاقه‌مند بود که اجازه چاپ شعرهای قبل از دوربین قدیمی را هم در ایران داشته باشد و حس می‌کرد که در ایران این کتاب‌ها به هرحال خوانندگانی خواهد داشت و حداقل آنهایی که علاقه‌مند به شعر من هستند، برایشان جذابیت داشته و آن را دنبال می‌کنند که این شعر از کجا گذشته و به مرحله‌ امروزی رسیده‌ است. به این خاطر می‌خواست که این مجموعه‌ها چاپ شود و من هم موافقت کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همانطور که می‌دانید من از دوستداران شعر شما هستم. اما این کتاب مرا - نه به عنوان کسی که شاعر یا منتقد است- اصلا ارضا نکرد. یعنی آن چیزی نبود که انتظار داشتم. انتظار این اتفاق را داشتید که مخاطب با چنین حسی مواجه شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب، این خیلی طبیعی است. کسی که با شعر من از طریق «کبریت خیس» آشناست و بعد از کبریت خیس، «خنده در برف»، این مجموعه برایش حالت غافلگیرکننده‌ای خواهد داشت. من در اولین گفت‌وگویی که با ایسنا داشتم به همین موضوع غافلگیرکنندگی این کتاب اشاره کردم. بعد حاصل دوره‌ای است که نوع نگاه من به زندگی و هستی و نوع پیاده کردن آنچه من حس می‌کنم به زبان شعر و زبانی که به کار می‌برم در شعرهای این مجموعه، با کتاب‌های بعدی‌ام متفاوت است. مجموعه‌ شعر تاریک‌روشنا‌ در واقع ادامه شعری است که ما در دهه‌ ۴۰ و ۵۰ با آن مواجه بودیم، شعر قبل از انقلاب که به نظر من جذابیت‌های خودش را دارد و شعری هم نیست که سرودنش خیلی ساده باشد،تقریرش شاید ساده باشد، ولی سرودن چنین شعرهایی که مال آن دوره است‌، شگردهای خودش را دارد. خیلی هم شعر سهل‌الوصولی نیست، ولی به هر حال دوره‌ای از شعر من است و در مورد من هم مثل هر هنرمند دیگری که مراحل مختلفی در خلاقیت خودش دارد، این هم دوره‌ای از خلاقیت شعری‌ام است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی خودتان هم می‌پذیرید که وقتی من مخاطب از جانب آقای صفاری می‌خوانم که شعرهای کتاب غافلگیرکننده است، این جمله بار معنایی رو به جلویی دارد بیشتر تا رو به عقب؟ من اینطور احساس می‌کنم مگر اینکه خودتان احساس کنید این کارها رو به جلوتر از کارهای دیگرتان است، اینطور است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه،اصلا مساله جلوتر و عقب‌تر بودن شعر نیست. فکر نمی‌کنم بشود یک نوع یا سبک شعری را بر انواع یا سبک‌های دیگر شعری ارجحیت داد. هر کدام از اینها دوره‌های خودشان را دارند و در برهه‌ای محبوبیت پیدا می‌کنند و آنهایی که با این شعر در یک دوره‌ای از زندگی ارتباط برقرار کرده‌اند، این شعرها همیشه برایشان جذابیت دارد و آنهایی که در این زمینه‌ها کارهای استخوان‌داری است، در تاریخ ادبیات ما می‌ماند. من نمی‌توانم در مورد شعر خودم چنین قضاوتی را بکنم، اما خب شما شعرهای مشابه اینها را می‌بینید. مثلا شعرهای منوچهر آتشی، اینها شعرهای ماندگاری در تاریخ ادبیات ما هستند، در صورتی که زبان آن شعرها، زبانی نیست که حالا معمولا به کار می‌بریم و اصولا آن نوع نگاه و آنگونه آرمان‌گرایی را ما دیگر اصلا نمی‌پسندیم. به نظر من سبک‌های شعری هیچ‌کدام ارجحیتی بر دیگری ندارند، منتها هرکدام دوره‌ای دارند که تمام می‌شود. من هم یک دوره‌ای داشتم که این شعرها متعلق به آن دوره است، اما خب تمام‌شده و دوره دیگری شده و این شعرها بخشی از کارنامه من هستند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را قبول دارید که شاید اگر «هوای تازه» شاملو، امروز به عنوان مجموعه شعری که تازه رونمایی‌شده منتشر می‌شد آن جذابیت را نداشت؟ به هر حال باید بپذیریم که زمان تاثیر می‌گذارد روی قضاوت آدم، نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرف شما درست است. اما در صورتی که یک شاعر جدید هوای تازه‌ای را برای اولین‌بار بنویسد و منتشر کند و بعد خب ما به این شاعر جوان می‌خواهیم بگوییم که دوست عزیز، دوره چنین دنیایی و چنین شعرهایی سر آمده. ولی اگر متعلق به گذشته شاعری باشد، باز شامل همان صحبت‌هایی می‌شود که گفتم. من حرف شما را می‌پذیرم، در صورتی که این اولین کار کسی باشد که دارد تازه در این دوره آن را انجام می‌دهد. خب این مال گذشته من است، مال حالا نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شعرهای کتاب‌های «کبریت خیس» و «خنده در برف» ما عباس صفاری را می‌بینیم که همیشه به یک چشم‌انداز بزرگ نظر دارد، اما با یک نمای بسته از آن چشم‌انداز بزرگ صحبت می‌کند. مثل همان نگاهی که به سنگ می‌افتد یا در ایستگاه مترو؛ چشم‌انداز شما همیشه وسیع است، ولی آنجا نما را می‌بندید و خیلی جزئی‌نگرانه‌‌تر نگاه می‌کنید. اما در این کتاب این چشم‌انداز بزرگ هست، ولی نگاه شما هم -اگر سینمایی بگوییم- دوربین شما واید است، یعنی خیلی بزرگ نگاه می‌کنید. به همین دلیل شعر روتر است، این تفاوت را حس می‌کنید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حقیقت می‌توانم اینطور بگویم که سلایق الان خیلی نسبت به گذشته تغییر کرده، اما لزوما به این معنی نیست که ما آن چیزی را که امروز انتخاب می‌کنیم، یعنی آن لنزی (اگر بخواهم از مثال شما استفاده کنم) را که امروز استفاده می‌کنیم، بهترین نوع لنزی است که با آن می‌توان به زندگی نگاه کرد. شاید خیلی از مسائل باشد که هنوز در آن فرم گذشته و از آن زاویه‌ای که در گذشته به آن نگاه کرده‌ایم، بهتر دیده شود. یکی از مثال‌های روشنی که در این‌ مورد در این کتاب هست، شعری است که برای دریاچه اورال گفته شده، دریاچه اورال شعری است که ظاهرا متافوریک (استعاری) نیست و درباره یک حادثه تراژیک است که در محیط‌زیست ما اتفاق افتاده، اما به‌نوعی نوشته شده که می‌تواند نوعی متافور هم تلقی شود. یعنی شما وقتی شاهرگ‌های رودخانه‌ای را قطع می‌کنید، رودخانه‌ای که به یک دریاچه می‌ریزد و باعث می‌شود آن دریاچه خشک شود، شما همین را می‌توانید به عنوان یک متافور برای یک شهر هم استفاده کنید. یعنی وقتی که شاهرگ‌های حیاتی یک شهر یا یک کلانشهر را قطع کنید با یک چنین فاجعه‌ای روبه‌رو می‌شوید. وقتی دریچه لنز را باز می‌کنیم و یک نگاه کلی می‌اندازیم، یک نوع امکاناتی هم به ما می‌دهد برای برداشت‌های مختلف و دیدن متافوریک مسائل و این چیزی است که شاعران دوران قبل از انقلاب ایران خیلی به آن می‌پرداختند و آنها هم متاثر از شعر سمبلیستی فرانسوی بودند و سمبلیست‌ها این نگاه را پرورش و وسعت دادند و وارد شعر کردند. ولی اینکه الان این نگاه و این نوع شعر چقدر کاربرد دارد و چقدر می‌توان از آن استفاده کرد، در موردش باید بحث کرد. ولی من هرازگاهی دوست دارم از این زاویه هم به زندگی نگاه کنم. حالا خیلی کمتر، ولی درگذشته بیشتر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شعر دریاچه اورال اشاره کردید که برای من یک شعر «وحشت‌برانگیز» بود. به این خاطر که اورال دریاچه‌ای بود که در کتاب‌های جغرافیای دوره‌های ابتدایی و راهنمایی ما وجود داشت در شوروی سابق، اما من بعد فهمیدم که این دریاچه دیگر وجود ندارد و از نقشه جهان محو شده. امروز می‌بینم که نسبت به این قضیه هیچ حسی ندارم و به این دلیل برایم وحشت‌انگیز است که فکر کردم نکند من ۲۰ سال دیگر نسبت به دریاچه ارومیه هم چنین حسی داشته باشم. از این نظر این شعر خیلی برایم وحشت‌انگیز بود، یعنی آیا اینقدر خشونت طبیعت به انسان منتقل می‌شود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من حدس می‌زدم به این صورت باشد. یکی از دلایلی که از این شعر دوباره استفاده کردم به خاطر دریاچه ارومیه است. شاید اگر این اتفاقاتی که برای ارومیه افتاده، رخ نداده بود، من این شعر را داخل این کتاب نمی‌گذاشتم و زحمت بازنویسی آن را به خودم نمی‌دادم. شما مثال خوبی زدید. ما می‌بینیم که همین اتفاق دارد برای ارومیه می‌افتد و شما بیشتر از من خبر دارید که چه عواقب ناگواری خواهد داشت؛ نمکی که در فضا پخش می‌شود و مزارع کشاورزی‌ای که از بین می‌روند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این اتفاق در ابعاد بسیار وسیع و وحشتناکی برای اورال افتاده، اینکه اصلا وظیفه شعر باشد که این را بیان کند یا نه، من به آن مساله کاری ندارم. من فکر می‌کنم که مجله نشنال‌جئوگرافی خیلی بهتر از من این مساله را بیان کرده و دنیا را آگاه کرده، منتها من می‌توانم از آن یک برداشتی بکنم و شعری بنویسم که کسی امکان برداشت‌های متافوریک از آن داشته باشد یا مثلا در آینده جور دیگری به آن نگاه شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می‌گویم حتی در همین برداشت غیرمتافوریک و مستقل آن وحشتی را به من منتقل می‌کند که شاید مجله نشنال‌جئوگرافی نتواند منتقل کند و فقط توسط یک شعر می‌تواند به من منتقل شود. می‌ترسم دو سال دیگر دریاچه ارومیه خشک شود و ۲۰ سال بعد من و بچه‌های ما اصلا چنین حسی نداشته باشند. من این وحشت فراموشی را در شعر شما دیدم و خیلی مرا تکان داد و خیلی برایم جالب بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب، این کاری است که شعر انجام می‌دهد و خبر روزنامه‌ای نمی‌کند. خبر روزنامه‌ای آمار را به شما انتقال می‌دهد، شعر حس را در شما بیدار می‌کند. ولی خب این حس که فرزند شما دریاچه ارومیه را نخواهد دید، حسی است که روزنامه نمی‌تواند به شما منتقل کند و مسلما خیلی حس تلخ و وحشتناکی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چیزی که خیلی در این کارها به کار رفته و من می‌دانم که شما آن را آگاهانه انجام داده‌اید، وجود ترکیبات اضافی انتزاعی است که خیلی در کار زیاد است. شاید من از آقای عباس صفاری حتی در سال ۱۳۷۱ انتظار نداشتم که چنین شعری بگوید: «در اعماق آبی روحم» یا «لنگرهای زخم‌خورده شبی گم‌شده» یا «گردنه‌های باستانی رنج»؛ چنین ترکیباتی که خیلی انتزاعی هستند - نمی‌دانم شاید من اشتباه می‌کنم‌ - اتفاقا اگر اینها حادثه بود در شعر شما، می‌گذاشتم به پای اینکه شاید شما وقوف زیادی به شعر مدرن در همان دوره نداشتید. ولی می‌بینم این آگاهانه است، چون تکرارشده و اصلا ساختار شعر بر پایه اینهاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوب شد که به مساله مدرن اشاره کردید. حس خود من در دوره‌ای که این شعرها نوشته شده - من قبلا هم راجع به این موضوع صحبت کرده‌ام- ‌بیشتر تحت‌تاثیر شاعرانی مثل دابلیو‌ اچ‌ اودن، به‌خصوص والاس استیونس و تی‌اس‌الیوت به‌علاوه چند تایی شاعران ایرانی که خیلی در آن دوره می‌پسندیدم، بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی در خارجی‌ها خیلی بیشتر است، این را من احساس می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نوع تصاویر و ترکیب‌سازی‌ها متعلق به دوران اولیه مدرنیسم است که نسل من خیلی تحت‌تاثیر این نوع بیان و نگاه بود. استفاده از ترکیبات پرطمطراق و نفسگیر که خواننده را مغلوب ‌کند، خیلی رواج داشت و در شعر فارسی موردپسند بود. این فقط در شعر ایران اتفاق نیفتاده، خب شعر ایران هم در آن دوره متاثر از شعری است که در غرب سروده می‌شد. تفاوتش با شعرهای بعدی من، مثلا «کبریت خیس» این است که من در کبریت خیس شاید بیشتر متاثرم از شعری که بعد از جنگ جهانی دوم در غرب و به‌ویژه در آمریکا سروده شده و آن نوع شعری است که اینها در همان شروع با مدرنیسم گذشته به‌شدت مخالفت می‌ورزند و پایه‌های نوع شعری را می‌گذارند که شاید امروزه به عنوان پست‌مدرن می‌شناسیم‌، آن موقع شاید اسمی برایش نداشتند. آن نوع تصویرسازی‌هایی که شما آنجا می‌بینید و آن نوع ترکیباتی که مثال زدید، متعلق به یک دوره‌ای است و اینکه هنوز اینها کاربرد داشته باشد، من برای یک شاعر جوان که امروز می‌خواهد شروع به کار کند، آن را پیشنهاد نمی‌کنم. ولی شاعری که در سن و سال من است و در یک دوره‌ای از زندگی‌اش این کار را کرده، در واقع دوره‌ای از کار اوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوال بعدی‌ام در همین زمینه بود که شما به آن پرداختید. اینکه من وقتی این شعرها را می‌خواندم یاد شعرهای تی‌اس الیوت می‌افتادم، نه به این معنا که متاثر یا تقلیدی از آن باشد. شما گفتید شاعران آن زمان ما هم چنین تاثیراتی داشتند، اما آن چیزی که من از آن به عنوان یک ویژگی‌ مثبت یاد می‌کنم - در کنار آن ضعفی که می‌گویم - این است که شاید خیلی از شاعران ما ملغمه‌ای از اتفاقاتی را که در آن سال‌ها می‌افتاد و متناقض هم بودند جمع می‌کردند و یک ساختاری در می‌آمد که خیلی لایتچسبک بود، ولی جالب است که شما از معدود شاعرانی هستید در تاریخ شعر معاصر فارسی که در این کتاب کاملا از همان زیبایی‌شناسی مدرنیست‌های اولیه استفاده کرده‌اید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرف شما را می‌فهمم و قبول دارم. اما می‌توانیم بگوییم این همان گذشت زمانه است. آن شعرها ادامه کارهایی بوده که شاید من می‌خواستم در بیست سالگی‌ام بکنم ولی به تعویق افتاده متاثر از همان دوره و آن نوع نگاهی است که دوران مدرنیته به زندگی داشته و نمونه خیلی روشنی که بخواهم مثال بزنم، نگاهی است که ما به انسان داریم، شما وقتی در شعر الیوت سراغش می‌روید، در شعر پاند یا کلاسیک‌ها حافظ و مولانا و دانته،‌ همه اینها یک انسان برتر به معنی سوپرمن مدنظرشان است، بعد آن انسان برتر کم‌کم تبدیل می‌شود به خودشان و آن خود را در شعر بازتاب می‌دهند و آن شاعری را که می‌بینیم، الیوت، آن انسان برتری است که می‌خواهد به آن جایگاه برسد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی این در دورانی که ما داریم از آن حرف می‌زنیم و موردپسند من و شمای امروزی هست، دیگر فرق کرده. سوپرمن یا انسان برتر امروز من احتمالا ال پاچینوست در بعدازظهر یک روز سگی که برای تامین مخارج تغییر جنسیت رفیقش خودش را به دردسر می‌اندازد و می‌رود دزدی بانک می‌کند یا سوزن‌بان قطار فیلم آقای شهید ثالث است که باید غلبه کند بر خستگی و خماری خودش که دو تا قطار شاخ به شاخ نشوند. اینها ابرمردهای امروزی ما هستند و شما مقایسه کن با ابرمردهای حافظ و مولوی و دانته و ببین چه فرق فاحشی در آن هست. من هم از چنین مرحله‌ای گذشته‌ام، بعضی وقت‌ها قرن‌ها طول می‌کشد تا چنین فاصله‌ای کوتاه شود. اما بعضی وقت‌ها - حالا نمی‌دانم از بدحادثه است یا خوشبختانه - ما در یک زمان کوتاه و طی یک زندگی کوتاه هر دوی این مراحل را گذرانده‌ایم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-2856298965728115769?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/2856298965728115769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/2856298965728115769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_29.html' title='شعرهایی تحت‌تاثیر دوره اول مدرنیسم'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-3uy9FDvOn4s/TtTxXtBPE5I/AAAAAAAAAtk/1I00USjlLWU/s72-c/ScannedImage-5.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-8149061423395934225</id><published>2011-11-28T05:31:00.000-08:00</published><updated>2011-11-29T21:14:00.118-08:00</updated><title type='text'>سرقت بی شرمانه از کبریت خیس در تئاتر شهر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-8WsGW3OWs4M/TtOKpgNDEZI/AAAAAAAAAtU/W1XrsrOqg-c/s1600/530_634014231965618750_l%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" dda="true" height="195" src="http://1.bp.blogspot.com/-8WsGW3OWs4M/TtOKpgNDEZI/AAAAAAAAAtU/W1XrsrOqg-c/s320/530_634014231965618750_l%255B1%255D.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;در یکی از سالن های تئاتر شهر نمایشی بر صحنه است که بخش عمده ای از متن آنرا نویسنده ی&amp;nbsp;نمایش از کبریت خیس سرقت کرده است . او پس از اعتراض من به خبر نگار ( ایسنا ) گفته است در متن دست نویس اولیه اشعار مرا در پرانتز قرار داده بوده . اما هنگام ساختن پوستر و بروشور یادش رفته از من نام ببرد . مثل این ...که من نجار صحنه بوده ام که نامم یادش برود . وقتی هم که برای گرفتن مجوز به ارشاد تحویل داده یادش رفته بگوید نویسنده آن بخش ها کیست . هنگام اجرا های متعدد نیز فرصتی داشته که به صورت شفاهی به تماشاگران بگوید نویسنده کیست که این کار را هم یادش رفته انجام بدهد &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;. نه آقای نویسنده . شما چیزی را از یاد نبرده ای . شما اشعار مرا دزدیده و به نام خودت بر صحنه برده ای .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;من به علت دوری از ایران تنها کاری که در این مرحله از دستم بر می آید این است که از مسئولان تاتر شهر بخواهم که ادامه اجرای این نمایش را مشروط و موکول کنند به گرفتن اجازه کتبی از من . از شما دوستان گرامی نیز که اوقات سالمی را با هم گذزرانده ایم و هر کدام به نوبه خود طعم تلخ بی عدالتی و زیر پا نهادن حقوقتان را چشیده اید تقاضا دارم مرا در این رابطه که به حرمت قلم مربوط می شود دست تنها نگذارید و در وبلاگ و فیس بوک و رسانه هائی که در اختیار دارید&amp;nbsp; اعتراض خود را نشان بدهید . هیچ کدام از این اعتراض ها با تلاش فرد و به تنهائی به جائی نمی رسد . عادلانه ترین در خواست که در تمام کشورهای قانون مدار دنیا مرسوم است&amp;nbsp; که&amp;nbsp;&amp;nbsp;در این مرحله فقط باید جلوی اجرای این نمایش گرفته شده و اجرای مجدد مشروط باشد به گرفتن مجوز و رضایت از سوی این جانب &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;متن اعتراضی من در ایسنا به آدرس زیرمنتشر شده است . سپاسگزار ع. ص &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1900126&amp;amp;Lang=P"&gt;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1900126&amp;amp;Lang=P&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-8149061423395934225?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8149061423395934225'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8149061423395934225'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_28.html' title='سرقت بی شرمانه از کبریت خیس در تئاتر شهر'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-8WsGW3OWs4M/TtOKpgNDEZI/AAAAAAAAAtU/W1XrsrOqg-c/s72-c/530_634014231965618750_l%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-6255985976226448517</id><published>2011-11-25T21:04:00.000-08:00</published><updated>2011-11-25T21:06:33.819-08:00</updated><title type='text'>فانوس های گذشتگان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-0Jj3kfugiPc/TtBzLghV8SI/AAAAAAAAAtE/ItsxYJwH-i4/s1600/door_yoma%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" hda="true" height="400" src="http://3.bp.blogspot.com/-0Jj3kfugiPc/TtBzLghV8SI/AAAAAAAAAtE/ItsxYJwH-i4/s400/door_yoma%255B1%255D.jpg" width="248" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;گفتگو با سید مصطفی رضیئی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;پیرامون ترجمه کوچه فانوس ها&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;و شعر جهان باستان&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزنامه تهران امروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;عباس صفاري را با دفترهاي شعرش مي‌شناسند و زباني كه در شعر سپيد، جايگاه خودش را تثبيت كرده است و خوانندگان و وفاداران خويش را هم دارد. اما صفاري تنها به سرودن مشغول نيست و دستي هم در ترجمه دارد. امسال دفتر «كوچه فانوس‌ها» بعد از پنج سال انتظار براي آماده شدن كتاب، توسط انتشارات مرواريد منتشر شد. صفاري ساكن آمريكاست و اين گفت‌وگو درباره ترجمه شعر، از طريق ايميل به سرانجام رسيد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;بسياري شعر را ترجمه‌پذير نمي‌دانند و اين داستان، مبحثي طولاني و كشدار شده. اما وقتي به سه دفتر شعر ترجمه شما نگاه مي‌كنيم، وراي ماجراي ترجمه‌ و شعر، با ترجمه اشعار كهن روبه‌رو هستيم. چين باستان. مصر باستان. اين ترجمه‌ها را در قالب ترجمه شعر قرار مي‌دهيد يا بيشتر پژوهشي تاريخي درنظرتان بوده؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان باستان و به ويژه آنچه از ادبيات و هنر آن دوران از گزند روزگار جان به در برده و به زمان ما رسيده است، طي دو دهه گذشته يك نوع عطش سيري‌ناپذير در من ايجاد كرده و مانند هر پديده بكر و جذاب ديگري هرچه بيشتر در اين زمينه مي‌دانم و مي‌خوانم كنجكاوتر و حريص‌تر مي‌شوم. اما ترجمه آنها به زبان فارسي كه با مجموعه «ماه و تنهايي عاشقان – نشر آهنگ‌ديگر» آغاز شد، انگيزه ديگري داشته است كه ربط چنداني به بخش پژوهشي آن ندارد. ترجمه شعر براي من چه از آثار كهن يا مدرن به خاطر نقشي است كه در روند نوشتن و خلاقيت كارهاي خودم ايفا مي‌كند. به زبان ديگر، ترجمه شعرسبب مي‌شود كه چرخ‌دنده‌هاي نوشتن همواره روغن‌كاري شده و در حال چرخيدن باشد. به گمانم شاعراني كه دستي هم در ترجمه شعر دارند، كمتر از كاغذ سفيد مي‌ترسند. چون امر ترجمه با بخش خارج از اراده شاعر كه «الهام» اوليه باشد كاري ندارد. الهام را شاعر ديگري تجربه كرده و به شما مي‌دهد. كار شما در اين مرحله سرودن شعري است با الهام عاريه‌اي. در مورد ترجمه‌ناپذيري شعر نيز مي‌توانم بگويم حرف درستي است اما مطرح كردنش بي‌فايده و بي‌معني است. چون اگر يك ژاپني به فرض بخواهد مولانا را بشناسد، راه ديگري غير از ترجمه وجود ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;شما در قلب زبان و فرهنگ آمريكاي شمالي زندگي مي‌كنيد و ارتباطي مستقيم با شعر و زبان روز اين سرزمين داريد. چرا تمام نام‌هاي معاصر را رها كرده‌ايد و سراغ ترجمه متون كهن رفته‌ايد؟ چه فاصله‌اي در فرهنگ شعر و ادب فارسي ديده‌ايد كه در تلاشي چند ساله براي رفع آن هستيد؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوال خوبي است آقاي رضيئي. براي پاسخ بگذاريد چند سالي به عقب برگردم. در دهه نود من با همكاري حسين نوش‌آذر و بهروز شيدا نشريه‌اي ادبي منتشر مي‌كرديم به نام «سنگ». تعدادي از شاعراني كه امروزه در ايران معروف شده‌اند مانند براتيگان و بوكفسكي آثارشان اولين بار در آن نشريه ترجمه و معرفي شدند. شاعراني كه مي‌دانم آثارشان پرفروش‌تر از شعر جهان باستان است. ترجمه‌هاي پراكنده خودم نيز اكثرا از شاعران مدرنيست غربي بوده است. اما دليلي كه من اين همه را رها كرده و در متون دو هزار ساله دنبال شعر مي‌گردم در كمبودي است كه در اين زمينه داشته و داريم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلا نمي‌خواهم منتي از اين بابت سر هموطنم بگذارم و خود را فداكار نشان بدهم. چون لذتش را برده‌ام و از آن بسيار آموخته‌ام. اما از سوي ديگر مي‌ديدم نويسندها و كتاب‌هاي اسم و رسم‌دار غربي را من هم ترجمه نكنم، دير يا زود يكي ديگر ترجمه مي‌كند. اما اشعار تكان‌دهنده شاعران زن در دربار «هيان» را اگر من ترجمه نمي‌كردم، امكان داشت سي سال ديگر هم بگذرد و كسي ترجمه نكند. در مورد كتابي مانند «كوچه فانوس‌ها» كه از ميان پانزده مجموعه دستچين شده است، اصلا بدون دسترسي به كتابخانه‌ها امكانپذير نيست. بر اين اصل تصميم گرفتم به مرور شعر كهن مشرق زمين را ترجمه كنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;روش‌ها، سبك‌ها و الگوهاي گوناگوني براي ترجمه وجود دارد. در ترجمه شعر، اغلب دست مترجم را بازتر مي‌بينند. شما با دست باز ترجمه مي‌كنيد يا تلاش مي‌كنيد به متن اصلي وفادار بمانيد؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
به خودم آزادي عمل زيادي نمي‌دهم. وفاداري به موسيقي برآمده از وزن و قافيه كه از اركان مهم شعر باستاني است، تاحدودي امكان‌ناپذير است. اما با كمي تلاش و انتخاب جايگزين‌هاي مناسب، ته مزه‌اي از لحن اصلي را در زبان مقصد نيز مي‌توان پياده كرد. در ترجمه «تنكا»هاي ژاپني تلاش كرده‌ام كه جمله‌ها به اختصار باشند و بخش اول و دوم مستقل و مجزا بشود. اما به اين دليل كه شعرها باستاني هستند، نرفته‌ام از زبان و كلمات رايج در شعر كلاسيك استفاده كنم. اگر چه آن كار را نيز بلدم و در گذشته انجام داده‌ام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;ماجراي جالبِ ترجمه شما، تلاش شما براي نزديك شدن به متن است. شما ترجمه‌ها، گلچين‌ها و دفترهاي متفاوتي را مطالعه مي‌كنيد و از دلِ آن‌ها دست به انتخاب مي‌زنيد و متون مختلف را مكرر با هم مقايسه مي‌كنيد تا به نتيجه نهايي نزديك شويد. در اين روند پژوهشي، دچار وسواس نشده‌ايد؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رابطه با شعر خودم من وسواس زيادي به خرج مي‌دهم. به صورتي كه در خواب نيز گاهي دست از سرم بر نمي‌دارد. اما در رابطه با كار ترجمه مي‌دانم اگر وسواسي باشم، كار هرگز به پايان نمي‌رسد. آنچه شما به آن اشاره كرده‌ايد، تبديل شدن كار است به يك كلاف سردرگم و سرگيجه‌آور. اين وضعيت را من دوبار تجربه كرده‌ام. بار اول در ترجمه «عاشقانه‌هاي مصر باستان» و بار دوم در ترجمه «كوچه فانوس‌ها» و هر دو مرتبه به خاطر تفاوت‌هاي فاحشي بود كه در ترجمه‌هاي مختلف از يك شعر معين در برابرم قرار مي‌گرفت. يعني مترجميني كه يك متن باستاني را به انگليسي ترجمه كرده بودند، آنقدر نتيجه كارشان با هم متفاوت بود كه مي‌ترسيدم يك شعر را سه بار در كتاب تكرار كرده باشم. به جاي وسواس، من اصطلاح ترجمه با اعمال شاقه را در اين مورد خاص به كار مي‌برم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;شما شاعري سپيدسرا (با نگاهي به شعر نيمايي) هستيد. شاعر بودن را چقدر در ترجمه شعر موثر مي‌بينيد؟ اگر شاعر نبوديد هم مي‌توانستيد ترجمه‌هايي با اين دقت ارائه بدهيد؟ يا كلا شاعرانگي و ترجمه را دو موضوع مجزا و متنافر از يكديگر مي‌بينيد؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
حكم كلي و نهايي در اين زمينه نمي‌توان داد. يكي از بهترين مترجمان شعر كه ترجمه‌هايش بر نسل من تاثيرگذاشت، زنده‌ياد ميرعلائي بود كه خود شعر نمي‌نوشت. من اما بر اين عقيده‌ام كه مترجم شعر بايد خود شاعر باشد يا حتي المقدور داراي شوق و ذوق شاعرانه باشد و علاقه‌مند به شعر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;در دفتر مصر باستان شما، شعرها در كنار ترجمه انگليسي آنان آمده بود و كتاب به قول بازار ايران دو زبانه كار شده بود اما «كوچه فانوس‌ها» تك زبانه است و فقط ترجمه فارسي آمده است. كدام مدل را بيشتر مي‌پسنديد؟ حضور ترجمه انگليسي، ترجمه شما را دچار چالش نمي‌كرد؟ دست‌تان را نمي‌بست؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
ترجمه كار دشواري است و لازمه‌اش حضور ذهن دائم و پيوسته كه در كارهاي حجيم حفظ آن دشوار است. من ديده‌ام مترجمي را كه «نيلوفر آبي» را به خاطر شباهت كلمه‌اش به «كاهو» در زبان انگليسي برداشته كاهو ترجمه كرده و در نتيجه بودا در يك سپيده دم بهاري، محو تماشاي يك كاهو شده است! يا مترجم ديگري كه پيپ كشيدني در اثر معروف رنه مگريت «اين يك پيپ نيست» را «اين يك لوله آب نيست» ترجمه كرده است كه در زبان انگليسي يك لغت را براي هر دو به كار مي‌برند. من مايل نيستم از كسي نام ببرم. اين دو مورد كار مترجمان بدي نيست. اين اتفاقات مضحك در امر ترجمه عادي است. مشكل نشر ما اين است كه ويراستار نداريم و اكثر ترجمه‌ها بدون ويراستاري مي‌رود براي چاپ. مميزين ارشاد نيز كه به گمان من بايد بخش مهمي از مسئوليتشان تصحيح اين اشتباهات باشد، بيشتر نگرانند كه يقه كاراكتري در فلان متن زيادي باز نباشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ترجيح مي‌دهم كه كارم دو زبانه انتشار بيابد. هراسي هم ندارم كه مرتكب اشتباهي از نوع مذكور شده باشم. اگرچه تا به حال اتفاق نيفتاده است. اين مجموعه نيز به صورت دو زبانه به ناشر تحويل داده شد. اما دليلي كه يك زبانه چاپ شده، در حجم كتاب است كه با دو برابر شدن تعداد صفحات به قيمتي در مي‌آمد كه خريد آن در توان خريداران كه اكثرا از قشر جوان و دانشجو هستند نمي‌بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;مبحث تازه‌اي را براي ترجمه انتخاب كرده‌ايد؟ منتظر انتشار چه كتاب‌هاي جديدي از شما باشيم؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
كتاب بعدي من كه از طريق انتشارات «مرواريد» منتشر خواهد شد، مجموعه‌اي‌ است از شعر كلاسيك اعراب كه تاريخ سرودن آنها به قرن چهارم و پنجم هجري باز مي‌گردد. تعداد پانزده نقش «چوب نگاره» نيز كه مخصوص همين مجموعه ساخته‌ام، آن را مصور خواهد كرد. اين مجموعه را تا يكي، دو ماه ديگر به ناشر تحويل خواهم داد و اميدوارم به زودي منتشر گردد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-6255985976226448517?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6255985976226448517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6255985976226448517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_25.html' title='فانوس های گذشتگان'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-0Jj3kfugiPc/TtBzLghV8SI/AAAAAAAAAtE/ItsxYJwH-i4/s72-c/door_yoma%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-4367715506560037305</id><published>2011-11-23T09:41:00.000-08:00</published><updated>2011-11-23T09:41:31.180-08:00</updated><title type='text'>چاپ ششم کبریت خیس منتشر شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-2FdCWgBV6_c/Ts0wDRerZpI/AAAAAAAAAsw/R3n2o3np4AY/s1600/imagesCA9P3NUC.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" hda="true" height="320" src="http://1.bp.blogspot.com/-2FdCWgBV6_c/Ts0wDRerZpI/AAAAAAAAAsw/R3n2o3np4AY/s320/imagesCA9P3NUC.jpg" width="248" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #783f04; font-size: x-large;"&gt;تینا درسفر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;خِرت و پِرت‏های این خانه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;چشم تو را دور که می‏بینند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;یکبند پشتِ سرم حرف می‏زنند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;گلدانها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;پرده ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;تختخواب آشفته&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;ظروف تلنبار بر هم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;مجلات بازمانده بر میز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;حتا این گربه‏ی بی‏چشم و رو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;که در غیاب تو ترجیح می‏دهد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;حیاط همسایه را.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;می‏گویند تو که نیستی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;تنبل می‏شوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و سَمبَل می‏کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;هر مهمی را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;کسی نیست به این کله پوک‏ها بگوید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;وقتی تو نیستی چه فرق می‏کند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;فرقم را از کجا باز کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و یقه‏ام را تا کجا،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;از فرودگاه که بردارمت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;خواهی دید ریشِ سه روزه‏ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;سه تیغه است و معطر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و خطِ اُطو باز گشته است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;به پیراهن و شلوارم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
«کبریت خیس- چاپ ششم - انتشارات مروارید»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-4367715506560037305?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4367715506560037305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4367715506560037305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_23.html' title='چاپ ششم کبریت خیس منتشر شد'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-2FdCWgBV6_c/Ts0wDRerZpI/AAAAAAAAAsw/R3n2o3np4AY/s72-c/imagesCA9P3NUC.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-7990141111152270989</id><published>2011-11-18T22:27:00.000-08:00</published><updated>2011-11-18T23:24:32.650-08:00</updated><title type='text'>از دفتر تاریکروشنا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-629SUaBSN4o/TsdL4OuOhOI/AAAAAAAAAso/64UZTrd1Ktw/s1600/Scan_Pic0005.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" hda="true" height="320" src="http://2.bp.blogspot.com/-629SUaBSN4o/TsdL4OuOhOI/AAAAAAAAAso/64UZTrd1Ktw/s320/Scan_Pic0005.jpg" width="240" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #783f04;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کلیشه&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="color: #783f04;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ===&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;ببند پنجره را! &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;من ار تورق دفا‌تر ابر، امشب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;جز پژمردگی مرگ وار سرانگشتان &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;نصیبی نخواهم برد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;این باران&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;جز کلیشه‌های کسالت بار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;چیزی به چنته ندارد، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و گمان هیچ گلی را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;از گره‌ی فصل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;گذر نخواهد داد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;پف نمی‌است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر کفن برکه‌های مرده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و چون شعار فضیلت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر سپر گل آلود کامیون ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بی‌ثمر می‌گذرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;ببند پنجره را...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-7990141111152270989?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7990141111152270989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7990141111152270989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_2326.html' title='از دفتر تاریکروشنا'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-629SUaBSN4o/TsdL4OuOhOI/AAAAAAAAAso/64UZTrd1Ktw/s72-c/Scan_Pic0005.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-6652187865125041809</id><published>2011-11-18T07:45:00.000-08:00</published><updated>2011-11-18T07:45:48.727-08:00</updated><title type='text'>نگاه وبلاگ کتابان به کوچه فانوس ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-2mQOF_XwmDg/TsZ8SjIHNdI/AAAAAAAAAsg/jI39WrlYKQY/s1600/7758336e1e3dda2a8d37eeece9d0ba64%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" hda="true" height="400" src="http://3.bp.blogspot.com/-2mQOF_XwmDg/TsZ8SjIHNdI/AAAAAAAAAsg/jI39WrlYKQY/s400/7758336e1e3dda2a8d37eeece9d0ba64%255B1%255D.jpg" width="266" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #783f04; font-size: x-large;"&gt;&lt;strong&gt;شرق دور در کوچه‌ی فانوس‌ها&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوچه‌ی فانوس‌ها. سرچشمه‌های شعر غنایی چین. &lt;br /&gt;
گردآوری و ترجمه: عباس صفاری. &lt;br /&gt;
تهران: انتشارات مروارید. چاپ اول: 1390.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;2200 نسخه. 200 صفحه. 3900 تومان.&lt;br /&gt;
بر گرفته از وبلاگ کتابان&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #783f04;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نوشته&amp;nbsp;: شفیعی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;«از اولین باری که خبری در باره‌ی این مجموعه و آماده‌شدنش برای چاپ اعلام شده است پنج سال می‌گذرد. طی این مدت بارها کار آن را پایان یافته پنداشته و در صدد ارسال آن به ناشر بوده‌ام. اما هر بار با پیدا شدن آنتالوژِی جدیدی از شعر کهن چین یا مطلب و کتابی که پیش از آن ندیده بودم، دست نگه داشته‌ام و انتشار آن را به تاخیر انداخته‌ام. غالبا نیز شعر جدید یافته‌ام که حیفم آمده در این دفتر نباشد یا اطلاعات سودمندی که در مقدمه گنجانده شده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;گذشته از اشعار مستقل و پراکنده‌ای که از چندین آنتالوژی انتخاب شده‌اند از سه آنتالوژی تاثیرگذار که جایگاه بلندی در شعر چین دارند در تدوین این مجموعه استفاده شده است. این سه آنتالوژی کهن که سرایندگان اکثر اشعار آن‌ها گم‌نام مانده‌اند. کتاب ترانه‌ها، نوزده شعر باستانی و آرشیو اداره‌ی موسیقی نام دارند.»[1]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;این سطرها بخشی از مقدمه‌ی جامع و کارآمد عباس صفاری در ابتدای کتاب است که ضمن توضیح در مورد ادبیات چین و البته شباهت و تفاوت آن با ادبیات و هنر ایران، به توضیح روند کار نیر می‌پردازد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;کوچه‌ی فانوس‌ها یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی شعر جهان انتشارات مروارید است که پیش‌تر با آثار ارزش مندی از این مجموعه روبه‌رو شده‌ایم. از آن جمله می‌توان ترجمه‌ی شعرهای سیلویا پلات با عنوان در کسوت ماه، والت ویتمن با ترجمه‌ی سیروس پرهام و امیلی دیکنسون با ترجمه‌ی سعید سعیدپور را نام برد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«ساقه‌های علف را شبنم سنگین کرده است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و خورشید سرانجام فرو می‌نشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;پر کن، پر کن پیاله‌ی یشمی را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;که شب بلندی در پیش داریم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;شبنم بر ساقه‌های علف و شبدر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;سرتاسر شب سنگین فرو خواهد نشست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;به‌زودی، به‌زودی شبنم‌ها بخار می‌شوند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و شب به‌زودی به پایان خواهد رسید[2]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«کوچه‌ی فانوس‌ها» یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی شعر جهان انتشارات مروارید است که پیش‌تر با آثار ارزش‌مندی از این مجموعه روبه‌رو شده‌ایم. از آن جمله می‌توان ترجمه‌ی شعرهای سیلویا پلات با عنوان «در کسوت ماه»، «والت ویتمن» با ترجمه‌ی سیروس پرهام و «امیلی دیکنسون» با ترجمه‌ی سعید سعیدپور را نام برد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«تاریخ چین تاریخ ظهور و سقوط امپراطوری‌ها و جنگ‌های خانمان‌سوز ایالتی است. اما در گیر و دار این حوادث شعر همواره جایگاه برجسته‌ی خود را داشته و راهی رو به تعالی و کمال پیموده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;با حمله مغول و تشکیل امپراطوری "یان" در سال 1280 میلادی ناگهان موقعیت شعر نیز دچار تزلزل و رکودی صد ساله می‌شود. در طبقه‌بندی اجتماعی این امپراطوری، شعرا و اساتیدی که اندیشه‌های کنفوسیوس را تبیلغ و تدریس می‌کنند جایگاه‌شان تا جایی مابین فواحش و فقرا نزول می‌کند.»[3]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;عباس صفاری شاعر، متولد 1330، هم‌اکنون در خارج از ایران زندگی می‌کند. او با مجموعه‌ی دوربین قدیمی خود در سال 1382 از برندگان جایزه‌ی کارنامه بود. از او مجموعه‌های شعری منتشر شده است که می‌توان به دوربین قدیمی و کبریت خیس اشاره کرد که توسط همین ناشر به بازار کتاب عرضه شده‌اند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;صفاری پیش از این هم تجربه‌هایی در زمینه‌ی ترجمه‌ی شعر داشته است که می‌توان به ماه و تنهایی عاشقان اشاره کرد که ترجمه‌ی شعر ژاپنی است و توسط انتشارات آهنگ دیگر به چاپ رسیده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;شاید دلیل این‌که صفاری به‌سراغ شعر چین می‌رود و از آن‌طرف در دوربین قدیمی به‌سراغ نوشتاری آپولینری سوق پیدا می‌کند، علاقه‌ی او به شکل تصویری و مصداقی زبان باشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;در هرحال، این مجموعه‌ در پنج فصل و با یک مقدمه‌ی توضیحی، توسط عباس صفاری گرد آمده است،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-6652187865125041809?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6652187865125041809'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6652187865125041809'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_18.html' title='نگاه وبلاگ کتابان به کوچه فانوس ها'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-2mQOF_XwmDg/TsZ8SjIHNdI/AAAAAAAAAsg/jI39WrlYKQY/s72-c/7758336e1e3dda2a8d37eeece9d0ba64%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-6454901681953929369</id><published>2011-11-16T10:38:00.000-08:00</published><updated>2011-11-16T10:53:38.101-08:00</updated><title type='text'>تاریکروشنای عطش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-XhR4oMOYMsw/TsQAEyZj5uI/AAAAAAAAAsM/k3Ohc-E_ma0/s1600/imagesCAFPDMA3.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" hda="true" height="269" src="http://3.bp.blogspot.com/-XhR4oMOYMsw/TsQAEyZj5uI/AAAAAAAAAsM/k3Ohc-E_ma0/s320/imagesCAFPDMA3.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
غربی ها به حوض سنگی کوچکی که فواره ای در میان آن باشد می گویند ( فواره مراکشی ) نمونه های بسیاری از این حوض ها را در میادین اروپا و حیاط معابد و صومعه ها می توان دید . اوکتاویو پاز معتقد است این حوض ها حاصل عقده کم آبی در خاور میانه و شمال آفریقاست . &lt;br /&gt;
در نقدی که خانم هما&amp;nbsp;سیار &amp;nbsp;بر چاپ اول&amp;nbsp; مجموعه تاریکروشنا نوشته و در نقد دیگری که اخیرا آقای ابوالفتحی بر چاپ دوم آن&amp;nbsp;نگاشته &amp;nbsp;است آب و باران را دغدغه و مضمون وحدت بخش کتاب دانسته اند . &lt;br /&gt;
من در شهر کم آب و کویری یزد به دنیا آمده ام . اما از هفت سالگی ساکن تهران شده ام&amp;nbsp; . پس از ترک ایران نیز چیزی در حدود دو سوم از عمرم را در شهرهای بارانی یا کنار دریا زندگی کرده ام . &lt;br /&gt;
از روانشناسان در رابطه با اهمیت دوران طفولیت و نقشی که در طول &amp;nbsp;زندگی ایفا می کند بسیار شنیده و خوانده ام . اما هنوز با این واقعیت خو نگرفته ام &amp;nbsp;که برای رفع عطش در اوج گرما بازی کودکانه ات را رها کنی -&amp;nbsp;از چهل پله تاریک یک آب انبار پایئن بروی و هنگامی که نفس زنان باز می گردی دوباره تشنه شده باشی و این عطش مادام العمر با تو&amp;nbsp; و در تو بماند .&lt;br /&gt;
-------&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04; font-size: x-large;"&gt;&lt;strong&gt;اما دریا &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;نسیم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;با زبان روشن برگ و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;دهان خوشبوی اردیبهشت &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;هرچه گفت &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نشانی از تو نداشت &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;پنداری پیشانی ات را هرگز &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;ناخن ترکه ای در باد &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نخراشیده است . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;پی گرد تو در گرگ و میش &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;که هوای هجرت های بی بدرقه است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;دست در کوبه نارون ها &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;خواب های بسیاری من &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;از چشم پرندگان و &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;جانوران جنگا ربوده ام &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;ستارگان را دیده ام &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;با انگشت های شفافشان &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر صخره های تیره آنچه نوشتند &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; نام تو نبود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;کم حافظه گی دیگر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بیماری روزنامه و میدان نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;رود نیز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر بستر صیقلی اش هر چه سرود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; رنگی از تو نداشت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;اما دریا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;با دهان پوشیده از کفخون و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;پهلوی شکافته اش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;تنها نام تو را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ترجیع بند هذیانش کرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و ماهیان در گهواره مرجان ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;فقط خواب تو می بینند .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;--------&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;شعر از مجموعه تاریکروشنا - چاپ دوم - انتشارات مروارید - تهران &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-6454901681953929369?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6454901681953929369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6454901681953929369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_16.html' title='تاریکروشنای عطش'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-XhR4oMOYMsw/TsQAEyZj5uI/AAAAAAAAAsM/k3Ohc-E_ma0/s72-c/imagesCAFPDMA3.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-7728158989459122816</id><published>2011-11-14T03:30:00.000-08:00</published><updated>2011-11-14T03:30:39.512-08:00</updated><title type='text'>کلینت ایست وود  و اف . بی . آی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-6qiqAcmZqnA/TsD3e3biIqI/AAAAAAAAAsE/9CiaoZZXR3g/s1600/071%255B1%255D.JPG" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="302" nda="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-6qiqAcmZqnA/TsD3e3biIqI/AAAAAAAAAsE/9CiaoZZXR3g/s320/071%255B1%255D.JPG" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #990000; font-size: x-large;"&gt;&lt;strong&gt;صندوق عقب مشکوک &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;دیشب فیلم جدید جناب کلینت ایست وود ( جی . ادگار . هوور ) رابا نقش آفرینی خوب لئوناردو د کاپریو دیدم .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;فیلم برای تماشاگری که به موضوع علاقمند نباشد کمی خسته کننده است . اینجا ( در آمریکا )&amp;nbsp;اما اکثر مردم او را می شناسند . کسی که تقریبا یک تنه سازمان اف . بی . آی . را بنیان گذاشته و نزدیک به نیم قرن مدیر اجرائی آن بوده است . با این همه او شخصیت&amp;nbsp; محبوبی هرگز نبوده است و طی این سالها &amp;nbsp;نه مردم دوستش داشته اند - نه سیاستمردان سنگش را به سینه زده اند .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;هوور در این فیلم &amp;nbsp;شخصیت پیچیده ایست که معلوم نیست یک وطن پرست افراطی است یا یک آدم تشنه قدرت و مقام . از سوی دیگر اما دردوران بحران اقتصادی دهه سی&amp;nbsp; که پلیس های محلی آمریکا اکثرا عامی - بی سواد و بی ادب بودند و رشوه خواری امری عادی بود او پرسنل سازمان پلیسی اش را از جوانان دانشگاه رفته و خوش اندام و شیک پوش خانواده های متوسط آمریکا انتخاب کرد و اولین سازمان پلیسی آمریکا را که یک پنی رشوه در آن رد و بدل نشود در سالهای فقر زده بحران اقتصادی بنیان گذاشت . رئیس جمهور بد دهن آمریکا نیکسون معروف است که از او با صفت پیر مرد ( فلان لیس ) نام می برده است . اما برای جامعه ما که به شدت از بی نظمی رنج می برد و رشوه خواری و اختلاس از معضل های دست و پا گیر و بازدارنده آن است چنین شخصیتی فارغ از کمبودها و ضعف هایش یک شبه می تواند محبوب شود . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;قصد مقایسه افراد و نهادها &amp;nbsp;را ندارم . به ویژه پدیده هائی بر آمده از دو فرهنگ و جهان بینی متفاوت . اما کدام آدمی هست که نخواهد نظم و قانونی بر ادارات و سازمانهای کشورش که باید به امور شهروندان رسیدگی کنند حکمفرما باشد . &amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;ارشاد یکی ازنهاد هائی است که من به رغم دوری -&amp;nbsp;اخبار مربوط به آن را با دقت و کنجکاوی &amp;nbsp;بیشتری دنبال می کنم . و بسیار دیده ام که مدیران این نهاد&amp;nbsp; خود می دانند کمبودها و مشکلاتی دارند که اگر بر طرف نشود به مرور زمان بزرگ تر و غامض تر می شود .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;من از مشکلات داخلی یا مالی شان اطلاعی ندارم اما چندین سال است که دیده ام هیچ مشکل عمده ای را که به امر ممیزی مربوط می شود به صورت بنیادی حل نکرده و &amp;nbsp;از میان بر نداشته اند . طرح هائی که ارایه می شود آنقدر نسنجیده و سطحی است که پیش نویس آن را پنداری آدم بی حوصله ای یک ساعته سر هم بندی کرده است &amp;nbsp;. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;در طرح جدیدی که خیلی خبر ساز هم بوده است کوشیده اند دو باره خوانی کتابی را که&amp;nbsp;اصلاحیه خورده است از سر باز کنند و از ناشر تعهد بگیرند که بازی در نیاورد و اشکالاتی را که گرفته اند اصلاح کند . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;درست است که این طرح از حجم کار ارشاد می کاهد و انرژی پرسنل اداری بی جهت مصرف نمی شود . اما در عمل می تواند عواقب بسیار بدی داشته باشد و پای ناشرهای بسیاری &amp;nbsp;را سالیانه به دادگاه و مراجع قانونی باز کند و نهایتا نیز حکم به تعطیلی آن نشر داده شود . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;برای آنها که اطلاع چندانی &amp;nbsp;از نحوه کار سانسور ندارند باید بگویم کتابی که در مرحله اول&amp;nbsp; اصلاحیه می خورد و &amp;nbsp;باز می گردد&amp;nbsp; به ناشر و خالق آن سه پیشنهاد می دهند . یکی این که مورد اصلاحی حذف شود . و دیگری این که با استفاده از کلمه یا جمله ای دیگر آن مورد &amp;nbsp;اصلاح شود . و در حالت سوم به خالق اثر امکان جایگزینی می دهند . یعنی به فرض شعر یا داستان کوتاهی را بر دارید و شعر و داستان دیگری به جایش بگذارید . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;طرح جنجالی جدید فقط برای مورد اول که حذف کامل باشد کار می کند . اما در موارد دوم و سوم که مطالب جدیدی به متن افزوده شده از کجا معلوم که&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;خوشایند ارشاد باشد و قبل از چاپ &amp;nbsp;احتیاجی به ممیزی جدید نداشته باشد - مگر این که مسئولان خیال کرده باشند خالق اثر با فشاری که از سمت ناشر به او می آید دست به خود سانسوری خواهد زد .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;از آن گذشته من از دوستان داخل کشوری بسیار شنیده ام که اگر قرار به خود سانسوری باشد آنها نمی دانند چه چیزی را باید سانسور کنند .&amp;nbsp;&amp;nbsp;چرا که &amp;nbsp;اداره ممیزی سر مشقی برای سانسور ندارد و تا حدودی سلیقه ای عمل می کنند . در مورد کتابهای خودم چندین بار به چنین&amp;nbsp;موردی &amp;nbsp;بر خورده ام که بیشتر نشان از عدم دقت ممیز دارد و سواد نا کافی او برای این کار . همین بس که تا به حال دو شعر را برای استفاده از واژه (&amp;nbsp;خدایان ) &amp;nbsp;حذف کرده و کتابم را لاغر کرده ام .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;می دانیم که &amp;nbsp;درفرهنگ و ادب ایران واژه &amp;nbsp;خدایان را برای&amp;nbsp; زئوس و آپولون وشخصیت های اسطوره ای رم و یونان باستان به کار می برند . ممیز این کتاب هر که بوده است صفت فراموشکار را که به خدایان داده ام نپسندیده و حکم به حذف آن داده است .&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;به گمان من &amp;nbsp;ممیزی که کتابی در زمینه ادبیات را به دست می گیرد باید از دانشی نسبی در این زمینه بر خوردار باشد . من متاسفانه از طریق اشکالاتی که به کار خودم گرفته می شود می فهمم که آنها اکثرا &amp;nbsp;آگاهی چندانی در این زمینه &amp;nbsp;ندارند . &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح بالا : کار آگاه &lt;br /&gt;
