۱۷ دی ۱۳۹۷

خاطره

مورد کت و شلوار عید 
در فیلم ( مورد عجیب بنجامین باتن ) پیر مرد جنوبی کم حرفی در خانه سالمندان زندگی می کند که هر از کاه طوری که انگار دارد با خودش حرف می زند به بنجامین می گوید در طول زندگی اش هفت بار صاعقه به او زده و جان سالم به در برده است و در هر مورد نیز یکی از آن حوادث را که با جمله ( داشتم می رفتم ، سرم تو کار خودم بود  که یکهو .../ ) آغاز می شود. 
این پیر مرد مرا به یاد مورد مشابهی می اندازد در باره نوروز و کت و شلوار نو که در سه مورد در همان روزهای اولی که آنها را پوشیده ام زمین خورده و زانوی شلوارم پاره شده است . 
نکته عجیب این ماجرا این است که من به ندرت در عمرم زمین خورده ام و در دوران کودکی عرض یک وجبی جدول کنار خیابان را به پیاده رو عریض ترجیح می دادم   . دو مورد از این زمین خوردن ها در دوران دبستان بود و بار اول پارگی چندان بزرگ نبود و پدرم داد آن را رفو کردند . البته با اخم و تخم های معمول که حواست کجاست پسر . جلوی پاتو نگاه کن و غیره .. 
موارد دیگر اما صدمه بزرگ تر بود و رفوی آن آفتابه خرج لحیم . 
آخرین بار که پاچه راست شلوار خاکستری و فاستونی ام بیش از یک وجب جر خورد روز چهاردهم عید بود و من کلاس پنجم دبیرستانی به نام ( ایران ما ) نزدیک ضلع جنوبی میدان انقلاب کنونی . آن روز با چند تا از همکلاسی ها رفته بودیم به یک عرق فروشی در خیابان سلسبیل صد متری پائین تر از خیابان آزادی ( آیزنهاور ) . اغذیه فروشی شلوغ بود و میزها پر از مشتری و ما احتمالا کم سن و سال ترین مشتری های کافه بودیم ، اما کسی کاری به کارمان نداشت
بر سر یکی از میزهای رستوران چهار پنج نیمچه لات نشسته بودند . آدمهائی که لحن کلامشان لاتی است ، سر و وضعشان اما بیشتر به بچه های بالای شهر می خورد . . نوعی ( لات - ژیگول ) و غالبا بر آمده از خانواده های متوسط و کارمندی . یکی از افرادی که سر آن میز نشسته بود به محض ورود ما نیم خیز شد و با همکلاسی ما نادر چاق سلامتی کرد . وقتی از نادر جویای رابطه اش با او شدیم گفت بچه محلمان بود اما پارسال از آنجا رفتند .
آنهائی که سر آن میز نشسته بودند هر از گاهی گیلاسی بلند می کردند و به سلامتی مردی کلاه مخملی که با دوستانش نزدیک پیشخوان نشسته بود بالا می انداختند  و متعاقب آن کلمات چاکرم و نوکرم بود که با صدای بلند در هوای میان دو میز رد و بدل می شد
یک ساعتی به این منوال گذشت تا این که میز اولی که همه پاتیل و شنگول شده بودند عزم رفتن کردند . هنگام پرداخت صورت حسابشان جوانی که دوست نادر بود گویا به صاحب اغذیه فروشی گفته بود که میز آن کلاه مخملی را نیز حساب کند . اغذیه فروش که می دانست بدون رضایت کلاه مخملی و همراهانش نباید این تعارف را بپذیرد به کلاه مخملی اشاره کرد که اجازه خواسته اند میزتان را حساب کنند . کلاه مخملی که قدری بر آشفته شده بود با چهره ای بر افروخته و لحنی حتی المقدور تحط کنترل  تشکر کرد و گفت شما بفرماید . ما اینجا حساب داریم . اشتباه دوست نادر که احتملا یکی دو گیلاس بیش از حدش خورده بود این بود که شروع کرد به اصرار تا کار به جائی رسید که لات کلاه مخملی از کوره در رفت و به رفیق کنار دستی اش گفت می بینی : پولی که ما تو جیب بچه خوشگلا می زاریم میخان خرج خودمون کنن .
چنین برخوردهائی در کافه های آن زمان غالبا نوعی دعوت به کتک کاری بود . مثل دست کشی که یک شوالیه به صورت شوالیه ای دیگر می زند و پس از آن فقط یک دوئل می تواند لکه این بی احترامی را پاک کند . دعوای این دو میز نیز از آن لحظه اجتناب ناپذیر می نمود که نهایتا به خواهش و تمنای صاحب کافه و همسرش که از آشپزخانه بیرون آمده بود و چند تن از مشتریان موکول شد به بیرون از کافه که به علت شلوغی خیابان و حضور زن و بچه مردم در پیاده رو قرار شد بروند در بیابانی اطراف برج شهیاد که آنزمان هنوز نیمه کاره بود .
 دوست نادر قبل از آن که سوار ماشین شود خودش را  به او رسانید و چیزی را به سرعت در جیب کت نادر پنهان کرد  و رفت . پس از رفتن آنها نادر دسته کلیدی از جیبش بیرون آورد شامل پنج شش کلید که اکثرا سائیده شده و چکش خورده بودند . من تا آن زمان شاه کلید ندیده بودم ، اما حدس زدم که باید شاه کلید دزدی باشند و بلا فاصله از نادر پرسیدم این رفیق تو دزد است که نادر با لحنی معترض گفت رفیق من کجا بود . گفتم که ، این بچه محلمان بود و چون چهار پنج سالی بزرگتر بود ما را اصلا تحویل نمی گرفت .
اگر چه نادر از قماش آنها نبود و بچه درس خوانی محسوب می شد اما سرش برای این جور کارها نیز درد می کرد و دلش می خواست بداند که این دعوا آخرش به کجا می کشد . کاری که من هیچ علاقه ای به آن نداشتم . نادر مخالفت من را که دید طوری که انگار تازه یاد دسته کلید افتاده باشد گفت من به هر حال باید بروم دسته کلیدش را به او بدهم . تو را  نیز می توانم روبروی پپسی کولا ، نزدیک خانه تان  پیاده کنم . دقایقی پس از حرکت اهل دعوا  من نشستم بر ترک موتور وسپای نادر و راه افتادیم به سمت خیابان آیزنهاور . نادر که دلش می خواست سریع به آنها برسد بد جوری در خیابان تنگ سلسبیل تند می رفت و سبقت می گرفت و در یکی از همین سبقت گرفتن ها بود که موتور سر خورد و هردو دو سه متری روی زمین کشیده شده و پاچه شلوار که جای خود دارد . این بار مقداری از پوست زیر آن نیز کنده شد
 چقدر عجیب و حتا سورئال به نظر می رسد که  فکر کنی این آدمها همانهائی بودند که هشت سال بعد شیشه همان نوشخانه ها را شکستند و به آتش کشیدند تا از آن پس عرقشان را در پستوی خانه هاشان و با دیگ زود پز به دست بیاورند یا اگر نقش خود را خوب بازی کرده و امروزه به نان و نوائی رسیده اند یک بطر ( اَبسلوت ) پانزده دلاری را با ترس و لرز به بهای صد دلار از ساقی هائی که برای شرکت های بی نام و نشان کار می کنند تهییه کنند
=========================================
 تصویر ضمیمه : بره جائی که غم نباشه
چوب نگاره . کار عباس صفاری
مرکب روغنی روی کاغذ پالپ
شش در یازده اینچ