چوب نگاره&amp;nbsp; - کار عباس صفاری &lt;br /&gt;
22 در 24 سانتی متر &lt;br /&gt;
مرکب روغنی روی کاغذ ساتن&amp;nbsp; - 2010 &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-7728158989459122816?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7728158989459122816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7728158989459122816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html' title='کلینت ایست وود  و اف . بی . آی'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-6qiqAcmZqnA/TsD3e3biIqI/AAAAAAAAAsE/9CiaoZZXR3g/s72-c/071%255B1%255D.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-716016824729921097</id><published>2011-11-11T07:18:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T20:28:15.156-08:00</updated><title type='text'>در ستایش یک فرمول ادبی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-2J1rLDISeKA/Tr00RbIb8uI/AAAAAAAAAr8/bae_M-h2tYg/s1600/nude4+a+ScannedImage-6.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400" nda="true" src="http://4.bp.blogspot.com/-2J1rLDISeKA/Tr00RbIb8uI/AAAAAAAAAr8/bae_M-h2tYg/s400/nude4+a+ScannedImage-6.jpg" width="290" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: x-large;"&gt;&lt;strong&gt;ناباکوف - یوسا و دیگران &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;در ستایش نامادری یکی از بهترین رمان های ماریوس بارگاس یوساست که بی تردید &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;این سال و زمانه ها در ایران اجازه انتشار نخواهد یافت . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;من ترجمه انگلیسی این کتاب را که مصور با چندین تابلو اروتیک کلاسیک است سال ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;پیش خوانده ام . کتاب را نیز بردم به رسم هدیه و یادگار برای دوستی که سالهاست به ایران باز گشته است . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;داستان بر محور عشق و رابطه جنسی نوبالغی ده دوازده ساله است با نا مادری اش . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;عشق وتمایلات تن خواهانه بزرگ سالان &amp;nbsp;به نو جوانانی که زیر سن قانونی قرار می گیرند در&amp;nbsp; اخلاق حاکم بر دنیای مدرن و قوانین بر آمده از آن تقبیح شده و ممنوع است و در اکثر جوامع مدرن پی گرد قانونی دارد .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;من اینجا به قوانین مربوط به این مقوله کاری ندارم که هر کشور و ایالتی قانون خودش را دارد و اینجانب در این زمینه نه تخصصی دارم و نه اطلاع دقیقی. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;اما آنچه برایم جالب است این که چگونه می توان داستانی بر این مبنا نوشت بدون نگاهی انتقادی و سر زنش آمیز به شخصیت بزرگسال که جرم بزرگی را مرتکب شده یا دست کم &amp;nbsp;انجام آن را در سر می پرورانده است &amp;nbsp;. &amp;nbsp;و نتیجه کار نیز پورنوگرافیک&amp;nbsp; و ( پرورد&amp;nbsp;)&amp;nbsp;&amp;nbsp;نباشد . و فرسنگ ها دور از نشر زیر زمینی به وسیله&amp;nbsp;&amp;nbsp;معتبر ترین ناشران بین المللی منتشر شود و پس از استقبال&amp;nbsp;&amp;nbsp;عموم به اکثر زبان های دنیا ترجمه شده &amp;nbsp;و چندین فیلم سینمائی بر اساس آن ساخته شود . ممکن است حدس زده باشید از کدام داستانها حرف می زنم . من در این رابطه تا به حال و تا جائی که به یاد می آورم سه داستان خوانده&amp;nbsp; و چهارمی که نوشته حنیف قریشی باشد &amp;nbsp;فقط فیلمش را دیده ام . داستانهای مورد نظر به ترتیب انتشار اگر اشتباه نکنم &amp;nbsp;از این قرارند :&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;1_ لولیتا - اثر&amp;nbsp; ماندگار نابا کوف .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;2 - در ستایش نا مادری - اثر ماریوس بارگاس یوسا &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;3&amp;nbsp;- ونوس - اثر حنیف قریشی &amp;nbsp;نویسنده&amp;nbsp; و سناریو نویس انگلیسی پاکستانی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;4- خاطره جنده های سودائی من . اثر گابریل گارسیا مارکز &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;به استثنای رمان یوسا که شخصیت &amp;nbsp;خلاف کار داستان &amp;nbsp;زنی چهل ساله&amp;nbsp;می باشد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;. در سه مورد دیگر خلاف کاراول یک مرد میانسال&amp;nbsp; و استاد دانشگاه&amp;nbsp;است &amp;nbsp;.وخلاف کار دوم و سوم مردان سن و سال داری که به گفته رایج یک پایشان لب گور است . این چهار داستان با اتکا به یک فرمول واحد که منطق داستانی تاثیر گذاری دارد زمینه ای فراهم کرده اند که خواننده داستان را تا به آخر بخواند&amp;nbsp;و &amp;nbsp;در مواردی حس همدردی و حتا همذات پنداری نسبت به بزرگسال داستان در او بیدارشود &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;مواد اصلی این فرمول در صفات متناقض و متضادی &amp;nbsp;است که نویسنده به دو کاراکتر اصلی داستان به ویژه به شخصیت خرد سال می دهد . در برابر شخصیت صبور و بردبار بزرگسال .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;شخصیت خردسال در این رمان ها ( به استثنای مارکز ) پر رو&amp;nbsp; و بی ملاحظه و خود خواه&amp;nbsp; و بی رحم است و ابائی ندارد که طرف مقابل را شکنجه روحی بدهد . به رغم سن کم از جنسیت خود آگاه است و در شرایط خطرناک نیز دست از عشوه گری بر نمی دارد . . خوشبختانه در هیچ یک از این داستانها تا جائی که به یاد دارم &amp;nbsp;تجاوزی صورت نمی گیرد اما شخصیت بزرگسال داستان که همگی از قشر تحصیل کرده و روشنفکر جامعه انتخاب شده اند &amp;nbsp;به جرم همین پا نهادن به حریم ممنوعه به انواع و اقسام تحقیر می شوند و شکنجه روحی می بینند .&amp;nbsp;در مورد کاراکترخرد سال &amp;nbsp;داستان یوسا حتا می توان صفت بد طینت و خطرناک را برای او به کار برد . از این میان اگر چه لولیتای ناباکوف آغازگر و معروف ترین است . به گمان من اما بهترین را یوسا نوشته است . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;نا گفته نماند که رمان کوتاه مارکز خط داستان دیگری دارد و از منظری متفاوت به رابطه جسمانی زن و مرد می پردازد&amp;nbsp;. کاراکتر مارکز مردی است که برای جشن تولد صد سالگی اش&amp;nbsp;با همکاری یک زن واسطه به خود دختر باکره ای هدیه کرده است و مبلغ هنگفتی نیز برای این همخوابی پرداخته است . دختر&amp;nbsp; بسیار خسته از کار بر می گردد. &amp;nbsp;رها شده بر تخت به خوابی عمیق فرو میرود و زمینه ای فراهم می کند برای مشتری سالمندش که زن و عریانی راز آلودش را در پایان عمر به صورتی ببیند که هرگز ندیده بوده است و در واقع این دختر در خواب چیزی به او می دهد که در بیداری اصلا قادر به&amp;nbsp;ارایه آن نبود .&amp;nbsp;نا گفته نماند که از منظری دیگر در این داستان نیز مرد مغبون واقع شده و در برابر مبلغ هنگفتی که برای سرویسی معین پرداخته است . چیزی به جز خرو پف دختری خسته نصیبش نشده است . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;اما خبر خوبی که موجب نوشتن این چند خط شد ترجمه رمان در ستایش نامادری است که به وسیله آقای کوشیار پارسی انجام شده و جهت دانلود رایگان روی اینترنت قرار گرفته است . آدرس آن ضمیمه همین پست است &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://koushyarparsi.files.wordpress.com/2009/05/in-praise-of-the-stepmother.pdf"&gt;http://koushyarparsi.files.wordpress.com/2009/05/in-praise-of-the-stepmother.pdf&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04;"&gt;تصویر بالا&amp;nbsp; : از سری عریان در پنجره .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04;"&gt;وود کات با مرکب روغنی روی کاغذ ساتن&amp;nbsp; 9&amp;nbsp;اینچ در دوازده &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04;"&gt;کار عباس صفاری&amp;nbsp; 2010&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-716016824729921097?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/716016824729921097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/716016824729921097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_11.html' title='در ستایش یک فرمول ادبی'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-2J1rLDISeKA/Tr00RbIb8uI/AAAAAAAAAr8/bae_M-h2tYg/s72-c/nude4+a+ScannedImage-6.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-8104255030346079986</id><published>2011-11-03T10:36:00.000-07:00</published><updated>2011-11-03T11:21:37.409-07:00</updated><title type='text'>فرسنگ ها دور تراز ........</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-gGPrbYIAzto/TrLPxTMYq_I/AAAAAAAAAro/rimT4GQIx_4/s1600/082%255B1%255D.JPG" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" ida="true" src="http://2.bp.blogspot.com/-gGPrbYIAzto/TrLPxTMYq_I/AAAAAAAAAro/rimT4GQIx_4/s320/082%255B1%255D.JPG" width="204px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;نگاه گسترده احمد ابوالفتحی&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;به مجموعه تاریکروشنا&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;در روزنامه اعتماد &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در تاريكروشنا، صفاري‌اي را مي‌بينيم كه هنوز درگير كليات است و هنوز به تركيب‌هاي وصفي‌اي كه فرسنگ‌ها دورتر از عقل جن گام برمي‌دارند علاقه دارد. در تاريكروشنا، صفاري را پيش از نوشتن دوربين قديمي، كبريت خيس و خنده در برف، در حالي مشاهده مي‌كنيم كه وطن هنوز در كلماتش كاركردي نوستالوژيك مي‌يابد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;انزواي رگانم را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;نه كوران بادگيرها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;ترك مي‌كند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;نه ريشه گلدان‌هاي ترك‌خورده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;(تاريك روشنا؛ چشمان سبز، ص 11)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;در تاريكروشنا عباس صفاري را بين سال‌هاي 71 تا 74 مشاهده مي‌كنيم. قرن بيستم، علاوه بر همه‌چيز، قرن مرگ مولف در مقوله نقد ادبي بود. منتقدان سنت‌گرا با توجه بيش از حدشان به نقد مولف‌محور، شور ماجرا را در آورده بودند و همين افراط، تفريط نفي مولف را در پي داشت. اگر بنا باشد با نظريه‌هاي متن محور به سراغ مجموعه‌شعر صفاري برويم فهم درستي از اتفاقاتي كه در اين مجموعه رخ داده است به دست نخواهيم آورد و اهميت نايكدستي اين مجموعه را درك نخواهيم كرد. در نقد تاريك روشنا بايد به اين نكته توجه داشت كه اين مجموعه را عباس صفاري نوشته است. شاعري كه در فاصله سال‌هاي 81 تا 83 مجموعه كبريت خيس را نوشته و با اين مجموعه، در تغيير پارادايم مسلط بر شعر معاصر خودش نقشي مهم ايفا كرده است. تاريكروشنا مجموعه‌شعري نوشته شده در فضاي شعري امروزين ما نيست. پرداختن به تاريكروشنا مقوله‌يي از جنس تاريخ ادبيات است. كسي كه قصد ارزيابي اين مجموعه را دارد بايد با يكي از سه چشمش به گذشته پيش از مجموعه خيره شود تا ردپاي گفتمان شاملويي در مجموعه صفاري را تشخيص دهد. چشم ديگر آن فرد بايد متوجه متن باشد. بايد متن را در خودش ارزيابي كند و ارزش آن را به خودي خود بسنجد. چشم سوم آن فرد همان‌گونه كه به احتمال حدس زده‌ايد بايد معطوف به سابقه شعري صفاري پس از تاريك روشنا باشد. در صورت كار كردن هر سه اين چشم‌ها بسياري از شعرهاي تاريك روشنا و از جمله شعر «قديس خيابان هشتم» كاركردي تازه مي‌يابند. كاركردي فراتر از متن كتاب تاريكروشنا. كاركردي در متني وسيع‌تر كه كارنامه شعري عباس صفاري نام دارد. قديس خيابان هشتم چنين آغاز مي‌شود:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;تازيانه اگر شد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر گرده خويش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;فرود آمد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; * * *&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;تاريك و سهمگين&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;سنگ گوري اگر شد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر سينه خويش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;فرو افتاد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; * * *&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر حلقه سوزان خشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;كژدم اگر شد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر گردن خويشتن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;نيش زد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; (تاريك روشنا؛ قديس خيابان هشتم، ص: 53)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;چشمي كه در گذشته‌ها سير مي‌كند، با خواندن اين شعر، بلافاصله شعري از احمد شاملو را به ياد مي‌آورد؛ «مرگ ناصري». رابطه بينامتني شعر صفاري و شعر شاملو علاوه بر استفاده هر دو از عناصر برآمده از سنت مسيحي در استفاده از عنصر تكرار ساختمان بندها در ساختار شعر خودنمايي مي‌كند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;با آوازي يكدست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;يكدست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;دنباله چوبين بار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;در قفايش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;خطي سنگين و مرتعش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر خاك مي‌كشيد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;« تاج خاري بر سرش بگذاري!»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و آواز دراز دنباله بار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;در هذيان دردش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;يكدست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;رشته‌يي آتشين&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;مي‌رشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;« شتاب كن ناصري، شتاب كن!»...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; * * *&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;اين رابطه علاوه بر اين، و بطور ويژه‌تر، در لحن آركاييك حاكم بر شعر خودنمايي مي‌كند. تركيب وصفي «حلقه سوزان خشم» علاوه بر آنكه فرسنگ‌ها دورتر از عقل جن گام برمي‌دارد، تركيبي است متاثر از شعر شاملويي.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;چشم ديگر ارزياب، كه توجه خود را به متن معطوف كرده است، اما در مقام مخالفت با چشم گذشته‌نگر، به لحن كنايي و طنزآميز اين شعر اشاره خواهد كرد و بطور ويژه نقطه قوت آن را در قسمت دوم شعر جست‌وجو خواهد كرد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;كبوتران ميدان‌هاي تاريك&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;به روشنايي دستانش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;سوگند مي‌خورند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;اما هنوز نسيم تبسمي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;از لبان فشرده‌اش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;نتراويده است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و حضورش را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;در آن تي‌شرت ساده و&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;شلوار آبي جين&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;آينه حوادث عصر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;ثبت نمي‌كند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چشم گذشته‌نگر البته رابطه اين شعر با «مرگ ناصري» را بينامتني ارزيابي كرده بود و به همين دليل مخالفت چشم معطوف به متن با نظر آن چشم معناي چنداني ندارد. شكي نيست كه شعر قديس خيابان هشتم از مجموعه تاريكروشنا در سير شعري فارسي حركتي رو به جلو محسوب مي‌شود و البته در مقام ارزيابي با هم‌زمانانش، شعري درخشان است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در ميانه دعواي آن دو چشم بي‌سو؛ چشم آينده نگر وارد بازي مي‌شود و اعلام مي‌كند كه عباس صفاري در مجموعه كبريت خيس هم شعري با نام «قديس خيابان هشتم (3) » دارد و ناگهان توجه همه را به خود جلب مي‌كند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;كارش به كار كسي نيست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;يك شب ستاره دنباله‌دار دنبالش مي‌كند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;يك شب سگي گم كرده راه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;اگر كلافه به خانه بيايد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;فقط بشقاب مي‌شكند،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;مجلات مرده بر ميزش نيز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;ممكن است بال در بياورند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و بترسانند عنكبوت بلنداختري را&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;كه هر شب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;خودش را‌دار مي‌زند به سيم چراغ.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp; (كبريت خيس؛ قديس خيابان هشتم (3) ص: 36)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; شاعر اين دو شعر، موضوع دو شعر و لحن كنايي/ طنزآميز هر دو شعر يكسان است، اما هر سه چشم معتقدند اتفاقي افتاده است. اين شعر سرتاپا با شعر قبلي فرق دارد. اين تفاوت فراتر از كم‌رنگ شدن اهميت تركيب‌هاي وصفي؛ كه ديگر بنا نيست فرسنگ‌ها دورتر از عقل جن گام بردارند و شاعرانگي را در همين حوالي جست‌وجو مي‌كنند و دوري جستن از لحن آركاييك، كه در قديس كتاب تاريك روشنا هم نمودهايي از آن را مي‌شد مشاهده كرد، در تعريف شاعر از شعر خود را نشان مي‌دهد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;اگر مجموعه كبريت خيس را معيار قرار دهيم، تعريف صفاري از شعر در مجموعه تاريكروشنا را مي‌توان نوكلاسيك ناميد. عباس صفاري در تاريك روشنا بين كلي‌گويي و جزئي‌نگري سرگردان است. شعر او در اين مجموعه سنتزي ناموفق است از شعر شاملو و روايت امريكايي از شعر مدرن و هر سه چشم خوشحال هستند كه او در گذار از دهه هفتاد به دهه هشتاد گامي محكم برداشت و توانست هويت مستقل شعر خود را به معاصرانش بشناساند و بسياري از آنها را تحت تاثير خود قرار دهد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;تاريكروشنا مجموعه‌يي است درباره آب، باريدن و نباريدن باران، خاطره كوير، مه، آرال كه همچون اروميه دارد مي‌ميرد. اين بسيار مهم است كه يك مجموعه؛ چه شعر، چه داستان و چه هر چيز ديگر، عنصري وحدت‌بخش را در خود جا داده باشد. اگر بنا باشد عنصري به مجموعه از جهات مختلف نايكدست صفاري وحدت ببخشد مضمون‌هاي مرتبط با آب است كه به شيوه‌هاي مختلف تكرار مي‌شود و گاه چه زيبا:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;چگونه باور كند يك الف آدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;كه تا همين ديروز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;يك موش طاعوني مي‌توانست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;يك نسل‌شان را به خاك بسپارد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;با كوبيدن يك مهر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;دريايي را به مرگ محكوم كرده باشد؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; (تاريك روشنا؛ اورال مي‌ميرد، ص: 7) &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-8104255030346079986?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8104255030346079986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8104255030346079986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post_03.html' title='فرسنگ ها دور تراز ........'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-gGPrbYIAzto/TrLPxTMYq_I/AAAAAAAAAro/rimT4GQIx_4/s72-c/082%255B1%255D.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-5885419546337141643</id><published>2011-11-02T13:16:00.000-07:00</published><updated>2011-11-02T13:18:47.716-07:00</updated><title type='text'>پلی در مه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-rJlXBRMg8SM/TrGkjBV_xbI/AAAAAAAAArg/Qc08W0AyQYQ/s1600/door_yoma%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" ida="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-rJlXBRMg8SM/TrGkjBV_xbI/AAAAAAAAArg/Qc08W0AyQYQ/s320/door_yoma%255B1%255D.jpg" width="196px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-rJlXBRMg8SM/TrGkjBV_xbI/AAAAAAAAArg/Qc08W0AyQYQ/s1600/door_yoma%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; height: 255px; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em; width: 124px;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: #990000; font-size: x-large;"&gt;شعری از مجموعه تاریکروشنا&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;با اجرای فریبا عنایت زاده &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=yzcpbSmqQqY"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=yzcpbSmqQqY&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-5885419546337141643?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5885419546337141643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5885419546337141643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='پلی در مه'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-rJlXBRMg8SM/TrGkjBV_xbI/AAAAAAAAArg/Qc08W0AyQYQ/s72-c/door_yoma%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-6566937473190653792</id><published>2011-10-31T08:29:00.000-07:00</published><updated>2011-10-31T08:29:19.145-07:00</updated><title type='text'>نیمی عشق، نیمی مرگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-kjuyic8uItM/Tq2_vrrMWnI/AAAAAAAAArE/XkodtvepOF8/s1600/7758336e1e3dda2a8d37eeece9d0ba64%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400px" ida="true" src="http://2.bp.blogspot.com/-kjuyic8uItM/Tq2_vrrMWnI/AAAAAAAAArE/XkodtvepOF8/s400/7758336e1e3dda2a8d37eeece9d0ba64%255B1%255D.jpg" width="266px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;نگاه سید مصطفی رضیئی به &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;span style="color: #990000; font-size: x-large;"&gt;&lt;b&gt;کوچه فانوس ها&lt;/b&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;یادداشت‌هایی برای فرهنگ و هنر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;بر گرفته از سودارو &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوچه‌ی فانوس‌های (سرچشمه‌های شعر غنایی چین). گردآوری و ترجمه: عباس صفاری. تهران: انتشارات مروارید. چاپ اول: 1390. 2200 نسخه. 200 صفحه. 3900 تومان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;( تاریخ شعر جهان را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد. نیمی در مورد عشق است و نیمی درباره‌ی مرگ.)&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; اوکتاویو پاز &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من قطب شمالم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثابت و پابرجا از پسِ هزاران سال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلب خورشیدی تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بامدادان به شرق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پسین‌گاه در غرب می‌تابد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; صفحه‌ی سی‌ودوم کتاب.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; عباس صفاری یک پدیده است. او انسانی‌ست قابل احترام، جدی و با پشتکار که می‌تواند امیدواری را در قلب انسان زنده نگهدارد. سال‌هاست که از ایران مهاجرت کرده و ساکن آمریکا است، بااین‌وجود انگار در محله‌ای همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کند. او در اینترنت فعال است، شعرهایش با تجدیدچاپ‌های پیآپی منتشر می‌شوند و دستی در کار ترجمه نیز دارد. انتشارات مروارید پیش از این دفتر «عاشقانه‌های مصر باستان / ازرا پاوند» را با ترجمه‌ی او منتشر کرده بود و حالا دفتر «کوچه‌ی فانوس‌ها» منتشر شده که گلچینی است نتیجه‌ی مطالعات گسترده‌ی آقای صفاری در طول پنج سال پیاپی. در انتهای کتاب، نام شانزده دفتر و گلچین ادبی آمده که با موضوع شعر باستانی چین به زبان انگلیسی منتشر شده‌اند و آقای صفاری تمامی آن‌ها را خوانده است، از میان‌شان دست‌چین کرده، بادقت کارها را ترجمه کرده و به دست ما رسانده است. شاید دویست صفحه، حجم زیادی به‌نظر نرسد اما به جرات می‌گویم که «کوچه‌ی فانوس‌ها»‌ یکی از خواندنی‌ترین کتاب‌هایی‌ست که با موضوع شعر ترجمه، در یک سال گذشته منتشر شده‌ و خوانش آن کمی بیش از آن‌‌چه فکرش را کرده باشید، وقت‌تان را خواهد گرفت. چون برخلاف ظاهر ساده‌ی کتاب؛ اثر جدی، ظریف و لبریز از جزئیات است و خواننده را مرتب به فکر فرو می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پارچه‌ی مرغوب چی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابریشمی سپید و درخشان، پاکیزه به‌مانند برف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادبزنی دوبرگه برایت ساخته‌ام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادآور همبستگی و شادیِ ما،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مُدور و یکدست به‌مانند ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنهان می‌شود و بیرون می‌خزد بادبزن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آستین‌های سرور من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حرکتی می‌توانی نسیم خُنکی را به راه اندازی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما من همواره نگران پاییزم، که چون از راه برسد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن را در صندوقچه‌ی حصیری‌ات پنهان خواهی کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و عشقی که به آن می‌ورزی نیز بی‌سرانجام به پایان برسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;پن چیه – یو. شعر «ترانه‌ی اندوه». صفحه‌ی 104 کتاب&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کتاب با مقدمه‌ای مفصل شروع می‌شود که سه بحث را پیش می‌کشد: اول رابطه‌های فرهنگی میان دو ملت ایران و چین در طول هزاره‌های گذشته و طرح این سوال که چرا ادبیات دو سرزمین، آن‌قدر که باید و شاید، دست‌ به دست نشده است؟ دوم توضیحاتی درباره‌ي ساختار و روایت و سمبل‌های شعرهای چین و عاقبت توضیحی در مورد روندِ شکل‌گیری کتاب و این‌که چگونه از پس سال‌ها، آقای صفاری به این دفتر رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مقدمه، برای منِ خواننده، یادآور شکاف‌هایی است که فرهنگ فارسی از آن رنجی عمیق می‌برد: ندانستن‌ها. ما نمی‌دانیم. گسترده نمی‌دانیم. خبر نداریم که در ادبیات و فرهنگ روز – و گذشته‌ی – ملت‌های گوناگون جهان چه می‌گذرد. ما در چهارچوب‌های مرزهای فکری و زبانی خودمان حبس شده‌ایم. چرا؟ چون کاوشگرهای ادبی کم داریم. چون بیشتر دست به تقلید در نام‌ها و فرهنگ‌های آشنا می‌زنیم – ادبیات روز آمریکای شمالی و اروپای غربی، نام‌های مشهور ادبیات اسپانیولی و پرتقالی – تا آن‌که دنبال کشف باشیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس صفاری به‌دنبال کشف است و می‌تواند ما را همراه خود به فرهنگِ غنی و چند هزار ساله‌ي چین بکشاند:‌ تنها کافی است علاقه به شعر سپید داشته باشید، کافی است بتواند با ترجمه‌ی شعر کنار بیایید، کافی است دنبال نمونه‌های جدید از فرهنگ و هنر سرزمینی نام‌آشنا باشید تا بتوانید از «کوچه‌ی فانوس‌ها» لذت ببرید. خودِ صفاری توانسته در طول ده سال گذشته، خوانندگان ثابتی برای خود بیابد و همین می‌تواند برای موفقیت کتاب، در بازار سردِ کتاب‌فروشی‌های تهران کافی باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بهشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-jL7EDm4HbfE/Se_5HQOwqlI/AAAAAAAAAIA/HBVjigJ6ggg/s1600/scan0023.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://2.bp.blogspot.com/-jL7EDm4HbfE/Se_5HQOwqlI/AAAAAAAAAIA/HBVjigJ6ggg/s320/scan0023.jpg" width="312" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;همدم تو خواهم بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و عشق ما هرگز به پایان نخواهد رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کوه‌ها فاقد قلّه شوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رودخانه تُهی از آب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که تندر در زمستان بغرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و برف فرو بریزد به تابستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط آن زمان تو را ترک خواهم کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp; شعر «در بهشت» که در وزن آزاد سروده شده است. صفحه‌ی 111 کتاب.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر معرفی شده در «کوچه‌ی فانوس‌ها»، شعر انسان‌ها و نام‌ها و جزئیات است. به‌راستی که عشق و مرگ، اندوه و پریشانی، امیدواری و خوشحالی، کلمه به کلمه‌ی شعرها را پر کرده‌اند. تقریباً اکثر شعرها، قدمتی بالای هزار سال دارند ولی بااین‌وجود، سرزندگی خودشان را حفظ کرده‌اند. شعرها، وابسته به هویت چینی و ساختار زبانی چینی هستند – که در مقدمه‌ی کتاب به‌روشنی توضیح داده شده است – و از هویت مذهبی – کنفسیوسی، ذِن و بودایی و مانند آن – عمیقاً استفاده می‌کنند. انسان‌های شعرها، خود را در خدمت کشورشان، زندگی و خانواده‌شان و سنت‌شان می‌بینند. دست‌وپای آنان محدود به مرزهای جامعه است اما بااین‌حال، می‌توانند حرف خودشان را در کلمات بیان کنند. از اندوه‌ها و سرخوردگی‌ها بگویند و حرف از آینده و امیدواری بزنند. شعرهای کتاب، ثبت لحظه هستند. اشیاء و منظره‌های آن، اجسامی زنده شده‌اند و هر کدام هویت خویش را دارند. عباس صفاری چهره‌ای است که تحسین می‌کنم و «کوچه‌ی فانوس‌ها» کتابی است که شایسته‌ی تقدیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ناگهان به یاد آوردم، راه دوری را که در پیش دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بستر بیرون می‌جهم برای سنجش وقت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نور ستارگان و سیاره‌ها تحلیل رفته است در آسمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه من بسی دور است و چاره‌ای جز رفتن ندارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به خدمت سپاهی می‌روم، به جبهه‌ی جنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌دانم چه زمانی باز خواهم گشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست تو را در دست می‌گیرم و از ته دل آه می‌کشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن چه اشک‌ها که فرو خواهند ریخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روزهای جدایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غیاب من کماکان شاید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از تماشای گل‌های بهاری لذت ببری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هرگز روزهای عشق و افتخارمان را فراموش نکن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان که اگر زنده بمانم، باز خواهم گشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر کشته شوم، در ذهن و خیال هم‌دیگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادامه خواهیم داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;صفحه‌ی 38 و 39 کتاب. بخشی از شعر «برای همسرش» سروده‌ی «ژنرال سو وو حوالی قرن اول پیش از میلاد».&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span id="goog_1766119074"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="goog_1766119075"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-6566937473190653792?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6566937473190653792'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6566937473190653792'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html' title='نیمی عشق، نیمی مرگ'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-kjuyic8uItM/Tq2_vrrMWnI/AAAAAAAAArE/XkodtvepOF8/s72-c/7758336e1e3dda2a8d37eeece9d0ba64%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3974363911987482479</id><published>2011-10-26T19:10:00.000-07:00</published><updated>2011-10-26T19:10:25.704-07:00</updated><title type='text'>شعری از مجموعه تاریکروشنا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-tjoQCHZ1N0k/Tqi2tVs2xBI/AAAAAAAAAq8/CjV1nFHgBvg/s1600/470-aral-sea-ships%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="196px" ida="true" src="http://2.bp.blogspot.com/-tjoQCHZ1N0k/Tqi2tVs2xBI/AAAAAAAAAq8/CjV1nFHgBvg/s320/470-aral-sea-ships%255B1%255D.jpg" width="320px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;دریای اورال زادگاه آناهیتا و گهواره تمدن اقوام آریائی است . حدود هشتاد در صد آن به خاطر رقابت های اقتصادی استالین &amp;nbsp;در بازار پنبه جهان و منحرف کردن آب رودخانه های آن &amp;nbsp;به سمت استپ ها تحلیل رفته و شهرهای ساحل آن به شهر ارواح تبدیل شده اند . شعر زیر در این ارتباط سروده شده است . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: x-large;"&gt;اورال می میرد &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;h6 class="uiStreamMessage" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:1}"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span class="messageBody translationEligibleUserMessage" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span class="text_exposed_show"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوسفند قربانی نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که با رفتن خون از تن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدر شود آن روشنایی شفاف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مردمک چشمانش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرگ دریا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانند تولدش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دردناک و طولانی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به چشم خود لک لک هایش را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهد دید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اجرای رقص بی حاصل باران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و حلقه ی نمکسود محاصره را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که روزبه روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنگ تر می شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لاک پشتی که تخم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حفره های نمک می گذارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باد تلخی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که در اسکلت های کشتی های به گل نشسته می وزد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ماهیان سراسیمه ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که ثقل نمک کورشان کرده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پلیکان ها را خواهد دید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مرغابیان سر در گریبان را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که جایی ندارند بروند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در غریزه ی موروثی شان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقشه ی دریای دیگری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقش نبسته است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کابوس هایش از هم اکنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهیگیران شوربختی را می بیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که برای آخرین بار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گره از تورهای سیاه شان می گشایند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دهکده های ساحلی را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که به سرعت دور می شوند از ساحل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بیابان می بلعدشان از دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که شاهرگ های حیاتش را بریدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانند تمام روزها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هیچ پرنده ای خبر نیاورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سرنوشتی که در آن سوی اِستپ ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایش رقم زده بودند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط زورقی بادبانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروس سیاه پوشی را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خانه ی پدری اش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز می گرداند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نسیمی که چین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دامنش می انداخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آغشته بود به بوی الرحمان و نمک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چگونه باور کند یک الف آدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تا همین دیروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک موش طاعونی می توانست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک نسل شان را به خاک بسپارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوبیدن یک مُهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریایی را به مرگ محکوم کرده باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مجریان فرمانش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترک و تاتار یا ازبک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرقی نمی کند دیگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرکه بوده اند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عین خیالشان نبوده است که او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزگاری در رَحم باستانی اش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خدایان بار برداشته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در دامن سرسبزش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندانی پرورانده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آرزوی فتح جهان در سر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندانی که ضجه های نمکسودش را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ نمی دهند امروز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این سرعت سرسام آور که خاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می بلعد دار و ندارش را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیری نمی پاید که ارواح مغروقین حتا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترکش خواهند کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در نهایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط ماه خواهد ماند و ستارگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خورشید سنگ دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که ماموریت دارد از بالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پیشانی ترک خورده اش شلیک کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوسه ی مرگ را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;عباس صفاری / تاریکروشنا / انتشارات مروارید&lt;br /&gt;
بر گرفته از  فیس بوک آقای کاوه حیدری&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h6&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3974363911987482479?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3974363911987482479'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3974363911987482479'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/10/blog-post_4569.html' title='شعری از مجموعه تاریکروشنا'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-tjoQCHZ1N0k/Tqi2tVs2xBI/AAAAAAAAAq8/CjV1nFHgBvg/s72-c/470-aral-sea-ships%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-1845377154939689866</id><published>2011-10-26T00:32:00.000-07:00</published><updated>2011-10-26T00:32:03.742-07:00</updated><title type='text'>خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-hTRrPBvPpxE/Tqe3V3gx8zI/AAAAAAAAAqs/HattFCNHsWA/s1600/87%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240px" ida="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-hTRrPBvPpxE/Tqe3V3gx8zI/AAAAAAAAAqs/HattFCNHsWA/s320/87%255B1%255D.jpg" width="320px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;مجموعه‌ي شعر «تاريکروشنا»ي عباس صفاري در ايران منتشر شد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفته‌ي صفاري، مجموعه‌ي شعر «تاريکروشنا» که اولين‌بار سال 1374 با عنوان «تاريکروشناي حضور» در کاليفرنيا به چاپ رسيده بود، دومين مجموعه‌ي شعر اوست که در اصل، 63 شعر از آثار سروده‌شده طي سال‌هاي 1992 تا 1995 در آن عرضه شده بود و در چاپ جديد اين كتاب، چهار شعر چاپ‌نشده نيز افزوده شده است. اين چهار شعر تماما به همان دوره‌ي زماني تعلق دارد و به رغم بازنويسي اخير، از مضمون و ساختاري مشابه ديگر شعرهاي اين مجموعه برخوردار است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفاري همچنين مي‌گويد: «تاريکروشنا» حاصل دوراني است که تلاش من بيش‌تر سمت و سويي ايماژيستي داشت و کارها غالبا در زباني نيمه‌فاخر عرضه مي‌شدند؛ به همين جهت براي خوانندگاني که با شعر من منحصرا از طريق کتاب‌هاي چاپ‌شده در ايران آشنا شده‌اند، به احتمال، مجموعه‌اي متفاوت و غافلگيرکننده خواهد بود. &lt;br /&gt;
اين شاعر ساكن آمريكا درباره‌ي طرح جلد اين كتاب كه از سوي انتشارات مرواريد منتشر شده است، عنوان مي‌كند: طرح روي جلد چاپ اول آن که حقوقش به ناشر ديگري تعلق دارد، کار جناب فرشيد مثقالي بود. براي اين چاپ اما يکي از کارهاي چوب‌نگاره‌ي خودم را پيشنهاد داده‌ام که کار طراحي و اجراي هنرمندانه‌ي آن به عهده‌ي ياشار صلاحي بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوربين قديمي و اشعار ديگر» (برگزيده‌ي جايزه‌ي شعر امروز ايران، كارنامه)، «كبريت خيس» و «خنده در برف» از ديگر مجموعه‌هاي شعر صفاري هستند كه در ايران منتشر شده‌اند. همچنين «ماه و تنهايي عاشقان»، ترجمه‌ي شعرهاي ايزومي شي‌ كي ‌بو و نونو كوماچي، «عاشقانه‌هاي مصر باستان» ازرا پاوند، «کلاغ‌نامه؛ از اسطوره تا واقعيت» و «سرچشمه‌هاي شعر غنايي چين» ديگر آثار منتشرشده‌ي اين شاعر و مترجم‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتهاي پيام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-1845377154939689866?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/1845377154939689866'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/1845377154939689866'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/10/blog-post_26.html' title='خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-hTRrPBvPpxE/Tqe3V3gx8zI/AAAAAAAAAqs/HattFCNHsWA/s72-c/87%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-7208851001916265992</id><published>2011-10-24T07:26:00.000-07:00</published><updated>2011-10-24T07:26:25.801-07:00</updated><title type='text'>«تاریک روشنا»ی عباس صفاری منتشر شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;﻿﻿﻿﻿﻿﻿﻿﻿﻿﻿﻿﻿﻿﻿ &lt;br /&gt;
﻿ &lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;﻿ &lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-tcnBNZ5UOnc/TqV1T4PJpqI/AAAAAAAAAqk/GaugBL2tzSk/s1600/28894%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400px" rda="true" src="http://4.bp.blogspot.com/-tcnBNZ5UOnc/TqV1T4PJpqI/AAAAAAAAAqk/GaugBL2tzSk/s400/28894%255B1%255D.jpg" width="258px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;خبر گزاری مهر - تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه‌ترین مجموعه شعر عباس صفاری با عنوان «تاریک روشنا» از سوی نشر مروارید منتشر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گزارش خبرنگار مهر، «تاریک روشنا» تازه‌ترین اثر منتشر از صفاری، مجموعه‌ای از اشعار قدیمی وی را شامل می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;این مجموعه شعر که &amp;nbsp;پیش‌تر نیز از سوی این شاعر در آمریکا منتشر شده است، مجموعه‌ای از اشعار قدیمی صفاری است که از سوی انتشارات مروارید روانه بازار کتاب شده است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
این مجموعه شعر برای نخستین بار با طرح روی جلدی شامل یکی از آثارچاپ رنگی عباس صفاری است &amp;nbsp;که با طراحی یاشار صلاحی منتشر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفاری پیش از این نیز در گفتگو با مهر از آماده شدن اثر دیگری از خود برای انتشار از سوی همین ناشر با موضوع ترجمه مجموعه‌‌ای از اشعار باستانی اعراب به انضمام 14 تصویر سیاه و سفید کشیده شده از سوی خود خبر داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفاری در سال جاری و پس از گذشت 9 سال از چاپ مجموعه شعر «دوربین قدیمی»، این مجموعه را نیز از سوی انتشارات مروارید تجدید چاپ کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امانت داری و اخلاق مداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استفاده از این خبر فقط با ذکر منبع "خبرگزاری مهر" مجاز است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-7208851001916265992?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7208851001916265992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7208851001916265992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='«تاریک روشنا»ی عباس صفاری منتشر شد'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-tcnBNZ5UOnc/TqV1T4PJpqI/AAAAAAAAAqk/GaugBL2tzSk/s72-c/28894%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3190290075650778526</id><published>2011-09-26T09:30:00.000-07:00</published><updated>2011-09-26T09:30:29.447-07:00</updated><title type='text'>ضرورت استفاده از واژه‌هاي جديد براي تمامي آثار چاپ دستي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-BOSAv5HmAoE/ToCmmMFWuLI/AAAAAAAAAqU/hA_dVdAj-JE/s1600/images%255B4%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" kca="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-BOSAv5HmAoE/ToCmmMFWuLI/AAAAAAAAAqU/hA_dVdAj-JE/s320/images%255B4%255D.jpg" width="176px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #990000; font-size: large;"&gt;پیشنهاد چند واژه&amp;nbsp; مورد نیاز&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;1390/07/04 &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;سرويس: فرهنگ و هنر - هنرهاي تجسمي&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;عباس صفاري بر ضرورت استفاده از واژه‌هاي جديد براي تمامي آثار چاپ دستي تأكيد و پيشنهادهايي را در اين زمينه مطرح كرد. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;اين هنرمند و شاعر در نوشتاري در اين زمينه كه در اختيار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار داده، نوشته است: «دليل ساختن اين ترکيبات و پيشنهاد استفاده از سوي هنرمندان و رسانه‌ها اين است که مدتي است در پوسترها و تبليغات گالري‌هاي تهران مي‌بينم کلمه «چاپ دستي» را براي تمامي توليدات هنري که قابليت تکثير دارند، به کار مي‌برند. گذشته از اين‌که لازم است هر کدام نام و عنوان خود را داشته باشند، کلمه چاپ از ارزش هنري آن‌ها مي‌کاهد. تعدادي از کارهاي پيکاسو که روي کف‌پوش آشپزخانه تراشيده و سپس روي کاغذ چاپ شده است، با عنوان لنوکات ميليون‌ها دلار خريد و فروش مي‌شود. آيا در ايران کسي مي‌آيد پول کلاني به اثري که اسم چاپ يا باسمه چوبي روي آن است، بپردازد؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;گالري‌ها و هنرمندان ناچارند دير يا زود براي تفکيک آثار متنوعي که تمامي را تحت عنوان « چاپ دستي» عرضه مي‌کنند، از واژگان ديگري استفاده کنند. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;تابلوها و آثاري که به وسيله انواع مهر اعم از چوبي، سنگي، فلزي، لنوليوم يا پلاستيک تهيه مي‌شوند، جايگاه ويژه‌اي در دنياي هنر دارند. تمامي آثار مرکبي فرانسيسکو گويا که وحشت جنگ را تصوير کرده‌اند، با مهر فلزي که به آن، ايتچينگ مي‌گويند، درست شده‌اند. تعدادي از کارهاي معروف و مطرح پيکاسو نيز با مهر لنوليوم تهيه شده‌اند که امروزه در شمار شاهکارهاي هنر تجسمي محسوب مي‌شوند. تقريبا تمامي تابلوهاي اندي وارهال نيز با شيوه سيلک اسکرين که نوعي انتقال قابل تکثير است، درست شده است. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;از اين ميان، مهر چوبي قديمي‌ترين و رايج‌ترين شيوه توليد هنرهاي چاپي است. اولين روزنامه ايراني به نام کاغذ اخبار نيز به همين شيوه و با مهرهاي چوبي و سنگي تهيه و چاپ مي‌شده است که در آن زمان به آن باسمه مي‌گفته‌اند. شيوه توليد باسمه‌يي اما با آمدن حروف سربي به ايران از دور خارج مي‌شود و به مرور، اين کلمه بار منفي به خود مي‌گيرد و قابليت استفاده در زمينه هنر را از دست مي‌دهد. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;به همين جهت هنگامي که تعدادي از هنرمندان ايراني براي اولين‌بار در دهه 30 براي خلق آثارشان از مهر چوبي استفاده کردند، يکي از مشکلات‌شان اين بود که نمي‌دانستند آثارشان را با چه نام و عنواني به جامعه معرفي کنند و از آن‌جا که براي توليد اين‌گونه آثار به پرس چاپ احتياج است، نهايتا عنوان چاپ دستي را براي آن برگزيدند. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;ترکيب جاافتاده ليتوگراف نيز که در ابتدا براي آثار تهيه‌شده با مهر سنگي به کار مي‌رفت، در دنياي نشر به مرور زمان معني ديگري به خود گرفته و امروزه براي مراحل اوليه چاپ کتاب و مجله به کار مي‌رود. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;مشکلات عمده با عنوان «چاپ دستي» از اين قرار است: &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;1&amp;nbsp;- استفاده از کلمه چاپ در اين ترکيب اثر هنري را در رده صنايع قرار مي‌دهد يا دست کم نوعي از توليدات صنايع دستي را براي شنونده تداعي مي‌کند. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;2 - به غير از چوب در هنرهاي چاپي از مهرهاي ديگري نيز از جنس سنگ و فلز و غيره استفاده مي‌شود که هر کدام ويژگي‌هاي خودشان را دارند. هر کدام از اين انواع به اسم و رسم خودشان نياز دارند. در حال حاضر، اما عنوان چاپ دستي را براي تمامي آثاري که با پرس چاپ توليد مي‌شود، به کار مي‌برند که گمراه‌کننده و ناکافي است. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-Fd2w6br2Hg8/ToCnXgL7VoI/AAAAAAAAAqY/eDSVjuo2oGU/s1600/ScannedImage-7.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" kca="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-Fd2w6br2Hg8/ToCnXgL7VoI/AAAAAAAAAqY/eDSVjuo2oGU/s320/ScannedImage-7.jpg" width="238px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;عنوان‌هاي پيشنهادي اينجانب براي انواع هنرهاي چاپي از اين قرار است: &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;1&amp;nbsp;- چوب‌نگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر چوبي. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;2- سنگ‌نگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر سنگي و ليتوگراف. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;3 - فلزنگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر فلزي و ايتچينگ و انواع گراور فلزي &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;4&amp;nbsp;- لنونگاره - براي آثار خلق‌شده از مهر لنوليوم يا کف‌پوش &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;5- تنزيب‌نگاره - براي آثار خلق‌شده از طريق تنزيب ابريشمي يا سيلک اسکرين &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;توضيح اين‌که از تمامي اين ترکيبات اسم و فعل نيز مي‌توان ساخت مانند چوب‌نگاري و غيره. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;طي سال‌هاي اخير انواع هنرهاي چاپي در ايران رواج و محبوبيت روزافزوني يافته و دانشکده‌هاي هنر نيز کلاس‌هايي براي هنرهاي چاپي عرضه کرده‌اند. اما براي هر کلاسي يا از واژه فرنگي آن استفاده مي‌شود، يا همه را به يک نام که چاپ دستي باشد، مي‌خوانند. شايد ديگر وقت آن رسيده است که هرکدام نام و مشخصات ويژه خود را داشته باشند.» &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;انتهاي پيام&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;كد خبر: 9007-00350 &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;تصویر رنگی در این پست :تشیع جنازه - کار عباس صفاری &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;چوب نگاره - مرکب روغنی روی کاغذ دست ساز &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3190290075650778526?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3190290075650778526'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3190290075650778526'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/09/blog-post_26.html' title='ضرورت استفاده از واژه‌هاي جديد براي تمامي آثار چاپ دستي'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-BOSAv5HmAoE/ToCmmMFWuLI/AAAAAAAAAqU/hA_dVdAj-JE/s72-c/images%255B4%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3900551132466794606</id><published>2011-09-20T08:27:00.000-07:00</published><updated>2011-09-20T19:46:16.193-07:00</updated><title type='text'>معیشت، گلوی نقد ناب را می‌فشارد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-xs3p9AK6CJ4/TnlPw97SHSI/AAAAAAAAAqI/DfOt_g0Smzg/s1600/ScannedImage-2.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" rba="true" src="http://2.bp.blogspot.com/-xs3p9AK6CJ4/TnlPw97SHSI/AAAAAAAAAqI/DfOt_g0Smzg/s320/ScannedImage-2.jpg" width="221px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #990000; font-size: large;"&gt;عباس صفاری &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #990000;"&gt;&lt;strong&gt;خبرگزاری مهر&amp;nbsp; - تهران &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;عباس صفاری در یادداشت ارسالی خود به خبرگزاری مهر می‌نویسد: شرایط سخت معیشتی و عدم امنیت شغلی روزنامه‌نگاران ادبی باعث می‌شود که نویسندگان این نقدهای سالم و فنی در فضای ادبی ایران زیاد دوام نیاورند و سرانجام به دنبال شغلی بروند که اموراتشان را بگذراند. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;به گزارش خبرنگار مهر، عباس صفاری شاعرایرانی مقیم آمریکا و سراینده مجموعه اشعاری چون «خنده در برف» و «کبریت خیس» با ارسال یادداشتی برای مهر به سئوال مهر در رابطه با چند و چون تربیت نشدن منتقد در فضای ادبیات داستانی ایران پاسخ داد: متن این یادداشت به این شرح است:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;به گمانم ما با دو عامل عمده سر و کار داریم و تا زمانی که دست کم یکی از این دو عامل و مانع را از سر راه بر نداشته‌ایم، امیدی به بهبود وضعیت نقد نمی‌توان داشت. دو عاملی که به آن اشاره کردم یکی مشکل اقتصادی است و دیگری مشکل فرهنگی که ابعاد گسترده‌تری دارد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;مشکل اقتصادی بیش از هر چیز بر آمده از فعالیت نزدیک به رایگان منتقدین در نشریات و نهادهای فرهنگی است. ما در نشریات مستقل فرهنگی کمتر داشته‌ایم. منتقدی را که با حقوق و مزایای آبرومندانه‌ای استخدام شده باشد و فقط زیر نظر سردبیر به کار نقد و بررسی کتاب‌های ارسالی به دفتر بپردازد. اینجا از شغلی صحبت می‌کنم که از دست دادن یا به خطر انداختن آن برای منتقد و خانواده‌اش گران تمام شود.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;تا زمانی که چنین امکانات شغلی برای منتقدان فراهم نباشد و حاصل زحماتشان را به صورت رایگان به سردبیر بسپارند یا دست بالا اگر دراستخدام نشریه‌ای هستند، حقوقشان همواره عقب افتاده باشد و از فردای نشریه‌ای که تعطیلی همواره آن را تهدید می‌کند، خبر نداشته باشند. تا زمانی که در بر چنین پاشنه‌ای می‌چرخد، انتظار نمی‌توان داشت که منتقد به اصول نقد حرفه‌ای پایبند بماند و خط و مرزهای ممنوع کارش مانند نان قرض دادن و تسویه حساب و تبعیض و گروه گرایی را رعایت کند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;عامل دوم که مشکل فرهنگی باشد، خود متشکل از چندین بخش است که دانشگاه به عنوان بزرگ‌ترین نهاد فرهنگی و تربیتی در راس آن قرار دارد. در رابطه با دانشگاه و کم توجهی آنها به ادبیات معاصر بسیار گفته و نوشته‌اند. کماکان اما اکثر دانشکده‌های ادبی کشور به جای تربیت شاعر و نویسنده و منتقد ـ مقدمه‌نویس و کارشناس آثار کلاسیک تربیت می‌کنند که پس از فارغ‌التحصیل شدن غالباً آرزوی بزرگشان این است که بروند در کتابخانه آکسفورد یا هاروارد و فلان نسخه از یک کتاب چاپ قاهره را با نسخه چاپ استانبول تطبیق بدهند و اگر میسر بود، کتابی به چاپ بسپارند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;عامل فرهنگی دیگری که طی سال‌ها همواره دردسرساز و گمراه کننده بوده است، رسوب‌های سخت بازمانده از فرهنگ سنتی و فئودالی است که از شاعر و نویسنده انتظار می‌رفت که حکیم و دانشمند نیز باشد و بالعکس. مختصر اینکه هنر و ادبیات دو پدیده متفاوتند که مرزهای آن را در ایران ما هنوز مشخص نکرده‌ایم. در میان تولیدات نوشتاری شعر بدون تردید اثر هنری محسوب می‌شود که در مواردی داستان کوتاه را نیز شامل می‌شود. از سوی دیگر، نقد و بررسی کتاب فعالیتی ادبی قلمداد می‌شود. کسی که نقد شعر می‌نویسد، هر قدر هم که در کارش سابقه و مهارت داشته باشد، تضمینی نیست که قادر باشد خود نیز شعر خوبی بسراید. همانطور که یک منتقد فیلم هر قدر هم که آگاه باشد دانش سینمایی او راهش را به عالم کارگردانی هموار نخواهد کرد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;متاسفانه در ایران به دلیل همان رسوباتی که اشاره بر آن شد و کمابیش جایگاه نیمه قدسی شاعر و محبویت روزافزون داستان‌نویسان باعث شده است که هر از گاه منتقدی که خوابنما شده، اما استعداد کافی برای خلق شعر یا داستان ندارد دست به قلم ببرد و کتاب شعر یا داستانی بنویسد. تا اینجای کار هیچ اشکالی ندارد و کلمات در انحصار بخش ویژه‌ای نیست. مشکل اما از آنجا آغاز می‌شود که مشخص نبودن مرزها واغتشاش که در ارزیابی تولیدات نوشتاری ایجاد می‌کند، سبب می‌شود که سردبیر‌ها و حتی ناشرین کتاب نیز مرعوب دانش ادبی یا شهرت یک منتقد می‌شوند و کتاب بی‌ارزشی را روانه بازار نشر می‌کنند. چنین کتاب‌هایی که هر ساله ما شاهد انتشار آنها هستیم، به دلیل روابط بده ـ بستانی یک گروه که به نشریات دسترسی دارند، امکان دارد چندین نقد مثبت هم بگیرد و چه بسا که به چاپ دوم هم برسد، اما نهایتا از غربال زمان مانند نخاله‌‌ای دیگر رد نخواهد شد.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;با این همه کم نیستند تعداد نقد‌های خوب، سالم و راهگشا در عرصه مطبوعات و سایت‌های ادبی و وبلاگ‌های شخصی که صادقانه اثری را نقد و بررسی کرده‌اند. متاسفانه شرایط سخت معیشتی و عدم امنیت شغلی روزنامه‌نگاران ادبی باعث می‌شود که نویسندگان این نقدها یکی ـ دو سالی بیشتر دوام نیاورند و سرانجام به دنبال شغلی بروند که اموراتشان را بگذراند و چه حیف.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;امانت داری و اخلاق مداری &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;استفاده از این خبر فقط با ذکر منبع "خبرگزاری مهر" مجاز است. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3900551132466794606?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3900551132466794606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3900551132466794606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='معیشت، گلوی نقد ناب را می‌فشارد'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-xs3p9AK6CJ4/TnlPw97SHSI/AAAAAAAAAqI/DfOt_g0Smzg/s72-c/ScannedImage-2.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3255207084102234104</id><published>2011-08-27T12:01:00.000-07:00</published><updated>2011-08-27T12:01:16.198-07:00</updated><title type='text'>روزی روزگاری هایکو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-IX0tp_Va9oI/Tlk-xKfdOTI/AAAAAAAAAp4/r4wvcHg_hvg/s1600/imagesCARD4KO3.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" qaa="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-IX0tp_Va9oI/Tlk-xKfdOTI/AAAAAAAAAp4/r4wvcHg_hvg/s1600/imagesCARD4KO3.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_13nmud="114"&gt;خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div closure_uid_13nmud="129"&gt;سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_13nmud="137"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_13nmud="118"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span closure_uid_13nmud="130"&gt;&amp;nbsp;&lt;span closure_uid_13nmud="151" style="color: #990000; font-size: large;"&gt;اظهارات ع. پاشايي درباره‌ي «هايكو» و &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong closure_uid_13nmud="134"&gt;&lt;span style="color: #990000; font-size: large;"&gt;توضيحاتي مختصر&amp;nbsp;از اینجانب &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_13nmud="133"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_13nmud="136"&gt;&lt;strong&gt;متن اين نوشتار كه در اختيار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، قرار گرفته، به اين شرح است:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_13nmud="136"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;«هايکو به‌رغم کوتاهي و سادگي‌اش همواره از موارد بحث‌انگيز در حوزه‌ي شعر و ادب بوده است و از آن‌جا که در ميان جوانان و شعردوستان ايراني جايگاه برجسته‌اي را احراز کرده است، اطلاعاتي که از جانب کارشناسان در رابطه با چند و چون هايکو ارائه مي‌شود، حتي‌المقدور بايد درست و کامل باشد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;اخيرا در گفت‌وگويي که ايسنا با پژوهشگر نامي آقاي ع. پاشايي انجام داده است، ايشان نکاتي را در مورد ويژگي‌هاي هايکو مطرح کرده‌اند که احتياج به بازنگري و توضيح دارد. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;آقاي پاشايي از مترجمين و پژوهشگران باسابقه و پرکار سرزمين ما هستند و آثار ارزشمندي در زمينه‌ي شعر و شعرخواني عرضه کرده‌اند. با نظرات ايشان درباره‌ي هايکو و اهميت خلق فضا در اين ژانر نيز موافق‌ام؛ اما آن‌جا که در رابطه با رعايت سيلاب‌ها مي‌گويند، «تکنيکي که در ژاپن و درباره‌ي هجاها وجود دارد، به فارسي قابل انتقال نيست - در انگليسي نيز قابل اجرا نيست»، جاي گفت‌وگو دارد. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;پيش از اين نيز همکار ارجمندم آقاي سيدعلي صالحي که مجموعه‌ي موفقي از هايکو انتشار داده است، در يک گفت‌وگو در پاسخ خبرنگار درباره‌ي رعايت سيلاب‌ها مي‌گويد، سيستم سيلابي را زبان‌هاي ديگر نيز رعاعت نمي‌کنند (نقل به مضمون) که سخن نادرستي است و متأسفانه دارد جا مي‌افتد. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;هايکو مانند تنکا از فرم‌هاي سيلابي و کهن شعر ژاپن است که بر مبناي هفده سيلاب به صورت (پنج - هفت - پنج) سروده مي‌شود. پي‌آمد محبوبيت هايکو در اوايل قرن بيستم، شاعران بسياري در غرب به هايکوسرايي روي آوردند. ازرا پاوند يکي از اولين شاعران جنبش کم‌دوام ايماژيست‌ها بود که به سرودن هايکو پرداخت. هايکوهاي پاوند تماما با همان تکنيک ژاپني پنج - هفت - پنج سروده شده‌اند. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;از آن‌جا که شعر در زبان‌هاي غربي مانند شعر در چين و ژاپن از سيستم سيلابي استفاده مي‌کند، رعايت سيلاب در هر خط شعر براي شاعر غربي امر دشواري نيست که از سر باز بزند. پس از پاوند نيز کم نبوده‌اند شاعراني که رعايت هفده سيلاب را براي هايکو لازم دانسته‌اند. بسياري نيز تعداد سيلاب‌ها را به چهارده کاهش داده‌اند که امروزه رواج بيش‌تري يافته است. نهايت اين‌که مجموع سيلاب‌ها در هر هايکو به هر عددي که برسد، شاعر موظف است به آن عدد و سيستم _ حتا اگر خود آفريده باشد _ پايبند بماند. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;هايکو را در ايران مي‌توان در ژانر شعر آزاد قرار داد؛ اما در زبان‌هاي غربي با نظر به رعايت سيلاب‌ها نمي‌توان آن را شعر آزاد محسوب کرد. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;نکته‌ي ديگر اين‌که آقاي پاشايي در جايي از سخنان‌شان مي‌گويند: «هايکو شعر نيست؛ چون زبان در آن نقش ندارد.» من نمي‌دانم که اين نظر شخصي آقاي پاشايي است يا عقيده‌اي رايج درباره‌ي هايکو. اما منبع آن هرچه و هر کجا که باشد، نادرست و غيرمنصفانه است، هم براي هايکو در کل و هم براي هايکوسرايان در ايران. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;اين حرف به اين مي‌ماند که در مقايسه‌ي رباعي و دوبيتي بگوييم، دوبيتي شعر نيست؛ چون نقش زبان در آن ضعيف است و بيش‌تر حاصل حس‌آميزي و فوران عاطفي سراينده است.» &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;انتهاي پيام&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3255207084102234104?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3255207084102234104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3255207084102234104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/08/blog-post_27.html' title='روزی روزگاری هایکو'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-IX0tp_Va9oI/Tlk-xKfdOTI/AAAAAAAAAp4/r4wvcHg_hvg/s72-c/imagesCARD4KO3.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-4484182815256156490</id><published>2011-07-29T16:44:00.000-07:00</published><updated>2011-07-29T16:49:43.391-07:00</updated><title type='text'>تنش در رئالیسم جادویی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-OdfzhExgHoQ/Ti4w3NATmKI/AAAAAAAAApo/dpU3F3KtMiw/s1600/acl9kgknbk4m5kcef026%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="246px" src="http://4.bp.blogspot.com/-OdfzhExgHoQ/Ti4w3NATmKI/AAAAAAAAApo/dpU3F3KtMiw/s320/acl9kgknbk4m5kcef026%255B1%255D.jpg" t$="true" width="320px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_4bcw3x="137"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;نگاهی به مجموعه شعر «خنده در برف» آخرین سروده‌های عباس صفاری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_4bcw3x="184"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_4bcw3x="184"&gt;&lt;div closure_uid_dl5rhd="115"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;آریامن احمدی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;در دهه‌های نیمه‌‌مرده‌ی شعر معاصر فارسی، عباس صفاری نامی‌ست پویا و زنده در فضای بدقواره‌ی مدرن ادبیاتی که هنوز در گیرودار سنت و مدرن، معلق مانده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;کشمکش نیروهای مخالف در شعرهای صفاری، نوعی تقابل ایجاد کرده است، که با وحدت بخشیدن به عناصر متفرق، به آن زندگی درونی ‌بخشیده است؛ تقابلی که می‌توان در یک اثر معین، بر تنش میان درون‌مایه و شکل بدان انگشت گذاشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«من با شادمانی موافقت‌ام را با خواننده‌ی معمولی اعلام می‌کنم؛ زیرا سرانجام عقل سلیم خواننده‌گان است که به دور از شائبه‌ی تعصبات ادبی با آن همه ظرافت‌های نکته‌بینانه و جزم‌اندیشی علامه‌وار باید بر افتخارات ادبی حکم صادر کند.»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div closure_uid_4bcw3x="186"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;این سخن دکتر ساموئل جانسون در کتاب «زندگی گری»ست که ما را وامی‌دارد تا در تعیین ارزش ادبی هر اثر، معیار نهایی را «واکنش مقدم بر نقد» برگزینیم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;در رد یا تأیید مقدمه‌ی فوق، عباس صفاری خود گواهی این نکته است. «کبریت خیس»‌اش جایزه‌ی شعر کارنامه را از آن خود کرده است، و یدالله رویایی نیز در تمجیدش آن را با صفت «ترین»ها جمع بسته و او را جزو «کم‌ترین‌«های شاعران معاصر معرفی نموده، و «خنده در برف»‌اش در حالی به تازه‌گی منتشر شده است که در پشت جلدش نام‌های بزرگی چون زنده‌یاد منوچهر آتشی و محمدرحیم اخوت درباره‌ی شعرش به ستایش نشسته‌اند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;شعرهایی که با ابزار و عناصر واقعی در عالم فراواقعی و گاه واقعی روایت شده‌اند. اولین واکنشی که نسبت به خود ایجاد می‌کند، ارتباطی دو سویه بین خواننده و شعرهاست و شاعری که در بیش‌تر شعرها حضوری همه‌جانبه دارد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«حالا که رفته‌یی/ دوستی جدید از آن سر دنیا/ برای ویژه‌نامه‌ی هجرت‌ات/ از من شعر خواسته است/ فقط می‌توانم بگویم/ هجرت نسنجیده‌ات/ بزرگ‌ترین اشتباه زنده‌گی‌ات بود.» (بزرگ‌ترین اشتباه عمران صلاحی، ص48)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;نکته‌ی بارزی که در شعرهای عباس صفاری می‌توان برآن صحه گذاشت، رئالیسم جادویی‌ست که در مجموعه‌ی پیشین‌اش کبریت خیس و در مجموعه‌ی اخیرش خنده در برف در هم‌نشینی کلمه‌های برآمده ار جهان ذهنی شاعر که برگفته از سرچشمه‌هایی چون فرهنگ و جامعه و به ویژه زبان است، به چشم می‌خورد؛ به طوری‌که می‌توان آن‌ها را در عرصه‌ی ناخودآگاه جست‌جو کرد. جست‌جویی که فراسوی رئالیسم جادویی در عرصه‌ی ادبیات داستانی مارکز بدان مواجه‌ایم: رئالیسمی در تنش با رویا.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;صفاری در شعرهایش عناصر جهان واقعی را با همان بار معنایی‌شان در جهانی دیگر –رویا – بدون آشنایی‌زدایی از بار معنایی‌شان به کار می‌برد و دنیایی را خلق می‌کند در فراسوی واقعیت؛ اما در کنش با واقعیت‌های عینی روزمره. و ما را به خوانش دنیایی ترغیب می‌کند که در جهان مدرنیته‌اش، گاه واقعی و گاه تلفیق واقعیت و رویاست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;شاعر در اکثر شعرها حضور دارد؛ حضوری با انگاره‌های معنایی، که در سمت‌و‌سوی تجربه‌های معنادار، در قالبی جذاب و زیبا منتقل می‌شود. در تولید این اشعار، شاعر اندیشه‌ها و تجربه‌های عینی و گاه تجربه‌های خیالی‌اش را در فرم دل‌خواه‌اش می‌ریزد و آگاهانه و گاه ناآگاهانه ابزارش را در خدمت فرم‌اش قرار می‌دهد تا جهان فرامتنی‌ و درون متنی‌اش را در فراسوی زبان و جهان واقع خلق کند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«با این چاقوی بسته در جیب/ و شاخه‌ی گُل گرفته به دندان/ هر چه پس پس برقصی/ به غرناطه نخواهی رسید/ از این پس غرناطه را/ مگر پُست برایت بیآورد/...» (غم غرناطه در تانگو، ص26)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;صفاری گاه شعرهای‌اش در بستر تنش‌ در واقعیت و رویای‌اش را با سویه‌ی مبالغه در زبان هم‌راه می‌کند؛ زبان مجازی که تأثیرات خاص شعرهای صفاری را در ادامه‌ی مجموعه‌ی کبریت‌ خیس در مجموعه‌ی خنده در برف نیز برای تأثیرات بیش‌تر بر خواننده ایجاد کرده است؛ تأثیراتی که گاه نه در جهت خلاقیت‌های شعری، که گاه در تکرار همان فرم و محتوای کبریت خیس به عینه تکرار شده‌اند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«اعتراف می‌کنم از جناب مورچه/ کم زورتر/ و بی‌دست و پا ترم/ با همین دست و پای مختصرم اما/ بلدم هر بلایی را که از بالا/ بر من نازل شود/ به ریتم و رقص تبدیل کنم/ مثلاً در حیاط همین کافه‌ی ساحلی/ با الفبای تن‌ام/ محشری می‌توانم به پا کنم/ که خواب شیطان را در قعر دوزخ بیاشوبد/ و آرامش فرشتگان را در آسمان/ چه برسد به چرت نیم‌روزی این دَمرِ قدرت/ که نمی‌داند آسیاب/ با نیروی اتم هم که بگردد/ به نوبت می‌گردد...» (من و جناب مورچه، ص56)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;گاه در شعرها، تصاویر، با انگاره‌های درون‌مایه‌یی، قدرت نمادین و متعال پیدا می‌کنند. این کهن‌الگوها، در خلق عناصر ساختمان استوره‌یی در جهان رویایی شاعر، شکل واقعیت می‌گیرند و در تجربه‌های روزمره‌ی شاعر، ما را با خود هم‌راه می‌کند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«در گردنه‌های نیروانا/ نمی‌خواهد تن به ملکی سفالی بدهد/ تا برهمنی که اخیراً/ دزد گردنه گیر شده است/ با نیش چاقو/ به جان جدیدش بیفتد/ و سکه‌هایش را درآورد/ حوصله‌ی فرشته‌ها را هم ندارد/ می‌گوید زنی که به شام/ نشود دعوت‌اش کرد/ باید فرستادش به چیدن گل/ برای میز صبحانه‌ی قدیس/ تصمیم گرفته در آخرین خط/ رو به بین‌النهرین/ و با دهان باز بمیرد/ تا روح سنگ‌نوشته‌ی باستانی/ با الفبای مهجور/ و کشف‌ناشده‌اش/ در او حلول کند.» (تَبَلبُل، ص9)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;شعرها در کنایه و طنز با در هم آمیختن گاه ضرب‌المثل‌های فارسی و اصلاحات عامیانه و گاه عناصر غربی، لحنی چندگانه پیدا می‌کند. گاه پارادوکس و تضاد در طنزها دیده می‌شود، گاه در سطحی دیگر شعرها در مایه‌ی طنزی ساده، تجربه‌ی روزمره‌ را روایت می‌کند، و گاه شاعر در بازی کلمات، می‌خواهد بار معنایی آن‌ها را در هم‌نشینی کلمه‌ها دگرگون سازد؛ این دگرگونی چه در معنا و چه در شکل کلمه‌ها و اصلاحات و ضرب‌المثل‌ها در بیش‌تر شعرها دیده می‌شود؛ به طوری که بیش‌ترین ابزار کار شاعر برای سرایش شعرها در تنش رویا و واقعیت، ابزاری هستند که پیش‌تر نیز در کبریت خیس روایت شده‌اند؛ اما این‌بار، شاعر برای استحکام راه‌اش دست به خلاقیت‌های دیگری زده، تا شعرش را از تکرار «منِ شاعر» دور کند:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«شبی که با کله‌پا شدن خورشید/ و کله‌زدن‌های چپ اندر قیچی ماه/ آغاز می‌شود/ پایان دیگری نمی‌تواند/ داشته باشد.» (یک شب از هزار و یک شب، ص38)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;و یا:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;«تکلیف‌اش را با خورشید اما/ هنوز روشن نکرده است/ در را به روی‌اش/ باز هم اگر نکند/ سر و صدای خیابان را هر صبح/ پیچیده در «لس‌آنجلس تایمز» می‌اندازد پشت در و می‌رود/ تا کمال/ چیزی کم دارد/ که فقط شانس می‌تواند/ کاوش می‌کند/ در این شهر اما/ شانس فقط یک‌بار در می‌زند/ شباهتی هم به مرگ ندارد/ که در را به روی‌اش/ اگر باز نکردی/ از پنجره می‌رود.» (قدیس خیابان هشتم(7)، ص98)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;این کتاب توسط نشر مروارید منتشر شده است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div closure_uid_wgck8t="114"&gt;&lt;strong&gt;این نقد نخستین بار در ماهنامه رودکی و اخیرا در سایت ادبی یانوس درج شده است . &amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-4484182815256156490?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4484182815256156490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4484182815256156490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/07/blog-post_29.html' title='تنش در رئالیسم جادویی'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-OdfzhExgHoQ/Ti4w3NATmKI/AAAAAAAAApo/dpU3F3KtMiw/s72-c/acl9kgknbk4m5kcef026%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-6138636195232438300</id><published>2011-07-25T00:48:00.000-07:00</published><updated>2011-07-25T00:48:45.749-07:00</updated><title type='text'>مجله تهران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-i4a8c1NOEXw/Ti0fESLQkkI/AAAAAAAAApk/ROBlB72sKfU/s1600/ruboff1-b84a3%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" src="http://3.bp.blogspot.com/-i4a8c1NOEXw/Ti0fESLQkkI/AAAAAAAAApk/ROBlB72sKfU/s320/ruboff1-b84a3%255B1%255D.jpg" t$="true" width="240px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_qvx6rz="123"&gt;&lt;span closure_uid_qvx6rz="225" style="color: #990000; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;هفت شعر به فرانسه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_qvx6rz="123"&gt;&lt;span closure_uid_qvx6rz="225" style="font-size: large;"&gt;مجله فرانسوی زبان تهران ریویو بخش ادبی شصت و هشتمین شماره خود را به معرفی این جانب اختصاص داده&amp;nbsp;همراه با&amp;nbsp;&amp;nbsp; هفت شعرکه به وسیله آقای روح الله حسینی ترجمه شده است . خسته نباشند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_qvx6rz="123"&gt;&lt;a href="http://www.teheran.ir/spip.php?article1409"&gt;http://www.teheran.ir/spip.php?article1409&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-6138636195232438300?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6138636195232438300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6138636195232438300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/07/blog-post_25.html' title='مجله تهران'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-i4a8c1NOEXw/Ti0fESLQkkI/AAAAAAAAApk/ROBlB72sKfU/s72-c/ruboff1-b84a3%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3123426071767306884</id><published>2011-07-23T13:29:00.000-07:00</published><updated>2011-07-23T13:30:16.270-07:00</updated><title type='text'>فرناندو پسوا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div closure_uid_t2t1kq="117"&gt;&lt;span closure_uid_t2t1kq="124" style="color: #660000; font-size: large;"&gt;مدادی که بی‌خودی خط می‌کشد، بی‌خودی می‌نویسد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_t2t1kq="117"&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;============================&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_t2t1kq="117"&gt;&lt;span closure_uid_t2t1kq="124" style="color: #660000; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;فرناندو پسوآ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" closure_uid_t2t1kq="170" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-UNkqkw6HD1g/TisuHAxMauI/AAAAAAAAApg/YPy38Vc4R0U/s1600/Scan_Pic0001.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400px" src="http://1.bp.blogspot.com/-UNkqkw6HD1g/TisuHAxMauI/AAAAAAAAApg/YPy38Vc4R0U/s400/Scan_Pic0001.jpg" t$="true" width="236px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_t2t1kq="123"&gt;&lt;strong&gt;ترجمه‌ی محسن آزرم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهایی هم هست که فلسفه است؛ که زندگی را معنی می‌کند برای ما. سرنوشت کتابی‌ست به بزرگیِ دنیا. هرکسی فصلی از این کتاب است؛ غیرِ ما که پانویس‌های این کتابیم، حاشیه‌هایش، نقدهای تندوتیزی به متنِ کتاب. یکی از همان روزهاست امروز. حس می‌کنم یکی از همان روزهاست. حس می‌کنم با همین چشم‌های خوا‌ب‌آلود، با همین سرِ سنگین و مغزی که هنوز راه نیفتاده شبیه مدادی هستم که بی‌خودی به جانِ کاغذ می‌افتد، بی‌خودی خط می‌کشد، بی‌خودی می‌نویسد. مدادی که خودش نمی‌خواهد چیزی بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌نویسم برای این‌که خودم را گم کُنم. یعنی دیگرانی هم که گُم می‌شوند می‌نویسند؟ دوروبرم را که نگاه می‌کنم می‌بینم چیزی نمانده تا گُم‌شدن. شاد نیستم. غمگینم. گُم می‌کنم خودم را. کسی که خودش را گُم می‌کند باید رودخانه‌ای باشد که می‌رسد به دریا؛ نه این‌که با بادی از دریا ریخته باشد روی ماسه‌‌ها و آفتاب روی ماسه‌ها تابیده باشد و بخار کرده باشدش. من روی ماسه‌هایم. آفتاب روی ماسه‌ها می‌تابد. من بخار شده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;div closure_uid_t2t1kq="219"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;چندماه گذشته از آخرین نوشته‌های من. در این چندماه خواب می‌دیدم که آدمِ دیگری شده‌ام که دارم به‌جای آدمِ دیگری زندگی می‌‌کنم. حس می‌کردم آدمِ خوش‌بختی هستم؛ هرچند خوش‌بختی همیشه لحظه‌ای دوام می‌آورد و بعد محو می‌شد. حس می‌کردم این آدمی که هستم آدمِ قبلی نیست. حس می‌کردم نیستم؛ وجود ندارم. حس می‌کردم همیشه آدمِ دیگری بوده‌ام. همیشه مغزِ آدمِ دیگری در سرم بوده است. هیچ‌وقت به‌جای خودم فکر نکرده‌ام. هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام، همیشه زندگی کرده‌ام. امروز دلم می‌خواهد آدمی باشم که هستم. دوست دارم آدمی باشم که قبلاً بوده‌ام. شاید هم آدمی باشم که دوست دارم باشم. کاری که نکرده‌ام، ولی خسته‌ام. سرم را می‌گذارم روی دست‌هایم. آرنج‌هایم را تکیه می‌دهم به میز. چشم‌هایم را می‌بندم. حالا آدمی هستم که قبلاً بوده‌ام. آدمی هستم که دوست دارم باشم.&lt;br /&gt;
بعدِتحریر: فرناندو پسوآ پرتغالی بود. هزاروهشتصد و هشتادوهشت به دنیا آمد و هزارونهصد و سی‌وپنج مُرد. شاعر بود، داستان می‌نوشت، ترجمه می‌کرد و نقد هم می‌نوشت. مشهورترین کتابش، کتابِ دل‌واپسی‌ست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح فرناندو پسوا :&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;وود کات روغنی &lt;br /&gt;
روی کاغذ ساتین &lt;br /&gt;
&lt;div closure_uid_t2t1kq="221"&gt;&lt;div closure_uid_s3jmvb="108"&gt;کار&amp;nbsp;: عباس صفاری &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3123426071767306884?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3123426071767306884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3123426071767306884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='فرناندو پسوا'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-UNkqkw6HD1g/TisuHAxMauI/AAAAAAAAApg/YPy38Vc4R0U/s72-c/Scan_Pic0001.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-1690773572971713092</id><published>2011-06-27T08:38:00.000-07:00</published><updated>2011-06-27T09:38:50.067-07:00</updated><title type='text'>خبر ایسنا از تاریکروشنا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-Xm6wAVoLr3M/TgijRHIJLCI/AAAAAAAAApM/_igUX3hGPxU/s1600/ScannedImage-2%25D8%25AF%25D9%2588%25DA%2586%25D8%25B2%25D8%25AE%25D9%2587.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" i$="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-Xm6wAVoLr3M/TgijRHIJLCI/AAAAAAAAApM/_igUX3hGPxU/s320/ScannedImage-2%25D8%25AF%25D9%2588%25DA%2586%25D8%25B2%25D8%25AE%25D9%2587.jpg" width="289px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;&lt;strong&gt;شعرهای قدیمی عباس صفاری مجوز نشر گرفت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ تیر ماه ۱۳۹۰ ساعت : ۲۹ , ۱۱ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجموعه ی شعر «تاریکروشنا»ی عباس صفاری که در ایران موجود نبود، مجوز انتشار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شاعر و مترجم ساکن آمریکا با بیان این خبر، به خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: مجموعه ی شعر «تاریکروشنا» که اولین بار سال 1374 با عنوان «تاریکروشنای حضور» در کالیفرنیا به چاپ رسیده بود، از وزارت ارشاد مجوز چاپ دریافت کرد. این کتاب دومین مجموعه ی شعر من است که در اصل، 63 شعر از آثار سروده شده طی سال های 1992 تا 1995 در آن عرضه شده بود. &lt;br /&gt;
او در ادامه عنوان کرد: در چاپ جدید این کتاب که به وسیله ی انتشارات مروارید انجام خواهد شد، چهار شعر چاپ نشده نیز افزوده شده است. این چهار شعر تماما به همان دوره ی زمانی تعلق دارد و به رغم بازنویسی اخیر، از مضمون و ساختاری مشابه دیگر شعرهای این مجموعه برخوردار است.&lt;br /&gt;
صفاری همچنین گفت: «تاریکروشنا» حاصل دورانی است که تلاش من بیش تر سمت و سویی ایماژیستی داشت و کارها غالبا در زبانی نیمه فاخر عرضه می شدند؛ به همین جهت برای خوانندگانی که با شعر من منحصرا از طریق کتاب های چاپ شده در ایران آشنا شده اند، به احتمال، مجموعه ای متفاوت و غافلگیرکننده خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دوربین قدیمی و اشعار دیگر» (برگزیده ی جایزه ی شعر امروز ایران، کارنامه)، «کبریت خیس» و «خنده در برف» از دیگر مجموعه های شعر صفاری هستند که در ایران منتشر شده اند. همچنین «ماه و تنهایی عاشقان»، ترجمه ی شعرهای ایزومی شی کی بو و نونو کوماچی، «عاشقانه های مصر باستان» ازرا پاوند، «کلاغ نامه؛ از اسطوره تا واقعیت» و «سرچشمه های شعر غنایی چین» دیگر آثار منتشرشده ی این شاعر و مترجم اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقاشی بالای خبر : &lt;br /&gt;
وود کات - مرکب روغنی روی کاغذ ساتین &lt;br /&gt;
کار عباس صفاری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-1690773572971713092?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/1690773572971713092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/1690773572971713092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/06/blog-post_27.html' title='خبر ایسنا از تاریکروشنا'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-Xm6wAVoLr3M/TgijRHIJLCI/AAAAAAAAApM/_igUX3hGPxU/s72-c/ScannedImage-2%25D8%25AF%25D9%2588%25DA%2586%25D8%25B2%25D8%25AE%25D9%2587.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-1910132710790656770</id><published>2011-06-22T08:37:00.000-07:00</published><updated>2011-06-22T08:37:20.161-07:00</updated><title type='text'>خنده در شعر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-kEM-zmzPwJg/TgEyrmawmSI/AAAAAAAAApA/GYqvnQFmnzI/s1600/CrowInSnow_med%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" i$="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-kEM-zmzPwJg/TgEyrmawmSI/AAAAAAAAApA/GYqvnQFmnzI/s320/CrowInSnow_med%255B1%255D.jpg" width="246px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;نگاه دیگری به مجموعه شعر ( خنده در برف )&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل آن را در آدرس زیر بخوانید :&lt;br /&gt;
پایگاه ادبی لوح &lt;br /&gt;
&lt;a href="http://www.louh.com/content/5136/default.aspx"&gt;http://www.louh.com/content/5136/default.aspx&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04;"&gt;&lt;strong&gt;صمد مقدمی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس صفاری را از "دوربین قدیمی" و "کبریت خیس" می توان در "خنده در برف" دنبال کرد ، بی آنکه انتظار داشت تغییری در سبک یا فرم شعرهایش دیده شود. البته این را نه ضعفی می توان دید و نه برکتی برای شعرهایش! آنچه برای مخاطب قابل توجه است حرکت وی از روند حرفی شعرها که همراه با توصیف های متوسط و نه چندان برجسته ای که خیلی زود اثرشان از ذهن پاک می شود، به سمت تاکیدهای متکی بر تصاویر و ایجاد برخوردهای زبانی و بیانی است؛ آنچنان که برای مخاطب تازگی دارد و میان فضاهای بیرونی و انتزاعی در رفت و آمد است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-1910132710790656770?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/1910132710790656770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/1910132710790656770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='خنده در شعر'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-kEM-zmzPwJg/TgEyrmawmSI/AAAAAAAAApA/GYqvnQFmnzI/s72-c/CrowInSnow_med%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-8376661876141558991</id><published>2011-06-13T20:39:00.000-07:00</published><updated>2011-06-13T20:46:08.775-07:00</updated><title type='text'>در کبریت خیس هیچ کبریتی خیس نیست !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-6yIUO3SlxRA/TfbUFkijeFI/AAAAAAAAAo0/oh0f0IPLZkk/s1600/Guardian%252520Matches%252520704-443043%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="146px" src="http://3.bp.blogspot.com/-6yIUO3SlxRA/TfbUFkijeFI/AAAAAAAAAo0/oh0f0IPLZkk/s200/Guardian%252520Matches%252520704-443043%255B1%255D.jpg" t8="true" width="200px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #990000; font-size: large;"&gt;نقد یک شخصیت ( حافظ پژوه )&amp;nbsp;بر کبریت خیس&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;راستش من هنوز نمی دانم نقد یک اثر هنری غیر از تشویق هنرمند (&amp;nbsp;در صورت تائید اثر ) &amp;nbsp;تا چه حد می تواند برای او آموزنده یا مفید باشد .&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;چند سال پیش در لس آنجلس تایمز از قول کارلوس فوئنتس خواندم که او دلش می خواهد سر میز صبحانه منتقد ها را بخورد و استخوانشان را بریزد در سطل زباله . اما برای ما که نقد علمی و حرفه ای به ندرت داشته ایم و منتقدهایمان نیز باید رایگان و فی سبیل الله قلم بزنند تا اطلاع ثانوی بهتر است برای صبحانه &amp;nbsp;به همان&amp;nbsp;چای و نان پنیر بسنده کنیم .&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;با این همه من تا به حال و بدون در نظر گرفتن نام و شهرت نویسنده چندین نقد و بر رسی را که بر کتابهای شعرم نوشته شده در این وبلاگ منتشر کرده&amp;nbsp;یا به آنها لینک داده ام . اکثریت این نقدها نگاهی مثبت و تشویق آمیز به اثر داشته اند . اما هنرمند در هر مرحله و درجه ای که باشد همواره به نوعی منتظر است که یکی هم از راه برسد و کارش را نپسندد و آن را دوست نداشته باشد .&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;نقد هائی از این دست اگر با دانش کافی و بی غرضانه عرضه شود می تواند برای صاحب اثر یا خواننده مفید باشد .&amp;nbsp;من اما از بخت بد به تازگی مورد لطف یکی از اساتید قرار گرفته ام که شش سال پس از انتشار کبریت خیس نقدی نوشته اند بر آن که سراسر اظهار فضل است با تعدادی ایراد ملا لغتی .ایشان به خود زحمت داده و تمام کتاب را به جستجوی یک کبریت خیس تورق فرموده وسر انجام تعجب کرده اند که اگر هیچ کبریت خیسی در کتاب نیست عنوان کبریت خیس چه حکمتی دارد . بیچاره دانش جویانی که طی سی سال سر کلاس این استاد نشسته اند . در خاتمه نیز در کمال تاسف برای من دل سوزانده اند که با اندک استعدادم در یک کلام ( یا خواهم باخت یا عقب خواهم ماند )&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;از آنجا که ایراد نگیرند که فقط نقدهای مثبت را اینجا می گذارم آدرس این نقد مبسوط را نیز که همین هفته در روزنامه شهروند کانادا به سر دبیری آقای حسن زرهی منتشر شده می گذارم در زیر همین پست .غم انگیز آنجاست که من نزدیک به سی و شش سال است خارج از کشورم وخارج از حلقه دوستان نزدیکم این اولین نقدی است که در یک نشریه خارج از کشوری بر کبریت خیس نوشته می شود ( مورد توجه دوستانی که خیلی هوای خارج به سرشان زده است )&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;نا گفته نماند که این نشریه پیش از این نیز یاد داشت توهین آمیزی از رضا براهنی خطاب به اینجانب به چاپ رسانده و من مانده ام که غیر از جلب رضایت براهنی انتشار مزخرفاتی که در مورد من یا کارم نوشته می شود چه سود و حاصلی برایش دارد .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://www.shahrvand.com/?p=14975"&gt;http://www.shahrvand.com/?p=14975&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-8376661876141558991?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8376661876141558991'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8376661876141558991'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/06/blog-post_5631.html' title='در کبریت خیس هیچ کبریتی خیس نیست !'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-6yIUO3SlxRA/TfbUFkijeFI/AAAAAAAAAo0/oh0f0IPLZkk/s72-c/Guardian%252520Matches%252520704-443043%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-2966093786541127885</id><published>2011-06-06T21:37:00.000-07:00</published><updated>2011-06-06T21:37:35.975-07:00</updated><title type='text'>مختصر و مفید در باره خنده در برف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-TydRuXnrGKM/Te2q3XmzuxI/AAAAAAAAAog/yCXPSRIpK30/s1600/images%255B7%255D%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/-TydRuXnrGKM/Te2q3XmzuxI/AAAAAAAAAog/yCXPSRIpK30/s1600/images%255B7%255D%255B1%255D.jpg" t8="true" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #b45f06; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;مهمانی واژه های عباس صفاری&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;==================&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #783f04;"&gt;امیر حسین جلالی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;مجموعه تازه ای از شعرهای عباس صفاری به تازگی توسط انتشارات مروارید به بازار نشر ارائه شده . صفاری یزدی ست و ساکن لوس آنجلس . از او پیش از این "کبریت خیس" و "دوربین قدیمی" هم در ایران انتشار یافته . وی با همان اولین مجموعه نشر یافته اش در وطن ( دوربین قدیمی ) قدر یافت و جایزه شعر کارنامه را از آن خود کرد .&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&amp;nbsp;مرحوم منوچهر آتشی در مورد او گفته که کارهای صفاری ورای نیهیلیسم غربی و نوعی بازی گرفتن مرگ و زندگی ست . من اما فکر می کنم تعبیر " هویت چهل تکه " داریوش شایگان در مورد اندیشه صفاری صادق است . اما این چند فرهنگی و چند پارگی معادل تشویش و بیگانگی نیست . بلکه او به ترکیبی از فرهنگ های متفاوت و متناظر رسیده که این ترکیب موجد حداقل تزاحم و حداکثر آشتی ست . &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;این گونه است که همان زمانی که به روایتی روزمره از تجربه های زمینی و البته پر از پیچیدگی بشر مدرن می پردازد آرزو می کند روح زیبای بادگیری فروخفته در او حلول کند . نسخه ای که ایرانی رویاروی با مدرنیته بدان سخت نیازمند است . یعنی ترکیبی هم شرقی و هم غربی . ویژگی دیگر کار او که به اشعارش ارزشی ویژه می دهد تنوع واژگانی به کار رفته در تک تک شعرهاست . ویژگی که شاید بتوان در کارهای معدودی نفرات چون شاملو سراغ گرفت .&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&amp;nbsp;به هر روی با این چند دفتر ، صفاری به تشخصی در زبان و محتوا رسیده که او را در جایگاهی ویژه نشانده . چنان که نمی توان کاری کرد جز بی قراری برای اثر تازه او . اگر این تازه اثر او یعنی "خنده در برف "را تهیه کردید پیش از همه شعرها به سراغ " خطاب به سنت آگوستین و شیخ صنعان بروید " ضرر نمی کنید ! &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-2966093786541127885?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/2966093786541127885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/2966093786541127885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/06/blog-post_06.html' title='مختصر و مفید در باره خنده در برف'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-TydRuXnrGKM/Te2q3XmzuxI/AAAAAAAAAog/yCXPSRIpK30/s72-c/images%255B7%255D%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-447677532333561140</id><published>2011-05-31T04:34:00.000-07:00</published><updated>2011-05-31T04:43:21.440-07:00</updated><title type='text'>همکاری عباس صفاری با اف . اسکات . هس  نقاش صاحب نام آمریکائی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-1qOot8FS6yk/TeTR47ytkgI/AAAAAAAAAoQ/cpjBTfOYq-U/s1600/SelfPortAsMC%255B2%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="400px" src="http://2.bp.blogspot.com/-1qOot8FS6yk/TeTR47ytkgI/AAAAAAAAAoQ/cpjBTfOYq-U/s400/SelfPortAsMC%255B2%255D.jpg" t8="true" width="318px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;عباس صفاري از همكاري با اف. اسکات. هس - نقاش صاحب‌نام آمريکايي - خبر داد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;u&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/u&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;اين شاعر در اين‌باره به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: نشريه‌ي «شاعران و نقاشان» که از مجلات معتبر آمريکا در حوزه‌ي شعر و نقاشي است، در شماره‌ي اخيرش از 28 نقاش تراز اول آمريکا درخواست کرده است براي انتشار اين شماره که ويژه‌نامه‌ي «همکاري» نام دارد، هر کدام با همکاري يک شاعر و از منظري بوطيقايي، يک سلف‌پرتره‌ي جديد از خود کار کرده و براي چاپ در اختيار نشريه قرار دهند. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;او در ادامه افزود: اف. اسکات. هس براي کشيدن اين سلف‌پرتره، شعري از من را اساس کار قرار داده است. اين شعر که ترجمه‌ي انگليسي آن به وسيله‌ي الهام راثي انجام شده است، «شاهکار آفرينش در سه پرده» نام دارد. اف. اسکات. هس اما تابلويش را «سلف‌پرتره به مثابه‌ي شاهکار آفرينش» نام نهاده و جالب است که او در شرحي که بر تابلويش نوشته، با ديدگاه‌هاي من در رابطه با سه نقاشي که در شعر از آن‌ها ياد مي‌شود، چندان موافق نيست. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;به گفته‌ي صفاري، هر يک از اپيزودهاي اين شعر به ترتيب به فريدا کالو، مکس بکمن و لوسيان فرويد که نوه‌ي زيگموند فرويد و از نقاشان صاحب نام انگلستان است، اختصاص يافته است. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;او همچنين گفت: آيروني تابلو اسکات هس در اين است که او در اين تابلو که حال و هوايي مذهبي دارد، تمام اشياي لازم براي کار روي بوم را در دسترس خود قرار داده است. ورقه‌اي از شعر من زير تخته‌ي شاسي اوست و در کنار آن، تابلوهاي سلف‌پرتره‌ي سه نقاش نام‌برده به طرزي که من آن‌ها را ديده‌ام، همراه با قلم‌موها، تيوب‌هاي رنگ و ديگر وسايل مورد نياز قرار دارد. اما در نهايت، بوم همچنان سفيد مي‌ماند و تصوير نقاشي که عريان مانند آغاز آفرينش در کنار آن ايستاده است، بر بوم کشيده نمي‌شود. از اين منظر، تابلوي جديد اسکات هس را که به نقاشي سوپررئاليست شهرت يافته است، مي‌توان اثري سوررئاليست قلمداد کرد. ناگفته نماند که اين تابلو بي‌درنگ پس از اتمام کار، در يکي از موزه‌هاي لس‌آنجلس به نمايش درآمد و در همان روز گشايش نمايشگاه به فروش رفت. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;انتهاي پيام&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;كد خبر: 9003-06855 &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;ویژه نامه اخیر مجله poets and artists همین دو شنبه انتشار یافته و بزودی در فروشگاه های معتبر کتاب موجود خواهد بود &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-447677532333561140?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/447677532333561140'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/447677532333561140'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/05/blog-post_31.html' title='همکاری عباس صفاری با اف . اسکات . هس  نقاش صاحب نام آمریکائی'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-1qOot8FS6yk/TeTR47ytkgI/AAAAAAAAAoQ/cpjBTfOYq-U/s72-c/SelfPortAsMC%255B2%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3539964394216248317</id><published>2011-05-28T19:47:00.000-07:00</published><updated>2011-05-28T19:47:21.130-07:00</updated><title type='text'>از زبان مردگان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/--gmvEL6jqCk/TeGygxjxY_I/AAAAAAAAAoE/AHWdOwMyqkM/s1600/1osiris%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" src="http://3.bp.blogspot.com/--gmvEL6jqCk/TeGygxjxY_I/AAAAAAAAAoE/AHWdOwMyqkM/s320/1osiris%255B1%255D.jpg" t8="true" width="183px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;برای اهالی ادبیات بسیار اتفاق می افتد به جمله ای بر بخورند که دلشان بخواهد &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;این جمله را آنها گفته بودند . &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;جمله مورد علاقه من که به گوینده گم شده در غبار زمانش حتا قادر نیستم حسادت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&amp;nbsp;بورزم جمله ای سورئالیستی است از ( کتاب مردگان ) &amp;nbsp;فراعنه که در باب کرامات&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&amp;nbsp;بی شمار خدای مردگان ( اوسیروس ) نگاشته شده است .&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;کتاب مردگان با نثری شاعرانه و سرشار از استعاره و دیگر صنایع ادبی یکی از&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&amp;nbsp;زیباترین کتابهای&amp;nbsp;مذهبی است که تا به حال خوانده ام . اکثر آیات این کتاب نسبتا حجیم&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;درستایش اوسیروس سروده شده است . نگارش نخستین آیات کتاب به چهار هزار سال پیش &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;باز می گردد&amp;nbsp; و بخش های پایانی آن حدود پانصد سال قبل از میلاد مسیح بوسیله کاهنان &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;سروده شده است . &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;و اما جمله مورد نظر که به گمان من عمق و ابعاد وسیع و سرسام آوری دارد و قرن ها از &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;نگارش آن می گذرد &amp;nbsp;از این قرار است :&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #990000; font-size: large;"&gt;&amp;nbsp;(&amp;nbsp; اوسیروس بزرگ که قادر است به سمت آینده پس پس برود )&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3539964394216248317?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3539964394216248317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3539964394216248317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/05/blog-post_28.html' title='از زبان مردگان'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/--gmvEL6jqCk/TeGygxjxY_I/AAAAAAAAAoE/AHWdOwMyqkM/s72-c/1osiris%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-7983834728222932277</id><published>2011-05-23T10:11:00.000-07:00</published><updated>2011-05-23T10:39:45.428-07:00</updated><title type='text'>شعری برای لورکا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-2osg_w3ZYUs/TdqU6hhPfNI/AAAAAAAAAn4/Sfrbae5gbF4/s1600/ScannedImage.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320px" j8="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-2osg_w3ZYUs/TdqU6hhPfNI/AAAAAAAAAn4/Sfrbae5gbF4/s320/ScannedImage.jpg" width="274px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;از مجموعه خنده در برف با یک وود کات جدید که مخصوص همین شعرساخته ام &lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;غم غرناطه در تانگو*&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این چاقوی بسته در جیب &lt;br /&gt;
و شاخه گل گرفته به دندان&lt;br /&gt;
هرچه پس پس برقصی&lt;br /&gt;
به غرناطه نخواهی رسید&lt;br /&gt;
از این پس غرناطه را &lt;br /&gt;
مگر پست برایت بیاورد&lt;br /&gt;
در چرکنور این کافه &lt;br /&gt;
دست در کمر این زن که می پندارد&lt;br /&gt;
کلید خانه غرناطه اش امشب** &lt;br /&gt;
در جیب توست &lt;br /&gt;
تا گرگ و میش هم که برقصی &lt;br /&gt;
از مرزهای این سن ثابت&lt;br /&gt;
فرا تر نخواهی رفت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر چه فرق می کند&lt;br /&gt;
از فواره های شناور در مهتاب غرناطه &lt;br /&gt;
شراب فرو بریزد &lt;br /&gt;
یا خون حرام شده لورکا&lt;br /&gt;
*&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;br /&gt;
فقط خدایان قادرند &lt;br /&gt;
از گلوی تنگ و شیشه ای ساعت &lt;br /&gt;
باز پس بگیرند &lt;br /&gt;
ریگ های فرو ریخته را &lt;br /&gt;
.....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*غرناطه - زادگاه و محل اعدام لورکا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
** - مردم مراکش قرنهاست کلید اضافه ای که هیچ دری را نمی گشاید به دسته کلید خو د دارند . آنها بر این عقیده اند که این کلیدها شانس می آورند . شاید حتا از یاد برده باشند که این رسم از کجا آمده و چگونه حفظ شده است . در حقیقت اما این کلید اضافی را اعرابی که از آندلوسیا و غرناطه رانده شده بودند مرسوم کرده اند . آنها به این امید بودند که روزگاری به خانه های زیبایشان در غرناطه باز خواهند گشت و کلید آن خانه ها را باید محفوظ بدارند. خانه هائی که قرن هاست در غبار تاریخ گمشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-7983834728222932277?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7983834728222932277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7983834728222932277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/05/blog-post_23.html' title='شعری برای لورکا'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-2osg_w3ZYUs/TdqU6hhPfNI/AAAAAAAAAn4/Sfrbae5gbF4/s72-c/ScannedImage.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-8334693863913941675</id><published>2011-04-27T06:34:00.000-07:00</published><updated>2011-04-27T07:19:23.490-07:00</updated><title type='text'>به بهانه تجدید چاپ دوربین قدیمی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-_aVWzlowiXI/TbgbD5kMBmI/AAAAAAAAAko/Fk_UgcD5EEE/s1600/dorbinghadimi%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" i8="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-_aVWzlowiXI/TbgbD5kMBmI/AAAAAAAAAko/Fk_UgcD5EEE/s320/dorbinghadimi%255B1%255D.jpg" width="212" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;.* دوربین قدیمی و اشعار دیگر حاصل دل به دریا زدن ها و تجربه های من بود در چند ژانر مختلف . بدنه اصلی مجموعه را اشعار ایماژیستی تشکیل می دهد . بیشتر شعر نگاره ها ( شعر کانکریت یا توشیح ) نیز در آن دفتر چاپ شده است و در پایان کتاب&amp;nbsp;یک شعر اجرائی به نام&amp;nbsp; ( آگهی ) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر اجرائی از ژانر های مورد توجه پست مدرنیست هاست و نسبت به ژانرهای دیگری که زیر چتر پست مدرن قرار گرفته اند به دلیل ویژگی های تئاتری اش بیشتر مورد توجه شرکت کنندگان در شب های شعر آمریکا قرار گرفته است . &lt;br /&gt;
چاپ اول &amp;nbsp;این &amp;nbsp;شعرکه باید با لحن گویندگان آگهی تبلیغاتی رادیو - تلویزیون اجرا شود&amp;nbsp;دلم می خواست &amp;nbsp;در صفحه آگهی های تبلیغاتی روزنامه یا مجله ای باشد اما قبل از انتشار آن در این مجموعه با یکی دو روزنامه که تماس گرفتم&amp;nbsp;از&amp;nbsp;چاپ آن خود داری کردند . &lt;br /&gt;
بهانه انتشار مجدد آن در بادگیر نیز این است که در چاپ اول&amp;nbsp;( دوربین قدیمی و اشعار دیگر ) حروف این شعر آنقدر ریز انتخاب شده بود که فکر نمی کنم کسی زحمت خواندن آن را به خود داده باشد. &lt;br /&gt;
----------&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-bp1cNS-Txzg/TbgjnrwvT4I/AAAAAAAAAk0/R-R5G5zVFIE/s1600/ScannedImage-3.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" i8="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-bp1cNS-Txzg/TbgjnrwvT4I/AAAAAAAAAk0/R-R5G5zVFIE/s200/ScannedImage-3.jpg" width="131" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04; font-size: x-large;"&gt;آگهی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;هموطن&amp;nbsp;عزیز!&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;شما که فرصت سر خاراندن ندارید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;وقت همسنگ طلا را &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;حرام خواب نکنید . &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;من با چهل سال تجربه در ایران و آمریکا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;به جای شما خواب خواهم دید &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;****&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;به این زوج زیبا &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;که در حباب شیشه ای پر برف می رقصند نگاه کنید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;این والس نیمه تمام &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;کپی کوک دار یکی از خواب های من است &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;همین خواب استثنائی را می توانم &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;در بست برای شما ببینم &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;****&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;فقط با یک تلفن &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;شما می توانید &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;رقص محبوبتان را &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;در حباب دلخواهتان سفارش دهید &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;رنگی یا سیاه و سفید &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;با تخفیف مخصوص &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;برای خواب های سفارش شده &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;در روز روشن &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;****&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;من با لیوان آب &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;و قرص های خواب آورم &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;کنار تلفن نشسته ام ..... &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-8334693863913941675?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8334693863913941675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8334693863913941675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/04/blog-post_27.html' title='به بهانه تجدید چاپ دوربین قدیمی'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-_aVWzlowiXI/TbgbD5kMBmI/AAAAAAAAAko/Fk_UgcD5EEE/s72-c/dorbinghadimi%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-4141878818016776838</id><published>2011-04-22T10:02:00.000-07:00</published><updated>2011-04-22T10:07:35.910-07:00</updated><title type='text'>رفتیم و دل شما را شکستیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-zZWLRCJBgLc/TbGz4G-HliI/AAAAAAAAAkY/zKm0UBywQvw/s1600/ScannedImage-4.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="640" i8="true" src="http://4.bp.blogspot.com/-zZWLRCJBgLc/TbGz4G-HliI/AAAAAAAAAkY/zKm0UBywQvw/s640/ScannedImage-4.jpg" width="312" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
در ژاپن رسم بر این بوده است (و شاید هنوز هم باشد ) که برای شاعر در بستر مرگ قلم و کاغذ می آورند تا آخرین شعر زندگی اش را بنویسد . ما هرگز چنین رسمی&amp;nbsp; نداشته ایم . اما کنجکاوی در مورد آخرین کلامی که بزرگان علم و ادب بر زبان رانده یا مکتوب کرده اند همواره با ما بوده است . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مرگ خود خواسته صادق هدایت 60 سال می گذرد . ما از آخرین جمله ا...ی که او در اتاق آن هتل کوچک با خود زمزمه کرده است اطلاعی نداریم . اما ( ما که رفتیم و دل شما را شکستیم ) یکی از آخرین جملاتی است که او در یاد داشتی برای حسن قائمیان نوشته و اکنون به عنوان جمله ی بدرود او شهرت یافته است . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من اخیرا به مناسبت شصتمین سال در گذشت هدایت دو تابلو وود کات از او کار کرده ام . یکی بر محور همین جمله آخرین و دیگری با استفاده از عدد 37 که شماره هتلی بوده است که او آخرین روزهای عمر کوتاهش را در آن گذرانید . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر دو تابلو شماره - امضا و مهر شده و به تعداد 35 نسخه اوریجینال از هر کدام موجود می باشد . جهت خرید یا اطلاع از قیمت آنها به آدرس گالری بادگیر در زیر مراجعه کنید . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://www.abbas-saffari.blogspot.com/"&gt;http://www.abbas-saffari.blogspot.com/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-rkWFAfylsSQ/TbG0N_TyIgI/AAAAAAAAAkc/xXWpfQxTIgs/s1600/Copy+of+%25D9%2587%25D8%25AF%25D8%25A7%25DB%258C%25D8%25AAScannedImage-4.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="640" i8="true" src="http://4.bp.blogspot.com/-rkWFAfylsSQ/TbG0N_TyIgI/AAAAAAAAAkc/xXWpfQxTIgs/s640/Copy+of+%25D9%2587%25D8%25AF%25D8%25A7%25DB%258C%25D8%25AAScannedImage-4.jpg" width="444" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-4141878818016776838?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4141878818016776838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4141878818016776838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/04/blog-post_4810.html' title='رفتیم و دل شما را شکستیم'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-zZWLRCJBgLc/TbGz4G-HliI/AAAAAAAAAkY/zKm0UBywQvw/s72-c/ScannedImage-4.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3121589455223735275</id><published>2011-04-12T21:28:00.000-07:00</published><updated>2011-04-12T21:35:49.095-07:00</updated><title type='text'>منتشر شد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-oSlByuwNNFo/TaUmKIT86vI/AAAAAAAAAj0/Qq5e0dB2mmo/s1600/7758336e1e3dda2a8d37eeece9d0ba64%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; cssfloat: left; float: left; height: 428px; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em; width: 213px;"&gt;&lt;img border="0" height="320" r6="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-oSlByuwNNFo/TaUmKIT86vI/AAAAAAAAAj0/Qq5e0dB2mmo/s320/7758336e1e3dda2a8d37eeece9d0ba64%255B1%255D.jpg" width="212" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: x-large;"&gt;&lt;strong&gt;کوچه فانوس ها &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: x-large;"&gt;------------------------&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #783f04; font-size: large;"&gt;سر چشمه های &amp;nbsp;شعر غنائی چین &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #783f04; font-size: large;"&gt;ترجمه &amp;nbsp;و &amp;nbsp;تدوین : عباس صفاری&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #783f04; font-size: large;"&gt;--------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;انتشارات مروارید&amp;nbsp; - 200 صفحه - 3900 تومان &lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *******&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;مرا به تپه هاي شرقي فرستاده بودند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;دير زماني از ولايتم دور بوده ام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;اكنون كه باز مي گردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;باراني نرم و سبك فرو مي بارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;در رجعت از شرق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;دلم به شوق غرب گرم است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;از براي خود تن پوشي دهقاني خواهم دوخت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;باشد كه هرگز به جنگ فرستاده نشوم... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
----------------------------------------------------&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3121589455223735275?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3121589455223735275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3121589455223735275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/04/blog-post_12.html' title='منتشر شد'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-oSlByuwNNFo/TaUmKIT86vI/AAAAAAAAAj0/Qq5e0dB2mmo/s72-c/7758336e1e3dda2a8d37eeece9d0ba64%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-6831032972702392171</id><published>2011-04-10T18:08:00.000-07:00</published><updated>2011-04-10T18:08:44.441-07:00</updated><title type='text'>از روزگار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-EjB7_WsudIw/TaJUY122l5I/AAAAAAAAAjg/lE8ObF1XMbw/s1600/antique-vintage-old-skeleton-key-lot-furniture-lock-box_220693942087%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" r6="true" src="http://2.bp.blogspot.com/-EjB7_WsudIw/TaJUY122l5I/AAAAAAAAAjg/lE8ObF1XMbw/s320/antique-vintage-old-skeleton-key-lot-furniture-lock-box_220693942087%255B1%255D.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;سر منزل هائی که سرابی بیش نیست &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
گفتگوی اخیر من با لادن نیکنام در روزنامه روزگار تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;a href="http://roozegardaily.com/pdf/90-01-21/12.pdf"&gt;http://roozegardaily.com/pdf/90-01-21/12.pdf&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-6831032972702392171?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6831032972702392171'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6831032972702392171'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/04/blog-post_10.html' title='از روزگار'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-EjB7_WsudIw/TaJUY122l5I/AAAAAAAAAjg/lE8ObF1XMbw/s72-c/antique-vintage-old-skeleton-key-lot-furniture-lock-box_220693942087%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-6961350235936061406</id><published>2011-04-02T04:30:00.000-07:00</published><updated>2011-04-02T05:40:31.041-07:00</updated><title type='text'>پشت سر مُرده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-kV-Y_Jubw0Q/TZcHO7Yk5OI/AAAAAAAAAjM/U5GeGw2grPU/s1600/mahvash%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; height: 726px; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em; width: 244px;"&gt;&lt;img border="0" height="400" r6="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-kV-Y_Jubw0Q/TZcHO7Yk5OI/AAAAAAAAAjM/U5GeGw2grPU/s400/mahvash%255B1%255D.jpg" width="243" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #990000;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از مجموعه خنده در برف &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;در زوالی که اصل‌ها میراست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;فصل بت، واقعی‌ترین سیماست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt; م .ع . سپانلو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;تا همین دیروز&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;مهوش فقط یک نام بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;با چند تصنیف ِبازاری&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;strong&gt;که سال به سال آب می‌رفتند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;وکافه‌ای که می‌گفتند به یک کرشمه‌ی او&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;منفجر می‌شده هرشب،&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;و دست ِآخر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;یک تشییع جنازه‌ی تاریخی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;که خواربارفروش محله‌ی ما نیز&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;کِره‌کِره را پایین کشید وُ رفت&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;تا دستی را که به دامان او نرسیده‌بود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;به تابوتش برساند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;****&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;دیروز اما برای اولین‌بار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;در یک سایتِ وطنی &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;عکس تمام قدش را دیدم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;به مرد میان‌قدی می‌مانست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;در کفش پاشنه‌بلند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;که چند نوبت هورمُن‌زده باشد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;وکلاه‌گیسی برسر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;با شباهتِ دوری&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;به مرد خواربارفروش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;صدایش را اما&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;هنوز نشنیده‌ام&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;شاید غمگین می‌خوانده است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;آن ترانه‌های شاد را&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-6961350235936061406?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6961350235936061406'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6961350235936061406'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='پشت سر مُرده'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-kV-Y_Jubw0Q/TZcHO7Yk5OI/AAAAAAAAAjM/U5GeGw2grPU/s72-c/mahvash%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-7792403042650857593</id><published>2011-03-22T09:15:00.000-07:00</published><updated>2011-03-22T09:15:37.984-07:00</updated><title type='text'>یا د داشتی درباره ی عباس صفاری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span style="color: #660000;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh4.googleusercontent.com/-bOpcx1mVkqA/TYjKNMP7-rI/AAAAAAAAAiE/keoZJCSLgYc/s1600/CrowInSnow_med%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" r6="true" src="https://lh4.googleusercontent.com/-bOpcx1mVkqA/TYjKNMP7-rI/AAAAAAAAAiE/keoZJCSLgYc/s320/CrowInSnow_med%255B1%255D.jpg" width="246" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;و آخرین مجموعه شعر او خنده در برف&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;داوود زهرانی ( دامون )&lt;br /&gt;
------------------------&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #7f6000; font-size: large;"&gt;یادداشت روی در یخچال&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;نمی دانم دوباره از من&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;چه گناهی سر زده است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;که به این اخم ملیح&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;محکومم کرده ای&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;اختیار دست هایم در خواب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #7f6000;"&gt;باور کن دست خودم نیست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;1&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;شعرهای اش آدم را یک لحظه گیج می کند و بعد می خنداند! گیج می کند چرا که گاهی ساده ترین و پیش پا افتاده ترین امور زندگی پیرامون ات ملعبه ای برای تمسخر حقایقی بزرگ می گردند. که به قول فروغ : میتوان با زیرکی تحقیر کرد/ هر معمای شگفتی را . و او به واقع هر معمای شگفتی را به راحتی با زیرکی تمام به سخره می گیرد. و البته تمسخر های او را نمی توان خیلی هم سرسری گرفت و فقط خندید. و همین هاست که شعر او را پُر از رمزوراز و پارادوکس می کند. شاید خودش می خواهد در این سادگی با تواضعی فراوان دربرابر تمام نگاه های "فلسفی" سر خم کند اما واقعن در ته و توی شعرهای اش نگاه های عمیق فلسفی موج می زند. شاید همین شیوه ی بیان و روایت اوست که او را نماینده ی سبک امروز آمریکایی در شعر معاصر ما می دانند. و گاهی او را در کنار ابراهیم گلستان قرار می دهند که اگر او سبک آمریکایی را در داستان نویسی وارد ادبیات ما کرد اینبار عباس صفاری با شعراش چنین کرده است. اشعاری که گاهی عناوین شان از خودشان مهم تر است و گاهی بدون نشانه ای به نام عنوان شعر نمی توان به خود شعر پی برد. مثل شعر یادداشت روی در یخچال که در ابتدا آمد. درواقع شاید این سبک به گمان من یک جور بیان تصنعی از هرمنوتیک مدرن باشد. که به عقیده ی برخی (چون گادامر) نباید با نشانه های خود متن در پی تاویل اثربرآمد. ویک اثر مدرن دیگر نباید همچون آثار کلاسیک پر از نشانه هایی باشد که خواننده به وسیله آنها به تاویل برسد... چرا که به عقیده ی والتر بنیامین همین امر مرز میان تأویل و تفسیر است. در تفسیر ِ یک متن ما پا را فراتر از خود متن نمی گذاریم و با نشانه هایی که متن به ما داده است آن اثر را تحلیل و تفسیر می کنیم. اما تأویل یک پله از این هم فراتر می رود و حتا به کنکاش اموری فراتر از متن می پردازد. درواقع ما در تأویل به مشارکت در متن می پردازیم و "ذهن" مان به عنوان یک امر درگیر و در عین حال خالق به کمک اثر می آید. اینجا دیگر اثر به عنوان یک امر تثبیت شده که صرفن آماده ی فهم شدن باشد نیست بلکه یک اّبژه ای است که سوژه ای به نام ذهن آن را از دید خود دوباره می سازد. و دقیقن این ذهن به خاطر متفاوت بودن اش است که تأویل را نیز متفاوت می کند. در واقع تأویل چیزی نیست که ما بخواهیم به وسیله ی آن اثر را به عنوان یک چیزی که همواره یگانه است درک کنیم. و به گفته ی گادامر « تأویل ابزاری نیست که به یاری آن فهم به دست آید، بلکه چیزی است که به محتوای آنچه " فهمیده شده"، راه برده است» (تاکید از من است/هرمنوتیک مدرن). تاویل آنچه را که ما فهمیده ایم دوباره فهم می کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;حال با این اشاره ها باید گفت عنوان در برخی اشعار عباس صفاری یک جوری فرار از دادن نشانه های فهم در خود اثر است که این کارکرد به جای متن به آن (عنوان) بخشیده شده است. به عبارتی دیگر علی رغم اینکه خود اثر نشانه ی کاذبی (از دید هرمنوتیک مدرن) برای فهم به خواننده نمی دهد، اما این نشانه را عنوان که خود متن نیست، می دهد! و ما با یکجور پارادوکس درباره عنوان روبرو ایم که اگرچه عنوان جزئی از متن نیست، اما به یاری خود متن برای فهم می آید که بدون آن حتا فهم میسر نیست...! و این به عقیده ی من یکجور بیان تصنعی از هرمنوتیک مدرن است که البته مهارت شعر صفاری است. در شعر کلاسیک ما گاهی اصلن عنوانی برای شعر نداریم بلکه هرچه هست خود شعر است. و حتا دیگران برای اشعار شاعران عنوان گذاشته اند (که امری مضحک می نماید!) مثل اشعار حافظ. اما در شعر مدرن کمتر می بینیم شعری عنوان نداشته باشد و در یک تعامل دیالکتیکی با خود ِ متن اثر قرار می گیرد. ما در شعر کلاسیک همواره عنوان را با چیزی که مدام و یا بیشتر در شعر تکرار می شد یکی می دیدیم. اما در شعر عباس صفاری ما گاهی کلمه هایی که عنوان راساخته اند را هرگز در شعر نمی بینیم. بلکه با خوانش کامل اثر، پس از رجوع دوباره به عنوان تازه به فهم می رسیم. و این یعنی مؤثر و زنده کردن عنوان. دیگر عنوان در معنا و شکل کلاسیک اش صرفن به عنوان یک نام و اسم در اثر قرار نمی گیرد بلکه خود در اثر فعال می شود. و اگر در شعر کلاسیک بود و نبود عنوان فرقی نمی کرد و اگر عنوان را از اثر جدا می کردیم هیچ اتفاق خاصی روی نمی داد، اینبار می بینیم که خود نقشی کلیدی در اثر و فهم آن بازی می کند و بدون آن شعر یکجوری ناقص به نظر می رسد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #660000; font-size: large;"&gt;2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;برای من تغزلی که در همه ی اشعار او موج می زند نیز بسیار جذاب است. البته نمی توان او را جزء اولین کسانی در نظر گرفت که اشعاری این گونه می سُرایند (در شکل مدرن آن)، با این حال تغزل او دارای ویژگی های خاص خودش است. تغزل به معنای دیگر گویی ؛ که یکی از انواع شیوه های روایت مدرن است که در داستان نویسی هم به شکل خیلی گسترده ای رخنه کرده است. و درواقع به صراحت باید گفت از شعر به داستان وارد شده است. هرچند امروز به شکل حرفه ای تر و منسجم تر در داستان نویسی دنبال می شود که البته همین امر است که شعر عباس صفاری را به داستان و روایت داستانی نزدیک کرده است که در ادامه بیشتر به آن خواهم پرداخت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;این دیگری معمولن معشوق است که در برخی امور از جمله بیان ویژگی های او و... آن را از شکل کلاسیک اش که حتا در اشعار شاعران بزرگی چون حافظ به کرات می بینیم کاملن جدا دیگر گونه کرده است. ما کمتر شعری را درآثارعباس صفاری می بینیم که برای دیگری(گاهی حاضر و گاهی غایب) بیان نشده باشد. شعر هاش برای کسی نقل می شود که وجود دارد. و این وجود به این معنا نیست که حتمن در کنار اوست. بلکه گاهی در کنار او نیست اما درباره ی کسی است که اگر هم خیالی است فقط به عنوان یک "راز" برای شاعر باقی می ماند! اما خواننده نمی تواند باور کند که آن دیگری وجود ندارد و یا ساختگی است. چرا که آنقدر با او زنده صحبت می کند و از ویژگی های او می گوید که دیگر خیال خواننده را راحت می کند که او وجود دارد! تغزل او نه برای پل زدن به ایراد حرف های بزرگ تر، بلکه هرچه هست برای همان دیگری است. شاید در بسیاری که شیوه ی بیان تغزلی دارند، از این شیوه روایت بهره می گیرند تا حرف خودشان را بزنند. مثلن یک دیگری را جلوی خودش می نشاند تا اینکه در نهایت آن چیزی را بگوید که خود دوست دارد بگوید. اما در تغزل صفاری آن دیگری پل یا وسیله نیست ، بلکه خود شعر است و خود اوست که شعر را پیش می برد. حتا در آثار بسیار بسیار مدرن هم این را می بینیم که نویسنده یا شاعر از دیگری تنها به عنوان یک وسیله بهره گرفته تا آن چیزی را که می خواهد روایت کند. صفاری شعر اش را به دست دیگری سپرده است و در دیگری خود و خواننده اش را غرق می کند! : خودت را به آن راه بزن/ این بوی عجیب را انکار کن/ تکیه داده به بالشت/ چشم از تی - وی برندار/ و انگشت شستت را بگذار/ بی اختیار کانال عوض کند/ این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست/ این کلاغ ها هم بی جهت/ روی سیم های آن سوی خیابان/ ننشسته اند. (صدای سیب) یا : اگر می دانستی جایت/ سر ِمیز صبحانه چقدر خالی است/ و قهوه منهای شیرین زبانی تو/ چقدر تلخ/ من وُ این آفتاب بی پروا را / آنقدر چشم انتظار نمی گذاشتی... ( ساعتی پس از صبحانه).&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;از ویژگی های دیگر این شیوه ی روایت در شعر عباس صفاری، باید به " روایت گونه گی" شان اشاره کرد. گاهی دقیقن احساس می کنی صفاری شعر نمی گوید بلکه داستان می گوید! معلوم نیست باید بگوییم او شعر را داستانی می گوید یا داستان را شعرگونه! شاید اگر این مرزها نبود اصلن نباید بسیاری از اشعار او را شعر می نامیدیم. والبته نمی توانستیم آن ها را داستان نیز بنامیم! در واقع اینجا ما با فقر زبانی ای روبروییم که کلمه ای دیگر جز شعر و داستان برای اینگونه آثار در آن موجود نیست! چرا که به واقع بسیاری از اشعار او مثل شعر داستان کوتاه و غم انگیز یک دوست خیالی که خود نیز با زیرکی تمام در عنوان آن را "داستان" نامیده است ، معلوم نیست که ما داریم داستان می خوانیم یا شعر! چرا که حتا زبان اش هم بسیار ساده و غیر شعری است! یعنی اگر همین داستان را با یک زبان شعری (به شکل متعارف اش) نقل می کرد ما می گفتیم آن یک داستان منظوم است (در تقسیمات کلاسیک و سنتی مان از شعر)! اما این زبان ما را گیج می کند که چگونه می توان این اثر را شعر بنامیم و در عین حال داستان هم نیست! زبان داستان هم چیزی متفاوت با زبان شعر اوست! اینجاست که باید تا وقتی که برای اشعاری چون اشعار عباس صفاری نامی دیگر(به جز شعر و داستان) ساخته نشده آن را یکی از این دو نامید و مثلن گفت: شعر!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;: آنقدر کم حرف و بی دردسر /که نادیده گرفتن اش آسان تر/پیشانی کوچک اش را چسبانده/ برپنجره ی سرد هواپیما/ و کوهپایه های یخ را/ در آب های سیاه قطبی تماشا می کند... (داستان کوتاه و غم انگیز یک دوست خیالی). صفاری با مهارتی تمام و خودخواسته زبان اش را تا این حد به زبان روایت داستانی نزدیک می کند تا بگوید می خواهد این قالب ها را از میان بردارد. او در روایت مهارتی مثال زدنی دارد که پیش از این لازمه ی سرودن "شعر" نبود اما لازمه ی نوشتن "داستان" بود. او شعر های اش را به بهترین شکل روایت می کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;درباره عباس صفاری و شعرهای اش حرف های بسیاری دارم که شاید بتوانم درباره ی آن چندین مقاله بنویسم! ( مثلن درباره ی طنز شعر های اش که چندان هم تلخ نیست!). اما فکر می کنم در همین نوشته به برخی از مهم ترین شاخصه های شعراش اشاره کرده باشم( هرچند مختصر). فقط نمی دانم چرا آثاری با این مهارت های زیبایی شناختی و بدیع ، باید تیراژشان فقط 1650 نسخه باشد؟!(آخرین اثرش ؛ خنده در برف). شاید این هم از آن سوالات بی جواب بازار نشر و فرهنگ ما باشد... . &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;*************************&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
١.جستار هایی درباره هرمنوتیک مدرن/ مقاله ی گادامر / ترجمه بابک احمدی / انتشارات سخن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
٢.خنده در برف/ عباس صفاری/انتشارات مروارید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-7792403042650857593?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7792403042650857593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7792403042650857593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/03/blog-post_22.html' title='یا د داشتی درباره ی عباس صفاری'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh4.googleusercontent.com/-bOpcx1mVkqA/TYjKNMP7-rI/AAAAAAAAAiE/keoZJCSLgYc/s72-c/CrowInSnow_med%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3147042971178181391</id><published>2011-03-17T15:12:00.000-07:00</published><updated>2011-03-17T15:12:08.291-07:00</updated><title type='text'>شبیه هوتن نجات</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04; font-size: large;"&gt;این هم شعر ( شبیه هوتن نجات ) به سه زبان فارسی , انگلیسی و فرانسه در &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04; font-size: large;"&gt;شماره نوروزی مجله هنرهای تصویری تاک . پاینده باشند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh6.googleusercontent.com/-i67Ffx5ccT8/TYKG9QDq0pI/AAAAAAAAAiA/BD2qNip4WXw/s1600/196994_1922873438499_1441998742_2191902_1087455_n%255B1%255D.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="451" r6="true" src="https://lh6.googleusercontent.com/-i67Ffx5ccT8/TYKG9QDq0pI/AAAAAAAAAiA/BD2qNip4WXw/s640/196994_1922873438499_1441998742_2191902_1087455_n%255B1%255D.jpg" width="640" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #783f04;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3147042971178181391?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3147042971178181391'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3147042971178181391'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/03/blog-post_17.html' title='شبیه هوتن نجات'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh6.googleusercontent.com/-i67Ffx5ccT8/TYKG9QDq0pI/AAAAAAAAAiA/BD2qNip4WXw/s72-c/196994_1922873438499_1441998742_2191902_1087455_n%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-8329327569182570638</id><published>2011-03-01T08:35:00.000-08:00</published><updated>2011-03-01T15:49:58.153-08:00</updated><title type='text'>یکشنبه‌های عاطل و باطل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;جایگاه طنز در مجموعه خنده در برف &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
منتشر شده در روزنامه‌ی «شرق» شماره۱۱۹۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #990000; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;رضا ساکی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh3.googleusercontent.com/-YiHK9vrSlC8/TW0SSPFhWlI/AAAAAAAAAh8/mjr3xOgF8LM/s1600/unemployed-man-734779%255B1%255D.gif" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" l6="true" src="https://lh3.googleusercontent.com/-YiHK9vrSlC8/TW0SSPFhWlI/AAAAAAAAAh8/mjr3xOgF8LM/s320/unemployed-man-734779%255B1%255D.gif" width="260" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000; font-size: x-large;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خنده در برف» سومین اثر منتشر شده‌ی عباس صفاری است. او پیش از این «دوربین قدیمی» و «کبریت خیس» را نیز روانه‌ی بازار کرده است و با اقبال مخاطبان و منتقدان مواجه شده است. در هر سه کتاب او طنز و شوخ‌طبعی دیده می‌شود که این طنزها به ویژه در «خنده در برف» بسیار است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاه صفاری به موضوعات به گونه‌ای است که در اغلب شعرهای او شوخی وجود دارد،‌ شوخی کلامی، عبارتی یا حتا موقعیت‌های کنایی (موقعیت طنز یا همان طنز موقعیت). صفاری برای برجسته‌سازی و توجه مخاطب سراغ شوخی می‌رود اما نه شوخی تحمیل شده به متن، بلکه نوعی شوخی که در خود متن است و برآمده از تفکر شاعر و در خدمت بیان شعر. شوخی‌های صفاری اغلب شوخی‌هایی هستند که در شعر او طنزند و خارج از آن طنز نیستند که این اهمیت و قدرت طنز او را می‌رساند. برخی فکر می‌کنند که طنز خوب طنزی است که خارج از ساختار متن خود نیز طنز باشد اما بسیاری معتقدند که طنز خوب طنزی است که فقط در ساختاری متنی خود، طنز باشد که به گمان من نیز این طنز طنزی هنرمندانه‌تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوخی‌ها در «خنده در برف» اغلب از جنس طنز هستند و به شدت متفکرانه که از ویژگی‌های اصلی طنز است و برای رسیدن به آن باید کمی تمرکز کرد. طنز در شعر او دیریاب است و طنز را باید از میان شعر او با حوصله و دقت بیرون کشید. طنز او اغلب نمایان نیست و گفته‌هایش در ارتباط با ساخت‌های معنایی شعر است که نمود پیدا می‌کند. باید پس و پیش هر سطر را خواند تا نکته‌های طنز و شوخ‌طبعانه‌اش مشخص بشود. البته در شعر او شوخی‌های آشکار هم فراوان دیده می‌شود. همچنین در نگاه شوخ‌طبعانه‌ی او به زندگی، مرگ و روابط میان انسان‌ها، هجو و هزلی وجود دارد که بسیار جالب و آموزنده است. در شعر صفاری نگاه مبتنی بر «گروتسک» وجود ندارد، دست‌کم در «خنده در برف» نیست اما نگاه «آیرونیک» صفاری را باید در ایجاد فضاهای متضاد و وارنه‌گویی‌هایی او جست‌وجو کرد که در ادامه شرح داده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر انگلیسی‌ها را استادان بذله‌گویی و امریکایی‌ها را استادان طنز بدانیم، می‌توان گفت صفاری راهی از میان بذله‌گویی و طنز گشوده است و شوخی‌هایش طعمی این چنین دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شمع نیستم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که به یک فوت تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاه از سرم بیفتد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسم دهان دوختن نیز تازگی‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با رواج شکنجه‌ی روح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سره منسوخ شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بررسی موردی شوخی‌ها:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند نخست شعر «اعتراف یک دزد» می‌خوانیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشا به حال شاعران نظرکرده‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بیت اول شعرشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدیه‌ی خدایان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من اما برای مطلع این شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌توانستم تا ابدالدهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در انتظار آنها بنشینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع شاعر از «استعاره‌ی تهکمیه» یا نوعی از کاربرد «آیرونی» استفاده کرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشا به حال شاعران نظر کرده‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بیت اول شعرشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدیه خدایان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشا به حال شاعران نظرکرده‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بیت اول شعرشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدیه خدایان نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا طعنه می‌زند به شاعرانی که خود را نظرکرده می‌دانند و به نوعی ادای ارتباط با عالم بالا را در می‌آورند. در ادامه می‌گوید چون شاعران نظر کرده بیت اول شعرشان هدیه از طرف خدایان است مشکلی ندارند اما من چون نظرکرده نیستم نمی‌توانم تا ابدالدهر منتظر هدیه خدایان بنشینم. این که نمی‌توانم تا ابدالدهر منتظر بنشینم یعنی این که اصولا خدایان به کسی شعر هدیه نمی‌دهند حتا اگر کسی ابدالدهر انتظار آنها را بکشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه ی شعر و در بند پایانی می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شنیده‌ام خدایان نیز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بندگانی را که ناخنک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دار و ندار دیگران می‌زنند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلا دوست ندارند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما هر از گاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بنده‌ی ناشکری از رده‌ی من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گوشه‌ای از ابدیت آنها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستبرد اگر بزند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روی مبارک‌شان نمی‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا در واقع پاسخ جماعت نظرکرده را می‌دهد و خود را ناشکر می‌نامد در مقابل نظرکرده‌ها و می‌گوید من از خدایان می‌دزدم، هدیه نمی‌گیرم و البته از گوشه‌ی ابدیت آنها هم این دزدی را انجام می‌دهم. در واقع این شاعر است که باید از ابدیت خدایان چیزی بردارد و شعر کند نه این که منتظر بنشیند تا خدایان به او شعر هدیه بدهند. این که چرا می‌گوید «از رده‌ی من» هم طنز دارد یعنی به نوعی خودش را باز از نظرکرده‌ها (شاعران درباری) جدا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر «سال آخر دانشگاه» را از آغاز تا پایان می‌آورم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انعکاس لبخند توست که دارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌درخشد در قاب پنجره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا رشته‌ی مرواریدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که نرخ امروزی آن است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ویترین جواهر فروش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر چند سال دور شده‌ایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سال آخر دانشگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که یک جفت بلیت کنسرت باب دیلان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاس شبانه‌اش را تعطیل می‌کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یک نسخه طاعون تازه چاپ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنده بر لبت می‌آورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاری که امروز از پس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مرواریدهای خوابیده در مخمل هم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سختی بر می‌آید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر همین روال پبش برویم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌ترسم عاقبت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سارق مسلح کوه نورم کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با هر چه جمیز باند تازه کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تعقیبم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معشوقه‌ی شاعر در دوران دانشگاه با یک بلیت موسیقی و نسخه کتاب می‌خندیده است اما حالا برای انعکاس لبخنده‌اش باید برای‌اش مروارید بخرد. این خودش طنز است که توقعات چه طور می‌توانند در مراحل زندگی فرق کنند اما طنز اصلی در پایان شعر است که می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر همین روال پبش برویم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌ترسم عاقبت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سارق مسلح کوه نورم کنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با هر چه جمیز باند تازه کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تعقیبم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یعنی عاقبت برای خندیدن و راضی شدن تو باید بروم الماس کوه نور را برایت بدزدم، آن هم به طور مسلحانه در حالی که لشکری از جمیز باندهای تازه کار دنبالم هستند. طنز در عاقبت ماجراست، وقتی مرواریدهای خوابیده در مخمل هم دیگر به سختی لبخند در لب معشوق ایجاد می‌کنند عاقبت کار مضحک است یعنی دیگر چیزی باعث خوشحالی تو نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شعر داستان یک زن است که از زن روشنفکر تبدیل به زن سنتی شده است و حالا که زن سنتی است دنبال موسیقی و کتاب نیست و پی مروارید و الماس می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بندهای میانی شعر «زیارت اهل قبور با جسیکالنگ» می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در محله‌های کارگرنشین لندن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«های‌گیت» را احتمالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار دیده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نیم تنه‌ی سنگی کارل مارکس را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که استخوان‌های پولادین‌اش زیر آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غم کارگرهای نامتحد جهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنگ زده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طنز آشکار است. کارگرهای نامتحد ترکیبی کنایی، زیبا و طنزآمیز است و بیان می‌کند هیچ اتفاقی برای کارگران نیفتاده است و همان آش است و همان کاسه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شعر نخستین نمونه از فضاسازی‌های متضاد در شعر صفاری است که در «خنده در برف» در چند مورد به چشم می‌خورد و بسیار هنرمندانه است. این فضاسازی‌ها در واقع شاید همان موقعیت کنایی یا irony Situation باشد که در ادب غرب وجود دارد و ما در ادب فارسی کمتر از آن سراغ داریم و اگر هم بوده مربوط به داستان‌نویسی‌های بعد از جمال‌زاده است و در داستان‌های هدایت مثلا زیاد دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقعیت کنایی همان چیزی است که به آن طنز موقعیت هم می‌گویند و اغلب به اشتباه آن را توضیح می‌دهند. در داستان، شعر یا کمدی شامل تئاتر و سینما موقعیت کنایی یا طنز موقعیت به معنی زمین خوردن افراد یا همان کمدی «اسلپ استیک» و امثال آن نیست. موقعیت کنایی یعنی مولف موقعیتی ایجاد کند بدون دخالت واژه‌ها که خود آن موقعیت طنزآمیز باشد، مثلا موقعیت مکان و آدم‌ها در «فارسی شکر است» این گونه است. وقتی یک فرنگی‌مآب با یک عربی‌دان و یک آدم کلاه نمدی در یک زندان بیفتند، این موقیعت که آنها هر کدام با یک نوع بیان حرف می‌زنند و حرف یکدیگر را نمی‌فهمند ولی همه عقیده دارند فارسی حرف می‌زنند خود به خود طنزآمیز است، به این می‌گویند موقعیت کنایی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثال دیگر مثلا این است که مثلا یک دزد با لباس پلیس وارد کلانتری بشود، این هم موقعیت کنایی است. در نمایش «خرس» چخوف، وقتی طلب‌کار برای گرفتن طلب‌اش به سراغ بیوه‌ای می‌رود و در دم او و بیوه عاشق هم می‌شوند این می‌شود موقعیت طنز. حساب کنید در حالی بیوه عزادار است و لباس سیاه پوشیده طلب‌کار به او بگوید چه چشم‌هایی دارید خانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شعر عباس صفاری موقعیت کنایی به این صورت وجود دارد که فضاسازی‌ متضاد و مضحک درست می‌کند که خود فضا طنز است، یعنی این که مجسمه‌ی «کارل مارکس» در در محله‌های کارگر نشین لندن باشد جک است و خنده‌دار به ویژه اگر:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«استخوان‌های پولادین‌اش زیر آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در غم کارگرهای نامتحد جهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنگ زده باشند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و حالا قسمتی ازشعر «یک شب از هزار و یک شب»:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسخه‌ی امشب را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه زودتر بپیچی بهتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک لیوان شیر گرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۰ میلی گرم والیوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بالشت تکیه داده به دیوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یک رمان تاریخی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که سنگینی پلک‌هایت را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ده صفحه تضمین کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوخی با رمان تاریخی واضح است و بیان کننده‌ی وضع مضحک فرد است برای خوابیدن. شاعر با آوردن رمان تاریخی در کنار والیوم طرف رامسخره‌ می‌کند. و در ادامه باز طنزی در کلام و با استفاده از تشبیه می‌آورد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که کفش‌هایت ناگهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پستان‌های پلاسیده‌ی عفریتگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شباهت پیدا کرده‌اند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دلت دیگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سمت صدای خیابان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موج برنمی‌دارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهانه‌ای بیش نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در بند پایانی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شک ندارم با این حال رگباری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از قلب آن میدان نیز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور رد می‌شدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که از عرض یک زمین فراموش شده‌ی فوتبال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حاشیه‌ی شهر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این هم یکی دیگر از موقعیت‌های کنایی و فضاسازی‌های متضاد است. میدان را برای ما تصویر کرده است، حالا هم می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عرض یک زمین فراموش شده‌ی فوتبال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حاشیه‌ی شهر»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا کاملا سکوت و خلوتی این مکان با صدا و شلوغی آن مکان در تقابل باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بندی از شعر «درباره ی حق انحراف» هم باز این گونه است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرار ملاقات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه در میدان مین‌گذاری شده‌ی جنگ باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه گوشه‌ی دنج کافه‌ای رمانتیک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه کوشیده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راس ساعت موعود برسد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اختیارش اما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنداری دست خودش نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر «بزرگ‌ترین اشتباه عمران صلاحی» از شعرهای معروف این کتاب است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شاملو می‌آید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که مانند یک چنگ‌نواز مقدونی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان ابرها بنشیند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نوایی کلاسیک را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چنگ زرین‌اش بنوازد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تو آن بالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان فرشتگانی که اجازه‌ی خندیدن ندارند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به چه درد می‌خوری؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قسمت از شعر را برای چند نفر خواندم و نظرشان را پرسیدم در میان آنها «اسماعیل امینی» عقیده داشت که در واقع طنز ماجرا در این است که می‌خواهد بگوید شاملو با آن که در ظاهر، خودش و شعرش مدرن است اما در چهارچوب‌های سنتی می‌گنجیده است و علاقه‌های کلاسیک داشته است اما صلاحی در آن چهارچوب‌ها نمی‌گنجد، آن هم کجا؟ میان فرشتگانی که اجازه‌ی خندیدن ندارند. به قول صفاری:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هجرت نسنجیده‌ات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ات بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بندی از شعر «درباره‌ی زمان از دست رفته و بازنیافته» می‌خوانیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید تقصیر حال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا زیبایی رو به زوال تو باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که من هی به گذشته پرتاب می‌شوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روزگاری که غم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن قدر کوچک بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که در اشکدان کریستالی می‌گنجید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دست سرنوشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از راه راست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منحرفت اگر می‌کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین ترمز بریده‌ای نمی‌شدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جاده‌ی مارپیچ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شعر از کنایه برای شوخی تلخ‌اش استفاده می‌کند، غم کوچک بود یعنی گریه‌ها کم بود، یعنی کمتر مردم گریه می‌کردند پس غم در اشکدان کریستالی یا کوچک می‌گنجیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شعر «جمعه در سیاره‌ای دیگر»:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعه‌های تنبل بی‌آزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز در تقویم او نبوده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سهم هفتگی‌اش سال‌هاست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعه‌هایی منجمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که جمعه‌ی فرهاد در برابرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر پنج شنبه‌ی اردیبهشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در بند پایانی طنزی عالی و تلخ و عبرت‌آموز دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعه‌هایی که در سفری بی‌بازگشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جایشان را اکنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یکشنبه‌های عاطل و باطل داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفاری در بیان نکته‌ها همراه با مثال، تشبیه، تضاد و یا برابر نهادن مفهوم‌ها و یا خاطرات و الگوها استاد است، مثال‌هایی که همان طور که گفته شد سرشار از طنز هستند. اینجا هم با زیرکی جمعه‌های ما را با یکشنبه‌های آنها مقایسه می‌کند و طنزی درد‌آور می‌آفریند. جمعه در سرزمین دیگر همان یکشنبه‌های عاطل و باطل است، یعنی مهم حس یک روز تعطیل است که همراه ماست، حسی ازلی و تاریخی در سرزمین مادری. حالا می‌خواهد عصر جمعه باشد یا عصر یکشنبه. در همین شعر طنزهای دیگری نیز وجود دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«جمعه‌هایی منجمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که جمعه‌ی فرهاد در برابرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر پنج شنبه‌ی اردیبهشت»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شعر «مهمان ناخوانده‌ی تمام جشن‌ها» طنز تلخی وجود دارد. صفاری شوخی می‌کند با تنها مهمان ناخوانده‌ی تمام جشن‌ها که همان «مرگ» است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها تماشاگرمان اما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمان ناخوانده ایست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که به روی بازیگران این دنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز نمی‌خندد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شوخی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با هیچ تنابنده‌ای ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفاری در شعرهایش در «خنده در برف» اشاره‌هایی به گذشت زمان، پیری و مرگ دارد ولی کمتر به طور مستقیم به مفهوم مرگ اشاره می‌کند و هیچ گاه مستقیم از او یاد نمی‌کند و رو در رو نمی‌شود، چرا؟ چون مرگ در نظر او همین تصوری است که از مهمان ناخوانده‌ی تمام جشن‌ها کرده است. در شعرهای او از تابوت و تدفین و گلوله و گور و گورستان فراوان نام برده شده است اما واژه‌ی «مرگ» را یک بار به کار برده است، در شعر «قدیس خیابان هشتم (۷) » در بند آخر می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شهر اما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شانس فقط یک بار در می‌زند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شباهتی هم به مرگ ندارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که در را به رویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر باز نکردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پنجره وارد شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در «مرده‌شور یک بار زنگ می‌زند» در دو قسمت شوخ‌طبعی هست، یکی در آنجا که می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن صبح یکشنبه‌ی آوریل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقاشی سقف کار تو بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تعویض پریزها کار من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آینه‌ی ترک خورده‌ی دست‌شویی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من شبیه دریانوردی بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که تازه به ساحل رسیده باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستمال سیاه بر سر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر چارپایه‌ی چوبین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشتر به سخن‌گوی «هاید پارک کورنر» می‌مانستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این که کسی سخن‌گوی «هاید پارک» باشد و در گوشه‌ی آن اعتراض کند چیز خنده‌داری نیست ولی دیگری به وقت خانه‌تکانی اگر وقتی روی چارپایه است مثل آدم‌های «هاید پارک کورنر» به نطر برسد خنده‌دار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در ادامه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر یادت مانده باشد حوالی ظهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد کیف به دستی نیز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در لباس اداری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پشت در ظاهر شده بود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل جن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خرید اولین خانه‌ی این دنیایمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اصرار که خانه‌های آخرتمان را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از او بخریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو قطعه‌ی هم‌جوار رو به دریا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گورستان جدید همین شهر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گورش را که گم کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر نگاه پرشس‌گر تو بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مبلغ مذهبی بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- نه عزیزم، بیمه‌ی عمر می‌فروخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر «در کمال خونسردی» حکایت درختی است که بر بالای دکه‌ی یک کولی کف‌بین سایه افکنده است، حکایت این درخت جالب است، او چیزی از کولی آموخته است که آدم‌ها هرگز به آن فکر نمی‌کنند و آن خونسردی است. مشتریان دل‌شکسته‌ی کولی نام معشوقه یا نارفیقان نیمه راهشان را بدن درخت می‌کشند اما درخت دم برنمی‌آرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای بی‌آتیه از دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل بادی بد قدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از میان برگ‌هایش می‌گذرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بر تنه‌ی تنومندش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشتریان دل‌شکسته‌ی کولی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنار نام معشوقه‌های سنگ‌دل و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نارفیقان نیمه راهشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن قدر قلب تیر خورده کشیده‌اند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بر سنگ اگر تراشیده بودند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شرم آب شده بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا از غصه ترک برمی‌داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر سوزنی اما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرقی نمی‌بیند درخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان منقار بلند دارکوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تیغه‌ی چاقوی دل‌شکستگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کولی کف‌بین که گاهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست لرزان مشتری در دست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرت می‌زند بی‌اختیار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شنیده است بارها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که راز بقا در این خیابان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال خونسردی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتا در هوای نیمه شب اگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاکباخته‌ای سیگارش را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنار پایت خاموش کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بر نزدیک‌ترین شاخه‌ات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را حلق‌آمیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بند نخست از شعر «درباره‌ی گاومیش های دشت مغان و مرز شوروی»:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه عینکی به چشم داشتند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه کتابی خوانده بودند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط روزنامه‌ی بادآورده‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر گیرشان می‌آمد آرام می‌جویدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چمن همسایه اما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چشم آنها نیز سبزتر می‌نمود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر عالی‌تر از این نمی‌توان گفت. بله در چشم گاومیش‌های دشت مغان و مرز شوروی هم، مرغ همسایه غاز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان باید درباره از سه شعر نام ببرم که به گمان من از پایه طنز هستند. یکی «من و جناب مورچه» که علاوه بر طنز، بار معنایی هجو هم دارد، و نیز شعر «حراج اشیای گریه‌آور» که هزلی عالی و درونی و معنایی در آن وجود دارد و دیگری «غروب بدون عوارض جانبی» است که در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین بار نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که این غروب لعنتی غمگینت کرده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین بار نیز نخواهد بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوری چشمش اما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خون هم اگر از دیده ببارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از این خانه نشین‌مان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخواهد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفش و کلاه کردن از تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنده به لب آوردنت از من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای کنف کردن این غروب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و خنداندن تو حاضرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نور نئون‌های یک سینما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل چارلی چاپلین راه بروم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به پاس لبخندت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر بار که کلاه از سر بر می‌دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک جفت کبوتر از ته آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سمت دست‌های تو پرواز کنند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوک‌های دست اولم را نیز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گذارم برا ی آخر شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که به غیر از خنده‌های قشنگت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاداش دیگری هم داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شعبده‌باز تردستی بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با یک جفت کفش کتانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یک کلاه حصیری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌توانستم برایت سراپا تابستان شوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر هر چهارراه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و کاری کنم که بر میز خال‌بازها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر ورقی را که برگردانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آس دل باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هر تاسی که بریزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جفت۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیف که زمین خوردن آدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتا از نوع نظامی‌اش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنده‌دار نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با پوست موز رسیده‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنده‌دار بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر چکمه‌های یک ژنرال چهار ستاره را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایت هدف می‌گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با طنین خنده‌ات پاره می‌کردم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرت سربازن ایستگاه اتوبوس را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این غروب بی سر و پا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه کارها که نمی‌توان کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرش را گوش تا گوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شیک و قشنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم با پنبه می‌توان برید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم با خنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتخاب‌اش با توست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که حی و حاضر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایستاده‌ای دم در.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوخی‌های صفاری در این شعر در مقام راوی برای معشوق بسیار دل‌چسب است. دقت کنید به طنز انسانی و عالی او در این شعر آنجا که می‌گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیف که زمین خوردن آدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتا از نوع نظامی‌اش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنده‌دار نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با پوست موز رسیده‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر خنده‌دار بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر چکمه‌های یک ژنرال چهار ستاره را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایت هدف می‌گرفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طنز همین است، یکی از مواردی که طنز را از دیگر موارد شوخ‌طبعی همچون هجو، هزل و فکاهه جدا می‌کند همین پرداخت به جنبه‌های انسانی زندگی است. او برای خنده‌ی معشوق هر کاری حاضر است بکند اما همه کاری نه. طنز اینجاست، طنزی عاشقانه و انسانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر صفاری به گمان من درباره‌ی زندگی و یا ناظر بر زندگی است و این گونه است که طنزهای او نیز طنزهایی دیریاب ولی زنده و ملموس هستند. طنز فقط در کلام و عبارت نیست، طنز فقط در به زبان آوردن مفهومی آشکار و خنده‌دار نیست، طنز واقعی دردناک است، سرگذشت آدم‌هایی است که از دست غروب جمعه فرار کرده‌اند ولی گیر رخوت یکشنبه‌ها افتاده‌اند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«جمعه‌هایی که در سفری بی‌بازگشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جایشان را اکنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یکشنبه‌های عاطل و باطل داده‌اند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طنز اینجاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتشر شده در روزنامه‌ی «شرق» شماره۱۱۹۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی نوشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سپاس از سید رضا شکراللهی که نظراتش متن را پربار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-8329327569182570638?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8329327569182570638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8329327569182570638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='یکشنبه‌های عاطل و باطل'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='https://lh3.googleusercontent.com/-YiHK9vrSlC8/TW0SSPFhWlI/AAAAAAAAAh8/mjr3xOgF8LM/s72-c/unemployed-man-734779%255B1%255D.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-8661466895112818372</id><published>2011-02-16T19:36:00.000-08:00</published><updated>2011-02-16T19:41:04.169-08:00</updated><title type='text'>بهشت زهرا زیر پای مادران است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="color: #990000;"&gt;برای مادران پلازا از بوئنس آیرس تا تهران &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #990000;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;دلش می خواهد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از درخت توت خانه ی مادر بزرگ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;هرگز پائین نیامده بود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و عروسک هفت سالگی اش &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بر صندلی آن چرخ فلک سر به فلک کشیده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;جا نمانده بود هرگز &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;دلش می خواهد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;این خاک نا حق &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حقیقت نداشت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;زندگی بازی بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;مرگ بازی بود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و خاک بازی بود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;در این ساعت صبح &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و در این گوشه از بهشت زهرا &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;خدایش شاهد است از دل و جان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;حاضر بود مرده شور &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;رخت و ریختش را برده باشد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;اما سیاه او را نپوشد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;افتاده بر این مستطیل سنگین &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;که خوابش را سبک کرده است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;دلش می خواهد اصلن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;به دنیا نیامده بود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;و انتخاب نکرده بود نام زیبائی را &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;که بر سنگ تراشیده شود امروز .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-8661466895112818372?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8661466895112818372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/8661466895112818372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/02/blog-post_16.html' title='بهشت زهرا زیر پای مادران است'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-5128637638569845913</id><published>2011-02-12T08:44:00.000-08:00</published><updated>2011-02-13T21:12:59.096-08:00</updated><title type='text'>کوچه فانوس‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-Q2EEVEhE0zA/TVa6VBGfvoI/AAAAAAAAAhk/pZKo_ffrPus/s1600/081%255B1%255D.JPG"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5572846459153268354" src="http://4.bp.blogspot.com/-Q2EEVEhE0zA/TVa6VBGfvoI/AAAAAAAAAhk/pZKo_ffrPus/s320/081%255B1%255D.JPG" style="cursor: hand; float: left; height: 320px; margin: 0px 10px 10px 0px; width: 254px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="color: #990000; font-size: 180%;"&gt;سرچشمه‌ شعر غنایی در چین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="background-color: #990000;"&gt;&amp;nbsp;******&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: 130%;"&gt;مجموعه‌ای از اشعار کهن چین که سرچشمه‌ شعر غنایی در چین به‌شمار می‌آیند به ترجمه عباس صفاری توسط انتشارات مروارید در تهران منتشر می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;به گزارش بخش فرهنگی رادیو زمانه، مجموعه‌ای از اشعار کهن و غنایی چین به ترجمه عباس صفاری منتشر می‌شود. این کتاب تحت عنوان «کوچه فانوس‌ها» توسط انتشارات مروارید در تهران منتشر می‌گردد.&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;عباس صفاری، شاعر و مترجم مقیم آمریکا اعتقاد دارد یکی از گنجینه‌های عظیم و شگفت‌انگیز شعر جهان با قدمتی بیش از سه هزار سال به چین تعلق دارد. مترجم در مقدمه این کتاب شعر غنایی چین را از نظر درونمایه‌های تغزلی و زبان بررسی کرده است. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;«کوچه فانوس‌ها» ۱۹۵ صفحه دارد و از شش فصل تشکيل شده. فصل‌های اين کتاب عبارت‌اند از: «آن سوی ديوار» (مقدمه)، «کهن‌ترين‌ها»، «سرايندگان زن»، «از کتاب ترانه‌ها»، «از مجموعه ۱۹ شعر کهن»، «از آرشيو اداره موسيقی»، و «کوچه فانوس‌ها».&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;به گفته انتشارات مروارید، مجوز این کتاب صادر شده و اکنون مراحل انتشار را می‌گذراند. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;عباس صفاری از شاعران مطرح ایران است. از او در ایران، پیش از این مجموعه‌های «کبریت خیس»، «دوربین قدیمی» و «خنده در برف» و در خارج از ایران مجموعه‌های «در ملتقای دست و سیب»، «تاریک‌روشنای حضور» و شعر بلند «حکایت ما» منتشر شده است. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;ترجمه‌ شعر بلند «حکايت ما» سروده‌ عباس صفاری برای چهارمين سال متوالی در چاپ جديد کتاب درسی دانشگاه‌های آمريکا قرار گرفت. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;اين منظومه يک پارودی مدرن است بر اساس داستان آدم و حوا که اولين‌بار در سال ۲۰۰۴ با ترجمه‌ الهام راثی در نشريه‌ اينترنتی «کلمات بدون مرز» وابسته به کالج بارد نيويورک انتشار يافت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;ضميمه‌ی ادبی روزنامه‌ی نيويورک‌تايمز نيز در همان سال در بررسی نشريات ادبی آنلاين از اين شعر با عنوان اثری رندانه ياد کرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;عباس صفاری اواخر دهه‌ ۷۰ میلادی به آمریکا مهاجرت کرد و در حال حاضر قریب ۳۳ سال است که در آمریکا زندگی می‌کند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;عباس صفاری در گفت‌وگو با رادیو زمانه درباره تجربه مهاجرت به آمریکا می‌گوید: «آمریکا گاهی هنرمندان را به دو گروه زود‌شکفته‌ها و دیرشکفته‌ها تقسیم می‌کنند. زندگی من طوری رقم خورده که در هر دو گروه جا می‌گیرم. اولین مطالب من در مجله "رنگین کمان" زمانی که ۱۵ سال داشتم چاپ شد. هنگامی هم که ایران را ترک کردم قریب ۱۰ ترانه که اکثراً خوانندگان معروف آن زمان خوانده بودند در کارنامه‌ام داشتم. پس از آن اما برای ۱۵ سال دست به قلم نزدم. نویسنده‌ای گفته است "من از نوشتن بدم می‌آید. اما تعجب می‌کنم که می‌نویسم." این استاد به نوعی حرف دل من را هم زده است. من نیز از شاعرانی هستم که از نوشتن لذتی نصیبم نمی‌شود. شاید به خاطر تنبلی باشد. از سوی دیگر سال‌هاست پی برده‌ام تنها کاری که در سطح حرفه‌ای بلدم انجام دهم کار نوشتن است. کارهای دیگر را فقط ادای انجام دادن‌اش را درمی‌آورم. با این حساب وقتی برای دومین بار قلم به دست گرفتم که چیزی بنویسم نزدیک به ۳۵ سال از عمرم گذشته بود و چند سالی هم طول کشید تا به حد یک کتاب برسد که نهایتاً در سال ۹۲ میلادی با عنوان "در ملتقای دست و سیب" انتشار یافت.»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;پیش از این از مجموعه اشعار غنایی در فرهنگ جهان، «عاشقانه‌های مصر باستان» به ترجمه عباس صفاری منتشر شده. این کتاب را هم انتشارات مروارید منتشر کرده است. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-5128637638569845913?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5128637638569845913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5128637638569845913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/02/blog-post_12.html' title='کوچه فانوس‌ها'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-Q2EEVEhE0zA/TVa6VBGfvoI/AAAAAAAAAhk/pZKo_ffrPus/s72-c/081%255B1%255D.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-9063408815964160817</id><published>2011-01-28T04:59:00.000-08:00</published><updated>2011-02-13T21:15:40.836-08:00</updated><title type='text'>خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TUK-MGDw3nI/AAAAAAAAAhQ/ZVIfOmuJmZY/s1600/40634203165917995415%255B1%255D.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5567221204377460338" src="http://1.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TUK-MGDw3nI/AAAAAAAAAhQ/ZVIfOmuJmZY/s320/40634203165917995415%255B1%255D.jpg" style="cursor: hand; float: left; height: 320px; margin: 0px 10px 10px 0px; width: 248px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;****************************** &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;عباس صفاري گفت، به نفع شاعران جوان از نامزدي پنجمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران كناره‌گيري مي‌كند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;********* &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;اين شاعر كه با مجموعه‌ي شعر «خنده در برف» جزو 10 نامزد نهايي بخش كتاب سال اين جايزه معرفي شده است، در توضيحي به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: من براي دبير اين جايزه، در اي ميلي که ارسال كرده‌ام، نوشته‌ام که نامزدي کتاب من و توجهي که هيأت داوران به اين مجموعه داشته، مايه‌ي مباهات من است و از اين بابت خرسند هستم. اما با توجه به مجموعه‌هاي ديگري که در اين ليست قرار گرفته و اکثرا اولين کتاب جوانان مستعد و مشتاقي است که در همين چند سال اخير به صورت حرفه‌يي وارد دنياي شعر شده‌اند، صلاح نمي‌دانم که کتاب‌شان در عرصه‌ي رقابت با «خنده در برف» که نهمين کتاب و ششمين مجموعه‌ي شعر من است، قرار بگيرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;او در ادامه افزود: مهم‌تر اين‌که بردن جايزه‌اي معتبر براي انتشار آثار شاعران جوان در آينده تسهيلاتي نيز فراهم مي‌کند؛ لذا از محمدهاشم اكبرياني، دبير، و هيأت داوران اين جايزه تقاضا کرده‌ام که مجموعه‌ي اينجانب را از ليست نامزدهاي آن حذف بفرمايند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;به گزارش ايسنا، در نخستين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران نيز شمس لنگرودي به‌منظور فراهم آمدن زمينه براي حضور بيش‌تر شاعران جوان در عرصه‌ي ادبيات، خواسته بود، مجموعه‌ي شعر «باغبان جهنم»اش در مرحله‌ي نهايي اين جايزه داوري نشود. انتهاي پيام &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-9063408815964160817?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/9063408815964160817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/9063408815964160817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/01/blog-post_28.html' title='خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TUK-MGDw3nI/AAAAAAAAAhQ/ZVIfOmuJmZY/s72-c/40634203165917995415%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-7916863245488063837</id><published>2011-01-08T04:20:00.000-08:00</published><updated>2011-02-13T21:18:23.979-08:00</updated><title type='text'>رادیو زمانه،</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TShXwVUg2sI/AAAAAAAAAhA/Rew0HIIM0UU/s1600/070%255B1%255D.JPG"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5559790227857398466" src="http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TShXwVUg2sI/AAAAAAAAAhA/Rew0HIIM0UU/s320/070%255B1%255D.JPG" style="cursor: hand; float: left; height: 318px; margin: 0px 10px 10px 0px; width: 372px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #b45f06;"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;عباس صفاری، مجموعه‌ای از تابلوهای وودکاتش را در تهران به نمایش می‌گذارد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;به گزارش بخش فرهنگی رادیو زمانه، عباس صفاری، شاعر نام‌آشنا که در آمریکا زندگی می‌کند و پیش از این دفتری از اشعارش با عنوان «کبریت خیس» با اقبال خوانندگان روبرو شد، اکنون قصد دارد نمایشگاهی از تابلوهای وودکاتش را در تهران برگزار کند. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;عباس صفاری برای این نمایشگاه دو مجموعه بیست و پنج تایی از آثار وودکات آماده کرده است. مجموعه‌ نخست با عنوان «کلاهی که باد برد» و مجموعه دوم با عنوان «به پیشباز نسیم» به نمایش درخواهد آمد. مهم‌ترین درونمایه آثار عباس صفاری در این دو مجموعه بادگیرهای یزد و زندگی مردم در دوران بحران اقتصادی در سال‌های دهه ۳۰در آمریکاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;عباس صفاری در مجموعه «کلاهی که باد برد» به زندگی آمریکایی‌ها در سال‌های دوران اقتصادی می‌پردازد و با نمایش خیابان‌ها و دیوارهای کلان‌شهرهای شیکاگو و نیویورک ابعاد بحران اقتصادی و پیامدهای آن در زندگی عمومی مردم را نشان می‌دهد. در «پیشباز نسیم» اما به زادگاهش یزد می‌پردازد و با نمایش بادگیرهای این شهر تلاش می‌کند با استفاده از ساختار خاص «بادگیر» در زمینه کمپوزیسیون نوآوری‌هایی انجام دهد. این گروه از آثار عباس صفاری از سویه‌های دراماتیک برخوردار است و&lt;/div&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5559789896637592226" src="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TShXdDbjsqI/AAAAAAAAAg4/KsQMxsDaHuo/s400/074%255B1%255D.JPG" style="cursor: hand; display: block; height: 300px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt; جنبه هیجانی دارد. عباس صفاری با استفاده از مضمون «بادگیر» مجموعه اشعاری هم تهیه کرده که به شکل ضمیمه مجموعه «پیشباز نسیم» در اختیار بازدیدکنندگان نمایشگاه قرار خواهد داد. قرار است این نمایشگاه به‌زودی برگزار شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;با این‌حال عباس صفاری هنوز درباره محل و چگونگی برگزاری آن تصمیم قطعی نگرفته است. وودکات نوعی از هنر نقاشی است که روی چوب اجرا می‌شود و شبیه قلم‌کاری‌های ایرانی و نقاشی روی چوب به سبک ژاپنی است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تفکیک رنگ در وودکات کار بسیار دشواری است و غالباً به تعداد رنگ‌های مورد نظر در هر تابلو باید بلوک چوبی ساخته شود. هنرمندان آمریکای لاتین به‌ویژه مکزیکی‌ها علاقه‌ی خاصی به وودکات دارند و کتاب‌های بسیاری از نمونه‌ی آثارشان در غرب به چاپ رسیده است. آثار عباس صفاری در مجموعه به «پیشباز نسیم» و «بحران اقتصادی» تماماً رنگی است. عباس صفاری، از شاعران مطرح ایران است. از او در ایران دو مجموعه‌ی «کبریت خیس» و دوربین قدیمی» و در خارج از کشور مجموعه‌های «در ملتقای دست و سیب»، «تاریک‌روشنای حضور» و شعر بلند «حکایت ما» منتشر شده. عباس صفاری جایزه باران و کارنامه را نیز از آن خود کرده است. آخرین اثری که از او توسط انتشارات مروارید در تهران منتشر شده «خنده در برف» نام دارد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-7916863245488063837?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7916863245488063837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7916863245488063837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2011/01/blog-post_08.html' title='رادیو زمانه،'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TShXwVUg2sI/AAAAAAAAAhA/Rew0HIIM0UU/s72-c/070%255B1%255D.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-5081539196298270907</id><published>2010-12-29T22:49:00.000-08:00</published><updated>2011-02-13T21:20:22.854-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TRwrwkaiKNI/AAAAAAAAAgI/uam3CN5Y-sE/s1600/071%255B1%255D.JPG"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5556364153677031634" src="http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TRwrwkaiKNI/AAAAAAAAAgI/uam3CN5Y-sE/s320/071%255B1%255D.JPG" style="cursor: hand; float: left; height: 303px; margin: 0px 10px 10px 0px; width: 320px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color: #3333ff;"&gt;&lt;span style="color: #006600; font-size: 180%;"&gt;از گالری بادگیر&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;وبلاگ تابلوهای وود کات عباس صفاری به آدرس زیر دیدن فرمائید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.abbas-saffari.blogspot.com/"&gt;http://www.abbas-saffari.blogspot.com/&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;خبر نمایشگاهی از تابلوهای وود کات اینجانب در روزنامه تهران تایمز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&lt;a href="http://www.tehrantimes.com/index_View.asp?code=233407"&gt;http://www.tehrantimes.com/index_View.asp?code=233407&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;و تهران پرس تلویزیون &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-5081539196298270907?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5081539196298270907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5081539196298270907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2010/12/blog-post_29.html' title=''/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TRwrwkaiKNI/AAAAAAAAAgI/uam3CN5Y-sE/s72-c/071%255B1%255D.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-2966448633432671158</id><published>2010-12-19T01:57:00.000-08:00</published><updated>2010-12-19T02:01:09.262-08:00</updated><title type='text'>اخبار كتاب در ايران</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TQ3X29-2amI/AAAAAAAAAf8/8yV1esZwsIA/s1600/imagesCAPT2W0L.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 133px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TQ3X29-2amI/AAAAAAAAAf8/8yV1esZwsIA/s200/imagesCAPT2W0L.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5552331254968773218" /&gt;&lt;/a&gt;



&lt;strong&gt;اخبار كتاب در ايران&lt;/strong&gt;*‌* براساس گزارش اخذ شده از كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه تهران، خيابان كريمخان زند و جاهاي ديگر در هفته گذشته كتابهاي"تنها عشق حقيقت دارد"نوشته بريان الوايس با ترجمه زهره زاهد از نشر ققنوس، "خنده در برف"مجموعه شعر عباس صفاري از نشر مرواريد، "خنديدن بدون لهجه" نوشته فيروزه جزايري ، "چشم هاي سگ آبي رنگ" نوشته گابريل گارسيا ماركز با ترجمه بهمن فرزانه از نشر ثالث، از نشر ثالث، "شاخ" مجموعه داستان پيمان هوشمند زاده از نشر چشمه، "دنياي سوفي" نوشته يوستين گوردر ترجمه حسن كامشاد از نشر نيلوفر، "روانكاوي فرهنگ عامه" نوشته بري ريچارد با ترجمه حسين پاينده از نشر طرح نو، "بينيش و روش" تدا اسكاچپول با ترجمه سيد هاشم آقاجري از نشر مركز، و "روح پراگ" نوشته ايوان كليما با ترجمه خشايار ديهيمي از نشر ني از پر طرفدارترين كتابهاي موجود در بازار بوده‌اند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-2966448633432671158?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/2966448633432671158'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/2966448633432671158'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2010/12/blog-post_19.html' title='اخبار كتاب در ايران'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TQ3X29-2amI/AAAAAAAAAf8/8yV1esZwsIA/s72-c/imagesCAPT2W0L.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-5985800979715195405</id><published>2010-12-06T09:07:00.000-08:00</published><updated>2010-12-06T09:22:57.739-08:00</updated><title type='text'>توهم واقعیت در رندی قدیس</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TP0ZmLGCuyI/AAAAAAAAAfk/o7iDP7Ue99c/s1600/2546679285_b1afc2f08d%255B1%255D.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; FLOAT: left; HEIGHT: 260px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5547618459594177314" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TP0ZmLGCuyI/AAAAAAAAAfk/o7iDP7Ue99c/s320/2546679285_b1afc2f08d%255B1%255D.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;

&lt;strong&gt;مسعود آهنگری &lt;/strong&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

**************




به نقل از والس ادبی






























&lt;em&gt;

من، اندیشه‌ی برتری از اندیشه‌ی ایمان نداشتن به خدا نمی‌شناسم و تمامی تاریخ بشر را هم در خود دارم، انسان کاری جز ابداع خدا انجام نداده است...

"کیرلوف، شخصیت رمان برادران کارامازوف"&lt;/em&gt;




































قدیس خیابان هشتم، عنوان شعری است از عباس صفاری که در سه مجموعه‌ی او، "دوربین قدیمی"، "کبریت خیس" و "خنده در برف" به روایت‌های متفاوت ارایه شده است. صفاری با همان شیوه‌ی روایتش از دوربین قدیمی تا خنده در برف به توصیف می‌پردازد. شعر در طول زمان ایجاد می‌شود، در بستری چون خیابان شکل می‌گیرد و قدیس وجه تناقض این رویکرد صفاری نسبت به انسان معاصر است. خیابان به عنوان محصول زندگی مدرن، ابزارهای بسیاری را با خود همراه داشته است. ابزارهایی که در کنار رفاه ظاهری حاصل از مدرنیته بستری برای توهم واقعیت ایجاد کرده است. توهمی که قصدش قرار گرفتن در کنار حافظه‌ی تاریخی و فرهنگی جامعه است و در نهایت خودش را در قالب یک روایت غالب، تبدیل به فضای معرفت‌شناسی کرده است که منجر به شخصیت ثانوی و شخصیت رسانه‌ای انسان می‌شود، اصطلاح شخصیت رسانه‌ای به این معنا که در برخورد با ابزارهای ارتباطی از قبیل اینترنت، تلویزیون، روزنامه و... دارای شخصیت ثانوی شده‌ایم. عباس صفاری این شعر را تقابلی قرار داده است در برابر واقعیت پنهان، واقعیتی میان قدیس و خیابان و به دنبال کشف کنش‌های آن دو، قدیس را به عنوان نماد یک حافظه‌ی تاریخی و فرهنگی به خیابان می‌کشد. قدیس نیازمند بودایی است که در بستر تاریخ تمامی آگاهی را در خود حل کند تا به درک روشنی از خود برسد.

دیگر دارد/ به این شب پراکنده/ در ویترین‌ها و پنجره‌ها عادت می‌کند/ مثل اشباح درخشان/ که به سرفه‌های او عادت کرده اند... (قدیس خیابان هشتم(2)/ دوربین‌های قدیمی/ صفحه‌ی 132)

شب به عنوان واقعیت معلق در ذهنیت جامعه، ویترین‌ها و پنجره‌های خیابان به عنوان چشم‌انداز نو، تبدیل به بستر ایجاد از خود بیگانگی شده‌اند. این "از خود بیگانگی در زمانی" ما را به یک "عادت همزمانی" برای خود و دیگری پرتاب کرده است. دیگری به عنوان شخصیت ثانوی یا حتی خویشتن تاریخی ما که به اکنون رسیده. این واقعیت سیاه به خوبی در فرم شب ریخته شده است. بودریار در تحلیل جامعه مدرن از تصاویری سخن می‌گفت، که جای واقعیت را می‌گیرند. این تصاویر، تابلوهای آگهی، روزنامه‌ها در زندگی ما سیطره دارند. آن چه که اهمیت دارد اصل چیز‌ها نیست بلکه تصاویر آنها است. و ادراک ما از واقعیت از فیلتر این تصاویر صورت می‌گیرد. فکر می‌کنیم با جهان هستی در تماسیم در حالی که یک واسطه، از ما یک امر از خود بیگانه ساخته است. بیگانگی عادت شده، که حتی ادراک ما از خود نیز از آن فیلتر گذشته است.

راه خانه‌اش را هم خوب بلد است/ این خیابان را که شب به شب/ بلندتر می‌شود/ با شمردن نرده‌های خیس/ به خانه می‌رساند/ بعد هم مثل شب‌های دیگر/ کتری الکتریکی اش را/ به برق می‌زند/ و در انتظار جوش آمدن آب/ کاغذ مچاله‌ای را/ صاف می‌کند،/ گوشی را بر می‌دارد/ و شماره‌ای می‌گیرد/ صدای بخارآلوده‌ای/ از سیم‌های سرد و آسمان‌های تاریک می‌گذرد/ و تلفن سیاه رنگی/ در تمامی اتاق‌های خالی جهان/ زنگ می‌زند. (همان/ صفحه‌ی 133)

ادامه کار در تم سرد و بی‌روح، تکرار همان عادت را تداعی می‌کند، شخصیت بر آمده از خیابان و ویترین‌ها همچنان در جریان است. نمادهایی مانند اتاق‌های خالی جهان، تلفن سیاه رنگ و صدای بخار آلوده به نوعی بازگشت به همان واقعیت معلق است که در ناخودآگاه جامعه وجود دارد. و خالی بودن نشان بی‌ریشه‌گی آن دیگری دارد که در تباین با ما خود گسیخته عمل می‌کند، گسیختگی به صورت صدای بخارآلود پراکنده است. آسمان‌های تاریک و سیم‌های سرد، چکه‌های ما است در تقابل با آن بخار. در قدیس خیابان هشتم (3) ما با دیگری روبرو هستیم. ستاره‌ی دنباله‌دار، بشقاب، مجلات، زن مطلقه، فورد 68، گربه‌ی روان‌پریش در تنش با او هستند. این برشی از بیگانگی است. دیگرانی که در تقابل آنها او را تعریف می‌کنند. اما این تقابل از او توهم می‌سازد. گاهی حضور قاطعشان را نقض، گاهی مجبور به توجیه این بیگانگی می‌شود.

کارش به کار کسی نیست/ یک شب ستاره‌ی دنباله‌دار تعقیبش می‌کند/ یک شب سگی گم کرده راه... (قدیس خیابان هشتم (3)/ کبریت خیس/ صفحه‌ی 36)

شاعر با گفتن عبارت "کارش به کار کسی نیست"، تاکیدی بر عکس این موضوع می‌کند، توهم واقعیت منجر به ایجاد وضعیتی شده که گمان می‌کند کارش به کار کسی نیست. از دید روانشناسیک می‌توان این را یک مکانیزم تدافعی (undoing) از نگاه فروید تلقی کرد، یونگ احساسات را دارای دو جنبه‌ی متقابل می‌داند، ما در برخورد با اتفاقات پیرامونمان دارای پتانسیل رفتارهای متناقضی هستیم، این تناقض صورت نوعی تقابل است، ارزش‌های موجود در جامعه، ما را به سوی یک نوع کنش می‌کشد، گروهی در قبال این کنش‌ها دست به انکار کنش متقابل می‌زنند، این انکار موجبات ایجاد چیزی می‌شود که یونگ آن را عقده می‌داند و می‌گوید: ممکن است به مرور زمان آن کنش‌های متقابل در نتیجه‌ی انکار از ما شخصیت دیگری بسازد، این شخصیت نمود‌های زشتش را در خواب بر ملا می‌سازد، انسان باید در کنار قبول کنش متقابل، دست به انجام کار دیگری بزند، این دوگانگی ما را به وحدت شخصیت می‌رساند، همچنان که باتری با داشتن دو قطب متضاد دارای انرژی است. انسان مدرن در کنار این ابزارهای موجود، روزانه دست به انکارهای مختلفی می‌زند، نماد مجلات مرده در این شعر به عنوان بستر شخصیت رسانه‌ای که به صورت شبح مدرن در زندگی بشر حضور دارد در تقابل با نماد عنکبوت بلند اختر، انگشت بر این حضور قاطع گذاشته است. توهمی از واقعیت، در عبارت زیر:

خانه‌ی چوب نمایی دارد/ که در هوای بارانی/ شبیه کشتی‌ دزدان دریایی است/... (همان)

در ادامه‌ی این شعر صورت‌های دیگری از بیگانگی و دیگری انکار شده را می‌بینیم:

اگر کلافه به خانه بیاید/ فقط بشقاب می‌شکند،/ مجلات مرده بر میزش نیز/ ممکن است بال در بیاورند/ و بترسانند عنکبوت بلند اختری را/ که هر شب/ خودش را دار می‌زند به سیم چراغ. (همان)

در زیر، چندگانگی را در آن دیگری انکار شده می‌بینیم، وقتی واقعیت‌ها در جامعه بی‌اثر می‌شوند، ما با حقایق تحریف شده روبروییم:

گربه‌ی روان‌پریشی هم دارد/ که خدا می‌داند در اصل/ چه رنگی داشته است/ در سایه خاکستری می‌زند/ در آفتاب زرد خردلی (همان/ صفحه‌ی 37)

نگاه قدیس به اطرافش دچار یک ایدئولوژی شک گرا می‌شود، و معیارهای اخلاقی و غیر اخلاقی، خوب و بد را در هم مغلطه می‌کند، توهم واقعیت تبدیل به توهم توطئه می‌شود:

صغیرو کبیر/ از لحظه‌ای که چمدانش را/ از دستش گرفته‌اند/ به طرز آزاردهنده‌ای/ مهربان شده‌اند/ سیگار به لبش نرسیده/ برایش فندک می‌زنند/ و کلاهش را پیش از آنکه باد برباید/ از سرش بر می‌دارند/ یکی یقه‌اش را مرتب می‌کرد/ دیگری روزنامه‌ی صبح را/ کنار فنجان قهوه‌اش می‌گذارد... (قدیس خیابان هشتم(6)/ خنده در برف/ صفحه‌ی 116،115)

حتی این توهم را در اشیا‌ی پیرامونش می‌بیند، این‌ها نتیجه‌ی همان انکار است:

... حتی این باران صاف و ساده/ تا چترش را بر می‌دارد/ بند می‌آید/ و پیاده‌رو‌های بی‌پروا/ پیش از آن که پا/ به خیابان بگذارد/ برگ‌های زردش را/ زیر پل‌ها و نیمکت‌ها/ پنهان می‌کنند... (همان/ صفحه‌ی 116)

در شعر قدیس خیابان هشتم(4) وضعیتی برآمده از حسرت، به شکلی دیگر المان‌های بیگانگی را قوت می‌بخشد:

از بهترین سال زندگی‌اش/ معلوم بود سی سال گذشته است/ و سلیقه‌اش در حوالی همان سال‌ها/ منجمد شده بود... (قدیس خیابان هشتم(4)/ کبریت خیس/ صفحه‌ی 105)

و در ادامه‌اش:

در خیابان به شاعر اخمویی می‌ماند/ که به زیارت دریا می‌رود/ اما بر اسکله‌ی چوبین/ طرز نگاهش به خط افق/ شباهت ترسناکی دارد/ به چراغ‌های از یاد رفته‌ی دریایی. (همان/ صفحه‌ی 106)

قدیس خیابان هشتم(7) به دنبال سهم قدیس می‌گردد:

فرق عمده‌ی اتاقش با سرد خانه‌ی بیمارستان تلویزیون سیاه و سفیدی است که اشتهایش را به تماشای شهر فرشتگان کور می‌کند هر شب... (قدیس خیابان هشتم(7)/ خنده در برف/ صفحه‌ی 96)

واژه‌ی قدیس به عنوان یک حافظه‌ی تاریخی، به گذشته‌ای معصوم و شاید بی‌توهم باز می‌گردد، تلویزیون سیاه و سفید یک عبور رسانه‌ای از قدیس است قدیسی که در رویای شهر فرشتگان مانده، شهر فرشتگان بین درون معصوم و درون متوهم نوسان می‌کند و این فرشتگان طعنه‌ای می‌شوند به آن شخصیت رسانه‌ای و این افسوس یعنی وقوف به این ساحت، این همان وجه تقابل شاعر است با دنیای سرد و مرده‌ی خودش، حالا می‌داند و می‌بیند، گرچه بی‌بازگشت به انکار او دست می‌زند، او به دنبال سهم معصومانه‌اش از تاریخ و از طبیعت می‌گردد، ولی این واقعیت بی‌اثر او را به جایی خواهد کشید که او همه چیز را انکار کرده و شخصیت خیابانی‌اش را خواهد پذیرفت، و سهمش را از آسمان، ماه، خورشید می‌خواهد:

پنجره‌ای هم دارد/ پنهان در پرده‌ای که بی‌تعارف/ پس زدن ندارد/ رو به شمال یا جنوبش دیگر/ چه فرق می‌کند/ مثلا سهم او را از آسمان/ قاب گفته است/ سهمی که چنگی/ به دل نمی‌زند دیگر/ فوقش چند ستاره‌ی بی‌رمق خواهد دید/ و یک ماه مسخ و بی حلاوت... (همان/ صفحه‌ی 97)

اتفاق جالبی را در قدیس خیابان هشتم(5) می‌بینیم، اتفاقی صوفیانه، قدیسی که در کنار تمامیت مدرن زندگی‌اش، تبدیل به جنسی از این محیط شده، تناسخ میان قدیس و خیابان و این جمع اضداد از او چیزی به نام قدیس خیابان می‌سازد. حال او به دنبال عرفانی در خیابان می‌گردد و معصومیتش را بار دیگر در آنجا می‌جوید، صفاری این اتفاق را بسیار جالب روایت می‌کند:

با خود عهد کرده است/ تا سرازیری گور کودک بماند/ و زندگی را آنقدر به بازی بگیرد/ که بازماندگان، مرگش را نیز/ بازی تازه‌ای بپندارند/... (قدیس خیابان هشتم(5)/ خنده در برف/ صفحه‌ی32)

و در جایی می‌گوید: ...کشف زیبایی را/ حتا در یک جفت گوشواره پلاستیک/ وظیفه‌ی خود می‌داند/ حسادت اما نمی‌ورزد/ حتا به زرگری که می‌گویند/ در کشمیر زندانی است/ و برای همسر جوانش تا به حال/ هزار جفت گوشواره از سنگ و صندل/ تراشیده است... (همان/ صفحه‌ی 33)

کشفی که برای توجیه عصر بیگانگی نیاز انسان است.







8شهریور 1389










- استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-5985800979715195405?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5985800979715195405'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5985800979715195405'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2010/12/blog-post_2726.html' title='توهم واقعیت در رندی قدیس'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TP0ZmLGCuyI/AAAAAAAAAfk/o7iDP7Ue99c/s72-c/2546679285_b1afc2f08d%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3281189857430150203</id><published>2010-12-06T05:51:00.000-08:00</published><updated>2010-12-06T05:55:00.455-08:00</updated><title type='text'>عباس صفاري ميهمان بنياد فرهنگي پن در دالاس</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TPzrFS0v0gI/AAAAAAAAAfc/F6J7lZsl7KA/s1600/40634203165917995415%255B1%255D.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 248px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TPzrFS0v0gI/AAAAAAAAAfc/F6J7lZsl7KA/s320/40634203165917995415%255B1%255D.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5547567317198557698" /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;strong&gt;تهران - عباس صفاري ميهمان بنياد فرهنگي پن در دالاس آمريكا بود.&lt;/strong&gt; 

*******

به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين شاعر ايراني ساكن آمريكا كه تاكنون سه مجموعه‌ي شعر را در ايران منتشر كرده، در هفته‌ي گذشته به مدت سه روز ميهمان بنياد فرهنگي پن بود و ميزبانان او، دكتر تيم ردمن و دكتر شان كاتر، استادان ادبيات در دانشگاه دالاس و SMU، بودند. 

دكتر ردمن متخصص ازرا پاوند است و تاكنون چندين كتاب و مقاله در رابطه با شعر و زندگي ازرا پاوند منتشر كرده و از دوستان نزديك دختر هشتادساله‌ي او به شمار مي‌رود كه در يك قلعه‌ي قديمي در شمال ايتاليا زندگي مي‌كند.

دكتر شان كاتر، ديگر ميزبان عباس صفاري، هم مترجم شعر رومانيايي است و تاكنون چندين مجموعه از شعرهاي شاعران معاصر روماني را به انگليسي ترجمه و منتشر كرده است.

حضور عباس صفاري در دالاس در ادامه‌ي برنامه‌هايي بود كه انجمن پن به دعوت و معرفي شاعران مدرن و كم‌تر شناخته‌شده‌ي كشورهاي در حال توسعه، به منظور آشنايي جامعه‌ي آمريكا با ادبيات اين كشورها، اختصاص داده است و پيش‌تر، شاعراني از روماني و فلسطين نيز از اين طريق دعوت و معرفي شده‌اند.

طي اقامت سه‌روزه‌ي عباس صفاري در دالاس، او در نشست‌هاي شعرخواني و سخنراني مختلفي كه ترتيب داده شده بود، شركت كرد و شبي را نيز در دانشگاه SMU شعرخواني دوزبانه داشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3281189857430150203?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3281189857430150203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3281189857430150203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2010/12/blog-post_403.html' title='عباس صفاري ميهمان بنياد فرهنگي پن در دالاس'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TPzrFS0v0gI/AAAAAAAAAfc/F6J7lZsl7KA/s72-c/40634203165917995415%255B1%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-7931757559386114959</id><published>2010-12-06T04:55:00.000-08:00</published><updated>2010-12-06T05:04:23.167-08:00</updated><title type='text'>برف و خنده‌هاي زخمي</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TPzdxzj6LMI/AAAAAAAAAfU/_ysnNLtH9I0/s1600/images%255B7%255D.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 182px; height: 276px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TPzdxzj6LMI/AAAAAAAAAfU/_ysnNLtH9I0/s320/images%255B7%255D.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5547552688737758402" /&gt;&lt;/a&gt;
 

&lt;em&gt;&lt;strong&gt;روزنامه تهران امروز--

&lt;/strong&gt; &lt;/em&gt;
&lt;strong&gt;

فرزانه قوامي &lt;/strong&gt;






&lt;strong&gt;........&lt;/strong&gt;
بيش از چند دهه از بايد‌ها و نبايد‌هاي عروضي و وزني مي‌گذرد.شعر فارسي با حفظ ساختار پيشين خود تجربه‌هاي تازه‌اي را پشت سر گذاشته است و بن مايه‌هاي زباني – علمي با بهره گيري از پشتوانه‌هاي فرهنگي – ملي شعر امروز را به تكثر فرم و محتوا نزديك كرده است تا جايي كه ديگر كلام شاعرانه تعريفي بسنده به خود يافته است كه گاه با معيارها و ساختارهاي از پيش تعيين شده همراه است و گاهي خود مبدع طرزي تازه به شمار مي‌رود. به‌رغم تمام دگرگوني‌هاي وزني آن چه هنوز ذهن مخاطب حرفه‌اي شعر را به خود مشغول مي‌كند مرز بين شعر و نثر است. خنده در برف سروده عباس صفاري به لحاظ فرمي مخاطب را از تعليق‌ها و دل مشغولي‌هاي فرمي رها مي‌كند.شعرها آن چنان معنا محورند كه به شكلي ناخودآگاه فرم دلخواه خود را يافته‌اند و در باز خواني متن ذهن مخاطب در گير الگو‌هاي فرمي نخواهد شد چرا كه دانسته‌هاي شاعر پيش از آن كه سعي در به رخ كشيدن عناصر زيبايي سخن و انعكاس تئوري‌هاي شعري داشته باشند بار عظيم معنا را بر دوش مي‌كشند.عباس صفاري گويي رسالت شاعر را در بيان مفاهيم جزيي و زباني مي‌بيند و نشانه‌هاي شعري او به سادگي فرم اصولي و يكپارچه‌اي به خود مي‌گيرد. 

مضمون يابي كه از دير باز در شعر فارسي معمول بوده است و در شعر سبك هندي به اوج خود رسيد در شعرهاي خنده در برف به شكل امروزي بازيابي مي‌شود و مورد استفاده بهينه قرار مي‌گيرد آن چنانكه مضامين تازه كه در آغاز نه چندان شعري مي‌نمايند به شكلي استادانه و با طنزي كه خاستگاه اصلي زبان شعرها ي اين مجموعه به شمار مي‌رود جاي خود را در شعر مي‌يابند. عباس صفاري كلامش را با عناصري غير شاعرانه و با زباني نه چندان شاعرانه باز گو مي‌كند.دايره واژگاني شاعر به قدري وسيع و قابل ملاحظه است كه مخاطب را در خوانش برخي از سطر‌ها دچار شگفتي مي‌كند.به تعبيري واژگان غير شعري در شعر به خوبي جاي خود را يافته‌اند و ساختار و بافتار اثر را آسيب ناپذير نگه داشته اند.اين امر مي‌تواند ناشي از اصرار نورزيدن شاعر بر شاعرانه نويسي و رويكردي مدرن به شمار رود. 

سرخ سرخ/ و كمي بزرگ‌تر از داركوب/ اما كاردينال نبود/وهيچ ربطي با واتيكان نداشت(ص 118) 

خيالت از جانب تارزان تخت باشد/كه هزار سال پيش/از درخت به زير افتاد(ص45) 

ارتباط و انسجام عميق بين محور افقي شعر با محور عمودي آن از ويژگي‌هاي بارز اشعار اين مجموعه است.به‌ويژه روايت صريح و شفاف كه با شگردي خاص شعر را از بدل شدن به مونولوگ‌هاي يكنواخت نجات ميدهد.روايتي كه به شعرها سويه‌اي داستاني بخشيده است و راوي با نگرشي امروزي به ساختار و هستي شناسي در شعر دست يافته است.اشعار «اعتراف يك دزد،من و جناب مورچه، در مذمت خودكار خودسر،بوي پرتقال» از نمونه‌هاي بارز آن به شمار مي‌روند. محور فكري اشعار خنده در برف را مي‌توان در مفاهيمي كلي همچون طغيان و سركشي در برابر سوء تفاهمات هستي از قبيل: دين،زبان،فرهنگ جست و جو كرد كه به زعم شاعر با گذشت زمان هويت معنايي خود رابه معنا گريزي تسليم كرده‌اند و اين به نوعي لازمه دنياي مدرن است. 

عاطل و باطل/ دور از هر چه سوء تفاهم/ در برزخ خود خواهد نشست/بي دغدغه جملات موش جويده شما/كه زير نويس‌هاي مضحك طوماري روز به روز گنگ تر / و بي‌معني‌ترشان مي‌كند(ص10) 

رنج انسان بودن و تبعات ناشي از انديشيدن،تامل و محكوميت انسان‌ها در عميق شدن به زندگي و بيماري لاعلاج دانستن در جدال هميشگي با روز مرگي و ترحم به جامعه انساني از درونمايه‌هاي اساسي اشعار به شمار مي‌رود. حق با پسواي پرتقالي است/اگر درخت‌ها فكر مي‌كردند/ديگر درخت نبودند/آدم‌هايي بودند بيمار(ص72) 

براي كنف كردن اين غروب /وخنداندن تو حاضرم/در نور نئون‌هاي يك سينما/ مثل چارلي چاپلين راه بروم(ص73) 

حيف كه زمين خوردن يك آدم/حتا از نوع نظامي اش/ خنده‌دار نيست(ص74) 

او – شاعر – زبان تيز طنز خود را به انتقاد از جامعه شهري و زيست شهري مي‌گشايد.او شاهد بلعيده شدن و خرد شدن انسان‌‌‌هايي است كه هر لحظه به آخر زمان نزديك مي‌شوند.در اين بين شاعر در جدال با سنت و مدرنيته به بن بست ياس آلودي مي‌رسد كه در آن غم‌هاي انساني رو به اوج است واو بي‌تاب در برابر نابساماني‌هاي تاريخي و اجتماعي به سر مي‌برد.زماني كه شهر / مكانيزم ساده تري داشت/ و اين قدر شبيه چرخ گوشت/ و نزديك/ به زلزله‌هاي آخرالزمان نبود(ص77) 

خنده در برف هم چنانكه از نامش پيداست به انكار عشق بر نمي‌خيزد بلكه آن را امروزي مي‌كند.روايتي تازه از عشق كه هنوز سر بلند از ورطه‌هاي نفرت سر برآردو زنجيره زمان را بگسلد و مجنون وار به حياتي امروزي دست يابد تا جايي كه جدايي ديگر هنجار روز اجتماعي تلقي نمي‌شود كه با بي‌تفاوتي از كنارش بتوان گذشت.من – شاعر- آن چنان به توصيف تو – معشوق – مي‌پردازد كه ذهن مخاطب بي‌ترديد در مي‌يابد كه معشوق از آن زمين است و بس و حضور زميني معشوق نه تنها آزار دهنده نيست كه همذات پنداري او را با موجودي كه بي‌ابهام و ساده و مجسم به نظر مي‌آيد بيشتر مي‌كند.جسميت دادن به توي شاعرانه آن چنان قدرتمند است كه هيچ تعبير ديگري جز آن را نمي‌پذيريم زيرا در ذهن شاعر قرار نيست معشوق ابعاد روحي و ذهني خارق‌العاده‌اي داشته باشد.او انساني است كه وجه تمايزش با ديگران از دريچه ديد شاعر قابل ارزيابي است. و هر قدر هم كه گرم بپوشي/ يقين دارم باز / در صف خلوت سينما خودت را/ دلبرانه مي‌چسباني به من(ص104) 

درحال بستن چمدان انگار/گفته‌اي متاركه چيزي است/ مثل بيرون كشيدن نيزه از زخم(ص81) 

نگاه به ارزش‌هاي انساني اخلاقي از ويژگي‌هاي بارز برخي از اشعار است كه با پاياني غافلگير كننده زيركانه،ضربه ناگهاني را با خود به همراه دارد. حوصله فرشته‌ها را هم ندارد/مي گويد زني كه به شام/نشود دعوتش كرد/بايد فرستادش به چيدن گل/براي ميز صبحانه قديسين(ص9) 

يادم نمي‌آيد جايي گفته باشم/ كه زن و مرد رانده از بهشت/ در تبعيدگاه خاكي شان نيز/ بايد از هم بپرهيزند/ديگر قديس نمي‌خواهم/ برويد آدم شويد(ص111) 

بي شك دست يافتن به فرم زباني خاص و كاربرد تعابير منحصر به فرد نشانه‌هايي از فرديت را در كلام صفاري مي‌نمايانند اما اين نكته شايان ذكر است كه مخاطب در مواجهه با مجموعه‌اي كه نزديك به 60 قطعه شعر را شامل مي‌شود انتظار تحرك و ابتكارات بيشتري را دارد.اشعار خنده در برف گويي در ادامه يكديگر سروده شده‌اند و فضاي حسي روايي شاعر نوسانات گسترده‌اي را در پي نداشته است او حتا فرصت يا امكان تجربه‌اي ديگر را به خود و به شعر نداده است و راه را بر دريچه‌هاي تفاوت بسته است.با خوانش آخرين قطعه شعر از اين دفتر مخاطب با پرسش‌هاي زيادي از متن روبه روست.آيا من شعري به دنبال بر هم زدن نظم زباني خود نيست؟مگر نه اينكه شاعر طغيانگري است كه عليه نماد‌هاي قراردادي و سازمان يافته جامعه در نبرد است؟او با نشانه‌هاي زباني عتيه نظم موجود بر مي‌خيزد و اين طغيان عليه نظم موجود گاه از من «شعري» به «شاعر» سرايت مي‌كندتا جايي كه به نبرد با خود بر مي‌خيزد و چارچوب‌هاي پيشين خود را در هم مي‌شكند.اين نفي خود و انكار نشانه‌هاي زباني پيشين مي‌تواند به باز سازي دوباره او در اشكال تازه‌اي بينجامد. با اين حال مي‌توان بازتاب اين نبرد را در فرداي شعر عباس صفاري جست و جو كرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-7931757559386114959?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7931757559386114959'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/7931757559386114959'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2010/12/blog-post_242.html' title='برف و خنده‌هاي زخمي'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TPzdxzj6LMI/AAAAAAAAAfU/_ysnNLtH9I0/s72-c/images%255B7%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-6190425496834113248</id><published>2010-05-04T14:35:00.000-07:00</published><updated>2010-12-06T04:38:52.455-08:00</updated><title type='text'>مجموعه‌ي شعر «خنده در برف» عباس صفاري منتشر شد</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TPzZTpRLt8I/AAAAAAAAAfM/ayZurdPeV4o/s1600/images%255B7%255D.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 182px; FLOAT: left; HEIGHT: 276px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5547547772532275138" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TPzZTpRLt8I/AAAAAAAAAfM/ayZurdPeV4o/s320/images%255B7%255D.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سومين مجموعه‌ي شعر عباس صفاري با نام «خنده در برف» منتشر شد.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه شامل ‌٥٦ شعر سپيد سروده‌شده در فاصله‌ي سال‌هاي ‌٨٣ تا ‌٨٦، با جمله‌اي از کتاب مقدس درباره‌ي خشم پروردگار و تغيير زبان بابليان آغاز مي‌شود.
به گفته‌ي صفاري، اين حادثه استعار‌ي از وضعيت امروزي ماست و سوء تفاهم‌ها و ناتواني در ايجاد ديالوگي سالم پس‌زمينه‌ي تعدادي از شعرهاي اين مجموعه است.
از شعرهاي «خنده در برف» به اين عنوان‌ها مي‌توان اشاره كرد: درباره‌ي فرار در خواب، سال آخر دانشگاه، حراج اشياي گريه‌آور، بزرگ‌ترين اشتباه عمران صلاحي، آخرين عكس نويسنده در اينترنت، در مذمت خودكار خودسر، «تو كه شاعري بگو عشق چيه؟»، سكوت اشياي وفادار، مرده‌شور يك بار زنگ مي‌زند، پلي‌ور يقه‌اسكي و محشرهاي ديگر، خطاب به سنت آگوستين و شيخ صنعان و داستان كوتاه و غم‌انگيز يك دوست خيالي.
مجموعه‌ي شعر «خنده در برف» در ‌١٣٨ صفحه و شمارگان ‌١٦٥٠ نسخه با قيمت ‌٢٣٠٠ تومان از سوي انتشارات مرواريد منتشر شده و در نمايشگاه كتاب تهران حضور خواهد داشت.
در يادداشت پشت جلد كتاب اظهارنظرهايي درباره‌ي شعر عباس صفاري آمده كه به اين شرح است: «اين نوع نگاه به مرگ و زندگي، ربطي به پوچ‌انديشي اروپايي ندارد؛ بلكه نوعي بازي تازه، يا به بازي گرفتن مرگ و زندگي هر دوست.» (منوچهر آتشي) / شعر عباسي صفاري به نظرم از آن اصالت و تشخصي بهره‌مند است كه مي‌توان آن را ادامه‌ي شعر اصيل فارسي شمرد. (محمدرحيم ‌اخوت) / «عباس صفاري تنها شاعري است در ايران كه سنت اصالت تجربه و نظريه‌ي تعالي در شعر مدرن آمريكا را به سنت شعري ما در ايران گره مي‌زند.» (حسين نوش‌آذر).
«دوربين قديمي و اشعار ديگر» (برگزيده‌ي جايزه‌ي شعر امروز ايران (كارنامه)) و «كبريت خيس» ديگر مجموعه‌هاي شعر صفاري هستند كه در ايران منتشر شده‌اند.
همچنين «ماه و تنهايي عاشقان»، ترجمه‌ي شعرهاي ايزومي شي‌ كي ‌بو و نونو كوماچي، «عاشقانه‌هاي مصر باستان» ازرا پاوند و «کلاغ‌نامه» (از اسطوره تا واقعيت) ديگر آثار اين شاعر و مترجم‌اند. &lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1530194&amp;amp;Lang=P"&gt;به نقل از ایسنا&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بازتاب انتشار خنده در برف در رسانه های دیگر:&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://8aaad.com/archive/1388/02/post-81.php"&gt;"خنده در برف" کتاب شعر جدید عباس صفاری در نمایشگاه کتاب&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.ketabnews.com/detail-22532-fa-1.html"&gt;شعرهایی برای خنده در برف&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://2shanbe.blogfa.com/post-2922.aspx"&gt;دوشنبه - انتشار سومين مجموعه شعر عباس صفاري: «خنده در برف»&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/honare-rooz-2/honare-rooz-2-item/article/2009/april/30//-d3b9686b97.html"&gt;گزارش روز آن لاین&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-6190425496834113248?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6190425496834113248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/6190425496834113248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='مجموعه‌ي شعر «خنده در برف» عباس صفاري منتشر شد'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/TPzZTpRLt8I/AAAAAAAAAfM/ayZurdPeV4o/s72-c/images%255B7%255D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-3204076046531622488</id><published>2010-03-16T04:44:00.000-07:00</published><updated>2010-03-16T04:54:10.625-07:00</updated><title type='text'>خانه تکانی</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S59xPOKoBMI/AAAAAAAAAd8/Wc5A2frjb_k/s1600-h/14260_1311285901818_1220750801_30923425_7103034_n[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5449198580456228034" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 311px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S59xPOKoBMI/AAAAAAAAAd8/Wc5A2frjb_k/s320/14260_1311285901818_1220750801_30923425_7103034_n%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S59wTsbuT1I/AAAAAAAAAd0/3XPav2llFnY/s1600-h/14260_1311285901818_1220750801_30923425_7103034_n[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5449197557788856146" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 9px; CURSOR: hand; HEIGHT: 14px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S59wTsbuT1I/AAAAAAAAAd0/3XPav2llFnY/s320/14260_1311285901818_1220750801_30923425_7103034_n%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#006600;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در این روزهای آخر اسفند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به احترام بنفشه ها &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سر بر می دارد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تو نیز خاکسترهای تلخ این زمستان را &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از آستین بتکان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و چشم های غبار گرفته اش را &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با روزنامه های بد خبر دیروز &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برق بینداز &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#006600;"&gt;&lt;strong&gt;*****&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تا تعبیر خواب های اردی بهشتی ات &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;راه زیادی نمانده است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-3204076046531622488?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3204076046531622488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/3204076046531622488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2010/03/blog-post_16.html' title='خانه تکانی'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S59xPOKoBMI/AAAAAAAAAd8/Wc5A2frjb_k/s72-c/14260_1311285901818_1220750801_30923425_7103034_n%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-5155074733421082896</id><published>2010-03-13T22:23:00.000-08:00</published><updated>2010-03-13T22:55:34.250-08:00</updated><title type='text'>تاثیر یا توارد</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5yE1M4Ij6I/AAAAAAAAAds/Bzd9loiY7PA/s1600-h/sadegh[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5448375698736058274" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 132px; CURSOR: hand; HEIGHT: 187px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5yE1M4Ij6I/AAAAAAAAAds/Bzd9loiY7PA/s200/sadegh%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;div&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;بوف کور و بارتون فینک &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;..&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#660000;"&gt;&lt;strong&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;

&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;فیلم سورئال بارتون فینک ساخته برادران کوئن را من اولین بار در سال 1991 که تازه اکران شده بود بر پرده سینما دیدم . از زمانی هم که ویدیوی آن را خریده ام بارها به تماشایش نشسته ام . تماشای این فیلم همیشه مرا یاد هدایت و بوف کور می اندازد . گذشته از شباهت جان تورتورو در نقش فینک به عکس های جوانسالی هدایت داستان فیلم نکات مشترک بسیاری با بوف کور دارد .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5yCj3C-UOI/AAAAAAAAAdk/TBGFOu06C1M/s1600-h/barton-fink-1991-01-g[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5448373201794912482" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 143px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5yCj3C-UOI/AAAAAAAAAdk/TBGFOu06C1M/s200/barton-fink-1991-01-g%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بارتون فینک نویسنده جدی و جوانی است که دور از شهر و دیارش به لس آنجلس دهه چهل آمده تا برای یک استودیو هالیوودی سناریو بنویسد . یعنی همانند هدایت در غربت زندگی می کند و در این شهر هیچ آشنائی ندارد . محل اقامتش اتاق نیمه تاریک - بی پنجره و دلگیری است در یک هتل بی رونق قدیمی که کاغذ دیواری هایش مدام ور می آید . این اتاق نیمه تاریک و بی تهویه نیز شباهت هائی به پستوی بوف کور دارد .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;جدای از تختخواب - در اتاق او یک میز و صندلی چوبی قرار دارد و قاب عکس کوچکی در برابر میز با تصویر زن خوش اندامی که رو به دریا در ساحل نشسته و یک دستش را سایبان چشم کرده است .از نگاه های بارتون به عکس به نظر می رسد که این زن منبع الهام و میوز او شده است .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;هدایت در اوایل داستان از حفره ای در دیوار زن را که هیچ رابطه ای با او ندارد می پاید و بارتون در محدوده ی یک قاب که بی شباهت به حفره نیست .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بارتون فینک در استودیو با دبلیو اف بزرگ و معشوقه جوانش آشنا می شود . دبلیو اف که الکلی است و لهجه ی جنوبی دارد در واقع ویلیام فالکنر است که برای مدتی در هالیوود سناریو نویسی کرده است . فالکنر و معشوقه اش کارشان مدام به دعوا و کتک کاری می کشد . اما به گفته معشوقه فالکنر مست که نباشد مرد خوب و مهربانی است .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;یک شب که بارتون به شدت احساس غربت و تنهائی می کند و قادر به نوشتن نیز نیست به معشوقه فالکنر زنگ می زند و خواهش می کند که به دیدنش بیاید . آن شب معشوقه فالکنر به پیشنهاد خودش با او به بستر می رود . صبح وقتی بارتون از خواب بیدار می شود پیکر بی جان معشوقه در کنارش غرقه در خون است اما بارتون یادش نمی آید که او را کشته باشد .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;همسایه بارتون در هتل که تنها آشنای او در غربت می باشد یک فرشنده بیمه کم بضاعت و دوره گرد است . بارتون جسد را که می بیند به او متوسل می شود . همسایه اش بارتون را دلداری داده و جسد را به اتاقش می برد که سر به نیست کند . تماشاگر نمی بیند که او با جسد چه می کند . اما منطقا تنها راه بیرون بردن جسدی از هتل تکه تکه کردن آن است .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چند روز بعد همسایه با جعبه ای در دست بر می گردد و به بارتون می گوید باید به مسافرت برود و جعبه را پیش او به امانت می گذارد . از شکل و اندازه جعبه و سنگینی آن به نظر می رسد که سر بریده ای در آن باشد .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;معشوقه فالکنر و همسایه نیز برای من لکاته بوف کور و پیر مرد خنزر پنزری را تداعی می کنند . من نمی دانم این دو برادر کرم کتاب بوف کور را خوانده اند یا خیر . اما فیلمشان شباهت های انکار نا پذیری با بوف کور هدایت دارد . نا گفته نماند که در میان آثار برادران کوئن بارتون فینک سورئالیستی ترین فیلمی است که ساخته اند . چه شباهت ها حاصل تاثیر مستقیم باشد چه یک توارد عجیب .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;



&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-5155074733421082896?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5155074733421082896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/5155074733421082896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2010/03/blog-post_13.html' title='تاثیر یا توارد'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5yE1M4Ij6I/AAAAAAAAAds/Bzd9loiY7PA/s72-c/sadegh%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-4033184833402212421</id><published>2010-03-09T08:48:00.000-08:00</published><updated>2010-03-09T09:02:58.507-08:00</updated><title type='text'>عشق ممنوع در حکایت ما</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5Z_NDq5mQI/AAAAAAAAAdU/rNYu_Nu891A/s1600-h/queen_night[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5446680661651462402" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 148px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5Z_NDq5mQI/AAAAAAAAAdU/rNYu_Nu891A/s200/queen_night%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;

&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;گفتگو و قرائت دو زبانه بخشی از شعر حکایت ما در سایت جدید آنلاین &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;

&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.jadidonline.com/story/09032010/frnk/abbas_saffari"&gt;&lt;span style="color:#996633;"&gt;http://www.jadidonline.com/story/09032010/frnk/abbas_saffari&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/427953159071631834-4033184833402212421?l=safari-abas.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4033184833402212421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/427953159071631834/posts/default/4033184833402212421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://safari-abas.blogspot.com/2010/03/blog-post_09.html' title='عشق ممنوع در حکایت ما'/><author><name>a saffari</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03698714178847128573</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5Z_NDq5mQI/AAAAAAAAAdU/rNYu_Nu891A/s72-c/queen_night%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-427953159071631834.post-4573940720718240442</id><published>2010-03-04T11:01:00.000-08:00</published><updated>2010-03-04T13:25:02.118-08:00</updated><title type='text'>یک شعر جدید</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5AlHukxcFI/AAAAAAAAAdM/mGHxPfcT_Bk/s1600-h/8318_1274625746850_1266141633_808270_2576317_n[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444892764182507602" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 180px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5AlHukxcFI/AAAAAAAAAdM/mGHxPfcT_Bk/s320/8318_1274625746850_1266141633_808270_2576317_n%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5AkjqWVxxI/AAAAAAAAAdE/WYYtdBo3cAo/s1600-h/19574_103136309711429_100000451814043_78838_3019410_n[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444892144572942098" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 41px; CURSOR: hand; HEIGHT: 20px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5AkjqWVxxI/AAAAAAAAAdE/WYYtdBo3cAo/s320/19574_103136309711429_100000451814043_78838_3019410_n%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;

&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5AFexeZGeI/AAAAAAAAAcs/m-G3t-BREiY/s1600-h/scan0008[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444857975725955554" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 16px; CURSOR: hand; HEIGHT: 16px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5AFexeZGeI/AAAAAAAAAcs/m-G3t-BREiY/s400/scan0008%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5AE4_uwDhI/AAAAAAAAAck/DJ0G8MpAMhU/s1600-h/scan0008[1].jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5444857326717636114" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 34px; CURSOR: hand; HEIGHT: 3px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_g3EP2FE_9VQ/S5AE4_uwDhI/AAAAAAAAAck/DJ0G8MpAMhU/s320/scan0008%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;


&lt;div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993300;"&gt;&lt;strong&gt;انتخاب طولانی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993300;"&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993300;"&gt;
&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;عکس ارسالی ات را&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;تازه دانلود کرده ام &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;یعنی پاسی گذشته از نیمه شب شما&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;در آنسوی دنیا &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;همان ساعتی که تو پاورچین &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;در پیراهن نازک خواب &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;به سمت آشپزخانه می روی &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;و من نیستم که ببینم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;مردد مابین یک بشقاب توت فرنگی و&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;یک پیاله بستنی میوه ای&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;



&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;در برابر یخچال باز ایستاده ای &lt;/strong&gt;&lt;/div
